بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

Memory Games

آخرین پست های وبلاگ Memory Games به صورت خودکار از بلاگ Memory Games دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خواب

درخواست حذف اطلاعات

این مطلب رمزداره

(خصوصیه بین خودم وخودم )

رمزوبه ی نمیدم




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/320/خواب




غروروتعصب

درخواست حذف اطلاعات

تعداد آدم هایی که من واقعاً دوست شان داشته باشم زیاد نیست، تعداد انی که نظر خوبی درباره شان دارم از آن هم کمتر است. من هرچه بیشتر دنیا را می شناسم از آن ناراضی تر می شوم . هر روز که می گذرد بیشتر معتقد می شوم آدم ها، شخصیت ناپایداری دارند و نمی شود روی ظواهر لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد.

جین آستین
غرور و تعصب




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/321/غروروتعصب




چقدرخوب شدکه زن شدیم

درخواست حذف اطلاعات

کمد و اتاقمان را به هم می ریزیم و همه چیز را از اول سرجایش مرتب می گذاریم، آن وقت فکر می کنیم آماده ایم برای گرفتن تصمیمات بزرگ!

وسط غمبادهای روزانه شروع می کنیم به شستن ظرف ها و بازی با کف روی سینک ظرفشویی، تمام غم هایمان را همراه سرامیک ها آشپزخانه می س م و می س م تا قوی تر شویم!

جارو را محکمتر روی فرش می کشیم و فکر می کنیم تمام خوره های فکریمان از لوله جارو بالا میرود، دست به ساختن می زنیم!

شیرینی و کیک و غذاهای عجیب عجیب میپزیم و از خلق هایمان حس بهتری می گیریم!

دکور خانه را عوض می کنیم و تنهایی با کشیدن مبل ها خودمان را از نفس می اندازیم و فکر می کنیم چه انتقامی!

داشتم فکر می چه خوب است مرد نشدیم! مردها به جز پیاده روی و سیگار کشیدن راهی برای مقابله با مشکلات ندارند! ما راه های متنوع تری داریم!




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/322/چقدرخوب-شدکه-زن-شدیم-




ایکوالایزر

درخواست حذف اطلاعات

خیلی قشنگی بود

اونایی که اکشن دوست دارن حتماببینن

برام جالب بودمَرده باخودش قرارگذاشته بود۱۰۰ تاکتاب وبخونه

من این ودیدم بیشتربه کتاب خوندن علاقه مندشدم

امروزکتاب هبوط درکویراثر شریعتی روشروع بنظرم کتاب خوبیه شروعش که عالی بود

(مرا ی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که ی می ساخت، که من ی نداشتم، م خدا بود. بی ان. او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش می خواست، نه ازمن پرسید و نه از آن من دیگرم. من یک گل بی صاحب بودم.. مرا از روح خود دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد... مرا به خودم وا گذاشت.)




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/323/ایکوالایزر




فرهنگ سازی

درخواست حذف اطلاعات

در سال ۱١٥٣ به دستور کریم خان زند پادشاه ایران این سنگ مرمر برای مزار حافظ تهیه شد، تا احمد حسین زاده و سلیمان صالحى بیان و اسمشون رو با چاقو حک کنن روش!




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/311/فرهنگ-سازی-




تغییرخوب

درخواست حذف اطلاعات

احساس میکنم چندوقتیه تغییر

یه جورایی بی اعصاب وبداخلاق شدم خیلی بدشدم

کارهای اشتباه زیادی که ازمن بعیدبود

میخوام بشم همون مهسای سابق ازاین مهسامتنفرم

ازهمین الان شروع میکنم وتمام تلاشمومیکنم امیدوارم بتونم




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/312/تغییرخوب




دعوا

درخواست حذف اطلاعات

وقتی عصبی میشه حرفایی میزنه که نباید...

آخه باخونوادم چیکارداری؟

چراموقع دعوادهنش چفت وبست نداره؟

چراانقدربهم توهین میکنه؟

چرامن نمیتونم جوابشوبدم؟




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/313/دعوا




سلام دوستای گلم

درخواست حذف اطلاعات

ببخشیداین مدت نگرانتون وممنون بابت کامنتای محبت آمیزتون

این مدت خونه مادرشوهرجان دعوت بودم وحس ازم کارکشیدواصلاوقت سرخاروندنم نداشتم

طبق معمول زنگ زدودعوتم کردووقتی رفتم خونشون چنان تحویلم گرفت وقربون صدقم رفت که کلاروآسموناداشتم سیرمی

بعدش متوجه شدم این کاراش دلیل داشته

۱-سرش به سنگ خورده ومهربون شده وفهمیده چه عروس گلی نصیبش شده (که جزومحالاته)

۲-برای درست ترشی دنبال یه آدم سخت کوشی مثل من بوده (که به نظرم صددرصدبه همین دلیل بامن مهربون شده بودچون بیشترکاراشومن )

۳-ودلیل سوم که من اهمیتی بهش نمیدم ولی ازنظرآرش دلیل مهربونی مادرش فقط وفقط همین میتونه باشه واون چیزی نیست جزپیش کشیدن بحث بچه دارشدن من وآرش ...

نمیدونم چرامادرش فکرمیکنه من مشکلی دارم که بچه دارنمیشم وهردفعه که این بحثووسط میکشه باشک اول یه نگاهی به من میندازه وبعدبه آرش وهمیشه هم بی نتیجه میمونه ...

حالاخوبه نمیدونه من یه مدته میرم اگه بفهمه که دیگه به معنای واقعی بدبخت شدم ...

ودرمورددعوای خودموآرش بگم که اصلایادم نمیادچرادعواکردیم ولی حرفایی که موقع دعواردوبدل شدوکامل یادمه ومیدونم که دوباره تکرارمیشه...

الانم وسط بساط ترشی نشستم وهویج گازمیزنم وبادندون دردم میجنگم ...

کامنتاروهم بعدا تاییدمیکنم




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/314/سلام-دوستای-گلم




حمیدرضا

درخواست حذف اطلاعات

من یه پسر دارم که دوسال ازخودم کوچیکتره

ازاونجایی که همسایه دیواربه دیواربودیم یه جورایی همبازی بچگیامم بود

کلاپسربازیگوشی بودیادمه بچه که بودچندباربرق گرفتش یکی ازپریزای خونشون اب بودهردفعه میرفت انگشتشومستقیم میکردتوهمون سوراخ

یه بارم رفته بودیم پیک نیک برای پختن غذاباخودمون پیک نیک برده بودیم حمیدرضاهم اومدنشست رواون وسوخت

من چون بچگیام خیلی کم میرفتم به من میگفت هپلی منم بعداین ماجرا تلافیشوسرش درآوردم ...

یه بارم چهارشنبه سوری توآتیش ترقه انداخت حواسش نبودبه جااینکه فرارکنه، ازروآتیش پرید،خودتون دیگه تصورکنیدچی به روزش اومد...

درحال حاضرم بیمارستان تشریف داره چون چندروزپیش تصادف کرده وپاش ش ته ...

انشالله که زودی خوب بشه خیلی براش نگرانم همیشه براخودش دردسردرست میکنه

الان یادخاطراتمون افتادم خندم گرفت یادش بخیریه بار گ زدم توسرش

خیلی هم ترسوبودمثل دختراجیغ میزدوفرارمیکرد

یه بارخیلی بچه بودیم دوتایی سوارالاغ بابابزرگم شدیم اون جلوومنم پشتش نشسته بودم ،الاغ میخواست ازسربالایی بره بالامن فکر دارم میوفتم جیغ زدم ومحکم حمیدرضاروگرفتم اونم ترسیدگوشای الاغ وگرفت دوتایی باهم افتادیم زمین الاغه بیچاره فقط عَرمیزدوفرارمیکرد




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/315/حمیدرضا




اولین سفر

درخواست حذف اطلاعات

روزای اول که اومده بودم تهران خیلی برام سخت بود

چون ی رواینجانداشتم فقط آرش بودکه اونم کلایه ماه هم نمیشدکه عقدکرده بودیم وزیادباهم راحت نبودیم

خیلی احساس تنهایی می هیچ دوستی هم نداشتم حتی جایی روهم بلدنبودم که وقتی حوصلم سررفت برم بیرون بگردم

انقدرم باآرش رودربایسی داشتم که خج میکشیدم بهش بگم بریم بیرون

خیلی حس بدی بودباتمام وجودم غربت وتنهایی روتجربه

ازاین که ازدواج کرده بودم وازخونوادم دورشده بودم پشیمون بودم

بعددوماه دیگه نتونستم تحمل کنم دل وزدم به دریاوبه آرش گفتم میخوام برم خونمون دیگه طاقت دوریشونوندارم

فردای همون روزآرش بلیط گرفت برای مشهدخیلی خوشحال بودم

اولین سفرمنوآرش بودوتازه اونموقع معنی ماه عسلوفهمیدم

اعتراف میکنم که من تواین سفرعاشق آرش شدم

بهترین سفرعمرم بود

بعداینکه رفتیم مشهدیک هفته ای پیش خونوادم موندیم وتواون یه هفته روزشماری می روزبرگشت برسه خودمم نمیدونم چم شده بود

وقتی برگشتیم و رسیدیم خونه دیگه اون حس مز ف تنهایی وغربت ونداشتم

بعداین سفررابطه ام باآرش خیلی بهترشد




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/316/اولین-سفر




خیلی قشنگه ????

درخواست حذف اطلاعات

وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.

(بقیه اش درادامه مطلب )




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/317/خیلی-قشنگه-????




:))

درخواست حذف اطلاعات


وقتی پسرا فوتبال بازی میکنن

واقعا چرا سوال 12 رو غلط گرفته؟

والا جوابش قانع کننده بود

وعده های انتخاباتی فقط اینا

بقیش سوسول بازیع

وقتی پرستار میگه برو رو تخت بخواب تا بیام




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/318/-))




برنده باش

درخواست حذف اطلاعات

این مسابقه برنده باشم جالبه ها

ازیکی ازسوالای امشبش خیلی خوشم اومد

همونی که گفته بودکدوم حیوون ۴تازانوداره ؟

فقط حیف مجریش محمدرضاگ اره ازصداش خوشم نمیادیه جوریه به قیافش نمیاداصلاصداش شبیه بچه هاست

فقط قیافه داره وبازوکه قابل تحملش کرده




منبع : http://memory-games.blogfa.com/post/320/برنده-باش