بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

م عان حرم (پروانه های شهر دمشق)

آخرین پست های وبلاگ م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) به صورت خودکار از بلاگ م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



گر صد بار دگر متولد شوم برای و مسلمین جان میدهم

درخواست حذف اطلاعات


شهید مجید قربانخانی

صحبتم با حضرت ,آقا جان گر صد بار دگر متولد شوم برای و مسلمین جان میدهم

واز انقلاب و بنیاد و پاسداران و همین طوربسیج خواهشمند هستم که بعد از به شهادت رسیدن من ,هوای خانواده ام را داشته باشید.

والسلام و علیکم و الرحمة الله و برکاته

شهید مجید قربانخانی

@zakhmiyan_eshgh




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/گر-صد-بار-دگر-متولد-شوم-برای-اسلام-و-مسلمین-جان-میدهم




عهد شکنی کرد و رفت و ... دیگه برنگشت

درخواست حذف اطلاعات

اوایل شیطنت های دبیرستانش من رو از رفاقت باهاش میترسوند..

من اونموقع نسبت بهش خیلی آروم تر بودم...

و فکر می اینکه بخوام صمیمیتم رو باهاش علنی کنم من رو از چشم مدیر و معاون و مشاور مدرسه میندازه..

واسه همین بیشتر ارتباطمون بیرون مدرسه بود چه دورانی بود!!

وقتایی که بیرون مدرسه با هم گشت و گذار داشتیم شبها تا ا وقت به هم پیامک میدادیم ولی تو مدرسه انگار نه انگار که رفیقیم..

ولی بعد از مدتی وقتی مرام و معرفت و پاک بودنش رو درک خیلی قضیه فرق کرد..

دیگه اوا دوران دبیرستان بود و با خودم میگفتم آیا ارتباطمون بعد از فارق حصیلی هم ادامه داره؟؟

تا اینکه وقتی فهمیدیم با هم ی و هم رشته ای هستیم جور دیگه واسه رفاقتمون برنامه ریختیم..

عید غدیر 92 بود که عهد بستیم هرجا هستیم با هم باشیم...

(بماند که یکبار عهد شکنی کرد و رفت و ... دیگه برنگشت..)

روز ثبت نام محمد خیلی ذوق داشت..

یادم نمیره اون روزی رو که 8 صبح قرار داشتیم و من تا 10 خواب بودم.. محمد کارهای ثبت نام اولیه ش رو انجام داده بود و تا ساعت 11نشسته بود سر قرار دم مترو بهارستان منتظر من..

بدون اینکه حتی بهم زنگ بزنه

وقتی دیدمش اول فکر تازه اومده نگو به خاطر من فقط منتظر مونده..

من رو برد کافی نت برای ثبت نام اینترنتی..

شناسنامه و مدارکم رو گرفت خودش شروع کرد به تکمیل مراحل ثبت نام...

شاید نشنیده باشید که محمد حافظه خیلی خوبی داشت و بعد از اون جریان واسه همیشه شماره شناسنامه و کد پستی تلفن منزل و حتی کد سریال شناسنامه من رو حفظ بود...

حتی از اون سال تمام انتخاب واحد های من رو محمد اول وقت برام انجام میداد که با هم تو یک کلاس باشیم

ترمای بعد از رفتنت خیلی دیر انتخاب واحد ...

و خیلی کلاس ها رو غیبت خوردم...

و خیلی روز ها رو بدون تو....

نقل شده از دوست شهید

دلتنگی

شهید محمدرضا دهقان

@shahid_dehghan




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/عهد-شکنی-کرد-و-رفت-و-دیگه-برنگشت




شهیدی که اخلاق مدار بود (جاسم حمید)

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت خود را برتر نمی دانست

دوست حاج جاسم صحبت هایش را این گونه تکمیل می کند: «نیروهای سوری و ایرانی که او را می شناختند شیفته منش و اخلاق حاج جاسم بودند، هیچ کدام از نیروهای ایرانی به خود اجازه نمی دادند که بروند و در جمع نیروهای سوری بنشینند اما حاج جاسم این کار را می کرد. با حاج مصطفی دو نفری می رفتند و در جمع نیروهای سوری می نشستند، چای آنها را می خوردند و رفاقتی با آنها صحبت می د و گپ می زدند، تا جایی که حتی تیم حفاظت به حاج جاسم اشکال د که شما چرا در جمع نیروهای سوری رفت و آمد می کنی و برای مدتی پرونده حاج جاسم را بستند و اجازه نمی دادند وی به برود.حاج جاسم هیچ وقت خودش را برتر از بقیه نیروها یا ی که نگهبانی می داد، نمی دید، هیچ وقت خود را فرمانده نیرو نمی دید بلکه خود را هم سطح و رفیق نیروها می دید.

بعد از شهادت شهید ابوحامد، حاج جاسم مسئول عملیاتی منطقه شیخ هلال شد، در حدود دو هفته ای که ما در منطقه عملیاتی بودیم حاج جاسم عقب نرفت. نیم ساعت راه تا مقر اصلی بود و ما به حاجی اصرار می کردیم که حداقل برای دوش گرفتن چند ساعتی به عقب برگردد. اما وی قبول نمی کرد، دائم در منطقه بود حتی برای خواب هم برنمی گشت، شب و روز بیدار بود، دائم در ارتفاعات تردد می کرد در پاتکهای دشمن به قدری خوب فرماندهی می کرد که دشمن جرات نداشت بیشتر از یکی دو کیلومتر جلو بیاید و حرکت دشمن را در نطفه خفه می کرد. حاج جاسم به نیروهایش انگیزه می داد، نیروهای حاج جاسم دوست داشتند در منطقه بمانند.»

خو که با شهادت تعبیر شد

همرزم شهید حاج جاسم حمید نحوه شهادت وی را این گونه شرح می دهد: « نحوه دقیق شهادت را اطلاعی ندارم چون آن موقع ایران بودم، اما آنچه از دیگران شنیده ام را نقل می کنم.

حاج مصطفی رشیدپور که صمیمی ترین دوست جاسم بود گفت خواب حاج جاسم را دیدم که شهید می شود و وقتی بنده این خبر را به حاج جاسم گفتم گفت خیلی ممنونم ازتو که این خبر را به من دادی و امیدوارم ان شاءالله همینطور باشد و اگر شهید شدم شفاعتت می کنم.

حاج جاسم سال بعد از شهادت حاج مصطفی غصه می خورد که بسیار حیف شد که سال قبل شب ولادت حضرت زینب در بودیم اما اکنون مصطفی دیگر کنارم نیست... داستانی که برایتان گفتم را حتی در قالب یادداشت نوشته ام و حتی پخش شد و معروف به عیدی حضرت زینب(س) معروف شده است و اینکه خودم خواب دیدم حاج مصطفی و جاسم کنار هم می خندند و بسیار خوشحال هستند.حاج مصطفی در ایام مجروحیت در ایران در منزل خودشان بودند و در دوران جراحی از دنیا می رود.»

ماجرای شهادت حاج جاسم از زبان همسر

سهیلا شمونی، همسر شهید حاج جاسم حمید درباره چگونگی اطلاع یافتن از نحوه شهادت همسرش برایمان این گونه گفت: «در روزی که این اتفاق جانسوز رخ داد به عیادت مادرم که در بیمارستان بودند رفته بودم.بعد از ساعتی دیدم همسایگان به بیمارستان آمدند و به جهت اطلاع یافتن از این ماجرا از من خواستند تا با آنها به خانه بروم به همین جهت دم در بیمارستان بود که آنها این ماجرا را به من اطلاع دادند.

قبل از شهادتش قریب به 9 بار به رفته بود. آ ین بار که رفت و مصادف با شهادتش شد نوه ما محمد آقا متولد شد. ساعت 12 شب شهید شد و محمد ساعت 12 شب به دنیا آمد. این در حالی بود که با هماهنگی بیمارستان، دخترم را زودتر در بیمارستان بستری کردیم تا بلکه او به جهت اطلاع از حادثه شهادت پدرش اتفاقات ناگواری برایش به وجود نیاید. اما متوجه شدیم که همان شب که شهید شد به خواب دخترم آمد و گفت که من به آرزویم رسیدم.»

همسر شهید از وصیت حاج جاسم می گوید:« وصیت هایش بیشتر درباب ایمان و تلاش در مسیر ارتقاء تقوا خطاب به همسر و فرزندان بود و بسیار به مسئله اقامه اول وقت توصیه می کرد و به قدری بر این امر واقف بود که فراموش نمی کنم در اولین مرتبه که با خانواده به مدت دو هفته ما را به برد در فرودگاه با اینکه زمان پرواز با اذان یکی شده بود وی ش را در حالی که عوامل پرواز از تاخیر ناراحت شده بودند اقامه کرد.

شهید جاسم در امر کمک به نیازمندان بسیار تلاش می کرد چراکه بعد از جریان شهادت همسرم متوجه دختر و پسر جوانی شدیم که با ناراحتی بسیار جویای احوال شده بودند به جهت اینکه می گفتند شهید حاج جاسم بسیار کمک حال ما در طول زندگی بود و از هیچ کمکی درباره ما دریغ نمی کرد. درباره وضعیت حاج جاسم در آن طور که من با وی در سفر دوم به مدت یک ماه بودم فاصله استراحت گاه تا منطقه عملیاتی به اندازه سه کیلومتر بود. به گونه ای که صدای توپ و گلوله به وضوح شنیده می شد و من و دیگر خانم هایی که در استراحتگاه ن بودیم با بیان احادیث و دعا و قرآن خواندن برای موفقیت حاج جاسم و دیگر همرزمانش به درگاه خداوند استغاثه می کردیم و حاج جاسم از هشت صبح که از خانه بیرون می رفت تا 10 که به ما ملحق می شد در میدان جنگ حضور داشت. حتی شب که می آمد با او به تل زین العابدین واقع در حرم حضرت زینب(س) می رفتیم و او از وضعیت حضور خود در منطقه و جایگاه تکفیری ها و اسم مناطق و دیگر اطلاعات با ما صحبت می د. »

لحظه خداحافظی همسر با پیکر حاج جاسم

همسر شهید جاسم حمید ادامه می دهد:«درباره لحظه ملاقات من با پیکر همسرم فراموش نمی کنم لحظاتی را که پیکر همسرم را وقتی از تهران به فرودگاه اهواز آوردند جهت استقبال و تشییع همسر شهیدم به ما گفتند به سوی پیکر بروید اما فرزندانم به مسئولین تشییع گفته بودند نگذارید مادر ما صورت پدر را ببیند ولی وقتی اصرار لحظه ای این کار را د که دیدم تمام صورت همسرم از بین رفته بود. نحوه شهادت حاج جاسم به این شکل بود که نیروهای تکفیری بمب های تلویزیونی را تدارک دیده بودند و در مسیر کار می گذاشتند، البته این بمب ها به صورت حسی عمل می کرد به این معنا که وقتی بار سنگینی از آن رد می شد منفجر می شد با این وجود قبل از رفتن همسرم با ماشین همرزمانی با موتور رفته بودند ولی آسیبی بدانها نرسید تا اینکه همسرم با چند تن از همرزمانش این مسیر را طی کرد که منجر به شهادت او و زخمی شدن همراهانش شد.

در در استان سمت فرماندهی محور شیخ هلال را به عهده داشت که به طول 80 کیلومتر بود و البته دوستان همرزمش زندگی نامه او را در مواردی با از فعالیت هایش در در قالب سی دی هایی منتشر کرده اند ولی آنچه که حائز اهمیت است اینکه او در ایامی که به تهران می آمد به ما تنها از شرایط خوب موجود در می گفت تا ما نگرانی نداشته باشیم. دوستان شهید بعد از شهادت به او لقب «فاتح بوکمال» داده بودند به جهت اینکه این منطقه منطقه مرزی عراق و محسوب می شد و حتی نیروهای یی نیز از این مسیر رفت و آمد می د حال با جانفشانی نیروهای مقاومت آن منطقه حساس نجات پیدا کرد.»


سخن پایانی

همسر شهید تصریح می کند: « بنده به عنوان نکته پایانی در جواب انی که مخالف حضور م عان حرم در بوده و هستند می گویم اگر امثال ی جوان م عین حرم و حاج جاسم در مناطق عملیاتی حضور پیدا نمی د آیا شرایط امن در ایران وجود داشت و آیا به نظر آنان کشور ی ایران به تبدیل نمی شد؟ بنده حتی اکنون معتقدم اگر انی بتوانند در نبرد دشمن شرکت کنند و عده ای با آنها مخالفت کنند قطعا باید در مقابل خداوند جوابگو باشند.»

منبع: کیهان




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/شهیدی-که-اخلاق-مدار-بود-جاسم-حمید




سالروز شهـادت دو شهید م ع حرم

درخواست حذف اطلاعات

فرازے از وصیت نامہ

بہ دوستان بگویید ڪه از حریم ی م ع خبر بگیرید و سر بزنید ڪه بحق حضرت زینب و حضرت رقیہ خودم شفاعت میڪنم.

شهید مصطفی کریمی

سالروز شهادت

id ➠ @sangarshohada


تویی آن ،

سوژہ ی عڪاسیِ این چشم غزل

ڪاش در قاب غریبانہ ی جان

عڪس شوی . . .

پاسدار م ع حرم

شهـید مهـدی علیدوست

اولین شهـید م ع حرم قم

سالروز شهـادت

@ravayate_fath




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/سالروز-شهادت-دو-شهید-مدافع-حرم




پاسداران انقلاب

درخواست حذف اطلاعات

سپاہ زینبیون:

شھید والا مقام طارق حسین از لشکر زینبیون

ما پاسداران انقل م

@sipahezainabiun




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/پاسداران-انقلاب




گفت وگو با همسر شهید م ع حرم محمدرضا الوانی ۱

درخواست حذف اطلاعات


همسر و خواهر شهید داخل قبر چه د؟

شهید محمدرضا الوانی

مسیر شهادت طلبی با جانفشانی ی م ع حرم ادامه دارد. محمدرضا الوانی یکی از همین ست که در تاریخ هفتم مهر سال 95 تنها بعد از دو سال زندگی مشترک و باقی گذاشتن فرزند دسالی به نام محمدقاسم، جان خو

به گزارش مشرق، در استان همدان، شهرک فرهنگیان به سراغ خانواده ای رفتیم که فرزندی به نام محمدقاسم دارد، که به خاطر سن و سال کم هنوز متوجه کلمه مرگ یا شهادت نیست. مادرش حتما به او می گوید که پدرت یک قهرمان است و شما بهترین بابای دنیا را داشتی و داری اما محمد قاسم نگاهش هنوز هم که هنوز است بوی دلتنگی می دهد...

- در ابتدا راجع به همسر شهیدتان بفرمایید. اینکه فصل آشنایی تان با شهید چطور رقم خورد و چگونه شد که تصمیم به ازدواج با ایشان گرفتید؟

شهید الوانی به خواهران خود س بودند که دختری را برایشان مدنظر بگیرند که البته با ایشان هم عقیده باشد. به همین جهت یکی از خواهرانش به مدرسه محل تحصیل بنده آمد و در ملاقات اول گفتند که برادر من شهید زنده است و با همین جمله هویت واقعی برادر خود را برای من آشکار دکه همین امرباعث شد تا من بفهمم این شخص با چه روحیاتی قصد آغاز زندگی خود را دارند، وقتی همسرم به منزل ما آمد گفت 13 نفر از دوستانم شهید شده اند و من هم در فکر شهادت هستم و اگر همسنگر من هستید یا علی، و این شد که من با یک نگاه روشن به این مسیر نگاه و جواب مثبت دادم. وقتی زندگی ما شروع شد تازه فهمیدم که با شخصیتی که مانند یک اخلاق است زندگی می کنم؛ محمدرضا مظهر ادب و انسانیت و آزاد از تمام قیودی که ما در بندش هستیم بود. وقتی که برای یدن ج ه به بازار رفتیم دیدیم شهید از نگاه تجملاتی دور است. یادم هست که وقتی نگاه وی به مبل های آنچنانی افتاد این بیت شعر را گفت: «گفته بودم که به حج آمدم، غافل از آنکه چه کج آمدم» یعنی به من فهماندند دنبال تجملات نیست. بنابراین زندگی ما با سادگی آغاز شد و هم من با همسرم مدارا و هم شهید از من توقع آنچنانی برای ج ه نداشت. به خاطر همین زندگی ما پر از محبت و سادگی و عشق طی شد. در این دنیا ما با هم بیشتر از دو سال زندگی نکردیم ولی می ارزد به زندگی های 40 ساله ای که بین دو زوج انجام می گیرد که بویی از عشق و محبت بین آنها وجود ندارد و واقعا درست است که کمیت در زندگی ما وجود نداشت ولی پر از کیفیت و شهد شیرین عشق بود که در زندگی ما موج می زد.


- از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید؟

خصوصیت اخلاقی بارز و مهم این شهید اخلاص بود که در گمنامی وی تجلی یافت. بعد از شهادت وی مشخص شد چقدر به مستمندان رسیدگی می کرد و برای رفع مشکلات مالی دوستانش خودش را زحمت می انداخت تا بلکه مشکل آنان را حل کند. برای خودش یک هشدار به صدقه طراحی کرده بود و آن را تلنگری برای خود می دانست. البته شاید ما نتوانیم به اخلاص همسرم پی ببریم به جهت اینکه وقتی به دوستان همکارش در اطلاع دادند که وی شهید شد همه دوستان او را با اینکه نامش محمدرضا الوانی بود «رضا اخلاص» یاد د.حتی وقتی در ترکش به کتف شهید می خورد به من و مادرشان اطلاع ندادند تا اینکه روزی به بازار رفتیم و من دیدم همسرم از گرفتن بچه احساس سنگینی می کند. تعجب که چرا بچه چند ماهه را به سختی بغل می کند، تا اینکه یکی از وی درباره بهبود کتفتش سؤال کرد و همسرم ناراحت شد که این راز را برملا کرد. حتی وقتی یکی از دوستانش پیشنهاد ایجاد پرونده جانبازی را به وی داد در جواب گفت اگر مجدد این موضوع را مطرح کنی دوستی بین مان را قطع می کنم. نکته دیگر اینکه وقتی درباره درجه نظامی اش پرسیدم، گفت زمان(عج) از ما انجام تکلیف خواستند نه درجه!همسرم در وصیت نامه خود نوشته بود اگر ع ی از من چاپ می شود بر آن درجه نزنید لازم نیست. وقتی ع ها بعد از شهادت وی چاپ شد ع ها با درجه سرهنگی را دیدم فهمیدم درجه همسرم چیست.

- تحصیلاتشان در چه حدی بود؟

لیسانس افسری داشتند و حتی برای ارشد هم شرکت کرد و معدلشان 19 بود و آنجا که رفتیم کافی نت می گفت شما اصلا لازم نیست ثبت نام کنید شما را جذب می کنند، خیلی بچه منظم، منضبط و دقیق بود.

- با وجود اینکه سال های ابت زندگی شما بوده است بر همسرتان سخت نمی گرفتید که به نروند؟

آقا رضا از ابتدای ازدواج به بنده گفته بود که در این مسیر هستم و سختی های راه را به من گوشزد می کرد. ولی با این وجود برای انی که تازه زندگی مشترک خود را شروع کرده اند این مسئله موضوع رنج آوری است. هر گاه به یت های داخل کشور می رفت زیاد ناراحت نمی شدم اما وقتی صحبت از حضور در می شد نگران همسرم می شدم. یک بار پرسیدم چندین بار تا به حال شما به رفته اید آیا وظیفه خود را به اندازه کافی انجام نداده اید؟ گفت:«مگر در زیارتنامه های معصومین(ع) نمی گوییم «ب انت و امی» و یا «انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم...» الان دشمنان حضرت زینب(س) دارند حمله می کنند حال، ما چرا با آنها نجنگیم؟» دلیل گفتن چنین مسائلی از سوی بنده بدین خاطر بود که بیشتر از وجود وی بهره ببریم و لحظات خوشی را در کنارش سپری کنیم وگرنه این نکات از ابتدای زندگی برایم روشن بود و با دیده روشنی این مسیر را انتخاب و افتخار هم می کنم، اما سؤالی که همیشه در ذهنم است اینکه آقا رضا رفتی شهادتت هم مبارک باشد اما چرا این قدر زود؟ در خواب دیدم که همسرم در جواب گفت دستور از بالا بود که واقعا این خیلی آزادانه و آگاهانه انتخاب د. خداوند هم تا میوه ای لایق چیدن باغ بهشتی نشود، بهشتی نمی کند و این ها به پختگی کامل رسیدند و لذا وقتش بود که آقا رضا اهل بهشت باشد تا اهل دنیا.


- ی م ع حرم توانستند خودشان را به ی دفاع مقدس برسانند، با این وجود به نظرتان چگونه شد که آقا رضا تصمیم به شهادت گرفت؟

محمدرضا عاشق بود، بنابراین عاشق تا به معشوقش نرسد آرام نمی گیرد.





منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/گفت-وگو-با-همسر-شهید-مدافع-حرم-محمدرضا-الوانی-1




سلام بر ی م ع حرم

درخواست حذف اطلاعات

ی م ع حرم کاری د که بعد از ۱۴۰۰ سال هر کَس بر حسین (ع) و اصحاب حسین(ع) سلام بدهد؛

شامل حال آنها هم خواهد شد.

"اَلسّلامُ علی الحُسین وَ علی اَصحاب الحُسین"

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/سلام-بر-شهدای-مدافع-حرم




شهید همدانی به روایت یک مداح اهل بیت(ع)

درخواست حذف اطلاعات


شهید حسین همدانی

مداح اهل بیت(ع) با بیان اینکه اخلاص، تواضع و صمیمیت شهید همدانی، جوانان را جذب هیئت می کرد، گفت: شهید همدانی به موضوع رسیدگی به فقرا و اقشار مستضعف جامعه توجه ویژه ای داشتند.

به گزارش مشرق، حسین مهدوی راد با اشاره به اینکه شهید حاج حسین همدانی از پایه های اصلی هیئت محبین ا هرا(س) بودند و هیئت محبین ا هرا(س) محل رفت وآمد جوانان رزمنده بود، اظهار داشت: دو هیئتی بود که جوانان رزمنده ارتباط تنگاتنگی با این هیئت ها داشتند هیئت محبین ا هرا(س) و ثارالله که دهه محرم مراسم بسیار خوبی داشته و دارند.

وی با اشاره به اینکه سرلشگر شهید حاج حسین همدانی و جوانانی که در هیئت محبین ا هرا(س) شرکت می د پس از عزاداری و زنی در این هیئت به هیئت ثارالله می پیوستند، افزود: در هیئت ثارالله نیز مراسم تا ساعت 2 الی 3 شب ادامه داشت و با دعوتی که هیئت ثارالله از هیئت های مختلف همدان می کرد هیئت های حسینی به هیئت ثارالله پیوسته و به عزاداری می پرداختند.


*اخلاق انقل و اخلاص شهید همدانی سبب جذب جوانان و نوجوانان می شد

مهدوی با بیان اینکه شهید حاج حسین همدانی در این دو هیئت بسیار اثرگذار بودند، عنوان کرد: خلق وخوی نیکو، مذهبی و انقل ، تواضع، اخلاص و جذبه عمل سبب می شد تا همه به سمت ایشان کشیده شوند.

این مداح اهل بیت با تأکید بر اینکه همدانی در تبیین تفکرات هیئت و در طی طریق انقل نقش مؤثری داشتند، تصریح کرد: نگاه بسیاری از اطرافیان به شهید همدانی نگاه مرید و مرشد بود چرا که ایشان در عمل اثبات کرده بودند که نسبت به سخنانی که بیان می د عامل بودند.

مهدوی راد با اشاره به اینکه شهید همدانی نسبت به محرم و به نحو احسن برگزار شدن مراسم عزاداری اباعبدالله(ع) به شدت حساس بودند، بیان کرد: جذب اقشار و افکار مختلف برای ایشان بسیار مهم بود تا جایی که همواره تأکید می د به گونه ای با مردم برخورد شود که انی که وارد هیئت می شوند احساس آرامش کنند.

وی با بیان اینکه در مراسمات روزهای تاسوعا و عاشورا حسینی در هیئت محبین ا هرا(س) شهید حاج حسین همدانی پایه ثابت بودند، عنوان کرد: هنگام حضور در مراسم هیئت با خلوص نیت و بی ت اشک می ریختند و در سال آ عمر مبارکشان در هیئت در رابطه با وضعیت سخنرانی تأثیرگذاری داشتند.

مداح هیئت محبین ا هرا(س) با تأکید بر اینکه دلیل حضور بسیاری از افراد در هیئت محبین ا هرا(س) حضور تأثیرگذار همدانی در این هیئت بود، گفت: ایشان نسبت به محرم، اربعین، سیدال (ع) و سادات حضرت زینب کبری (س) ارادت خاصی داشتند.

*شهید همدانی به موضوع رسیدگی به فقرا و اقشار مستضعف جامعه توجه ویژه ای داشتند

مهدوی راد با اشاره به اینکه در کنار حضور در هیئت سرلشگر شهید حاج حسین همدانی به موضوع رسیدگی به فقرا و اقشار محروم جامعه توجه ویژه ای داشتند، تأکید کرد: ایشان با دغدغه توجه به فقرا و ضعفا "صندوق عدل ی" را بنا نهادند که خیرات و برکات زیادی داشت و متأسفانه با برخوردهای متقابلی که انجام شد این صندوق تعطیل شد که در آن زمان شهید همدانی برای این راه اندازی این صندوق عوارض زیادی را متحمل شدند چرا که مقید به سخنان راحل و ی مبنی بر رسیدگی به اقشار مستضعف جامعه بودند.

مداح اهل بیت با تأکید بر اینکه افراد بسیاری از صندوق عدل ی وام قرض الحسنه دریافت د که معتقد بودند وام این صندوق برکت داشت، ابراز کرد: اما بانک ها زمانی که دیدند که اکثر مردم پولشان را به امانت به این صندوق می سپارند تا با عنوان قرض الحسنه در اختیار دیگران قرار گیرد، زاویه گرفته و سبب تعطیلی این صندوق قرض الحسنه شدند ضمن اینکه افراد بسیاری از طریق این صندوق صاحب کار، زندگی و غیره شدند.

وی با بیان اینکه شهید همدانی بسیار مقید به رسیدگی و سرکشی از خانواده های بودند، ابراز کرد: با اینکه ایشان به تهران رفته بودند در ایام محرم حتماً برای حضور در مراسمات هیئت ثارالله به همدان می آمدند.

مداح اهل بیت در مورد عشق و علاقه جوانان و نوجوان نسبت به علمدار ی م ع حرم شهید حاج حسین همدانی مطرح کرد: مراسم تشیع پیکر شهید و حضور خیل عظیمی از جوانان در ؟ن مراسم گویای محبوبیت ایشان در بین جوانان بود.

مهدوی راد با تأکید بر اینکه شهید همدانی همواره به دنبال وحدت رویه بودند، اعلام کرد: همواره تلاش می د تا جایی که ممکن است با افراد بسیاری بتوانند تعامل داشته باشند و عظمت و سنگینی ایشان به حدی بود که اطرافیان بسیاری از مشکلات و اختلافات بودن اینکه با ایشان در میان بگذارند رفع می د و حاضر نبودند که این مشکلات سبب تکدر خاطر شهید همدانی شود.


*شهید همدانی انرژی مثبتی در وجود جوانان ایجاد می کرد

وی با اشاره به اینکه با بچه های جبهه و پیش وت بسیار صمیمی بودند، اظهار داشت: جوانان وقتی ایشان را می دیدند ذوق و شوق عجیبی پیدا می د و انرژی مثبتی در وجود جوانان ایجاد می شد.

مداح هیئت محبین ا هرا(س) با بیان اینکه یکی از بزرگ ترین صفاتی که خداوند به شهید همدانی عطا کرده بود اخلاص و تواضع بود، افزود: در پیاده روی اربعین چند سال پیش که ایشان را در ورودی کربلا دیدم، شهید همدانی بسیار ساده چفیه مشکی بر سر و پیرهن مشکی به تن داشته و همراه دو نفر از رفقایشان بودند و در حالی که ایشان در کشور مقام یک را داشتند اما هنگامی که موضوع حسین(ع) پیش می آمد همه چیز را کنار گذاشته و برایشان مهم این بود که در مسیری که به سمت اباعبدالله(ع) قدم برمی دارند تواضع، اخلاص و عشق نسبت به حسین(ع) حفظ کنند.

مهدوی راد با تأکید بر اینکه یکی از صفات مردان الهی گریز از دنیا، دنیاطلبی، پست و مقام است، تصریح کرد: حضور خیل کثیری از مردم در مراسم تشیع پیکر شهید همدانی به گونه ای بود که ی دو بار راجع به مردم استان و حضور در مراسم تشیع سخن گفتند و از مردم تشکر د و فرمودند که " این مزد اخلاص شهید همدانی بود".

وی با اشاره به اینکه یکی از دلایل اینکه همچون شهید همدانی ها در زمان حیات گمنام هستند اخلاص آن ها و فرارشان از مطرح شدن، معروف شدن و مقام ها است، بیان کرد: در حدیثی معروف آمده است، ی که باخدا باشد خدا با اوست و ی که محبت خدا را در دل خودش جای دهد خدا هم محبت او را در دل مردم می اندازد و ثمره علاقه و ارادت مردم به شهید همدانی را در مراسم تشیع پیکر ایشان در همدان و در تهران و سنگ تمام گذاشتن لشکر 27 حضرت محمد رسول الله (ص) و حضور در مراسم تشیع ایشان دیدیم.

مداح اهل بیت با بیان اینکه به جرات می توانم بگوییم ایشان از معدود نفراتی بودند که بسیاری از ان خودشان را شاگرد شهید همدانی می دانستند که این نشان از بزرگی و اخلاص ایشان بود، عنوان کرد: در جلسه روضه ای که چند نفر از ان نیز حضور داشتند یکی از ان اظهار داشت که اگر کل انی که را می شناسند در مورد شهید همدانی حرف بزنند، قلم بزنند و تبلیغ کنند شاید نتوان 20 درصد از شخصیت کلی را مطرح کرد یعنی اینکه 80 درصد از شخصیت ایشان همچنان مکتوم خواهد ماند زیرا که ابعاد شخصیتی ایشان خاص و الهی بود.


*شهادت پس از 40 سال جهاد، مزد همدانی بود که خداوند به ایشان عطا کرد

مهدوی راد با تأکید بر اینکه خداوند مزد اخلاص و بزرگواری شهید همدانی را با 40 سال جهاد و شهادت در راه دین، و دفاع از مظلومان به ایشان عطا کرد، ابراز کرد: 40 سال جهاد در راه خدا نعمت بسیار بزرگی است که هر ی نمی تواند از این نعمت برخوردار باشد.

وی تأکید کرد: شهید همدانی دغدغه خدمت به جامعه و نه صرف تشیع را داشتند در که بسیاری از مردم اهل سنت بودند ولی ایشان دغدغه ای که برای تشیع داشتند برای آن ها نیز داشتند د درنهایت در راه کمک به برادران مسلمان، جان خود را در تقدیم انقلاب و د

مداح اهل بیت با اشاره به اینکه ایشان در روضه برای حسین(ع) بسیار بی تاب می شد و مشخص بود که درد فراغ یاران و دوستان خود را تحمل می کنند و دغدغه شهادت دارند، گفت: ممکن است در خیلی از مواقع با به سخنانی که می گوییم باور نداشته باشیم و امروز نیز بسیاری از افراد سخنانی می گیوند که عامل به آن نیستند اما یکی از برترین خصوصیات شهید همدانی این بود که به آنچه می گفتند عمل می د و امروز هم می بینیم انی که با ایشان هم مسلک بودند نظیر سلیمانی ها به تمام معنا پای سخنانشان می ایستند چون به گفته خودباور و اعتقاد دارند.

وی با بیان اینکه اگر امروز می بینیم بسیاری از افراد سخنانی می گویند و عمل نمی کنند دیلیش این است که به گفته خود اعتقاد ندارند، افزود: حسین فرمودند که مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان است تا زمانی با دین هستند که آسیبی به آن ها نرسد دنیا را دست ندهند، و زمانی که موضوع از دست دادن دنیا به میان می آید دین را زیر پا می گذارند.


*شهید همدانی خود را در راه دین و انقلاب هزینه کرد عامل به سخنانی بود که بیان می کرد

مهدوی راد با تأکید بر اینکه شهید همدانی خودش را ج دین کرد و دین را ج خود نکرد، اظهار داشت: سرلشگر همدانی خودش را هزینه کرد که دین هزینه نشود و امروز بسیاری دین را هزینه می کنند تا خودشان را حفظ کنند.

وی با اشاره به اینکه شهید همدانی با وجود بالا رفتن سن دست از تلاش و کوشش برنمی داشت درحالی که اگر هر ی به جای ایشان بود می گفت با توجه به این سن نیاز نیست به جبهه های مقاومت و بروم، تأکید کرد: شهید همدانی در مسیر هدف خود محکم قدم برمی داشت و ثابت قدم بود.

مهدوی راد با اشاره به اینکه مردم هم خائن و هم خادم خود را می شناسند تأکید کرد: در مراسم تشیع پیکر شهید همدانی مرد مسنی را دیدم که که با عصا راه می رفت و از نظر ما شاید چندان انقل به نظر نمی آمد از او سوال که چه طور شد در این مراسم شرکت کردید در پاسخ گفتند آمدم نشان دهم که مردم هم خادم را می شناسند و هم خائن را و شاید چندان انقل نباشم اما این شهید بزرگوار را می شناسم و وظیفه دانستم تا مراسم تشییع پیکرش شرکت کنم.

وی در پایان تأکید کرد: بنده و امثال من شاید نتوانیم نوک سوزنی از عظمت شخصیت وجودی شهید حاج حسین همدانی را را ترسیم کنیم ولی خب" آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید".

منبع: تسنیم




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/شهید-همدانی-به-روایت-یک-مداح-اهل-بیت-ع




بچه معارفی

درخواست حذف اطلاعات


در دوران تحصیلی راهنمایی آثار تربیتی خانواده به خوبی در او نمایان شد و پس از اتمام دوران راهنمایی با مشاوره و توصیه مدیر مدرسه که روی اعتقادات بچه ها کار میکرد، او را در مدرسه ای که همین هدف را داشت ثبت نام د. دبیرستان صادق(ع) انتخاب شد، با اینکه هر دو آزمون ورودی رشته ی معارف و ریاضی آن دبیرستان را با رتبه های عالی قبول شده بود، اما رشته ی معارف را انتخاب کرد و به تحصیل ادامه داد.

نقل شده از مادرشهید

@shahid_dehghan




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/بچه-معارفی




شهید پور به روایت یک همرزم

درخواست حذف اطلاعات

شهید پور به روایت یک همرزم

شاهرخ پور

یکی از همرزمان شهید شاهرخ پور گفت: شهید پور انسانی بود که در رفتارش صداقت داشت و از پیچیدگی رفتاری برخوردار نبود و همه می دانستند که با چه انسانی و با چه روحیاتی روبرو هستند.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، مهرداد شهسواریان از همرزمان شهید م ع حرم شاهرخ پور در گفت وگو با ایسنا بیان کرد: من علاوه بر اینکه با شهید شاهرخ همرزم بودم نسبت فامیلی نیز دارم بنابراین بخشی از خاطراتم مربوط به روابط شخصی او و بخش دیگر گفته هایم مربوط به فعالیت های و نظامی او می شود.

وی افزود: شهید پور انسانی با اخلاص و شجاع بود و به کاری که انجام می داد ایمان داشت. چون با اخلاص بود با ی تعارف نداشت و هرگاه می دید کاری یا فعالیتی خلاف، دین، بیانات ی یا سیاست های ایران است تذکر می داد. در دوران فتنه ۸۸ او با تجربه ای که در زمینه جنگ های خیابانی داشت توانست اوضاع را مدیریت کند تا افرادی که ناخواسته فریب تبلیغات منفی دشمنان را خورده اند به خود بیایند. از این رو همواره از حریم ولایت دفاع کرد و با بصیرت در این راه قدم برداشت.


چند گفتگوی دیگر درباره شخصیت شهید پور بخوانید:

هزینه میلیونی از جیب شخصی برای رزمندگان جبهه مقاومت

«عزیز» همه لذت های حلال را چشیده بود / از جیبش برای رزمندگان ج می کرد

در هم سفره داری می کرد

از کردستان تا همیشه در خط مقدم بود

کابوس منافقین را می شناسید؟

شهسواریان یادآور شد: شهید شاهرخ با جوانان رابطه خوبی داشت و چون خودش ورزشکار بود به صورت عملی توصیه می کرد که جوانان ورزش کنند. او در کشتی، ورزش پهلوانی و غواصی مهارت داشت و جوانان کرمانشاهی را در این راه حمایت می کرد. یادم می آید که نسبت به افرادی که ممکن است سایرین از آن ها غافل باشند مهربان بود و بر روی آن ها کار می کرد تا مسیر درست را انتخاب کنند و همین برخورد خوب و صمیمانه با افرادی که شاید کمی شرارت داشتند باعث می شد که متحول شوند و به جامعه خدمت کنند.

و گفت: شاهرخ اهل عمل بود و عمل گرایی اش باعث شده بود تا مطالبه گر باشد. او جایی که می دید در کاری اهمال می ورزند تذکر می داد تا کارها به درستی انجام شوند.

این علوم ارتباطات گفت: شهید پور از ابتدا تا انتهای جنگ تحمیلی حضور داشت و بارها مجروح شده بود اما به دنبال این نبود تا مجروحیت اش را در جایی ثبت کند. او با دوستان و همرزمانش رابطه ای بسیار صمیمی داشت و به افراد احترام می گذاشت. اخلاق و عقایدش خاص بود و اینکه مجاهدت های او به شهادت ختم شده است نتیجه اخلاص اش در کارها است. یکی از ویژگی هایش این بود که وقتی ی با شاهرخ همسفر می شد اجازه نمی داد ی ج کند و همواره خودش هزینه می کرد. این نشان می داد که او دلبسته مال ندنیا نیست و خساست در رفتارش ندارد.


یک خاطره:

شهید پور به همراه یکی از دوستانش به سفر حج مشرف شده بود. او نیت می کند که حجرالاسود را ببیند. در میان جمعیت راهی برای او باز می شود و به این سنگ می رسد. یکی از شرطه ها دوستی که همراه شهید شاهرخ بود را می زند. شهید شاهرخ از کمر آن شرطه می گیرد و او را به پایین می کشد و می گوید فرزند حضرت زهرا (س) را می زنی؟ سپس آن شرطه را ادب می کند. او شجاعتی این چنینی داشت و در مقابله با دشمن در دوران دفاع مقدس نیز نترس بود و در سخت ترین شرایط ایفای نقش می کرد.

منبع: ایسنا




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/شهید-دایی-پور-به-روایت-یک-همرزم




مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی را نجات داد

درخواست حذف اطلاعات


نمونه ای از رشادتهای شهید مرتضی حسین پور(حسین قمی) در روز شهادتش که باعث شد 11 نفر از یارانش توسط اسیر و شهید نشوند:

مرتضی در منطقه تدمر سه تا مقر داشت که برای سرکشی رفته بود و تصمیم گرفته بود که پیش نیروهایش در این منطقه بماند. نیمه های همان شب ، نیروهای از پایگاه یی ها بیرون می آیند و با پشتیبانی یی ها با تجهیزات کامل و نیروهای فراوان ، به اینها حمله می کنند. حدود ساعت 3 صبح بوده که حمله شروع می شود، ی ها در دو مقر اول که فرعی بودند عملیات انفجاری انجام می دهند که این عادت است که برای ش تن خط انفجاری می زنند.

وقتی مقر اول آسیب می بیند ، مرتضی به نیروهایش در مقر دوم می گوید که سریع بکشید عقب و بروید در خاکریز سوم . در مقر سوم، مبارزه بین نیروهای نهضت مقاومت و ادامه پیدا می کند ، مهمّات تمام می شود.

اما در تمام این صحنه ها خودِ مرتضی راسا حضور داشته، آن هم نه به صورت خمیده بلکه با قدوقامتی افراشته. دلیلش هم این بوده که می گفته اگر منِ فرمانده زیر باران گلوله خمیده باشم، نیروهایم این را می بینند و نمی توانم انتظار داشته باشم که بمانند و مبارزه کنند. مرتضی نیروهایش را با درایت به عقب می کشد و خودش برمی گردد و شروع می کند به تیر اندازی به سمت ی ها.

به شهادت دوستانش مرتضی 12 ی را با تک تیر به هلاکت می رساند؛ فقط با یک خشاب. همانجا مرتضی به نیروهایش می گوید که اینها خیلی تلفات داده اند ، تحمل کنید، تا چند دقیقه دیگر می روند. حالا یا تقدیر بوده یا خواست خدا ، مرتضی همانجا مجروح می شود. نارنجکی در او منفجر می شود ، ترکش نارنجک به پشتش می گیرد. به دستش می گیرد،یک تیر هم می خورد و با این ح 35 دقیقه دیگر مبارزه می کند تا اینکه از هوش می رود...


اگر آنروز مرتضی آنجا نبود..

در مقر دوم و طبق شهادت همرزمانِ مرتضی و همه آنهایی که آن روز در عملیات حضور داشتند اگر مرتضی آن جا نبود، 11 ایرانی دیگری هم که آنجا حضور داشتند همانند شهید حججی اسیر و شهید میشدند.

درحالیکه در این عملیات فقط سه ایرانی یعنی خودِ مرتضی ، شهید تاجبخش و شهید حججی به شهادت رسیدند.

البته از نیروهای جبهه مقاومت و از بین عراقی ها در همین صحنه مبارزه، 30 عراقی به شهادت رسیدند و مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی دیگر را نجات داد.

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/مرتضی-بعنوان-فرمانده-حیدریون-جان-صدها-عراقی-را-نجات-داد




پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد

درخواست حذف اطلاعات


دوست شهید م ع حرم محسن قاجاریان:

در چند روز نخستی که به رفته بود اقدام به شناسایی منطقه کرد و سپس در طراحی عملیات آزاد سازی شهرک های شیعه نشین نبل وا هرا نقش داشت. در این عملیات نیز به همراه یکی از نیروهایش در کنار تانکی مستقر بودند که دستور شلیک به سوی هدفی را داد که از سوی دیگر موشک ضد تانکی به تانکشان برخورد کرد و شهید محسن قاجاریان پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد.

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/پس-از-سال-ها-دوری-از-یاران-شهیدش-آسمانی-شد




فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ...

درخواست حذف اطلاعات

همسر بزرگوار شهید حججی :

...راهی سفرت .

سفری پر از خطر، اما پر از عشق. سفری که بازگشت از آن یا برگشتن بود یا ماندن. سفری که برگشتنش زندگی بود و ماندنش هم زندگی.

اولی زندگی در دنیا

و دومی زندگی هم در دنیا و هم در آ ت.

هر چه بود عشق بود و عشق.

خودم هم ت را بستم و وسایلت را جمع . از زیر قرآن ردت . آ ین نگاهت هنوز پیش چشمانم هست. ای کاش بیشتر نگاهت کرده بودم، هم چشمانت را، هم قد و بالایت را، هم سرت را.

راستش را بخواهی فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ...

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/فکر-نمی-کردم-این-قدر-پر-سر-و-صدا-شود-رفتنت-نه-فقط-رفتنت،-حتی-آمدنت




سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد

درخواست حذف اطلاعات

انقلاب:

تعداد افرادی که حاضرند برای خدا درراههای خطرناک قدم بگذارند از دوران جنگ بیشترنباشد کمتر نیست!

سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد





منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/سالروز-شهادت-شهید-مدافع-حرم-رسول-پور-مراد




تویے ڪہ رهاشده اے ازهمہ تیروترڪشهاے گناه

درخواست حذف اطلاعات

ای شهـید

ازمیلہ هاے این قفس

نگاهم میرسدبہ تو

تویے ڪہ رهاشده اے

ازهمہ تیروترڪشهاے گناه

جداشده اے ازاین تن خاڪے

پرواز را یادم بده

اے پرستوے عاشق

شهید حمید مختاربند

سالروز شهادت

@sangarshohada




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/تویے-ڪہ-رهاشده-اے-ازهمہ-تیروترڪشهاے-گناه




تولذت مبارک برادر شهیدم

درخواست حذف اطلاعات

ع شهید در پل آهنچی قم مقابل درب۱۸ حرم مطهر

"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964

شھداے م ع قم




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/تولذت-مبارک-برادر-شهیدم




کشف پیکر دو شهید م ع حرم مازندرانی در خان طومان

درخواست حذف اطلاعات

کشف پیکر دو شهید م ع حرم مازندرانی در خان طومان

پیکر شهیدان سید جواد اسدی

و شهید علیرضا بُریری پس از ۲۹ ماه کشف و شناسایی شد .

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/کشف-پیکر-دو-شهید-مدافع-حرم-مازندرانی-در-خان-طومان




همه را رها کرد و برای جهاد به رفت

درخواست حذف اطلاعات


مادر شهید م ع حرم محمد امین کریمیان:

محمد امین دانشجوی ترم ۶ فلسفه و مسلط به دو زبان انگلیسی و عربی بود و از یک در آلمان بورسیه شده بود،اما همه را رها کرد و برای جهاد به رفت.به مدت دوسال هم در کلاس نقد و برسی شرکت کرده بود و اخیراً که حضرت آقا در یکی از سخنرانی های خود فرمودند: جای افرادی مثل شهید آوینی در کشور خالی است و نیاز است جوانان ما را هش را ادامه دهند،محمد امین تصمیم گرفت دوره ارشد خود را در رشته سازی ادامه دهد و حتی برای این کار دوربین برداری سفارش داد که چند روز بعد از شهادتش به دست ما رسید.

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/همه-را-رها-کرد-و-برای-جهاد-به-سوریه-رفت




با حسین علیہ السلام معاملہ ڪردہ اند ...

درخواست حذف اطلاعات


از سر گذشتن ...

سرگذشتِ آنانے ست

ڪہ با حسین علیہ السلام

معاملہ ڪردہ اند ...

شهید بے سر

شهید م ع حرم نوید صفری

تراب الحسین

@alaahasannajme




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/با-حسین-علیہ-السلام-معاملہ-ڪردہ-اند




تاکید به من می فهماند که من باید از اینجا محافظت کنم

درخواست حذف اطلاعات


همسر شهید م ع حرم روح الله مهر :

در یکی از ایامی که بچه ها سراغ پدرشان را می گرفتند و من سعی در آرام بچه ها می ،یه لحظه در ذهنم گفتم که ای کاش بر می گشتی.همان شب در عالم رویا همسرم را دیدم که جلوی درب ورودی حرم حسین (ع) ایستاده و به من گفت: مسئولیت حفاظت این درب های حرم حسین (ع) با من می باشد و من نمی توانم برگردم و با تاکید به من می فهماند که من باید از اینجا محافظت کنم.

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/تاکید-به-من-می-فهماند-که-من-باید-از-اینجا-محافظت-کنم




شهید فرشاد حسونی زاده

درخواست حذف اطلاعات


شهید فرشاد حسونی زاده

متولد داد ماه ۱۳۴۴ در گرد

شهادت ۲۰ مهرماه ۱۳۹۴

شهید حسونی زاده در خانواده مذهبی به دنیا اند.ایشان در دوران نوجوانی تحت تاثیر قیام روشنگرانه کبیر حاکمیت ناصالح زمان خویش بپا خواست و تا پیروزی انقلاب ی از با نشست در حالی که ۱۲ سال بیشتر نداشت به همراه دوستان و مبارزان انقل ش خود با شرکت در ها و بخش شبانه اعلامیه های راحل و حتی درگیری مستقیم با نظامیان رژیم منحوس پهلوی نقش به سزایی داشتند.


از همان روزهای ابت تهاجم وحشیانه رژیم بعث به مرزهای ایران ی فرشاد ۱۶ ساله از طرف مسجد موسی بن جعفر عازم جبهه های حق علیه باطل شد. و زمانی که فقط ۱۹ سال داشت به صورت رسمی وارد شد.در دوران دفاع مقدس به عنوان مربی آموزش مقابله با شیمیایی فعالیت می کرد. و در عملیات مختلفی از جمله خیبرو کربلای ۴ و۵ وفاو و… شجاعانه شرکت نمودکه نهایتا در عملیات فاو دچار عارضه شیمیایی شد تا جایی که حس بویایی خود را از دست دادو سالها با درد و رنج این زخم کهنه و تیغ خشم ونفرت صدام جاهل دست و پنجه نرم کرد. اما هرگز اجازه نداد ی متوجه این مسله شود.

آ ین برگ زرین زندگی پر از مجاهدت فرشاد زمانی آغاز شد که عوامل کوردل و آل سعود برای فتح کشور و نابودی حرم حضرت زینب (س) و در واقع ب شاهرگ حیاطی مقاومت جبهه نبدی دیگر آف د.روح بلندو بی تاب فرشاد این بار هم آرام ننشست و ندای هل من ناصر خویش را لبیک گفت و لباس رزم پوشید و عازم شد فرشاد که نمی توانست به سالهای مجاهدت خود در دفاع مقدس اکتفا کند و در رفاه و آسایش در کنار خانواده زندگی دنیایی خود را ادامه دهد به پست و مقام دنیا پشت کردو سختی جهاد را بار دیگر به جان ید و مجاهد فی سبیل الله شد. و بعد از رشادت ها و فداکاری های بسیار سرانجام در ۲۰ مهر ۱۳۹۴ بعد از ۳ سال جهاد بی وقفه در منطقه قنطریه در کشور بر اثر اصابت خم به مقام رفیع شهادت نایل آمد.

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/شهید-فرشاد-حسونی-زاده




آ ین ع شهید مهدی قاضی خانی

درخواست حذف اطلاعات

آ ین ع شهید مهدی قاضی خانی

@ra_sooll




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/آخرین-عکس-شهید-مهدی-قاضی-خانی




دغدغه ش شهادت بود...

درخواست حذف اطلاعات


شهید م ع حرم حاج هادی شجاع

عصر روز ششم محرم (25 مهر سال 94) مشغول مطالعه ی مقتل بودم.

شبِ حضرت قاسم بن الحسن(ع)جوان رشید و شجاع و تازه داماد کربلا بود

تلفنم زنگ خورد. علی بود لحن صداش طوری بود که قراره مطلبی رو بهم بگه ، احوال پرسی و تعارفات رو سریع سرهم و پرسیدم جانم فکر کنم چیزی میخوای بگی مِن مِن میکرد که گفتم بگو داداش جان چیزی شده؟

گفت: آره راستش یه خبر میخوام بهت بدم نمیدونم نمیدونم واست خوبه یا بد نمیدونم خوشحال میشی یا ناراحت؟

با لحن تندی گفتم : کُشتی منو بگو دیگه لامصب!

بی معطلی با لحن ناراحت گفت فکر کنم هادی شجاع شهید شده...!!

مبهوت و با تعجب پرسیدم یعنی چی فکرکنم هادی شجاع شهید شده؟!

از کجا می دونی؟

چقدر موثقه؟؟!

گفت : منم جایی از بچه ها به گوشم رسید و در همین حد اطلاع دارم، خداحافظی و سریع تلفن رو قطع .

چشمم به شعر مقتلی که جلوم باز بود خورد تازه داماد کربلا

سریع ذهنم رفت به 20 روز قبل که مراسم عروسی هادی شجاع بود!

اینها اتفاقیه ، هادی تازه عروسی کرده بابا

یاد حال و هوای اون شب داما افتادم ، آخه اصلا هادی به رفتار و حال و هواش نمیخورد که قراره چند روز بعدش عازم بشه و انقدر به شهادت نزدیک شده باشه!

ورقِ فکرم برگشت به روز تشییع پیکر محمود ( شهید محمودرض ضائی )

که هادی با اون آرامش زبان زدش چقدر بی ت میکرد و با گریه زیر تابوت محمودرضا داد میزد و قسم میخورد

«یه روزی انتقام خونتو میگیرم...»

نه! آخه خیلی زودِ برای پرکشیدن هادی !

یاد جمع های دوستانه می افتادم که وقتی اسم شهید و شهادت میومد یا زمانی که مداحی رو گوش میکردیم از عمق چشماش میشد فهمید که چقدر بهم میریخت...!

همه ی این تجدید خاطرات چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید ، بین باور و انکار گیج و منگ شده بودم تلفن رو بعد از تماس با علی خاموش کرده بودم ، نمیخواستم ی زنگ بزنه و بگه خبر شهادتش صحت داره ...

باز چشمم به مقتل خورد... و بَستمش و گذاشتم کنار ، از سر بی ت تو خونه قدم میزدم و فکر می ، تا اینکه خودم رو قانع که از حقیقت نترسم و پیگیر موثق بودن این خبر بشم .


سریع اومدم گوشی رو روشن یاد یکی از دوستان بودم که بود ، چون امکان تماس باهاش رو نداشتم بهش پیام دادم که امروز شهیدی به اسم هادی شجاع نداشتین؟

حدود چهل دقیقه بعد جواب اومد که آره بین اسامی "هادی نامی به گوشم رسیده اما فامیلیش رو نمیدونم.

الان فرصت پیگیری ندارم در اسرع وقت بهت میگم که اون شهید خودشه یا نه!

یک قدم نزدیک تر شده بودم اما باز نمیخواستم باور کنم ...

پیش خودم میگفتم ای بابا این همه رزمنده داریم اونجا که اسمشون هادی باشه از کجا معلوم که هادی خودمون باشه!

به هر جا و هر ی که به ذهنم میرسید ممکنه مطلع باشند زنگ زدم ، یا خبر نداشتند یا جواب نمیدادند..

آشوب و اضطرابم بیشتر شده بود

پاشدم لباس تن رفتم محلّشون دیدم همه چیز آروم و طبیعیه جرات اینکه زنگ خونه شون رو هم بزنم رو نداشتم و برگشتم تا رسیدم خونه تلفن زنگ خورد!

تنم سرد شد ، یکی از همون رفقا بود که گفتش اطلاعی ندارم جرات جواب دادن نداشتم چشمامو بستم و با زحمت دکمه ی پاسخ رو فشار دادم... بدون سلام آروم گفتم بگو گفت : همین الان با خبر شدیم رفیقت شهید شده.

کمی سکوت خودمو زدم به بیراهه گفتم کدوم رفیقم؟! گفت مگه تو دو ساعت پیش نپرسیدی؟

هادی شجاع ... ؟!

دیگه متوجه نشدم بعدش چیا گفت و تلفن از دستم افتاد ، بغض عجیبی گلومو گرفته بود...

عادت به گریه نداشتم خبر شهادت کم نشنیده بودم یاد خبر محمودرضا افتادم که خودِ هادی بهِم زنگ زد و ...

داغ دلتنگی محمودرضا خیلی سنگین بود ، ساده بگم که خیلی معلوم بود که شهید میشه... ولی داغش شیرین بود اما پرکشیدن هادی کمرمو ش ت!

کم کم دلم آروم شد . لبخند تلخی رو صورتم نشست.. که بدجور رو دست خوردم ، هادی خیلی خوشگل مارو سیاه کرد و پرید...

همه مون لاف شهادت میزدیم اما هادی واسه خواستنش بهای سنگینی داده بود البته ماهم فکر میکردیم زیاد بها دادیم اما قیمتش خیییلی پایین بود!

عاشق شده بود که تو این راه هیچ چیز جز خدا ندید

که از عشق و تازه عروسش گذشته بود !

از مادری که تو شادی ازدواج پسرش خوشحال بود که تازه نهال آرزوهاش داشت جوونه میزد ...

از پدری که به گفته ی خودش واسش بهترین رفیق و محکم ترین کوه بود...

از بهترین روزگار زندگی که جوونیه و سر انسان پر از آرزوهای کوچیک و بزرگه اما آقا هادی ما تنها آرزو و دغدغه ش شهادت بود...

هادی جان أهلأ من العسل گوارای وجودت تلخی دوری توهم نوش جون ما...

اولین دیدار هادی شجاع با محمود رضا بیضائی

دی ماه سال ۸۷ در ارتفاعات شمال کشور از تیکه انداختن یکی از بچه ها و همراهی هادی تو کنایه زدن نسبت به آرم و علائم لباس محمود رضا شروع شد و تا تلافی محمودرضا و غش همونی که تیکه مینداخت پیش رفت که در نهایت رفاقتی ایجاد شد صمیمی که این رفاقت تا آسمونی شدنشون پیش رفت

اونروز حتی ثانیه ای هم به فکرمون نرسید که شاید این دو عزیز امانت آسمانی باشن

هادی قبل از شهادتش هم سه بار اعزام شده بود؛

توسط شهید بیضائی که قبل از شهادت در شهر زندگی میکرد آموزش نظامی دیده بود و ارادت ویژه ای به این شهید داشت. وقتی خبر شهادت محمود رضا را شنید بغض عجیبی گلویش را گرفت و گفت :

باید انتقام شهید بیضائی را از این تکفیری ها بگیرم.

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/دغدغه-ش-شهادت-بود




لباس مشکی شهید ابراهیم رشید

درخواست حذف اطلاعات


لباس مشکی شهید ابراهیم رشید

منقش به نام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

که در لحظه شهادت بر تن داشتند

"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964





منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/لباس-مشکی-شهید-ابراهیم-رشید




م ع حرمی که امروز به شهادت رسید...

درخواست حذف اطلاعات

م ع حرمی که امروز به شهادت رسید...

✌️"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964

شھداے م ع قم




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/مدافع-حرمی-که-امروز-به-شهادت-رسید




ترس و وحشت

درخواست حذف اطلاعات

ترس و وحشت این ن از حمله تروریست هایی است که شما حمایت شان می کنید...

در خطاب به آن دسته از فعالان حامی ن در ایران، که هنگام دستگیری و اعضای گرو های تروریستی...

@afsaran_ir




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/ترس-و-وحشت




تنها دارایی من لباس جهاد پدرم است

درخواست حذف اطلاعات


جهاد و مقاومت

گفت وگو با رزمنده لشکر زینبیون عباس رسولی، فرزند شهید دفاع مقدس عبدالحسین رسولی؛

تنها دارایی من لباس جهاد پدرم است


من در منطقه پاراچنار پا تان هر روز با وه های تندرو درگیر بودم. یاد گرفتم که باید مقابل جریان تکفیری و تروریست ها بایستم. آنچه برای من و خانواده ام اهمیت دارد، دفاع از و حفظ آن است.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - هر از پدر چیزی به ارث می برد. عباس هم از پدرش لباس رزم و سلاحش را به ارث برده است. رزمنده امروز لشکر زینبیون، یک سال بیشتر نداشت که «فرزند شهیددفاع مقدس» شد. جمله « مرز ندارد» در این خانواده پا تانی تجلی یافته است. شهید عبدالحسین رسولی که با اوج گیری قیام مردم ایران عاشق و دلباخته (ره) می شود با پیروزی انقلاب ی به ایران می آید و وقتی دشمن بعثی جنگ تحمیلی را آغاز می کند راهی جبهه می شود و در عملیات مرصاد به شهادت می رسد. همسر و دسال شهید (عباس) به پا تان بازمی گردند. سال ها بعد عباس برای عمل به تنها خواسته پدر یعنی تداوم راهش در دفاع از به ایران می آید و در لوای پرچم رزمندگان پا تانی لشکر زینبیون به می رود. عباس از همه درآمد و دارایی اش می گذرد تا تنها وصیت پدر محقق شود. این نوشتار ماحصل گفت وگوی ما با عباس رسولی ۳۰ ساله، رزمنده لشکر زینبیون و فرزند شهید دفاع مقدس عبدالحسین رسولی است.

چطور می شود یک پا تانی زندگی اش را وقف انقل کند که در کشور همسایه اش به وقوع پیوسته بود؟

خانواده پدرم در پا تان مذهبی و مقید به احکام بودند. آنگونه که می گویند پدرم از همان دوران کودکی در مراسم مذهبی و عزاداری های اهل بیت (ع) با شور و اشتیاق شرکت می کرد و در دوران جوانی در های پرشور و انقل روز عاشورا در پا تان حضور فعال داشت. این ها و مراسم، همزمان با مبارزات (ره) و قیام مردم ایران بود که باعث شد پلیس پا تان با مردم حاضر در یکی از آن ها برخورد و تعدادی از آن ها را بازداشت کند. پدر من هم یکی از بازداشت شدگان بود. بعد از پیروزی انقلاب ی، عشق و علاقه پدر به و انقلاب باعث شد ایشان از پا تان به ایران بیاید. بعد از آن پدرم خودش را وقف نهضت ی حضرت کرد.


تنها آمدند یا با خانواده؟ کدام شهر ن شدند؟

پدرم به عشق دیدار با (ره) همه چیز را رها کرد، تنها و با دست خالی به ایران آمد. برای همین برای گذران زندگی از همان روزهای اول ورود به ایران در کوره های آج زی اطراف قم مشغول به کار شد. او تنها به ایران مهاجرت کرد و مادرم که تازه عروس بود را به خانواده اش در پا تان س بود، اما مدتی بعد که مادر از پدر بی خبر می ماند، همراه پدربزرگم به ایران می آیند. آن ها بعد از ورود به ایران در قم به منزل پسر پدرم می روند که در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل بود. با کمک ایشان، پدر را پیدا می کنند و قرار می شود مدتی بعد به پا تان بازگردند، اما وقتی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز می شود تصمیم پدر برای بازگشت به پا تان تغییر می کند.


یعنی پدرتان جهاد و دفاع از را به بازگشت به وطن ترجیح می دهند؟

دقیقاً همینطور است. جنگ باعث شد پدرم برای دفاع از و اطاعت از فرامین (ره) به جبهه برود. بعد از مدتی پدربزرگم به تنهایی به پا تان بازمی گردد، اما مادر در ایران می ماند و پدرم را همراهی می کند. مادرم می گوید بارها و بارها پدرم را راهی میدان نبرد کرد حتی در حالی که من را باردار بود اجازه نداد شرایط سخت زندگی در نبود پدر مانع جهاد ایشان شود. حتی هنگام تولدم، پدرم در جبهه بود. البته زخم زبان ها را هم به جان یده بود. برخی اطرافیان، پدر را از حضور در جبهه منع می د و می گفتند تو وظیفه ای نداری در جنگی شرکت کنی که ارتباطی به کشور تو ندارد، اما پدرم مصمم و با اراده در پاسخشان می گفت: من گوش به فرمان (ره) هستم و اوامر ایشان برایم حجت است.


پدرتان چند بار به جبهه های دفاع مقدس اعزام شده بودند؟

پدرم بارها و بارها به جبهه اعزام شده بود. مادر برایم تعریف می کرد، یک بار پدر مجروح شد و ازجبهه به قم آمد. برای اینکه من متوجه مجروحیتش نشوم به منزل پسر اش رفت و بعد از بهبودی نسبی مجدداً به جبهه اعزام شد تا در عملیات شرکت کند.


از آ ین اعزام پدرتان به جبهه بگویید. آن زمان شما چند سال داشتید؟

هر بار که پدر به مرخصی می آمد یا به خاطر مجروح شدن باز می گشت، اطرافیان که مخالف حضورش در جبهه بودند حرف های خودشان را تکرار می د، اما پدر بی توجه به همه آن ها کار خودش را می کرد. آ ین بار در اوا جنگ در جوار حرم حضرت معصومه (س) از مادر و پسر اش خداحافظی کرد و راهی جبهه شد. این بار حضور پدرم در جبهه همزمان با آغاز عملیات مرصاد در منطقه آباد غرب بود. خواست خدا بر این شد که پدرم پس از مدت ها حضور و مجاهدت در جبهه های جنگ در آ ین عملیات مزد مجاهدت هایش را با شهادت بگیرد. شهادتش مردادماه بود. بعد از شهادت پدرم، مادرم من را که ی اله بودم برداشت و به پا تان برگشت.


در یک سالگی لقب «فرزند شهید» گرفتید و حالا در ۳۰ سالگی خودتان قدم جای پای پدر گذاشتید و «م ع حرم» لقب گرفتید. چطور شد قدم در این راه گذاشتید؟

تنها دارایی من از پدرم یک وصیتنامه است که در آن نوشته است: «وقتی پسرم بزرگ شد، باید راه من را ادامه بدهد.» برای همین امروز پس از گذشت ۳۰ سال از شهادت پدرم، راه ایشان را با حضور در جبهه مقاومت ادامه می دهم و ان شاءالله آنقدر در این راه می مانم تا خواسته قلبی پدرم محقق و شهادت نصیبم شود.

پس مصمم هستید راه جهاد را در هر کجا که امکان داشت ادامه دهید؟

بله، آنقدر می روم تا به آرزویم که شهادت است برسم. آن هم در راه دفاع از و مظلوم، فرقی هم نمی کند هر جای این جهان که باشد؛ ، عراق، لبنان، یمن، بحرین و فلسطین هر جا که م حکم جهاد بدهد، می روم. من دو فرزند دارم و همان وصیت پدر به من را برای آن ها هم دارم که اگر شهادت نصیب من شد حداقل یکی از آن ها راه من را ادامه دهد و دیگری در کنار مادرش بماند.


مادرتان راضی به تصمیم شما بود، شما تنها حاصل زندگی اش هستید؟

دو سال تمام تلاش مادرم را راضی کنم و به بروم. وقتی مادر راضی شد، خودش برایم لباس رزم ید و با دستانش لباس جهاد بر تن من کرد و من را بدرقه کرد.


چطور راضی اش کردید؟

ما ۱۱ سال است که در ایران زندگی می کنیم. یک بار در حرم حضرت معصومه (س) مشغول خواندن دعا بود. گفتم مادر دعای تو قبول نیست. با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چه می گویی؟ گفتم در حرم امن حضرت معصومه (س) نشسته ای و دعا می خوانی و از بی بی حاجت می خواهی در حالی که حرم سادات در خطر است و از ما کمک می خواهد، اما تو اجازه نمی دهی من برای حفظ امنیت حرم و دفاع از حرم زینب (س) بروم. این چه دعا ی است. مادر بعد از شنیدن صحبت هایم راضی شد و اجازه داد. من هم همان روز به پادگان رفتم و ثبت نام بعد راهی شدم، اما وقتی در فرودگاه متوجه شدند که فرزند شهید هستم من را به قم برگرداندند، ولی در ادامه آنقدر اصرار و پیگیری تا با اعزام من موافقت شد و برای حضور در عملیات به تدمر رفتم. هشت روز در تدمر بودیم، بعد از تقدیم دو شهید توانستیم محاصره آن شهر را سه روزه بشکنیم و به سمت بوکمال برویم.


از خاطرات حضورتان در جبهه مقاومت بگویید.

خاطره ای که برایتان بازگو می کنم مربوط به حضورم در بوکمال است. یک روز به تنهایی مسیری را می رفتم و وارد کوچه ای شدم. ناگهان سه ی را دیدم که دور آتش نشسته و مشغول خوردن غذا بودند، یکی دیگر هم داخل یک مغازه بود. تعجب ، چاره ای نبود آن ها من را دیده بودند باید به راهم ادامه می دادم. چند باری صدا د اخی اخی... یک لحظه به خودم آمدم. روی لباس فرم من، ع بود و پوتین هایی پوشیده بودم که نشان می داد من در جبهه مخالف آن ها هستم، مسلح هم بودم. یکی از آن ها بلند شد نارنجک به دست گرفت. مهمات اسلحه ام را چک . ۱۸ تیر بیشتر نداشتم. جلوتر آمدم منتظر ع العمل آن ها بودم، نمی خواستم اسیر شوم و آبروی زینبیون را ببرم، چون تا آن روز زینبیون، اسیر نداده بودند، هر لحظه منتظر شهادت بودم، فرار هم ن ، نمی خواستم از پشت سر تیر بخورم این برای لشکر ما خوب نبود، یک نیروی مجاهد نباید از پشت سر تیر بخورد، بسم الله گفتم و حرکت ، اولین قدم را که برداشتم، بچه های حزب الله لبنان از کوچه دیگر سر رسیدند و ی ها به سمت خانه های اطراف فرار د. حالا ما مصمم به تعقیب آن ها شدیم، داخل آن خانه ها رفتیم، در جریان تیراندازی سه نفرشان کشته شدند و نفر چهارم هم فرارکرد، لحظات نفسگیری بود. بچه های زینبیون هر جا که وارد عمل شدند پیروز میدان بودند، هر وقت شهید دادیم، انتقام شهادت بچه ها را گرفتیم.


با توجه به اینکه م ع حرم هستید و علیه تروریست های تکفیری جهاد کردید از لحاظ امنیتی، زندگی در پا تان برایتان دشوار نیست؟

من در منطقه پاراچنار پا تان هر روز با وه های تندرو درگیر بودم. یاد گرفتم که باید مقابل جریان تکفیری و تروریست ها بایستم. شرایط امروز برایم سخت نیست؛ آنچه برای من و خانواده ام اهمیت دارد، دفاع از و حفظ آن، ارادت به اهل بیت (ع) و عمل به وصیت پدر شهیدم است. امیدوارم در این مسیر همیشه جبهه پیروز و مقتدر بماند.


همچنان مصمم هستید در لشکر زینبیون بمانید؟

بله، اکنون حدود سه سالی می شود که در لشکر زینبیون خدمت می کنم. مجاهدان زینبی، عاشق اهل بیت (ع) هستند. زمانی که هجوم آغاز می شود، آن ها شور و حال خاصی پیدا می کنند. در میان لشکریان زینبیون، عقب نشینی معنا ندارد، این لشکر تاکنون اسیر دست تکفیری ها نداده است. در محور بوکمال زینبیون تنها با تقدیم دو شهید توانستند به اه از پیش تعیین شده دست پیدا کنند. بچه ها با ایمان راسخ وارد معرکه می شوند و زمان هجوم نعره های حیدری سر می دهند. نعره حیدری همان جنون پا تانی است که روحیه و توان دیگری در رزمندگان به وجود می آید که کار خودش را می کند. خیلی وقت ها دشمن با شنیدن نعره های حیدری زینبیون عقب نشینی می کند. گلوله، موشک و خم در مقابل نام فاتح خیبر المؤمنین (ع) کارساز نیست.

در پایان اگر صحبت خاصی دارید، بفرمایید.

از اینجا از همه رزمندگان و حاج قاسم سلیمانی قدردانی می کنم که با حضور و بصیرتشان اجازه ندادند دست تعدی و تکفیری ها به حرم اهل بیت (ع) برسد، اما یک دلخوری هم دارم. آن هم از انی که با طعنه و کنایه اینطور وانمود می کنند که م عان حرم لشکر فاطمیون و لشکر زینبیون برای پول و امکانات به جنگ علیه و تروریست ها می روند. من از طرف خودم خطاب به آن ها که قدر امنیت امروز کشورمان ایران را نمی دانند می گویم که دیوانگی است اگر بخواهم برای گرفتن تنها ۲ میلیون تومان حقوق به بروم، من سه برابر همین مبلغ را در شرایط امن و آسایش به دست می آوردم ضمن آنکه در کنار خانواده ام هم هستم. خدا شاهد است در این مدت ریالی از مسئولان لشکر دریافت نکرده ام. حتی از پول شخصی خودم برای اعزام و حضور در منطقه هزینه کرده ام. انصاف نیست با حرف ها و طعنه هایشان در خدمت اه دشمنان باشند.

منبع: رو مه جوان




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/تنها-دارایی-من-لباس-جهاد-پدرم-است




رزمایشی برای جنگ آ ا مان

درخواست حذف اطلاعات


رزمایشی برای جنگ آ ا مان؛

زیر و بم بسیج به روایت یکی از فرماندهان «دفاع وطنی»

شهید کجباف در بین رزمنده ها بسیار عزیز بود. وقتی در جاده های خطرناک راه می رفتند، چند نفر از رزمنده های سوری اطراف او را می گرفتند، که اگر تک تیراندازها شلیک د به او اصابت نکند.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - دفاع از حرم اهل بیت علیه السلام در و عراق برابر با دفاع از است و مسئولیت حفاظت از این مهم بر عهده رزمندگان جان بر کفی است که بخش عظیمی از آن را جوانان تشکیل می دهند. جوانانی که بسیاری از آن ها در ظاهر، امروزی به نظر می رسند اما آرزوی شهادت و دفاع از حرم را در سر پرورانده و با آغوشی باز به استقبال شهادت می روند. اما به راستی م ع حرم کیست و چرا باید از حرم دفاع کرد؟ آیا لازم است که انسان جانش را در این مسیر به خطر بیندازد؟ آیا بقای در دفاع از حرم است؟ و یا دفاع از حرم در واقع دفاع از هویت است؟ برای یافتن جواب این پرسش ها به منزل شیخ عباس اهوازی که شیخ جوان خوزستانی درمنطقه کوت عبدالله اهواز رفتم، وی با این که وی تنها 29 سال سن دارد اما کوله باری از تجربه را اندوخته است .

- شیخ عباس! در ابتدا از نخستین اعزامتان برایمان بگوئید؟

در مساجد و بسیج، کارهای فرهنگی از قبیل طرح صالحین و مربیگری دوره های عقیدتی و بسیج و ... انجام می دادم. همچنین با توجه به حضور در هئیت ها و مجالس اهل بیت علیه السلام از کودکی عشق و علاقه شدیدی نسبت اهل بیت علیه السلام مخصوصاً حضرت زینب (س) داشتم. از همین رو، زمینه هایی برای به جهاد رفتن داشتم و در سال 90 - 91 امکانش به وجود آمد. اوایل فکر می که تنها قدس و پاسداران اعزام می شوند ولی وقتی پیکر نخستین شهید م ع حرم استان خوزستان، سید مهدی به شهر بازگشت، متوجه شدم که یک بود. او دوره های خیلی خوبی دیده بود و تجربه کار تشکیلاتی و نظامی را هم به دست آورده بود. این بود که متوجه شدم ها هم به صورت محدود برای دفاع از حرم اهل بیت علیه السلام اعزام می شوند. پیگیر موضوع شدم و فهمیدم حاج هادی کجباف، جانشین سابق قرارگاه کربلا به دستور سرلشکر قاسم سلیمانی دنبال سازماندهی و اعزام نیروست و به دلیل اینکه خوزستان بافت جمعیتی عرب نشین غالبی دارد، می خواهند پیش وتان عمدتاً عرب زبان یا مسلط به زبان عربی زمان جنگ را به عنوان مستشار به عراق و اعزام کنند.

بنده و دو هم سن و سال خودم، با واسطه قرار دادن و خواهش و تمنا خودمان را بین این نیروها جا کردیم و با شرکت در دوره ویژه قبل از اعزام که توسط مربیان مجرب و منطقه دیده در قرارگاه کربلا و جاهای دیگر برگزار شد آمادگی لازم را برای اعزام ب کردیم و به حاج هادی گفتیم که هر چه شما بگوئید، انجام می دهیم حتی کارهای خدماتی. این سر آغاز رفتن به بود. از سال 93 تا 95 چند بار به صورت مستشاری و انفرادی و یک بار هم به صورت یگانی به شکل متناوب اعزام شدم.


- با توجه به اینکه شما سن و سال کمی برای اعزام داشتید و س رست خانواده هم بودید، آنها را چطور راضی به اعزام کردید؟

درست می فرمایید. بنده متولد سال 1368 هستم و 18 سالگی ازدواج . با اینکه همسر بنده طلبه است و از لحاظ منطقی، جهاد برایش امر مهمی است اما از لحاظ احساسی و اینکه صاحب سه فرزند کوچک هستیم برایش این دوری سخت بود. دوره اول اعزام، مسائل از نظر تئوری حل شده بود ولی از نظر عملی و احساسی کار مشکلی بود. بنابراین 45 روز نخست یت به خانواده گفتم که تهران رفته ام و دوره آموزشی را سپری می کنم. البته در یت های بعدی کم کم هضم این موضوع برای خانواده راحت شد و دیگر مشکلی نداشتم.

قطعاً این حرف ها بوده است. اما ابتدای کار به لحاظ ضعف رسانه ای ما و قوت کار رسانه ای دشمن فضا غبارآلود بود و غالباً رسانه های دشمن خبرها را به صورت مغرضانه و تحریف شده پوشش می دادند. بنابراین شبهات بیشتر بود. بعدها با بازشدن فضا و اعزامهای یگانی، بازگشت پیکر ، سوالات مردم بیشتر شد و رسانه های خودی بیشتر به این موضوع پرداختند و اخلاص و مظلومیت م عان حرم و خانواده هایشان بیش از پیش برای مردم روشن شد. بنابراین نه تنها دیگر کارمان در بین مردم از بعد مادی قضاوت نشد بلکه به عنوان ارزش شناخته شد و در حال حاضر اگر باز هم ی این حرف های مادی بودن و غیره را بزند حتما بیمار است.


- پس شما حضور اهالی رسانه در ترویج وقایع و شفاف سازی را مفید می دانید؟

دقیقا همین طور است. خاطرم هست که یک گروه مستندساز در یکی از عملیات ها در جنوب استان درعا در آمده بودند. این گروه برای پوشش رسانه ای اتفاقات، حتی فراتر از خط مقدم پیش می رفت و از پیشروی گروه می گرفت و مستند بسیار خوبی هم ساخته شد، به طوری که یکی از نیروهایشان هم جراحت شدیدی پیدا کرد و ما دیگر متوجه نشدیم که شهید شد یا خیر. یی چون هادی باغبانی ها و محسن خزایی ها و همکارانشان نقش بسزایی در پاسخ به شبهات داشته اند.

- از خاطراتتان با شهید کجباف بگویید.

شهید کجباف با اینکه فرمانده بودند اما هیچ وقت به نیروی تحت فرمان خود دستور نمی دادند. ایشان در زمان عملیاتها معتقد بودند؛ جایی که خودم پا نگذاشته باشم نیرو را نمی برم، حالا می خواهد شناسایی، قبل از عملیات باشد یا در حین عملیات. می گفتند: دلم نمی آید ریسک کنم و نیرو را جلو بفرستم، چرا که اینها جوان و آینده هستند. خاطرم هست خاکریزی بود که ما می توانستیم از طریق آن به منطقه ای که مدنظر بود، حمله کنیم. یک فاصله 70 تا 80 متری از این خاکریز بریده و خالی بود، دشمن هم این نقطه ضعفِ خاکریز را می دانست به همین خاطر، تک تیراندازها را عمود به هم گذاشته بود که ما از هر زاویه ای بخواهیم عبور کنیم مورد آماج گلوله هایشان قرار بگیریم. شهید کجباف سرستون بودند و من هم در گردان یک تیپ، همراه ایشان بودم. رسیدیم به خاکریز و تک تیراندازهای دشمن امان نمی دادند و مرتب روی سرمان آتش می ریختند. بعد از عبور از آن محل به جایی رسیدیم که اصلا خاکریز هم نداشت و باید این 70 تا 80 متر را با سرعت عبور می کردیم آن هم در حالی که فاصله تک تیراندازها با ما تقریبا 300 متر بود، یک لحظه دیدم شهید کجباف خیز برداشت که برود، گفتم آقا کجا؟ گفتند: من می روم اگر رد شدم و رسیدم به آن طرف، شروع می کنم به شلیک به طرف موضع تک تیراندازها و شما یکی یکی بچه ها را بفرست دنبال من، اگر هم عبور ن و تیر خوردم شما یک تدبیر دیگری ید و به فرماندهی قرارگاه اطلاع دهید.گفتم شما فرمانده تیپ هستید و اگر شهید شوید کل تیپ ضربه می خورد؛ بگذارید من بروم! یک لحظه مردد شد و دوباره گفت: نه خطرناک است! و سعی د بحث را به شوخی بکشانند.

رو به ایشان و گفتم: حاجی ما اینجا هستیم و تک تیراندازها هم اصلا حواسشان نیست تا به خودشان بیایند نفر اول رد شده و برای نفر دوم، تازه حواسشان را جمع می کنند و نفر دوم تیر می خورد، پس بگذارید اول من بروم. خندیدند و گفتند، اینجا هم دست از شوخی برنمی داری! بالا ه راضی شدند من بروم. با ذکر صلوات رد شدم، تیر از کنار پاهایم رد می شد و به من نمی خورد وقتی انتهای مسیر رسیدم، شروع به طرف موضع تک تیرانداز شلیک تا بچه ها بتوانند عبور کنند. شهید کجباف هم دائما ذکر می گفتند و بچه ها را یکی یکی می فرستادند. شرایط به گونه ای بود که تک تیرانداز اطراف پاهای بچه ها را میزد ولی خوشبختانه تیر به بچه ها نمی خورد. یکی از رزمنده های 18 ساله که داشت از خاکریز رد می شد وقتی تیر کنار پایش خورد، غیر ارادی روی زمین نشست و یکی دیگر از نیروها رفت او را بغل کرد و دو تایی با هم رد شدند و به خواست خدا هیچ کدام تیر نخوردند. یعنی در آن لحظه ما امداد الهی را به چشم دیدیم که تک تیرانداز با فاصله کم نمی توانست بچه های ما را بزند.


- شهید کجباف فقط درباره نیروهای خودی این گونه بودند یا این همه ملاطفت را برای اسرا هم داشتند؟

در یکی از عملیات ها باید از یک منطقه به صورت موقت عقب نشینی می کردیم تا نیروهای خودی بتوانند روی سر دشمن آتش بریزند و از آنان تلفات بگیرند تا بتوانیم دوباره حمله کنیم. شب، کل یگان را برگرد م و به نقطه امنی رس م. وقتی رسیدیم عقب، متوجه شدیم که سه تا از بچه های سوری نیستند. متوجه شدیم وقتی بچه ها را پخش کرده بودیم، باتری بیسیم آنها تمام شده و متوجه فرمان عقب نشینی نشده اند، آن شهر هم دست جبهه النصره بود. در حال م با شهید مختاربند بودیم که متوجه شدیم شهید کجباف نیست، هر چه بیسیم می زدیم، بیسیم اش هم خاموش بود. تعجب کرده بودیم، گفتم ایشان که با ما برگشتند پس کجا رفتند؟ بالا ه آمدند و متوجه شدیم ایشان به عقب رفته و سه رزمنده را پیدا د و آوردند، آن هم در حالی که فاصله ما هم تا شهر نزدیک شش کیلومتر بود و ایشان این کار را در عرض دو تا سه ساعت انجام دادند.

سپر دفاعی ما محسوب می شود و ما با جنگ در در حقیقت از بدنه اصلی جبهه مقاومت خودمان دفاع می کنیم. دشمن با نیش هایی که به بازوها زده شاید ما را ضعیف کرده ولی در مجموع ما هم قدرتمندتر شده و تجربه بیشتری بدست آورده ایم. اما مطلب دیگر شخصی است و می توانیم از این تهدید به عنوان یک فرصت استفاده کرده، آموزش ببینیم و تجربه ب کنیم. یکی از دوستان می گفت: این یک رزمایش است و جنگ اصلی جنگی است که ما به فرماندهی زمان (عج) با سران و آمران اینها خواهیم داشت. قطعا ما برای شهادت نمی رویم اگر چه دوست داریم عاقبتمان ختم به شهادت باشد و با تصادف و مرض از دنیا نرویم، ولی در اصل یکی از اه ب تجربه است و می خواهیم ارتباطات خود را گسترش دهیم. در نهایت این که ما این همه در هیئت ها می گوییم «یا لیتنا کنا معک» با این کار یک محکی به خودمان می زنیم ببینیم اگر ما در آن زمان بودیم آیا از اهل بیت علیه السلام دفاع می کردیم یا نه؟

- صحبت پایانی؟

نکته آ این که خانواده های بچه های م ع حرم خیلی اذیت می شوند، از جهت عدم حضور عزیزانشان. مردم سعی کنند قدردانی از این خانواده ها مخصوصاً خانواده های و جانبازان را داشته باشند و مسئولان هم به مسائل و مشکلات پیش روی آنها رسیدگی کنند.

منبع: کیهان




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/رزمایشی-برای-جنگ-آخرالزمان




راه نجات فقط پیروی از می باشد

درخواست حذف اطلاعات


فرازی از وصیت نامه شهید م ع حرم محمد جاودانی:

به همه برادران و خواهران خود وصیت میکنم پیرو ولی فقیه زمان باشید و بدانید این انقلاب با هزینه های فراوان به دست ما رسیده است و راه نجات فقط پیروی از می باشد.

@agamahmoodreza




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/راه-نجات-فقط-پیروی-از-امام-خامنه-ای-می-باشد




فکر نمی پیکر شوهرم برگردد

درخواست حذف اطلاعات


همسر شهید حبیب الله پور گفت: «جلال» سه سال فرماندهی نیروهای تکاور را برعهده داشت و از مهارت بالایی برخوردار بود. از بس خوب بود، خدا او را پیش خودش برد.

به گزارش مشرق، مریم اکبری همسر شهید سید جلال حبیب الله پور در مراسم وداع با پیکر این شهید که در معراج ال ی تهران برگزار شد، طی گفت وگویی با خبرنگار ما، از خصوصیات اخلاقی همسرش گفت و اظهار داشت: مردی نمونه و عالی بود، به پست و مقام و درجه اش نمی نازید. خیلی خاکی بود، در خانه راه می رفت و می زد و می گفت امان از دل زینب و آ هم ف حضرت زینب شد. خوشا به حالش. یک بار به پسرم گفت دعا کن شهید شوم ولی مثل مادرم قبرم گمنام باشد، همینطور هم شد و سه سال و نیم گمنام بود.

بعد از سه سال و نیم به بی قراری ما جواب داد

اکبری به اولین اعزام همسرش که آ ین اعزام او به بود اشاره کرد و گفت: اولین باری که عازم شد ی از اوضاع منطقه باخبر نبود. از سر کار تماس گرفت و تلفنی خداحافظی کرد و رفت. نزدیک عروسی پسرم بود و ما در بحبوحه ید عروسی بودیم. قول داد برای عروسی پسرمان بیاید، حالا بعد از سه سال به خاطر بی قراری ما برگشته است. خودش دوست داشت گمنام باشد، سه سال و نیم گمنام بود و امروز به خاطر بی قراری های ما آمد. زمان وداع گفتم من راضی نبودم به خاطر ما برگردی، دوست داشتم چیزی که خودت دوست داشتی بشود و پیش حضرت زینب باشی.

نمی خواست ی بفهمد درجه دار است

همسر شهید حبیب الله پور بارها در صحبت هایش این نکته را متذکر شد که از شهادت همسرش خوشحال است و به او افتخار می کند. او به تماس های تلفنی همسرش از و صحبت هایشان اشاره کرد و گفت: زیارت که می رفت، می گفت از طرف من هم زیارت کرده است، می گفت اصل کار تو هستی که برایت دعا کنم.

وی ادامه داد: درجه ها و آرم هایش را به خانه می آورد تا من روی لباسش نصب کنم. نمی خواست به خیاط های بیرون بدهد که بفهمند درجه دار است. اکثر کارهایش مخفی بود تا ریا نشود. خدا به خاطر این ویژگی هایش او را در آسمان نشاند.

لباس دامادی پسرم را یده است؛ پس حتما پیکرش بازمی گردد

اکبری درخصوص دلتنگی های این سال ها گفت: اولین روزهایی که خبر شهادتش را دادند خیلی بی قرار بودم؛ چون عروسی پسرم بود، دلم می خواست در مراسم باشد، می گفتم لباس دامادی پسرم را یده است پس حتما پیکرش بازمی گردد. اما بعد از 17 روز متوجه شدیم که پیکرش نمی آید.

همسر شهید حبیب الله پور از علاقه شهید به شهادت در گمنامی صحبت کرد و گفت: اصلا فکرش را نمی پیکرش برگردد. چون دوست داشت گمنام باشد. چند وقتی به خاطر عروسی پسرم منتظر بودم پیکرش بازگردد ولی بعدا گفتم هرچه خودش دوست دارد بشود و من راضی هستم، تو فدای حضرت زینب شدی و این کم چیزی نیست. با اینکه عروسی پسرش بود و فرمانده اش گفته بود به خانه برگردد ولی گفته بود من غسل شهادت و باید در عملیات شرکت کنم.

در تماس های تلفنی اش از زیارت می گفت

اکبری ادامه داد: اصلا از چیزی به ما نمی گفت، در تماس های تلفنی اش فقط سلام و احوالپرسی می کرد و از زیارت می گفت. می گفت همه چیز خوب است و می خورم و می خوابم، نگرانم نشوید. یکی از دوستانش تعریف کرد با اینکه اولین بارش بود به می رفت ولی وقتی نقشه منطقه را که به دستش دادیم به خوبی با مناطق آشنا بود. چون تکاور بود و سه سال فرماندهی نیروهای تکاور را برعهده داشت، از مهارت بالایی برخوردار بود، مظلوم بود. از بس خوب بود خدا او را پیش خودش برد.

گفت آرزویم شهادت و عاقبت بخیری است

اکبری از شیرینی زندگی با شهید حبیب الله پور با وجود یت های زیادی که همسرش در آن ها شرکت داشت گفت و ادامه داد: نبودنش را جبران می کرد. زمانی که اطلاع داد به می رود از ته قلبم راضی بودم. تماس گرفت و گفت که می خواهد به یت برود، به من نگفت یت کجاست ولی فهمیدم به می رود.

اکبری از سابقه حضور همسرش در جبهه های دفاع مقدس یاد کرد و افزود: 16 سالش بود که به جبهه رفت. جانباز هم شد اما دنبال جانبازی اش نرفت. قسمت این بود که در این سال ها زنده باشد و در به شهادت برسد. خودش شهادت را خیلی دوست داشت، یکبار پرسیدم آرزویت چیست، گفت شهادت، گفتم اینکه آرزوی همه است، گفت آرزویم شهادت و عاقبت بخیری است.

منبع: دفاع پرس




منبع : http://modafeharam.blog.ir/post/فکر-نمی-کردم-پیکر-شوهرم-برگردد