بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

ادامه فصل هفت ایینه(فصل ا )کمی موقت

پست ادامه فصل هفت ایینه(فصل ا )کمی موقت از وبلگ مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



ادامه فصل هفت ایینه(فصل ا )کمی موقت

درخواست حذف اطلاعات

شاید بعد از ویراش دو بخش شود.

چشم هامو که باز دیدم با تور سفید روی تخت بیمارستان دراز کشیدم.در اطرافم پر از سرم و …بود.روی صندلی کنار تخت دخترها نشسته بودند.مانیا دست چپم را را با دو دستم گرفته بود و نوازش میکرد.در همان موقع سامیار در اتاق را باز کرد.پنار تخت ایستاد و بلیط های برگشت را روی میز کنار تخت پرتاب کرد.

سامیار با خشم جدیت خطاب به من گفت

+من اونقدرا هم دلم نمیخواد کنارت باشم.حتی بیش تر از تو از این ازدواج متنفرم.ولی مجبوری.میفهمی؟مجبور

بدون هیچ جو سرم را برگرداندم و به گوشه دیگر اتاق خیره شدم.قطره اشکی از گوشه چشمم برای اینکه نشان دهد میفهمم کافی بود.دخترا از اتاق بیرون رفتند.

سامیار باز هم میخواست داد و بیداد کند.اینبار به چشمانش برای اولی بار زل زدم گفتم

_فقط برو بیرون

دوباره سرم را برگرداندم صدای بسته شدن در را کشیدم ملافه ی تخت را روی صورتم کشیدم و ارام گریه .انقدر گریه که متوجه گذشت زمان نشدم.خوابم برده بود. فردا چمدان هارا بستیم و برگشتیم.کار های عروسی بدون نظر من خیلی زود تر از برنامه پیش رفت.پنج روز بعدعروسی من بود.

هرگز فکر نمی عروسی ام را مراسم ختم تصور کنم.

بیش از اندازه به خودکشی فکر می .به ایمیلی که قبل از رفتن برای گذاشته بود و در ان نوشته بود

"تمام هستی من.این جهان را کنار هم نمی خواهد.اما من تو را بیش تر از تمام جهان میخواهم.اما صدایت را نگاه مهربانت را ان چشم های سیاه و موهای بلند را مجبور از دور داشته باشم تا نکند تار مویی از تو کم شود.من در جهانی دیگر منتظرت هستم.حتی اگر شده باشد تا ا عمرت منتظرت خواهم ماند


عاشق تو: ت"


همه میدانستند هر لحظه منتظر فرصت عملی ش هستم

برای همین حتی لحظه ای تنها نبودم.روز عروسی ارایشم را چندین بار بعد از تمام شدن روی صورتم پخش میکرم.انقدر در ع هایم بااخم بودم که هیچکدامشان به قول سامیار در شإن خانوادش نبودند.

تمام شب را توی اشپز خانه تالار نشسته بودم.

بوی مرغ میدادم.

مهمان ها ساعت ده نشده کم کم رفتند.خیلی ها نیامده بودند هنوز.

با غم و حسرت از اینکه چرا انروز به حرف های پوریا گوش نکرده بودم و فرار ن پشیمان بودم.ماشین گل ماری شده برای من تابوت بود.

صدای بوق ماشین ها الله اکبر

لباسم کفنم

سامیار هم عزرائیل

انشب سامیار از من خواست ا ین کاری رو که میخوام م.چون ممکنه دیگه هرگز نتونم زندگی کنم.پلک هایم که برهم خورد تنها یک قطره اشک کوچک از گوشه چمم ارایشم را بر هم زد.

حرفی نزدم.سامیار گفت که

+تو دیگه مجبوری با من باشی. دیگه نیست

تمام این جملات را با حرص میگفت.

ادامه داد

+از این به بعد میفهمی که دیگه با کی طرفی.

سامیار مست بود.از ان روز که چشم های قرمز پوریا را دیدم مستی را میتوانستم به راحتی تشخیص دهم.

بعد هم هر چه که توانست به من گفت

من هم دست ا

لبخندی زدم و گفتم

_عشقت خیلی وقته ماله پوریاست

به رو به رو خیره شدم.سامیار زبانش بند امده بود.اگر ی فریادم را نمیشنید همینجا مرا خفه میکرد.

ا ین کاری که میخواستم انجام دهم این بود برای ا ین بار میخوام چند دقیقه ای توی اتاقم مجردی نفس بکشم.

قبول کرد

میدونستم که فکر های شومی توی سرش داره

ولی من نه.

توی ماشین پایین ساختمون منتظر موند تا چند دقیقه بعد برگردم.

در اتاقم که باز مردم تمام خاطرات زنده شد

قرار روز کافه

اولین قدم هام کنار وقتی که گوشیمو روی صندلی باغ ارم فراموش .

رانندگی وقتی حالم بد بود.

رفاقت پوریا و .

روی تخت نشستم.

انگار با پاشنه ی پا چیزی رو به زیر تخت پرتاب .

خم شدم و نگاه

شیشه عطری بود که از داشبور ماشین پوریا برداشتم.

یکم انطرف تر جواب ازمایشی بود که با رفتیم و جوابش را گم .

هر دو را برداشتم و رفتم توی بالکن م و جواب ازمایش باز بالا ه فهمدیدم علت سر گیجه و بیهوش شدن هایم چه بود.من سرطان خون داشتم.

برایم مهم نبود.جواب را کنار گذاشتم و شیشه عطر پورا را باز و بالا ه بعد از مدت ها عطرش را بو .

دقیقا بوی عطر پ وی را میداد.


کفش هایم را بیرون اوردم و بالای نرده های بالکن م باز هم سرگیجه داشتم مثل همیشه

نه

اینبار سرگیجه نبود اینبار واقعا زمین دور سرم میچرخید.

خودم را در میان زمین و زمان حس می

برای ا ین لحظات به گذشته فکر

نه سالم که بود مادرم ترکم کرد و رفت.

هجده سال بیش تر سن نداشتم که وابسته پوریا شدم و اون هم رفت.

همون موقع ها در اوج تنهایی پدر هم تنهایم گذاشتم.

عشق و خوردش هم که رفتند

من تنها نبودم

من سامیار را داشتم

اما او دیگر مرا نداشت

ضربه برخوردم به زمین انقدر زیاد بود که سرم شکاف بزرگی برداشت

تمام لباس سفیدم قرمز شده بود.

اره :)قرمز به من خیلی میاد

تنها چیزی که از این پرتاب شدید سالم مانده بود

شیشه عطر پوریا در دستم بود
















پایان.





منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/16/ادامه-فصل-هفت-ایینه-فصل-اخر-کمی-موقت