بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

melina

آخرین پست های وبلاگ melina به صورت خودکار از بلاگ melina دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



فصل دوم باورت نشد

درخواست حذف اطلاعات

نفس نفس میزد از شدت ترس و اضطر که داشت نفس هایش در نمی گنجید سوزشی در قفسه اش ایجادشده بود تند تند بینی اش را بالا میکشید،صورت و همچنین دستانش ازسرما قرمز و بی حس شده بود خم میشود زانو های ناتوانش که به لرزه در امده بود رادر دست گرفت انقدر دویده بود که از ان محل خیلی دور شده بود با این که دیده بود ان پسر در شوک هست چند قدم بلند بیشتر برنداشته بود اما حس میکرد دوان دوان پشت سرش می ایدوبا سرعت هرچه تمام میدوید نفس نفس میزد از شدت ترس و اضطر که داشت نفس هایش در نمی گنجید سوزشی در قفسه اش ایجادشده بود تند تند بینی اش را بالا میکشید،صورت و همچنین دستانش ازسرما قرمز و بی حس شده بود خم میشود زانو های ناتوانش که به لرزه در امده بود رادر دست گرفت انقدر دویده بود که از ان محل خیلی دور شده بود با این که دیده بود ان پسر در شوک هست چند قدم بلند بیشتر برنداشته بود اما حس میکرد دوان دوان پشت سرش می ایدوبا سرعت هرچه تمام میدوید وارد محوطه فضای سبز شد اول اطراف را با چشمانش کاوید

-خوبه ی نیست.. خدا لعنتت کنه که انگ عملی هم رو پیشونیم زدن حالا خوبه ی نیست اینجا وگرنه میگفت کارتون خوابم که هستم مگه نیستم؟ شدم دیگه... قبول کن مینا قبول کن که دیگر یه زندگی خیابانی شروع کردی روی نیمکتی زیر درخت آزین بسته شده با بر نارنجی زرد نشست از داخل کوله پشتی کوه نوردی اش بافت یشمی اش به همراه اورده بودرا بیرون کشید چشمش به قاب ع ی افتاد که چهره دونفرشان خندان در اغوش هم ع گرفته بودن دستی بر چهره پر فروغ و زیبایش کشید با اهی جان سوز قاب ع را داخل کوله اش گزاشت زیپ سوئی ش را بالا کشید بافتش را پوشید موبایلش رااز جیب شلوارش بیرون اورد روشنش کرد 20میسکال از زهرا فقط زهرااا پیام های پی در پی او چند پیامی از ایرانسل به بخت و اقبال خودم خندیدم در ا تنها پیامی که برای زهرا پس از این همه میسکال برایش سند 'سلام من خوبمچشمانم خسته بود اما ترسی که در دل داشتم اجازه روی هم امدند را نمیداد هنسفریو از موبایل جدا کرد اهنگی پلی کرد،پا هایش را بالا اورد در خود جمع کردب را تا صبح با ترس و نگران با چشمانی نیمه باز گاه بی گاه از خواب پ در جای نشسته اش سپری کرد صبح با صدای خش خش جارو عراشی سوفر شهرداری چشمان گیج و منگش را باز کرد روبه زندگی سخت طاقت فرسایش. بهتر دانست از ان مکان دیگر دور شود تاقبل از امدن اهالی منطقه برای ورزش صبحگاهی به فضای سبزمحله شان دیگر شب نبود که بخواهد چهره اش را بپوشاند با کلاه سوئی ش کلاه را از سرش پایین انداخت شالش را روی سرش تنظیم کرد به راه افتاد -تا کی میخوای داخل این شهر بچرخی؟ ترسی را که از ب تا صبح متحمل بود نیمی از عمرش را کم کرده بود ولی هنوزم دست بردار نبود گاهی راضی میشد برای رفتن به خانه زهرا گاهی پشیمان میشد از تصمیمی که گرفته...

بی هدف قدم بر میداشتو یه سری تصمیمات پیش خود میگرفت برخی را حذف برخی را اصلاح میکرد برای انجام دادن... نزدیک به دکه رو مه فروشی شد یک رو مه نیازمندی ها ید بهمراه کیکی برای صبحانه اش به سپت نیمکت حاشیه خیابان رفتو نشست به ارامی درحال خواندن مشاغل داخل رو مه شد نا امید از این که دیگر به بمبست خورده است ورقه ا را هم تماشایی کرد درمیان نگاه های گزرایش چشمش افتاد به پرستاری از یک خانم سالمند سریع موبایلش بیرون اورد با شماره تماس گرفت بود چند باری باز تماس گرفت اما پاسخ گو نبودن کلافه بلند شد به مسیر بی خدفش ادامه دادباز زیر لب چند باری از خدا خواست کمکش کنه دوباره تماس گرفت بعد از شنیدن چند بوق خواست تماس قطع کنه که صدای مردی در گوشی پیچید

+الوو... بله بفرمایید

+ممنون بفرمایید

یخواستم راجب آگهی که داخل رو مه نیازمندی ها بود مزاحمتون بشم

+اممم.... اها پرستار هستین؟

-راستش نه ولی خب به این کار خیلی احتیاج دارم فی کشید ادامه داد

+خب من العان تهران نیستم ادرس خانه براتون میفرستم عصر ساعت 5 تشریف ببرین اگر مورد تایید خانم بودین میتونین شروع به کار کنین

-خیلی ممنونم لطف دارین

+خواهش میکنم. فقط شما خانم؟

-شرافت هستم

+خوش بختم روز خوش

-روز خوش خداحافظ

+خدانگه دار

با دو دستش تلف همراهش در دست گرفته بود روی قلبش گزاشته بود نگاهی به اسمان انداخت - ممنووووونم خداااااا برای یه بار باهام راه امدی

ناخداآگاه ذهنش به صداو گرم اقای رادمان میرفت اما با چیز های دیگر مدام سعی در افکارش را داشت

تا ساعت 4 مدام گشت میزد تا سرانجام به مسیرش یه هدف داد ان هم خانه ی اقای رادمان بود حوالی پارک ب بود ولی نه تیلی نزدیک ولی خب چندان راه طولانی هم نیز نبود نگاهی به ساعت مچی اش انداخت 15مین به 5 باقی مانده بود به درب دروازه مانند پیش چشمانش نگاهی انداخت دست کمی از یک قصر نداشت درب کوچکی که برای عبور و مرور افراد بود شیشه های ایینه کاری شده قرار داشت نگاهی به خود انداخت زیپ سوئی ش باز کرده بود اما هنوز بافتی که ب به تن کرده بود به تن داشت سریع بافتشو بیرون اورد سوئی شو در اورد داخل کولی اش گذاشت سرکی به اطراف کشید شالش بیرون اورد دستی به موهاش حول حولی کشید موهاشو با کش مویی بست شالشو با یه شال خا تری رنگ که تضاد زیبایی با چشمانش داشت به سر کرد چشمانی طوسی رنگ پرنگ که گاهی به مشکی بودن هم میخورد چشمانی درشت کشیده با مژه های تقریبا پر لبانی ریزقلبه ای بینی متوسط به کوچولو سر بالا جذاب بود زیباخود نیز میدانست اما شانس و اقبال چی ؟؟

کاش زیبایی نداشت اما کمی روزگار با او یار بود . دست از کاویدن خود کشیدو سریع رژ لب قهوه ای ماتی بر روی لبانش کشید وسایلش جمع و جور کرد کنار دیوار ایستاد چند نفس عمیق کشید همین که دستش را به سمت ایفون برد درب باز شد پسری جوان از درب خارج شد که به هم شدن که باعث ترس مینا شد که جیغ خفیفی کشید پسر هم یک جست پرید هوا مینا دستاشو روی قلبش گزاشت مقداری عقب تر رفت ببخشیدی زیر لب گفت اما پسر هنوز در ح تعجب بودو خیره به چشمان مینا، مینا دیگر طاقت نیاورد نگاهش ید. گویا پسر مسخ چشمان مینا شده بودکه تکان هم نمیخورد با صدای دختری هردو تکانی خوردن

+رهام چرا اینجا ایستادی؟!

دختر یه نگاه به مینا یه نگاه به رهام روبه مینا گفت

+بفرمایید؟

-اع.. سلام ... واسه استخدام پرستاری امدم

لحن دختر کمی مهربان تر شد گفت بفرما

پسر که حالا فهمیده بود اسمش رهام هست روبه دختر که اسم اونم متوجه شد رها است کردو گفت خانمو راهنمایی کن پیش پریما تا منم بیام بعد میریم

+بفرمایید تا راهنماییتون کنم

مینابه یک لبخند روبه رها اکتفا کرد وکوله اش را در دست گرفت پشت سر رها به راه افتاد

رها دختر پر حرف و خونگرم، شیطونی بود از همان ابتدای اشنایی که حتی اسم مینا را هم نمیداست شروع به تعریف کرده بود

+اگرمورد تایید پریما قرار بگیری که مطمئن هستم تایید میشی میمونه داداشام البته نظر منم مهم هستا ولی از همین العان بگم مورد تایید من که هستی همینطور که حرف میزدو میرفت مینا هم ت پشت سرش به راه افتاده بود.رها سریع به عقب گرد کرد که باعث ترس مینا شد رها قش قش خندید و گفت همیشه اینقدر تی یاکم رویی میکنید؟!

-اممم زود صمیمی نمیشم

این حرف مینا باعث شد رها چشماش ریز کنه نگاش کنه که مینا خوب سیاست مدار بود خندید گفت و خیلی هم اهل شوخی هستم ولی انگار به مزاج شما ننشست. نه راستش، کمی خستم دوست داشتم بیشتر به حرفاتون گوش بدم.

+اعه خب زود تر بگو دختر یه نمه فکر از این دخترای ازدماغ فیل افتاده هستی با اون حرف اولت . اوه راستی گفتی خسته ای چرا ؟

+چون از شهرستان امدم

-اها حالا بیا بریم داخل بعد شتر باهم اشنا میشیم

مینا ترجیح داد بگوید از شهرستان امده تا این که یه اواره بی خانمان هست که از همان جهنمی هم که داشته فرار کرده یک روزه که العان داخل خیابونا اواره هست

در رها باز کرد وارد شد پشت سرش هم مینا خدمت کاری امد جلو لباس هایشون بگیره که رهاگفت باز میخواهد برود. روبه مینا شد که مینا متوجه شد اسمش را نمیداند با لبخندی گفت مینا هستم.

مینا بافت و شالش را به خانمی که با لبخند نگاه منتظری به مینا دوخته بود داد. با اشاره دست رها که به سمت مبلمان اسپورت مشکی کرم گوشه سالن بود مینا به سمت مبل تک نفره ای رفت نشست با لبخندی محو به اطراف نگاه میکرد. خدمتکار به سمتش امد یک فنجان چای مقابل مینا گزاشت مینا تشکری کرد. چند مین از امدن مینا میگزشت و مینا چایی اش را نوشیده بود پای راستش را بر روی پای چپش برگردانه بود سر به زیر داشت با ناخن هایش بازی میکرد.

+پریما جون امیدوارم مینا مورد تاییدتون قرار بگیره

مینا به سمت صدای رها برگشت بی اختیار از جایش برخاست روبه خانم مو جوگندمی با چشمانی عسلی که یک عینک بدون فرام عدسی گرد زده بود سلام بلندی کرد زن زیبایی بود بیشتر شبیه معلم های ادبیات دانا بود+سلام دخترم بشین راحت باش

رها پریما روبه مبلی که مینا نشسته بود برد پریما اندکی خیره به مینا بود. مینا کمی از نگاهای خیره اش معزب بود سر به زیر می انداخت +دختر زیبایی هستی

مینا لبخند بی جانی زدو تشکر کرد

+چرا میخوای کار کنی معلومه سنی هم نداری.

-چون به این کار احتیاج دارم پریما ابروی راستشو مقداری بالا برد گفت

+بیشتر از خودت بگو چون من باید پرستارم بیشتر بشناسم و باید بدونم چه ی قراره شبانه روز داخل خونه من باشه

مینا با شنید این حرف خوشحال شد با شوق سرشو بالا اورد

-مینا شرافت هستم 23سالمه دانشجو معماری شناسنامه و مدارک شناسایی هم به همراه دارم

+دلیل کار ت چیه دخترم؟

مینا مقداری ت ماند در ذهنش درحال وارسی بود که چه بگوید

+راحت باش دخترم

-برای شهریه ترم جدید م

پووف راحت شد

+مینا جان تو میتونی اینجا بمونی پرستار من باشی از خونه میتونی بری بیرون ولی خب فکر کن خونه خودت هستی و باید از پدر مادرت اجازه بگیری،باید با من هماهنگ کنی اگر اجازه دادم میتونی بری تز اوردن دوستات به خونه... که مینا میان حرف های پریما پریدو گفت

نه نه من اصلا اهل خوش گزرونی بیرون رفتم از خانه تا دیر موقع نیستم کارام که سرم با درسام گرم میکنم

پریما لبخندی روبه پینا زد گفت امیدوارم هیچوقت از بودنت پشیمان نشوم توهم از امدت و شروع به کار در اینجا...




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/فصل-دوم-باورت-نشد




فصل دوم باورت نشد

درخواست حذف اطلاعات

نفس نفس میزد از شدت ترس و اضطر که داشت نفس هایش در نمی گنجید سوزشی در قفسه اش ایجادشده بود تند تند بینی اش را بالا میکشید،صورت و همچنین دستانش ازسرما قرمز و بی حس شده بود خم میشود زانو های ناتوانش که به لرزه در امده بود رادر دست گرفت انقدر دویده بود که از ان محل خیلی دور شده بود با این که دیده بود ان پسر در شوک هست چند قدم بلند بیشتر برنداشته بود اما حس میکرد دوان دوان پشت سرش می ایدوبا سرعت هرچه تمام میدوید نفس نفس میزد از شدت ترس و اضطر که داشت نفس هایش در نمی گنجید سوزشی در قفسه اش ایجادشده بود تند تند بینی اش را بالا میکشید،صورت و همچنین دستانش ازسرما قرمز و بی حس شده بود خم میشود زانو های ناتوانش که به لرزه در امده بود رادر دست گرفت انقدر دویده بود که از ان محل خیلی دور شده بود با این که دیده بود ان پسر در شوک هست چند قدم بلند بیشتر برنداشته بود اما حس میکرد دوان دوان پشت سرش می ایدوبا سرعت هرچه تمام میدوید وارد محوطه فضای سبز شد اول اطراف را با چشمانش کاوید

-خوبه ی نیست.. خدا لعنتت کنه که انگ عملی هم رو پیشونیم زدن حالا خوبه ی نیست اینجا وگرنه میگفت کارتون خوابم که هستم مگه نیستم؟ شدم دیگه... قبول کن مینا قبول کن که دیگر یه زندگی خیابانی شروع کردی روی نیمکتی زیر درخت آزین بسته شده با بر نارنجی زرد نشست از داخل کوله پشتی کوه نوردی اش بافت یشمی اش به همراه اورده بودرا بیرون کشید چشمش به قاب ع ی افتاد که چهره دونفرشان خندان در اغوش هم ع گرفته بودن دستی بر چهره پر فروغ و زیبایش کشید با اهی جان سوز قاب ع را داخل کوله اش گزاشت زیپ سوئی ش را بالا کشید بافتش را پوشید موبایلش رااز جیب شلوارش بیرون اورد روشنش کرد 20میسکال از زهرا فقط زهرااا پیام های پی در پی او چند پیامی از ایرانسل به بخت و اقبال خودم خندیدم در ا تنها پیامی که برای زهرا پس از این همه میسکال برایش سند 'سلام من خوبمچشمانم خسته بود اما ترسی که در دل داشتم اجازه روی هم امدند را نمیداد هنسفریو از موبایل جدا کرد اهنگی پلی کرد،پا هایش را بالا اورد در خود جمع کردب را تا صبح با ترس و نگران با چشمانی نیمه باز گاه بی گاه از خواب پ در جای نشسته اش سپری کرد صبح با صدای خش خش جارو عراشی سوفر شهرداری چشمان گیج و منگش را باز کرد روبه زندگی سخت طاقت فرسایش. بهتر دانست از ان مکان دیگر دور شود تاقبل از امدن اهالی منطقه برای ورزش صبحگاهی به فضای سبزمحله شان دیگر شب نبود که بخواهد چهره اش را بپوشاند با کلاه سوئی ش کلاه را از سرش پایین انداخت شالش را روی سرش تنظیم کرد به راه افتاد -تا کی میخوای داخل این شهر بچرخی؟ ترسی را که از ب تا صبح متحمل بود نیمی از عمرش را کم کرده بود ولی هنوزم دست بردار نبود گاهی راضی میشد برای رفتن به خانه زهرا گاهی پشیمان میشد از تصمیمی که گرفته...

بی هدف قدم بر میداشتو یه سری تصمیمات پیش خود میگرفت برخی را حذف برخی را اصلاح میکرد برای انجام دادن... نزدیک به دکه رو مه فروشی شد یک رو مه نیازمندی ها ید بهمراه کیکی برای صبحانه اش به سپت نیمکت حاشیه خیابان رفتو نشست به ارامی درحال خواندن مشاغل داخل رو مه شد نا امید از این که دیگر به بمبست خورده است ورقه ا را هم تماشایی کرد درمیان نگاه های گزرایش چشمش افتاد به پرستاری از یک خانم سالمند سریع موبایلش بیرون اورد با شماره تماس گرفت بود چند باری باز تماس گرفت اما پاسخ گو نبودن کلافه بلند شد به مسیر بی خدفش ادامه دادباز زیر لب چند باری از خدا خواست کمکش کنه دوباره تماس گرفت بعد از شنیدن چند بوق خواست تماس قطع کنه که صدای مردی در گوشی پیچید

+الوو... بله بفرمایید

+ممنون بفرمایید

یخواستم راجب آگهی که داخل رو مه نیازمندی ها بود مزاحمتون بشم

+اممم.... اها پرستار هستین؟

-راستش نه ولی خب به این کار خیلی احتیاج دارم فی کشید ادامه داد

+خب من العان تهران نیستم ادرس خانه براتون میفرستم عصر ساعت 5 تشریف ببرین اگر مورد تایید خانم بودین میتونین شروع به کار کنین

-خیلی ممنونم لطف دارین

+خواهش میکنم. فقط شما خانم؟

-شرافت هستم

+خوش بختم روز خوش

-روز خوش خداحافظ

+خدانگه دار

با دو دستش تلف همراهش در دست گرفته بود روی قلبش گزاشته بود نگاهی به اسمان انداخت - ممنووووونم خداااااا برای یه بار باهام راه امدی

ناخداآگاه ذهنش به صداو گرم اقای رادمان میرفت اما با چیز های دیگر مدام سعی در افکارش را داشت

تا ساعت 4 مدام گشت میزد تا سرانجام به مسیرش یه هدف داد ان هم خانه ی اقای رادمان بود حوالی پارک ب بود ولی نه تیلی نزدیک ولی خب چندان راه طولانی هم نیز نبود نگاهی به ساعت مچی اش انداخت 15مین به 5 باقی مانده بود به درب دروازه مانند پیش چشمانش نگاهی انداخت دست کمی از یک قصر نداشت درب کوچکی که برای عبور و مرور افراد بود شیشه های ایینه کاری شده قرار داشت نگاهی به خود انداخت زیپ سوئی ش باز کرده بود اما هنوز بافتی که ب به تن کرده بود به تن داشت سریع بافتشو بیرون اورد سوئی شو در اورد داخل کولی اش گذاشت سرکی به اطراف کشید شالش بیرون اورد دستی به موهاش حول حولی کشید موهاشو با کش مویی بست شالشو با یه شال خا تری رنگ که تضاد زیبایی با چشمانش داشت به سر کرد چشمانی طوسی رنگ پرنگ که گاهی به مشکی بودن هم میخورد چشمانی درشت کشیده با مژه های تقریبا پر لبانی ریزقلبه ای بینی متوسط به کوچولو سر بالا جذاب بود زیباخود نیز میدانست اما شانس و اقبال چی ؟؟

کاش زیبایی نداشت اما کمی روزگار با او یار بود . دست از کاویدن خود کشیدو سریع رژ لب قهوه ای ماتی بر روی لبانش کشید وسایلش جمع و جور کرد کنار دیوار ایستاد چند نفس عمیق کشید همین که دستش را به سمت ایفون برد درب باز شد پسری جوان از درب خارج شد که به هم شدن که باعث ترس مینا شد که جیغ خفیفی کشید پسر هم یک جست پرید هوا مینا دستاشو روی قلبش گزاشت مقداری عقب تر رفت ببخشیدی زیر لب گفت اما پسر هنوز در ح تعجب بودو خیره به چشمان مینا، مینا دیگر طاقت نیاورد نگاهش ید. گویا پسر مسخ چشمان مینا شده بودکه تکان هم نمیخورد با صدای دختری هردو تکانی خوردن

+رهام چرا اینجا ایستادی؟!

دختر یه نگاه به مینا یه نگاه به رهام روبه مینا گفت

+بفرمایید؟

-اع.. سلام ... واسه استخدام پرستاری امدم

لحن دختر کمی مهربان تر شد گفت بفرما

پسر که حالا فهمیده بود اسمش رهام هست روبه دختر که اسم اونم متوجه شد رها است کردو گفت خانمو راهنمایی کن پیش پریما تا منم بیام بعد میریم

+بفرمایید تا راهنماییتون کنم

مینابه یک لبخند روبه رها اکتفا کرد وکوله اش را در دست گرفت پشت سر رها به راه افتاد

رها دختر پر حرف و خونگرم، شیطونی بود از همان ابتدای اشنایی که حتی اسم مینا را هم نمیداست شروع به تعریف کرده بود

+اگرمورد تایید پریما قرار بگیری که مطمئن هستم تایید میشی میمونه داداشام البته نظر منم مهم هستا ولی از همین العان بگم مورد تایید من که هستی همینطور که حرف میزدو میرفت مینا هم ت پشت سرش به راه افتاده بود.رها سریع به عقب گرد کرد که باعث ترس مینا شد رها قش قش خندید و گفت همیشه اینقدر تی یاکم رویی میکنید؟!

-اممم زود صمیمی نمیشم

این حرف مینا باعث شد رها چشماش ریز کنه نگاش کنه که مینا خوب سیاست مدار بود خندید گفت و خیلی هم اهل شوخی هستم ولی انگار به مزاج شما ننشست. نه راستش، کمی خستم دوست داشتم بیشتر به حرفاتون گوش بدم.

+اعه خب زود تر بگو دختر یه نمه فکر از این دخترای ازدماغ فیل افتاده هستی با اون حرف اولت . اوه راستی گفتی خسته ای چرا ؟

+چون از شهرستان امدم

-اها حالا بیا بریم داخل بعد شتر باهم اشنا میشیم

مینا ترجیح داد بگوید از شهرستان امده تا این که یه اواره بی خانمان هست که از همان جهنمی هم که داشته فرار کرده یک روزه که العان داخل خیابونا اواره هست

در رها باز کرد وارد شد پشت سرش هم مینا خدمت کاری امد جلو لباس هایشون بگیره که رهاگفت باز میخواهد برود. روبه مینا شد که مینا متوجه شد اسمش را نمیداند با لبخندی گفت مینا هستم.

مینا بافت و شالش را به خانمی که با لبخند نگاه منتظری به مینا دوخته بود داد. با اشاره دست رها که به سمت مبلمان اسپورت مشکی کرم گوشه سالن بود مینا به سمت مبل تک نفره ای رفت نشست با لبخندی محو به اطراف نگاه میکرد. خدمتکار به سمتش امد یک فنجان چای مقابل مینا گزاشت مینا تشکری کرد. چند مین از امدن مینا میگزشت و مینا چایی اش را نوشیده بود پای راستش را بر روی پای چپش برگردانه بود سر به زیر داشت با ناخن هایش بازی میکرد.

+پریما جون امیدوارم مینا مورد تاییدتون قرار بگیره

مینا به سمت صدای رها برگشت بی اختیار از جایش برخاست روبه خانم مو جوگندمی با چشمانی عسلی که یک عینک بدون فرام عدسی گرد زده بود سلام بلندی کرد زن زیبایی بود بیشتر شبیه معلم های ادبیات دانا بود+سلام دخترم بشین راحت باش

رها پریما روبه مبلی که مینا نشسته بود برد پریما اندکی خیره به مینا بود. مینا کمی از نگاهای خیره اش معزب بود سر به زیر می انداخت +دختر زیبایی هستی

مینا لبخند بی جانی زدو تشکر کرد

+چرا میخوای کار کنی معلومه سنی هم نداری.

-چون به این کار احتیاج دارم پریما ابروی راستشو مقداری بالا برد گفت

+بیشتر از خودت بگو چون من باید پرستارم بیشتر بشناسم و باید بدونم چه ی قراره شبانه روز داخل خونه من باشه

مینا با شنید این حرف خوشحال شد با شوق سرشو بالا اورد

-مینا شرافت هستم 23سالمه دانشجو معماری شناسنامه و مدارک شناسایی هم به همراه دارم

+دلیل کار ت چیه دخترم؟

مینا مقداری ت ماند در ذهنش درحال وارسی بود که چه بگوید

+راحت باش دخترم

-برای شهریه ترم جدید م

پووف راحت شد

+مینا جان تو میتونی اینجا بمونی پرستار من باشی از خونه میتونی بری بیرون ولی خب فکر کن خونه خودت هستی و باید از پدر مادرت اجازه بگیری،باید با من هماهنگ کنی اگر اجازه دادم میتونی بری تز اوردن دوستات به خونه... که مینا میان حرف های پریما پریدو گفت

نه نه من اصلا اهل خوش گزرونی بیرون رفتم از خانه تا دیر موقع نیستم کارام که سرم با درسام گرم میکنم

پریما لبخندی روبه پینا زد گفت امیدوارم هیچوقت از بودنت پشیمان نشوم توهم از امدت و شروع به کار در اینجا...




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/فصل-دوم-باورت-نشد




فصل دوم باورت نشد

درخواست حذف اطلاعات

نفس نفس میزد از شدت ترس و اضطر که داشت نفس هایش در نمی گنجید سوزشی در قفسه اش ایجادشده بود تند تند بینی اش را بالا میکشید،صورت و همچنین دستانش ازسرما قرمز و بی حس شده بود خم میشود زانو های ناتوانش که به لرزه در امده بود رادر دست گرفت انقدر دویده بود که از ان محل خیلی دور شده بود با این که دیده بود ان پسر در شوک هست چند قدم بلند بیشتر برنداشته بود اما حس میکرد دوان دوان پشت سرش می ایدوبا سرعت هرچه تمام میدوید نفس نفس میزد از شدت ترس و اضطر که داشت نفس هایش در نمی گنجید سوزشی در قفسه اش ایجادشده بود تند تند بینی اش را بالا میکشید،صورت و همچنین دستانش ازسرما قرمز و بی حس شده بود خم میشود زانو های ناتوانش که به لرزه در امده بود رادر دست گرفت انقدر دویده بود که از ان محل خیلی دور شده بود با این که دیده بود ان پسر در شوک هست چند قدم بلند بیشتر برنداشته بود اما حس میکرد دوان دوان پشت سرش می ایدوبا سرعت هرچه تمام میدوید وارد محوطه فضای سبز شد اول اطراف را با چشمانش کاوید

-خوبه ی نیست.. خدا لعنتت کنه که انگ عملی هم رو پیشونیم زدن حالا خوبه ی نیست اینجا وگرنه میگفت کارتون خوابم که هستم مگه نیستم؟ شدم دیگه... قبول کن مینا قبول کن که دیگر یه زندگی خیابانی شروع کردی روی نیمکتی زیر درخت آزین بسته شده با بر نارنجی زرد نشست از داخل کوله پشتی کوه نوردی اش بافت یشمی اش به همراه اورده بودرا بیرون کشید چشمش به قاب ع ی افتاد که چهره دونفرشان خندان در اغوش هم ع گرفته بودن دستی بر چهره پر فروغ و زیبایش کشید با اهی جان سوز قاب ع را داخل کوله اش گزاشت زیپ سوئی ش را بالا کشید بافتش را پوشید موبایلش رااز جیب شلوارش بیرون اورد روشنش کرد 20میسکال از زهرا فقط زهرااا پیام های پی در پی او چند پیامی از ایرانسل به بخت و اقبال خودم خندیدم در ا تنها پیامی که برای زهرا پس از این همه میسکال برایش سند 'سلام من خوبمچشمانم خسته بود اما ترسی که در دل داشتم اجازه روی هم امدند را نمیداد هنسفریو از موبایل جدا کرد اهنگی پلی کرد،پا هایش را بالا اورد در خود جمع کردب را تا صبح با ترس و نگران با چشمانی نیمه باز گاه بی گاه از خواب پ در جای نشسته اش سپری کرد صبح با صدای خش خش جارو عراشی سوفر شهرداری چشمان گیج و منگش را باز کرد روبه زندگی سخت طاقت فرسایش. بهتر دانست از ان مکان دیگر دور شود تاقبل از امدن اهالی منطقه برای ورزش صبحگاهی به فضای سبزمحله شان دیگر شب نبود که بخواهد چهره اش را بپوشاند با کلاه سوئی ش کلاه را از سرش پایین انداخت شالش را روی سرش تنظیم کرد به راه افتاد -تا کی میخوای داخل این شهر بچرخی؟ ترسی را که از ب تا صبح متحمل بود نیمی از عمرش را کم کرده بود ولی هنوزم دست بردار نبود گاهی راضی میشد برای رفتن به خانه زهرا گاهی پشیمان میشد از تصمیمی که گرفته...

بی هدف قدم بر میداشتو یه سری تصمیمات پیش خود میگرفت برخی را حذف برخی را اصلاح میکرد برای انجام دادن... نزدیک به دکه رو مه فروشی شد یک رو مه نیازمندی ها ید بهمراه کیکی برای صبحانه اش به سپت نیمکت حاشیه خیابان رفتو نشست به ارامی درحال خواندن مشاغل داخل رو مه شد نا امید از این که دیگر به بمبست خورده است ورقه ا را هم تماشایی کرد درمیان نگاه های گزرایش چشمش افتاد به پرستاری از یک خانم سالمند سریع موبایلش بیرون اورد با شماره تماس گرفت بود چند باری باز تماس گرفت اما پاسخ گو نبودن کلافه بلند شد به مسیر بی خدفش ادامه دادباز زیر لب چند باری از خدا خواست کمکش کنه دوباره تماس گرفت بعد از شنیدن چند بوق خواست تماس قطع کنه که صدای مردی در گوشی پیچید

+الوو... بله بفرمایید

+ممنون بفرمایید

یخواستم راجب آگهی که داخل رو مه نیازمندی ها بود مزاحمتون بشم

+اممم.... اها پرستار هستین؟

-راستش نه ولی خب به این کار خیلی احتیاج دارم فی کشید ادامه داد

+خب من العان تهران نیستم ادرس خانه براتون میفرستم عصر ساعت 5 تشریف ببرین اگر مورد تایید خانم بودین میتونین شروع به کار کنین

-خیلی ممنونم لطف دارین

+خواهش میکنم. فقط شما خانم؟

-شرافت هستم

+خوش بختم روز خوش

-روز خوش خداحافظ

+خدانگه دار

با دو دستش تلف همراهش در دست گرفته بود روی قلبش گزاشته بود نگاهی به اسمان انداخت - ممنووووونم خداااااا برای یه بار باهام راه امدی

ناخداآگاه ذهنش به صداو گرم اقای رادمان میرفت اما با چیز های دیگر مدام سعی در افکارش را داشت

تا ساعت 4 مدام گشت میزد تا سرانجام به مسیرش یه هدف داد ان هم خانه ی اقای رادمان بود حوالی پارک ب بود ولی نه تیلی نزدیک ولی خب چندان راه طولانی هم نیز نبود نگاهی به ساعت مچی اش انداخت 15مین به 5 باقی مانده بود به درب دروازه مانند پیش چشمانش نگاهی انداخت دست کمی از یک قصر نداشت درب کوچکی که برای عبور و مرور افراد بود شیشه های ایینه کاری شده قرار داشت نگاهی به خود انداخت زیپ سوئی ش باز کرده بود اما هنوز بافتی که ب به تن کرده بود به تن داشت سریع بافتشو بیرون اورد سوئی شو در اورد داخل کولی اش گذاشت سرکی به اطراف کشید شالش بیرون اورد دستی به موهاش حول حولی کشید موهاشو با کش مویی بست شالشو با یه شال خا تری رنگ که تضاد زیبایی با چشمانش داشت به سر کرد چشمانی طوسی رنگ پرنگ که گاهی به مشکی بودن هم میخورد چشمانی درشت کشیده با مژه های تقریبا پر لبانی ریزقلبه ای بینی متوسط به کوچولو سر بالا جذاب بود زیباخود نیز میدانست اما شانس و اقبال چی ؟؟

کاش زیبایی نداشت اما کمی روزگار با او یار بود . دست از کاویدن خود کشیدو سریع رژ لب قهوه ای ماتی بر روی لبانش کشید وسایلش جمع و جور کرد کنار دیوار ایستاد چند نفس عمیق کشید همین که دستش را به سمت ایفون برد درب باز شد پسری جوان از درب خارج شد که به هم شدن که باعث ترس مینا شد که جیغ خفیفی کشید پسر هم یک جست پرید هوا مینا دستاشو روی قلبش گزاشت مقداری عقب تر رفت ببخشیدی زیر لب گفت اما پسر هنوز در ح تعجب بودو خیره به چشمان مینا، مینا دیگر طاقت نیاورد نگاهش ید. گویا پسر مسخ چشمان مینا شده بودکه تکان هم نمیخورد با صدای دختری هردو تکانی خوردن

+رهام چرا اینجا ایستادی؟!

دختر یه نگاه به مینا یه نگاه به رهام روبه مینا گفت

+بفرمایید؟

-اع.. سلام ... واسه استخدام پرستاری امدم

لحن دختر کمی مهربان تر شد گفت بفرما

پسر که حالا فهمیده بود اسمش رهام هست روبه دختر که اسم اونم متوجه شد رها است کردو گفت خانمو راهنمایی کن پیش پریما تا منم بیام بعد میریم

+بفرمایید تا راهنماییتون کنم

مینابه یک لبخند روبه رها اکتفا کرد وکوله اش را در دست گرفت پشت سر رها به راه افتاد

رها دختر پر حرف و خونگرم، شیطونی بود از همان ابتدای اشنایی که حتی اسم مینا را هم نمیداست شروع به تعریف کرده بود

+اگرمورد تایید پریما قرار بگیری که مطمئن هستم تایید میشی میمونه داداشام البته نظر منم مهم هستا ولی از همین العان بگم مورد تایید من که هستی همینطور که حرف میزدو میرفت مینا هم ت پشت سرش به راه افتاده بود.رها سریع به عقب گرد کرد که باعث ترس مینا شد رها قش قش خندید و گفت همیشه اینقدر تی یاکم رویی میکنید؟!

-اممم زود صمیمی نمیشم

این حرف مینا باعث شد رها چشماش ریز کنه نگاش کنه که مینا خوب سیاست مدار بود خندید گفت و خیلی هم اهل شوخی هستم ولی انگار به مزاج شما ننشست. نه راستش، کمی خستم دوست داشتم بیشتر به حرفاتون گوش بدم.

+اعه خب زود تر بگو دختر یه نمه فکر از این دخترای ازدماغ فیل افتاده هستی با اون حرف اولت . اوه راستی گفتی خسته ای چرا ؟

+چون از شهرستان امدم

-اها حالا بیا بریم داخل بعد شتر باهم اشنا میشیم

مینا ترجیح داد بگوید از شهرستان امده تا این که یه اواره بی خانمان هست که از همان جهنمی هم که داشته فرار کرده یک روزه که العان داخل خیابونا اواره هست

در رها باز کرد وارد شد پشت سرش هم مینا خدمت کاری امد جلو لباس هایشون بگیره که رهاگفت باز میخواهد برود. روبه مینا شد که مینا متوجه شد اسمش را نمیداند با لبخندی گفت مینا هستم.

مینا بافت و شالش را به خانمی که با لبخند نگاه منتظری به مینا دوخته بود داد. با اشاره دست رها که به سمت مبلمان اسپورت مشکی کرم گوشه سالن بود مینا به سمت مبل تک نفره ای رفت نشست با لبخندی محو به اطراف نگاه میکرد. خدمتکار به سمتش امد یک فنجان چای مقابل مینا گزاشت مینا تشکری کرد. چند مین از امدن مینا میگزشت و مینا چایی اش را نوشیده بود پای راستش را بر روی پای چپش برگردانه بود سر به زیر داشت با ناخن هایش بازی میکرد.

+پریما جون امیدوارم مینا مورد تاییدتون قرار بگیره

مینا به سمت صدای رها برگشت بی اختیار از جایش برخاست روبه خانم مو جوگندمی با چشمانی عسلی که یک عینک بدون فرام عدسی گرد زده بود سلام بلندی کرد زن زیبایی بود بیشتر شبیه معلم های ادبیات دانا بود+سلام دخترم بشین راحت باش

رها پریما روبه مبلی که مینا نشسته بود برد پریما اندکی خیره به مینا بود. مینا کمی از نگاهای خیره اش معزب بود سر به زیر می انداخت +دختر زیبایی هستی

مینا لبخند بی جانی زدو تشکر کرد

+چرا میخوای کار کنی معلومه سنی هم نداری.

-چون به این کار احتیاج دارم پریما ابروی راستشو مقداری بالا برد گفت

+بیشتر از خودت بگو چون من باید پرستارم بیشتر بشناسم و باید بدونم چه ی قراره شبانه روز داخل خونه من باشه

مینا با شنید این حرف خوشحال شد با شوق سرشو بالا اورد

-مینا شرافت هستم 23سالمه دانشجو معماری شناسنامه و مدارک شناسایی هم به همراه دارم

+دلیل کار ت چیه دخترم؟

مینا مقداری ت ماند در ذهنش درحال وارسی بود که چه بگوید

+راحت باش دخترم

-برای شهریه ترم جدید م

پووف راحت شد

+مینا جان تو میتونی اینجا بمونی پرستار من باشی از خونه میتونی بری بیرون ولی خب فکر کن خونه خودت هستی و باید از پدر مادرت اجازه بگیری،باید با من هماهنگ کنی اگر اجازه دادم میتونی بری تز اوردن دوستات به خونه... که مینا میان حرف های پریما پریدو گفت

نه نه من اصلا اهل خوش گزرونی بیرون رفتم از خانه تا دیر موقع نیستم کارام که سرم با درسام گرم میکنم

پریما لبخندی روبه پینا زد گفت امیدوارم هیچوقت از بودنت پشیمان نشوم توهم از امدت و شروع به کار در اینجا...




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/فصل-دوم-باورت-نشد




دوستان یه لحظه لطفا

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها شخصیت منو بگید لطفا

من چطوریم؟

از دید شخصی خودتون

حتما بگید خیلی برام مهمه

میخوام بفهمم چقدر از دید اطرافیانم با اون چیزی که میگن فرق دارم

اصلا اصلا ناراحت نمیشم

ناشناس هم بازه

خصوصی هم فعال

بگید خواهشا

اگر هم سوالی بود بپرسید تا جواب بدم و شخصیتمو بگید

حتماااااا نظر بزاریدا




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/دوستان-یه-لحظه-لطفا




دوستان یه لحظه لطفا

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها شخصیت منو بگید لطفا

من چطوریم؟

از دید شخصی خودتون

حتما بگید خیلی برام مهمه

میخوام بفهمم چقدر از دید اطرافیانم با اون چیزی که میگن فرق دارم

اصلا اصلا ناراحت نمیشم

ناشناس هم بازه

خصوصی هم فعال

بگید خواهشا

اگر هم سوالی بود بپرسید تا جواب بدم و شخصیتمو بگید

حتماااااا نظر بزاریدا




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/دوستان-یه-لحظه-لطفا




دوستان یه لحظه لطفا

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها شخصیت منو بگید لطفا

من چطوریم؟

از دید شخصی خودتون

حتما بگید خیلی برام مهمه

میخوام بفهمم چقدر از دید اطرافیانم با اون چیزی که میگن فرق دارم

اصلا اصلا ناراحت نمیشم

ناشناس هم بازه

خصوصی هم فعال

بگید خواهشا

اگر هم سوالی بود بپرسید تا جواب بدم و شخصیتمو بگید

حتماااااا نظر بزاریدا




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/دوستان-یه-لحظه-لطفا




مرسی بابت…

درخواست حذف اطلاعات

مرسی بابت نظر توی پست قبل

فقط سه نفر؟!؟!؟

هیعیی




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/مرسی-بابت…




مرسی بابت…

درخواست حذف اطلاعات

مرسی بابت نظر توی پست قبل

فقط سه نفر؟!؟!؟

هیعیی




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/مرسی-بابت…




مرسی بابت…

درخواست حذف اطلاعات

مرسی بابت نظر توی پست قبل

فقط سه نفر؟!؟!؟

هیعیی




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/مرسی-بابت…




موقت بدون رمز +معلم تاریخ خسته بود بنده خدا سر کلاسیمون خو ددددد+ خخخخخ

درخواست حذف اطلاعات

معلم گیر ما نیوفته

خخخخخخ بنده خدا اونقدر خسته بود توی سر و صدای ما بیدار نشد

خخخخخ

توی زیر معلم سر کلاس بودااااا




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/25/موقت-بدون-رمز-معلم-تاریخ-خسته-بود-بنده-خدا-سر-کلاسیمون-خوابیددددد-فیلم-خخخخخ




موقت بدون رمز +معلم تاریخ خسته بود بنده خدا سر کلاسیمون خو ددددد+ خخخخخ

درخواست حذف اطلاعات

معلم گیر ما نیوفته

خخخخخخ بنده خدا اونقدر خسته بود توی سر و صدای ما بیدار نشد

خخخخخ

توی زیر معلم سر کلاس بودااااا




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/25/موقت-بدون-رمز-معلم-تاریخ-خسته-بود-بنده-خدا-سر-کلاسیمون-خوابیددددد-فیلم-خخخخخ




موقت بدون رمز +معلم تاریخ خسته بود بنده خدا سر کلاسیمون خو ددددد+ خخخخخ

درخواست حذف اطلاعات

معلم گیر ما نیوفته

خخخخخخ بنده خدا اونقدر خسته بود توی سر و صدای ما بیدار نشد

خخخخخ

توی زیر معلم سر کلاس بودااااا




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/25/موقت-بدون-رمز-معلم-تاریخ-خسته-بود-بنده-خدا-سر-کلاسیمون-خوابیددددد-فیلم-خخخخخ




ببین چیکارمون داره:)

درخواست حذف اطلاعات

برید ببینید عزیزم چیکارتون داره

اینجا




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/22/ببین-چیکارمون-داره:




جای سقوط پرواز یاد بگیر :)

درخواست حذف اطلاعات

به جایی برس در راهی قدم بردار

که به این باور برسی

تمام لحظه ها تمام دقایق زندگی ات ارزش جنگیدن دارد

جای تلاش برای زنده ماندن

تلاش کن زندگی کنی

سعی کن زندگیتو قشنگ ترین باغچه ی دنیا بسازی

تا وجود یه کرم توی گذشته

باز تورو زمین نزنه

تو میتونی موفق باشی

تو میتونی از بلندی پرتاب بشی و

به جای سقوط پرواز کنی

:)

لبخند بزن هنوز با لبخند زیبا تری:)




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/22/جای-سقوط-پرواز-یاد-بگیر-:




ستاره روشن +برگشت پر انرژیم +مدرسه مانع نیست

درخواست حذف اطلاعات

حالا مدرسه میگه نزن دلیل بر خیلی چیزا نیست

خخخخخخخخخخخخخخخخخ

پست های خل و چلیم شروع شد (بلا نصبت )




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/24/ستاره-روشن-برگشت-پر-انرژیم-مدرسه-مانع-نیست




فصل اول باورت نشد

درخواست حذف اطلاعات

فصل اول باورت نشد :)

خیره جفت کفش های کتانی اش قدم برمیداشت.

زاویه دیدش تنها کفاش هایش و سنگفرش های خیابان بود اگر هم میخواست،قادر به تماشای دیگر جایی نبود هرکجا که چشم میچرخاند گذشته شادش را میدید خنده های زیبایشان رامیدیدکه حاله ای از اشک د وشی میشد برای ندیدن ادامه صحنه هایی از گذشته...

نفس هاشو با صدا بیرون فرستاد،دستاشو از داخل جیب سوئی مشکی اش بیرون اورد کلاهش مقداری جلو تر کشید موهایش به سمت داخل روانه کرد با دست سمت راستش بند کوله پشتی اش را گرفته بود ودست دیگرش در جیب بود. توجهش جلب دستان ظریف و کشیده خودش شد ناخن هایش بلند بود اما سوهان بهشون نکشیده بود ولی خب هنوز نامرتب نشده بودن دستشو به ارومی بالا اورد جلو دهانش "هااا" وبه ارامی در جیبش فرو برد به ارامی لب میزد با موسیقی که درحال پخش بود موهایش گویا در برابر تازیانه های سرد باد طاقتشان طاق شده بود ازادانه به بیرون می امدند در صورتش که بخاطر سوز سرما بی حس شده بود پخش میشد. تمام تلاشش در این بود بدون هیچ جلب توجه به مسیر بی هدف خودش ادامه بدهد خسته از تماس های پی در پی زهرا و ریجک تماس هایش

-اوهم خبر داره که من یو ندارم نگرانمه

بیخیال گوش دادن موزیک و شکنجه بیشتر قلبش شد تلفن همراهش خاموش کرد. با این که هوا سوز سرمای نسبتا شدیدی داشت پیدا میکر ی دیگر زانو هایش اورا همراهی نمی د به سمت نیمکتی که در مسیرش که در ابتدای پارکی بود رفت. به ارامی گوشه نیمک خزید دسته از جوان هامقداری دور تر از او دور اتشی که درست کرده بودند ایستاده بودن کالاهش مقداری جلوتر کشید که ناگهان ی متوجه دختر بودنش بیچاره بودنش نشود سربه زیر انداخت در خود جمع شد سرش داخل گردنش فرو کرده بود اهی کشید نفس های گرمش به گردنش برخوردکرد بعد از این همه حجوم هوای سرد به تنش اکنون هوای گرم نفس هایش حس متفاوتی به او بخشیده بود حسی به شیرینی اولین حس های زندگی توسط اولین هاصدای قدم های یو میشنید که داشت به او نزدیک میشد صدا از پشت سرش می امد به ارامی به کلاهش دست زد دستانش به داخل جیب هایش فرو برد صدای پاها دیگر قطع شده بود. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداخت که متوجه پسری شد دست در جیب شلوار پارچه ای اش کرده، نا خواسته ترسی به جانش حمله کردبیش تر در خود فرو رفت تنها پاها وکفش های الستار براقش را میدید که اکنون درحال ریتم زدن بر روی زمین بود کوله پشتی اش روی پاهاش بود در گوشه ترین نقطه نیمکت نشسته بود که همین باعث شد آن کنارش روی نیمکت بشیند

+ببینم یه آزرا مشکی رنگ ندیدی بیاد؟!

اوضاع حالش متشنج شده بود نمیداست چه کند سکوت بر هر ع العملی ترجیح داد

+هعی.. نکنه عملی هستی ؟؟

متوجه دستانش که قصد داشت به او برخورد کند شد تکانی به خود داد که پسر دست کشید

+خوبه قری به خودت دادی فکر مردی. و قاه قاه شروع کرد به خندیدن

+هی داش چرا حرف نمیزنی؟ دیگه باورم شد عملی هستی

به ارومی جوری که پسری که دیگر داشت با نیمکت میشد که بتواند از پایین،چهره داش عملی که روی نیمکت نشسته است. از زیر کلاه ببیند ،که دستش را از جیبش بیرون اورد کوله اش گرفت سریع از جایش برخواست سریع و شتابان درحال دور شدن بود لحظه ای به عقب نگاه کرد که کلاهش از سرش پایین افتاد و چهره اش معلوم شد ابریشم های مشکی موهایش درصورتش پخش شد سریع موهایش را کنار زد کلاهش بر سر کرد

پسر که از حرکت سریع و ناگهانی ان عملی جا خورده بود صاف در جایش نشسته بود درحال تماشای رفتن او شد اصلا استیل بدنش به یک معتاد و ناتوان نمیخورد ناگهان چهره شخص را دید ولی خب نه کامل ولی از موهای بلندش و اندامش متوجه شد که او یک دختر استدیگر از دایره دید او خارج شد لحظه ای به خود امد به سمتش دوید . هزاران سوال درموردش به ذهنش رسید

+ساقی بود؟ عملی بود؟ ولی نه عملی نبود وگرنه توان راه رفتن نداشت چه برسه به دویدن اون هم به سرعت. ولگرد خیابونی بود؟

ولی خب سکوتش چه بود؟! سعی در پنهان ش چی بود؟!

شایدم از خانمه فراریست

تمام این سوال هارا هنگامی که درحال طی مسیر بود در ذهنش نقش میبست

فایده نداشت. موبایلش از جیبش بیرون اورد بعد از شنیدن چند بوق صدای جواد داخل موبایل پیچید

-الو رامین نزدیکم دارم میام

+پسر زود باش منجمد شدم.

با بوقی که جواد زد به عقب برگشت سریع سمت .ماشین رفت سوار شد

+سلام پسر کجایی؟

-باو مگه ا میزاشتن بیام دیگه حوصلمم رفته بود انتالیا

+اره جون همون ا معلومه

-باش حالا تو باور نکن

+میگم وقتی می امدی یو پیاده رو ندیدی تیپ مشکی با یه کوله پشتی؟

-اممم...نه.. دقت ن خب حالا چی شده جیب بره ؟

رامین جریان برای جواد تعریف کرد

-حالا نکنه عاشق ان شراره های اتش که از دور در هوا چرخیده شدی منظورم موهای بانو هست که تازه متوجه تش شدی شروی کرد به خندیدن بر روی فرمان ماشین ضربه ای زد

-اه حرف زدن باتو هم فقط مس ه خود آدمه دیگر چیزی نگفنتد ادامه مسیر ت بودن جواد رامین به خانه اش رساند خودش هم به سمت خانه اش رفت اما هنوز رامین فکرش درگیر دختر مقموم و درحال فرار بود




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/20/فصل-اول-باورت-نشد




ای یار^_^( :/ )

درخواست حذف اطلاعات

این اهنگ از کجا پیداش شد؟

من که اینارو دان نمیکنم

از ی هم اهنگ نمیگیرم

جدی این کجا بود؟؟؟!!!!؟؟؟!!!!!

بعد یهو توی لیست اهنگ هام این یهو اومد

گوشیم:/

اهنگd:

من-_-

نمیفهمم چی میگه ولی هم شاد هم باحال ^_^



متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



منبع :
http://melina.blog.ir/1397/07/20/ای-یار-:




چند تا موضوع

درخواست حذف اطلاعات


خب یه چند تا نکته هست بگم

زری یه وب کتاب خوانی گذاشته اینم ادرسش و لینکش حتماااااااا حمایت کنید

http://love-book.blog.ir/


چند وقت پیش سر یه ماجرا قرار شد هر کی باخت وبلاگ اون یکی تبلیغ کنه خخخخ این ماجرا بین من و ماجده بود من باختم خخخ

حالا باید ماجده رو تبلیغ کنم


http://my-alone-room.blog.ir


اینم وبلاگی که خودم برای کنکور گذاشتم حتماااااا یه نگاه بندازید


http:// kur-mesl-y-ghayegh-roy-ab.blog.ir




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/21/چند-تا-موضوع




روز نوشت.تازه نوشت.کلی نوشت.فقط نوشت.

درخواست حذف اطلاعات

اقا دلم برای خیلی از بچه های بیان تنگ شده.چرا ستاره وبتون روشن نمیشه ؟


-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

هوا ابری هست و دو نفره (به من چه خخخخخخخخ)

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

اتاقمو جمع درس هام هم خوندم چند تایی تست از کتاب های پارسال زدم هووووراااا(تشویق کنید روحیه میخوام)

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

شاید فردا عصر برم یه جایی -_-خب میدونم حالا میگید به ما چه اصلا ولی اینا چیز هایی که از ذهنم رد میشه.اها داشتم میگفتم فردا برم جایی یه کاری دارم.امیدوارم بعد از تموم شدن به بابام بتونم بگم چیکار داشتم

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

ی میتونه بهم بگه شامی چطوری درست میشع؟

یعنی بخندید بگید مگه بلد نیستی دندوناتون توی دهنتون میریزم خخخخخخخخخ والا

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من به یه چیزی که توجه چقدر امار اب هنس فری هام زیاده.چرا واقعا اینقدر راحت سیم هاشون قطع میشن ؟؟

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

سعی کنید ناشناس نظر بزارید اگر حرفی بود بگید

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

از داستان مانیا هم همایت کنید خیعلی خوشمل مینویسه

از پست قبل هم حمایت بشه^_^

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-





منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/21/روز-نوشت-اخیرن-نوشت-کلی-نوشت-فقط-نوشت




اقاااا خب منم باشم میترسم

درخواست حذف اطلاعات

رعد برق میزنه این شیراز در حد لالیگا

خب میترسم منم دیگه

اه

یکی به روم بیاره من میدونم و اون

گفته باشم




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/21/اقاااا-خب-منم-باشم-میترسم




ادامه فصل هفت ایینه(فصل ا )کمی موقت

درخواست حذف اطلاعات

شاید بعد از ویراش دو بخش شود.

چشم هامو که باز دیدم با تور سفید روی تخت بیمارستان دراز کشیدم.در اطرافم پر از سرم و …بود.روی صندلی کنار تخت دخترها نشسته بودند.مانیا دست چپم را را با دو دستم گرفته بود و نوازش میکرد.در همان موقع سامیار در اتاق را باز کرد.پنار تخت ایستاد و بلیط های برگشت را روی میز کنار تخت پرتاب کرد.

سامیار با خشم جدیت خطاب به من گفت

+من اونقدرا هم دلم نمیخواد کنارت باشم.حتی بیش تر از تو از این ازدواج متنفرم.ولی مجبوری.میفهمی؟مجبور

بدون هیچ جو سرم را برگرداندم و به گوشه دیگر اتاق خیره شدم.قطره اشکی از گوشه چشمم برای اینکه نشان دهد میفهمم کافی بود.دخترا از اتاق بیرون رفتند.

سامیار باز هم میخواست داد و بیداد کند.اینبار به چشمانش برای اولی بار زل زدم گفتم

_فقط برو بیرون

دوباره سرم را برگرداندم صدای بسته شدن در را کشیدم ملافه ی تخت را روی صورتم کشیدم و ارام گریه .انقدر گریه که متوجه گذشت زمان نشدم.خوابم برده بود. فردا چمدان هارا بستیم و برگشتیم.کار های عروسی بدون نظر من خیلی زود تر از برنامه پیش رفت.پنج روز بعدعروسی من بود.

هرگز فکر نمی عروسی ام را مراسم ختم تصور کنم.

بیش از اندازه به خودکشی فکر می .به ایمیلی که قبل از رفتن برای گذاشته بود و در ان نوشته بود

"تمام هستی من.این جهان را کنار هم نمی خواهد.اما من تو را بیش تر از تمام جهان میخواهم.اما صدایت را نگاه مهربانت را ان چشم های سیاه و موهای بلند را مجبور از دور داشته باشم تا نکند تار مویی از تو کم شود.من در جهانی دیگر منتظرت هستم.حتی اگر شده باشد تا ا عمرت منتظرت خواهم ماند


عاشق تو: ت"


همه میدانستند هر لحظه منتظر فرصت عملی ش هستم

برای همین حتی لحظه ای تنها نبودم.روز عروسی ارایشم را چندین بار بعد از تمام شدن روی صورتم پخش میکرم.انقدر در ع هایم بااخم بودم که هیچکدامشان به قول سامیار در شإن خانوادش نبودند.

تمام شب را توی اشپز خانه تالار نشسته بودم.

بوی مرغ میدادم.

مهمان ها ساعت ده نشده کم کم رفتند.خیلی ها نیامده بودند هنوز.

با غم و حسرت از اینکه چرا انروز به حرف های پوریا گوش نکرده بودم و فرار ن پشیمان بودم.ماشین گل ماری شده برای من تابوت بود.

صدای بوق ماشین ها الله اکبر

لباسم کفنم

سامیار هم عزرائیل

انشب سامیار از من خواست ا ین کاری رو که میخوام م.چون ممکنه دیگه هرگز نتونم زندگی کنم.پلک هایم که برهم خورد تنها یک قطره اشک کوچک از گوشه چمم ارایشم را بر هم زد.

حرفی نزدم.سامیار گفت که

+تو دیگه مجبوری با من باشی. دیگه نیست

تمام این جملات را با حرص میگفت.

ادامه داد

+از این به بعد میفهمی که دیگه با کی طرفی.

سامیار مست بود.از ان روز که چشم های قرمز پوریا را دیدم مستی را میتوانستم به راحتی تشخیص دهم.

بعد هم هر چه که توانست به من گفت

من هم دست ا

لبخندی زدم و گفتم

_عشقت خیلی وقته ماله پوریاست

به رو به رو خیره شدم.سامیار زبانش بند امده بود.اگر ی فریادم را نمیشنید همینجا مرا خفه میکرد.

ا ین کاری که میخواستم انجام دهم این بود برای ا ین بار میخوام چند دقیقه ای توی اتاقم مجردی نفس بکشم.

قبول کرد

میدونستم که فکر های شومی توی سرش داره

ولی من نه.

توی ماشین پایین ساختمون منتظر موند تا چند دقیقه بعد برگردم.

در اتاقم که باز مردم تمام خاطرات زنده شد

قرار روز کافه

اولین قدم هام کنار وقتی که گوشیمو روی صندلی باغ ارم فراموش .

رانندگی وقتی حالم بد بود.

رفاقت پوریا و .

روی تخت نشستم.

انگار با پاشنه ی پا چیزی رو به زیر تخت پرتاب .

خم شدم و نگاه

شیشه عطری بود که از داشبور ماشین پوریا برداشتم.

یکم انطرف تر جواب ازمایشی بود که با رفتیم و جوابش را گم .

هر دو را برداشتم و رفتم توی بالکن م و جواب ازمایش باز بالا ه فهمدیدم علت سر گیجه و بیهوش شدن هایم چه بود.من سرطان خون داشتم.

برایم مهم نبود.جواب را کنار گذاشتم و شیشه عطر پورا را باز و بالا ه بعد از مدت ها عطرش را بو .

دقیقا بوی عطر پ وی را میداد.


کفش هایم را بیرون اوردم و بالای نرده های بالکن م باز هم سرگیجه داشتم مثل همیشه

نه

اینبار سرگیجه نبود اینبار واقعا زمین دور سرم میچرخید.

خودم را در میان زمین و زمان حس می

برای ا ین لحظات به گذشته فکر

نه سالم که بود مادرم ترکم کرد و رفت.

هجده سال بیش تر سن نداشتم که وابسته پوریا شدم و اون هم رفت.

همون موقع ها در اوج تنهایی پدر هم تنهایم گذاشتم.

عشق و خوردش هم که رفتند

من تنها نبودم

من سامیار را داشتم

اما او دیگر مرا نداشت

ضربه برخوردم به زمین انقدر زیاد بود که سرم شکاف بزرگی برداشت

تمام لباس سفیدم قرمز شده بود.

اره :)قرمز به من خیلی میاد

تنها چیزی که از این پرتاب شدید سالم مانده بود

شیشه عطر پوریا در دستم بود
















پایان.





منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/16/ادامه-فصل-هفت-ایینه-فصل-اخر-کمی-موقت




روز خوش

درخواست حذف اطلاعات

روز را با امید شروع کن

تا زندگی با لبخند

در دستانت شکوفا شود




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/17/روز-خوش




تهران

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">




منبع :
http://melina.blog.ir/1397/07/17/شب-های-تهران




اصیل زادمون

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">




منبع :
http://melina.blog.ir/1397/07/17/اصیل-زادمون




گلادیاتور

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">




منبع :
http://melina.blog.ir/1397/07/17/گلادیاتور




همه جا

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">




منبع :
http://melina.blog.ir/1397/07/17/همه-جا




اینطوری نگام نکن :(

درخواست حذف اطلاعات

اخه عزیزممم وقتی اینطوری نگام میکنی نمتونم درس بخونمممممم

اخه نگاش کنید

انگار داره با چشماش میگه درس چیه بیا با من بازی کن

من یه پست دیگه گذاشتم میتونید منو بزنید




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/17/اینطوری-نگام-نکن-:




نتیجه من

درخواست حذف اطلاعات

از پست قبل نتیجه گرفتم من چقدر بدم-_-

پست قبل دیگه حذف شده

خخخخخخخ






نظرتون چیه تا یه مدت نظرات فقط ناشناس باشه ؟










بیان داره هنگ میکنه دوباره -_-









دعا کنید برام




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/18/نتیجه-من




ان گل انتظار میخواهد

درخواست حذف اطلاعات

انسان ها خواستار چیزی هستند که تنها در حال انتظار کشیدنش میباشند.هر چند شبیه او موجود باشد.اما تنها او را میخواهد.





منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/19/ان-گل-انتظار-میخواهد




بچه ها …

درخواست حذف اطلاعات

اون گروهی که هانگوت داشتیم :)اگر ی دیگه خواست عضو بشه بگه :)

فقط هانگوت روی گوشی داشته باشید که هر ده سال یک بار فقط انلاین نشید

برای عضو شدن هم فقط جیمیل میخواد




منبع : http://melina.blog.ir/1397/07/19/بچه-ها-…