بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

مرموز

آخرین پست های وبلاگ مرموز به صورت خودکار از بلاگ مرموز دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



رانندگی

درخواست حذف اطلاعات

سلام. حالم خوبه خیلی.

ب بچه ها گفتن بریم پاسداران صبحونه. منم رفتم. با ماشین خودم! یه مسافت طولانی رو رانندگی . تونستم :)

بعد که برگشتیم خونه با مامان و بابا رفتیم بهشت زهرا.. سر قبر پدر دوستم هم رفتم دیدم همه راست میگن که الکی گفته مادرش مرده! شاید اگه آدما انقدر تو محبت شون خسیس نبودن این بنده خدا هم برای ب ترحم دروغ به این شاخداری نمی گفت.

گیتار تمرین یه کم و حالا میخوابم کتاب بخونم... یه عالمه کار هم داشتم که انجام ندادم... مگه این اینترنت میزاره آدم به کار و زندگیش برسه؟




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1397/07/20/post-453/رانندگی




تنها

درخواست حذف اطلاعات

مامان داشت یه کار دیگه میکردا ولی وقتی داشت این جمله رو می گفت زل زد تو چشمام: تو اشتباه کردی بهش وابسته شدی.

گندتر از همه دیالوگ چند ساعت قبل ترم بود با داداش بزرگه. گفت این دوستت نمیخواد بره خارج (خانداداش همش بهم توصیه میکنه برم خارج)، میدونستم کی رو میگه. ولی خودم رو زدم به اون راه و پرسیدم کدوم دوستم؟ گفت، همون که همش با هم میرید بیرون دیگه. گفتم آها، نه دوست نداره مهاجرت رو... ادامه دادم، دیگه با هم نمیریم بیرون، گفت چرا قهر کرده؟ گفتم نه رفته توی اکیپ جدید، گفت: خوب تو چی کار می کنی با کی میری بیرون؟ چشمام پر اشک شد، خودمو مشغول ظرف شستن و گفتم: با هیچ .




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1397/07/13/post-449/تنها




خستم

درخواست حذف اطلاعات

امروز اصلا حالم خوب نبود، بعد مدت ها خون دماغ شدم.

این که چمه رو خودم هم نمیدونم.




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1397/07/14/post-450/خستم




بهترم

درخواست حذف اطلاعات

بهترم. خدا رو شکر. نمیدونم کی؟ کِی؟ و کجا؟ این جمله تو ذهنم نقش بسته که... رها کن بره ... مثل مورفین میمونه برای من.

رفتم کلاس گیتار، جالب بود البته سخت نیز هم! تازه به جلسه رفتم و کلی هم غر زدم.. گیتار آدم جدی و سخت گیری به نظر میرسه... فکر کن تو یه اتاق در بسته که ۱ در ۱ هم نیست نشستی، بعد یه نفر داره تو فاصله ۲۰ سانتیت گیتار میزنه و برات میخونه.. قیافم اون لحظه دیدنیه. تمام سلول های بدنم از خج سرخ میشن!! و تنها کاری که از دستم برمیاد یه لبخند ه. 

جدیدا هم آقای مدیر یه کتاب داده بهم، هر دفعه منو میبینه میپرسه خون یا نه؟!  چه غلطی گرفتم ازش این کتابو.. اصلا تو حس و حال کتاب خوندن نیستم.






منبع : http://marmuz.blogsky.com/1397/07/19/post-451/بهترم




ذهن خشک شده

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

در ظلمات شب در گوشه اتاق، سر تکیه داده به دیوار، با بغضی در گلو مانده و درد مرموزی در مچ می نویسم.نقطه سر خط!

تمام حروف در ذهنم خشک شد... همین!


پ.ن، گفتن قطعه فردا تامین میشه و ماشین رو فردا تحویل میدن حالا باید دید، دیگه تحویل دادن یا ندادنش برام مهم نیست. ماشین رو تابستون میخواستم که نبود الان توی این ترافیک وحشتناک عقلم بهم میگه مترو بهترین گزینست!

۲. رفتم اسممو نوشتم کلاس گیتار. صد دفعه با خودم، گفتم موسیقی:گناه کبیره اما هیچ ککم هم نگزید انگار. ش متولد ۶۳ به نظر میرسه جدی و بد اخلاق به گمانم.. وقتی توی معارفه جلوم شروع کرد به گیتار زدن و خوندن خیلی به نظرم مس ه بود مخصوصا وقتی گفت تو هم از یه جایی به بعد باید بخونی!! من! بخونم؟؟؟؟ واقعا نمیدونم چرا این کارو !! 

۳. مامان که من خیلی خیلی دوسشون دارم و خیلی باهاشون خاطره دارم مخصوصا تو دوران کودکی، قلبشون مشکل پیدا کرده و امشب عمل جراحی قلب باز انجام دادن، سنشون هم بالاست .. میدونم ای زیادی اینجارو نمیخونن ولی لطفا براشون دعا کنید

۴. بهداشت، بی شعور ترین فردی که توی زندگیم دیدم، نمیدونم این چه وضع صحبت ه و از هم بدتر مملکته... 





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1397/07/09/post-448/




زباله

درخواست حذف اطلاعات

چه حس گندیه که مثل یه ادم تاریخ مصرف دار باهات بزخورد کنند. یه روز میان تاریخ رو پیشونیتون رو نگاه میکنن میگن خوب، خوووب سواری داد و خوب دوشیدیمش، حالا دیگه تاریخ مصرفش تموم شده و با انگشت راه رفتن به سطل زباله رو بهت نشون میدن.

اولش نمیخوای باور کنی.. با خودت میگی مگه میشه؟ حتما کاری !! بعد هی گذشته رو مرور میکنی، مرور، مرور تا یه جا که دیگه فنرای مغزت میزنه بیرون.. نمیفهمی اشکال کار کجاست و باز به محبت ت ادامه میدی اما با رفتارای بدی مواجه میشی... این خورد خودت ادامه داره.. ادامه... ادامه..

تا یه روز که داری تیکه خورده هاتو از رو زمین جمع میکنی تو تیکه خورده ها خود داغونتو میبینی... تازه دو زاریت میفته ...

بازیت دادن بدبخت...




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1397/07/06/post-447/زباله




معتاد

درخواست حذف اطلاعات

سلام. دیروز بلا ه طلسمو ش تم و رفتم از دندونام ع opg انداختم. خیلی گشتم تا بلا ه یه جا رو پیدا آخه پنج شنبه بعدازظهر همه جا بستست. 

حس پیاده روی و البته خیلی هم حالم بهتر شد. شابد بیشتر به خاطر بهتر شدن حالم پیاده روی . گوشیم برنامه s health گفت که ۱۴۰۰۰ قدم راه رفتم! 

بعد از اینکه از برگشتم خونه دوباره با مامان و عزیز رفتیم بیرون. عزیز میخواست پیرهن ب ه منم دوتا شلوار خونه ای گرفتم و برای دوست یه طرفه ام! یه شونه یدم .. وقتی داشت موهاشو مرتب میکرد دیدم دندونه های شونش ش ته. به خاطر این میگم یه طرفه که اون کلا براش من مهم نیستم. بودن یا نبودنم. اما نمیدونم اون چرا انقدر برای من مهمه و تازه من کلی براش هدیه می م اما اون هیچی! دیروز تو کتاب قدرت شگرف ر نز میخوندم این احساس بد ما و اینکه احساس خوبی نداریم به خاطر ارزش و قانون هایی که برای خودمون  تعریف کردیم. مثلا توی همین مورد، من واقعا از رفتار این دوستم که منو آدم حساب نمیکنه ناراحتم اما از محبت خودم نسبت به اون لذت نمیبرم. قانونی که من دارم برای احساس خوب و لذت بردن اینه که همش مورد توجه باشم! در صورتی که باید از عشق و محبتی که خودم نسبت به دیگران دادم لذت ببرم!! خیلی سخته آخه.. ر نزم یه چیزایی میگه ها برای خودش!

بگذریم...

بعد با مامان اینا رفتیم شیر موز خوردیم و بعدش ساندویچ فلافل! 

روز خوبی بود اما من یه مدلیم، همش یه ح استرس درونمه.. دیروز فهمیدم واقعا به این تلگرام و اینستا معتادم! به خاطر همین از جفتش در یک حرکت انتحاری اومدم بیرون.. خودمم باورم نمیشه هر چند دقیقه میام گوشیمو برمیدارم همینطوری الکی!! استرس دارم و انگار به چیزی از وجودم جدا شده. 

کلا احوال قاراش میشی دارم دیگه. 

حالا دندونپزشکی کجا برم؟؟ خودمم مثل دندونام پوسیدم!




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/11/27/post-438/معتاد




سی روز شد

درخواست حذف اطلاعات

سی روز شدو ی ماشینی به ما تحویل نداد 




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1397/04/22/post-444/سی-روز-شد




دندون

درخواست حذف اطلاعات

سلامی چو بوی خوش آشنایی. در همین سطور نخستین اگه بخوام از احوال جسمانی خودم بگم باید عرض کنم که دندووونم درد میکنه  وقتی به هزینه های دندونپزشکی هم فکر میکنم قلبم درد میگیره!!

چاره ای نیست اما باید هزینه کرد و به ازای تک تک کاستی هام در مسواک زدن درد کشید. 

  ی میدونه چطوری میشه از مغزی که توش پر از حرفه خلاص شد؟ گاهی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار، انقدر احساس سنگینی و فشار توی سرم دارم که بعضی وقتا به سرم میزنه موهامو با تیغ بزنم تا سبک شه سرم.

حرفایی که نمیشه به ی گفت نمیشه نوشت. 

یه روزی تمام فکر ذکرم رفتن سرکار بود اما هیچ وقت به بعدش فکر نکرده بودم به خاطر همین الان کم آوردم.. هایی از تعدیل نیرو هم هست و اگه من شاملش بشم واقعا نمیدونم باید با این زندگی چه کنم چون دیگه حتی اشتیاق کار م ندارم.

پیرم اما با ظاهری جوان.. 

بیخیال. بگذریم از حرفای تکراری.

مادربزرگ الان خونه ماست.. مادرم با دوندگی زیاد کارهای انحصار وراثت رو انجام داد و حالا میتونیم ماشین رو بفروشیم. ماشینی که خیلی دوسش داشت و با سختی یده بودش. 

الان صاحبش مادربزرگه و بعد فروشش میتونیم قرض های این مدت نبودن رو بدیم.






منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/11/23/post-436/دندون




ز له

درخواست حذف اطلاعات

از اون شبی که ز له اومد و از خواب پ ترسش تو جونم مونده.. فکر نمی انقدر روم تاثیر بزاره. البته فکر خودم نیستم میترسم بمونم و از دست دادن ها رو ببینم





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/10/22/post-434/زلزله




پاسپورت آمد

درخواست حذف اطلاعات

پاسپورت اومد .. حالا که چی مثلا..





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/09/12/post-431/پاسپورت-آمد




رها

درخواست حذف اطلاعات

رها برخی آدم ها هر چقدر هم سخت باشه باید انجام بشه.

شاید الان کمی سخت باشه ولی نسبت به آینده آسونتره! 





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/09/07/post-429/رها




ناز نکن!

درخواست حذف اطلاعات

پشت میزم توی شرکتم.

ساعت حدود ۵ صبح بود که با سردرد از خواب بیدار شدم.. از وقتی داروهامو سرخود قطع درد سرم تیزتر شده انگار. کورمال کورمال مسکن پیدا و خودم اما هنوز سرم ذوق ذوق میکنه.

دلم میخواد دماغم خون بیاد سرم سبک شه نمیدونم این چه حسیه دارم.


......

خسته باشی دل تو مرگ بخواهد اما

مرگ هی ناز کند.. ناز کند .. ناز کند




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/08/30/post-424/ناز-نکن-




بلک فرایدی

درخواست حذف اطلاعات

امروز بلک فرایدی بود، اون مغازه آل استار فروشی هم حراج داشت.. سر ظهر رفتم ازش سه تا کیف یدم سه تا کفش!  هیچ وقت تو زندگیم انقدر ول ج نبودم!

بعدشم ناهار با س رست... و بعدشم لواسون با بچه ها.

شاید فکر کنی که خیلی خوش گذشت.. نمیدونم.. برای من حسی نداشت.

امروز یه آهنگ شنیدم مال خیلی وقت پیش بود از رضا صادقی... داشتم فراموشت می اما باز دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا... خیلی بهم چسبید . 

امروز روی استوری حسام الدین نوشتم که همیشه از ترس خونده شدن نوشته هام نمینوشتم.. جواب داد!! باورم نمیشد اول.. گفت خوب از حالا بنویس! 

امروز روز خوبی نبود چون من خوب نبودم چون من نمیدونم شتابان و با سرعت زیاد دارم کدوم سمت میرم؟؟ من انقدر تغییر که دیگه خودمو نمیشناسم. نمیدونم کجای زندگی ام. نمیدونم باید کجا برم؟ اصلا چرا باید برم؟

پ.ن: حسام الدین یک نویسنده است که من نوشته هاشو دنبال میکنم.


۳ آذر ۲۳:۵۸




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/09/03/post-426/




گیر

درخواست حذف اطلاعات

امروز گیر سرویس گیر کرده بود. از ساعت ۱۶.۴۵ تا خو ۱۸.۳۰ که من پیاده شدم همچنان مینواخت.. روان بقیه پاک شد اما خودمون عادت کردیم بهشو کلی هم خندیدیم. 

ساعت ۱۸.۳۰ که رسیدم خونه فهمیدم کار مامان طول کشیده و نمیاد بنابراین من باید شام درست می .. ماکارانی صدفی شکم پر! نمیدونم چرا ولی فقط این اومد تو ذهنم. خوب خیلی چیزاشو نداشتیم گفتم ده دقیقه دراز میکشم بعد میرم می م. همون با لباس شرکت دراز کشیدم رو تخت و بیهوش شدم! با صدای در پ از خواب..بععععله پدر اومده بود و ساعت شده بود ۱۹.۳۰.. از اون موقع تا حالا فقط شام درست و شام برادر و پدر رو دادم!!! همین.. الانم باید برم یه دوش بگیرم بیام یه کوه ظرف بشورم و آشپزخونه رو مرتب کنم. 


حالم؟؟

خوب نیست الحمدالله!!




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/08/07/post-421/دزدگیر




دلشوره

درخواست حذف اطلاعات

ساعت نه ونیم. من الان توی پارک نزدیک خونه نشستم. شدم دختر شبگرد. این ساعتا که میشه انگار نمیتونم خونه بند شم میزنم بیرون حالا گاهی مادر هم همراهیم میکنه به بهانه پیاده روی گاهی هم نه مثل امشب.

جدیدا خوابام سبک و پر استرس شده.. اصلا هم نمیخوام به رو مبارک بیارم که یکی از قرصایی که مغز و اعصاب بهم داده قرص ضد افسردگیه. توی راهنمای قرصه نوشته بود در هفته اول استفاده از دارو مراقب باشید بیمار خودکشی نکنه .  نمیدونم راهنما خطاب به چه ی بود؟ خوب من سعی خودم مواظب خودم باشم که این اتفاق نیفته. 


داداش بزرگه داره کم کم اتاقشو خالی میکنه که کوچ کنه خونه جدید.  اتاقش میشه برای من و من بعد سالها اتاق شخصی خواهم داشت. زمانی خیلی دنبال اتاق شخصی بودم اما الان نه.. اتاق شخصی منو یاد تنهایی میندازه. داداش بزرگه تنها همراه من بود که اونم داره جدا میشه و شاید دلیل این دلشوره هم همین باشه.


هر آدمی باید خودش مسیر زندگیشو پیدا کنه و من هم از این قاعده مستثنا نیستم. 

اوضاع اینطور نمیمونه من مطمئنم.

=================


** از ترحم تا مروت، وز مدارا تا وفا

                                هر چه را طلب دیدم ز دنیا رفته است




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/04/29/post-417/




۲۶/۰۳/۹۶

درخواست حذف اطلاعات

ای که گذشت پر از جنب و جوش بود برای من. به بهانه اومدن عضو جدید خانواده بعد از مدت ها همت و اتاقمو تمیز .. کل خونه رو جارو کشیدم.. توی آماده افطار و شام هم به مامان کمک .. 

همراه زنداداش، دو تا عموهامم با همسرانشون هم دعوت بودن

شب خوبی بود و خوش گذشت.

الحمدالله.





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/03/27/post-414/۲۶-۰۳-۹۶




فقط پول

درخواست حذف اطلاعات

ساعت وج از خانه امروز : ۶.۴۰ دقیقه ساعت بازگشت ۲۰.۵۵ دقیقه! اونم بازگشت با مترو! جا داره به خودم بگم خدا قوت پهلوان خسته نباشی دلاور... خوب میخونه خواننده ارزشی آقای اصفهانی: واسه نونه واسه نونه .همه این کارا برای چندرغاز حقوق. امروز اولین جلسه از کلاس کنترل پروژه بود. ی جوان و جویای نام و موفق و به شدت پولکی داشت. شعارش این بود just money . دماغشم عمل کرده بود. چه ربطی داشت اینا که گفتم نمیدونم.


الانم که ولو شدم رو تخت.. کوفته ها... دلمم کوفتست. له له.


فردا داداش بزرگه میره ید عقد. 


همین




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/03/24/post-412/فقط-پول




افطاری بی خاصیت

درخواست حذف اطلاعات

ب افطاری شرکت بود، به خاطر فاصله زیاد خونه تا شرکت مجبور شدم برنگردم خونه و همونجا بمونم تا قبل افطار بریم به سمت محل برگزاری. به پیشنهاد یکی از دوستان که هم منطقه ای هستیم و اون هم مثل من برنگشته بود خونه برای پر فاصله تا افطار رفتیم سینما. آشوب. اصلا شو دوست نداشتم و اگه به خاطر دوستم نبود مطمئننا وسط بلند میشدم میومدم بیرون.

بعد از افطاری هم رفتیم شیان. طبق معمول آنها قلیون و من استنشاقگر دودهای حلقه حلقه شده. ساعت ۱۲.۱۵ بود که رسیدم خونه، مامانم به محض دیدن من گفت الان برگشتی؟ بهتر بود همونجا میموندی! حق با مادر بود. البته مغرب و عشامم قضا شد و این بود خاطره افطاری سرشار از معنویت شرکت.

امروز هم کلاس داشتیم از ۸ صبح تا ۴ بعدازظهر .. کلاس مدیریت زمان. کلاسی که میتونست توی سه ساعت برگزار شه! خلاصه کلی وقتمون تلف شد تو کلاس مدیریت زمان!!

سر کلاس از تک تک بچه ها پرسید چقدر زبون تند و سرخ دارید؟ از ۱ تا ۱۰۰ به خودتون نمره بدید. منم گفتم ۷۰، گفت ۷۰ خیلیه دختر اصلا بهت نمیاد من بهت میگم نمرت دهه. ۷۰ یعنی یارو رو بگیری زیر پات مثل سوسک له کنی. ولی به نظر خودم نمره منصفانه ایه خیلیا بهم میگن که زبونم تنده.

بگذریم..

شبکه ۵ دم افطار برنامه ای داره با مجری گری آقای احمدزاده که مراسم افطاری در حرم رضا رو پخش میکنه. من اکثر مواقع نگاه میکنم به امید اینکه شاید برگرده اون حسی که از دست دادم.

امشب حرف قشنگی زد مجریش. البته داشت پیامای مردومو میخوند که یکی گفته بود:

نش ید دل ی رو که غیر خدا ی رو نداره... شکایتتونو میکنه به رضاها.

خدایا خودت میدونی که هیچ حامیم نیست جز خودت. من از خودم شاکیم.. رسیدگی میکنی به شکایتم؟




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/03/21/post-411/افطاری-بی-خاصیت




هیچی نیست اما هست

درخواست حذف اطلاعات

کاش میشد خیره شدن به یه نقطه دور  رو نوشت. سکوت رو نوشت.. دلتنگی از این دنیا و آدما رو نوشت.. درد رو نوشت.

توی زندگی یه احساسایی هست که فقط فقط مال خودته، نه میتونی بگی نه بنویسیش، نه حتی بخندی یا گریه کنی.

یه حسی که درست وسط قلبت سنگینی میکنه، غم نیست شادی هم نیست لعنتی هیچی نیست اما گاهی حتی نمیزاره نفس بکشی.


کاش خدا حروم نکرده بود روزه سکوتو.




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/03/18/post-410/هیچی-نیست-اما-هست




عنوان ندارد

درخواست حذف اطلاعات

داشتم حساب می چند روز دیگه مونده تا   چقدر دلم تنگ شده بود برای خونه بودن با مامان، دو نفره، افطاری و ... یه کلیپ دیدم امروز از خانم تازه مسلمان شده یی.. خانم سهیلا آرین.  خیلی سخته خیلی سخت.. وقتی به اینجور آدما نگاه میکنم میگم من کجا اینا کجا.

دغدغه من چیه؟ روز و شب . گذروندن بدون هیچ ثمری.

باورم نمیشه نزدیک سی سال از زندگیم گذشته باشه و هنوز هیچی به هیچی.




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/03/15/post-409/عنوان-ندارد




داداش بزرگه هم رفت

درخواست حذف اطلاعات

ب مراسم بله برون داداش بزرگه بود 

حالا همه متفق القول مگین که مزاسم بعدی حتما مراسم منه!! 

منم تو ذهنم کل فامیل رو اسکن دیدم واقعا ی نمونده همه رفتن. 

حالا هر جا میرم باید به این سوال جواب بدم که کی ازدواج میکنم و به نظرم این احمقانه ترین سوالیه که میشه از یه دختر پرسید.


بگذریم...

از فردا ماه رمضان شروع میشه و از خدا توفیق گرفتن روزه رو توی این ماه مسئلت میکنم 

دعا کنیم برای همدیگه





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/03/05/post-407/داداش-بزرگه-هم-رفت




من هستم

درخواست حذف اطلاعات

الان ساعت ۰۰ روز شنبه است. فردا بابا میره یت و بعدش میره دیدن برادرش در بلاد خارجه و ان شالله چهارشنبه برمیگرده و این یعنی روز پدر نیست... :))) 

مادر هم به علت ریزش سقف خونه مادربزرگ در خونه ایشون به سر میبرن و نیستن. 

برادر کوچیکه هم  دیروز تولدش بود ، تولد ۲۲ سالگی اما تولدی به عت نبود مادر و برادر بزرگتر نداشتیم.


فعلا من هستم خدا رو شکر... میرم سر کار.. خانه داری .. شام چی بپزم و این حرفا ...





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/01/19/post-406/من-هستم




هفته اول ۹۶

درخواست حذف اطلاعات

یک هفته از سال ۹۶ گذشت.. این سالم چشم بر هم زدنی تموم خواهد شد. 

و معلوم نیست این گردش گردون چه چیزی برامون در نظر گرفته.

خوب الان تازه از مسافرت برگشتیم.. 

روز سی اسفند رفتیم خونه ها و مادربزرگ پدری و روز اول هم رفتیم خونه مادربزرگ مادری.. کلی قوم و خویش دیدم از دور و نزدیک خیلی خوب بود

روز دوم هم راهی محمودآباد شدیم هوا سرد و بارونی بود ولی در کل خوش گذشت جای دوستان خالی .  برادر بزرگتر مارو در این سفر همراهی نکرد اما برادر کوچکتر بود.

برگشتنی زاده هاشم رو هم زیارت کردیم .


حالا فردا دوباره باید برم سرکار.. دوباره روز از نو روزی از نو.





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1396/01/05/post-403/هفته-اول-۹۶




:-))

درخواست حذف اطلاعات

معمولا وقتی یه مدت نمی نویسم یه بلایی سرم اومده 

اوایل اسفند بود فهمیدم یه کیست بزرگ جامد هشت سانتی که بهتر بگم غده توی شکمم دارم.

بعد از تستای سرطان و ... که دادم و احوال نابسامانی که داشتم اطبا دستور جراحی دادند.. ولی بنده تا این لحظه مقاومت و تصمیم به دارودرمانی گرفتم و لازم به گفتن نیست که هر لحظه این روزها اندازه صد سال داره برام میگذره 





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1395/12/15/post-399/




۲۵ اسفند

درخواست حذف اطلاعات

۲۸ سال پیش شبی مثل امشب؛  آ ین شبی بوده که من در تاریکی رحم مادرم بودم. روز بعد یعنی ۲۵ اسفند به چه  امیدی پا با این دنیا گذاشتم؟ جواب این سوال رو نمیدونم.

  چقدر زود گذشت این سال ها. وقتی به جاده  پشت سر نگاه میکنم  احساس خوبی به خودم ندارم. آینده پر ابهام پیش رو هم باعث میشه شب سالگرد تولدم طعم تلخی داشته باشه تلخ تلخ.




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1395/12/24/post-401/۲۵-اسفند




شجاع!

درخواست حذف اطلاعات

دلمو زدم به دریا.. هر چی تو دلم بود به س رست واحد گفتم.. نوشتم البته در تلگرام! باید اشکامو میدیدید که گوله گوله می اومدن.. انگار آب سد لبریز شده بود


میدونم که بعدا پشیمون میشم ولی حداقل دلم نمی سوزه میگم گفتم و چیزی نشد.




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1395/11/30/post-397/شجاع-




تنبیه

درخواست حذف اطلاعات

ذهن خالی.. مغز خاموش .. لبخند بی روح 

معلم کلاس دومم مشکل کلیه داشت و جاشو داد به یه معلم جایگزین.. معلم جایگزین که الان نه اسمش یادمه نه تصویرش خیلی مهربون بود و من زمان اون نمره های بهتری میگرفتم .

خاطره ای که الان بعد از دیدن ع تنبیه دانش آموز کرمانی توسط معلمش یادم افتاد مربوط میشه به وقتی که معلم اصلیمون برگشت؛ من حس خوبی بهش نداشتم و حتی روزهایی که اون برگشته بود به نظرم تیره تر بودن. یادمه وقتی بچه ها کمی شیطنت می داد میزد که همگی سرتون رو بزارید روی میز البته به مدت زمان نامعلوم.. تصویری هم که همیشه یادمه برای وقتیه که یکی از بچه ها درس بلد نبود بهش گفت بره جلوی کلاس رو به دیوار بایسته، بعد همینطور که داشت سرش جیغ جیغ میکرد کلشو گرفت کوبید به دیوار! درست مثل ای کشتی کج.

الان که به این موضوع فکر میکنم کمی وضعیت معلممون برام قابل درکه، شاید درد و یا ترس از دادن کار و مشکل مالی و .. داشته و اون رو کم طاقت کرده. البته به هر حال بچه ها هیچ درکی از مشکلات ندارن و شایسته این رفتار نیستن.

منم گاهی که حوصله ندارم مریضم و یا به هر دلیلی حال روحی و جسمیم خوب نیست با دیگران رفتار خوبی ندارم و این خیلی بده چون اصلا به بقیه مربوط نیست که من حالم خوب نیست .

سوال اصلی که از خودم دارم اینه که اگه من توی شرایط معلممون بودم چه رفتاری داشتم؟؟ 


پ.ن: خط اول هیچ ربطی به ادامه متن ندارد و حال روحی نویسنده را توصیف میکند.




منبع : http://marmuz.blogsky.com/1395/11/24/post-394/تنبیه




آدم مهربون

درخواست حذف اطلاعات

بعضی محبتا الکین.. بیخود و . یعنی طرف خودشم میکشه ها اما محبتش خالص نیست نمیچسبه به دل آدم.. اما بعضی ها هستند که کاری هم نمیکنن ها اما همون یه لبخندشون میشه کلی قوت قلب برات.. کلی انرژی هست تو نگاهشون. 

ای خدا قسمت کن برای همه و برای من.


خواهش میکنم


ماس






منبع : http://marmuz.blogsky.com/1395/11/28/post-396/آدم-مهربون




غار نورد خسته

درخواست حذف اطلاعات

دیروز از طرف شرکت رفتیم تور.. غار چال نخجیر.. خوب بود جای دوستان خالی. غار جای عجیبیه. وقتی روی زمین راه میری فکر نمیکنی همچین چیزی درست زیر پاته و چقدر با اطمینان قدم برمیداری!!

بدنم کوفتس.. نزدیک دو کیلومتر توی غار راه رفتیم اونم با پستی و بلندی های فراوان.. رمق نداشتمو گرفته.





منبع : http://marmuz.blogsky.com/1395/11/23/post-393/غار-نورد-خسته