بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی

آخرین پست های وبلاگ یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی به صورت خودکار از بلاگ یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



رانندگی

درخواست حذف اطلاعات


خب همون طور که تو جواب یکی از کامنتا هم نوشتم، گواهی نامه ی ایران منو قبول ن . از قبل هم قانونشو می دونستیم ها ولی خب ما به تاریخش دقت نکرده بودیم. باید تاریخ صدور گواهی نامه تون قبل از تاریخی باشه که تو آلمان بودین. یعنی اگه آلمان بودین نمیشه برین یه کشور دیگه گواهی نامه بگیرین و برگردین بگین من گواهی نامه دارم، برام تبدیلش کنین. منم که تو ایران گواهی نامه گرفتم و بلافاصله هم اومدم. کارت گواهی نامه ام بعدا رفت خونه مون. نامه که اومد توش نوشته بود تاریخ صدور گواهی نامه ی شما بعد از ثبت نامتون تو شهرداری آلمان بوده. کل اختلافش هم فکر کنم دو هفته اینا بودها. اما خب دیگه قبول ن .

حالا من باید تمام کلاس های تئوری رو هم برم. کلاس هاش هزینه نداره اما خب عملا برای من خیلی هزینه داره! چون تمام موسسات کلاساشون ساعت ۱۸ به بعده که کارمندا بتونن برن. منم که نمی تونم پسرمونو ببرم. عملا یا باید کلاس صبح باشه که بتونم مرخصی بگیرم یا پسرمونو پیش ی بذارم که خب ما فعلا ی رو نداریم اینجا!

هر چی آموزشگاه هم زنگ زدم هیچ کدوم کلاس فقط شنبه ها نداشتن. یعنی اونایی که کلاس دارن همیشه یه جلسه ی خاصیش میفته شنبه. مثلا کل تئوری ۱۴ جلسه است. همیشه جلسه ی ۱۳ و ۱۴ رو شنبه ها دارن که خب اینم نمیشه.

فقط و فقط یه آموزشگاه پیدا که واقعا کلاس شنبه ها داره که به شدت از بقیه گرون تره. مثلا برای وسایل کمک آموزشیش ۱۷۰ یورو میگیره و اجباری هم هست در حالی که بقیه ی موسسات خیلی هاشون فقط یه سی دی میدن که ۳۰ ۴۰ یوروئه تازه همونم اختیاریه. 

یه راه دیگه اش هم این بود که کلاس فشرده برم. کلاس فشرده این طوریه که دو هفته مرخصی می گیری، تمام کلاس های تئوری و عملیتو برات تو دو هفته میذارن. از اونجایی که این روش هم فقط و فقط در صورتی برای من امکان پذیر بود که ایرانمو کنسل کنم که پسرمون نباشه ( چون در هر صورت کلاس های تئوری همون ۱۸ به بعده)ُ این هم امکان پذیر نشد. چون اون موقع هم تعطیلات هست و اون جایی که امتحان می گیره هم تعطیله و خلاصه خیلی مقرون به صرفه نبود. چون من اگه پروازمو کنسل کنم هم یه ۲۰۰ یورویی ضرر . خب حالا چه فرقی داره اون ۲۰۰ یورو رو بدم به این آموزشگاه گرونه یا ایرانمو کنسل کنم.

در نهایت تصمیم گرفتیم همین گرونه رو برم. حالا البته امروز هنوز باید برم یه سری سوالایی که برام مونده رو ازشون بپرسم. فقط برای ثبت نامش ۵۰۰ یوروی ناقابل باید بدم سرجمع که همه شون هم پول زوردن واقعا. این پول تو موسسات دیگه حدود ۱۵۰ تا ۲۵۰ یوروئه! ولی خب اینجا ۲۵۰ یورو هزینه ی اولیه ی ثبت نامشه. ۱۷۰ یورو که همون وسایل کمک آموزشیشه. ۸۵ یورو شبیه سازی امتحانشه!! (یعنی یه جلسه عین امتحان مربی باهات میاد و دقیقا ازت امتحان می گیره قبل از امتحان. حالا دقت کنین که یه ساعت عادی ۴۸ یوروئه. این امتحان هم خب از نظر روندن و اینا هیچ تفاوتی نداره، اما خب آموزشگاه دوست داره بگه ۸۵ یوروئه، می خوای بخواه، نمی خوای نخواه!). بعد یه هزینه ی معرفی برای امتحان تئوری و یه هزینه ی معرفی برای امتحان عملی هست که کاملا بستگی به آموزشگاه داره. تو این آموزشگاه فکر کنم اولیش ۵۰ یورو بود. دومیش هم یه مقداری بیشتر. ولی مثلا من که اون روز داشتم می گشتم، بعضی جاها برای معرفی تئوری ۱۰ یورو می گیرن! کلا هر هر قیمتی دوست داره حق داره بگیره. یا مثلا کلاس های عملیش ساعتی ۴۸ یوروئه در حالی که جاهای دیگه من حداکثر ۴۳ یورو دیدم. خیلی ها ۳۹ یا ۴۰ یورو بودن!

ولی خب به هر حال که من باید برم دیگه. هیچ آپشن دیگه ای ندارم.

با موسسه هم اون روز صحبت و گفتم که من گواهی نامه دارم و این جوری شده. گفت خب پس من برات میگم به مربی که این بلده و اینا و بعد از ۱۲ جلسه ی اجباری عملی، فقط سه جلسه ی دیگه برات میذاریم مثلا. بعد اگه آماده بودی و مربی قبول کرد، میری امتحان میدی!! ولی مثلا همسر که گواهی نامه شو معادل کرد، در کل ۴ جلسه اضافه رفت که اونم البته به خاطر مربی بدش بود اول که بهش گفته بود هیچی بلد نیستی! دو جلسه باهاش رفت. بعد طرف گفته بود تو اصلا هیچی بلد نیستی هنوز! حالا حالاها باید بیای. همسر هم رفته بود مربیشو عوض کرده بود. مربی دوم گفته بود هیچی نیست که من بخوام بهت یاد بدم، همه چیو بلدی خودت! ولی حالا یه جلسه ی دیگه بیا تا یه کمی امتحان اینجا و نکات ریزش دستت بیاد! اگه همون اول رفته بود پیش این خانومه، دو جلسه بیشتر لازم نداشت. اما خب برای من الان حداقل ۱۵ جلسه باید برم.

حالا بعدا که تو سایتا نگاه دیدم پیش فرض موسسات بعد از اون ۱۲ جلسه ی اجباری، مثلا ۲۰ جلسه ی تمرینی ایناست! طرف خیلی به من تخفیف داده که گفته ۳ جلسه امتحان می کنیم، اگر بس بود برات، برو امتحان بده.

خلاصه که الان باید یه عالمه پول بدیم که من بتونم گواهی نامه بگیرم. خانومه سرانگشتی حساب کرد با فرض ۳ جلسه ای که گفته بود اضافه تر، شد حدود ۱۴۰۰ یورو!!

حالا اگه ی لازم داشت، بگه تا بعدا بیام با جزئیات دقیقش بنویسم قیمتا رو. البته کلا قیمت ها خیلی ای به ای فرق می کنه و آموزشگاه به آموزشگاه.

--

امروز اگه برسم میخوام برم آموزشگاه صحبت کنم و بگم کلاس های تئوری و عملی منو کلا همزمان کنه. یعنی شنبه ها سه ساعت کلاس تئوریه. منم ۹۰ دقیقه کلاس عملی برم که تقریبا همزمان تموم بشه کلاس های تئوری و عملیم و بتونم بعد از تموم شدن کلاس های تئوری هر دو تا رو امتحان بدم دیگه. حالا نمی دونم قبول می کنه یا نه. آخه حداقل باید به طور معمول مثلا نصف کلاس های تئوری رو گذرونده باشین که اجازه بدن عملی رو شروع کنین. وگرنه که خب علائمو هنوز نمی شناسین. ولی حالا باید ببینم چی میشه دیگه. قبول می کنن برای منی که گواهی نامه دارم یا نه.

--

البته حالا بدشو گفتم خوبشو هم باید بگم ها. ریویوی این آموزشگاه خیلی عالیه. ۴.۹ تا ایناست از بین ۵۶ تا ریویو. اکثر آموزشگاهای رانندگی ریویوی خوبی ندارن. من البته فقط به موسساتی زنگ زدم که رتبه شون ۴ اینا بود حداقل (منظورم ۴ ستاره از ۵ تا ستاره است). موسسه اش هم وقتی رفتم خب به شکل معناداری فرق داشت با جاهای دیگه دیگه! من قبلا دو تا جا رو رفته بودم. اکثرا یه جای خیلی کوچیکی به عنوان دفترشو کرایه و یه میز گذاشتن. ولی اینا واقعا یه جای بزرگ داشتن و خیلی شیک طراحی شده بود. یه عالمه صندلی دیگه هم اونجا بود برای سایر ارباب رجوعا. واقعا جای تر و تمیزی بود. دو تا کارمند بسیار بسیار خوش برخورد هم داشت که واقعا مشتری مدار بودن. در مورد اینکه کجایی هستم هم صحبت . خانومه میگه قیافه ات یه جوریه که نمیشه گفت کجایی هستی دقیقا، به اسپانیایی ها هم می خوری. ولی بچه ات دو رگه است. نه؟ گفتم نه. باباش هم ایرانیه. گفت ولی بچه ات اصلا بهش نمی خوره یه رگه ی خارجی باشه. گفتم آره میدونم، ولی خب دیگه این جوری شده! نمی دونم تاثیر آب و هواه یا چیز دیگه ولی واقعا نمی دونم چرا پسرمون این قدر نسبت به ما روشن تره!! البته الان دیگه چشماش تیره شده و میشه تو فرماش نوشت قهوه ای. الان تو کارت اقامتش نوشته سبز-خا تری. برای دفعه ی بعد باید عوضش کنیم. ولی خب بازم قهوه ایش انقدر از ما روشن تره که هر می بینه میگه این بچه اصلا به شما نرفته رنگ چشماش!

خلاصه با پسرمون هم خوش و بش و اسمشو پرسیدن و خیلی مهربون بودن دیگه. خانومه هم بسیار بسیار بسیار با حوصله همه چیو توضیح میداد برام. چندین بار هم ابراز تاسف کرد که برای من نمی تونه هزینه ها رو کمتر کنه. ولی خب می گفت من تمام سعیمو می کنم که زودتر کارتو راه بندازیم و برات کلاس بذاریم که سریع بتونی گواهی نامه تو بگیری و خیلی معطل نشی.

حالا باید دیدم مهربونیشون به اون (حداقل) ۳۰۰ ۴۰۰ یورویی که اضافه تر ازت می گیرن می ارزه یا نه؟ 

--

راستی ما بعد از اینکه دادیم گواهی نامه رو ترجمه متوجه شدیم سفارت و کنسولگری اینا ترجمه می کنن با ۷ یورو اینا. ما فکر کنم ۲۵ یورو دادیم. خلاصه، اگه ی خواست سایت سفارتو چک کنه.

--

۴۰ یورو هم که تقریبا دادیم واسه بررسی گواهی نامه که معادل بشه که اونم عملا ضرر کردیم دیگه. اگه به جای این کارا عین بچه ی آدم از اول رفته بودم همین آموزشگاهه و خودمو الکی یکی دو ماه معطل نمی ، الان هم نصف کلاسا رو رفته بودم، هم اون ۶۰ ۷۰ یوریی که الکی دادیم سر همین قضیه های بالا رو ماشین رونده بودم!!

--

یه راستی دیگه هم بگم! یه جاهایی تو آلمان هست که اگه ماشین داشته باشین می تونین برین تمرین کنین. مخصوص اییه که دارن کلاس های گواهی نامه رو میگذرونن و در عین حال می خوان با ماشین خودشون هم تمرین کنن. یعنی هنوز گواهی نامه ندارن ولی دارن یاد می گیرن.

می تونین سرچ کنین تو شهرتون و پیداشون کنین.

من از این کارشون خیلی خوشم اومد. به جای اینکه بذارن یه عده مثل تو ایران ماشین باباشونو وردارن برای یاد گرفتن و خودشون برن جاهای خلوت شهر، براشون یه جای مشخصی گذاشتن که هم به ی صدمه نخوره، هم طرف با خیال راحت و بدون ترس از تصادف و اینکه اگه تصادف کنه چی میشه یاد بگیره.

حالا ما که هنوز نرفتیم، ولی اگه خدا بخواد این آ هفته میریم یه سر می زنیم. البته این هفته استثنائا من میرم شهر همسر. باید اونجا بریم تمرین.

--

آقا من یه راستی دیگه هم یادم اومد!! یه قانونی هست تو آلمان که شما جایی می تونین برین آموزشگاه که تو شهرداری اون شهر ثبت نام شده باشین. یعنی نمی تونین برین مسافرت یه شهر دیگه و اونجا برین آموزشگاه. اون روز که سرچ می فهمیدم تو شهر محل کار یا دانشجوییتون هم میتونین آموزشگاه برین. حالا اگه خواستین باز خودتون سرچ کنین. نمی دونم اونجا رو باید به عنوان محل دوم زندگی ثبت کرده باشین یا نه. آخه این تو آلمان امکان پذیره. یعنی شما می تونین بگین من محل اصلی زندگی اینجاست، ولی اینجا رو هم می خوام به عنوان محل دوم زندگیم داشته باشم. برای خیلی از کارای اداری محل اصلی زندگیتون مهمه (مثلا کارهای اقامتی) ولی خب کلا اگر قانونا تو دو تا شهر مختلف خونه داشته باشین، باید این کارو ین و به شهرداری هر دو تا شهر اطلاع بدین که شما اونجا زندگی می کنین.

--

آقا باز یه راستی دیگه . تو آلمان مهمه با دنده اتومات می خواین یاد بگیرین یا معمولی. اگه با معمولی یاد بگیرین هر دو مدل رو حق دارین برونین ولی اگه با اتومات یاد بگیرین، تو گواهی نامه تون می نویسه و شما حق ندارین با اون گواهی نامه با ماشین دنده غیراتومات رانندگی کنین. جالب اینه که کلاس های دنده اتومات گرون تر هم هست!

--

اولش که نوشتم قصد نداشتم این پستو کلا به رانندگی اختصاص بدم و شرایطش، ولی خب دیگه الان فکر می کنم بهتره چیز شخصی بهش اضافه نکنم! 

اگه سوالی راجع به گواهی نامه دارین همین الان بپرسین که تو فازش هستم. چون ما یه دور دیگه این مراحلو به خاطر همسر طی کردیم ولی بعد از یه مدت هر کی ازم می پرسید شرایطشو، همه چیش یادم رفته بود!! الان تا یادم هست بپرسین.





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/07/19/post-189/رانندگی




چی بگم والا؟/پراکنده

درخواست حذف اطلاعات


یادم نیست اون زمان که راجع به خانوم الف و ب و جیم حرف زدم کی الف بود و کی ب، ولی به هر حال همونی که مامان حسین هم بود، بهم پیام داده بود توی تلگرام به این شرح:

"سلام معمولی جان

چطورین؟

حتما حس مشغولی

موفق باشی انشاءالله"

به نظر من یه جوری پیام داده انگاری که اصلا منتظر جواب نیست! نمی دونم چرا؟

منم اون روز زندگیم رو دور تند بود، چون همسر می خواست این هفته با علی بیاد و کلی کار داشتم. پسرمون هم که ها کلاس ورزش داره دیگه. خلاصه نرسیدم جوابشو بدم. چند ساعت پیش جوابشو دادم. متقابلا احوال پرسی . ولی یه جوری نگفتم که حرف تموم بشه مثل خودش. یعنی فقط پرسیدم شما خوبین؟ حسین آقا خوبه؟ همسرت خوبه؟ همه چی رو به راهه؟ گفتم خب یه جو میده و بعدش منم یه کمی ادامه میدم احوال پرسی رو دیگه.

ولی دیدم جواب داد:

"مرسی ما هم خوبی خدا رو شکر"

دیگه ترجیح دادم من چیزی ننویسم :| به نظرم اومد بازم دوست نداشت ادامه دار باشه احوال پرسیمون.

فقط واقعا نفهمیدم خب چرا اصلا اومد احوال پرسی کرد؟

--

البته شایدم این حس منه ها. آخه جدیدا یکی دیگه از دوستامم همین طوریه. یه چند وقت پیش بهش پیام دادم، خیلی معمولی تشکر کرد و منم دیگه ادامه ندادم. دفعه ی بعدش دوباره یه کمی گرم تر برخورد کرد. باز دفعه ی بعد (که میشد آ ین باری که باهاش تماس گرفتم) همون طوری سرد. نمی دونم واقعا. شاید این مدلی احوال پرسی خیلی عادیه واسه بعضی ها. ولی من معمولا وقتی میام با تلگرام احوال پرسی می کنم، طولانی تر با طرف حرف می زنم. اصلا حس می کنم اینکه من بگم خوبین؟ اون بگه مرسی و اون بگه خوبین، من بگم مرسی یه جوری بی ادبانه است. ولی خب ظاهرا دیگران با من هم نظر نیستن .

البته واسه اون دوستم که ایرانه این موضوع به ذهنم رسید که چون مجرده شاید سختشه. چون بعید نیست که خیلی ها که دو کلام احوال پرس می کنن، ازش بپرسن ازدواج کردی یا نه؟ چرا ازدواج نمی کنی و اونم سختش باشه. واسه همین فکر شاید طرف ترجیح میده احوال پرسی هاشو کوتاه نگه داره. ولی خب دیگه اینا همه گمانه زنیه، نمی دونم دلیل واقعیش چیه؟

--

آ هفته علی اینجا بود. خدا خیرش بده دو بار برامون غذا پخت!! یه بار املت درست کرد صبح. یه بارم ماکارونی. ناهار امروزو هم سه نفری با همکاری هم استانبولی درست کردیم! دیگه مهمون از این بهتر؟! نه تنها زحمت غذا درست نداشته باشه برات، بلکه غذاتو هم درست کنه. وقتی هم میگم ماکارونی رو خودش درست می کرد، به این معنی بود دقیقا که من نشسته بودم رو صندلی میز ناهارخوری و گاهی با گوشیم ور می رفتم، گاهی باهاش حرف می زدم، اونم آشپزی می کرد جلوی گازها. نه اینکه فکر کنین حالا یه کمکی می کرد!! همسر هم که خسته بود و سرماخورده، رفته بود تو اتاق خو ده بود! پسرمونم برا خودش بازی می کرد اون وسطا (منم البته گاهی باهاش بازی می )!!

--

امروز رفتیم یه باغ وحشی که قبلا بهتون گفته بودم توش آهوها آزادن. برای اولین بار ما با خودمون هویج تیکه شده بردیم که پسرمون بده به آهوها. ولی ظاهرا آهوهای محترم هویج دوست نداشتن. البته روی تابلوی حیوونایی که مجازین بهشون غذا بدین نوشته چیا حق دارین بدین و دو سه مورد هم بیشتر نیست. یکیش هم هویج بود برای آهوا ولی خب دوست نداشتن دیگه! بردیم دادیم به یه نی که یه جای دیگه بود ولی دیگه مستقیم نمیومد از دستت بگیره. باید براش از روی یه چیز شبیه ناودون (که سطح شیب دار هم بود) سر میدادی بره پایین، بعد نه از اون پایین می خورد.

--

این هفته که تموم بشه، هفته ی بعدش رو کامل مرخصی دارم، چون تعطیلات پاییزه ی پسرمونه. برای همین، ا هفته ی بعد دیگه همسر نمیاد، چون من یه چند روزشو میرم پیش همسر، آ هفته شو هم که دیگه می خوایم بریم مسافرت کلا.

--

لباس تولد پسرمونو طراحی ، لباسشو هم یدم. ولی هنوز ندادیم چاپ کنن. انقدر گرونه تو شهرمون که خدا می دونه! لباسو دادم همسر برد، شهر اونا یه نمه ارزون تره! امیدوارم یه جایی با قیمت مناسب برای چاپ ع روی لباس پیدا کنیم.

--

برای کیک تولد پسرمون نمی دونم هنوز دقیق چیکار کنیم. باید زنگ بزنم به کافه های اشتراسبورگ و از الان سفارش بدم!! ولی مشکل اینه که اونایی که سایت داشتن و توسایتشون هم کیک تولد داشتن، کیکاشون از اون خامه ای ها و بزرگا بود که به کار ما نمیاد. اون کافه های کوچیک هم یا کیک نداشتن، یا سایت! یکی دو تا از کافه هاشون خیلی تو نظرسنجی ها خوب بودن، باید به اونا زنگ بزنم. امیدوارم داشته باشن یه چیزی واسه ما. آخه ما زیاد طولانی اونجا نیستیم که بخوایم مثل دفعه ی قبل امروز سفارش بدیم و فردا بریم بگیریم. باید از قبل اماده بشه همه چیز! (حالا همچین میگم، هر الان تازه اومده باشه این وبلاگو بخونه، فکر می کنه می خوایم چه پارتی ای بگیریم واسه بچه مون ).

--

علی واسه تولد من زحمت کشیده بود و یه ادکلن یده بود. بهم میگه بزن ببین دوست داری. منم باز و گفتم خیلی خوبه و تشکر و اینا. میگه دقیقا همونی رو یدم براتون که واسه مامانم یدما، هیچ فرقی نذاشتم. خیلی تلاش که نزنم زیر خنده!! امیدوارم فردا روزی اگه واسه ش/خانومش چیزی ید همچین جمله ای رو به طرف نگه .

--

امروز رفتیم بنزین زدیم. با یه اپلیکیشنی نگاه کردیم ببینیم کجا ارزون تره. رفتیم همونجا. بعد دیدیم رو تابلوش زده ساعت کاریش 19 تا 7 ه و یکشبنه ها با کارت میشه فقط. گفتیم خب با کارت می زنیم. با کارت اینجوریه که اول باید کارت بانکیتونو بزنین تو دستگاه و بعد هم مشخص می کنین رو پمپ شماره ی چند می خواین برین و خلاصه بنزین/دیزل می زنین و بعد پول از حسابتون کم میشه. همسر بنزین زد و اومد نشست، گفت رسید نداد. گفتم حالا چقدر شد؟ گفت 20 یورو. اومدیم خونه، براش پیام اومده بود 100 یورو (یا شایدم 120 یورو ) از حسابتون کم شد!!

حالا هیچی دیگه، فردا باید زنگ بزنه به پمپ بنزینیه ببینه میشه این اشتباهو درستش کرد و چیکار باید .ما که رسید نداریم که ببریم ارائه بدیم، دستگاه حالا اب بوده یا هرچی، رسید نداده. امیدوارم قابل پیگیری باشه.

--

پارسال موهای پسرمونو یه چند وقت قبل از تولدش کوتاه کردیم، موقع تولدش اصلا موهاش قشنگ نبود. هنوز خوب رشد نکرده بود که قشنگ بشه. حالا امسالم موهاش بلنده، یعنی من باز زمانی فهمیدم موهاش بلنده که دم تولدشه . ولی امسال دیگه قصد ندارم موهاشو کوتاه کنم! همین جوری میذاریم تا بعد از تولدش. بعدش دیگه می بریم کوتاهش می کنیم.

--

این اکتبر خیلی سرمون شلوغه و با چیزای مهمی هم شلوغه. امیدوارم همه چی به خیر بگذره. حالا ان شاءالله هر وقت به خیر گذشت، میام تعریف می کنم. شما فعلا دعاهای خوب ین برامون .





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/07/16/post-188/چی-بگم-والا؟-پراکنده




اتفاقات اخیر

درخواست حذف اطلاعات


اون روز متین با ما اومد سر ناهار.کلا هیچ وقت نمیومد. من یه بار بهش گفتم بیا. بچه ها اصلا نمی شناسنت و دوست دارن باهاشون اشنا بشی. گفت باشه. دفعه ی بعدی که خواستین برین به منم بگین، خلاصه بهش گفتم و اومد. یه چیزی مثل کتلت و کوکو و اینا داشت. از من پرسید شما چی دارین؟ گفتم نون و پنیر !

لپ تاپ قراضه ام هم ترکید کلا. الان دیگه مجبورم با ای پد بنویسم!!

لپ تاپم همیشه به برق بود چون کلا با باتری کار نمی کرد. اون روز نمی دونم چیکار میخواستیم که همسر گفت بذار برم لپ تاپتو بیارم. آورد دیدیم نصف یکی از شاخه های دوشاخه نیست!! تو پریز جا مونده بود . هیچی دیگه الان کلا لپ تاپه قابل استفاده نیس دیگه.

کفشای اسکیتم اومد. نارنجی و مشکی و ایناس رنگاش. با پسرمون رفتم بسته رو گرفتم. گفتم الان میریم بازش میکنیم. آوردیم خونه تا باز میگه تراکتوره؟

اسکیت کلا سخت تر از اون چیزی بود که فکر می و آسون تر!! آسونیش اینه که خب بالا ه کج و معوج و با زمین خوردن میری یه جوری دیگه!! سختیش اینه که هنوز بلد نیستم ترمز بگیرم و تازه دارم رو کف پارکت خونه هم تمرین میکنم!! 

حالا همه گفتن با رو چمن و اینا شروع کنین نه زمین صاف!! ولی خب مندنیست خیلی حرفه ایم از اول .

ولی تمام استخوان بودنم درد میکنه از دیروز که تمرینو شروع ! دیروز که همش مجبور بودم دستمو بگیرم به sitzbank و همه ی وزنم میفتاد رو دستم. ولی خب امروز بهتر بود. لااقل میتونم سر بخورم. فقط کم کم باید برم تو فاز ترمز!!

درسمون با پسرم رسیده به رنگا . دیروز دیدم خودش آبی رو گفت. با اینکه من قبلاها و بی هدف بهش گفته بودم. فقط میخواستم با رنگا آشنا بشه. پلی دیروز که گفت فهمیدم وقتشه شروع کنیم دیگه. جالبه که انقدر بچه ها سریع یاد میگیرن واقعا. با چند بار گفتن الان خودش مشکی رو هم میشناسه!

اولین جلسه ی ورزش پسرمون بود. خیلی خوب بود. خیلی چیزا فهمیدم. یکیش این بود که من زیادی (حالا نمیدونم بیش از حده یا نه) بچه رو مستقل بزرگ می کنم. بقیه حتی اونایی که بچه هاشون بزرگتر بودن خیلی دور و بر بچه شون بودن و کمکش می که مثلا از سطح شیب دار بره بالا، ولی من عقب وامیستادم. میگفتم خودت برو. اگر میدیدم واقعا نمیتونه میرفتم جلو.

از نظر استعدادی هم به نظر می رسید خدا رو شکر خوبه. وقتی میگفتن بدو -به جز دفعه ی اول که هنوز نفهمیده بود باید چیکار کنه درست- بقیه ی دفعه ها اول بود. البته فکر کنم این نشون میداد که مثل خودم هدف  . میدوید تا آ . بقیه وسطش وامیستادن یا حواسشون به چیزی پرت میشد. البته قطعا این نتیجه گیری کلی و قابل تعمیم نیس. ولی خب یه کمی دستم اومد که دیگران بچه هاشونو چطوری بزرگ ، من چطوری!

اون روز یه گروه ایرانی رسمی دیگه پیدا تو اینترنت که البته بعد فهمیدم مال یه شهر دیگه است تو همین ها و نه شهر ما.  تو یه ویدیویی که گذاشته بودن هی با خودم میگفتم چرا انگاری ما ایرانی ها یه جوری ایم؟ چه فرقی داریم خب؟ چرا من همش این حسو دارم.

دیروز که ویدیوی تبلیغ شرکت مشتریمونو دیدم فهمیدم. گفته بودم بهتون که یکی از مشتری هامون چند وقت پیش با دوربین و بند و بساط اومد و با توماس مصاحبه کرد و از ما و ع گرفت واسه تبلیغ شرکتشون. اون و توماس واسمون فرستاد. دیدم توماس به عنوان رییس شرکت تو مصاحبه اش خیلی معمولی و ه یه جا که پشت سرش (که البته با افکت های دوربین کاملا محو شده بود و فقط  مشخص بود یه نفر اونجا هست) بوریس بود و ه بود و بدون کراوات مصاحبه کرده بود. بعد تو ویدیوی این گروه ایرانی که یه گروه فرهنگیه طرف با کراوات و شق و رق پشت میز نشسته. من نمیدونم چرا خیلی از ایرانی ها فکر میکنن باید همه جا کراوات بزنن. اون مدرسه ی ایرانی هم که رفته بودم یه بابای بچه ای کراوات زده بود. این طوری هم نبود کراواتش که بگم خب لباس فرمشه و از سر کار اومده. به نظرم آدم واقعا خوبه یه سری چیزای فرهنگیو دقت کنه و یاد بگیره خب. ضایع است آدم بیست سال تو یه کشور زندگی کرده باشه و هنوز ندونه کجا کراوات بزنه و کجا نزنه!

 با ایپد نمیشه فونتو تغییر داد واقعا؟!!!




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/07/04/post-186/اتفاقات-اخیر




ورزش/سرماخورده ها!/گواهی نامه

درخواست حذف اطلاعات


دوباره کلاس ورزش پسرمون بود. بازم خوب بود. ولی معلمشون نبود یه خانم دیگه به جاش بود. این دفعه با قطار تو یه ایستگاه دیگه پیاده شدم. بعد گوگل مپ از یه جای دیگه آدرس داد. می دونستم که راه نزدیک تر داره ولی چون زیاد وقت نداشتم، دیدم اگه برم و غلط باشه دیر میشه که بخوام برگردم. همونو رفتم. از جلوی یه پارک رد می شدیم، قبلش هم داشتم به پسرمون می گفتم داریم میریم یه جا بازی کنی. حالا پارکو دیده بود هی می گفت بازی بازی! فکر می کرد قراره اونجا بریم بازی. منم بهش گفتم ببین اینج ترامپولین نداره. ما میریم الان یه جایی که ترامپولین داره. تا رسیدیم تو اون پنج دقیقه صد بار این ترامپولینو هی من گفتم، هی اون گفت!

رفتیم دیدیم معلمشون نیست، این خانومه هم انگاری نمی خواست مسئولیت قبول کنه. اصل ترامپولینو نذاشت پایین! همون طوری که به دیوار تکیه داده بود، اونجا بود. طفلکی پسرمونم هی می رفت دستشو می گرفت می برد پیش ترامپولین، می گفت ترامپولین! ولی خانومه می گفت هفته ی دیگه. این هفته نمیشه متاسفانه. هیچی دیگه. یکی دو تا تشکی که اونجا بودو بهش گفتم ببین اینا هم یه جور ترامپولینن. برو روشون بپر. ولی خب خیلی حال نمی کرد باهاشون دیگه .

یادش بخیر ما بچه بودیم، رختخوابای روی هم عجب ترامپولینی بود واسمون .

--

امروز صبح تاگس موتر پسرمون یه پیام صوتی گذاشته بود با صدای خیلی گرفته و گفته بود من مریضم و میرم و ببینم فردا می تونم بچه ها رو نگه دارم یا نه. خبر میدم. ولی امروزو حتما نمی تونم. باید برم . منم سریع زنگ زدم به اون یکی تاگس موتر جایگزین ورنداشت. اون در دسترس بودنش طبق برگه ای که خودش به ما داده از ساعت 6.5 صبحه. منم دیدم ورنداشت بهش پیام دادم که شما می تونی امروز بچه ی ما رو نگه داری؟ یه چند دقیقه بعدش جواب داد امروز از هشت می تونم. گفتم باشه. گفت ولی مربی پسرتون خبر نداده که مریضه. منم باز به تاگس موتر پسرمون پیام دادم که لطفا بهش اعلام کن که مریضی. گفت باشه. دیگه من بچه رو حدود 8:10 اینا تحویل تاگس موتر جایگزین دادم. گریه کرد وقتی تحویلش دادم اما خب خانومه یه بچه ی دیگه هم داشت (که اونم هنوز صورتش از اشک خیس بود طفلکی!)، زیاد نگرانی نداشتم. بچه ها خیلی زود با هم شروع می کنن به بازی و همه چی یادشون میره.

ساعت 2 خودم به تاگس موتره زدم که بچه مون خوبه؟ همه چی رو به راهه؟ گفت نه. اتفاقا بچه تون تب داره. من همین الان دماسنج گذاشتم. لطفا هر چه سریع تر بیاین ورش دارین. گفتم 40 دقیقه دیگه میام تقریبا. یه کم دیگه کارامو انجام دادم و رفتم.

خانومه بسیار خوش اخلاق و خوش برخورده. می گفت من همیشه دستام خیلی سرده. از صبح بچه تون خیلی هی بغلم مونده، اولش گفتم خسته است. دیدم می خواد انگاری بخوابه. بهش گفتم هنوز زوده که بخوای بخو . بریم بیرون. بردمش بیرون، دیدم نه حال نداره. اومدم خونه، فکر نمی تب داشته باشه. ولی یه کمی که گذشت دیدم نه انگاری سردشه (احتمالا بهش می گفته سرده اون نمی فهمیده، چون به من هی می گفت سرده). هی میاد بغلم. دماسنج گذاشتم تو گوشش، دیدم تب داره. بین 37.8 و 38 در نوسان بود. ولی بیشترین موقعش همون 38 بود. وقتی هم من گرفتمش یه کمی دستاش گرم بود. راست می گفت.

مستقیم بردمش . که نداره در واقع اینجا که بگم خودش ولی یه ی بود که برای وا ن دو سالگیش از اونجا براش وقت گرفته بودم. گفتم ببرم همون جا دیگه.

حالا شانس ما درست زمانی که ما اومدیم بیرون بارون گرفت. پسرمونم هی می گفت سرده. بغلش و یه تیکه از راهو دویدم. ولی خیلی سنگین بود برام. زورم نمی رسید. طفلکی خودش وسط راه می گه سنگینه. پایین! گفتم آره مامان جان سنگین. می خوای بریم پایین؟ گفت آره. پیاده اش و اون تیکه ی آ و با  هم دویدیم. اول رفتیم نونوایی براش نون یدم که یه کمی با خوردن گرمش بشه. می دونستم پیش خانومه احتمالا زیاد چیزی نخورده. بعد اومدیم ایستگاه.

واسه ی امروزش یه بلوز و شلوار برده بودم پیش خانومه که اگه لازم شد لباس جایگزین داشته باشه. از اونجایی که دیدم تو راه هی می گه سرده، تا نشستیم تو اتوبوس، کاپشنشو درآوردم، اون لباس جایگزینشو روی لباس قبلیش تنش و دوباره کاپشنشو پوشوندم. انگاری بهتر شد. دیگه بعدش نگفت سرده.

رفتیم مطب . فکر کنم چند تا اتاق انتظار داشت. تو هر اتاقی هم فکر کنم یه تشک بود. اون یکی اتاقو من نرفتم و ندیدم ولی صدای بچه ها میومد که انگاری دارن بازی می کنن. خلاصه پسر ما هم صدای بچه ها رو شنید و اینافکر کرد رفتیم کینداکافه ای جایی! هی می گفت بازی، بازی! گفتم آره. برو بازی کن. رفتیم تو اتاق انتظار، کف و درآوردم و گذشتم بره رو تشک بپره. یکی دو تا نی نی دیگه هم اومدن و تعاملاتی هم با اونا داشت!

نوبتمون که شد یه خانم بسیار بسیار بسیار مهربون اومد تو اتاق. سنش خیلی زیاد بود. احتمالا 60 اینا رو داشت. (حداقل به نظر من این طوری اومد از قیافه اش، شاید هم سنش کمتر بوده باشه، نمی دونم). خلاصه خیلی هم پسرمون ازش خوشش اومد و با هم می خندیدن و قهقهه می زدن!!

گوشش و گلوشو معاینه کرد. جالب بود که پسرمون هم کاملا همکاری می کرد. جالب تر این بود که معلوم بود آلمانیش هم خوبه! خانومه بهش می گه حالا مثل یه شیر بگو اااااا و دهنتو باز کن. اونم باز کرد .

گفت چیزیش نیست. استراحت کنه خوب میشه.

به هم گفتم برام دو روز مرخصی نوشت (یعنی امروز و فردا). چهارشنبه هم که خود به خود تعطیله. پنج شنبه دوباره میرم سر کار.

اتفاقا عصری تاگس موترش هم بهم پیام داده بود که من فردا رو هم نمی تونم کار کنم. از پنج شنبه دوباره سر کارم. گفتم اشکالی نداره. پسر ما هم خودش باید استراحت کنه تو خونه!

خلاصه به شصت نفر خبر دادم اتفاقا رو: به همسر، به تاگس موتر پسرمون، به تاگس موتر جایگزین (چون اونم باید می دونست که فردا هم باید از پسر ما نگهداری کنه یا نه)، به آنی (به توماس هم موقع رفتن از شرکت گفتم قضیه رو!). به هر حال که الان ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا من با پسرمون بگذرونم وقتمو!

--

این آ هفته همسر با علی میاد. انقدرررر کار دارم این هفته که خدا می دونه. یه لیستی نوشتم که در ح عادی برای انجامش نیاز به دو سه هفته ای دارم !

--

برای تولد پسرمون طبق روالی که قرار گذاشتیم، باید یه لباس بدیم چاپ کنن، یه مسافرت خارج از کشور هم بریم. حالا به هر که می گیم که میگه به اسم اونه، به کام شما که پا می شین به مناسبت تولد بچه تون میرین یه کشورو می بینین، ولی من مطمئنم 18 سال دیگه که پسرمون ببینه هر سال تو یه کشور ع گرفته تولدشو از ایده ی مامان و باباش ناراحت نمیشه .

البته فقط مشکلش اینه که خب الان می تونیم این کشورای همسایه رو بریم. بعد که اینا تموم شدن، چیکار کنیم؟

امسالم البته به دلایلی (که بعدا میام می نویسم) جای خاصی نمی ریم. فقط برای اینکه اصرار داریم یه کشور دیگه باشه میریم اشتراسبورگ (یکی از نزدیک ترین ای فرانسه به آلمان که تقریبا تو مرزه). دوست داشتم می شد مسافرت بهتری برنامه ریزی کنیم، اما شرایطش نبود متاسفانه. اصلا امکان هماهنگی نداشت. ان شاءالله باید از الان به فکر باشیم واسه سال بعدش که بتونیم بهتر برنامه ریزی کنیم.

الان فعلا لباسشم هنوز سفارش ندادیم! فقط طراحیشو انجام دادم. باید یه جایی پیدا کنیم که با قیمت مناسب چاپ کنه.آقا ما اومدیم این شهر خوشحال شدیم که حقوقمون دو زار بیشتره. والا همه چیش قیمتش خدا برابره!! ما فقط اجاره خونه مون با پارکینگش حدود 800 یورو بیشتر شده! دیگه شما حساب بقیه ی چیزا رو ین!! مثل اینکه قبلا خیلی تو در و دهات زندگی می کردیم، خودمون خبر نداشتیم .

--

بالا ه لاستیکای زمستونی ماشینمونو هم یدیم. آ ش تصمیم گرفتیم دست دوم ب یم. نمی صرفید برامون بخوایم دست اول ب یم! دستم دومشو یدیم 520 یورو. دست اولش 1200 یورو اینا میشد!! الان نادم و پشیمونیم از اینکه بی ام و یدیم . انقدر هزینه هاش بالاست که آدم فکرشم نمی کنه!

بیمه مونو دلمون خوش بود که سال بعد کمتر بشه که خب اگه من گواهی نامه بگیرم، باید اسم منم به بیمه بدیم که می خوایم به عنوان راننده ثبت بشه، و در اون صورت دوباره تخفیف بهمون تعلق نمی گیره. در واقع چیزی که مهمه اینه که طرف چند ساله گواهی نامه داره و خب از اون جایی که من صفرکیلومترم، دوباره بیمه بر می گرده به قیمت اصلیش و تخفیف بی تخفیف!

حالا البته که من هنوز امتحانم ندادم و اصلا تمرینم نرفتم، ولی خب کلا گفتم . من که هنوز آماده نیستم، ولی نتیجه ی معادل گواهی نامه ام هم هنوز نیومده. احتمالا تو همین یکی دو هفته بیاد. منم دارم می خونم که برم امتحان بدم. از 40 50 نمره ی غلط الان تو تستا رسیدم به 20 25 تا غلط. هنوز یکی دو ماه دیگه طول می کشه تا برسم به اندازه ی مطلوب.

نمی دونم ایران سوالاش چطوریه ولی اینجا این طوریه که هر سوالی می تونه 2 3 4 یا 5 امتیازی باشه. شما در کل حداکثر می تونین 10 امتیاز غلط داشته باشین، و اون 10 امتیاز هم نباید دو تا 5 امتیازی باشه. حداکثر یه سوال 5 امتیازی رو می تونین غلط بزنین. حالا فعلا هنوز کار داره تا برسم به اون حد. منم که نمی رسم خیلی زیاد بخونم. خیلی هنر کنم شبی دو یا نهایتا سه تا تست بزنم.

البته از امشب شروع به آدم واری خوندن! سوالایی که بلد نیستمو یه جایی یادداشت می کنم که بخونم. آخه خیلی سوالا رو چند بار غلط می زنم . خیلی دلم می خواد زودتر پرونده ی این گواهی نامه بسته شه. انگاری یه باریه رو دوشم!! هرچند این گواهی نامه ام عین بچه به دنیا آوردن می مونه، پایان چیزی نیست، تازه شروع کاره .

--

همسر هم مریض شده. احتمالا فردا نمیره سر کار. پسرمونم که این جوری، اونم که از تاگس موترش!! آخه میدونین، همه که مثل من قوی نیستن .






منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/07/10/post-187/ورزش-سرماخورده-ها-گواهی-نامه




به من فارسی یاد بدین!!

درخواست حذف اطلاعات


یه بار یه جایی می خوندم تو یه وبلاگی (الان یادم نیست که بخوام رفرنس بدم متاسفانه، ایشون خیلی قشنگ نوشته بودن، ولی خب من با زبون کج و معوج خودم می گم!) آدمی که مهاجرت می کنه یه مهر روی پیشونیش می خوره با همون سالی که رفته. اون آدم دیگه همیشه تو اون سال می مونه.

این حرفش کاملا درسته. من هرگز بعد از ۲۰۱۱ دیگه واقعا نتونستم شرایط ایرانو درک کنم. کم کم آدم خیلی دور میشه از وطنش و دیگه حکم مهمونو پیدا می کنه وقتی میره. واسه همین دیگه اصلا نمی دونه تو اون کشور چه خبره و اینا.

یکی از چیزایی که خیلی به چشم میاد بعد از یه مدتی واسه آدم دقیقا زبون اون کشوره. من الان دیگه یه سری کلمه های فارسی رو یاد نگرفته ام. این که میگن آدم داره تا آ عمرش زبون یاد می گیره دقیقا همینه. بعضی ها فکر می کنن آدم از یه جایی به بعد دیگه یاد نمی گیره. اما این طوری نیست. آدم تو تمام طول عمرش داره دانش زبونشو بهبود می بخشه.

مثلا همین چند وقت پیش داشتیم با همسر خندوانه نگاه می کردیم. طرف وسط استنداپش گفت "منو ایستگاه کرده بود". به همسر گفتم منو ایستگاه کرده بود؟! خب از روی بافتش مشخص بود معنیش چیه ولی من اولین بار بود می شنیدم و برام جالب بود. ولی همسر گفت من یه بارم از مهران مدیری شنیدم. مثل اینکه الان تو ایران باب شده.

حالا در همین راستا می خوام بگم جدیدا با واژگانی مثل کراش  و رل آشنا شدم!!

لطفا بیاین و کلمه ها و ترکیب های تازه به من یاد بدین، منم رفتم ایران به کار ببرم، همه فکر کنن من چقدر فارسی به روزی دارم .





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/07/03/post-185/به-من-فارسی-یاد-بدین-




پراکنده/حرفای صد من یه غاز

درخواست حذف اطلاعات


یه سری آهنگ جدید پیدا . من کلا هر آهنگی رو به یه دلیلی گوش میدم. یعنی وما این نیست که از خواننده خوشم بیاد یا آهنگ یا متن یا هر چیزی. مثلا یکی از این آهنگا توش یه چیزی میگه تو این مایه ها:  اشتباه من این بود/هی همه اش سکوت. تو این آهنگ از اینکه طرف بود رو با سکوت قافیه کرده خوشم میاد. خوشم میاد از این ورداشتن مرزهای شعر سنتی. کار طرف هم اشتباه نیست. چون از نظر زبانی واقعا تلفظ اون تو و اون د به هم نزدیکه.

--

متین از ایران برگشته بود و برام گز آورد. گزاشو آوردم خونه. ولی تو کیفم جا نمیشد. امروز آوردم. همسر هی نگران بود. می گفت یکشنبه بریم بیاریم از محل کارت. حالا امروز باز می پرسه آوردی؟ میگم آره. میگه نخورین همه شو. واسه منم نگه دارین .

--

اون روز رو تخت نشسته بودم، پسرمون اومد کنار تخت، به من میگه غذا خوردی؟ فکر داره مثلا با خودش حرف می زنه یا همین جوری یه چیزی گفت. دیدم دوباره پرسید غذا خوردی؟ بهش گفتم آره، من غذا خوردم. شما غذا خوردی؟ دیگه رفت. این اولین باری بود که متعاملانه داشتیم با هم حرف می زدیم. خیلی حس خوبی بود. تا الان بیشتر از زبونی که یاد گرفته بود برای حدیث نفس استفاده می کرد و توصیف کاراش و چیزایی که می دید یا برای چیزایی که لازم داشت و می خواست بگیره، نه برای برقراری ارتباط این مدلی. دیگه داره بزرگ میشه . می تونم به عنوان یه دوست خوب روش حساب کنم . البته بیشتر از اون باید سعی کنم روی دوست خوب بودن خودم کار کنم!

--

اول می خواستم برم کلاس اسکیت (با همین کفش ها منظورمه که به آلمانی بهش میگن inliner) ولی الان قرار شد کلاسه رو کنسل کنم چون خودم می تونم یاد بگیرم. باید زودتر یاد بگیرم که وقتی پسرمون دو سه سال دیگه یاد می گیره بتونم باهاش برم، نمی خوام از اون مامانا باشم که فقط بچه هاشونو می برن کلاس ورزش و میان. باید بتونم خودم باهاش اسکیت کنم .

--

باشگاه ی پسرمون کنسل شد (به خاطر مریضی مربیشون)، من این قدر ذوقشو داشتم! حالا باید دوباره 5 روز منتظر باشم تا بشه!

--

وبلا مختلفی رو می خونم که هر کدوم یه جورن. بعضی ها به نظرم خیلی خودخوب پندارن و یه جورایی بقیه رو آدم حساب نمی کنن. یه سری کامنتر هم هی کامنت میذارن که آره تو خیلی خوبی و اینا و اون شخص بیشتر دچار خودخوب پنداری میشه. البته منظورم اون وبلاگ هایی که مثلا یه چیز معمولی یا روزمره می نویسن و بقیه میگن ما هم با نظرت موافقیم نیست ها. چون به هر حال این طبیعیه که ایی که یه وبلاگو می خونن عمدتا با نویسنده هم نظرن وگرنه که نمی خوندنش! منظورم اون نون به قرض دادن ها و از هم تعریف ا و هندونه زیربغل گذاشتن های بیخوده.

حالا بگذریم. میخواستم بگم این منو یاد یه قضیه ای انداخت. راهنمایی و دبیرستان که بودیم فرزانگان بودیم. یادمه اون موقع خیلی هی مدیرمون هر چی میشد می زد تو سرمون که شما های این شهرین (!!!) و باید از نظر اخلاق هم نمونه باشین و ال و بل. و یادمه ما هم هر دفعه می گفتیم خانوم ما فقط یه امتحان ورودی دادیم و اومدیم اینجا. امتحان اخلاق که ندادیم که! این توقعا چیه از ما دارین؟ بعد باز می گفت که بعضی ها تو این مدرسه خیلی خودشونو می گیرن و نباید این طوری باشه و اینا. من اون موقع فکر نمی واقعا این طوری باشه. یعنی فکر می حالا این این طوری میگه که مثلا ما بهتر بشیم. ولی خب بعدها متوجه شدم که راست می گفت و بعضی ها خیلی فکر می تافته ی جدابافته ان چون تو این مدرسه ان.

حالا این گذشت. من برای تز ارشدم نیاز به انجام یه تست داشتم روی یه عده. گفتم برم مدرسه ی خودم. اون موقع دیگه مدیر مدرسه عوض شده بود البته. ولی خب من معرفی نامه بردم و گفتم من برای فلان کار اومدم. خانومه (که فکر کنم معاون بود) بلافاصله گفت ولی اینجا فرزانگانه ها! خودتون که میدونین؟ بچه ها ممکنه باهاتون همکاری نکنن! گفتم بله، میدونم که اینجا فرزانگانه و خودم هم قبلا همین جا درس خوندم. گفت خب اگه خودتون قبلا اینجا بودین که دیگه میشناسینشون!

من رفتم و تستمو گرفتم و بچه ها به بهترین نحو ممکن همکاری . یادمه اون موقع با خودم فکر چقدر این جو دادن های الکی بزرگترها باعث تغییر رفتار بچه ها میشه. تمام اون بچه ها خیلی عادی و مهربون رفتار ، بدون اینکه دماغشونو بگیرن بالا و بگن ما فرزانگانیم همکاری نمی کنیم!! ولی مدیر و معاون ها این حسو به شکلی ناخودآگاه به بچه ها تلقین می کنن و در درازمدت کم کم اون بچه ها یاد می گیرن که باید خودشونو بگیرن! البته شایدم این تصور منه. اما خب به نظرم همه چی به هم وصله. نمیشه گفت اون بچه ها از اول اون طوری بودن و معلم ها هیچ تاثیری نداشتن و نمیشه هم گفت از اول همه ی بچه ها بدون استثنا خوب بودن و معلما این طوریشون .

یه چیز دیگه هم که من همیشه تو دبیرستان و راهنمایی تو دلم موند این بود که ما مدرسته مون از راهنمایی تا پیش یش یه جا بود. ما کلاس اول که بودیم خیلی سختی کشیدیم. اول که اصلا کلاس نداشتن برامون. یعنی مدرسه کلاس کم داشت هنوز! بعد به ما برنامه داده بودن، مثلا شنبه ساعت اول باید برین فلان کلاس که بچه هاش ورزش دارن، ساعت دوم فلان کلاس که میرن آزمایشگاه، ساعت سوم فلان کلاس! همیشه میرفتیم تو کلاس هایی که پر از کیف و کتاب و اینا بود و جالباسی هاشون پر بود. یکی دو ماهی که بدین منوال گذشت. اون یکی کلاس اول راهنمایی هم بچه هاش تو سالن ورزش بودن. بعد از دو سه ماه هم که کلاس ها درست شد، کلاس خوبه و بهتره رو دادن به بچه های اون یکی کلاس و اونا زودتر رفتن سر کلاس نشستن. چون خانم مدیر نگران میز پینگ پنگی بودن که تو حیاط مدرسه داشت آفتاب می خورد می ترسیدن اب بشه. و ما همچنان داشتیم از این کلاس به اون کلاس می رفتیم.

حالا این گذشت و بالا ه ما هم باکلاس شدیم! همیشه پیش ی ها میومدن از کلاس ما میز می بردن! واقعا نمی دونم چه حرص و ولعی داشتن واسه میز بردن. می گفتن ما هیکلامون درشته سه تایی توی یه میز جا نمیشیم. اما دروغ می گفتن. معاون بارها اومد و میزاشونو شمرد، اونا نه تنها تقریبا تمام میزهاشون دونفری بود، بلکه صندلی تکی هم داشتن و اون میزها رو برای این میخواستن که بذارن آ کلاس و همه ی میزهاشون بیاد جلوتر و ایشون از نزدیک تر تخته رو ببینن! در واقع می خواستن مثلا سه تا میز خالی هم توی سه تا ردیفشون داشته باشن اون آ ! خلاصه ما بساطی داشتیم و هر روز باید می رفتیم میزامونو می کشیدیم میاوردیم. شما فکر کنین هر روز 4 5 تا بچه ی 11 12 ساله که زورشون نمی رسید یه میزو ت بدن داشتن کشون کشون میز میاوردن. تازه ما تما میزامون هم سه نفره بود به جز یکی دو تا.

یادمه اون سال چقدر گفتیم چقدر این پیش ی ها بدن و اینا.

همه ی اینا رو گفتم که بگم درست سال پیش یمون بچه های کلاس دقیقا همین کارو می !!! یادمه چند نفری بودیم که با این کار مخالف بودیم ونه میز میاوردیم و نه وقتی ی میاورد ما روش می نشستیم  اما اکثریت حق خودشون میدونستن که از کلاسای دیگه میز بیارن. واقعا نمیدونم چرا. واقعا هم هیچ وقت نفهمیدم چرا. یادمه من همیشه می گفتم خب الان میزا رو بشمرین که به تعداده! حتی اضافه تر هم هست!! اما استدلالشون الان یادم نیست. فقط یادمه یه چیز بیخودی بود در حد همون که ما نمی خوایم بریم ته کلاس بشینیم و می خوایم یه میز خالی اون آ باشه (و همیشه تو همه ی ردیفا به جز ردیف ما بود)!

--

نتونستم اون طوری که می خواستم همه ی چیزی که می خواستمو بنویسم و مطالبو به هم ربط بدم. اما دلیل این نوشته ها فقط این بود که وبلاگ هایی رو دیده ام که طرف فارغ حصیل درست و حس ه اما خب انقدر ازدماغ فیل افتاده پنداری طرف زیاده که واقعا به شخصه گاهی دلم می خواد اعلام برائت کنم از اساس با این آدما . البته فراموش نمی کنم که قطعا یه عده ای هم نسبت به من این حسو دارن !

--

اون روز یکی از دوستامون که آ ین بار فقط عید من بهش زنگ زده بودم و تبریک گفته بودم بهم زنگ زد و یه بیست دقیقه ای صحبت کردیم. همونایی که قبلا می رفتیم خونشون وقتی میرفتیم شهر اولمون. ولی خب الان دیگه مدت هاست که نرفتیم و تماسی هم نگرفتیم. البته من هر از گاهی تلاش کرده بودم که تماس بگیرم، ولی خب هر دفعه یا ورنداشته بود، یا در دسترس نبود، یا شماره اش تو شبکه نبود. خلاصه هر دفعه یه چیزی شده بود.

خدا رو واقعا شکر می کنم که از اون شهر اومدیم بیرون. یه جو زنکی مز فی پیش اومده بین خانومای اونجا که از صمیم قلب خوشحالم که اونجا نیستم! حالا جالبه که این دوستمون که به من زنگ زده بود مثلا ناراحت بود از اینکه چرا اون دو تا خانوم دیگه با هم در ارتباطن (خانوادگی در ارتباطن البته) و اینو دعوت نمی کنن. می خواستم بهش بگم ببین اتفاقا من ناراحتم که چرا اونا منو از این راه دور زنگ می زنن و دعوت می کنن که من یه وقتی مجبور بشم تو رودرواسی بگم میام!! البته خدا رو شکر تا الان که مجبور نشدیم بگیم میایم وهر دفعه دلیل کافی برای نرفتنمون وجود داشته. اما خب ترجیحم اینه که اصلا دعوتمون نکنن!

حالا همین دوستمون که به من زنگ زده اتفاقا آدم تیزی هم هست، مدام داره سوتی این و اونو می گیره که این به من اینو گفت ولی این طوری نبوده و از جای دیگه فهمیدم که اون طوری نبوده. حالا اگه من بودم عمرا می فهمیدما! ولی خب این بنده خدا زرنگه تو این چیزا!

اما یه چیزی رو که مطمئنم در مورد خودم اینه که اگه قرار باشه یه روزی رودررو کنن و قرار به موضع گیری جدی باشه، من قطعا طرف این بنده خدام بیشتر تا اینکه بخوام طرف اون شخص مقابلش باشم!

نمی دونم قضیه ی اینا رو اصلا براتون تعریف یا نه. همین خانومه که به من زنگ زده بود (اسمش بشه خانوم ج) همسر یکی از بچه هاست که دو سه سال پیش از ایران اومد. خانوم الف که نقطه ی مقابل این خانومه (!) همون مامان ح که وقتی باردار بود و خودش به من گفته بود، به من گفت تو چرا به فلانی گفتی و من نمی خواستم اون بدونه که من باردارم. این خانوم الف از 13 سالگی اینجا بوده (اما تا جایی که با ما در ارتباط بوده درییییغ از اینکه یه ذره از فرهنگ های خوب آلمانی رو گرفته باشه).

قضیه از اونجا شروع شد که ما هیچ وقت این خانوم ج رو ندیده بودیم. ولی خانوم الف دیده بودش. یه بار مثل اینکه دعوت شده بودن و رفته بودن خونه ی خانوم ج اینا. یه گروهی هم داشتن بچه ها با هم که توش جوک و چرت و پرت می فرستادن از قبل. برادر خانوم الف هم تو اون گروه عضو بود. من یه بار از خانوم الف پرسیدم که خب شما که خانوم ج رو دیدین، خوب بود؟ با هم صحبت کردین و اینا؟ اونم گفت آره. خانوم بدی نیست و این حرفا. آقا ما هم (یادم نیست دقیقا کی، من یا همسر یا دوستای دیگه مون) این خانومو اضافه کردیم به گروه. بعد همون خانوم الف زنگ زد به من که شما چرا اددش کردین؟ اصلا میشناسینش؟ این اصل مشکوکه. رفتاراش عادی نیست. (حالا چرا رفتاراش عادی نیست؟ چون تو مسجد یه شهر دیگه که رفتن، تا ی رو دیده باهاش دوست شده و شماره رد و بدل کرده و اینا. البته این یکی از دلایلی بود که طرف به من گفت.) برادر خانوم الف هم شاکی شد که این الان می تونه بره کل پیام های ما رو از اول بخونه!! حالا انگاری داشتن نامه ی محرمانه می نوشتن برای سفیر انگلیس!! والا!

والا من اینا رو میشنوم به خود این خانوم الف اینا بیشتر مشکوک میشم که آقا شما کی هستین که این قدر می ترسین؟

خلاصه هیچی دیگه. نتیجه این شد که برادر خانوم الف گروهو ترک کرد و بقیه اش هم یادم نیست دیگه چی شد و کی از کدوم گروه رفت و کِی رفت و اینا. آخه الان خانوم و آقای ج هم تو اون گروه نیستن. گروه هم فعالیتی نداره. اتفاقا همسر همین چند وقت پیش داشت می گفت فکر کنم اینا یه گروه موازی دارن که ما توش نیستیم. ولی خب برای ما مهم نبود. وقتی همه ی خانوما و آقایون یه گروه افتادن به این زنک بازی ها که با فلانی گروه بزنیم و اینو راه ندیم و این حرفا، چرا باید ما خودمونو درگیرش کنیم و دلمون بخواد که ما رو تو گروه راه بدن؟!! حالا خانوم ج هم که اون روز داشت صحبت می کرد می گفت فکر می کنم اینا الان یه گروه دیگه دارن با خودشون. گفتم من نمی دونم والا. شاید دارن. البته اون با استدلال و گرفتن سوتی های این و اون می گفت ها .

این وسط یه خانوم ب ای هم هست که گاهی با خانوم الفه، گاهی با خانوم ج! یعنی با هر دو در ارتباطه. اونم این وسط انگاری یه جوری وسط معرکه است! میاد یه چیزایی رو به این خانوم ج میگه که این بنده خدا بیشتر حساس میشه. البته خانوم ج هم به زور از زیر زبون بنده خدا می کشه ها.

حالا خلاصه که با وجود اینکه اون شهر اول برای ما همیشه پر از خاطرات خوب بود و دوست داشتیم دوباره بهش برگردیم، من الان با تمام وجودم خوشحالم که ازش دوریم! البته خانوم الف اینا به زودی از اون شهر میرن و نزدیک میشن به اون یکی دوستامون که تازه بچه شون به دنیا اومده (البته الان 4 5 ماهش هست دیگه!). ولی خب اونم برای ما بد میشه . چون اون وقت دیگه هر وقت ما دعوت بشیم خانوم الف اینا هم حتما هستن و باز امکانش هست که حرف های زنکی شروع بشه!

--

یه نمونه ی این خط بالا اینکه همین دوستمون که الان ایرانه، اون روز که داشتیم با هم چت می کردیم تو تلگرام گفت وقتی از ایران اومدم (که میشه 20 اکتبر) بیاین خونه ی ما. می خوام واسه بچه تون تولد بگیرم. خانوم الف اینا رو هم دعوت می کنم. خوبه دیگه، هر سه تامون بچه داریم و به بچه ها خوش میگذره . راستش من که دیگه با اتفاقات زنکی ای که بین خانم الف و ج و ب پیش اومده، اصلا علاقه ای ندارم جایی باشم که یکی از اینا نباشه. یا باید همه شون باشن که آدم مطمئن باشه هیچ پشت سر هیچ حرف نمی زنه، یا هیچ کدومشون نباشن. وگرنه من احساس امنیت نمی کنم، هر لحظه حس می کنم ممکنه در معرض غیبت شنیدن قرار بگیرم . مدت ها ما هم نشین ریحانه خانوم بودیم، ساعت ها خونه شون بودیم با چندین خانواده ی دیگه، بدون اینکه ی از ی بد بگه یا غیبت دیگه ای رو ه یا ی چیزی بگه که یو ناراحت کنه. الان واقعا سختمه از اون جو بخوام برم تو یه جوی که نمیگم حتما قراره این اتفاقا توش بیفته، ولی خب احت هست.

--

محرم شده و ریحانه خانوم حتما الان داره تو حسینیه با افغانستانی ها قابلی می خوره، خوش به حالش .






منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/27/post-183/




برنامه

درخواست حذف اطلاعات


من نمی دونم این آدمایی که میگن ما به هیچ کارمون نمی رسیم دقیقا چیکار می کنن. دیروز که اومدیم خونه، اول برای پسرمون غذا گرم (البته غذا با تعریف پسرمون که شامل نخودفرهنگی بود و ذرت!) و بهش دادم. بعدش شیر خورد. بعد ماست میوه ای خورد. بعد اون بازی کرد، من خونه رو طی (تی) کشیدم. بعد من به دوستم زنگ زدم و پسرمون جلوی من نشسته بود و کتاباشو می خوند و بازی می کرد. بعد رفتیم با هم بازی کردیم به مدت نیم ساعت، چهل دقیقه اینا، بدون هیچ وقفه ای مثل اینکه بخوام به گوشیم سر بزنم یا کار دیگه ای م. اون مدتو فقط باهاش بازی . بعدش خودش اومد دوباره سمت یخچال و خوردنی و یه کمی شیر هم خورد. خسته شده بود از بس بازی کرده بود. بعدش باز یه کمی بازی کردیم. بعد رفتیم تو اتاقش. مثل همیشه اول اتاقشو مرتب کرد، بعد اومد شیر گرفت و خو د، من ورزش ، کتاب خوندم (الان تو خسرو و شیرینم)، یه کمی سوال های امتحان رانندگی رو تمرین . زبون اشاره تمرین . همه ی اینا تازه شده بود ساعت ۱۱ ۱۱.۵. ولی خب دیگه کم کم باید می خو دم، رفتم دو تا تخم مرغ نیمرو ، خوردم و خو دم .

خیلی دوست دارم بدونم برنامه ی اونایی که خیلی کار دارن و به کاراشون نمی رسن چیه دقیقا. چرا نمی رسن؟ 

--

البته منم بعضی وقتا نمی رسم ها، اما خب خیلی وقتا هم  روزا به همین قشنگیه .

--

کفش های اسکیتمو سفارش دادیم. احتمالا یکیش فردا می رسه ولی چون به اسم همسره باید خودش بیاد بره بگیره. من نمی تونم. آخه چون خونه نیستیم، همسر تو سایت تعیین کرده که بدن به یکی از شعبه های پست. برای گرفتن بسته از پست هم آدم باید کارت شناسایی نشون بده. واسه همین باید همسر خودش بیاد شنبه بگیره.

--

کفشمو دو تا سایز سفارش دادیم. حالا باید بیاد ببینم کدوم اندازمه. همسر می گفت خب باید حضوری بری که پات کنی و سریع بتونی انتخاب کنی. ولی گفتم نمیام حضوری. آخه هنوز که بلد نیستم اسکیت کنم. نمی تونم حتی کفشه رو پام کنم پاشم وایستم . بذار بیاد خونه که ضایعیت هاش واسه خودمون باشه .

--

شاید باورتون نشه، ولی الان که سر کارم و منتظرم برنامه ام اجرا بشه و نتیجه رو ببینم و همزمان دارم اینا رو می نویسم، آهنگ هم گوش میدم. آهنگ خوشحال و شاد و خندانم . خیلی هم قشنگه. واقعا کودک درونم همین قدر فعاله !

--

اون روز به متین گفتم شما تو این شهر ایرانی میشناسی؟ گفت برات یکی دو تا گروهی که میشناسمو میفرستم اطلاعاتشو. یه کانال تلگرام برام فرستاد و یه گروه ی. گروه ی که به دردم نمی خورد چون کلا صد تا عضو داشت که خودشون تو چندین شهر مختلف بودن. عملا تو شهر ما میشد مثلا شاید ۱۰ ۲۰ نفر که اونم من دقیق چک ن دیگه. اون کانال تلگرامی هم که یه کانال مذهبی بود و همه شون برنامه های مذهبی ای مختلف بودن، اونم تو ای دور و برمون که همه حداقل نیم ساعتی دورن از ما. تازه اگه با ماشین بریم. وگرنه که بیشتر. منم دیدم ارزش نداره دیگه بی خیال این کاناله شدم. دوباره دیروز پریروز داشتم بالا و پایین می یهو دیدم ئه تو یه شهر خیلی نزدیک به ما هم یه مهدیه هست. جالبه واقعا برام که شهر ما به این بزرگی هیچی توش نیست، اون وقت توی یه شهر خیلی خیلی کوچیک (که تا اونجا با ماشین ده دقیقه اینا بیشتر راه نیست) مراسم هست! ولی خب بازم چون از ساعت ۲۰ شروع میشد به درد من نمی خورد. اما حداقل الان میدونم که یه چیزی دور و برمون هست!!

باید یه بار برم ته و توشو دربیارم. اون سال که رفتیم شهر قبلیمون، یادمه موقع عین غدیر و قربان دنبال این گروها می گشتیم که ببینیم اگه جشنی هست بریم. سر عید غدیر رفتیم و پیدا نکردیم مسجدو. یعنی آدرسشو داشتیم ولی آدرسشون عوض شده بود و ما نتونستیم تو آدرس قبلی پیداشون کنیم. موقع عید قربان دوباره تلاش کردیم و موفق شدیم پیدا کنیم مسجدو.

این دفعه ولی متاسفانه ما دیر خبردار شدیم و دیگه قسمت نبود تو مراسم عید و اینا باشیم باهاشون. البته مطمئن هم نیستم چیزی داشته بوده باشن، چون تو این کاناله که مراسم مربوط به عید و اینا هم فقط تو ای دیگه بودن. اما خب حالا میشد رفت و امتحان کرد . حالا ببینیم کی قسمت میشه ما بریم چهار تا آشنا پیدا کنیم.

--

یاد هما خانوم بخیر، همونی که می گفت هر کی حسینو شناخت، همه رو شناخته ... . 

--

یهو برام سوال پیش اومد، اون بندگان خ که همیشه از این ور و اون ور میشنویم سال به سال گوشت نمی خورن، الان این روزا بالا ه قسمتشون شد؟ یا بازم قسمت یه عده دیگه بود؟ خدا کنه این چند روزو آدمای نیازمند یه چیز درست و حس خورده باشن تو این روزا و این گرونی های ایران.





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/29/post-184/برنامه




بسیار پراکنده!

درخواست حذف اطلاعات

مدت ها قبل می خواستم این پستو بنویسم، اما نشد (البته امیدوارم این طوری نباشه که نوشته باشم و الان یادم رفته باشه، همه چی تکراری باشه!).

اون موقع ها که دنبال تاگس موتر می گشتم یه تجربه ی خیلی مهم به دست آوردم که گفتم بعدا حتما باید بنویسمش برای اونایی که تو شرایط مشابه قرار می گیرن، اما نشد. اونم این بود که انتخاب تاگس موتر با مهد خیلی متفاوته و آدم باید تا جایی که میتونه تو انتخابش دقت کنه. البته مطمئنا تو ایران هم همین طوره اما خب اینجا یه کمی شرایط جدی تره. آخه شما بچه تونو می سپرین دست یه نفر دیگه که ممکنه فرهنگش کلا با شما متفاوت باشه. حالا تو ایرانم این تفاوتا هست. اما خب اینجا بیشتره، چون طرف مثلا مال مراکشه. یه کشور دیگه که کلا شما به عمرتون ندیدین، اصلا هیچی راجع به فرهنگ و آداب و رسومش نمی دونین. اون وقت اون بنده خدا تمام تلاششو می کنه که بچه ی شما رو خیلی خوب تربیت کنه، اما ممکنه در نهایت نتیجه برای شما مطلوب نباشه.

البته اینجا این قدر تاگس موتر کمه و ادم در به در پیدا ش میشه که عملا اختیاری ندارین. اما خب اون چیزی که من دیدم و تجربه تو صحبت ام با تاگس موترها خیلی جالب بود. مثلا این طوریه که بعضی ها یه جایی رو اجاره می کنن فقط مخصوص بچه ها و هر روز از خونه شون میان اونجا برای نگهداری بچه ها. اما بعضی ها تو خونه هاشون نگه میدارن. خب این خودش یه فرهنگه. مثلا با تاگس موترها هم که صحبت می ، یکیشون گفت من خونه ام زیاد دور نیست از اینجا ، تو خیابون بغلیه. اما دوست دارم هر روز از خونه ام بیام بیرون و حس اومدن سر کار رو داشته باشم. دوست ندارم کار رو ببرم تو خونه ام. درست برع اون تاگس موتر دیگه ای بود که تو خونه اش از بچه ها نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که باید طوری باشه که بچه ها اینجا رو مثل خونه شون دوست داشته باشن. جالب اینکه هر دو هم مراکشی بودن ها! می خوام بگم چقدر دیدگاه آدما با هم متفاوته، در عین اینکه هر دو میتونه کاملا درست باشه. یا مثلا یکیشون بیشتر این طوری بود که دوست داشت با بچه ها همکاری کنه و مثلا با هم غذا درست کنن و اینا. یکیشون میگفت من بچه ها رو می برم جاهای مختلفی مثل دندون پزشکی و پیش پزشک و اینا تا با چیزایی که براشون جذابه آشنا بشن (از قبل با اون پزشکا و اینا هماهنگ می کرد که چه روزی بچه ها رو ببره که اونا وقت بذارن برای بچه ها و مثلا یه کمی براشون توضیح بدن). در واقع یکی داره بچه ها رو بیشتر با محیط خونه و همکاری تو خونه آشنا می کنه، اون یکی با محیط بیرون و کار.

یا مثلا اکثریت می گفتن بچه ها غذا می خورن، بعد می خوابن. اما یکیشون می گفت من معتقدم بچه ها بعد از خواب بهتر غذا می خورن (کاملا در این مورد باهاش موافقم! حداقل واسه پسر ما که این طوره). اول می خوابن، بعد که بیدار شدن بهشون غذا میدم.

یا مثلا امروز که من پسرمونو بردم پیش تاگس موترش، خانومه گفت می خوای بریم یه کتاب بخونیم؟ سرشو ت داد یعنی آره و رفت تو. الانم این طوری شده که پسرمون واقعا خیلی خیلی به کتاب علاقه مند شده. تقریبا فقط کتاب می خونه! گاهی هم پازل های عد و ورمیداره و باهاشون بازی می کنه. اما این طوری نیست که بگم مثلا ماشین بازی می کنه یا همچین چیزی. همه اش کتاباشو میاره میگه بخون. شبا هم قبل از خواب الان خیلی وقتا یه کتاب میاره که براش بخونم. اینا همه تاثیر اون تاگس موتریه که بچه پیششه.

با اینکه اینجا عملا انتخابش دست خود آدم نیست، اما حداقل دونستن این تفاوت ها به نظرم خیلی می تونه به آدما کمک کنه که با بچه شون تو خونه چطوری رفتار کنن. یعنی حواسشون باشه که بچه چه رفتارهای جدیدی از خودش نشون میده، چیا رو از تاگس موترش یاد گرفته و ... .

--

(این قسمتو دوستان زیر 18 سال نخونن، من برا خودتون میگم ها، شاید بخونین و ح ون بد بشه.)

اون دفعه که رفته بودیم خونه ی ریحانه خانوم اینا ازش پرسیدم ایرانی جدید نیومده؟ دوست جدیدی، چیزی؟ گفت نه بابا. الانم انقدر دوره و زمونه بد شده که هرکی میاد به درد نمی خوره.یه سری ها هم که اصلا وحشتناک. میگم چطور؟

میگه اووه (اووه یکی از آشناهای همسر ریحانه خانومه که توی یه کافه کار می کنه و هم جنس ت. اووه هم که می دونین اسم آقاست دیگه.) با همسرم که صحبت می کرده، گفته 3 4 نفر از اینایی که من باهاشون در ارتباطم (اووه خودش تو روابطی که داره نقش خانوم رو بازی می کنه) ایرانین. جالب اینه که همه شون هم تازه اومدن. به ریحانه خانوم میگم خب بالا ه تو ایران هم جنس گراها نمی تونن راحت باشن دیگه، پا میشن میان اینجا پناهندگی. میگه خب لامصب همه شونم زن و بچه دارن!! خوب پول میدن، راحت ترین راه واسه پول درآوردنه، میان دیگه. میگه یکیشون از فلان شهر میاد (یه شهر خیلی دور که 3 4 ساعت راهه) واسه یه شب 400 یورو می گیره!!

حالا اینا رو به همسر میگم، میگه مگه اووه چقدر حقوق داره که 400 یورو میده؟ ما کلا ذهنمون دوست داره درگیر حاشیه باشه، تا اصل ماجرا .

خلاصه که آدم نمی دونه چی بگه واقعا. طرف به خاطر پولش این کارو می کنه؟ کلا این طوری بوده؟ خب اون وقت چرا ازدواج کرده؟

به هر حال این جوریه دیگه.

--

از یه رفتار آنی که خیلی خیلی خوشم میاد می دونین چیه؟ اینکه با من مثل دیگران رفتار می کنه. وقتی یه چیز بامزه ای می بینه، مثلا به من نشون میده میگه ببین این جمله رو میدم، این جوابو میده. بعد من اون جوابو نمی فهمم، میگم خب این کلمه یعنی چی؟ میگه یعنی این، بعد تازه من می خندم. اما اینا باعث نمیشه ارتباطشو با من محدود به کارش ه و مثلا با خودش فکر کنه این دختره که نمی فهمه چرا باهاش شوخی کنم؟ چرا بهش چیزایی رو نشون بدم که اصلا طنز کلامشونو نمی گیره. واقعا من تفاوت رفتار آنی رو با دیگران نسبت به خودم کاملا متوجه میشم. البته جالب اینه که دیگران هم درواقع برای رعایت حال من خیلی وقتا مثلا سعی می کنن شمرده تر صحبت کنن، یا هی جمله هاشونو عوض کنن و این احتمالو بدن که من نفهمیده باشم، ولی من هیچ وقت از کارشون لذت نمی برم. به نظرم آنی بهترین کارو می کنه .

--

به تجربه بهم ثابت شده هر من روز اول ازش خوشم بیاد (حالا تو هر جایی) بعدا قطعا ازش بدم میاد و هر نسبت بهش بی تفاوت باشم (نه بدم بیاد، نه خوشم بیاد) قطعا بعدا باهاش دوست میشم! آنی هم از این قاعده مستثنی نبود! روز اولی که اومد هیچ وقت یادم نمیره. از در که اومد سلام کرد و سرشو انداخت پایین و مسیری که همیشه میرفتو رفت. یادم نیست کجا، مثلا شاید اول سر میز یکی از بچه ها، یا به سمت آشپزخونه. ولی یادمه که لحظه ی اول نیومد سلام کنه و خودشو معرفی کنه. بعد هم اومد کنار من نشست و خیلی جدی گفت خب لپ تاپتو گرفتی؟ همه چیش نصب شده و بعد در مورد نصب یه سری برنامه ها با مار صحبت کرد و بعدشم خیلی جدی با هم شروع کردیم کارمو. من اون روز با خودم فکر چقدر این دختره رفتارش سرده. برع اون ربه کا بود که خیلی گرم برخورد کرد. حتی اون اول که من می خواستم غذامو گرم کنم، اومد قبل از اینکه من ازش بخوام، بهم گفت که ماکروفرشون چطوری کار می کنه. ولی الان من نسبت به آنی خیلی حس بیشتری دارم نسبت به ربه کا.

کلا نمی دونم چرا، با آدمایی که گرم باشن نمی تونم دوست بشم. دلیل اصلیش هم اینه که من تو روابطم خیلی آدم محافظه کاریم، نمی تونم روز اول برم بشینم مثلا خاطره تعریف کنم و بخندم. باید حداقل 10 بار طرفو ببینم، هر بار احوال پرسی کنم و مثلا هر دفعه یه جمله جلوتر برم تا کم کم روابطم با دیگران شکل بگیره. جالب اینه که اکثر دوست هایی هم که الان دارم و تا الان دوستیم باهاشون حفظ شده رو اصلا به خاطر نمیارم چطوری شد که من با این آدم این قدر صمیمی شدم؟ واقعا تاریخ خاصی برای هیچ کدومشون وجود نداره. همه شون در طی چندین سال اتفاق افتادن، واقعا چندین سال!

خلاصه که فکر کنم منِ یخ کیس مناسبیم واسه دوستی با آلمانی های یخ تر از خودم .

--

وقتی من تو نوشته هام میگم آلمانی ها دنبال اینن که وجهه ی کشورشونو درست کنن و کشورشون نماد هیتلر نباشه، خیلی ها تصور درستی ازش ندارن. یعنی فکر می کنن این فقط سیاست های ته و اینا. یعنی مثلا مردم خیلی بهش اهمیتی نمی دن. حالا بر همین اساس یه اتفاقی که سر ناهار افتادو براتون میگم.

چند روز پیش سر ناهار، بوریس داشت می گفت با دوستم داشتیم می رفتیم، می گفت اینجا خیابون چی چی آ فه. هی هم بلند تکرار می کنه. گفتم خیلی خب حالا، انقدر هی این اسم آ فو تکرار نکن!

میخوام بگم آلمانی ها این قدر حساسن بعضی هاشون. یعنی وقتی آ ف اسم یا شایدم فامیلی یه نفر دیگه است که تازه قبلش هم یکی دو تا اسم دیگه اومده، بازم دلشون نمی خواد حتی اسم کوچیک هیتلرو بگن، علی رغم اینکه این اسم واقعا الان اسم یکی از خیابونای رسمی شهرشونه و این جوری نیست که بگین خب قدیما اسمش این بوده و الان هنوز مردم به همون اسم میگن.

خیلی هاتون هم احتمالا می دونین یا حدس می زدین، بعد از جنگ جهانی دوم ت اعلام کرده که همه ی اونایی که اسمشون آ ف (و چند تا اسم دیگه ) است می تونن برن اسشونو عوض کنن. اما خب من هنوز هم تک و توک می بینم جاهایی که مثلا یه مغازه ای چیزی به اسم آ فه. حالا بنده خدا اسم خودش بوده و عوض نکرده اسمشو. اما خب بعضی از مردم حتی رو ی همین اسم کوچیک هم حساسن.

بعد در ادامه ی همین بحث اسما و اینا، چریل گفت محلی که مامان و بابای من زندگی م یکنن، اسم خیابوناش مثلا یکی خیابون هیتلر بوده، یکی خیابون چی چی (همه شخصیت های نازی). الان اسم خیابونا رو عوض ، همه شون اسم گل هایین که با همون حرف شروع میشه اولشون . یعنی مثلا خیابون هیتلر شده اسم یه گلی که با ه شروع میشه!

باز در همین امتداد صحبت هامون (!!) هر داشت اسم خیابون خونه شونو می گفت. بتینا گفت ما تو خیابون رایش چی چی زندگی می کنیم. رایش یعنی پولدار کلمه اش. اما خب احتمالا همه تون کلمه ی رایش سومو شنیدین دیگه که در واقع به همون آلمان نازی می گفتن. معنیش هم میشه امپراطور سوم وقتی میگیم رایش سوم. در واقع هیتلر هدفش این بوده که سومین امپراطوری رو تو دنیا راه بندازه.

بوریس میگه مممم، اسم خیابون شما هم یه کمی همچین نیمه-نازیه.

حالا شما فکر کنین بیچاره ها دیگه روی کلمه ای با معنی پولدار هم حساس شدن و فکر می کنن اگه اسم خیابونشون این باشه، یه کمی ویژگی نازی بودن داره. دیگه شما حساب کنین وقتی بحث چیزای دیگه ای میشه که واقعا مربوط به خارجی ها و ایناست، این بیچاره ها چه حالی میشن.

--

امروز داشتم تو اینترنت واسه شهرمون دنبال یه گروه/مسجد یا هر چیز ایرانی می گشتم. خدا رو شکر یه انجمن رسمی پیدا . فکر نمی ایمیل بزنم به این سرعت جواب بدن (اکثر انجمن هایی که رسما ثبت میشن واسه ایرانی ها در عمل عین آتشفشان خامومش میمونن!)، ولی همین یه ساعت پیش دیدم جواب داده خانومه . قرار شد فردا برم پیششون تا باهاشون آشنا بشم. الان که خوشحالم. امیدوارم بتونم کمکی بهشون م و تو برنامه هاشون شرکت کنم .

فقط بدی اصلیش اینه که متاسفانه ساعت فعالیتشون دقیقا بعد از ظهره که من دیگه از هفته ی بعد باید با پسرمون برم کلاس و نمیرسم برم پیششون. اما خب برای مراسم ها و جشن هایی که داشته باشن می تونم کمکشون کنم ان شاءالله . البته باید جوشونو هم ببینم و ببینم به من می خوره یا نه، ولی به نظرم میاد که نباید جو بدی باشه.

--

همسر میگه داداش علی (از علی کوچیک تره، علی خودش متولد اوایل فروردین 70 ه!! ولی خب ما دهه هفتادی حسابش می کنیم دیگه ) یه دختره رو می خواد و اینا. میگه ولی مامانش مخالفه و علی هم همین طور. میگن این دختره به درد تو نمی خوره. میگه داداش علی خیلی بچه مثبته. میگم خب کجا آشنا شده با دختره؟ میگه تو . از لیسانس آشنا شدن و تو ارشد هم ادامه دادن. میگم این عجب بچه مثبتیه. میگه خب دیگه که نبوده .

--

در همین راستای بالایی (!!) میگه علی میگه مامان من از اون ماماناس.

با خودم فکر واقعا کیا ماماناشون از اون مامانان؟ مامانای شمام از اون مامانان؟ کیا فکر می کنن خودشون بعدا واسه عروسشون از اون مادرشوهران؟ واقعا چی میشه که یه عده از مامانا از اون مامانا میشن؟

--

باز در همین راستای بالایی (!!) اون روز داشتم با خودم فکر می خیلی از وبلا ی که می نویسن و از روزمره هاشون هم می نویسن، معتقدن مادرشوهر/زنشون خیلی بده و یه عفریته ی واقعیه و کلا همه اش داره اذیتشون می کنه و اینا. بعد با خودم فکر این آدما با خودشون فکر نمی کنن همچین موجود وحشتناک دهشتناک نفرت انگیز خونخواری (!!!) چطور همچین پسر گل و بلبلی تربیت کرده که این افراد معتقدن ما با خود همسرمون هیچ مشکلی نداریم، فقط با خانواده اش مشکل داریم؟!! مگه میشه همچین چیزی؟!

من خودم تصورم اینه ی که از مثلا خواهرشوهر/مادرشوهرش (برع شم برای آقایون هست دیگه) میناله، دقیقا همون یه که بعدا کاری می کنه که زن برادر/عروسش هم ازش بنالن! در واقع به نظرم آدما دارن تو اطرافیانشون خودشونو می بینن، نه چیز دیگه ای.مثلا میگم، می بینی یکی تو وبلاگش ناراحته که واسه من فلان روز کادو ن یدن و کم یدن و فلانی فقط نمی دونم 100 تومن داده بود واسه من چیزی یده بود که اونم بنجل بود و اینا و معتقد هم هست که بهش بی احترامی شده. بعد خب از اون ور که نگاه می کنی وقتی ی کادوی شما رو می بینه و میگه کم بود و بنجل بود و اینا (و به گوش شما می رسه) خب به شما بی احترامی کرده دیگه! پس یه جوری در و تخته با هم جورن دیگه. غرغر نداره که .

نمی دونم تونستم اون چیزی رو که می خواستم بگم یا نه. اگه فهمیدین که هیچی. اگر هم نفهمیدین، اونایی که فهمیدن لطفا واسه اونایی که نفهمیدن توضیح بدن* .

--

* این قسمت برگرفته از جوکی بود که نمی دونم شنیدین یا نه. میگن طرف میره یه جا سخنرانی میگه میدونین میخوام امروز چی بگم؟ همه میگن بله بله. میگه خب اگه می دونین که دیگه نمیگم. میره. دوباره میرن میارنش، میگه میدونین امروز چی می خوام بگم؟ همه میگن نه. میگه خب اگه کلا نمی دونین چی می خوام بگم که چرا اومدین تو جلسه؟ دوباره میره. دوباره میرن میارنش، میگه می دونین امروز چی می خوام بگم؟ یه عده میگن آره، یه عده میگن نه. میگه خب پس اونایی که میدونن واسه اونایی که نمی دونن تعریف کنن .

حالا شمام خودتون واسه همدیگه توضیح بدین دیگه. میدونم که اکثریت فهمیدن حرفم چیه .

--

در راستای همون سه چهار مورد بالاتر (همون اصل ماجرا که اول گفتم!!)، همسر میگه مامان علی رفته خونه ی دختره و گفته قبل از خواستگاری می خوام صحبت کنم و خودم بیام خونه تون. اونا هم قبول . چون خیلی مخالفه مامان علی و قصدش اینه که انقدر کشش بده که از سر پسرش بیفته، رفته اونجا و گفته ما پول و مهریه و هیچی نمیدیم ها. اونام گفتن قبول.

حالا میگن طرف یه مشکلی داره که هیچی هم نمی خواد دیگه.

به همسر میگم ببین طرف مهریه بگیره، میگن مگه معامله است، نگیره، میگن حتما یه مشکلی داره. خب الان مردم چیکار کنن؟!!

چرا واقعا این جوریه خب؟! به نظر شما هم دختری که مهریه نمی گیره مشکلی داره؟!

--

چقدر این پست نظرسنجی داشت توش !







منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/14/post-180/




بسیار پراکنده!

درخواست حذف اطلاعات

مدت ها قبل می خواستم این پستو بنویسم، اما نشد (البته امیدوارم این طوری نباشه که نوشته باشم و الان یادم رفته باشه، همه چی تکراری باشه!).

اون موقع ها که دنبال تاگس موتر می گشتم یه تجربه ی خیلی مهم به دست آوردم که گفتم بعدا حتما باید بنویسمش برای اونایی که تو شرایط مشابه قرار می گیرن، اما نشد. اونم این بود که انتخاب تاگس موتر با مهد خیلی متفاوته و آدم باید تا جایی که میتونه تو انتخابش دقت کنه. البته مطمئنا تو ایران هم همین طوره اما خب اینجا یه کمی شرایط جدی تره. آخه شما بچه تونو می سپرین دست یه نفر دیگه که ممکنه فرهنگش کلا با شما متفاوت باشه. حالا تو ایرانم این تفاوتا هست. اما خب اینجا بیشتره، چون طرف مثلا مال مراکشه. یه کشور دیگه که کلا شما به عمرتون ندیدین، اصلا هیچی راجع به فرهنگ و آداب و رسومش نمی دونین. اون وقت اون بنده خدا تمام تلاششو می کنه که بچه ی شما رو خیلی خوب تربیت کنه، اما ممکنه در نهایت نتیجه برای شما مطلوب نباشه.

البته اینجا این قدر تاگس موتر کمه و ادم در به در پیدا ش میشه که عملا اختیاری ندارین. اما خب اون چیزی که من دیدم و تجربه تو صحبت ام با تاگس موترها خیلی جالب بود. مثلا این طوریه که بعضی ها یه جایی رو اجاره می کنن فقط مخصوص بچه ها و هر روز از خونه شون میان اونجا برای نگهداری بچه ها. اما بعضی ها تو خونه هاشون نگه میدارن. خب این خودش یه فرهنگه. مثلا با تاگس موترها هم که صحبت می ، یکیشون گفت من خونه ام زیاد دور نیست از اینجا ، تو خیابون بغلیه. اما دوست دارم هر روز از خونه ام بیام بیرون و حس اومدن سر کار رو داشته باشم. دوست ندارم کار رو ببرم تو خونه ام. درست برع اون تاگس موتر دیگه ای بود که تو خونه اش از بچه ها نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که باید طوری باشه که بچه ها اینجا رو مثل خونه شون دوست داشته باشن. جالب اینکه هر دو هم مراکشی بودن ها! می خوام بگم چقدر دیدگاه آدما با هم متفاوته، در عین اینکه هر دو میتونه کاملا درست باشه. یا مثلا یکیشون بیشتر این طوری بود که دوست داشت با بچه ها همکاری کنه و مثلا با هم غذا درست کنن و اینا. یکیشون میگفت من بچه ها رو می برم جاهای مختلفی مثل دندون پزشکی و پیش پزشک و اینا تا با چیزایی که براشون جذابه آشنا بشن (از قبل با اون پزشکا و اینا هماهنگ می کرد که چه روزی بچه ها رو ببره که اونا وقت بذارن برای بچه ها و مثلا یه کمی براشون توضیح بدن). در واقع یکی داره بچه ها رو بیشتر با محیط خونه و همکاری تو خونه آشنا می کنه، اون یکی با محیط بیرون و کار.

یا مثلا اکثریت می گفتن بچه ها غذا می خورن، بعد می خوابن. اما یکیشون می گفت من معتقدم بچه ها بعد از خواب بهتر غذا می خورن (کاملا در این مورد باهاش موافقم! حداقل واسه پسر ما که این طوره). اول می خوابن، بعد که بیدار شدن بهشون غذا میدم.

یا مثلا امروز که من پسرمونو بردم پیش تاگس موترش، خانومه گفت می خوای بریم یه کتاب بخونیم؟ سرشو ت داد یعنی آره و رفت تو. الانم این طوری شده که پسرمون واقعا خیلی خیلی به کتاب علاقه مند شده. تقریبا فقط کتاب می خونه! گاهی هم پازل های عد و ورمیداره و باهاشون بازی می کنه. اما این طوری نیست که بگم مثلا ماشین بازی می کنه یا همچین چیزی. همه اش کتاباشو میاره میگه بخون. شبا هم قبل از خواب الان خیلی وقتا یه کتاب میاره که براش بخونم. اینا همه تاثیر اون تاگس موتریه که بچه پیششه.

با اینکه اینجا عملا انتخابش دست خود آدم نیست، اما حداقل دونستن این تفاوت ها به نظرم خیلی می تونه به آدما کمک کنه که با بچه شون تو خونه چطوری رفتار کنن. یعنی حواسشون باشه که بچه چه رفتارهای جدیدی از خودش نشون میده، چیا رو از تاگس موترش یاد گرفته و ... .

--

(این قسمتو دوستان زیر 18 سال نخونن، من برا خودتون میگم ها، شاید بخونین و ح ون بد بشه.)

اون دفعه که رفته بودیم خونه ی ریحانه خانوم اینا ازش پرسیدم ایرانی جدید نیومده؟ دوست جدیدی، چیزی؟ گفت نه بابا. الانم انقدر دوره و زمونه بد شده که هرکی میاد به درد نمی خوره.یه سری ها هم که اصلا وحشتناک. میگم چطور؟

میگه اووه (اووه یکی از آشناهای همسر ریحانه خانومه که توی یه کافه کار می کنه و هم جنس ت. اووه هم که می دونین اسم آقاست دیگه.) با همسرم که صحبت می کرده، گفته 3 4 نفر از اینایی که من باهاشون در ارتباطم (اووه خودش تو روابطی که داره نقش خانوم رو بازی می کنه) ایرانین. جالب اینه که همه شون هم تازه اومدن. به ریحانه خانوم میگم خب بالا ه تو ایران هم جنس گراها نمی تونن راحت باشن دیگه، پا میشن میان اینجا پناهندگی. میگه خب لامصب همه شونم زن و بچه دارن!! خوب پول میدن، راحت ترین راه واسه پول درآوردنه، میان دیگه. میگه یکیشون از فلان شهر میاد (یه شهر خیلی دور که 3 4 ساعت راهه) واسه یه شب 400 یورو می گیره!!

حالا اینا رو به همسر میگم، میگه مگه اووه چقدر حقوق داره که 400 یورو میده؟ ما کلا ذهنمون دوست داره درگیر حاشیه باشه، تا اصل ماجرا .

خلاصه که آدم نمی دونه چی بگه واقعا. طرف به خاطر پولش این کارو می کنه؟ کلا این طوری بوده؟ خب اون وقت چرا ازدواج کرده؟

به هر حال این جوریه دیگه.

--

از یه رفتار آنی که خیلی خیلی خوشم میاد می دونین چیه؟ اینکه با من مثل دیگران رفتار می کنه. وقتی یه چیز بامزه ای می بینه، مثلا به من نشون میده میگه ببین این جمله رو میدم، این جوابو میده. بعد من اون جوابو نمی فهمم، میگم خب این کلمه یعنی چی؟ میگه یعنی این، بعد تازه من می خندم. اما اینا باعث نمیشه ارتباطشو با من محدود به کارش ه و مثلا با خودش فکر کنه این دختره که نمی فهمه چرا باهاش شوخی کنم؟ چرا بهش چیزایی رو نشون بدم که اصلا طنز کلامشونو نمی گیره. واقعا من تفاوت رفتار آنی رو با دیگران نسبت به خودم کاملا متوجه میشم. البته جالب اینه که دیگران هم درواقع برای رعایت حال من خیلی وقتا مثلا سعی می کنن شمرده تر صحبت کنن، یا هی جمله هاشونو عوض کنن و این احتمالو بدن که من نفهمیده باشم، ولی من هیچ وقت از کارشون لذت نمی برم. به نظرم آنی بهترین کارو می کنه .

--

به تجربه بهم ثابت شده هر من روز اول ازش خوشم بیاد (حالا تو هر جایی) بعدا قطعا ازش بدم میاد و هر نسبت بهش بی تفاوت باشم (نه بدم بیاد، نه خوشم بیاد) قطعا بعدا باهاش دوست میشم! آنی هم از این قاعده مستثنی نبود! روز اولی که اومد هیچ وقت یادم نمیره. از در که اومد سلام کرد و سرشو انداخت پایین و مسیری که همیشه میرفتو رفت. یادم نیست کجا، مثلا شاید اول سر میز یکی از بچه ها، یا به سمت آشپزخونه. ولی یادمه که لحظه ی اول نیومد سلام کنه و خودشو معرفی کنه. بعد هم اومد کنار من نشست و خیلی جدی گفت خب لپ تاپتو گرفتی؟ همه چیش نصب شده و بعد در مورد نصب یه سری برنامه ها با مار صحبت کرد و بعدشم خیلی جدی با هم شروع کردیم کارمو. من اون روز با خودم فکر چقدر این دختره رفتارش سرده. برع اون ربه کا بود که خیلی گرم برخورد کرد. حتی اون اول که من می خواستم غذامو گرم کنم، اومد قبل از اینکه من ازش بخوام، بهم گفت که ماکروفرشون چطوری کار می کنه. ولی الان من نسبت به آنی خیلی حس بیشتری دارم نسبت به ربه کا.

کلا نمی دونم چرا، با آدمایی که گرم باشن نمی تونم دوست بشم. دلیل اصلیش هم اینه که من تو روابطم خیلی آدم محافظه کاریم، نمی تونم روز اول برم بشینم مثلا خاطره تعریف کنم و بخندم. باید حداقل 10 بار طرفو ببینم، هر بار احوال پرسی کنم و مثلا هر دفعه یه جمله جلوتر برم تا کم کم روابطم با دیگران شکل بگیره. جالب اینه که اکثر دوست هایی هم که الان دارم و تا الان دوستیم باهاشون حفظ شده رو اصلا به خاطر نمیارم چطوری شد که من با این آدم این قدر صمیمی شدم؟ واقعا تاریخ خاصی برای هیچ کدومشون وجود نداره. همه شون در طی چندین سال اتفاق افتادن، واقعا چندین سال!

خلاصه که فکر کنم منِ یخ کیس مناسبیم واسه دوستی با آلمانی های یخ تر از خودم .

--

وقتی من تو نوشته هام میگم آلمانی ها دنبال اینن که وجهه ی کشورشونو درست کنن و کشورشون نماد هیتلر نباشه، خیلی ها تصور درستی ازش ندارن. یعنی فکر می کنن این فقط سیاست های ته و اینا. یعنی مثلا مردم خیلی بهش اهمیتی نمی دن. حالا بر همین اساس یه اتفاقی که سر ناهار افتادو براتون میگم.

چند روز پیش سر ناهار، بوریس داشت می گفت با دوستم داشتیم می رفتیم، می گفت اینجا خیابون چی چی آ فه. هی هم بلند تکرار می کنه. گفتم خیلی خب حالا، انقدر هی این اسم آ فو تکرار نکن!

میخوام بگم آلمانی ها این قدر حساسن بعضی هاشون. یعنی وقتی آ ف اسم یا شایدم فامیلی یه نفر دیگه است که تازه قبلش هم یکی دو تا اسم دیگه اومده، بازم دلشون نمی خواد حتی اسم کوچیک هیتلرو بگن، علی رغم اینکه این اسم واقعا الان اسم یکی از خیابونای رسمی شهرشونه و این جوری نیست که بگین خب قدیما اسمش این بوده و الان هنوز مردم به همون اسم میگن.

خیلی هاتون هم احتمالا می دونین یا حدس می زدین، بعد از جنگ جهانی دوم ت اعلام کرده که همه ی اونایی که اسمشون آ ف (و چند تا اسم دیگه ) است می تونن برن اسشونو عوض کنن. اما خب من هنوز هم تک و توک می بینم جاهایی که مثلا یه مغازه ای چیزی به اسم آ فه. حالا بنده خدا اسم خودش بوده و عوض نکرده اسمشو. اما خب بعضی از مردم حتی رو ی همین اسم کوچیک هم حساسن.

بعد در ادامه ی همین بحث اسما و اینا، چریل گفت محلی که مامان و بابای من زندگی م یکنن، اسم خیابوناش مثلا یکی خیابون هیتلر بوده، یکی خیابون چی چی (همه شخصیت های نازی). الان اسم خیابونا رو عوض ، همه شون اسم گل هایین که با همون حرف شروع میشه اولشون . یعنی مثلا خیابون هیتلر شده اسم یه گلی که با ه شروع میشه!

باز در همین امتداد صحبت هامون (!!) هر داشت اسم خیابون خونه شونو می گفت. بتینا گفت ما تو خیابون رایش چی چی زندگی می کنیم. رایش یعنی پولدار کلمه اش. اما خب احتمالا همه تون کلمه ی رایش سومو شنیدین دیگه که در واقع به همون آلمان نازی می گفتن. معنیش هم میشه امپراطور سوم وقتی میگیم رایش سوم. در واقع هیتلر هدفش این بوده که سومین امپراطوری رو تو دنیا راه بندازه.

بوریس میگه مممم، اسم خیابون شما هم یه کمی همچین نیمه-نازیه.

حالا شما فکر کنین بیچاره ها دیگه روی کلمه ای با معنی پولدار هم حساس شدن و فکر می کنن اگه اسم خیابونشون این باشه، یه کمی ویژگی نازی بودن داره. دیگه شما حساب کنین وقتی بحث چیزای دیگه ای میشه که واقعا مربوط به خارجی ها و ایناست، این بیچاره ها چه حالی میشن.

--

امروز داشتم تو اینترنت واسه شهرمون دنبال یه گروه/مسجد یا هر چیز ایرانی می گشتم. خدا رو شکر یه انجمن رسمی پیدا . فکر نمی ایمیل بزنم به این سرعت جواب بدن (اکثر انجمن هایی که رسما ثبت میشن واسه ایرانی ها در عمل عین آتشفشان خامومش میمونن!)، ولی همین یه ساعت پیش دیدم جواب داده خانومه . قرار شد فردا برم پیششون تا باهاشون آشنا بشم. الان که خوشحالم. امیدوارم بتونم کمکی بهشون م و تو برنامه هاشون شرکت کنم .

فقط بدی اصلیش اینه که متاسفانه ساعت فعالیتشون دقیقا بعد از ظهره که من دیگه از هفته ی بعد باید با پسرمون برم کلاس و نمیرسم برم پیششون. اما خب برای مراسم ها و جشن هایی که داشته باشن می تونم کمکشون کنم ان شاءالله . البته باید جوشونو هم ببینم و ببینم به من می خوره یا نه، ولی به نظرم میاد که نباید جو بدی باشه.

--

همسر میگه داداش علی (از علی کوچیک تره، علی خودش متولد اوایل فروردین 70 ه!! ولی خب ما دهه هفتادی حسابش می کنیم دیگه ) یه دختره رو می خواد و اینا. میگه ولی مامانش مخالفه و علی هم همین طور. میگن این دختره به درد تو نمی خوره. میگه داداش علی خیلی بچه مثبته. میگم خب کجا آشنا شده با دختره؟ میگه تو . از لیسانس آشنا شدن و تو ارشد هم ادامه دادن. میگم این عجب بچه مثبتیه. میگه خب دیگه که نبوده .

--

در همین راستای بالایی (!!) میگه علی میگه مامان من از اون ماماناس.

با خودم فکر واقعا کیا ماماناشون از اون مامانان؟ مامانای شمام از اون مامانان؟ کیا فکر می کنن خودشون بعدا واسه عروسشون از اون مادرشوهران؟ واقعا چی میشه که یه عده از مامانا از اون مامانا میشن؟

--

باز در همین راستای بالایی (!!) اون روز داشتم با خودم فکر می خیلی از وبلا ی که می نویسن و از روزمره هاشون هم می نویسن، معتقدن مادرشوهر/زنشون خیلی بده و یه عفریته ی واقعیه و کلا همه اش داره اذیتشون می کنه و اینا. بعد با خودم فکر این آدما با خودشون فکر نمی کنن همچین موجود وحشتناک دهشتناک نفرت انگیز خونخواری (!!!) چطور همچین پسر گل و بلبلی تربیت کرده که این افراد معتقدن ما با خود همسرمون هیچ مشکلی نداریم، فقط با خانواده اش مشکل داریم؟!! مگه میشه همچین چیزی؟!

من خودم تصورم اینه ی که از مثلا خواهرشوهر/مادرشوهرش (برع شم برای آقایون هست دیگه) میناله، دقیقا همون یه که بعدا کاری می کنه که زن برادر/عروسش هم ازش بنالن! در واقع به نظرم آدما دارن تو اطرافیانشون خودشونو می بینن، نه چیز دیگه ای.مثلا میگم، می بینی یکی تو وبلاگش ناراحته که واسه من فلان روز کادو ن یدن و کم یدن و فلانی فقط نمی دونم 100 تومن داده بود واسه من چیزی یده بود که اونم بنجل بود و اینا و معتقد هم هست که بهش بی احترامی شده. بعد خب از اون ور که نگاه می کنی وقتی ی کادوی شما رو می بینه و میگه کم بود و بنجل بود و اینا (و به گوش شما می رسه) خب به شما بی احترامی کرده دیگه! پس یه جوری در و تخته با هم جورن دیگه. غرغر نداره که .

نمی دونم تونستم اون چیزی رو که می خواستم بگم یا نه. اگه فهمیدین که هیچی. اگر هم نفهمیدین، اونایی که فهمیدن لطفا واسه اونایی که نفهمیدن توضیح بدن* .

--

* این قسمت برگرفته از جوکی بود که نمی دونم شنیدین یا نه. میگن طرف میره یه جا سخنرانی میگه میدونین میخوام امروز چی بگم؟ همه میگن بله بله. میگه خب اگه می دونین که دیگه نمیگم. میره. دوباره میرن میارنش، میگه میدونین امروز چی می خوام بگم؟ همه میگن نه. میگه خب اگه کلا نمی دونین چی می خوام بگم که چرا اومدین تو جلسه؟ دوباره میره. دوباره میرن میارنش، میگه می دونین امروز چی می خوام بگم؟ یه عده میگن آره، یه عده میگن نه. میگه خب پس اونایی که میدونن واسه اونایی که نمی دونن تعریف کنن .

حالا شمام خودتون واسه همدیگه توضیح بدین دیگه. میدونم که اکثریت فهمیدن حرفم چیه .

--

در راستای همون سه چهار مورد بالاتر (همون اصل ماجرا که اول گفتم!!)، همسر میگه مامان علی رفته خونه ی دختره و گفته قبل از خواستگاری می خوام صحبت کنم و خودم بیام خونه تون. اونا هم قبول . چون خیلی مخالفه مامان علی و قصدش اینه که انقدر کشش بده که از سر پسرش بیفته، رفته اونجا و گفته ما پول و مهریه و هیچی نمیدیم ها. اونام گفتن قبول.

حالا میگن طرف یه مشکلی داره که هیچی هم نمی خواد دیگه.

به همسر میگم ببین طرف مهریه بگیره، میگن مگه معامله است، نگیره، میگن حتما یه مشکلی داره. خب الان مردم چیکار کنن؟!!

چرا واقعا این جوریه خب؟! به نظر شما هم دختری که مهریه نمی گیره مشکلی داره؟!

--

چقدر این پست نظرسنجی داشت توش !







منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/14/post-180/




مشتری/گروه ایرانی

درخواست حذف اطلاعات


از اونجایی که شرکت ما هنوز کوچیکه، هنوز تو فاز مشتری جمع و ایناست دیگه. اینه که هر از گاهی مشتری های احتمالی میان شرکتمون و توماس براشون سیستمو توضیح میده و اجرا می کنه و از این حرفا.

امروز یکی از مشتری های فعلیمون قرار بود بیاد. البته یه جمعی از شرکتی که مشتریمونه اومده بودن. شاید 8 9 نفری بودن. نمی دونم دقیق چند نفر بودن.

دیروز صبح من دیدم که بچه ها دارن یه سری بسته هایی رو جا به جا می کنن که ظرف و ظروف بودن. ظاهرا یه سری فنجون و بشقاب و این جور چیزای جدید سفارش داده بودیم که اومده بود. ظهر هم لیزا همه رو گذاشت تو ماشین ظرفشویی که یه بار شسته بشن برای امروز. سر ناهار راجع به همین موضوع بحث شد که مشتری ها میان و چی جلوشون بذاریم. برای امروز لیزا قرار بود بره ید و یه سری خوردنی ب ه بذاره. آنی میگه آره خیلی خوب کاری می کنیم. این خیلی بده که وقتی مشتری میاد شرکت ما هیچی نداریم! اون دفعه مشتری اومده بود ما فقط آب داشتیم!! آبو گذاشته بودیم رو میز و اون بنده خدا هم چیز دیگه ای نخواست (معمولا قهوه رو دیگه حداقل داریم، ولی فکر کنم اینا یادشون رفته ازش بپرسن قهوه می خوره یا نه، اونم دیگه چیزی نگفته). بعد که می خواست بره گفت مرسی برای ... [یه کمی مکث] آب .

امروز جلسه ی توماس و گروه مربوط به اون مشتری تو شرکت خودمون (که میشد مونی و فیلی و مار و آوایس و انجی)  با آدمای اون شرکت از نه صبح بود تا 4.حدود 2 3 دقیقه به چهار هم برنامه شون تموم شد و خداحافظی و رفتن. بعد که رفتن دیگه وقت اومدن من بود، ولی خب منم مثل بقیه اول یه حمله به باقی مونده های جلسه، بعد رفتم دنبال پسرمون . البته نامردا همه چیو غارت کرده بودن ، فقط دو سه تیکه دونات مونده بود و یه سری ساندویچ هایی که یه کمی بزرگتر از فینگرفود بودن.

--

اسم تاگس موتر پسرمون جنیفره. همیشه تو راه که میایم می بینیمش برگشتنی. چون به محض اینکه من پسرمونو ورمیدارم اونم از خونه میاد بیرون و اکثرا هم همون قطاری رو میگیره که ما می گیریم. فقط ما گاهی وقتا جا می مونیم چون پسرمون یواش راه میره، اون به قطار میرسه و واسه همین قطارامون متفاوت میشه. وگرنه همیشه یه قطارو می گیریم. خب وقتی جنیفر از خونه میاد بیرون پسرمون با دست نشونش میده و میگه ئههههه! اییییین!! انگاری هر دفعه هم از دیدنش تعجب می کنه . منم چون دوست ندارم اسمشو بگم، به پسرمون میگم آره، این خانومه. آخه با خودم میگم الان اگه من هی بگم جنیفر، ممکنه اون بنده خدا فکر کنه ما الان داریم راجع بهش چی می گیم!! واسه همین اسمشو نمی گم.

چند روز پیش که رفته بودم پسرمونو بگیرم، وقتی برگشتیم، هنوز جلوی آسانسور بودیم (معمولا جنیفر میاد از جلومون رد میشه و از پله ها میره) بهش گفتم خانومه اومد؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد  و با یه لحن عاقل اندرسفیه تر گفت "جنیفر"! :|

--

اون روز رفتم اون گروه ایرانیه که گفتم پیدا و اینا. من نمی دونم چرا ادب نمیشم آخه!! آقا آدم جایی که بهش وقت ندادن و گفتن همین جوری پاشو بیا نباید بره. اینو یکی تو گوش من فرو کنه لطفا! گفتم بهتون که خانومه تو ایمیلش بهم گفت که می تونین هر وقت خواستین بیاین و ببینین چطوری گروه ما و اینا. منم پا شدم هلک و هلک رفتم. جایی که رفتم بعدا فهمیدم در واقع یه مدرسه ایرانی خصوصیه که هدفش آموزش خوندن و نوشتن به فارسی به بچه هاست. منم چون دیده بودم نوشته بود کلاس های آموزش فارسی داریم و اینا، گفتم خب با یه قشر فرهنگی طرفم و خدا رو شکر و اینا.

رفتم اونجا، از سر و کول اتاق که بچه بالا می رفت! اصلا هم معلوم نبود کی مامان بچه است، کی مسئوله اونجا. یه آقایی ازم پرسید با کی کار داشتین. گفتم من ایمیل زدم و فلانی هستم و اینا. گفت بفرمایید پیش خانوم فلانی. رفتم خانومه از همون دور به من یه سلامی کرد. خودم رفتم جلو دست دادم! بعد هم همچنان حرفاشو با این و اون ادامه داد و بعد از چند دقیقه گفت خب بفرمایید و من چیکار می تونم براتون م و اینا. هنوز من 2 تا جمله حرف نزده بودم که یه خانومی اومد و شروع کرد به صحبت که خیلی دلم براتون تنگ میشه و باید بچه مونو ببریم جای دیگه و این حرفا. خانومه هم میگفت نه هر از گاهی بیاین خب همو ببینیم دیگه، نه که همین طوری برین. اونم می گفت حالا این دفعه با ام اومدم چون ام هم گفت دیگه دلش می خواد شما رو ببینه (یعنی در واقع جلسه الوداعی بود بینشون!!). بعد باز هه اومد و ماچ و موچ و اینا!! من اونجا یه ربع نشستم در حالی که اصلا نمی تونستم پسرمونو راحت کنترل کنم که بابا بشین تا کارمون تموم بشه!!

خلاصه، اونا که رفتن بالا ه خانومه یه 5 دقیقه ای با من حرف زد و عملا گفت خب ما کاری برای شما نداریم. حالا اینکه کاری برای من نداشت برام اصلا عجیب نبود. اما چیز دیگه ای خیلی توجه منو جلب کرد. من به المانی قبلش سرچ کرده بودم مثلا کارهای خیریه و این جور چیزا. یه عالمه (به معنی واقعی کلمه یه عالمه) آپشن اومد برای شهر خودمون که برین فلان جا واسه بچه ها کتاب بخونین. کتاب قصه و اینا. که خب صد البته آدم باید هماهنگ کنه ها. منظورم اصل کاره. ولی خب من با خودم فکر من آلمانیم اون طوری نیست که بخوام برم برای بچه های آلمانی کتاب بخونم. آخه بالا ه کتاب خوندن لحن خاص بچگونه میخواد، توضیح دادن سوالایی که بچه ها راجع به کلمه ها می پرسن میخواد، صرف روخوانی که نیست. ولی وقتی این گروه ایرانی رو پیدا که روی خوندن و نوشتن فارسی کار میکنن، گفتم خب خیلی خوبه. حداقل اینجا که می تونم برم با بچه ها شعر و قصه ی فارسی بخونم.

بعد که به خانومه گفتم خب شما مثلا قصه خونی و از اینا دارین؟ گفت نه !!! واقعا داشتم شاخ درمیاوردم. یعنی از اساس همچین چیزی نداشتن ها، نه که چیزی برای من نداشته باشه. بعد تازه گروهشون هم تازه تاسیس نیست، سی ساله که داره کار می کنه. برام واقعا جالب بود که یه گروه رسمی مخصوص خوندن و نوشتن فارسی، حتی یه کلاس فوق برنامه ی قصه خوانی و کتابخوانی برای بچه ها نداره!!

برگشتنی هم دیدم که یه آقایی (فکر کنم همون بود که ازم پرسید با کی کار دارین) سر کلاس نشسته. دو تا دختر هم رو به روش. آقاهه داره دیکته میگه و اونا می نویسن.

هیچی دیگه با پسرم برگشتم خونه! اینم از این گروه ایرانی! البته به خانومه پیشنهادشو دادم که اگر می خوان من میتونم بیام (البته از بعد از ژانویه) یکی دو ساعت یه روز تو هفته ولی قرار شد که اگر برنامه ای داشتن باهام تماس بگیره. و من البته بعید میدونم قصد تماس گرفتن باشه. شاید فقط ایده رو بگیره و خودش با ایی که میدونه بهتر می تونن پیاده اش کنن، پیاده اش کنه. ولی در کل من به همون پیاده سازیش هم راضیم. هنوزم تو شوکم که چطور میشه به بچه ها فارسی رو یاد داد سی سال بدون اینکه به ذهنت برسه میشه به جز کتاب درسی، کتاب قصه هم خوند برای بچه ها!

--

به این نتیجه رسیدم دوباره همون آلمانی سرچ کنم کارهای داوطلبانه و اینا ببینم چی پیدا می کنم. اتفاقا همین دیروز باز یه تبلیغ دیدم توی قطار که به پنجره زده بودن. سایتشونو چک ، دقیقا یه گروه داوطلبانه بودن مخصوص همین کتاب خوندن برای بچه ها. کلا فرهنگا متفاوته انگاری .

--

بعدا اضافه شد: یادتونه گفتم همسر یه دوستی داره که به ما گفت ماشینش مدل ۲۰۱۶ ه ولی بعد همسر که بیمه شو دیده بود، متوجه شده بود ۲۰۱۸ ه. خب معمولا ماشین ها دو سال گارانتی دارن وقتی می ین. امروز همسر با این دوستمون صحبت می کرده و طرف گفته بیمه ام شیش ماه دیگه تموم میشه و از همسر راهنمایی خواسته. نتیجه اینکه احتمالا همسر اون برگه رو اشتباه دیده یا حالا تاریخ مربوط به چیز دیگه ای بوده و بنده خدا چیزی رو پنهان نکرده و اگه گفته ماشینم مدل ۲۰۱۶ ه، واقعا درست گفته.

گفتم اینجا بگم که مدیونش نشده باشیم و اگه مردیم قبلش حق طرفو ادا کرده باشیم. گرچه ناراحتم از اینکه ما اشتباه کردیم و نسبت به بنده خدا دید منفی ای پیدا کردیم، اما خب خوشحالم که اشتباه کرده بودیم! الان فهمیدین منظورم از این دو تا جمله ی متناقض (نما) چی بود دیگه؟ 




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/21/post-181/مشتری-گروه-ایرانی




مشتری/گروه ایرانی

درخواست حذف اطلاعات


از اونجایی که شرکت ما هنوز کوچیکه، هنوز تو فاز مشتری جمع و ایناست دیگه. اینه که هر از گاهی مشتری های احتمالی میان شرکتمون و توماس براشون سیستمو توضیح میده و اجرا می کنه و از این حرفا.

امروز یکی از مشتری های فعلیمون قرار بود بیاد. البته یه جمعی از شرکتی که مشتریمونه اومده بودن. شاید 8 9 نفری بودن. نمی دونم دقیق چند نفر بودن.

دیروز صبح من دیدم که بچه ها دارن یه سری بسته هایی رو جا به جا می کنن که ظرف و ظروف بودن. ظاهرا یه سری فنجون و بشقاب و این جور چیزای جدید سفارش داده بودیم که اومده بود. ظهر هم لیزا همه رو گذاشت تو ماشین ظرفشویی که یه بار شسته بشن برای امروز. سر ناهار راجع به همین موضوع بحث شد که مشتری ها میان و چی جلوشون بذاریم. برای امروز لیزا قرار بود بره ید و یه سری خوردنی ب ه بذاره. آنی میگه آره خیلی خوب کاری می کنیم. این خیلی بده که وقتی مشتری میاد شرکت ما هیچی نداریم! اون دفعه مشتری اومده بود ما فقط آب داشتیم!! آبو گذاشته بودیم رو میز و اون بنده خدا هم چیز دیگه ای نخواست (معمولا قهوه رو دیگه حداقل داریم، ولی فکر کنم اینا یادشون رفته ازش بپرسن قهوه می خوره یا نه، اونم دیگه چیزی نگفته). بعد که می خواست بره گفت مرسی برای ... [یه کمی مکث] آب .

امروز جلسه ی توماس و گروه مربوط به اون مشتری تو شرکت خودمون (که میشد مونی و فیلی و مار و آوایس و انجی)  با آدمای اون شرکت از نه صبح بود تا 4.حدود 2 3 دقیقه به چهار هم برنامه شون تموم شد و خداحافظی و رفتن. بعد که رفتن دیگه وقت اومدن من بود، ولی خب منم مثل بقیه اول یه حمله به باقی مونده های جلسه، بعد رفتم دنبال پسرمون . البته نامردا همه چیو غارت کرده بودن ، فقط دو سه تیکه دونات مونده بود و یه سری ساندویچ هایی که یه کمی بزرگتر از فینگرفود بودن.

--

اسم تاگس موتر پسرمون جنیفره. همیشه تو راه که میایم می بینیمش برگشتنی. چون به محض اینکه من پسرمونو ورمیدارم اونم از خونه میاد بیرون و اکثرا هم همون قطاری رو میگیره که ما می گیریم. فقط ما گاهی وقتا جا می مونیم چون پسرمون یواش راه میره، اون به قطار میرسه و واسه همین قطارامون متفاوت میشه. وگرنه همیشه یه قطارو می گیریم. خب وقتی جنیفر از خونه میاد بیرون پسرمون با دست نشونش میده و میگه ئههههه! اییییین!! انگاری هر دفعه هم از دیدنش تعجب می کنه . منم چون دوست ندارم اسمشو بگم، به پسرمون میگم آره، این خانومه. آخه با خودم میگم الان اگه من هی بگم جنیفر، ممکنه اون بنده خدا فکر کنه ما الان داریم راجع بهش چی می گیم!! واسه همین اسمشو نمی گم.

چند روز پیش که رفته بودم پسرمونو بگیرم، وقتی برگشتیم، هنوز جلوی آسانسور بودیم (معمولا جنیفر میاد از جلومون رد میشه و از پله ها میره) بهش گفتم خانومه اومد؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد  و با یه لحن عاقل اندرسفیه تر گفت "جنیفر"! :|

--

اون روز رفتم اون گروه ایرانیه که گفتم پیدا و اینا. من نمی دونم چرا ادب نمیشم آخه!! آقا آدم جایی که بهش وقت ندادن و گفتن همین جوری پاشو بیا نباید بره. اینو یکی تو گوش من فرو کنه لطفا! گفتم بهتون که خانومه تو ایمیلش بهم گفت که می تونین هر وقت خواستین بیاین و ببینین چطوری گروه ما و اینا. منم پا شدم هلک و هلک رفتم. جایی که رفتم بعدا فهمیدم در واقع یه مدرسه ایرانی خصوصیه که هدفش آموزش خوندن و نوشتن به فارسی به بچه هاست. منم چون دیده بودم نوشته بود کلاس های آموزش فارسی داریم و اینا، گفتم خب با یه قشر فرهنگی طرفم و خدا رو شکر و اینا.

رفتم اونجا، از سر و کول اتاق که بچه بالا می رفت! اصلا هم معلوم نبود کی مامان بچه است، کی مسئوله اونجا. یه آقایی ازم پرسید با کی کار داشتین. گفتم من ایمیل زدم و فلانی هستم و اینا. گفت بفرمایید پیش خانوم فلانی. رفتم خانومه از همون دور به من یه سلامی کرد. خودم رفتم جلو دست دادم! بعد هم همچنان حرفاشو با این و اون ادامه داد و بعد از چند دقیقه گفت خب بفرمایید و من چیکار می تونم براتون م و اینا. هنوز من 2 تا جمله حرف نزده بودم که یه خانومی اومد و شروع کرد به صحبت که خیلی دلم براتون تنگ میشه و باید بچه مونو ببریم جای دیگه و این حرفا. خانومه هم میگفت نه هر از گاهی بیاین خب همو ببینیم دیگه، نه که همین طوری برین. اونم می گفت حالا این دفعه با ام اومدم چون ام هم گفت دیگه دلش می خواد شما رو ببینه (یعنی در واقع جلسه الوداعی بود بینشون!!). بعد باز هه اومد و ماچ و موچ و اینا!! من اونجا یه ربع نشستم در حالی که اصلا نمی تونستم پسرمونو راحت کنترل کنم که بابا بشین تا کارمون تموم بشه!!

خلاصه، اونا که رفتن بالا ه خانومه یه 5 دقیقه ای با من حرف زد و عملا گفت خب ما کاری برای شما نداریم. حالا اینکه کاری برای من نداشت برام اصلا عجیب نبود. اما چیز دیگه ای خیلی توجه منو جلب کرد. من به المانی قبلش سرچ کرده بودم مثلا کارهای خیریه و این جور چیزا. یه عالمه (به معنی واقعی کلمه یه عالمه) آپشن اومد برای شهر خودمون که برین فلان جا واسه بچه ها کتاب بخونین. کتاب قصه و اینا. که خب صد البته آدم باید هماهنگ کنه ها. منظورم اصل کاره. ولی خب من با خودم فکر من آلمانیم اون طوری نیست که بخوام برم برای بچه های آلمانی کتاب بخونم. آخه بالا ه کتاب خوندن لحن خاص بچگونه میخواد، توضیح دادن سوالایی که بچه ها راجع به کلمه ها می پرسن میخواد، صرف روخوانی که نیست. ولی وقتی این گروه ایرانی رو پیدا که روی خوندن و نوشتن فارسی کار میکنن، گفتم خب خیلی خوبه. حداقل اینجا که می تونم برم با بچه ها شعر و قصه ی فارسی بخونم.

بعد که به خانومه گفتم خب شما مثلا قصه خونی و از اینا دارین؟ گفت نه !!! واقعا داشتم شاخ درمیاوردم. یعنی از اساس همچین چیزی نداشتن ها، نه که چیزی برای من نداشته باشه. بعد تازه گروهشون هم تازه تاسیس نیست، سی ساله که داره کار می کنه. برام واقعا جالب بود که یه گروه رسمی مخصوص خوندن و نوشتن فارسی، حتی یه کلاس فوق برنامه ی قصه خوانی و کتابخوانی برای بچه ها نداره!!

برگشتنی هم دیدم که یه آقایی (فکر کنم همون بود که ازم پرسید با کی کار دارین) سر کلاس نشسته. دو تا دختر هم رو به روش. آقاهه داره دیکته میگه و اونا می نویسن.

هیچی دیگه با پسرم برگشتم خونه! اینم از این گروه ایرانی! البته به خانومه پیشنهادشو دادم که اگر می خوان من میتونم بیام (البته از بعد از ژانویه) یکی دو ساعت یه روز تو هفته ولی قرار شد که اگر برنامه ای داشتن باهام تماس بگیره. و من البته بعید میدونم قصد تماس گرفتن باشه. شاید فقط ایده رو بگیره و خودش با ایی که میدونه بهتر می تونن پیاده اش کنن، پیاده اش کنه. ولی در کل من به همون پیاده سازیش هم راضیم. هنوزم تو شوکم که چطور میشه به بچه ها فارسی رو یاد داد سی سال بدون اینکه به ذهنت برسه میشه به جز کتاب درسی، کتاب قصه هم خوند برای بچه ها!

--

به این نتیجه رسیدم دوباره همون آلمانی سرچ کنم کارهای داوطلبانه و اینا ببینم چی پیدا می کنم. اتفاقا همین دیروز باز یه تبلیغ دیدم توی قطار که به پنجره زده بودن. سایتشونو چک ، دقیقا یه گروه داوطلبانه بودن مخصوص همین کتاب خوندن برای بچه ها. کلا فرهنگا متفاوته انگاری .

--

بعدا اضافه شد: یادتونه گفتم همسر یه دوستی داره که به ما گفت ماشینش مدل ۲۰۱۶ ه ولی بعد همسر که بیمه شو دیده بود، متوجه شده بود ۲۰۱۸ ه. خب معمولا ماشین ها دو سال گارانتی دارن وقتی می ین. امروز همسر با این دوستمون صحبت می کرده و طرف گفته بیمه ام شیش ماه دیگه تموم میشه و از همسر راهنمایی خواسته. نتیجه اینکه احتمالا همسر اون برگه رو اشتباه دیده یا حالا تاریخ مربوط به چیز دیگه ای بوده و بنده خدا چیزی رو پنهان نکرده و اگه گفته ماشینم مدل ۲۰۱۶ ه، واقعا درست گفته.

گفتم اینجا بگم که مدیونش نشده باشیم و اگه مردیم قبلش حق طرفو ادا کرده باشیم. گرچه ناراحتم از اینکه ما اشتباه کردیم و نسبت به بنده خدا دید منفی ای پیدا کردیم، اما خب خوشحالم که اشتباه کرده بودیم! الان فهمیدین منظورم از این دو تا جمله ی متناقض (نما) چی بود دیگه؟ 




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/21/post-181/مشتری-گروه-ایرانی




مسترعجیب

درخواست حذف اطلاعات


کلا فکر کنم شرکتمون کل یون عجیباس . اون روز قرار بود یکی از مشتری هامون با بند و بساط و عکاسی و اینا بیاد، با توماس مصاحبه کنه و بعدم ع و بگیره از شرکت و کارمنداش و اینا که باهاش یه تبلیغ درست کنن. اول که خب با توماس مصاحبه و یه نیم ساعتی طول کشید. بعد آقاهه اومد گفت من می خوام بگیرم. سعی می کنم مزاحم کارتون نشم. هر کارشو انجام بده. من قسمت پنجره رو به خاطر نورش کلا نمی گیرم. اگر ی می خواد تو نباشه، میتونه اونجا بشینه. بچه هایی که اونجا بودن نیومدن روی میز ما که حتما تو باشن. سر جاشون نشسته بودن. ولی هایکو که در ح عادی سر جاش نشسته و تو میفتاد، سریع لپ تاپشو جمع کرد و رفت.

هایکو کلا برای من آدم عجیبیه. واقعا عجیبه. نه اجتماعیه، نه نیست! تو کل این مدتی که من اینجا بودم شاید 3 4 بار با ما ناهار خورده. هیچ وقت ناهار نمی خوره با ما. حتی وقتی برنامه ی صبحانه رو داشتیم به خاطر اینکه اومده بودیم تو شرکت جدید هم همه بودن به جز هایکو و هایکو اون مدت رو داشت کار می کرد، نه که مثلا خونه مونده باشه یا نباشه. پشت لپ تاپش بود و اصلا نیومد صبحانه بخوره. حتی روز استراتژی پلن هم با ما نیومد، تو شرکت موند و کار کرد!

--

قراره یه شعبه ی دیگه از بانکی که من و آنی روش کار می کنیم از همین چند روز دیگه اضافه بشه. امیدوارم کارمون خیلی زیاد نشه، هرچند که داشتن یه مشتری جدید همیشه خوشحال کننده است .

--

مارینا می گفت یه نفر اپلای کرده و تو ایمیلش اشتباهی نوشته شرکت آمازون. یعنی در واقع طرف کپی پیست کرده متن ایمیلشو. بعد هم یه ایمیل زده و درستش کرده ولی فقط همون یه کلمه ی اسم شرکتو. نه اینکه مثلا متنو کلا عوض کنه و بگه ببخشید من یه متن دیگه رو کپی کرده ام اشتباهی. خلاصه که کلا دعوت به مصاحبه اش هم نکرده بودن. حالا نمی دونم البته دقیقا به خاطر این اشتباهش بوده یا تخصص لازم رو نداشته.

--

در حال حاضر شرکت حداقل به سه نفر دیگه نیاز داره و ترجیحا به چیزی حدود 6 7 نفر. هر هفته هم اون طور که مارینا می گفت 5 نفر تقریبا به طور متوسط اپلای می کنن. اما شرکت هنوز ی رو استخدام نکرده.

به خودم امیدوار شدم! یا شایدم من زیادی اعتماد به نفس داشتم اون زمانی که مصاحبه شدم!! آخه من آ مصاحبه مطمئن بودم که قبول می شم و تو همون ا مصاحبه داشتم سر حقوق با توماس چونه می زدم!! اون وقت الان این همه آدم دارن اپلای می کنن ولی خیلی تعداد کمیشون به مصاحبه دعوت میشن، همونا هم قبول نمیشن!

حالا باز بعضی ها رو من درک می کنم که قبول نشده باشن، ولی آلمانی ها چرا قبول نمیشن!! ما یه سری سوال داریم برای شرکتمون که هر مصاحبه میشه به همون سوالا جواب میده! یعنی منم قبلا به همین سوالا جواب دادم. اون روز که مونی گفت فلانی خوب جواب نداده واقعا برام جالب بود! اخه اون چیزی که مونی ازش امتحان گرفته بود یه الگوریتم بود که کلمه ی مرکب آلمانی می ساخت. کلمه های مرکبو هم داده بودن. بعد مثلا گفته بود کدوماشو این الگوریتم تولید می کنه، کدوماشو تولید نمی کنه، تو کدوماش خطا ممکنه پیش بیاد و اینا. بعد کد هم که خب طبیعتا شبه کد بود، این طوری نبود که بگم طرف حتما باید برنامه نویسی بلد می بود. من واقعا تعجب می کنم از آلمانی هایی که میان و همچین تستی رو رد میشن!!!

اینم بگم که تست دو بخش داره. یه بخش که آنی تست می گیره و کلا برنامه نویسیه. یه بخش که مونی میگیره و همین تست بالائه. یعنی تو بخش مونی واقعا هدف ارزی برنامه نویسی طرف نیست. دقیقا دانش طرف از زبون آلمانی و ساخت واژه اش به چالش کشیده میشه. خنده ام می گیره می بینم من همچین تستی رو به راحتی پاس ، ولی یه عده هستن که ریجکت میشن! آخه مگه میشه آدم زبون خودشو بلد نباشه؟

--

امروز متین اومد سر کار. تازه از ایران برگشته. بنده خدا گفت برام گز آورده، ولی امروز لپ تاپ داشته و نتونسته بیاره. دستش درد نکنه واقعا. راضی به زحمتش نبودم .





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/23/post-182/مسترعجیب




مسترعجیب

درخواست حذف اطلاعات


کلا فکر کنم شرکتمون کل یون عجیباس . اون روز قرار بود یکی از مشتری هامون با بند و بساط و عکاسی و اینا بیاد، با توماس مصاحبه کنه و بعدم ع و بگیره از شرکت و کارمنداش و اینا که باهاش یه تبلیغ درست کنن. اول که خب با توماس مصاحبه و یه نیم ساعتی طول کشید. بعد آقاهه اومد گفت من می خوام بگیرم. سعی می کنم مزاحم کارتون نشم. هر کارشو انجام بده. من قسمت پنجره رو به خاطر نورش کلا نمی گیرم. اگر ی می خواد تو نباشه، میتونه اونجا بشینه. بچه هایی که اونجا بودن نیومدن روی میز ما که حتما تو باشن. سر جاشون نشسته بودن. ولی هایکو که در ح عادی سر جاش نشسته و تو میفتاد، سریع لپ تاپشو جمع کرد و رفت.

هایکو کلا برای من آدم عجیبیه. واقعا عجیبه. نه اجتماعیه، نه نیست! تو کل این مدتی که من اینجا بودم شاید 3 4 بار با ما ناهار خورده. هیچ وقت ناهار نمی خوره با ما. حتی وقتی برنامه ی صبحانه رو داشتیم به خاطر اینکه اومده بودیم تو شرکت جدید هم همه بودن به جز هایکو و هایکو اون مدت رو داشت کار می کرد، نه که مثلا خونه مونده باشه یا نباشه. پشت لپ تاپش بود و اصلا نیومد صبحانه بخوره. حتی روز استراتژی پلن هم با ما نیومد، تو شرکت موند و کار کرد!

--

قراره یه شعبه ی دیگه از بانکی که من و آنی روش کار می کنیم از همین چند روز دیگه اضافه بشه. امیدوارم کارمون خیلی زیاد نشه، هرچند که داشتن یه مشتری جدید همیشه خوشحال کننده است .

--

مارینا می گفت یه نفر اپلای کرده و تو ایمیلش اشتباهی نوشته شرکت آمازون. یعنی در واقع طرف کپی پیست کرده متن ایمیلشو. بعد هم یه ایمیل زده و درستش کرده ولی فقط همون یه کلمه ی اسم شرکتو. نه اینکه مثلا متنو کلا عوض کنه و بگه ببخشید من یه متن دیگه رو کپی کرده ام اشتباهی. خلاصه که کلا دعوت به مصاحبه اش هم نکرده بودن. حالا نمی دونم البته دقیقا به خاطر این اشتباهش بوده یا تخصص لازم رو نداشته.

--

در حال حاضر شرکت حداقل به سه نفر دیگه نیاز داره و ترجیحا به چیزی حدود 6 7 نفر. هر هفته هم اون طور که مارینا می گفت 5 نفر تقریبا به طور متوسط اپلای می کنن. اما شرکت هنوز ی رو استخدام نکرده.

به خودم امیدوار شدم! یا شایدم من زیادی اعتماد به نفس داشتم اون زمانی که مصاحبه شدم!! آخه من آ مصاحبه مطمئن بودم که قبول می شم و تو همون ا مصاحبه داشتم سر حقوق با توماس چونه می زدم!! اون وقت الان این همه آدم دارن اپلای می کنن ولی خیلی تعداد کمیشون به مصاحبه دعوت میشن، همونا هم قبول نمیشن!

حالا باز بعضی ها رو من درک می کنم که قبول نشده باشن، ولی آلمانی ها چرا قبول نمیشن!! ما یه سری سوال داریم برای شرکتمون که هر مصاحبه میشه به همون سوالا جواب میده! یعنی منم قبلا به همین سوالا جواب دادم. اون روز که مونی گفت فلانی خوب جواب نداده واقعا برام جالب بود! اخه اون چیزی که مونی ازش امتحان گرفته بود یه الگوریتم بود که کلمه ی مرکب آلمانی می ساخت. کلمه های مرکبو هم داده بودن. بعد مثلا گفته بود کدوماشو این الگوریتم تولید می کنه، کدوماشو تولید نمی کنه، تو کدوماش خطا ممکنه پیش بیاد و اینا. بعد کد هم که خب طبیعتا شبه کد بود، این طوری نبود که بگم طرف حتما باید برنامه نویسی بلد می بود. من واقعا تعجب می کنم از آلمانی هایی که میان و همچین تستی رو رد میشن!!!

اینم بگم که تست دو بخش داره. یه بخش که آنی تست می گیره و کلا برنامه نویسیه. یه بخش که مونی میگیره و همین تست بالائه. یعنی تو بخش مونی واقعا هدف ارزی برنامه نویسی طرف نیست. دقیقا دانش طرف از زبون آلمانی و ساخت واژه اش به چالش کشیده میشه. خنده ام می گیره می بینم من همچین تستی رو به راحتی پاس ، ولی یه عده هستن که ریجکت میشن! آخه مگه میشه آدم زبون خودشو بلد نباشه؟

--

امروز متین اومد سر کار. تازه از ایران برگشته. بنده خدا گفت برام گز آورده، ولی امروز لپ تاپ داشته و نتونسته بیاره. دستش درد نکنه واقعا. راضی به زحمتش نبودم .





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/23/post-182/مسترعجیب




پراکنده/حرفای صد من یه غاز

درخواست حذف اطلاعات


یه سری آهنگ جدید پیدا . من کلا هر آهنگی رو به یه دلیلی گوش میدم. یعنی وما این نیست که از خواننده خوشم بیاد یا آهنگ یا متن یا هر چیزی. مثلا یکی از این آهنگا توش یه چیزی میگه تو این مایه ها:  اشتباه من این بود/هی همه اش سکوت. تو این آهنگ از اینکه طرف بود رو با سکوت قافیه کرده خوشم میاد. خوشم میاد از این ورداشتن مرزهای شعر سنتی. کار طرف هم اشتباه نیست. چون از نظر زبانی واقعا تلفظ اون تو و اون د به هم نزدیکه.

یا مثلا یه شعر دیگه (یا شایدم همون شعر، نمی دونم) میگه "تو منو با این سیگار می کشی". اینم آشنایی ز ش قشنگ بود. اینکه در واقع اون ی که علت سیگار کشیدنه رو باعث مرگ تدریجی خودش بدونه، نه مستقیم سیگارو. هممم، شاعرا هم به چه چیزایی فکر می کنن ها!

--

متین از ایران برگشته بود و برام گز آورد. گزاشو آوردم خونه. ولی تو کیفم جا نمیشد. امروز آوردم. همسر هی نگران بود. می گفت یکشنبه بریم بیاریم از محل کارت. حالا امروز باز می پرسه آوردی؟ میگم آره. میگه نخورین همه شو. واسه منم نگه دارین .

--

اون روز رو تخت نشسته بودم، پسرمون اومد کنار تخت، به من میگه غذا خوردی؟ فکر داره مثلا با خودش حرف می زنه یا همین جوری یه چیزی گفت. دیدم دوباره پرسید غذا خوردی؟ بهش گفتم آره، من غذا خوردم. شما غذا خوردی؟ دیگه رفت. این اولین باری بود که متعاملانه داشتیم با هم حرف می زدیم. خیلی حس خوبی بود. تا الان بیشتر از زبونی که یاد گرفته بود برای حدیث نفس استفاده می کرد و توصیف کاراش و چیزایی که می دید یا برای چیزایی که لازم داشت و می خواست بگیره، نه برای برقراری ارتباط این مدلی. دیگه داره بزرگ میشه . می تونم به عنوان یه دوست خوب روش حساب کنم . البته بیشتر از اون باید سعی کنم روی دوست خوب بودن خودم کار کنم!

--

اول می خواستم برم کلاس اسکیت (با همین کفش ها منظورمه که به آلمانی بهش میگن inliner) ولی الان قرار شد کلاسه رو کنسل کنم چون خودم می تونم یاد بگیرم. باید زودتر یاد بگیرم که وقتی پسرمون دو سه سال دیگه یاد می گیره بتونم باهاش برم، نمی خوام از اون مامانا باشم که فقط بچه هاشونو می برن کلاس ورزش و میان. باید بتونم خودم باهاش اسکیت کنم .

--

باشگاه ی پسرمون کنسل شد (به خاطر مریضی مربیشون)، من این قدر ذوقشو داشتم! حالا باید دوباره 5 روز منتظر باشم تا بشه!

--

وبلا مختلفی رو می خونم که هر کدوم یه جورن. بعضی ها به نظرم خیلی خودخوب پندارن و یه جورایی بقیه رو آدم حساب نمی کنن. یه سری کامنتر هم هی کامنت میذارن که آره تو خیلی خوبی و اینا و اون شخص بیشتر دچار خودخوب پنداری میشه. البته منظورم اون وبلاگ هایی که مثلا یه چیز معمولی یا روزمره می نویسن و بقیه میگن ما هم با نظرت موافقیم نیست ها. چون به هر حال این طبیعیه که ایی که یه وبلاگو می خونن عمدتا با نویسنده هم نظرن وگرنه که نمی خوندنش! منظورم اون نون به قرض دادن ها و از هم تعریف ا و هندونه زیربغل گذاشتن های بیخوده.

حالا بگذریم. میخواستم بگم این منو یاد یه قضیه ای انداخت. راهنمایی و دبیرستان که بودیم فرزانگان بودیم. یادمه اون موقع خیلی هی مدیرمون هر چی میشد می زد تو سرمون که شما های این شهرین (!!!) و باید از نظر اخلاق هم نمونه باشین و ال و بل. و یادمه ما هم هر دفعه می گفتیم خانوم ما فقط یه امتحان ورودی دادیم و اومدیم اینجا. امتحان اخلاق که ندادیم که! این توقعا چیه از ما دارین؟ بعد باز می گفت که بعضی ها تو این مدرسه خیلی خودشونو می گیرن و نباید این طوری باشه و اینا. من اون موقع فکر نمی واقعا این طوری باشه. یعنی فکر می حالا این این طوری میگه که مثلا ما بهتر بشیم. ولی خب بعدها متوجه شدم که راست می گفت و بعضی ها خیلی فکر می تافته ی جدابافته ان چون تو این مدرسه ان.

حالا این گذشت. من برای تز ارشدم نیاز به انجام یه تست داشتم روی یه عده. گفتم برم مدرسه ی خودم. اون موقع دیگه مدیر مدرسه عوض شده بود البته. ولی خب من معرفی نامه بردم و گفتم من برای فلان کار اومدم. خانومه (که فکر کنم معاون بود) بلافاصله گفت ولی اینجا فرزانگانه ها! خودتون که میدونین؟ بچه ها ممکنه باهاتون همکاری نکنن! گفتم بله، میدونم که اینجا فرزانگانه و خودم هم قبلا همین جا درس خوندم. گفت خب اگه خودتون قبلا اینجا بودین که دیگه میشناسینشون!

من رفتم و تستمو گرفتم و بچه ها به بهترین نحو ممکن همکاری . یادمه اون موقع با خودم فکر چقدر این جو دادن های الکی بزرگترها باعث تغییر رفتار بچه ها میشه. تمام اون بچه ها خیلی عادی و مهربون رفتار ، بدون اینکه دماغشونو بگیرن بالا و بگن ما فرزانگانیم همکاری نمی کنیم!! ولی مدیر و معاون ها این حسو به شکلی ناخودآگاه به بچه ها تلقین می کنن و در درازمدت کم کم اون بچه ها یاد می گیرن که باید خودشونو بگیرن! البته شایدم این تصور منه. اما خب به نظرم همه چی به هم وصله. نمیشه گفت اون بچه ها از اول اون طوری بودن و معلم ها هیچ تاثیری نداشتن و نمیشه هم گفت از اول همه ی بچه ها بدون استثنا خوب بودن و معلما این طوریشون .

یه چیز دیگه هم که من همیشه تو دبیرستان و راهنمایی تو دلم موند این بود که ما مدرسته مون از راهنمایی تا پیش یش یه جا بود. ما کلاس اول که بودیم خیلی سختی کشیدیم. اول که اصلا کلاس نداشتن برامون. یعنی مدرسه کلاس کم داشت هنوز! بعد به ما برنامه داده بودن، مثلا شنبه ساعت اول باید برین فلان کلاس که بچه هاش ورزش دارن، ساعت دوم فلان کلاس که میرن آزمایشگاه، ساعت سوم فلان کلاس! همیشه میرفتیم تو کلاس هایی که پر از کیف و کتاب و اینا بود و جالباسی هاشون پر بود. یکی دو ماهی که بدین منوال گذشت. اون یکی کلاس اول راهنمایی هم بچه هاش تو سالن ورزش بودن. بعد از دو سه ماه هم که کلاس ها درست شد، کلاس خوبه و بهتره رو دادن به بچه های اون یکی کلاس و اونا زودتر رفتن سر کلاس نشستن. چون خانم مدیر نگران میز پینگ پنگی بودن که تو حیاط مدرسه داشت آفتاب می خورد می ترسیدن اب بشه. و ما همچنان داشتیم از این کلاس به اون کلاس می رفتیم.

حالا این گذشت و بالا ه ما هم باکلاس شدیم! همیشه پیش ی ها میومدن از کلاس ما میز می بردن! واقعا نمی دونم چه حرص و ولعی داشتن واسه میز بردن. می گفتن ما هیکلامون درشته سه تایی توی یه میز جا نمیشیم. اما دروغ می گفتن. معاون بارها اومد و میزاشونو شمرد، اونا نه تنها تقریبا تمام میزهاشون دونفری بود، بلکه صندلی تکی هم داشتن و اون میزها رو برای این میخواستن که بذارن آ کلاس و همه ی میزهاشون بیاد جلوتر و ایشون از نزدیک تر تخته رو ببینن! در واقع می خواستن مثلا سه تا میز خالی هم توی سه تا ردیفشون داشته باشن اون آ ! خلاصه ما بساطی داشتیم و هر روز باید می رفتیم میزامونو می کشیدیم میاوردیم. شما فکر کنین هر روز 4 5 تا بچه ی 11 12 ساله که زورشون نمی رسید یه میزو ت بدن داشتن کشون کشون میز میاوردن. تازه ما تما میزامون هم سه نفره بود به جز یکی دو تا.

یادمه اون سال چقدر گفتیم چقدر این پیش ی ها بدن و اینا.

همه ی اینا رو گفتم که بگم درست سال پیش یمون بچه های کلاس دقیقا همین کارو می !!! یادمه چند نفری بودیم که با این کار مخالف بودیم ونه میز میاوردیم و نه وقتی ی میاورد ما روش می نشستیم  اما اکثریت حق خودشون میدونستن که از کلاسای دیگه میز بیارن. واقعا نمیدونم چرا. واقعا هم هیچ وقت نفهمیدم چرا. یادمه من همیشه می گفتم خب الان میزا رو بشمرین که به تعداده! حتی اضافه تر هم هست!! اما استدلالشون الان یادم نیست. فقط یادمه یه چیز بیخودی بود در حد همون که ما نمی خوایم بریم ته کلاس بشینیم و می خوایم یه میز خالی اون آ باشه (و همیشه تو همه ی ردیفا به جز ردیف ما بود)!

--

نتونستم اون طوری که می خواستم همه ی چیزی که می خواستمو بنویسم و مطالبو به هم ربط بدم. اما دلیل این نوشته ها فقط این بود که وبلاگ هایی رو دیده ام که طرف فارغ حصیل درست و حس ه اما خب انقدر ازدماغ فیل افتاده پنداری طرف زیاده که واقعا به شخصه گاهی دلم می خواد اعلام برائت کنم از اساس با این آدما . البته فراموش نمی کنم که قطعا یه عده ای هم نسبت به من این حسو دارن !

--

اون روز یکی از دوستامون که آ ین بار فقط عید من بهش زنگ زده بودم و تبریک گفته بودم بهم زنگ زد و یه بیست دقیقه ای صحبت کردیم. همونایی که قبلا می رفتیم خونشون وقتی میرفتیم شهر اولمون. ولی خب الان دیگه مدت هاست که نرفتیم و تماسی هم نگرفتیم. البته من هر از گاهی تلاش کرده بودم که تماس بگیرم، ولی خب هر دفعه یا ورنداشته بود، یا در دسترس نبود، یا شماره اش تو شبکه نبود. خلاصه هر دفعه یه چیزی شده بود.

خدا رو واقعا شکر می کنم که از اون شهر اومدیم بیرون. یه جو زنکی مز فی پیش اومده بین خانومای اونجا که از صمیم قلب خوشحالم که اونجا نیستم! حالا جالبه که این دوستمون که به من زنگ زده بود مثلا ناراحت بود از اینکه چرا اون دو تا خانوم دیگه با هم در ارتباطن (خانوادگی در ارتباطن البته) و اینو دعوت نمی کنن. می خواستم بهش بگم ببین اتفاقا من ناراحتم که چرا اونا منو از این راه دور زنگ می زنن و دعوت می کنن که من یه وقتی مجبور بشم تو رودرواسی بگم میام!! البته خدا رو شکر تا الان که مجبور نشدیم بگیم میایم وهر دفعه دلیل کافی برای نرفتنمون وجود داشته. اما خب ترجیحم اینه که اصلا دعوتمون نکنن!

حالا همین دوستمون که به من زنگ زده اتفاقا آدم تیزی هم هست، مدام داره سوتی این و اونو می گیره که این به من اینو گفت ولی این طوری نبوده و از جای دیگه فهمیدم که اون طوری نبوده. حالا اگه من بودم عمرا می فهمیدما! ولی خب این بنده خدا زرنگه تو این چیزا!

اما یه چیزی رو که مطمئنم در مورد خودم اینه که اگه قرار باشه یه روزی رودررو کنن و قرار به موضع گیری جدی باشه، من قطعا طرف این بنده خدام بیشتر تا اینکه بخوام طرف اون شخص مقابلش باشم!

نمی دونم قضیه ی اینا رو اصلا براتون تعریف یا نه. همین خانومه که به من زنگ زده بود (اسمش بشه خانوم ج) همسر یکی از بچه هاست که دو سه سال پیش از ایران اومد. خانوم الف که نقطه ی مقابل این خانومه (!) همون مامان ح که وقتی باردار بود و خودش به من گفته بود، به من گفت تو چرا به فلانی گفتی و من نمی خواستم اون بدونه که من باردارم. این خانوم الف از 13 سالگی اینجا بوده (اما تا جایی که با ما در ارتباط بوده درییییغ از اینکه یه ذره از فرهنگ های خوب آلمانی رو گرفته باشه).

قضیه از اونجا شروع شد که ما هیچ وقت این خانوم ج رو ندیده بودیم. ولی خانوم الف دیده بودش. یه بار مثل اینکه دعوت شده بودن و رفته بودن خونه ی خانوم ج اینا. یه گروهی هم داشتن بچه ها با هم که توش جوک و چرت و پرت می فرستادن از قبل. برادر خانوم الف هم تو اون گروه عضو بود. من یه بار از خانوم الف پرسیدم که خب شما که خانوم ج رو دیدین، خوب بود؟ با هم صحبت کردین و اینا؟ اونم گفت آره. خانوم بدی نیست و این حرفا. آقا ما هم (یادم نیست دقیقا کی، من یا همسر یا دوستای دیگه مون) این خانومو اضافه کردیم به گروه. بعد همون خانوم الف زنگ زد به من که شما چرا اددش کردین؟ اصلا میشناسینش؟ این اصل مشکوکه. رفتاراش عادی نیست. (حالا چرا رفتاراش عادی نیست؟ چون تو مسجد یه شهر دیگه که رفتن، تا ی رو دیده باهاش دوست شده و شماره رد و بدل کرده و اینا. البته این یکی از دلایلی بود که طرف به من گفت.) برادر خانوم الف هم شاکی شد که این الان می تونه بره کل پیام های ما رو از اول بخونه!! حالا انگاری داشتن نامه ی محرمانه می نوشتن برای سفیر انگلیس!! والا!

والا من اینا رو میشنوم به خود این خانوم الف اینا بیشتر مشکوک میشم که آقا شما کی هستین که این قدر می ترسین؟

خلاصه هیچی دیگه. نتیجه این شد که برادر خانوم الف گروهو ترک کرد و بقیه اش هم یادم نیست دیگه چی شد و کی از کدوم گروه رفت و کِی رفت و اینا. آخه الان خانوم و آقای ج هم تو اون گروه نیستن. گروه هم فعالیتی نداره. اتفاقا همسر همین چند وقت پیش داشت می گفت فکر کنم اینا یه گروه موازی دارن که ما توش نیستیم. ولی خب برای ما مهم نبود. وقتی همه ی خانوما و آقایون یه گروه افتادن به این زنک بازی ها که با فلانی گروه بزنیم و اینو راه ندیم و این حرفا، چرا باید ما خودمونو درگیرش کنیم و دلمون بخواد که ما رو تو گروه راه بدن؟!! حالا خانوم ج هم که اون روز داشت صحبت می کرد می گفت فکر می کنم اینا الان یه گروه دیگه دارن با خودشون. گفتم من نمی دونم والا. شاید دارن. البته اون با استدلال و گرفتن سوتی های این و اون می گفت ها .

این وسط یه خانوم ب ای هم هست که گاهی با خانوم الفه، گاهی با خانوم ج! یعنی با هر دو در ارتباطه. اونم این وسط انگاری یه جوری وسط معرکه است! میاد یه چیزایی رو به این خانوم ج میگه که این بنده خدا بیشتر حساس میشه. البته خانوم ج هم به زور از زیر زبون بنده خدا می کشه ها.

حالا خلاصه که با وجود اینکه اون شهر اول برای ما همیشه پر از خاطرات خوب بود و دوست داشتیم دوباره بهش برگردیم، من الان با تمام وجودم خوشحالم که ازش دوریم! البته خانوم الف اینا به زودی از اون شهر میرن و نزدیک میشن به اون یکی دوستامون که تازه بچه شون به دنیا اومده (البته الان 4 5 ماهش هست دیگه!). ولی خب اونم برای ما بد میشه . چون اون وقت دیگه هر وقت ما دعوت بشیم خانوم الف اینا هم حتما هستن و باز امکانش هست که حرف های زنکی شروع بشه!

--

یه نمونه ی این خط بالا اینکه همین دوستمون که الان ایرانه، اون روز که داشتیم با هم چت می کردیم تو تلگرام گفت وقتی از ایران اومدم (که میشه 20 اکتبر) بیاین خونه ی ما. می خوام واسه بچه تون تولد بگیرم. خانوم الف اینا رو هم دعوت می کنم. خوبه دیگه، هر سه تامون بچه داریم و به بچه ها خوش میگذره . راستش من که دیگه با اتفاقات زنکی ای که بین خانم الف و ج و ب پیش اومده، اصلا علاقه ای ندارم جایی باشم که یکی از اینا نباشه. یا باید همه شون باشن که آدم مطمئن باشه هیچ پشت سر هیچ حرف نمی زنه، یا هیچ کدومشون نباشن. وگرنه من احساس امنیت نمی کنم، هر لحظه حس می کنم ممکنه در معرض غیبت شنیدن قرار بگیرم . مدت ها ما هم نشین ریحانه خانوم بودیم، ساعت ها خونه شون بودیم با چندین خانواده ی دیگه، بدون اینکه ی از ی بد بگه یا غیبت دیگه ای رو ه یا ی چیزی بگه که یو ناراحت کنه. الان واقعا سختمه از اون جو بخوام برم تو یه جوی که نمیگم حتما قراره این اتفاقا توش بیفته، ولی خب احت هست.

--

محرم شده و ریحانه خانوم حتما الان داره تو حسینیه با افغانستانی ها قابلی می خوره، خوش به حالش .






منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/27/post-183/




پراکنده/حرفای صد من یه غاز

درخواست حذف اطلاعات


یه سری آهنگ جدید پیدا . من کلا هر آهنگی رو به یه دلیلی گوش میدم. یعنی وما این نیست که از خواننده خوشم بیاد یا آهنگ یا متن یا هر چیزی. مثلا یکی از این آهنگا توش یه چیزی میگه تو این مایه ها:  اشتباه من این بود/هی همه اش سکوت. تو این آهنگ از اینکه طرف بود رو با سکوت قافیه کرده خوشم میاد. خوشم میاد از این ورداشتن مرزهای شعر سنتی. کار طرف هم اشتباه نیست. چون از نظر زبانی واقعا تلفظ اون تو و اون د به هم نزدیکه.

یا مثلا یه شعر دیگه (یا شایدم همون شعر، نمی دونم) میگه "تو منو با این سیگار می کشی". اینم آشنایی ز ش قشنگ بود. اینکه در واقع اون ی که علت سیگار کشیدنه رو باعث مرگ تدریجی خودش بدونه، نه مستقیم سیگارو. هممم، شاعرا هم به چه چیزایی فکر می کنن ها!

--

متین از ایران برگشته بود و برام گز آورد. گزاشو آوردم خونه. ولی تو کیفم جا نمیشد. امروز آوردم. همسر هی نگران بود. می گفت یکشنبه بریم بیاریم از محل کارت. حالا امروز باز می پرسه آوردی؟ میگم آره. میگه نخورین همه شو. واسه منم نگه دارین .

--

اون روز رو تخت نشسته بودم، پسرمون اومد کنار تخت، به من میگه غذا خوردی؟ فکر داره مثلا با خودش حرف می زنه یا همین جوری یه چیزی گفت. دیدم دوباره پرسید غذا خوردی؟ بهش گفتم آره، من غذا خوردم. شما غذا خوردی؟ دیگه رفت. این اولین باری بود که متعاملانه داشتیم با هم حرف می زدیم. خیلی حس خوبی بود. تا الان بیشتر از زبونی که یاد گرفته بود برای حدیث نفس استفاده می کرد و توصیف کاراش و چیزایی که می دید یا برای چیزایی که لازم داشت و می خواست بگیره، نه برای برقراری ارتباط این مدلی. دیگه داره بزرگ میشه . می تونم به عنوان یه دوست خوب روش حساب کنم . البته بیشتر از اون باید سعی کنم روی دوست خوب بودن خودم کار کنم!

--

اول می خواستم برم کلاس اسکیت (با همین کفش ها منظورمه که به آلمانی بهش میگن inliner) ولی الان قرار شد کلاسه رو کنسل کنم چون خودم می تونم یاد بگیرم. باید زودتر یاد بگیرم که وقتی پسرمون دو سه سال دیگه یاد می گیره بتونم باهاش برم، نمی خوام از اون مامانا باشم که فقط بچه هاشونو می برن کلاس ورزش و میان. باید بتونم خودم باهاش اسکیت کنم .

--

باشگاه ی پسرمون کنسل شد (به خاطر مریضی مربیشون)، من این قدر ذوقشو داشتم! حالا باید دوباره 5 روز منتظر باشم تا بشه!

--

وبلا مختلفی رو می خونم که هر کدوم یه جورن. بعضی ها به نظرم خیلی خودخوب پندارن و یه جورایی بقیه رو آدم حساب نمی کنن. یه سری کامنتر هم هی کامنت میذارن که آره تو خیلی خوبی و اینا و اون شخص بیشتر دچار خودخوب پنداری میشه. البته منظورم اون وبلاگ هایی که مثلا یه چیز معمولی یا روزمره می نویسن و بقیه میگن ما هم با نظرت موافقیم نیست ها. چون به هر حال این طبیعیه که ایی که یه وبلاگو می خونن عمدتا با نویسنده هم نظرن وگرنه که نمی خوندنش! منظورم اون نون به قرض دادن ها و از هم تعریف ا و هندونه زیربغل گذاشتن های بیخوده.

حالا بگذریم. میخواستم بگم این منو یاد یه قضیه ای انداخت. راهنمایی و دبیرستان که بودیم فرزانگان بودیم. یادمه اون موقع خیلی هی مدیرمون هر چی میشد می زد تو سرمون که شما های این شهرین (!!!) و باید از نظر اخلاق هم نمونه باشین و ال و بل. و یادمه ما هم هر دفعه می گفتیم خانوم ما فقط یه امتحان ورودی دادیم و اومدیم اینجا. امتحان اخلاق که ندادیم که! این توقعا چیه از ما دارین؟ بعد باز می گفت که بعضی ها تو این مدرسه خیلی خودشونو می گیرن و نباید این طوری باشه و اینا. من اون موقع فکر نمی واقعا این طوری باشه. یعنی فکر می حالا این این طوری میگه که مثلا ما بهتر بشیم. ولی خب بعدها متوجه شدم که راست می گفت و بعضی ها خیلی فکر می تافته ی جدابافته ان چون تو این مدرسه ان.

حالا این گذشت. من برای تز ارشدم نیاز به انجام یه تست داشتم روی یه عده. گفتم برم مدرسه ی خودم. اون موقع دیگه مدیر مدرسه عوض شده بود البته. ولی خب من معرفی نامه بردم و گفتم من برای فلان کار اومدم. خانومه (که فکر کنم معاون بود) بلافاصله گفت ولی اینجا فرزانگانه ها! خودتون که میدونین؟ بچه ها ممکنه باهاتون همکاری نکنن! گفتم بله، میدونم که اینجا فرزانگانه و خودم هم قبلا همین جا درس خوندم. گفت خب اگه خودتون قبلا اینجا بودین که دیگه میشناسینشون!

من رفتم و تستمو گرفتم و بچه ها به بهترین نحو ممکن همکاری . یادمه اون موقع با خودم فکر چقدر این جو دادن های الکی بزرگترها باعث تغییر رفتار بچه ها میشه. تمام اون بچه ها خیلی عادی و مهربون رفتار ، بدون اینکه دماغشونو بگیرن بالا و بگن ما فرزانگانیم همکاری نمی کنیم!! ولی مدیر و معاون ها این حسو به شکلی ناخودآگاه به بچه ها تلقین می کنن و در درازمدت کم کم اون بچه ها یاد می گیرن که باید خودشونو بگیرن! البته شایدم این تصور منه. اما خب به نظرم همه چی به هم وصله. نمیشه گفت اون بچه ها از اول اون طوری بودن و معلم ها هیچ تاثیری نداشتن و نمیشه هم گفت از اول همه ی بچه ها بدون استثنا خوب بودن و معلما این طوریشون .

یه چیز دیگه هم که من همیشه تو دبیرستان و راهنمایی تو دلم موند این بود که ما مدرسته مون از راهنمایی تا پیش یش یه جا بود. ما کلاس اول که بودیم خیلی سختی کشیدیم. اول که اصلا کلاس نداشتن برامون. یعنی مدرسه کلاس کم داشت هنوز! بعد به ما برنامه داده بودن، مثلا شنبه ساعت اول باید برین فلان کلاس که بچه هاش ورزش دارن، ساعت دوم فلان کلاس که میرن آزمایشگاه، ساعت سوم فلان کلاس! همیشه میرفتیم تو کلاس هایی که پر از کیف و کتاب و اینا بود و جالباسی هاشون پر بود. یکی دو ماهی که بدین منوال گذشت. اون یکی کلاس اول راهنمایی هم بچه هاش تو سالن ورزش بودن. بعد از دو سه ماه هم که کلاس ها درست شد، کلاس خوبه و بهتره رو دادن به بچه های اون یکی کلاس و اونا زودتر رفتن سر کلاس نشستن. چون خانم مدیر نگران میز پینگ پنگی بودن که تو حیاط مدرسه داشت آفتاب می خورد می ترسیدن اب بشه. و ما همچنان داشتیم از این کلاس به اون کلاس می رفتیم.

حالا این گذشت و بالا ه ما هم باکلاس شدیم! همیشه پیش ی ها میومدن از کلاس ما میز می بردن! واقعا نمی دونم چه حرص و ولعی داشتن واسه میز بردن. می گفتن ما هیکلامون درشته سه تایی توی یه میز جا نمیشیم. اما دروغ می گفتن. معاون بارها اومد و میزاشونو شمرد، اونا نه تنها تقریبا تمام میزهاشون دونفری بود، بلکه صندلی تکی هم داشتن و اون میزها رو برای این میخواستن که بذارن آ کلاس و همه ی میزهاشون بیاد جلوتر و ایشون از نزدیک تر تخته رو ببینن! در واقع می خواستن مثلا سه تا میز خالی هم توی سه تا ردیفشون داشته باشن اون آ ! خلاصه ما بساطی داشتیم و هر روز باید می رفتیم میزامونو می کشیدیم میاوردیم. شما فکر کنین هر روز 4 5 تا بچه ی 11 12 ساله که زورشون نمی رسید یه میزو ت بدن داشتن کشون کشون میز میاوردن. تازه ما تما میزامون هم سه نفره بود به جز یکی دو تا.

یادمه اون سال چقدر گفتیم چقدر این پیش ی ها بدن و اینا.

همه ی اینا رو گفتم که بگم درست سال پیش یمون بچه های کلاس دقیقا همین کارو می !!! یادمه چند نفری بودیم که با این کار مخالف بودیم ونه میز میاوردیم و نه وقتی ی میاورد ما روش می نشستیم  اما اکثریت حق خودشون میدونستن که از کلاسای دیگه میز بیارن. واقعا نمیدونم چرا. واقعا هم هیچ وقت نفهمیدم چرا. یادمه من همیشه می گفتم خب الان میزا رو بشمرین که به تعداده! حتی اضافه تر هم هست!! اما استدلالشون الان یادم نیست. فقط یادمه یه چیز بیخودی بود در حد همون که ما نمی خوایم بریم ته کلاس بشینیم و می خوایم یه میز خالی اون آ باشه (و همیشه تو همه ی ردیفا به جز ردیف ما بود)!

--

نتونستم اون طوری که می خواستم همه ی چیزی که می خواستمو بنویسم و مطالبو به هم ربط بدم. اما دلیل این نوشته ها فقط این بود که وبلاگ هایی رو دیده ام که طرف فارغ حصیل درست و حس ه اما خب انقدر ازدماغ فیل افتاده پنداری طرف زیاده که واقعا به شخصه گاهی دلم می خواد اعلام برائت کنم از اساس با این آدما . البته فراموش نمی کنم که قطعا یه عده ای هم نسبت به من این حسو دارن !

--

اون روز یکی از دوستامون که آ ین بار فقط عید من بهش زنگ زده بودم و تبریک گفته بودم بهم زنگ زد و یه بیست دقیقه ای صحبت کردیم. همونایی که قبلا می رفتیم خونشون وقتی میرفتیم شهر اولمون. ولی خب الان دیگه مدت هاست که نرفتیم و تماسی هم نگرفتیم. البته من هر از گاهی تلاش کرده بودم که تماس بگیرم، ولی خب هر دفعه یا ورنداشته بود، یا در دسترس نبود، یا شماره اش تو شبکه نبود. خلاصه هر دفعه یه چیزی شده بود.

خدا رو واقعا شکر می کنم که از اون شهر اومدیم بیرون. یه جو زنکی مز فی پیش اومده بین خانومای اونجا که از صمیم قلب خوشحالم که اونجا نیستم! حالا جالبه که این دوستمون که به من زنگ زده بود مثلا ناراحت بود از اینکه چرا اون دو تا خانوم دیگه با هم در ارتباطن (خانوادگی در ارتباطن البته) و اینو دعوت نمی کنن. می خواستم بهش بگم ببین اتفاقا من ناراحتم که چرا اونا منو از این راه دور زنگ می زنن و دعوت می کنن که من یه وقتی مجبور بشم تو رودرواسی بگم میام!! البته خدا رو شکر تا الان که مجبور نشدیم بگیم میایم وهر دفعه دلیل کافی برای نرفتنمون وجود داشته. اما خب ترجیحم اینه که اصلا دعوتمون نکنن!

حالا همین دوستمون که به من زنگ زده اتفاقا آدم تیزی هم هست، مدام داره سوتی این و اونو می گیره که این به من اینو گفت ولی این طوری نبوده و از جای دیگه فهمیدم که اون طوری نبوده. حالا اگه من بودم عمرا می فهمیدما! ولی خب این بنده خدا زرنگه تو این چیزا!

اما یه چیزی رو که مطمئنم در مورد خودم اینه که اگه قرار باشه یه روزی رودررو کنن و قرار به موضع گیری جدی باشه، من قطعا طرف این بنده خدام بیشتر تا اینکه بخوام طرف اون شخص مقابلش باشم!

نمی دونم قضیه ی اینا رو اصلا براتون تعریف یا نه. همین خانومه که به من زنگ زده بود (اسمش بشه خانوم ج) همسر یکی از بچه هاست که دو سه سال پیش از ایران اومد. خانوم الف که نقطه ی مقابل این خانومه (!) همون مامان ح که وقتی باردار بود و خودش به من گفته بود، به من گفت تو چرا به فلانی گفتی و من نمی خواستم اون بدونه که من باردارم. این خانوم الف از 13 سالگی اینجا بوده (اما تا جایی که با ما در ارتباط بوده درییییغ از اینکه یه ذره از فرهنگ های خوب آلمانی رو گرفته باشه).

قضیه از اونجا شروع شد که ما هیچ وقت این خانوم ج رو ندیده بودیم. ولی خانوم الف دیده بودش. یه بار مثل اینکه دعوت شده بودن و رفته بودن خونه ی خانوم ج اینا. یه گروهی هم داشتن بچه ها با هم که توش جوک و چرت و پرت می فرستادن از قبل. برادر خانوم الف هم تو اون گروه عضو بود. من یه بار از خانوم الف پرسیدم که خب شما که خانوم ج رو دیدین، خوب بود؟ با هم صحبت کردین و اینا؟ اونم گفت آره. خانوم بدی نیست و این حرفا. آقا ما هم (یادم نیست دقیقا کی، من یا همسر یا دوستای دیگه مون) این خانومو اضافه کردیم به گروه. بعد همون خانوم الف زنگ زد به من که شما چرا اددش کردین؟ اصلا میشناسینش؟ این اصل مشکوکه. رفتاراش عادی نیست. (حالا چرا رفتاراش عادی نیست؟ چون تو مسجد یه شهر دیگه که رفتن، تا ی رو دیده باهاش دوست شده و شماره رد و بدل کرده و اینا. البته این یکی از دلایلی بود که طرف به من گفت.) برادر خانوم الف هم شاکی شد که این الان می تونه بره کل پیام های ما رو از اول بخونه!! حالا انگاری داشتن نامه ی محرمانه می نوشتن برای سفیر انگلیس!! والا!

والا من اینا رو میشنوم به خود این خانوم الف اینا بیشتر مشکوک میشم که آقا شما کی هستین که این قدر می ترسین؟

خلاصه هیچی دیگه. نتیجه این شد که برادر خانوم الف گروهو ترک کرد و بقیه اش هم یادم نیست دیگه چی شد و کی از کدوم گروه رفت و کِی رفت و اینا. آخه الان خانوم و آقای ج هم تو اون گروه نیستن. گروه هم فعالیتی نداره. اتفاقا همسر همین چند وقت پیش داشت می گفت فکر کنم اینا یه گروه موازی دارن که ما توش نیستیم. ولی خب برای ما مهم نبود. وقتی همه ی خانوما و آقایون یه گروه افتادن به این زنک بازی ها که با فلانی گروه بزنیم و اینو راه ندیم و این حرفا، چرا باید ما خودمونو درگیرش کنیم و دلمون بخواد که ما رو تو گروه راه بدن؟!! حالا خانوم ج هم که اون روز داشت صحبت می کرد می گفت فکر می کنم اینا الان یه گروه دیگه دارن با خودشون. گفتم من نمی دونم والا. شاید دارن. البته اون با استدلال و گرفتن سوتی های این و اون می گفت ها .

این وسط یه خانوم ب ای هم هست که گاهی با خانوم الفه، گاهی با خانوم ج! یعنی با هر دو در ارتباطه. اونم این وسط انگاری یه جوری وسط معرکه است! میاد یه چیزایی رو به این خانوم ج میگه که این بنده خدا بیشتر حساس میشه. البته خانوم ج هم به زور از زیر زبون بنده خدا می کشه ها.

حالا خلاصه که با وجود اینکه اون شهر اول برای ما همیشه پر از خاطرات خوب بود و دوست داشتیم دوباره بهش برگردیم، من الان با تمام وجودم خوشحالم که ازش دوریم! البته خانوم الف اینا به زودی از اون شهر میرن و نزدیک میشن به اون یکی دوستامون که تازه بچه شون به دنیا اومده (البته الان 4 5 ماهش هست دیگه!). ولی خب اونم برای ما بد میشه . چون اون وقت دیگه هر وقت ما دعوت بشیم خانوم الف اینا هم حتما هستن و باز امکانش هست که حرف های زنکی شروع بشه!

--

یه نمونه ی این خط بالا اینکه همین دوستمون که الان ایرانه، اون روز که داشتیم با هم چت می کردیم تو تلگرام گفت وقتی از ایران اومدم (که میشه 20 اکتبر) بیاین خونه ی ما. می خوام واسه بچه تون تولد بگیرم. خانوم الف اینا رو هم دعوت می کنم. خوبه دیگه، هر سه تامون بچه داریم و به بچه ها خوش میگذره . راستش من که دیگه با اتفاقات زنکی ای که بین خانم الف و ج و ب پیش اومده، اصلا علاقه ای ندارم جایی باشم که یکی از اینا نباشه. یا باید همه شون باشن که آدم مطمئن باشه هیچ پشت سر هیچ حرف نمی زنه، یا هیچ کدومشون نباشن. وگرنه من احساس امنیت نمی کنم، هر لحظه حس می کنم ممکنه در معرض غیبت شنیدن قرار بگیرم . مدت ها ما هم نشین ریحانه خانوم بودیم، ساعت ها خونه شون بودیم با چندین خانواده ی دیگه، بدون اینکه ی از ی بد بگه یا غیبت دیگه ای رو ه یا ی چیزی بگه که یو ناراحت کنه. الان واقعا سختمه از اون جو بخوام برم تو یه جوی که نمیگم حتما قراره این اتفاقا توش بیفته، ولی خب احت هست.

--

محرم شده و ریحانه خانوم حتما الان داره تو حسینیه با افغانستانی ها قابلی می خوره، خوش به حالش .






منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/27/post-183/




بسیار پراکنده!

درخواست حذف اطلاعات

مدت ها قبل می خواستم این پستو بنویسم، اما نشد (البته امیدوارم این طوری نباشه که نوشته باشم و الان یادم رفته باشه، همه چی تکراری باشه!).

اون موقع ها که دنبال تاگس موتر می گشتم یه تجربه ی خیلی مهم به دست آوردم که گفتم بعدا حتما باید بنویسمش برای اونایی که تو شرایط مشابه قرار می گیرن، اما نشد. اونم این بود که انتخاب تاگس موتر با مهد خیلی متفاوته و آدم باید تا جایی که میتونه تو انتخابش دقت کنه. البته مطمئنا تو ایران هم همین طوره اما خب اینجا یه کمی شرایط جدی تره. آخه شما بچه تونو می سپرین دست یه نفر دیگه که ممکنه فرهنگش کلا با شما متفاوت باشه. حالا تو ایرانم این تفاوتا هست. اما خب اینجا بیشتره، چون طرف مثلا مال مراکشه. یه کشور دیگه که کلا شما به عمرتون ندیدین، اصلا هیچی راجع به فرهنگ و آداب و رسومش نمی دونین. اون وقت اون بنده خدا تمام تلاششو می کنه که بچه ی شما رو خیلی خوب تربیت کنه، اما ممکنه در نهایت نتیجه برای شما مطلوب نباشه.

البته اینجا این قدر تاگس موتر کمه و ادم در به در پیدا ش میشه که عملا اختیاری ندارین. اما خب اون چیزی که من دیدم و تجربه تو صحبت ام با تاگس موترها خیلی جالب بود. مثلا این طوریه که بعضی ها یه جایی رو اجاره می کنن فقط مخصوص بچه ها و هر روز از خونه شون میان اونجا برای نگهداری بچه ها. اما بعضی ها تو خونه هاشون نگه میدارن. خب این خودش یه فرهنگه. مثلا با تاگس موترها هم که صحبت می ، یکیشون گفت من خونه ام زیاد دور نیست از اینجا ، تو خیابون بغلیه. اما دوست دارم هر روز از خونه ام بیام بیرون و حس اومدن سر کار رو داشته باشم. دوست ندارم کار رو ببرم تو خونه ام. درست برع اون تاگس موتر دیگه ای بود که تو خونه اش از بچه ها نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که باید طوری باشه که بچه ها اینجا رو مثل خونه شون دوست داشته باشن. جالب اینکه هر دو هم مراکشی بودن ها! می خوام بگم چقدر دیدگاه آدما با هم متفاوته، در عین اینکه هر دو میتونه کاملا درست باشه. یا مثلا یکیشون بیشتر این طوری بود که دوست داشت با بچه ها همکاری کنه و مثلا با هم غذا درست کنن و اینا. یکیشون میگفت من بچه ها رو می برم جاهای مختلفی مثل دندون پزشکی و پیش پزشک و اینا تا با چیزایی که براشون جذابه آشنا بشن (از قبل با اون پزشکا و اینا هماهنگ می کرد که چه روزی بچه ها رو ببره که اونا وقت بذارن برای بچه ها و مثلا یه کمی براشون توضیح بدن). در واقع یکی داره بچه ها رو بیشتر با محیط خونه و همکاری تو خونه آشنا می کنه، اون یکی با محیط بیرون و کار.

یا مثلا اکثریت می گفتن بچه ها غذا می خورن، بعد می خوابن. اما یکیشون می گفت من معتقدم بچه ها بعد از خواب بهتر غذا می خورن (کاملا در این مورد باهاش موافقم! حداقل واسه پسر ما که این طوره). اول می خوابن، بعد که بیدار شدن بهشون غذا میدم.

یا مثلا امروز که من پسرمونو بردم پیش تاگس موترش، خانومه گفت می خوای بریم یه کتاب بخونیم؟ سرشو ت داد یعنی آره و رفت تو. الانم این طوری شده که پسرمون واقعا خیلی خیلی به کتاب علاقه مند شده. تقریبا فقط کتاب می خونه! گاهی هم پازل های عد و ورمیداره و باهاشون بازی می کنه. اما این طوری نیست که بگم مثلا ماشین بازی می کنه یا همچین چیزی. همه اش کتاباشو میاره میگه بخون. شبا هم قبل از خواب الان خیلی وقتا یه کتاب میاره که براش بخونم. اینا همه تاثیر اون تاگس موتریه که بچه پیششه.

با اینکه اینجا عملا انتخابش دست خود آدم نیست، اما حداقل دونستن این تفاوت ها به نظرم خیلی می تونه به آدما کمک کنه که با بچه شون تو خونه چطوری رفتار کنن. یعنی حواسشون باشه که بچه چه رفتارهای جدیدی از خودش نشون میده، چیا رو از تاگس موترش یاد گرفته و ... .

--

(این قسمتو دوستان زیر 18 سال نخونن، من برا خودتون میگم ها، شاید بخونین و ح ون بد بشه.)

اون دفعه که رفته بودیم خونه ی ریحانه خانوم اینا ازش پرسیدم ایرانی جدید نیومده؟ دوست جدیدی، چیزی؟ گفت نه بابا. الانم انقدر دوره و زمونه بد شده که هرکی میاد به درد نمی خوره.یه سری ها هم که اصلا وحشتناک. میگم چطور؟

میگه اووه (اووه یکی از آشناهای همسر ریحانه خانومه که توی یه کافه کار می کنه و هم جنس ت. اووه هم که می دونین اسم آقاست دیگه.) با همسرم که صحبت می کرده، گفته 3 4 نفر از اینایی که من باهاشون در ارتباطم (اووه خودش تو روابطی که داره نقش آقا رو بازی می کنه) ایرانین. جالب اینه که همه شون هم تازه اومدن. به ریحانه خانوم میگم خب بالا ه تو ایران هم جنس گراها نمی تونن راحت باشن دیگه، پا میشن میان اینجا پناهندگی. میگه خب لامصب همه شونم زن و بچه دارن!! خوب پول میدن، راحت ترین راه واسه پول درآوردنه، میان دیگه. میگه یکیشون از فلان شهر میاد (یه شهر خیلی دور که 3 4 ساعت راهه) واسه یه شب 400 یورو می گیره!!

حالا اینا رو به همسر میگم، میگه مگه اووه چقدر حقوق داره که 400 یورو میده؟ ما کلا ذهنمون دوست داره درگیر حاشیه باشه، تا اصل ماجرا .

خلاصه که آدم نمی دونه چی بگه واقعا. طرف به خاطر پولش این کارو می کنه؟ کلا این طوری بوده؟ خب اون وقت چرا ازدواج کرده؟

به هر حال این جوریه دیگه.

--

از یه رفتار آنی که خیلی خیلی خوشم میاد می دونین چیه؟ اینکه با من مثل دیگران رفتار می کنه. وقتی یه چیز بامزه ای می بینه، مثلا به من نشون میده میگه ببین این جمله رو میدم، این جوابو میده. بعد من اون جوابو نمی فهمم، میگم خب این کلمه یعنی چی؟ میگه یعنی این، بعد تازه من می خندم. اما اینا باعث نمیشه ارتباطشو با من محدود به کارش ه و مثلا با خودش فکر کنه این دختره که نمی فهمه چرا باهاش شوخی کنم؟ چرا بهش چیزایی رو نشون بدم که اصلا طنز کلامشونو نمی گیره. واقعا من تفاوت رفتار آنی رو با دیگران نسبت به خودم کاملا متوجه میشم. البته جالب اینه که دیگران هم درواقع برای رعایت حال من خیلی وقتا مثلا سعی می کنن شمرده تر صحبت کنن، یا هی جمله هاشونو عوض کنن و این احتمالو بدن که من نفهمیده باشم، ولی من هیچ وقت از کارشون لذت نمی برم. به نظرم آنی بهترین کارو می کنه .

--

به تجربه بهم ثابت شده هر من روز اول ازش خوشم بیاد (حالا تو هر جایی) بعدا قطعا ازش بدم میاد و هر نسبت بهش بی تفاوت باشم (نه بدم بیاد، نه خوشم بیاد) قطعا بعدا باهاش دوست میشم! آنی هم از این قاعده مستثنی نبود! روز اولی که اومد هیچ وقت یادم نمیره. از در که اومد سلام کرد و سرشو انداخت پایین و مسیری که همیشه میرفتو رفت. یادم نیست کجا، مثلا شاید اول سر میز یکی از بچه ها، یا به سمت آشپزخونه. ولی یادمه که لحظه ی اول نیومد سلام کنه و خودشو معرفی کنه. بعد هم اومد کنار من نشست و خیلی جدی گفت خب لپ تاپتو گرفتی؟ همه چیش نصب شده و بعد در مورد نصب یه سری برنامه ها با مار صحبت کرد و بعدشم خیلی جدی با هم شروع کردیم کارمو. من اون روز با خودم فکر چقدر این دختره رفتارش سرده. برع اون ربه کا بود که خیلی گرم برخورد کرد. حتی اون اول که من می خواستم غذامو گرم کنم، اومد قبل از اینکه من ازش بخوام، بهم گفت که ماکروفرشون چطوری کار می کنه. ولی الان من نسبت به آنی خیلی حس بیشتری دارم نسبت به ربه کا.

کلا نمی دونم چرا، با آدمایی که گرم باشن نمی تونم دوست بشم. دلیل اصلیش هم اینه که من تو روابطم خیلی آدم محافظه کاریم، نمی تونم روز اول برم بشینم مثلا خاطره تعریف کنم و بخندم. باید حداقل 10 بار طرفو ببینم، هر بار احوال پرسی کنم و مثلا هر دفعه یه جمله جلوتر برم تا کم کم روابطم با دیگران شکل بگیره. جالب اینه که اکثر دوست هایی هم که الان دارم و تا الان دوستیم باهاشون حفظ شده رو اصلا به خاطر نمیارم چطوری شد که من با این آدم این قدر صمیمی شدم؟ واقعا تاریخ خاصی برای هیچ کدومشون وجود نداره. همه شون در طی چندین سال اتفاق افتادن، واقعا چندین سال!

خلاصه که فکر کنم منِ یخ کیس مناسبیم واسه دوستی با آلمانی های یخ تر از خودم .

--

وقتی من تو نوشته هام میگم آلمانی ها دنبال اینن که وجهه ی کشورشونو درست کنن و کشورشون نماد هیتلر نباشه، خیلی ها تصور درستی ازش ندارن. یعنی فکر می کنن این فقط سیاست های ته و اینا. یعنی مثلا مردم خیلی بهش اهمیتی نمی دن. حالا بر همین اساس یه اتفاقی که سر ناهار افتادو براتون میگم.

چند روز پیش سر ناهار، بوریس داشت می گفت با دوستم داشتیم می رفتیم، می گفت اینجا خیابون چی چی آ فه. هی هم بلند تکرار می کنه. گفتم خیلی خب حالا، انقدر هی این اسم آ فو تکرار نکن!

میخوام بگم آلمانی ها این قدر حساسن بعضی هاشون. یعنی وقتی آ ف اسم یا شایدم فامیلی یه نفر دیگه است که تازه قبلش هم یکی دو تا اسم دیگه اومده، بازم دلشون نمی خواد حتی اسم کوچیک هیتلرو بگن، علی رغم اینکه این اسم واقعا الان اسم یکی از خیابونای رسمی شهرشونه و این جوری نیست که بگین خب قدیما اسمش این بوده و الان هنوز مردم به همون اسم میگن.

خیلی هاتون هم احتمالا می دونین یا حدس می زدین، بعد از جنگ جهانی دوم ت اعلام کرده که همه ی اونایی که اسمشون آ ف (و چند تا اسم دیگه ) است می تونن برن اسشونو عوض کنن. اما خب من هنوز هم تک و توک می بینم جاهایی که مثلا یه مغازه ای چیزی به اسم آ فه. حالا بنده خدا اسم خودش بوده و عوض نکرده اسمشو. اما خب بعضی از مردم حتی رو ی همین اسم کوچیک هم حساسن.

بعد در ادامه ی همین بحث اسما و اینا، چریل گفت محلی که مامان و بابای من زندگی م یکنن، اسم خیابوناش مثلا یکی خیابون هیتلر بوده، یکی خیابون چی چی (همه شخصیت های نازی). الان اسم خیابونا رو عوض ، همه شون اسم گل هایین که با همون حرف شروع میشه اولشون . یعنی مثلا خیابون هیتلر شده اسم یه گلی که با ه شروع میشه!

باز در همین امتداد صحبت هامون (!!) هر داشت اسم خیابون خونه شونو می گفت. بتینا گفت ما تو خیابون رایش چی چی زندگی می کنیم. رایش یعنی پولدار کلمه اش. اما خب احتمالا همه تون کلمه ی رایش سومو شنیدین دیگه که در واقع به همون آلمان نازی می گفتن. معنیش هم میشه امپراطور سوم وقتی میگیم رایش سوم. در واقع هیتلر هدفش این بوده که سومین امپراطوری رو تو دنیا راه بندازه.

بوریس میگه مممم، اسم خیابون شما هم یه کمی همچین نیمه-نازیه.

حالا شما فکر کنین بیچاره ها دیگه روی کلمه ای با معنی پولدار هم حساس شدن و فکر می کنن اگه اسم خیابونشون این باشه، یه کمی ویژگی نازی بودن داره. دیگه شما حساب کنین وقتی بحث چیزای دیگه ای میشه که واقعا مربوط به خارجی ها و ایناست، این بیچاره ها چه حالی میشن.

--

امروز داشتم تو اینترنت واسه شهرمون دنبال یه گروه/مسجد یا هر چیز ایرانی می گشتم. خدا رو شکر یه انجمن رسمی پیدا . فکر نمی ایمیل بزنم به این سرعت جواب بدن (اکثر انجمن هایی که رسما ثبت میشن واسه ایرانی ها در عمل عین آتشفشان خامومش میمونن!)، ولی همین یه ساعت پیش دیدم جواب داده خانومه . قرار شد فردا برم پیششون تا باهاشون آشنا بشم. الان که خوشحالم. امیدوارم بتونم کمکی بهشون م و تو برنامه هاشون شرکت کنم .

فقط بدی اصلیش اینه که متاسفانه ساعت فعالیتشون دقیقا بعد از ظهره که من دیگه از هفته ی بعد باید با پسرمون برم کلاس و نمیرسم برم پیششون. اما خب برای مراسم ها و جشن هایی که داشته باشن می تونم کمکشون کنم ان شاءالله . البته باید جوشونو هم ببینم و ببینم به من می خوره یا نه، ولی به نظرم میاد که نباید جو بدی باشه.

--

همسر میگه داداش علی (از علی کوچیک تره، علی خودش متولد اوایل فروردین 70 ه!! ولی خب ما دهه هفتادی حسابش می کنیم دیگه ) یه دختره رو می خواد و اینا. میگه ولی مامانش مخالفه و علی هم همین طور. میگن این دختره به درد تو نمی خوره. میگه داداش علی خیلی بچه مثبته. میگم خب کجا آشنا شده با دختره؟ میگه تو . از لیسانس آشنا شدن و تو ارشد هم ادامه دادن. میگم این عجب بچه مثبتیه. میگه خب دیگه که نبوده .

--

در همین راستای بالایی (!!) میگه علی میگه مامان من از اون ماماناس.

با خودم فکر واقعا کیا ماماناشون از اون مامانان؟ مامانای شمام از اون مامانان؟ کیا فکر می کنن خودشون بعدا واسه عروسشون از اون مادرشوهران؟ واقعا چی میشه که یه عده از مامانا از اون مامانا میشن؟

--

باز در همین راستای بالایی (!!) اون روز داشتم با خودم فکر می خیلی از وبلا ی که می نویسن و از روزمره هاشون هم می نویسن، معتقدن مادرشوهر/زنشون خیلی بده و یه عفریته ی واقعیه و کلا همه اش داره اذیتشون می کنه و اینا. بعد با خودم فکر این آدما با خودشون فکر نمی کنن همچین موجود وحشتناک دهشتناک نفرت انگیز خونخواری (!!!) چطور همچین پسر گل و بلبلی تربیت کرده که این افراد معتقدن ما با خود همسرمون هیچ مشکلی نداریم، فقط با خانواده اش مشکل داریم؟!! مگه میشه همچین چیزی؟!

من خودم تصورم اینه ی که از مثلا خواهرشوهر/مادرشوهرش (برع شم برای آقایون هست دیگه) میناله، دقیقا همون یه که بعدا کاری می کنه که زن برادر/عروسش هم ازش بنالن! در واقع به نظرم آدما دارن تو اطرافیانشون خودشونو می بینن، نه چیز دیگه ای.مثلا میگم، می بینی یکی تو وبلاگش ناراحته که واسه من فلان روز کادو ن یدن و کم یدن و فلانی فقط نمی دونم 100 تومن داده بود واسه من چیزی یده بود که اونم بنجل بود و اینا و معتقد هم هست که بهش بی احترامی شده. بعد خب از اون ور که نگاه می کنی وقتی ی کادوی شما رو می بینه و میگه کم بود و بنجل بود و اینا (و به گوش شما می رسه) خب به شما بی احترامی کرده دیگه! پس یه جوری در و تخته با هم جورن دیگه. غرغر نداره که .

نمی دونم تونستم اون چیزی رو که می خواستم بگم یا نه. اگه فهمیدین که هیچی. اگر هم نفهمیدین، اونایی که فهمیدن لطفا واسه اونایی که نفهمیدن توضیح بدن* .

--

* این قسمت برگرفته از جوکی بود که نمی دونم شنیدین یا نه. میگن طرف میره یه جا سخنرانی میگه میدونین میخوام امروز چی بگم؟ همه میگن بله بله. میگه خب اگه می دونین که دیگه نمیگم. میره. دوباره میرن میارنش، میگه میدونین امروز چی می خوام بگم؟ همه میگن نه. میگه خب اگه کلا نمی دونین چی می خوام بگم که چرا اومدین تو جلسه؟ دوباره میره. دوباره میرن میارنش، میگه می دونین امروز چی می خوام بگم؟ یه عده میگن آره، یه عده میگن نه. میگه خب پس اونایی که میدونن واسه اونایی که نمی دونن تعریف کنن .

حالا شمام خودتون واسه همدیگه توضیح بدین دیگه. میدونم که اکثریت فهمیدن حرفم چیه .

--

در راستای همون سه چهار مورد بالاتر (همون اصل ماجرا که اول گفتم!!)، همسر میگه مامان علی رفته خونه ی دختره و گفته قبل از خواستگاری می خوام صحبت کنم و خودم بیام خونه تون. اونا هم قبول . چون خیلی مخالفه مامان علی و قصدش اینه که انقدر کشش بده که از سر پسرش بیفته، رفته اونجا و گفته ما پول و مهریه و هیچی نمیدیم ها. اونام گفتن قبول.

حالا میگن طرف یه مشکلی داره که هیچی هم نمی خواد دیگه.

به همسر میگم ببین طرف مهریه بگیره، میگن مگه معامله است، نگیره، میگن حتما یه مشکلی داره. خب الان مردم چیکار کنن؟!!

چرا واقعا این جوریه خب؟! به نظر شما هم دختری که مهریه نمی گیره مشکلی داره؟!

--

چقدر این پست نظرسنجی داشت توش !







منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/14/post-180/




ذوق!

درخواست حذف اطلاعات


خب الان دیگه به حدی رسیده ام که بتونم یه خط تو رزومه ام اضافه کنم:

persian sign language: basic knowledge

. تازه شروع آخه. ولی خب خیلی شیرینه. خیلی حس خوبیه یاد گرفتن یه زبون جدید، مخصوصا زبونی که باعث میشه آدم از قسمت هایی از مغزش استفاده کنه که در ح عادی برای حرف زدنش استفاده نمی کنه. هماهنگ حرکت های دست ها با هم و به سرعت واقعا خیلی سخت تر از اونیه که به نظر می رسه. اگه شک دارین، امتحان کنین. حتی آهنگ های خیلی آرومی که فرزانه بدری اجرا می کنه رو هم همه جاشو من نمی تونم به آهنگ برسونم خودمو. واقعا زبون سختیه ها، ولی قشنگه .

--

نرم افزاری که دارم فقط کلمه ها رو جدا جدا داره. قابلیت جمله سازی نداره. یعنی باید خودم برای ساختن یه جمله سعی کنم کلمه هاشو تک تک پیدا کنم و جمله رو بسازم. آ ش هم که هیچ نیست تصحیحم کنه! همه چی تو نرم افزاره قاطیه. مثلا نوشته افعال، بعد می ری توش می بینی کلی صفت هم اون تو هستن! یا مثلا نوشته مکان ها، میری توش یه عالمه چیزمیز دیگه هم هست. ترتیبش هم که به ترتیب حروف الفبا نیست!! کلا باید یه دور همه ی نرم افزارو زیر و رو کنی تا حداقل همه ی واژه ها یه بار به چشمت خورده باشن و خودت یه دید کلی ای داشته باشی که کدومو کجا دیدی. 4000 تا کلمه است که البته خیلی هاش تکرارین حرکتاشون دیگه. مثلا ممنون و تشکر و اینا خب یکیه حرکتشون دیگه. اما خب بازم خیلی زیاده. تازه آ ش هم خیلی کلمه ها توش نیستن. مثلا من هنوز نتونستم "مثلا،مانند" رو توش پیدا کنم. نصف شعرا رو نمی تونم اجرا کنم خب .

--

یه چیز دیگه هم که من این وسط متوجه شدم (البته نمی دونم درسته یا نه) اینه که هر کلمه ای رو میشه هم به صورت یه کلمه ی واحد که براش حرکت هست اجرا کرد و هم به صورت ترکیب حروفش. آخه برای همه ی کلمه های دنیا که حرکت نساختن که. باید یه راهی باشه که بشه باهاش کلمه ساخت. از اون گذشته، مثلا برای یه کلمه هایی مثل پا، من دیدم که تو نرم افزاره طرف به پاش اشاره می کنه. اما اون خانومه که تو تلویزیون یه مدتی اجرا می کرد این ترجمه های ناشنواها رو، فقط نیم تنه ی بالاشو ما می دیدیم و من فکر نمی کنم این جوری باشه که این کار قابلیت طرفو برای نشون دادن یه سری کلمه ها کم کرده باشه. یعنی مثلا یه سری کلمه ها رو نتونه اصلا نشون بده. کلا به نظرم این ورژنی که آدم با نرم افزار و اینا بخواد یاد بگیره، خیلی نسخه ی پیش پا افتاده ایه! اصلش فکر کنم همونه که با حروف بتونی کار کنی .

اگه ی اطلاعی داره، ما رو هم در جریان بذاره. اگر هم ی این زبونو بلده لطفا بیشتر منو در جریان بذاره، سوال زیاد دارم!





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/14/post-179/خرذوق-




اتفاقات این چند وقت

درخواست حذف اطلاعات

خب وقتی بعد از مدت ها مینویسم مجبورم خیلی چیزا رو خلاصه بگم دیگه!

چند وقت پیش رفته یودیم یکی از پاساژای شهرمون که یه فود کورت داشت، یه چیزی بخوریم و بریم. ما غذامون تموم شده بود که یهویی صدای آژیر خطر اومد. همه برگشتن به دور و برشون نگاه که الان این واقعا آژیر خطره؟ همون موقع اول به صورت اتوماتیک و از قبل ضبط شده و یعد به صورت شخصی یه نفر اعلام کرد که لطفا هرچه سریع تر محل رو "با آرامش" ترک کنین. آقایی هم که به صورت یه شخص اعلام کرد اینو اضافه کرد که به دلیل یه نقص فنی همه باید در اسرع وقت محلو ترک کنن. ما که خدا رو شکر غذامونو خورده بودیم ولی خب یه عده طفلکی ها تازه غذاشونو گرفته بودن. خلاصه، مردم فوج فوج می رفتن سمت درها دیگه. البته واقعا در آرامش. از جلوی مغازه ها که رد می شدیم اکثرا یا بسته بودن یا داشتن می بستن. من نمی دونم چطوری به اون سرعت تونسته بودن مشتری ها رو بیرون کنن . خلاصه، هنوز ما جلوی در بودیم و داشتیم می رفتیم بیرون که دوباره پیج مشکل برطرف شده، دیگه لازم نیست محل رو ترک کنین ! فقط فکر کنم بیچاره اونایی که غذاشون کوفتشون شد و رفتن ظرفاشونو گذاشتن قاطی ظرف کثیفا .

--

برای روز استراتژی رفتیم جئوکشینگ (geocashing). خدا رو شکر که با پول شرکت بود رفته بودیم، وگرنه تا شیش ماه من هی می گفتم حیف پولمون بس که مز ف بود!! واقعا قویا بهتون توصیه می کنم هیچ وقت تجربه اش نکنین! یه اپلیکیشن بود می کردی (فکر کنم دو سه تا از بچه هامون کرده بودن. من سرچ واسه یه نفرش نوشته بود از 29 یورو اینا). بعد می رفتی تو محل های خاصی می گشتی. ما مسیری رو انتخاب کرده بودیم که جنگل مانند بود. یعنی از قبل مشخص کرده بودیم فکر کنم که محدوده ی بازیمون این جاست. بعد مثلا نزدیک محل گنج(!!) که می شدی می گفت مثلا 500 متر دیگه مونده، 100 متر دیگه مونده. بعد خیلی که نزدیک می شدی یه کمی سرنخ میداد که دنبال فلان چیز بگردین. بعد مثلا یه سری علائمی روی درخت ها پیدا می کردی که با یه چیزی شبیه پونز چسبونده بودن به درخت. خلاصه، برای ما کلا باید تو مسیر 4 تا گنج می بود که ما یکیشو پیدا کردیم! یکیشم که خودش تو سایتش نوشته بود گم شده (!!). کلا هر گنجی رو نوشته بود آ ین بار تو چه تاریخی پیدا شده. واسه این یکی مال مدت ها پیش بود و نوشته بود بعد از اون دیگه رویت نشده!! خلاصه اینم از گنج پیدا مون. خیلی بازی بیخودی بود واقعا! آخه شما فکر کنین تو جنگل دنبال یه قطعه ی مثلا 2 سانت در 1 سانت می گردین که ممکنه هر جایی باشه. رو زمین، لای درختا یا هر جای دیگه!!

از اونجا ناهار رفتیم یه رستورانی که از قبل ربه کا بهمون لینکشو داده بود و میز هم برامون رزرو کرده بود. من ناهار ماهی خوردم. یه سری ها املت خوردن ولی خب قیمتش یکی بود. نمی دونم چرا! واقعا اولین جایی بود که می دیدم املتش قیمتش با غذای اصلیش یکیه، تازه از بعضی غذاهاش بیشتر هم بود قیمت املتش. ولی املت بودها! من نمی دونم بچه ها چطوری اونو خوردن. یه عالمه سیب زمینی و ت و پرت کنارش بود.

غذاش و رستورانش خوب بود، ولی انقدر زنبور داشت که آدم اصلا نمی تونست تو آرامش غذاشو بخوره! از اونجا برگشتیم شرکت و به استراتژی های شرکتمون پرداختیم!

استراتژی پلنمون هم این طوری بود که اولش توماس یه توضیح اولیه داد. بعد گفت خب حالا سه چهار گروه می شین، هر گروهی برای خودش بحث می کنه و هدف های 6 ماه تا 1.5 سال آینده رو می نویسه. بعد از نیم ساعت دوباره همه جمع شدیم و هر گروهی ایده هاشو خوند و صحبت کردیم در موردش. بعدش گفت دوباره حالا بر اساس صحبت هایی که شد دوباره هر گروهی بین خودش بحث کنه و دقیق تر برنامه ریزی کنه و دقیق تاریخ بده و بگه کدوم اه کوتاه مدت ترن، کدوما طولانی ترن و اینا. خلاصه یه بار دیگه همین کارو کردیم و نتیجه ها رو دوباره به بحث گذاشتیم. در نهایت هم امروز، یعنی دوشنبه نتیجه ی کل استراتژی پلن رو توماس سعی کرده بود خلاصه کنه و دوباره در موردش بحث کردیم.

--

تو بحث استراتژی پلن مونی (که 5 ساله اینجا کار می کنه) میگه هر سال ما میایم همینا رو می گیم، هر سال هم این هدفا باز اینجان . البته این وما معنی بد نداره ها. آخه یه چیزایی مثل بهبود سیستم در زمینه ی فلان خب طبیعیه که همیشه باشن دیگه .

--

تو راه جنگل گردی آوایس یه چوب دستش گرفته بود همین طوری تو مسیر می زد به بوته ها و اینا. آ ش ربه کا عصبانی شد، برگشت بهش گفت آوایس اینا موجود زنده ان. چرا این کارو می کنی؟ میگه دارم بهشون سلام می کنم!

--

رفته بودیم رستوران. خیلی زنبور داشت. ربه کا داشت با یه زنبوری کلنجار می رفت. آوایس اومد مس ه اش کنه، گفت ربه کا زنبور موجود زنده است. گفت آره، دارم سعی می کنم نجاتش بدم. زنبوره افتاده بود تو شیشه ی کولای خالی ربه کا.

--

همه ی برنامه ریزی رو ربه کا کرده بود. برگشتنی تو یه ایستگاه قطار پیاده شدیم که برگردیم شرکت. بچه ها داشتن صحبت می که از کدوم ور نزدیک تره. ربه کا گفت از این ور بیاین و رفت و یه سری ها هم که داشتن با هم و با ربه کا صحبت می رفتن. ما هنوز تازه پیاده شده بودیم. فلوریان گفت از این ور نزدیک تره، اما از این ور بریم (همون وری که ربه کا رفت). خیلی از این کارش خوشم اومد. البته من الان نتونستم موقعیت رو درست براتون ترسیم کنم. واقعا امکانش نبود با نوشتن. اما شرایط دقیقا طوری بود که نشون میداد چقدر فلوریان (یا شاید خیلی های دیگه) خوب یاد گرفته که وقتی قبول می کنی دیگه ای ی گروه رو به عهده بگیره باید ازش اطاعت کنی، حتی وقتی میدونی تو راه حل بهتری بلدی. اون لحظه اصلا کاری نداشت که فلوریان به ربه کا که شاید مثلا 10 قدم جلوتر بود بگه ربه کا از این ور نزدیک تره و اصرار کنه روی حرفش. ولی اصلا این کارو نکرد.

--

یه مار داشتیم دیگه. یادتونه که؟ حالا یه مار دیگه هم اومده تو شرکت. معمولا بچه ها تو جاهایی مثل اسلک (slack) برای اختصار اسمشون می نویسن مار ک (فقط حرف اول فامیلیشونو می نویسن). اون روز مار این یکی مار و تو اسلک معرفی کرد و گفت برای یه مدت کوتاهی مار میاد که کمکمون کنه تو بعضی زمینه ها. ربه کا جواب داده، وای خدای من دقیقا یه مار ک ی دیگه؟ آخه فامیلی اونم با ک شروع می شه!! الان شرکت دو تا مار ک داره!

--

مار یه فریلنسره در واقع که برای دو سه ماه پیش ماست تا یه سری از کارهای آی تی رو انجام بده و بچه ها رو راهنمایی کنه. چون یه سری سیستم ها رو می خوان عوض کنن انگاری. اون روز سر ناهار مار میگه شرکتتون برای من خیلی جالبه.من وقتی ع اعضای شرکتو دیدم برام جالب بود. تعداد خانوماش زیاد بود و این برام خیلی جالب بود. اکثر شرکت ها بیشتر کارمنداشون آقان و اون تعداد خانومی هم که هستن تو کارهای مدیریتی و منابع انسانی و این جور چیزان. اما اینجا این طوری نبود. خانوم زیاد داره، اونم تو بخش اصلی کار و توسعه ی نرم افزار و در واقع آقایون هستن که تو حاشیه ان و کار اصلی رو انجام نمیدن (درست هم میگه. بیشتر آقایونی که تمام وقت کار می کنن، تو بخش آی تی شرکتن).

--

آ هفته ی قبل، یکشنبه رفتیم خونه ی ریحانه خانوم اینا . شنبه عصری زنگ زدم به ریحانه خانوم. گفتم فردا هستین که ما بیایم؟ همون جمله ی همیشگیشو تکرار کرد. آره، اتفاقا آش گندمم گذاشتم .... . تا اینو گفت ترکیدم از خنده. واقعا یادش بخیر. هر وقت زنگ می زدیم دقیقا با همین جمله مواجه می شدیم.

رفتیم خونه شون و طبیعتا یه عالمه آدم دیگه هم بودن دیگه. ریحانه خانوم اینا که تک خوری از گلوشون پایین نمیره. خانوم آقا سیامک و یکی دیگه از دوستامون که اونا هم از اون شهر رفته بودن (و آقاهه اتفاقی اون روز واسه کاری تو شهر قبلیمون بود) و یه دوست دیگه مون که تو اسباب کشی بهمون کمک کرد هم اونجا بودن. پسرمونم که به ده دقیقه نکشید دوست شد (در واقع یادش اومد) بچه های ریحانه خانوم و دیگه رفت پی بازیش. ما هم یه چند ساعتی رو خوش گذروندیم و بی خیال پسرمون داشتیم لذت می بردیم از بودن با دوستامون .

--

ریحانه خانوم داشت آش هایی که پخته بودو تقسیم می کرد که همسرش ببره واسه همسایه ها. داشت می گفت این واسه طلا خانم. گفتم طلا خانوم کیه؟ ایرانیه؟ گفت آره دیگه. عروس فلانی (همون خانومه که پسرش خیلی حقوق می گرفت ). گفتم آها. خودشونم تو همین ساختمونن که. گفت نه. اونا یه ساختمون دیگه ان. گفتم آها. فکر با اونا هم رفت و آمد دارین. چون اون دفعه دعوتش کرده بودی. همین طور که داشت روی آ و تزیین می کرد با ح همچین تاسف باری گفت دعوتش که نکرده بودم ... . من دیگه ادامه ندادم که بحث زنکی نشه ولی برام خیلی جالب بود. آخه اون دفعه که اون خانومو تو خونه اش دیدم خیلی تعجب . از نظر اخلاقی نسبت به جمع خیلی وصله ی ناجور بود. بعدها هم همیشه برام سوال بود چرا ریحانه خانوم این شخصو دعوت کرده بود، در حالی که ای دیگه ای که دعوت کرده بود اصلا تو فاز اون مدل حرف ها نبودن. که حالا خودش گفت اصلا دعوتش نکرده بوده. احتمالا مثلا دیده طرفو جایی و گفته بیا و اونم اومده. آخه اون دفعه دفعه ای بود که دیگ شله داشت.

ریحانه خانوم تو صحبت های دیگه ایش لا به لای حرفاش می گفت اگه تو این ساختمون بود که همیشه دعوا داشتیم. حالا تازه فامیلم در اومدیم. میگم چی کاره ته مگه؟ یه نسبتی گفت تو مایه های اینکه دختر ی مامانم دختر خواهر طرفو واسه پسرش گرفته. یا یه همچین چیزی. انقدر خنده ام گرفته بود که نگو. من اصلا نمی دونم دختر ی مامانم کی هست و کجا هست که بدونم عروسش کیه و دومادش کیه و چی کاره است ولی ریحانه خانوم اینا خیلی آدما رو این طوری با خودشون فامیل می دونن . حتی ما هم فامیلشونیم!! البته با یه نسبتی به مراتب دورتر از این خانومه!!! ولی ریحانه خانوم گاهی وقتا می خنده میگه تو قوم شوهری ها .

--

تا همین امروز هنوز داشتم از آش های ریحانه خانوم می بردم سر کار. خدا خیرش بده واقعا. یه هفته ما رو کرد .

--

این هفته همسر شنبه رفت. منم یکشنبه رو بیکار بودم. تو اینترنت سرچ ، دیدم عصرش یه میتینگ هست تو یه کافه ای. رفتم اونجا. تو سایت meetup اگه نگاه کنین، واسه هر شهری میتینگ هایی که هست رو نوشته. منم دیدم این میتینگه انگلیسیه و بد نیست. رفتم. بیشتر هدفشون همین آشنایی با فرهنگ های مختلف و ایناست دیگه.

رفتم ولی اصلا خوشم نیومد. به همون دلیل که من اصلا آدم برون گرایی نیستم. من واقعا نمی تونم اجتماعی باشم. باید دوستامو خودم انتخاب کنم و روابط عمیقی شکل بدم با آدمای اندک. اصلا نمی تونم با ایی که اولین باره می بینمشون گرم بگیرم و بشینم از هر دری صحبت کنم. کلا هم صحبتاشون برام خیلی بار بود. اخه انگاری جو یه جوری بود که هیچ نمی خواست از خودش اطلاعاتی بده (از طرفی هم خب حق داشتن، چون ی ی رو نمی شناسه). بعد خب آدم تا از طرف مقابل اطلاعاتی نداشته باشه نمی تونه حرف مشترکی پیدا کنه خب. این بود که حرف ها خیلی پراکنده بود. یعنی مثلا یه نفر ژاپنی بود، خب دو دقیقه راجع به فرهنگ ژاپنی بحث می شد. بعد موضوع کلا می شد یه چیز دیگه!

از نظر سن و سال و شرایط هم که هیچ کدوم به هم نمی خوردن. مثلا یه خانومی 61 سالش بود، یکی یه دختری بود که درسشو تازه تموم کرده بود و دنبال کار می گشت! یه خانومی باردار بود. یه سری ها مجرد بودن. خلاصه، من زیاد نموندم. پسرمون هم خیلی آروم نبود دیگه. دوست داشت شلوغ کنه. منم نمیتونستم همه اش دنبالش بدوم. یه 40 دقیقه اینا اونجا بودم و بعد برگشتم.

تو همون مدت ولی یه چیز جالب شنیدم. اون خانومی که باردار بود آلمانی بود. داشت با یه ژاپنی حرف می زد. من همه ی حرفاشو نشنیدم. از اونجایی که من اونجا بودم این طور برداشت که یه مدت با ژاپنی ها کار کرده. داشت می گفت به من گفته بودن یه سری محاسباتو انجام بدم. منم انجام دادم. بعد بهشون دادم و گفتم این نتایج. گفتن باشه. ما از فردا اینو اعمال می کنیم. گفتم چی؟ محاسبات منو؟ گفتن آره دیگه! گفتم اکی، باشه. امیدوارم چیزی غلط نباشه توش. بعد ادامه داد آخه تو فرهنگ آلمانی اصلا این نیست. تو یه چیزی رو محاسبه کنی، چندین بار تست میشه، بعد اع می کنن. ولی شما مستقیم روی درست محاسبه طرف حساب می کنین.

--

تو اون جمع 3 4 نفر ژاپنی بودن. پسرمون با یکیشون خیلی جور شده بود. همون دختری که تازه درسشو تموم کرده بود و دنبال کار می گشت. پسرمون دستشو گرفته بود، می بردش توی کافه (ما بیرونش نشسته بودیم)، دور می زدن با هم!! برگشتنی هم پسرمون با بچه های توی قطار بای بای می کرد و به مردم لبخند می زد و سیگنالای خوب می داد. فکر کنم تاثیر اون خانم ژاپنیه بود. اولین باری بود همچین چیزی ازش می دیدم. حتی همون موقع که دست اون دختره رو گرفت هم برام خیلی عجیب بود. هیچ وقت پسر ما این کارو نمی کنه که مثلا دست منو ول کنه، بره دست یه غریبه رو بگیره. نمی دونم چی تو اون خانومه دیده بود. ولی فکر کنم فهمیده بود اینم شرقیه .

بعضی ها دیگه دیر اومدن و من اصلا وقت نشد باهاشون هیچ صحبتی م. اما فکر می کنم اگر دفعه ی دیگه بخوام برم باید مثلا یه ساعت دیرتر برم. آخه من خیلی زود رفته بودم.

--

امروز پسرمون نونشو گرفته جلوی سگش، میگه هاپو غذا خورد. این اولین جمله ی سه کلمه ایش بود .

--

اسم پسرمونو واسه یه کلاس ورزش نوشتم. از ی  هفتهی دیگه (14 سپتامبر)، هر به مدت یک ساعت ایشون میرن ورزش می کنن. منم میرم کنارشون می شینم، نگاهشون می کنم .

--

اسم خودمم امروز رفتم که واسه کلاس رانندگی بنویسم. ی هفته ی پیش رفتم واسه تبدیل گواهی نامه و مدارکمو دادم. آقاهه گفت 4 هفته تقریبا طول می کشه تا کارات انجام بشه. ما مدارکو می فرستیم واسه آموزشگاهت مستقیم. گفتم باشه. امروز رفتم واسه ثبت نام. خانومه گفت 4 تا 8 هفته طول می کشه تا بیاد مدارکت. یه چیزی هم از tuev پست میشه برات. هر وقت اونو دریافت کردی، از اون روز می تونی برای امتحان تئوری اقدام کنی. حالا الان دارم می خونم واسه امتحان تئوریش.

از خانومه پرسیدم، سی دی سوالای تئوریش 50 یورو بود. حالا فعلا که دارم با همین آپشن های رایگان آنلاین پیش میرم. تا ببینم چی میشه. احتمالا باید سی و ب م در نهایت.

--

ارائه ی تزمو اماده و واسه ی م فرستادم. کلا من 15 دقیقه وقت دارم حرف بزنم! آخه خ ش کار 4 5 سالو چطور طرف تو 15 دقیقه ارائه بده؟!! نتیجه اینکه این طور که م ازم خواست، من 11 تا اسلاید آماده که طبیعتا 4 تا جمله از تزو در بر می گیره!! دیگه خدا به خیر کنه. البته هنوز تا دفاعم خیلی مونده، ولی خب باید کم کم آماده بشم دیگه.

--

قراره قبلش هم یه ارائه ی تمرینی تو شرکت بدم. اون روز داشتم از بوریس راجع به اونا می پرسیدم (بوریس تو شهر دوم من درس خونده، یعنی اونجا که من درس میدادم و واسه همین منو میشناسه). اونم گفت من خوشحال میشم اگه برام ارائه بدی. یه خلاصه از تزتو برام بفرست که بدونم چی به چیه. بعد اگه دوست داشتی واسه من ارائه بده تا اشکالاتو بگم و بتونی آماده بشی. فلوریان هم که شنید، گفت منم شرکت می کنم تو ارائه ات. بقیه هم اعلام آمادگی .

بوریس داشت برام می گفت که تو ما همیشه بچه ها اول یه ارائه ی تمرینی میدادن بین دانشجوهای ا وبچه ها خوب طرفو گریل می (منظورش این بود که سوال پیچ می ). اینو که گفت بقیه ی بچه ها که شنیدن خندیدن. وقتی بوریس گفت بیا اینجا ارائه بده، ما اشکالاتو بهت می گیم، ربه کا گفت ولی ما گریلت نمی کنیم. خی راحت باشه . حالا قراره برم منو بپزن حس !!

--

موقع تولدم همسر خیلی سرش شلوغ بود، اون روز گفت تا هفته ی بعد کادوتو بهت میدم. باید درستش کنم. کادوت درست کردینه، ببخشید وقت ن و اینا ولی قول می دیم وقتی ببینیش، سو رایز شی. حالا هنوز که اون یه هفته نگذشته ولی خ ش تا حالا شده بود "منتظر" یه سو رایز باشین؟ این خودش الان یه سو رایز بزرگ نیست؟

--

اون روز به همسر گفتم بریم ال یه کافه بخوریم. رفتیم و اومدیم یه 40 یورویی پیاده شدیم! من نمی دونم چه جوریه هر وقت من پیشنهاد میدم بریم یه قهوه بخوریم، ا ش به شام و کیک و قهوه و همه چی با هم ختم میشه! چرا خب؟

--

آخیش! یه کم ذهنم خالی شد. چقدر چیز میز بود که نگفته بودم!! هنوزم اگه چیزی به ذهنتون می رسه بگین!





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/13/post-177/




آلمانی/خارجی

درخواست حذف اطلاعات


اول این ویدیو رو ببینید: https://www.dw.com/fa-ir/germany/av-45292644


یکی از دوستان تو کامنت ها این ویدیو رو فرستادن و گفتن من نظرمو بگم در موردش. منم زیر همون کامنت البته جواب کوتاهی بهشون دادم و گفتم که شاید من اگر بخوام بنویسم به عنوان یه خارجی بنویسم و اصلا درست نباشه گفته هام وقتی هیچ آلمانی ای نیست که بخواد جواب بده.

اما به هر حال من تجربه ها و دیده های خودمو می نویسم. سعی می کنم از هر دو طرف به قضیه نگاه کنم.

اول از همه هم اینو بگم که این پست چون تجربیات پراکنده ای رو در بر می گیره بسیار پراکنده خواهد بود. لطفا خودتون تو ذهنتون جمع بندی کنین!

--

خب اولین سوالی که مطرح میشه اینه که اصلا نژادپرستی چیه؟ همه مون می دونیم که حداقل با تعاریف امروز خیلی نمیشه براش تعریف دقیقی مشخص کرد. مثلا تکلیف بچه هایی که پدر و مادرشون یکیشون آلمانیه، چیه؟ اینا آلمانین؟ نیستن؟ تکلیف بچه هایی که با پدر و مادر خارجی تو آلمان به دنیا اومدن چیه؟ اونا هم غیرآلمانین؟ تکلیف اونایی که دو نسل بالاترشون هم غیرآلمانین همه، اما همه شون متولد آلمانن چیه؟! کی آلمانیه و کی نیست؟! ی که به عمرش مثلا ایران رو ندیده و فارسی هم حرف نمی زنه و کلا تو فرهنگ آلمانی بزرگ شده چیه؟ و برع ، اونی که سه نسل قبل ترش از ترکیه اومدن اینجا و الان اینجا زبون اولش ترکیه و تمام دوستاش هم ترکن (به خاطر علاقه ی ترک ها به داشتن کامیونیتی) چیه؟ الان کی آلمانیه و کی نیست؟

می بینین که جواب دادن به این سوالا واقعا آسون نیست. بنابراین، شفاف سازی اینکه چه حرف هایی نژادپرستانه حساب بشه و چه حرف هایی نه هم آسون نخواهد بود.

مثلا من و همسر بعد از بحث همین ویدیو راجع به این صحبت کردیم که حق شهروندی به ی اعطا میشه. یادمه همین چند وقت پیش یکی از کشورای اروپا بود (فکر می کنم فرانسه) که این ایده رو داده بود (حالا نمی دونم اجرا میشه یا فقط در حد طرح و ایده بود) که اگر ی رفتار مجرمانه ای نشون داد (مثل تروریستی) شهروندی اعطا شده به طرف رو پس می گیریم. خب الان سوال اینه که بالا ه شما وقتی شهروندی یه کشورو به ی میدین قبول دارین که اون الان مثلا آلمانی شده یا نه؟ اگر قبول دارین معنی پس گرفتن شهروندی چیه؟ مثلا اگر یه آلمانی تروریست باشه که شهرون از اول مال خودش بوده، چرا شهروندی اون پس گرفته نمیشه؟ (حالا فرض کنین این قانون بیاد تو آلمان مطرح بشه. چون بحث کلا در مورد آلمانه، من همه رو با آلمان مثال می زنم.). آیا وقتی شهروندی طرف رو قبول کردین، مگر نه اینه که قبول کردین اون هم در مقابل قانون با سایر آلمانی ها یکیه؟ پس این خودش نقض غرضه دیگه. یعنی عملا شما قبول نکردین که قوانین آلمانی ها به این شخص اعمال میشه. یعنی در واقع اون چیزی هم که به طرف به اسم شهروندی دادین، عملا فرق میکنه با شهروندی ای که یه آلمانی داره و برای این فرد قوانین سخت گیرانه تری وجود داره.

البته دقت کنین که این مثالی که زدم بر مبنای یه فرض بودها. خواستم فقط از جنبه ی دیگه ای به قضیه نگاه کنین.

از اون طرف که نگاه می کنین، خب آلمانی ها از خارجی ها خوششون نمیاد، چون مثلا معتقدن اینا باعث هرج و مرج میشن و قانون شکنی و اینا. که خب تا یه حدی حق دارن. درسته نمیشه همه رو با یه چوب روند. اما خب متاسفانه متاسفانه متاسفانه خیلی از خارجی ها واقعا قانون گریزی تو خونشونه انگاری. دیگه عادت به روش های کشور خودشون و امید به عوض ش واقعا امید بیهوده ایه. وقتی من می بینم و میشناسم ی که برای پست داک میاد اینجا، اما خودش میگه من رشوه دادم به اون شرکت بنگاهی که خونه رو بده به من، خب الان شما امید دارین که این آدم درست بشه؟ واقعیتش من شخصا خیلی امیدوار نیستم. وقتی ی حدود صد کیلومتر رو به صورت غیرقانونی سوار قطار میشه تا بیاد یه شهر دیگه واسه جلسه ی تفسیر قرآن، شما چقدر به درست شدن این آدم امیدوارین؟ وقتی همون شخص با کار سیاه داره زندگی می کنه، چی میتونه بگه آدم؟ به آلمانی ها بگه نه شما دروغ میگین، خارجی ها همه خوبن؟!

مثلا همین آوایس ما، نمی دونم چرا قانون شکنی های خودش و فرهنگ های غلط خودشون رو این قدر با افتخار تعریف می کنه و می خنده. مثلا خودش میگه من تو پا تان گواهی نامه نداشتم و تو همه ی کشورم رانندگی . هر جا هم پلیس نگهت میداره، تو پا تان لازم نیست حتی تو صورت طرف نگاه کنی، فقط یه چیزی در حد ۵ یورو دستت می گیری، دستتو از شیشه میاری بیرون. پلیس می گیره و رد می شی! خب من نمی گم اینا نیست یا پنهانش کنیم، اما تعریف افتخارآمیز رشوه دادن و اینا رو من نمی تونم درک کنم. و راستش خیلی هم خوش بین نیستم که یه شخصیت این چنینی (حالا الان کلی صحبت می کنم، نه راجع به این شخص خاص) همه ی رفتارهای غلطش رو کنار بذاره و یه شبه بشه آدم خوب. حالا ممکنه بگین خب حالا این یه رفتار بدو داشته. ولی آوایس فکر می کنم به طور متوسط تو هر بار ناهاری که با همیم و صحبت می کنیم، حداقل یکی دو مورد از قانون شکنی های خودش تعریف می کنه. یعنی بحث یکی و دو تا نیست. واقعا یه عده داشتن این طوری تو کشورشون زندگی می . خب عوض این آدما واقعا سخته دیگه. حالا گیرم که اینجا ا هم بگیرن.

دیگه بگم خدمتتون که مثلا یه رستوران دار ایرانی می شناسم که از ت وام گرفته، بعد همه ی پولو فرستاده ایران به نحوی. اینجا هم به ت اعلام ورش تگی کرده و رستورانشم جمع کرده و اون وامم که پس نداده دیگه. عملا کلی پول از ت گرفته و داره عشق و حال می کنه و تو ایران واسه خودش سرمایه گذاری می کنه!

یه رستوران دیگه هست اینجا که بهتون گفتم فقط پول نقد قبول می کنه و رسید هم نمیده!! ما دو سه بار رفتیم. من هر دفعه یادم میره هی که اصلا رسید نمی داد. ولی دیگه از آ ین بار سعی یادم بمونه که اونجا نرم. خب آدم با دیدن اینا چی بگه؟

هر مغازه ای/تعمیرگاهی چیزی که باشه که عرب باشه یا ایرانی یا ترک و اینا، معمولا این آپشنو داره که بهت رسید نده و ارزون تر حساب کنه! در واقع به جای اینکه بیشتر پول بگیره و مالیاتشم بده به ت، ترجیح میده کل پولو بذاره تو جیب خودش و به ت هم درآمد کمتری اعلام کنه و به این ترتیب مالیات کمتری هم بده.

از مثال های دیگه بگم بهتون اکثر پناهنده های ایرانی. اکثر ایرانی ها اصلا دلیل واقعی ای برای پناهندگی ندارن. میان میگن ما ی شدیم و جونمون تو ایران در خطره و یه سری مدرک جعلی درست می کنن و پناهندگی می گیرن.

من الان اگه بخوام تک تک مشاهداتمو از تقلب های ایرانی ها یا به طور کل خارجی ها بگم، تا صبح هم بنویسم تموم نمیشه. فقط می خوام بگم از این نمونه ها بسیاره. حالا خودتونو بذارین جای یه آلمانی مقرراتی و قانونمندی که عادت داره به پیرو قانون بودن. خب حق نمی دین بهشون؟ حق ندارن بگن ما نمی خوایم خارجی ها رو؟

حالا از یه طرف دیگه که نگاه کنین، این سوال پیش میاد که خب چی میشه که این طوری میشه؟ چرا یه نفر سی سال زندگی می کنه تو آلمان بدون اینکه چیزای خوب فرهنگ آلمانی رو یاد بگیره؟ یا مثل چرا یه نفر اینجا متولد میشه ولی هیچ وقت فرهنگ آلمانی رو یاد نمی گیره؟ آیا این طوری نیست که آلمانی ها این قدر دارن به اینا میگن خارجی خارجی که اینا اصلا علاقه ای ندارن با آلمانی ها قاطی بشن؟ یعنی نمیشه گفت به نحوی از خود روندن خود آلمانی ها باعث شده که خارجی ها هیچ وقت اینتگره نشن تو آلمانی ها؟ مگه همین آلمانی ها نیستن که تو مدرسه بچه ای که موهاش مشکیه رو مس ه می کنن؟ پس اون قدری هم که ادعا می کنن فرهنگ غنی ای یاد بچه هاشون نمی دن که بچه هاشون خارجی ها رو مس ه می کنن. درسته بچه ها خیلی وقتا رفتارهای نادرستی دارن که بعدا کم کم درست میشه و به اشتباهشون پی می برن. اما وقتی هر خارجی ای رو می بینین نگرانه واسه بچه اش که تو مدرسه مس ه نشه، دیگه نمیشه گفت خب حالا تک و توک این کارو می کنن. یا مثلا وقتی معلم یونانی ما می گفت معلم بچه مون می گفت درس بچه تون خوب نیست و نباید بره دبیرستان (باید بره یه جایی تو مایه های هنرستان مثلا) و ما با اصرار و تاکید اینکه چرا بچه مون می تونه، اجازه ی بچه رو گرفتیم که بره دبیرستان. در حالی که بعدا متوجه شدیم مشکل طرف فقط با خارجی بودن ما بوده، خب نمیشه تقصیر آلمانی ها رو هم انکار کرد. شما فکر کنین جامعه ای که مدام خارجی ها رو به حاشیه می رونه و حتی مثل این مورد آ از رفتن به دبیرستان منع می کنه. خب نتیجه اش چی میشه؟ فرض کنین این پدر و مادر پیگیری نکرده بودن و میگفتن باشه. حق با شماست. نتیجه اش این میشد که بعدا اون بچه نمی تونست یه سری مشاغل سطح بالا رو به دست بیاره (البته این جوری هم نیست که کلا دیگه تا ابد ناممکن باشه، اما خب کار بچه رو خیلی سخت میکنه، مثلا عملا اون بچه نمی تونه پزشک بشه). و بعد نتیجه ی بعدی این بود که این افراد به مشاغلی مثل کارگری و اینا می پرداختن و خب طبیعیه که تو سطوح پایین تر جامعه همیشه جرم و جنایت بیشتره. هیچ وقت اون فرهنگی که از یه پزشک انتظار میره رو نمیشه از یه کارگر انتظار داشت.

حالا از اون طرف با آلمانی هایی طرفیم که شاید خودشون مستقیم تو این کار دخیل نبودن، اما الان نتیجه ای که می بینن همین بالاییه. یعنی خارجی هایی که آمار جرم و جنایتشون بالاست. محله های پایین شهر زندگی می کنن. سطح زندگیشون پایینه. فرهنگشون ضعیفه و عملا آلمانی ها علاقه ای به زندگی تو اونجا ندارن. یعنی مثلا حتی اگر از نظر مالی هم سطح یه خانواده ی آلمانی پایین باشه، علاقه ای نداره بره تو یه محله ی خارجی نشین زندگی کنه که صدای بوق بوق عروس کشونشون همه ی محله رو عاصی می کنه. یا وسط چهار راه پارک می کنن، از ماشین پیاده میشن و شروع می کنن به های گروهی و محلی.

یا مثلا یه چیز دیگه اینه که خب آلمانی ها خیلی علاقه ای به بچه دار شدن ندارن در مقایسه با شرقی ها. بعد نگرانن که خارجی ها بیان و بچه دار بشن و تعدادشون زیاد بشه. خب از اون طرف که نگاه کنین مسئله اینه که ی که جلوی بچه دار شدن آلمانی ها رو نگرفته که! اونام بزان!! ولی خب خودشون نمی خوان، از اون طرف هم ایراد می گیرن که چرا بقیه ی ملت ها خانواده دوستن؟ چرا بقیه باید 4 تا بچه بیارن؟ خود آلمانی ها هم می دونن که مفهوم خانواده تو شرقی ها فرق می کنه با آلمان و ماها خانواده هامونو بیشتر دوست داریم (که حالا باز خودش جنبه ی مثبت و منفی داره). اما عملا اینکه کی چند تا بچه میاره واقعا یه مسئله ی مطلقا خصوصیه که به اون زن و شوهر ربط داره. حالا اگر اون کشور در آستانه ی انفجار باشه و اینا میشه گفت دیگه ای می تونه راجع بهش نظر بده و ت دخ کنه و اینا. اما تو یه کشوری مثل آلمان شرایط اصلا بحرانی نیست. آیا نمیشه از این جنبه نگاه کردکه چرا ت کاری نمی کنه که آلمانی ها بچه دار بشن؟ البته این ت بیچاره خیلی کارا هم می کنه، اما خب فرهنگشون یه جوری شده که خیلی دوست ندارن بچه دار بشن. شاید باید سعی کنه روی فرهنگشون کار کنه. نمی دونم.

اینه که اینجا یه جوری قضیه ی مرغ و تخم مرغه. نمیشه گفت همیشه حق با خارجی هاست یا همیشه حق با آلمانی هاست. از اون طرف آلمانی هایی که از خارجی شدن کشورشون می ترسن حق دارن. از اون طرف اینکه چرا خارجی ها تو جامعه جذب نمیشن و باید آمار جرم و جنایتشون بالا باشه و آلمانی ها اونا رو تهدیدی واسه کشور خودشون بدونن هم مسئله ایه که راحت نمیشه گفت تقصیر خارجی هاست.

از یه طرف دیگه، به خاطر گذشته ی تلخی که آلمانی ها دارن سر اون دو تا جنگ جهانی ای که راه انداختن، تمام تلاششونو می کنن تمرداشون که وجهه ی خوبی از کشورشون نشون بدن. یعنی دوست دارن کاری کنن که اون لکه ی ننگ نژادپرستی رو از تاریخ کشورشون پاک کنن. واسه همینم خب سعی می کنن بگن ما با پناهنده ها خوبیم و اینا رو می پذیریم و از این حرفا (گرچه البته بعضی ها میگن در دراز مدت از نظر نیروی کاری این ایی که پذیرفته میشن به درد آلمان می خورن و هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره!). اینه که شاید یه سری جاها کارهایی که ت می کنه با اون چیزی که مردم در عمل دوست دارن و بر اساس اون رفتار می کنن، یکی نباشه. یعنی ممکنه شما حرفای مرکلو بشنوین بگین چه کشور خوبی. اینا چقدر با خارجی ها خوبن. اما خب وقتی بیاین چیزایی رو تجربه کنین که باعث بشه فکر کنین چقدر اینا نژادپرستن.

اما میگم به این راحتی نمیشه گفت حق با کیه. ایا واقعا این مخالفت هایی که یه عده با خارجی ها دارن مبناش نژادپرستیه و اینکه خون آلمانی تو رگ های ما هست یا نه، رفتار و عملکرد خود خارجی هاست؟ ایا اگر خارجی ها بیشتر تلاش می ، نمیشد این حس به اصطلاح نژادپرستی آلمانی ها کمتر بشه؟

البته بعضی هاشونم دیگه خیلی چرت و پرت میگن ها! مثل همون یارویی که تو ویدیو میگه مثل آپارتایدش کنیم و ی ها یه شهر داشته باشن و مسلمونا یه شهر و اینا! خب اگه بخوان بر اساس دین جدا کنن، من مطمئنم که خیلی از آلمانی ها هم خداناباورن. خب اون وقت باز خود آلمانی ها رو باید دو دسته کرد؟ یعنی یه عده شون برن تو شهر ی ها، یه عده شون برن تو شهر خداناباورا تا ببینیم بعدا کدوم بهتره؟! خب اگه این نظام خوبه، چرا همین الان و واسه خود آلمانی ها پیاده نمیشه؟ آیا مشکل اونا صرفا دین طرفه؟ بعد فرض کنیم که اصلا پیاده شد و فرض کنیم که نتیجه این شد که ی ها بهترن. خب بعد چی؟! یه تیکه از کشور بد بمونه، یه تیکه اش خوب باشه؟! اون تیکه ای که خوبه بیاد به زور عقایدشو تو کله ی این تیکه ی بدا ه؟ واقعا الان طرف فازش چیه که همچین پیشنهادی داده. نتیجه اش چیه خب؟!

یا مثلا بیایم فرض کنیم همین سیستم رو پیاده . اون وقت اگر یهودی ها بهتر از همه عمل ، آیا همین اشخاص حاضر هستن کشور رو بسپرن به یهودی ها؟!

--

من شخصا نمی تونم بگم چقدر از عقایدی که الان داره رشد پیدا می کنه تو آلمان واقعا می تونه نژادپرستی تلقی بشه و چقدرش عرق ملی و اینا. اما تو خیلی از جهات واقعا بهشون حق میدم. وقتی تو تمام پناهنده هایی که تا الان برخورد داشتم (که البته خدا رو شکر زیاد نبودن)، حتی یه مورد هم نبوده که بگم طرف دلیل قانع کننده ای داشته برای پناهندگیش. وقتی واقعا می بینم که چقدر ایرانی ها دنبال قانون شکنی و کار سیاه هستن اینجا و افتخارآمیز هم تعریف می کنن از این تجربه هاشون، واقعا به آلمانی ها حق میدم که نخوان خارجی ها رو و به نظرم همه جا نمیشه اسمشو نژادپرستی گذاشت. اما از اون طرف هم واقعا اینو قبول دارم که در حق اونایی که متولد اینجان و صرفا به خاطر چهره شون خارجی دسته بندی میشن هم به شدت ضایع میشه.

ولی چیزی که در واقعیت وجود داره اینه که گروه های مخالف با خارجی ها به شدت در حال رشدن. حالا اینکه کی می تونه اصلاحش کنه این چرخه ی معیوب رو، آلمانی ها یا خارجی ها، ت ها یا مردم، سوالیه که من واقعا نمی تونم بهش جواب بدم. شاید به سال ها تحقیق و بررسی دقیق جامعه شناختی براش نیاز باشه.






منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/06/09/post-178/آلمانی-خارجی




پراکنده

درخواست حذف اطلاعات

ماشینمونو باید هر سال سرویس کنیم دیگه. اینم بهتون گفته بودم که ماشینمونو از نمایندگی یده بودیم که گارانتی داشته باشه و خیالمون راحت باشه که  دست دوم بودنش مشکلی برامون پیش نمیاره.
ماشین قبلیمون که میتسوبیشی بود سرویسش تقریبا 150 یورو این اشد همه اش با هم.
این دفعه همسر زنگ زد از اون جایی که ماشینو یده بود پرسید ماشیو باید حتما ببره نمایندگی سرویس بشه؟ طرف گفته بود بله. اگه می خواین گارانتی داشته باشه باید حتما سرویسشو نمایندگی انجام بده. همسر هم ماشینو برد نمایندگی. طرف گفته بود بذار اینجا. ما بررسی می کنیم و قیمتشو بهت زنگ می زنیم می گیم.
همسر هم گذاشته بود و رفته بود. نیم ساعت یه ساعت بعد زنگ زده بودن بهش که میشه 700 یوروی ناقابل!!
براتون اکیه که سرویسش کنیم. همسر هم گفته بود صبر کن میام :d.
رفته بود صحبت کرده بود و طرف گفته بود می تون ماشینتو ببری اگه زیاده به نظرت. مشکلی نیست. خیلی ها میان بعد پشیمون میشن و میگن نمی خوام انجا سرویس کنیم. همسر هم راجع به گارانتیش پرسیده بود و اینکه آیا میشه جای دیگه سرویس کرد. طرف گفته بود میشه به شرط اینکه تمام سرویس هایی که ما لیست می کنیم رو با استانداردهای ما انجام بدن. یه لیست داده بود به همسر که اینا رو باید انجام بدن با این استانداردها. آ ش هم قیمتشو زده بود که شده بود همون 700 یورو.
همسر همون برگه رو برده بود یه جای دیگه. طرف نگاه کرده بود و گفته بود می تونیم انجام بدیم میشه 400 یورو اینا. همسر گفته بود خیلی زیاده. گفته بود از 700 یورو که بهتره! معلوم بود طرف قیمتو نگاه کرده و دیده خب اینکه خیلی زیاده و یه عددی گفته بود.
دوباره همسر اون فاکتورو ورداشته بود و رفته بود یه جای دیگه. ولی این دفعه اون قسمت آ شو که قیمت داشت کنده بود. خلاصه، طرف گفته بود با 300 یورو انجام میده. حالا قرار گذاشتیم که همسر ماشینو ببره اونجا سرویس بشه!
اینم از هزینه های نگهداری ماشین تو آلمان!
--
اون روز توماس سر کار اعلام کرد که مار از این به بعد رسما cto ی شرکته . مار از اون آلمانی هاست که هم چهره اش خیلی بچه مثبته و هم خودش. پسر خیلی خوبیه. بارک الله بهش که تو این سن واقعا با تجربه ی چند ساله اش و دانشش cto شده .

--

پازلم هنوز حدود یک چهارمش مونده. اصلا فکر نمی این قدر طول بکشه! تو لیست انتظار هم یه عالمه کار دارم واسه انجام دادن! گواهی نامه مو فعلا همسر داده ترجمه بشه. باید خودم هم بشینم سر خوندن سوالای کتبیش که دیگه کم کم برم واسه ثبت نامش. ان شاءالله اگه خدا بخواد می خوام یه جوری کارامو م که تو هفته ی آ اکتبر کلاسای عملیمو شروع کنم.

--

صبح ساعت 8 نوبت داشتم. عمدا صبح خیلی زود گرفتم که کمترین وقت ممکن ازم تلف بشه. ساعت 8:40 اینا پیامک دادم به همسر که من تازه رسیدم سر کار. میگه باز چی شده بود؟ منم گفتم هیچی. میگه خب نگفتم تقصیر توئه که. منم گفتم چیزی نشده بود و خلاصه همسر متوجه شد که من ناراحت شدم. میدونه من رو اون کلمه ی "باز" و کاربرداش خیلی حساسم . دیگه چیزی نگفت. بعدتر که تو همون روز تو تلگرام گاهی پیامی میدادیم و کاری داشتیم بهش میگم باید معذرت خواهی کنی به خاطر حرف صبحت. منو ناراحت کردی. معذرتخواهی کرد و قضیه تموم شد.

شب که رفتیم بیرون، همسر داره تو کیف من چیزیو جا به جا می کنه. یهو میگه این چیه؟ میگم نسخه ی ه دیگه باید بریم الان بگیریم از داروخونه ی جلوی خونه. میگه تو کی رفتی ؟ میگم امروز صبح ساعت هشت :|. میگه ئه؟ من حالا فهمیدم چرا تو صبح ناراحت شدی . یعنی خوشم میاد به خاطر چیزی معذرت خواهی می کنه که خودش اصلا نمی دونه قضیه اش چیه .

--

یه نوبت دیگه هم دارم برای یه عمومی که فردائه. اینجا آدم باید خداخدا کنه وقتی میاد بیماری خاصی نداشته باشه. پدر آدم درمیاد تا یه پیدا کنه. به ده تا زنگ می زنی میگن ما مریض جدید قبول نمی کنیم! الان همین ایی که الان دارم میرمو دو هفته پیش تقریبا براشون نوبت گرفتم. شما فکر کن یه سرما خورده باشی و به هر ی زنگ بزنی بگه ما مریض جدید قبول نمی کنیم!! البته اگه شرایطت اورژانسی باشه همه جا موظفن قبولت کنن. اما خب اکثر مشکلات آدم واسه عمومی اورژانسی نیست ولی خب اون جوری هم نیست که آدم دو هفته دیگه بخواد بره تازه . تا اون موقع خب یا آدم می میره یا خوب میشه دیگه .

--

این ی که امروز رفتم خیلی خوب بود. یه خوبی بزرگش این بود که سر وقت بود. اینجا هم متاسفانه زمان انتظار بعضی از ها خیلی زیاده. منم نشسته بودم مدت ها داشتم ریویو می خوندم قبل از اینکه به ا زنگ بزنم!! بعضی ها رو دقیقا به خاطر همین که نمره ی خیلی بدی توی قسمت زمان انتظارشون گرفته بودن گذاشتم کنار. چون واقعا برام نمی صرفه که بخوام سه ساعت حساب کنم یه رفتن ساده رو! آدم یه ساعت بذاره واسه رفت و آمدش به . دو سه ساعت هم اونجا درگیر باشه!

یه بار واسه یه ی ساعت 9 وقت گرفتم. 9 مطبشون باز میشد. من 9 اونجا بودم. هزار تا آدم اون تو بود! 10.5 اینا تازه نوبت من شد!!

--

از وقتی اومدیم شرکت جدید و دستشویی هامون قاطی پاطیه و هر ی از هر دو استفاده می کنه، به شکل معناداری دستشویی خانوما کثیف تر شده!! الان واقعا می فهمم چرا تو خوابگاه چریل اینا بحث این بوده که دستشویی ها رو اتاقی جدا کنن یا دختری/پسری!

--

دوباره نشستیم داریم ید آنلاین می کنیم. نمی دونم چرا هرچی واسه این خونه می یم باز یه عالمه چیز کم داریم! همین دیروز باز با یه حساب سرانگشتی سرانگشتی بدون احتساب خیلی چیزای اصلی که گفتیم فعلا باشه واسه بعد، دیدیم باید باز بیشتر از هزار یورو ید کنیم. چرا قبلا این جوری نبود. "قدیما بهتر بود" که میگن همینه ها .

--

نشستیم لیست یدو نوشتیم. به همسر میگم بعضی چیزا رو 4 5 ساله می خوایم، هی یدشونو عقب میندازیم. خلاصه، لیستو نوشتیم و دادم به همسر میگم بیا اولویت بندی کن که ببینیم کدوما رو ب یم که دقیقا همونا رو به ترتیب همین الان سفارش بدیم و پرونده شون بسته بشه دیگه. گرفته تیک زده. میگم خب الان فهمیدم چرا ما هیچی رو تا الان ن یدیم! کلا اونایی که به نظر همسر ضرورین و الان باید یده بشن لیستش تقریبا وجه مشترکی با چیزایی که به نظر من ضرورین و باید یده بشن نداشت .

بالا ه یه سری ها رو از لیست یدیم دیگه. یه سری ها هم موند که بعدا ب یم که خدا رو شکر حداقل یکیشو که به نظر من ضروری بود و به نظر همسر نه، کاملا اتفاقی تو یه فروشگاهی دیدیم امروز و یدیم . ببینین سیاست یعنی همین دیگه . لازم نیست غرغر کنین که نه اینو حتما باید همین الان ب یم. خودتون برین تو فروشگاها هر وقت به چشمتون خورد بگین ئه! اینم که اینجاست. ب یمش .

--

بعد از حدود شیش هفته کمدهای ما اومد. همسر هم یکی دو هفته ای فرصت بستنشونو نداشت. بالا ه آ هفته ی قبل بستشون. اما درای کمد بسته نشد. چون 4 تا قطعه اش کم بود. منم ایمیل زدم و گفتم اینا رو کم فرستادین. طرف فرداش جواب داد که من سفارش دادم که بفرستن براتون. حالا معلوم نیست اونا کی برسه! الان وسایلمون تو کمده ولی کمدمون در نداره .

--

راستی ما به یه دونه نقاشی بزرگ نیاز داریم برای توی راهرو یا توی هال. از همین نقاشی هایی که به قول خودمون رنگا رو پاشیده ان روی بوم . ی می تونه راهنماییمون کنه راجع به این سبک از نقاشی ها و اینکه چی سرچ کنیم تا به اون مدلی که خودمون بخوایم برسیم؟ آخه همونام یه عالمه سبک های مختلف دارن که ما بلد نیستیم. اگر هم از این نقاشی های معروف چیزی هست که توصیه می کنین، بازم مرسی که راهنمایی می کنین .





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/05/21/post-174/پراکنده




پراکنده

درخواست حذف اطلاعات


نمی دونم کی با اسکوتر اومده بود امروز. مونی اسکوترو ورداشته با سرعت از این ور شرکت پا میزنه میره اون ور، میگه kaffeedienst .

--

من خیلی " الکی استرس بگیر"م! روزی که آنی اومد، یه موضوعی رو با توماس صحبت می کردیم. انگلا گفت دارم روش کار می کنم. آنی گفت به نظر من تا هفته ی دیگه کار داره. توماس دوست داشت زودتر تموم بشه. هنوز اون کار تموم نشده و بیشتر از ۱۰۰ تا خطا داره که باید برطرف بشن! اون وقت من یه کاری که بهم میگنو اگه از امروز به فردا بیفته کلی نگران میشم.

--

یه همکار جدید داریم که کار دانشجویی میکنه اینجا و ایرانیه. اسمش متینه. اون روز مار از من پرسید این متین تلفظ میشه؟ می خواستم بگم خب مثلا الان چیز دیگه ای می تونه تلفظ بشه؟!! حالا بهش گفتم آره، متینه. بعد اون روز که متین اومده می بینم واقعا انگاری آلمانی ها گفتن این اسم براشون سخته!! بنده خدا هم میگه ببین مارتین، ولی آر نداره! این کلمه های محیرالعقولشونو تلفظ می کننا، اون وقت تو تلفظ متین می مونن .

--

مار هر وقت میره برای خودش چایی بریزه به آوایس میگه تو هم می خوای؟ برای اونم می ریزه و میاره. دیروز داشت ازش می پرسید. فلوریان از اون ور میگه میشه منم واسه کافی سرویس ثبت نام کنم؟ 

--

نمی دونم اینو تعریف کرده ام یا نه. آنی می گفت چند وقت پیش یه جایی بودیم. یه بچه ای اونجا بود از من می پرسه bist du ein kind oder eine mutter? 

--

اون روز داره پسرمون با خودش بازی می کنه. به یکی از اسباب بازی هاش اشاره می کنه میگه "از این؟" بعد همه ی انگشتاشو جمع می کنه به جز سبابه، دستشو تو هوا ت میده میگه "نه نه نه!". دوباره تکرار می کنه از این؟ نه نه نه!! .

--

گاهی وقتا می بینم که پسرمون سعی می کنه گریه نکنه. لباش می لرزه ولی واقعا سعی می کنه اشکاش نریزه (اینی که میگم فرق می کنه با اون ح لب ورچیدنی که بچه گریه اش نمیاد ولی قیافه اش اون شکلی میشه). نمی دونم این واسه این سن عادیه یا نه. گاهی فکر می کنم شاید ما با رفتارامون و اینکه اگه گریه کنه کمتر تحویلش می گیریم و صبر می کنیم تا گریه اش تموم بشه، تازه بعد میریم سراغش که ببینیم چشه باعث این رفتار شدیم. اصلا نمی دونم این خوبه یا بده. نمی دونم شخصیت درون گرا یا برون گرای بچه کلا خودش شکل می گیره یا ما به زور با رفتارامون شکلش میدیم؟ نگرانشم. بیشتر از اون نگران رفتارای خودمم البته. بچه ها آینه ی رفتار خودمونن.




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/05/26/post-175/




گاهی قانون جذبو قبول داشته باشم خوبه!

درخواست حذف اطلاعات


کلا تو فاز قانون جذب و این چیزا نیستم. ولی چریل و آنیکا و ربه کا به نظرم مهربون ترین بچه های شرکتن. اینو از قبل بهش اعتقاد داشتم. از وقتی اومدیم تو شرکت جدید یه ورم چریل می شینه، یه ورم آنیکا. بعد از آنیکا هم ربه کا. الان می تونم اعتقاد داشته باشم من از بس خوبم خودم خوبا رو جذب . خیلی هم خوبه. مگه نه؟ .

--

یه شامپو بدن یدیم جدیدا روش ع راکن داره ولی به نظرم ع راسو براش مناسب تر بود بس که بدبوئه .

--

پسرمون ۵ ۶ روزی هست اسمشو یاد گرفته. ازش می پرسی اسمت چیه؟ قشنگ میگه. فقط گاهی وقتا سوالی میگه که تاییدش کنی آره درسته، همینه اسمت .

--

توماس اون روز ایمیل زده (به مدت دو هفته مرخصیه) که ۳۰ ام و ۳۱ ام آگوست قراره مشتری بیاد شرکت و اینا. بهتره شرکتو تا اون موقع خوشگل کرده باشیم. لطفا ک نتا و فرشا و اینا رو سفارش بدین هرچی لازم داریم. الانم دیگه دیره واسه چک اینترنتی و اینا. بکی هم که مسئول این چیزا بود یه مدتی نبود و مرخصی بود و تازه امروز اومده. واسه همین قرار شد بچه ها برن ایکیا و ید کنن و بیان. سر ناهار بچه ها داشتن صحبت می . یه جلسه ای هم مثل اینکه یه تعدادی از بچه ها دارن هفته ی دیگه. مار داشت می گفت من پس هفته ی دیگه ماشین میارم که بریم ایکیا. مونی گفت تو میخوای بیاری؟ آخه من فلان روز در هر صورت باید ماشین بیارم واسه جلسه ای که داریم. کاش می شد یه جوری تنظیم کنیم که هر دومون تو یه روز ماشین نیاریم دیگه.

خلاصه آ ش که فکر کنم جور نشد و در هر صورت هردوشون ماشین میارن اون روز. چون از نظر زمانی زمان ایکیا رفتن و اون جلسه ای که دارن یه جوری تداخل دارم. اما میخوام بگم فرهنگو داشته باشین! همین! حتی الامکان نمی خواد حتی ماشین آوردن اجباریشون هم طوری باشه که تو یه روز دو نفر ماشین بیارن در حالی که میشده یکیشون نیاره.

--

۲۹ آگوست strategieplantag داریم. یعنی اون روز قراره بشینیم با کل شرکت صحبت کنیم در مورد چشم اندازه مثلا شیش ماهه تا دو ساله ی شرکت. که قراره چیکار و چه پیشنها داریم و اینا. این جوریه که نصف روزو میشینیم با هم صبحونه می خوریم و راجع به این موضوع صحبت می کنیم و بعدش هم با بچه ها میریم تفریح. توماس گفته ایده هاتونو هم آماده کنین برای اون روز. ولی از صحبت های بچه ها به نظر میاد اون قدری که برای نیمه ی دوم روز دارن برنامه می چینن، واسه نیمه ی اول برنامه ندارن .

 




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/05/29/post-176/گاهی-قانون-جذبو-قبول-داشته-باشم-خوبه-




ی میشناسه؟

درخواست حذف اطلاعات


ی احیانا موسسه ی خیریه ی مطمئن و معتبری می شناسه تو ایران که بشه از خارج از کشور و به یورو هزینه رو بهش پرداخت کرد؟

اینم بگم که منظورم دقیقا موسسات خیریه هستن، نه مسجدها و مراکز ی ای مثل هامبورگ و غیره.

--

برای اون دوستی که گفته بودن که نتیجه رو اینجا بنویسم که شاید به درد دیگران هم بخوره بگم که:

۱- محک حساب ارزی داره.

۲- جمعیت علی رو باید ایمیل بزنی به مسئول اروپاش. البته برای استرالیا حساب داره.

۳- موسسه ی خیریه ی نیکوکاران وحدت حساب ارزی داره.

۴- من با سایت mehrabaneh تماس گرفتم. گفتن قراره به زودی امکان پرداخت خارج از کشورشونو فعال کنن.

اثر تبلیغو می بینین؟ این مهربانه همونیه که من تو cebit پارسال باهاشون آشنا شدم .




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/05/08/post-172/کسی-میشناسه؟




این مدت که نبودم

درخواست حذف اطلاعات


اول اینو بگم که این مدت که نبودم دلیلش این بود که یه سرگرمی جدید پیدا که خیلی وقتمو می گیره! یه پازل 2000 قطعه ای دو قرن پیش یدیم با همسر توی یکی از آفرهای آلدی (آلدی یه مارکته). بالا ه وقتی اومدیم این خونه من تصمیم گرفتم یه روز که یهویی برم سراغش و شروعش کنم! اینه که الان یه هفته ای هست تقریبا درگیرشم و الان تقریبا یک پنجمشو درست !! حالاحالاها کم پیدا میشم دیگه . هر شب بعد از اینکه پسرمونو می خوابونم، میریم می شینم پاش تا 12 اینا. خیلی سرگرمی لذت بخشیه. به شما هم توصیه می کنم .

--

و اما اتفاقات این چند وقت!

تاگس موتر پسرمون رفته مسافرت واسه دو هفته و ما هم نامه بردیم برای یوگند امت که آقا ما این طوریه زندگیمون و یو نداریم که از بچه مراقبت کنه و اینا، قرار شد که ببریمش پیش تاگس موتر جایگزین. تاگس موتر جایگزین من قبلا فکر می یه تاگس موتر دیگه است. یعنی هر تاگس موتری با یه تاگس موتر دیگه کار می کنه که اگه این یکی مریض شد اون یکی بچه های اینو هم نگه داره. اما اون روز که رفتم پیش این تاگس موتر جدید فهمیدم که این طوری نیست.

این تاگس موتری که بچه رو الان می برم پیشش، مخصوص همین کاره. یعنی طرف در ح عادی هیچ بچه ای نداره. ولی خودش گفت من 60 تا بچه رو پوشش میدم که میشه 12 تا تاگس موتر. بعد این خانم هر روز راه میفته میره پیش تاگس موترهای مختلفی که قراره جایگزینشون باشه تا بچه های اون تاگس موترا اینو بشناسن. با بچه های اونا بازی می کنه و باهاشون آشنا میشه. حالا اگر هم ی این وسط مریض شد، اون روز بچه های اونو قبول می کنه. واسه همین ساعت کاریش هم خیلی باید انعطاف پذیری داشته باشه. مثلا من اون روزی که بهش زنگ زدم که بریم پیشش و بچه مون باهاش بیشتر آشنا بشه، گفت من تا ساعت 19 کار می تا دیروز. چون اون تاگس موتری که مریض شده بود، ساعت کاریش این طوری بود و مادر اون بچه نمی تونست تا ساعت 19 بیاد بچه شو ورداره.

خلاصه، پسرمونو بردیم پیش این تاگس موتر جدید. طبیعیه که چون هیچ گونه زمان عادت ی نداشت و فقط این طوری بود که روز قبلش من بچه رو برده بودم پیشش که یه ساعتی باهاش بازی کنه، خیلی صبح ها گریه کرد. روز اول که بردمش، خانومه گفت من ده دقیقه دیگه برات پیامک میدم که آروم شده یا نه. من ساعت 7.5 بچه رو گذاشتم. ساعت 8:06 اینا بود که پیامک داد که بچه تازه ت شده. خیلی ناراحت شدم. از طرفی هم واقعا کاری نمی تونستم م. مجبور بودم بچه رو ببرم پیشش. البته متاسفانه شرایط ما هم یه کمی نامساعد بود که این طوری شد. توی این مدتی که من بچه رو پیش تاگس موتر اصلیش برده بودم، به دلایلی نشده بود که این خانم تاگس موتر جدید و قبلیه همو ببینن. فقط یه بار خانومه رفته بود پیش تاگس موتر پسرمون. واسه همین پسرمون خوب نمی شناختش. منم که فقط یه روز قبل از اینکه بخواد بره پیش این خانومه بردمش و یه ساعت اونجا بود. هنوز کار داشت تا پسرمون باهاش آشنا بشه.

البته حالا که یه هفته اش رفت! بله، میگم یه هفته! چون امروز صبح خانومه بهم پیامک داد که من مریض شدم و نمی تونم بچه رو امروز قبول کنم. اگر میخوای بچه تو یه تاگس موتر دیگه قبول کنه با خانم فلانی تماس بگیر (همون خانومی که خیلی خیلی کمکمون کرد و ازمون هم اسم اون وزیو پرسید و اینا). منم بهش گفتم خودم یه کاریش می کنم، ممنون. دیگه تماس نگرفتم با اون خانومه. دیدم خیلی گناه داره بچه هی از این خونه به اون خونه. پیامک دادم به توماس که من امروز نمیام، به جاش یکشنبه میام. فردا رو هم مرخصی رد کنین برام لطفا.

حالا این ا هفته عملا من و همسر همدیگه رو نمی بینیم! همسر شنبه عصر راه میفته! منم که یکشنبه سر کارم و البته یکشنبه تولدم هم هست. اه! چقدر غم انگیز . جالب ترین قسمتش البته این بود که همین الان تقویمو چک و فهمیدم یکشنبه تولدمه!! حواسم به تولدم بودها ولی اینکه دقیقا یکشنبه ی همین هفته است یادم نبود!

--

اون روز بتی به عنوان ناهار می دونین چی خورد؟ یه دونه بستنی! خب تا اینجاش ایرادی نداره. آدم میگه خب هوا گرمه، طرف نمی خواد ناهار بخوره. ترجیح میده بستنی بخوره. اما جالبش برای من دسر این ناهار بود که یک عدد گوجه بود!!

--

سر کار اتفاق خاصی نیفتاده که تعریف کنم. همه چی به خوبی و خوشی پیش میره و هر روز با عشق میرم سر کار . همین امروز که نرفتم واقعا ناراحت شدم. اخه یه تست گذاشته بودم اجرا شده، خیلی مشتاق بودم برم جواباشو ببینم و ببینم نتیجه چی شده. ولی متاسفانه تا دوشنبه باید صبر کنم. حتی شیطونه هی بهم می گفت صبح برم لپ تاپو وردارم بیارم خونه. هر وقت هم پسرمون خو د کار کنم. آ ش گفتم ولش کن. بذار امروز که پسرمون هست منم باهاش بازی کنم! البته که بازم زیاد باهاش بازی ن . خوابم میومد آخه. هی من می خو دم، به پسرمون می گفتم تو با خودت بازی کن یا مثلا بازی های نشستنی و درازکی می باهاش .

--

الان دیگه وقتی همسر میره پسرمون کاملا متوجه میشه و گریه می کنه.

--

یکی از ایی که برامون کار دانشجویی می کرد رفت، به جاش یه نفر دیگه اومد. این خانومه زبون اشاره رو در حد تسلط بلده. خوش به حالش. خیلی دوست داشتم منم بلد بودم. راستی، اون کانالی هم که گفتین زبان اشاره با مهسا رو عضو شدم ها، ولی دیگه ویدیو نمیذاره! نمی دونم چرا تعطیل شد. اگه کانال دیگه ای وجود داره ممنون میشم بهم بگین. یا حتی اگه اپلیکیشن خوبی میشناسین، یه چند تا پیدا که به درد نمی خوردن عملا. اینم بگم که من دنبال زبون اشاره ی ایرانی هستم.

--

یه کارآموز جدید هم برامون اومده که ممکنه بعدا بخواد کارمند تمام وقت بشه. فکر می کنم چشماش یه مقداری مشکل داره، چون همیشه عینک تیره رنگ می زنه (شبیه عینک افت )، حتی توی محل کار و سرشو هم خیلی به مونیتور نزدیک می کنه. گاهی احساس می کنم خیلی این موضوع اذیتم می کنه. تا حالا هیچ وقت برام پیش نیومده بود و فکر نمی همچین چیزی مهم باشه ها. اما اینکه بخوای کنار یه نفر کار کنی بدون اینکه هیچ وقت بتونی تماس چشمی ای باهاش برقرار کنی اصلا انگاری یه جوریه.  برام مثل وقتی می مونه که می خوام با یکی حرف بزنم، کله ی یکی دیگه جلوم باشه، نتونم طرفمو ببینم .

--

برای دوشنبه باید یه کیکی چیزی ببرم، اخه یکشنبه تولدمه. فعلا که هیچ ایده ای ندارم چیکار کنم! حس کیک درست ندارم، احتمالا باید برم یه چیزی ب م.

--

امروز با پسرمون رفتم ید. من تقریبا داشتم میرفتم که برم تو صف وایستم که دیدم پسرمون وایستاده جلوی یه قفسه ای و یه بسته ی خیلی رنگی پنگی خوشگل که معلومه خوردنی مخصوص بچه هاسو ورداشته و هی اشاره می کنه که یعنی از اینا وردارم؟ گفتم وردار! وردار بیار! ورداشت و اومد. به محض اینکه پولو پرداخت کردیم اصرار داشت که یه دونه بخوره. منم یکی درآوردم بهش دادم. تو راه تموم کرد، گفت یکی دیگه بده. گفتم بذار برسیم خونه، بهت میدم. رسیدیم خونه یکی بهش دادم. بهش گفتم منم یکی بخورم؟ اجازه داد. منم یه دونه ورداشتم. با خودم گفتم چقدر مزه اش آشناست! یهو دیدم اینا آدامسه!!!! پشتشو برگردوندم دیدیم بله! دقیقا آدامسه! سریع ازش گرفتم قایم !! ولی خب دو تاشو قورت داده بود دیگه .

--

خب دیگه بسه! من برم بقیه ی پازلمو درست کنم .





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/05/12/post-173/این-مدت-که-نبودم




گذشته/غیره

درخواست حذف اطلاعات


مامانم اینا یه دوره دارن با همکاراش که تقریبا سالی یه بار نوبت هر ی میشه. اون روز که با مامانم صحبت می ، پرسیدم از دوره تون چه خبر؟ گفت اتفاقا این دفعه یکشنبه نوبت منه. اگه خواستی زنگ بزن با معلمای قدیمیت صحبت کنی. البته از معلم های کلاس های مختلفم که عملا فقط یکی دو تاشون بودن. ولی خب مدیر و معاونا و اینا بودن دیگه. منم با خودم گفتم حالا چقدر مگه اهمیت داره که بخوام حتما زنگ بزنم؟ اصلا مگه دلم براشون تنگ شده؟

البته برای یکیشون خیلی خیلی دلم تنگ شده بود و اتفاقا به مامانم هم گفتم هر وقت دی حتما بهش سلام برسون. ولی خب اون بنده خدا از اول اصلا تو دوره شرکت نکرده. این دوره بعد از بازنشستگی مامانم تقریبا شروع شد یا مثلا یکی دو سال بعدش. یعنی مثل سال های 80 اینا. تو کل این 17 سال این معلم کلاس چهارمم هیچ وقت شرکت نکرده و منم دیگه هیچ وقت ندیده امش. اگر هم دیدمش اصلا یادم نمیاد. فقط می تونم بگم بهترین معلمی بوده که تا الان داشتم از نظر اخلاقی.

بقیه ی ایی هم که تو دوره بودن که خب اهمیتی برای من نداشتن. معلم کلاس اولم قبلا تو دوره بود ولی الان دیگه پاش درد می کنه و نمیاد. معلم کلاس دوممو که من اصصصلا ازش خوشم نیومد و هیچ وقت هم دوسش نداشتم، تو دوره هست اما خب این دفعه شهر دیگه ای بوده و نبوده. معلم کلاس سوم هم به دلیل دیگه ای نیومده بود. فقط می موند معلم کلاس پنجمم که بد نبود. اونم تا حدی دوست داشتم.

ولی خب با این اوصاف طوری نبود که بخوام خیلی مشتاق باشم و بگم حتما زنگ می زنم. مامانمم گفت حالا یکشنبه است دیگه، تعطیلی. اگه خواستی زنگ بزن. گفتم باشه. حالا ببینم چطوری میشه. اخه اصلا نمی دونستم اون موقع خونه ام یا نه.

امروز ساعتای 2.5 اینا پسرمون بیدار شد، منم صبر یه کمی سرحال بشه و بعد بهش ناهار دادم. موقع ناهارش (تقریبا ا اش) دیدم انگاری گوشیم صدا داد. گفتم خب حالا بعدا زنگ می زنم هر کی بوده. یه دو سه دقیقه بعد غذای پسرمون تموم شد و اومدم دیدم مامانم بوده. اصلا اصلا یادم نبود اون قضیه ی دوره و این حرفا. یهو وصل شد دیدم مدیر مدرسه مون کنار مامانم نشسته. اصلا یهویی پرت شدم به بیست سال پیش، قشنگ یهویی. اصلا نمی دونستم چه حسی دارم.  مدرسه، زنگ تفریح، دویدن، گرگم به هوا، عموزنجیرباف، از اون طرف اون معلما ولی با چهره هایی که  گذر زمان قشنگ روشون معلوم بود. یهو احساس چقدررر دلم برای همین آدما هم تنگ شده. آدمای بیست سال پیش... .

--

دیروز که انقدر هوا گرم بود که هیچ جا نرفتیم. فقط عصری یه تلاش ناکام داشتم برای بیرون رفتن که خب نشد دیگه . خونه خیلی شلوغ بود. به پسرمون گفتم اگر می خوای بریم برون، تمام توپ ها رو باید جمع کنی و بریزی تو سبدش. یه یه ساعتی طول کشید تا مثلا سه چهارم توپا رو ریخت تو سبد!! زیاد راه نمیومد. هر چی باهاش بازی می ، بهش می گفتم، تذکر می دادم یا با هر شیوه ای تلاش می که توپا رو بندازه تو سبد، موفق نشدم کاری کنم که همه شونو بندازه. منم رفتم دنبال کار خودم. گفتم بذار یه کمی خستگی بگیره، بعدا دوباره بقیه شو انجام میدیم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که دیدم کل سبدو دوباره برع کرد و همه ی توپا رو ریخت!! به این ترتیب تا من موفق شدم کاری کنم که کل توپا رو دوباره بریزه تو سبد دیگه خیلی دیر شده بود و ارزش بیرون رفتن نداشت! البته دلیل اصلی اینکه همکاری نمی کرد این بود که خوابش میومد ولی خب من نمی خواستم مثلا شیش بخوابونمش چون اون وقت نیم ساعت بعدش بیدار میشد و بعد تا 10 11 شب نمی خو د.

خلاصه، امروز گفتم دیگه بریم یه جایی. گناه داره این طفلکی صبح تا شب تو خونه است. صبح که طبق معمول اومد ساعت 6.5 7 منو بیدار کرد!! سریع بلند شدم و یه کمی باهاش بازی و صبحانه خوردیم و گفتم دیگه بریم بیرون. 8.5 بیرون بودیم. رفتیم پارک نزدیک خونه مون. یه چند تا نون هم برداشته بودم، بردیم دادیم به اردکا و یاکریما و پرنده های اونجا. یه جاییش هم اردکا یه جوری هجوم آوردن سمتمون که فرار کردیم . حالا من اول ترسو خودم فرار کرده ام، بعد پسرمونو صدا می زنم بیا این ور، بیا این ور . بعد از اینکه خودم رفتم، تازه فهمیدم ئه پسرمونو نبرده ام که!! صداش زدم و خودمم برگشتم، رفتم دستشو گرفتم، آوردمش .

البته بعدش فهمیدم که اصلا اتفاق خاصی نبوده و کاری به کارمون نداشتن، فقط اومده بودن صبحونه بخورن!!

اما خب به هر حال اینم تجربه ای بود دیگه. بعد دیدم یه آقایی که دون می پاشید برای اردکا (مشخص بود که همیشه این کارو می کنه و غذای مخصوص یده براشون، دقیقا مثل دونی بود که برای مرغا می پاشن، نون و خوردنی معمولی آدما نبود)، رفته بود بالای پل. از اونجا براشون می ریخت که هجوم نیارن سمتش! من نمی دونستم آدم باید این کارو ه. حالا ان شاءالله دفعه ی بعد .

بعد از غذا دادن به اردکا، اومدیم به سمت خونه، ولی تو راه پسرمون یه چند باری سرسره سواری کرد با یه سرسره ای که سر راه بود و بعدش هم افتاد و دیگه اومدیم از پارک بیرون . گفتم از اونجا بریم ال یه وافلی چیزی براش بگیرم، آخه با من صبحانه نخورد اصلا. تو راه ال هم یه پارک دیدیم که پسرمون گیر داده بود بریم اونجا. بهش گفتم برگشتنی میریم و با کلی زحمت بردمش ال ! خوابش هم گرفته بود دیگه! سه ساعتی بود بیرون بودیم و حس دویده بود و بازی کرده بود.

فکر می ال خیلی خلوت باشه، ولی برخلاف تصورم به شدت شلوغ بود. من اصلا نمی دونستم بوفه ی صبحانه داره. بوفه داشت و یه عالمه آدم هم تو صف بوفه اش بودن. به نظر بوفه ی خوبی میومد، اما من نرفتم ازش استفاده کنم، چون معمولا اینا صبحانه هاشون خیلی کالباس داره و ما هم که تنوع کالباسش به دردمون نمی خوره. عملا کلی پول می دیم واسه نون و پنیر معمولی!! اما حالا باید با دقت سرچ کنم براش و ببینم چیا داره. چون به نظر میومد که بوفه اش خوبه و به درد ما هم می تونه بخوره. ولی به هر حال توی اون شلوغی و اون لحظه و با پسری که خوابش میومد، ترجیح دادم همون وافل مذکورو سفارش بدم.

رفتم سر یه میز نشستم که نزدیک وسایل بازی بود. خیلی جای خوبی بود برای منی که پسرمون می خواست بازی کنه. قشنگ می دیدمش و رو به روش بودم. محل بازی بچه هاشم خیلی خوب بود، قشنگ توی یه گوشه بود که مزاحم هیچ نباشه و ی هم هی از جلوی بچه ها رد نشه و مزاحم بچه ها بشه. خلاصه، نشستم و وسایلمو گذاشتم، بعد دیدم نوشته میز رزروه. اول گفتم خب حالا می شینم هر وقت اومدن بلند میشم، اخه اگه می خواستم بلند شدم، کلا باید از محل بازی بچه ها می رفتم و برای پسرمون بد میشد. چون اون موقع ساعت 10:40 بود و حدس میزدم که از یازده رزرو باشه. چون اگه مثلا 10 بود احتمالا طرف اومده بود دیگه تا الان. ولی با این وجود گفتم بذار از طرف بپرسم. از آقاهه پرسیدم این میز از ساعت چند رزروه؟ گفت نگاه می کنم الان میام بهت میگم. اومد گفت از یازده. اگه دوست داری الان جاتو عوض کن، وگرنه وقتی اومدن. گفتم پس باشه هر وقت اومدن، احتمالا هم من زودتر برم اصلا. اون میزی که میگفت جاتو عوض کن (اکثر میزای دیگه رزرو بودن)، درست یه میز بعد از این میز بود ولی مشکلش این بود که اون وقت اگه ی روی این میز می نشست، من دیگه پسرمونو نمی دیدم و مطمئنا پسرمون یا هی صدا می زد یا گریه می کرد! واسه همین تصمیم گرفتم بشینم همونجا.

پسرمونم یه کمی اومد وافل خورد و بعد رفت دنبال بازیش!! عملا من 1.5 تا وافل خوردم، پسرمون هم نصفی!! یه هات چاکلت هم من خوردم. ساعت هفت هشت دقیقه به یازده گفتم دیگه بریم که این بندگان خدا هم برسن تمیز کنن میزو. اتفاقا پسرمونم دیگه بازیش تموم شده بود موافق بود که بریم!

این وسط یه اتفاق جالب هم افتاد. معمولش اینه که توی کافه ها و اینا اصلا بردن حیوونات خونگی مجاز نیست. یعنی اونایی که سگ دارن یا باید بیرون بشینن یا سگشونو بیرون بذارن/ببندن. نمیشه با سگشون برن داخل (مگر سگ راهنما که برای ن ناها استفاده میشه). من دیدم سه تا خانوم قرار بود برمن پشت یه میزی بشینن (یعنی از آقاهه پرسیده بودن کدوم میز خالیه و رزرو نیست، اونم بهشون همون میز پشت منو نشون داده بود)، ولی همون طوری جلوی من وایستاده بودن توی راهرو. یه چند دقیقه ای و ه بودن و منم نمی دونستم چرا. بعد آقاهه اومد، دیدم یه خانواده رو که یه میزی همون بغل نشسته بودن بلند کرد و گفت برن بیرون بشینن چون سگ داشتن. یعنی این بندگان خدا دوست نداشتن برن بشینن پشت یه میزی که میز بغل دستیشون سگ داره. خلاصه، اونا هم خیلی محترمانه قبول و رفتن بیرون. فقط من هنوز برام سواله اصلا چرا اومده بودن تو با سگشون؟!!

از ال که اومدیم بیرون، طبق قولی که به پسرمون داده بودم، رفتیم پارک اون ور خیابون. اونجا هم یه آقایی رو دیدیم که نون به دست راه می رفت و برای پرنده ها نون می پاشید. معلوم بود که واقعا مدت هاست داره این کارو می کنه. از روی پل که رد می شد (ما هم داشتیم رد می شدیم)، هیچ اردکی دیده نمیشد توی آب های اون دور و بر. آقاهه  بلند گفت na komm! یهو دیدیم شاید بیست تا اردک یهویی پا شدن راه افتادن اومدن تو آب و اومدن سمت پل!!

--

تو همون مسیر، پسرمون دو تا سنگ برداشته بود و داشت برای خودش آواز می خوند دای دای تای تای (یا یه چیزی تو این مایه ها). آقاهه داشت رد می شد، یه نگاه به پسرمون کرد، گفت آره تو stein (سنگ) داری تو دستت. آره! اونجا تازه فهمیدم این بچه داره آلمانی حرف می زنه واسه خودش، ما نمی فهمیم چی میگه !

--

از پارک که برگشتیم خونه ساعت 20 دقیقه به دوازده اینا بود و پسرمونم حس خسته بود. آوردم یه کمی بهش شیر دادم که بخوره و بخوابه. تا موقع گوشت گذاشتم که قرمه سبزی درست کنم برای وقتی که بیدار شد. خدا رو شکر وقتی که بیدار شد هم خیلی خوب قرمه سبزی ها رو خورد (با اینکه اصلا خوب  نشده بود.).

--

دیروز هم که یه رون مرغ گذاشتم واسه خودم، گفتم خب پسرمونم یه کمی می خوره ازش دیگه. دقیقا تمام رون مرغ رو خورد و من حتی اندازه ی یه سانت هم مرغ نخوردم!! این سومین باریه که همچین اشتباهی می کنم و پسرمونو واسه مرغ خوردن حساب نمی کنم و بعد خودم بی غذا می مونم !

--

خدا رو شکر این دو روز به اندازه ی کل هفته اش گوشت خورد دیگه . آخه تو هفته که غذاش گیاهیه طفلکی! حالا خوبه گوشت خوردن یادش نمیره و همچنان علاقه داره .

--

امروز پسرمون خو ده بود، با همسر با ایمو حرف زدیم. مدت هااااااااا بود این طوری حرف نزده بودیم. تو آرامش، بدون نگرانی و داشتن موضوعات ضروری ای واسه صحبت مثل فلان چیزو فلان روز فلان جا پست کن، فلان جا رو زنگ بزن، فلان و ببین، فلان چیزو از فلان بپرس و ... . واقعا زنگ زده بودیم و حرف های معمولی می زدیم بدون دغدغه های عجیب و غریب!!

--

اگه خدا بخواد برای کریسمس سعی می کنیم بلیت بگیریم که بریم ایران. برای تولد پسرمون هم باید یه برنامه ای بریزیم یه جایی بریم ولی فعلا نه میدونیم کجا و نه میدونیم با چه کیفیتی و چطوری.

--

اون روز تولد مار و بود و برامون دونات آورده بود. کاترین رفت تولد همه رو روی تقویمی که روی تابلو بود علامت زد. من و یکی از بچه ها تولدمون درست تو دو تا روز پشت سر همه .

سر نوشتن این تولدا اینم فهمیدم که آنی فقط دو سال از من کوچیک تره. با توجه به اینکه میگفت دانشجوی ارشده من فکر می خیلی باید کوچیک تر باشه. خیلی دوست دارم بدونم قبلا کجا کار کرده. چون فکر می کنم قبلا کارش مرتبط با این موضوعا نبوده اصلا. ولی خب اینجا رسم نیست آدم راجع به مسائل شخصی طرف خیلی سوال کنه.





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/05/01/post-171/گذشته-غیره




پراکنده

درخواست حذف اطلاعات

اینو چند روز پیش نوشتم. دیگه قسمت نشد کاملش کنم:


باز انقد دیر مینویسم که باید همه چیو خلاصه بگم!

امروز تازه یه چیزی از فرهنگ آلمانی یاد گرفتم که تا حالا نمی دونستم. یه دختر جدید اومده شرکتمون. امروز پیام داده بود برا همه که من ناهار فلان چیزو میارم واسه اینکه تازه اومدم. بوریس و چریل هم اون اول این کارو . یه روز مهمونمون . البته نه با چیز زیادی ها. یعنی واسه تک تک بچه ها یه پرس نمیگیرن. ولی خب دو تا پیتزای بزرگ گرفته بودن واسه همه. خب این طوری که باشه معقول به نظر میرسه که آ رفتن هم متقابلا شرکت طرفو دعوت کنه .

هنوز تخت و کمدمون نیومده. همه ی وسایل هنوز تو چمدون و کارتنن! فقط اتاق پسرمونو چیدیم. که خب اونم خودش علاقه ای نداره وسایلش مرتب باشن : d.

البته مبلا اومدن. حداقل جا واسه نشستن داریم.

دیزوز با بچه ها رفتیم پیک نیک. قرارمون ساعت ۶.۵ بود. من رفتم پسرمونو ورداشتم و برگشتم. یه چیزی رو هم باید میذاشتم رو سرور که طول می کشید. حتما هم باید بعد از ۴ این کارو می . خدا رو شکر وقتی با پسرمون برگشتم سر کار خوب همکاری کرد و منم کارمو انجام دادم وگرنه باید لپ تاپو میبردم خونه.

واسه پیک نیک رفتیم یه پارک نزدیک محل کارمون. البته بچه ها گفتن نزدیک وگرنه یه ربع راه بود. قبلش هم سر راه یه سری خوردنی یدیم از یه ی. کلا بد نبود ولی من کلا بیست دقیقه اینا بیشتر اونجا نبودم چون پسرمون باید زود میخو د. همون جوری هم تازه ما هشت و نیم خونه بودیم و تا خو د نه شد.

بردمش سر کار پسرمونو برخورد همه باهاش خوب بود :). حتی توماس هم از اتاقش سرک کشید ببینه چه خبره اون ور :d.

یه عالمه ت و پرت ریختم تو سبد ید آمازون که باید چک کنیم و خوباشو ب یم. این وسط فهمیدم بیشتر از ۵۰ تا کالا نمیشه انداخت تو سبد. بقیه رو جزو ذخیره شده ها واسه بعدا واست سیو میکنه!

چند شبه هر شب که پسرمون میخوابه من کارم همین گشتن تو اینترنت و ید ه!! هنوز یه عالمه جیز دیگه هم هست که لازم داریم!هووف!

باز من با تبلت مینویسم. همه چی تلگرافی شده.




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/04/15/post-166/پراکنده




بعد از مدت ها/ هفت و چهار دقیقه

درخواست حذف اطلاعات


بعد از مدت ها فرصتی شد که بیام بنویسم.

این روزا خیلی درگیر بودم. علاوه بر کارهای خونه و دردسرهای سفارش دادن و این چیزا، آنی هم دو هفته مرخصی بود و من باید به جای اون هم کار می چون آنی مدیر پروژه است دیگه. کارا واقعا حجمش خیییلی زیاد شده بود. اصلا نمی رسیدم روی همه اش کار کنم.

یه مشتری جدید پیدا کردیم که یه بانکه. قبلا هم چند تا مشتری بانک داشتیم و من و آنی روی یکی از بانکا کار می کردیم، مونی و یکی دیگه از بچه ها روی یکی دیگه از بانک ها. حالا ما تا الان یه شعبه از این بانکمونو داشتیم. الان یه شعبه ی دیگه اش هم درخواست داده که براشون کار کنیم. حالا یه سری کارا رو طبیعتا اونا باید انجام بدن دیگه. مثلا بهشون یه سایت دادیم که مخصوص وارد جواباس. بهشون گفتیم ما یه سری جواب پیش فرض داریم که خب با توجه به بانک قبلی و اینا بهتون داده میشه. اما شما هر جا که می خواین سیستم جواب دیگه ای برگردونه خودتون باید اضافه کنین که چی باید باشه جواب. یکی از وظایف من این بود که دو بار در هفته باید جواب هایی که اونا برامون می نویسنو تو سیستم وارد کنم، تست کنم، آپلود کنم رو سرور که اونا هم بتونن سیستمو با جواب های جدید تست کنن.

خب خود این پروسه به اندازه ی کافی طاقت فرسا هست. چون هر تست بین حدود ۲.۵ تا ۵ ساعت زمان می بره. یعنی برای اینکه دوشنبه و ۵ شنبه بتونم چیزی بذارم رو سرور هر دفعه کلی استرس داشتم. چون از طرفی اونا حق دارن تا ساعت ۱۶ جواب ها رو آپلود کنن. من همیشه مثلا صبح دوشنبه و پنج شنبه یه نسخه رو آپلود می . حالا اگر این وسط از شانس من اونا میومدن ساعت ۱۵ یه جواب جدید میذاشتن، من مجبور بودم دوباره کل پروسه رو دوباره انجام بدم. اما خب اگر هم چیزی نمیذاشتن خوش به حالم شده بود و همون ورژن صبحو آپلود می . خلاصه که مثلا همین امروز تا خود ساعت ۱۶ جواب جدید آپلود و من الان در حال تست شونم! امیدوارم که از اون زمانای ۲.۵ ساعته باشه تستم و بتونم قبل از خوابم آپلود کنم.

بعد این طوری هم نیست که بگین خب دیگه فقط جوابا تغییر کرده. پس فقط بحث انتظارشه. آخه من این وسط باید روی بهبود سیستم هم کار کنم دیگه. با کوچک ترین تغییری تو سیستم جواب ها کلی جا به جا میشن. مثلا  من الان دقیقا فقط یه شرط if تو کد اضافه . تازه اونم چی؟ شرطش این بود که اگر کلمه فلان کلمه بود. باورتون نمیشه حدود ۱۵ تا به جواب های غلط سیستم اضافه شد، اونم تو جواب دادن به سوال هایی که اصلا اون کلمه ای که من توی if گذاشتم توشون نیست!!! حالا الان دوباره اون if محترمو پاک تا همون جوابای قبلی رو لااقل بتونم بگیرم!

خلاصه که این از نبودن آنی! فردا که من نمی رم سر کار. از دوشنبه هم آنی برمی گرده و امیدوارم یه کمی کارم سبک تر بشه.

اما در کل انی بودنو دوست داشتم . تجربه ی جالبی بود.

یه بار هم باید به جای انی تلکو انجام می دادم. با توماس دوتایی انجام دادیم. توماس بهم گفت دختر معمولی ساعت ۱۱ قراره با فلانی صحبت کنیم. تو هم بیا که با هم صحبت کنیم. گفتم باشه. بعد که رفتیم تو اتاق که زنگ بزنیم بهش میگم منم قراره چیزی بگم یا قراره فقط در جریان باشم؟ میگه نه دیگه! تو قراره قسمت خودتو کلا توضیح بدی که چیکار کردی توی این دو هفته و این حرفا!! هیچی دیگه. خدا رو شکر به خیر گذشت. اینم در نوع خودش تجربه ی خیلی خوبی بود. تو همون حدود یه ساعت خیلی چیزا یاد گرفتم. مثلا یکیش این که یه کاری رو خانومه انتظار داشت که ما هرچه سریع تر انجام بدیم. منم دستپاچه شدم. گفتم سعی می کنم واسه امروز انجام بدیم. ولی توماس درست بعد از من خیلی با طمانینه در مورد کار و پیشرفت کار برای خانومه توضیح داد و گفت پس ما برای چهارشنبه یه نسخه ی جدید آپلود می کنیم. خانومه هم قبول کرد! فهمیدم اصلا ادم نباید جلوی مشتری خودشو ببازه یا کم ببینه یا فکر کنه باید حتما همین الان کاری که طرف میگه رو انجام بده. بعد هم که قطع کردیم توماس میگه ببین برات دو روز وقت گرفتم. سر فرصت کاراتو انجام بده. واقعا کار هول هولکی همیشه یه جاش می لنگه. آدم باید یه زمان واقع بینانه ای از مشتری بخواد. نباید به خودش فشار بیاره. وگرنه کیفیت کار حتما کم میشه. و واقعا هم ما اون دو روزو لازم داشتیم. تازه همون چهارشنبه هم تازه ظهرش تونستیم کارو تحویل بدیم. از بس که این وسط هی اتفاقات غیرمترقبه میفته و یه بار بخش فنی کارش لنگه، یه بار کد مشکل داره. خلاصه هر دفعه یه مشکلی بود دیگه.

--

به هر حال بدم نمیاد آنی بمونم . الان می فهمم چرا انی همیشه سرش شلوغ بود و من فکر می چرا تقریبا همه ی کدو میده من بنویسم. چرا خودش هر وقت نگاش می کنم داره کار جانبی می کنه. الان می بینم واقعا اون کار جانبی متاسفانه همیشه از بخش اصلی که بهبود سیستمه بیشتره!!!

--

از کار تیمی شرکتمون شدیدا راضیم. واقعا تا الان هیچ وقت این قدر کار تیمی قشنگ ندیده بودم. تمام اعضای شرکت جوونن و باحوصله. خیلی جو خوبی داره شرکتمون. گاهی فکر می کنم یه سال که کار از این شرکت برم یه جایی که حقوق بالاتری داشته باشم. اخه شرکت های بزرگ به نسبت شرکت های استارت آپ خییییلی بیشتر میدن. یعنی من اگه الان توی یه شرکت بزرگ کار می حداقل باید ۱۰ ۱۵ هزار یورو در سال بیشتر می گرفتم! تفاوتش واقعا . ولی باز گاهی با خودم فکر می کنم چی واسم ارزشه؟ فقط پول؟

سر تاگس موتر پسرمون فهمیدم آدم وقتی یه چیزایی رو تجربه می کنه تازه می فهمه چقدر بعضی چیزا ارزش دارن. اون تاگس موتر اولی نزدیک تر بود به محل کارم و من راحت می تونستم ۴۰ ساعت تو هفته کار کنم. اما الان راهش خیلی دوره پسرم و من به توماس گفتم که من هفته ای ۳۸ ساعت کار می کنم و حقوقمو هم به اندازه ی ۲ ساعت کمتر . اما اصلا ناراحت نیستم. واقعا یه قطره اشک پسرمون خیلی بیشتر از این حرفا می ارزید. الان که می بینم تاگس موتر به این خوبی داره که این قدر مهربونه، که این قدر پسرمون دوسش داره و هر روز با خنده میره و با خنده میاد. وقتی مقایسه اش می کنم با تاگس موتر قبلی که حتی یه بار تو ع هایی که فرستاد من نتونستم خنده رو رو لبای پسرمون ببینم، وقتی یاد چهره ی پسرمون میفتم وقتی می بردمش که بهم می چسبید و وقتی می گرفتمش که قیافه اش همیشه دمق و ناراحت بود، واقعا می فهمم چقدر خوب بودن آدما خودش ارزش داره.

آدمای این شرکتمون هم خیلی خوبن. واقعا خیلی. تمام بچه ها مهربون و صمیمین. حس خیلی خوبی نسبت به شرکتمون دارم. امیدوارم زودتر بزرگ بشه. و داره هم میشه البته . تو همین جولای که یه نفر اومد. الان هم دنبال استخدام چند نفر دیگه ان. ولی متاسفانه متقاضی خوب ندارن مثل اینکه. یعنی توی اون فیلد تخصصی ای که اونا می خوان الان براش استخدام کنن اون شخصی که می خوانو هنوز پیدا نکرده ان.

البته یه مصاحبه همین چند روز پیش داشتن. دیگه نمی دونم نتیجه اش چی میشه.

--

چند روز پیش سر ناهار بحث در مورد دستشویی بود!! اینجا ظاهرا ی حالش بد نمیشه که راجع به این موضوعا صحبت کنن سر ناهار . چریل می گفت ما تو یه خوابگاهی زندگی می کردیم که دو تا سرویس داشت. بعد یه بار بچه ها گفتن بیاین جلسه بذاریم ببینیم چطوری اینا رو استفاده کنیم، اتاقی جدا کنیم یا دختر-پسری. کلا ده نفر بودیم که از اون سرویسا استفاده می کردیم. می شد بگیم مثلا ۵ تا اتاق این ور از این یکی استفاده کنن و ۵ تا اتاق اون ور از اون یکی یا اینکه بگیم دختر از این یکی استفاده کنن و پسرا از اون یکی. موقع بحث بچه ها پیشنهاد دادن که دختر-پسری جدا کنیم. یکی از پسرا گفت من موافق نیستم چون من آدم تمیزیم .

--

امروز داشتم با برادر کوچیک تر صحبت می . می گفت با خواهرخانومش اینا که صحبت می کرده (اونام آلمانن) گفتن بهشون گفتن اجازه ندارین چمنای خونه تونو آب بدین. اونا یه خونه ی حیاط دار بزرگ دارن خارج از شهر. دلیلش هم اینکه امسال تو آلمان کم آبیه. من تا وقتی نگفته بود که نمی دونستم و دقت نکرده بودم. ولی وقتی ازم پرسید تو شهر شما چطوریه؟ بارون میاد یا نه، تازه دقت که اتفاقا همین چند روز پیش یه چیز عجیبی دیدم اینجا. از این دستگاه هایی که دورمی زنه و چمنا رو آب میده (اسمشو بذاریم دستگاه چمن آب ده مثلا؟ ) گذاشتن و دارن یه جایی رو آب میدن. چمنا مال یه محوطه ایه که مربوط به یه گروه ورزشیه فکر می کنم. این اولین بار بود که من تو آلمان می دیدم دارن با همچین چیزی چمنا رو آب میدن. اینجا اصلا چیزیو آب نمیدن از بس که بارون میاد. ولی خب من اصلا به ذهنم نرسید که می تونه اینجا هم کم آبی باشه. حالا دیگه کاملا می تونم تصور کنم الان ایران چه خبره!! اگه قرار باشه اینجا کم آبی باشه، احتمالا مردم ایران دیگه باید از ایران کوچ کنن!

--

تقریبا تمام چیزایی که ید کرده بودیم اومد. فقط دو تاش مونده که ما خونه نبودیم و بردن دادن به یه جای دیگه که باید بریم بگیریم. البته بقیه رو هم ما خونه نبودیم و داده بودن به کیوسک جلوی خونه! ولی خب اونا رو از کیوسکیه گرفتم.

--

باید حتما یه پلوپز ب یم. این طوری نمیشه. قابلمه هایی که یدیم خیلی کوچیکن واسه مهمونی. علاقه ای هم نداریم باز بریم قابلمه ب یم. دیگه الان ۴ ۵ تا قابلمه داریم که به خاطر induktion نبودن به درد نمی خورن و باید بازنشسته بشن. دلمون نمیاد باز دوباره پول بدیم واسه قابلمه.

--

نمی دونم گفتم بهتون یا نه این مورد بالایی رود. گاز این خونه ی جدید با induktion (تو فارسی میگیم گاز القایی یعنی؟ احتمالا چیز خاصی نمی گیم چون نداریمش اصلا!) کار می کنن. واسه همین باید قابلمه هایی هم که براش می یم induktionی باشن که شانس ما هیچ کدوم از قابلمه های قبلیمون به جز یکی این طوری نبودن. دلیلش هم اینه که ما خیلی دنبال قابلمه ی نچسبیم اینجا. ولی اینجا قابلمه هاشون اکثرا نچسب نیست. قابلمه هایی هم که induktion داشته باشن اکثرا از همون بچسبان!! ما چون توی قابلمه می خواین برنج و اینا درست کنیم و ممکنه ته بگیره برامون مهمه که قابلمه نچسب باشه. اما خب اینا قابلمه رو برای سوپ و چیزای آبدار استفاده می کنن. واسه همین مشکلی ندارن که نچسب نباشه. واسه همین ما عملا فقط یه دونه قابلمه ی مناسب واسه ی این یکی خونه داشتیم.

حالا خدا رو شکر که قابلمه ها هم اومدن و از خوردن تخم مرغ و حاضری و اینا راحت شدیم!!

--

دیروز از سر کار اومدم، خیلی گرسنه ام بود. دو تا تخم مرغ نیمرو واسه خودم. پسرمون اومد گفت منم می خوام. نشوندمش روی صندلیش. گفتم بذار اول به پسرمون غذا بدم. بعد خودم می خورم. کل دو تا تخم مرغو خورد!! فقط اون تهش که یه کمی ته گرفته بودو خوشش نیومد. این در حالی بود که قبل از رسیدن از مغازه ی نزدیک خونه واسش نون یده بودم و نصفشو خورده بود. تو راه هم یکی دو تا بیسکوییت خورده بود! طفلکی تو راه هرچی کافه و رستوران و اینا می دید با دست نشون میداد می گفت غذاااا، غذاااا! فکر کنم خیلی گشنه اش بود .

--

ب خیلی بد خو د پسرمون. هی بیدار میشد. قشنگ هر یه ساعت حداقل یه بار بیدار می شد تا ساعت ۱۲ اینا. تا اینکه اون موقع بالا ه خو د. صبح هم البته ساعتیا ۴ ۵ بیدار شد. یه علتش اینه که الان میذاریمش تو اتاق خودش. هنوز خوب عادت نکرده به نبودن هیچ پیشش. صبح بعد از ساعت ۴.۵ اینا که برای بیدار شده بودم، مثل همیشه دوباره خو دم. با صدای گریه ی پسرمون بیدار شدم. یه نگاه به ساعت انداختم. ۷:۰۴ بود!!! ما باید قطار ۷:۱۳ رو می گرفتیم!! اول با خودم گفتم خب حالا ده دقیقه امروز دیرتر می رسم دیگه. تفاوتش فقط ده دقیقه است. مهم نیست. خیلی عجله نکنم. شیشه ی پسرمونو پر از شیر که بخوره. وقتی شیر می خوره راحت میشه لباساشو عوض کنم و کفش بپوشونمش. تندتند پوشوندمش. دیدم همین طوری بگذره، اگه بدوم میرسیم به قطار. بغلش و دویدم. وقتی رسیدیم شاید ۲۰ ثانیه بعدش قطار اومد . همچین آدم آلمانیزه شده ی سروقتیم من .





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/04/22/post-167/بعد-از-مدت-ها-هفت-و-چهار-دقیقه




مامان/غیره

درخواست حذف اطلاعات


بعد از مدت هاااا امروز واقعا با مامان حرف زدم!! معمولا تلفنای طفلکی مامانو از سر بی حوصلگی و اینکه هی زنگ می زنه جواب میدم. چون متاسفانه همیشه وقتی زنگ می زنه که نامناسبه. تقصیری هم نداره خب. ساعتاشون که با ما تفاوت داره. سر شب خودشون میاد، ما یا تو راهیم یا تازه رسیدیم و پسرمون آروم نیست که بخوام حرف بزنم. یا آ شب خودشون زنگ می زنه که من رفتم پسرمونو بخوابونم!

خلاصه، امروز پسرمونو خوابونده بودم و اتفاقا داشتم به این فکر می که مامان خیلی وقته زنگ نزده. من چرا یه خبری ازش نمی گیرم؟ من چقدر دختر بدیم براش. اتفاقا اومدم بیرون تا پسرمون خو د، دیدم ئه همین الان زنگ زده. سریع زنگ زدم و یه کمی (نیم ساعتی!) صحبت کردیم.

فکر نمی شهر ما هم قطعی برق داشته باشن، اما خب دارن.

مامانم میگه اومدن کنتور برقمونو عوض کرده ان، میگن ابه. از بس که کم نشون میده! گفتن ابه که این قدر کم کار می کنه. گفتم خب باشه، عوض کنین!

آخه مامان من اصلا مصرفی نداره که برقش بخواد زیاد بیاد. یه نفر آدم که کلا هم آدم صرفه جوییه چی داره مگه؟ مامان من حتی لباسشویی و اتو و جاروبرقی هم استفاده نمی کنه! اولی به نظرش پاک نیست و آ ش باز باید لباسا رو آب بکشی که خب نمی صرفه و دردسر داره و ترجیح میده که اون دو تیکه لباسشو با دست بشوره. اتو هم که پاک نیست اگه اتوبخار باشه . نهایتش اگر بخواد چادرشو اتو بزنه (اونم بدون استفاده از آب!!). وگرنه لباساشو یه می ه همیشه که اصلا اتو نخواد. جاروبرقی هم که میگه سنگینه برام. ترجیح میده همون جاروی معمولی بگیره دستش و بشینه زمین کم کم و سر فرصت جارو بکشه رو زمین!

کلا مصرفش یه یخچال فریزریه که به برقه و روزی یکی دو ساعت اگر کولر روشن کنه و یه دونه لامپی که تو همون جایی که هست روشنه. هیچ لامپ دیگه ای هم هیچ وقت روشن نیست. یعنی مثلا اگه رو تراس باشه فقط لامپ رو تراس روشنه، نه لامپ تو راهرو و هال و اینا. اگر تو آشپزخونه باشه، فقط لامپ اونجا روشنه.

خلاصه، هیچی دیگه. این نتیجه ی صرفه جوییه!

حالا باز اون به کنار! م و زن م هم تو همون کوچه ی ما زندگی می کنن. اونم خانومش بسیاربسیار آدم صرفه جوییه. اون که میگه اومدن کنتور گازشونو عوض گفتن کم کار می کنه!! بعد باز اومدن کنتور برقشونو عوض کرده ان گفتن کم کار می کنه!! الان دیگه منتظره برا آب هم بیان بگن بهشون دیگه .

--

آنی برگشت از مسافرت. ولی امروز همچنان من باید آپدیتا رو بذارم رو سرور چون آنی هنوز تازه اومده و من هنوز باید براش توضیح میدادم که این مدتی که نبود چه اتفاقی افتاد. خوشحالم که آنی یه مدت رفت. واقعا برای من خیلی خوب شد. الان خیلی بیشتر تو پروژه ام و بیشتر حس می کنم شده ام همکار آنی تا زیردستش. الان بیشتر حرفاشونو می فهمم. آخه قبلا وقتی راجع به یه سری موضوعا صحبت می با توماس من اصلا نمی دونستم قضیه چیه. اما خب تو این مدت خیلی چیزا رو یاد گرفتم دیگه.

--

امروز سر ناهار راجع به بازی ها داشتیم صحبت می کردیم. نمی دونم چی شد که بحثش پیش اومد. یه بازی هست که ما بچه بودیم بازی می کردیم و بهش می گفتیم گیلی گیلی! نمی دونم این اسمه از کجا میومد. بازیش دو تا چوب داشت که یکیش بلندتر بود و یکیش کوتاه تر. با بلنده باید میزدی گوشه ی کوتاه که بپره و خلاصه بازی ادامه پیدا می کرد. امروز آوایس داشت همین بازی رو توضیح میداد. بعد گفت ما بهش می گیم فلان. گفتم ما هم این بازی رو داریم ولی ما بهش می گفتیم گیلی گیلی. نمی دونم اسمش اصلا از کجا میاد. گفت خب ما بهش گیلی هم میگیم. گیلی به اون چوب کوچیکه می گن! اسم چوب بزرگه رو هم گفت ولی خب من یادم نموند. خلاصه، امروز یه کلمه ی جدید رو ریشه ی  .

جالب اینکه فلوریان می گفت بابابزر منم این بازی رو می . الان که گفتی یادم افتاد که قدیمی هامون این بازی رو داشتن. ولی ماها نه.

صندلی بازی رو هم آلمانی ها داشتن و بهش میگن reise nach jerusalem!!! حالا چرا اسمش باید باشه سفر به اروشلیم ی نمی دونست!!

تیله بازی هم بین ایرانی ها و پا تانی ها مشترک بود و صد البته کبدی. 

--

آوایس چند تا بازی رو توضیح داد که همه شون توشون سنگ داشت و سنگ پرت و حتی بعضی هاش لنگه کفش پرت و این چیزا. مار می پرسه خب چرا واقعا این بازی ها رو می کردین؟ مار نمی تونست درک کنه که این بخشی از فرهنگ بچه های زمان ما بوده. من خودم این چیزا رو هیچ وقت تعریف نمی کنم چون میدونم که اینا تصوری ازش ندارن و ممکنه ما براشون خیلی وحشی (!!) جلوه کنیم. اما خب آوایس هیچ وقت ابایی نداره از تعریف این مدل خاطره ها. اون دفعه هم که رفته بودیم پیک نیک داشت حرف می زد، می گفت می رفتیم نمی دونم چی چی می چیدیم از روی درخت، در واقع می یدیم. این جزو تفریح بچگی هامون بود. اجازه نداشتیم ولی خب ما این کارو می کردیم!!

البته من اون تیکه ی استفاده ی زیاد از سنگو برای مار یه کمی توضیح دادم و بهش گفتم که ببین الان اگه برای شما یه بازی بیارن که روی چمن باشه خب خیلی راحت انجامش میدین، چون همه جا چمن دارین. اما کشورای ماها خیلی خشکن. ما اکثر بازی هامون چیزایی بود که نیازی به امکانات نداشته باشه، یا نهایت در حد همین سنگ ریزه و اینا باشه. مثلا پسرا تو خوابگاه تو ایران خیلی کشتی می گیرن. چون امکانات نمی خواد، یا همون زو (کبدی) که ما بازی می کردیم. هیچی نمی خواست، حتی زمین و دروازه! خلاصه که آوایس یه چند تا بازی دیگه رو هم براشون تعریف کرد و براشون جالب بود که ما چقدر بدون امکانات بازی های متنوعی داشتیم!

--

آوایس میگه من دوست دارم یه روز حتما فارسی یاد بگیرم. گفتم چرا؟ خیلی زبونای دیگه هست که تعداد آدمای بیشتری تو دنیا بهش صحبت می کنن. دلیلت چیه که می خوای فارسی رو یاد بگیری؟ یه نگاه عاقل اندرسفیهی به من کرد و گفت تو میدونی گذشته ی ایران چی بوده؟ می خواستم بگم گذشته ها گذشته. ما از این حرف های تمدن (که بعضی ها البته به اشتباه میگن فرهنگ!) ۲۵۰۰ ساله انقدر شنیدیم و از همون آدما  رفتارهای عجیب و غریب دیدیم که بهمون ثابت شده که مهم الان هر کشوریه. اما خب گفتم بذار کشور خودمو اب نکنم. گفت مثلا از نظر ادبیات و اینا. گفتم آره خب. از این نظرا فارسی خیلی زبون قوی ایه.

می گفت تو پا تان ی که فارسی بلد باشه خیلی جایگاه والایی داره، کلاس داره. حتی می گفت ما فقط یه سری جمله (به ح ضرب المثل یعنی) از فارسی داریم تو اردو که ازشون استفاده می کنیم و خیلی هم خوشحالیم که اینا رو از زبون فارسی یاد گرفتیم و بلدیم (یعنی در حد همون یه جمله فارسی بلد بودن هم براشون خیلی افتخارآمیز بود.).

--

مونی تولدش بوده شنبه و امروز برامون چند مدل کیک آورده بود. خیلی کیکاش خوشمزه بود. من که خیلی پسندیدم. اما خب حیف که نمیشد از همه اش بخوری. آخه از هر کدوم یکی دو تا بیشتر نبود و تازه خیلی هم بزرگ بودن کیکاش.





منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/04/26/post-169/مامان-غیره




امروز

درخواست حذف اطلاعات


چند روز پیش از یه آرایشگاه ایرانی وقت گرفتم و امروز رفتم. پسرمون خیلی همکاری کرد. اومدیم خونه گفت شکلات بده. یه دونه بهش دادم. دوباره اومد گفت، دوباره هم یه چند تایی بهش دادم به عنوان جایزه اش. یه بارشو قشنگ رو زمین نشستم که هم قدش بشم (البته همیشه سعی می کنم وقتی چیزی بهش میدم حداقل خم بشم که خیلی نگاه پایین به بالا و بالا به پایین بینمون نباشه)، بهش گفتم میدونی اینو چرا بهت میدم؟ واسه اینکه خیلی همکاری کردی و اینا. داشتم حرف می زدم، وسطش  راه افتاد رفت. فکر کرد دارم دعواش می کنم . نمی دونم چرا همچین برداشتی کرد طفلکی!

شبم با اینکه راحت نخو د، اما خب سعی منم باهاش کنار بیام دیگه. انصافا اون قدری که اون پسر خوبیه برای ما، من مادر خوبی نیستم براش. واقعا طفلکی انقدررر باهام کنار میاد که گاهی وقتا مطمئنم مادرای دیگه آرزوشونه بچه شون این طوری باشه.

گاهی وقتا که از سر کار میام و خیلی خسته ام، بهش میگم تو بازی کن، من یه کمی بخوابم. خودش با خودش بازی می کنه، همه اش هم دور و بر منه. دور نمیشه ازم. منم می خوابم قشنگ یه ساعتی! بعد که بیدار میشم تازه من انرژی گرفته ام، بقیه شو با هم بازی می کنیم.

تو راهم که صبح ها می برمش با هم بازی می کنیم معمولا. آخه الان یه مسیر حدود 5 دقیقه ای رو باید پیاده بریم تا خونه ی تاگس موترش. قبلا با اتوبوس می رفتیم، درست جلوی در خونه اش ایستگاه داشت. الانم البته می تونیم از قطار پیاده بشیم، بریم اون ور میدون و سوار همون اتوبوس بشیم. ولی دیگه چون یه ایستگاهه، ارزششو نداره. همون جوری پیاده می برمش. تو راه یکی دو تا جا هست که یه دیواری چیزی بغل پیاده رو هست تو مسیرمون. من معمولا یه چند متر جلوتر میرم، پشت اونا قایم میشم، پسرمون که میاد دالی می کنم براش. بقیه ی راهو هم با هم میدویم. یا من یه کم میدوم، بعد می شینم، دستامو باز می کنم، پسرمون می دوه میاد بغلم. فکر کنم مردمی که تو خیابون ما رو می بینن ما رو به هم نشون میدن میگن اینا رو باش ، خوشحالن واسه خودشون .

--

ب هم خیلی بد خو د. بالا ه 2.5 اینا بود که من با استرس خو دم ولی خب دیگه مجبور نشدم بیدار بشم. قبلش هی تا بیدار می شد می دید من نیستم گریه می کرد. مجبور بودم برم پیشش. فکر می کنم هنوز طول می کشه تا یاد بگیره تنها بمونه تو اتاقش.

--

همسر این ا هفته نمیاد. دارم فکر می کنم شنبه با پسرمون تو خونه بازی کنم، یا برم شهر بغلی یا برم تو شهر. خیلی دلم می خواد برم شهر بغلی که با بلیتم هم می تونم مجانی برم، اما به احتمال زیاد هوا انقدر گرمه که ترجیح میدم تو خونه بمونم!!

--

امروز یه مصاحبه ی کاری بود تو شرکتمون. ما هم تازه یه چند تا فرش (در واقع موکت البته!) که سفارش داده بودیم اومده بود و داشتیم میزا رو جا به جا می کردیم که فرش های قدیمی رو بندازیم دور و اینا رو پهن کنیم. امیدوار بودیم بتونیم تا قبل از یازده تموم کنیم کارو که خدا رو شکر تموم هم شد. این وسط من از مار پرسیدم اونی که میاد برای بخش ما میاد یا برای بخش آی تی؟ گفت این بنده خدا هفته ی پیش یه بار برای بخش شما اپلای کرد و اومد مصاحبه داد ولی قبول نشد. حالا گفته برای بخش آی تی می تونم دوباره مصاحبه بدم. توماس هم قبول کرده. گفته دوباره بهش یه فرصت می دیم. شاید تو این بخش خوب بود. دیگه حالا نمی دونم نتیجه چی شد، اما کار طرف برام جالب بود. مطمئنم اگه من بودم همچین پیشنهادی نمی دادم به شرکت و یه فرصتو از خودم می گرفتم. اما خب بعضی آدما جرئتشو دارن و خوش به حالشون .

--

امروز من ناهارمو خوردم و زود اومدم بقیه ی کارمو انجام بدم ولی بقیه همون جا نشسته بودن. آ اش خیلی هرهر با هم می خندیدن. من که نرفتم گوش بدم ببینم قضیه دقیقا چیه. ولی اصل قضیه این بود که الان چت بتمون رو صوتی هم کردیم (با استفاده از نرم افزارهای گوگل و اینا) ولی خب مشخصا یه عالمه از چیزا رو اشتباه می فهمه یا اصلا نمی فهمه دیگه. نشسته بودن حرف های چرت و پرت می زدن با رباتمون، به جوابایی که می داد می خندیدن .

--

اسم سیستم صوتی ای که ازش استفاده می کنیم ال ائه. اون روز ما نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم (من و آنی). میکروفن هم روی میز بغلی بود. آوایس اومده میگه من می تونم با ال ا حرف بزنم؟ قشنگ الان ال ا یه شخصیت واقعیه برای ما تو شرکت!! حرف می زنیم می گیم به ال ا میگم فلان، میگه فلان!! خیلی متعاملانه است پسرمون .

--

دوباره شهربازی آوردن شهرمون. دقیقا همون بازی ای که اون دفعه ما بازی کردیم هم هست ولی خب خیلی چیزای دیگه هم هست. اون دفعه تقریبا فقط همون بود. بقیه اش مال بچه ها بود. امروز که پنج شنبه بود بچه ها می خواستن با هم برن اونا بعد از سر کار ولی من دیگه نرفتم باهاشون. آخه هم می خواستم برم آرایشگاه و هم اینکه اون دفعه که هیچ کار خاصی نمی خواستیم ما نه خونه بودیم. این دفعه اگه می رفتم احتمالا ده شب برمی گشتیم خونه که دیگه خیلی دیر بود!




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/04/29/post-170/امروز




روزمره

درخواست حذف اطلاعات


یاد قدیما افتادم که تقریبا همه ی پستام اسماشون بودن روزمره یا امروز و دیروز و اینا .

--

امروز سر ناهار کلی به مغزم فشار آوردم که موقع حرف زدن اشتباهی ضمیرهای مونث و مذکرو قاطی نکنم. آخه زبون اینا مونث و مذکر و خنثی داره، اونم واسه همه چیز. نه مثل انگلیسی که فقط واسه آدماست. مثلا واسه اینا قاشق مذکره، چنگال مونثه، چاقو خنثی! خلاصه، داشتیم حرف می زدیم، بوریس گفت منم آ هفته ها میرم و میام (مثل همسر من یعنی). گفتم ئه. خب همیشه تو میری یا گاهی اون (مونث) میاد. گفت اون (مذکر) اسمش اووه (uwe است). گاهی اون میاد. فهمیدم بوریس بازه. 

نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه کلا قیافه ی بچه های شرکتمونو که نگاه کنین، اصلا بهشون نمیاد که اینا درس خونده های درست و حس باشن و درست و حس کار کنن. البته بعضی هاشون خیلی هم خوبن ها. ولی بعضی ها رو واقعا من اگه تو خیابون می دیدم عمرا فکر می همچین کارهای فنی ای ن.

مثلا یکی از بچه ها که من فکر می شرکته (و بعدا فهمیدم عنوان شغلیشو یه جورایی پروجکت منیجر می گن (البته کار دانشجویی می کنه ها)) کلا سر زانوهاش همیشه است. از اون شلوارا می پوشه که خیلی است سر زانوش. یعنی مثلا حدود 10 15 سانتی است و از دو طرفش آویزون. رو سر و صورتش و دماغش و از اینا هم که از اون آهن پالاتیا داره که من اسمشونو نمی دونم.

یکی دیگه از بچه ها هم همین طور، تو دماغش از اون آهنا داره.

بوریس هم تو گوشش یه گوشواره ی کوچیک داره. البته بوریس یه کمی قیافه اش می خوره به اینکه اواخواهری باشه. اما خب آدم که نمی تونه از روی قیافه بگه حتما همین طوره. ولی خب تو این مورد خاص، این طور بود .

--

دیروز سر کار قرار بود یه چیزی رو تست کنم و نتایجش رو ارائه بدم. وقتی تست ، دیدم همه چی درست کار می کنه. حدود 77 تا سوال بود که همه شون درست جواب داده میشدن. البته کارم خیلی عجله ای بود و باید تا عصر آماده می نتایجو. واسه همین فرصت دوباره نگاه و اینا نداشتم. وقتی ارائه دادم توماس و مونی خیلی تعجب . مونی بلافاصله چند تاشو به عنوان مثال گفت و گفت اینا اشکال دارن. اینا باید این طوری می بودن. بعد تست کرد رو سیستم خودش، دیدم راست میگه. انگاری من یه کاری رو اشتباه انجام دادم. جلسه به فردا منتقل شد و قرار شد من درستش کنم.

مشکل هم چیز خاصی نبود. من درست آپدیت نکرده بودم پروژه مو. خلاصه که امروز درست و نتایج درست شد، یعنی غلط شد!! وقتی از 77 تا سوال، 20 تاش غلط بود، گفتیم خب الان معلومه که نتایج درسته . آخه سیستمی که همه چیش درست کار کنه که آدم نمی تونه داشته باشه .

حالا من باید این 20 تا غلط رو درست هم م!!

--

مونی شخصیت عجیبی داره. آدم نمی تونه بهش نزدیک بشه. گاهی خیلی خشک و جدیه. میری ازش سوال بپرسی، خیلی راحت میگه نمیدونم باید چیکار کنی (نه که ندونه ها، منظورش اینه که خودت یه کاریش . فقط یه راهنمایی های خیلی کلی می کنه)، یه وقت هایی خودش داره رد میشه می پرسه راستی فلان چیزو چیکار کردی؟ اگه مشکلی داری بگو.

ولی آنی خیلی خیلی شخصیت ساده تری داره، دختریه بسیار بسیار مهربون که حتما هر روز از من می پرسه در چه حالی؟ چه طور پیش میره و اینا. ازش هم که سوال بپرسی، واقعا هیچ وقت نه نمیگه.

اما وقتی فکر می کنم احساس می کنم شخصیت خودم به مونی شباهت بیشتری داره تا به آنی. کاش منم یه روز آنی می شدم .

--

دارم روی خودم کار می کنم که کمتر به خودم استرس وارد کنم. خدا رو شکر جو شرکت هم خیلی بهم کمک می کنه. مثلا دیروز که من یه چیزی رو اشتباه انجام داده بودم و نتایج خوب نبود، خیلی احساس بدی داشتم. فکر می مثلا تقصیر منه و وقت همه رو تلف و حتی وقت خودمو کل روز تلف در حالی که پروژه اصلا آپدیت نبود و اینا. شب هم حتی استرس داشتم. صبح هم که از خواب پا شدم استرس داشتم. اما خب حداقل جو شرکت انقدر خوب بود که هی سعی م به خودم بگم استرس نداشته باش. کار همینه دیگه. یه روزایی خوب پیش نمیره.

امروز که ارائه دادم خیلی حس بهتری داشتم. احساس می کنم کم کم دارم یاد می گیرم یا حداقل باید یاد بگیرم که این طوری باشم.

من از کارای نصفه و نیمه بدم میاد. ولی ظاهرا کارهای شرکت این مدلیه. فکر می کنم همه ی شرکت ها این مدلی باشن البته! من دارم روی یه موضوعی کار می کنم که اصلا روی یه برنچ دیگه است. بعد یهو بهم یه تسک میدن میگن اینو برو رو برنچ فلان اجرا کن. خب دو تا برنچو که آدم نمی تونه با هم روشون کار کنه. این میشه که عملا هی از این شاخه به اون شاخه می پریم. البته به نظر من همچین اولویتی هم ندارن که بگین اون کار خب اولویت بالاتری داره ها. ولی خب نمی دونم چرا این طوری می کنن. شاید بیشتر هدفشون اینه که من هنوز با سیستم آشنا بشم. یه کارو که شروع می کنم، می بینن یه کمی توش راه افتادم، میگن خب برو تسک بعدی!!

--

مبل و تخت و کمد و دراور رو سفارش دادیم. البته این سه تای آ با هم بودن، یعنی یه ست کامل بودن. ولی هنوز خیلی چیزا مونده. باید تشک و یه رگال برای زونکن ها و پوشه ها و یه کمد برای توی راهرو و اگه شد یه کمد برای توی پذیرایی هم سفارش بدیم! خسته ام واقعا از این گشتن های اینترنتی. البته وقتی به گشتن حضوری فکر می کنم میگم گشتن اینترنتی خیلی هم خوبه اتفاقا!! والا! با بچه ی کوچیک آدم فقط باید بره پارک که بچه بره بچرخه!

دو تا لباس هم اینترنتی سفارش دادم که امروز رسیدن و هر دوشون بزرگ بودن. باید پسشون بدیم.

حالا باید دوباره دنبال لباس هم بگردم!

--

آ هفته ی همسر خیلی خسته کننده بود دفعه ی پیش. تمام خونه رو تنهایی رنگ زد. من فقط می تونستم پسرمونو نگه دارم که شیرجه نره تو رنگا!! من اول گفته بودم درا رو هم رنگ بزنیم، اما الان پشیمون شدم. چون تازه فهمیدم درا رو برای رنگ زدن باید درآورد و زحمت داره. احتمالا فقط چهارچوبا رو رنگ بزنیم. البته اونم هر وقت همسر وقت داشت، نه وما قبل از اسباب کشی.

--

این آ هفته علی هم میاد که برای اسباب کشی کمک کنه. یکی دیگه از دوستای همسر هم بهش پیشنهاد داده بود که بیاد اما خب قصد نداریم بهش بگیم که بیاد. چون هم کاری برای انجام دادن نداریم به اون صورت (همه چی رو سفارش دادیم و خودشون میان دیگه. فقط یه سری کارتنه برای بردن و یه لباسشویی.)، هم اینکه به نظر من بهتره روابطمون با این دوستامون زیاد نشه. البته اونا دوست دارن. اما خب ما زیاد راغب نیستیم، حداقل من.

همسر قبلا هم گفته بود که این دوستش اولویت اول خودشه. واسه همین یه وقتایی یه چیزی رو نمیگه، پنهان کاری می کنه و خلاصه یه شخصیت خاصی داره دیگه.

جالب اینکه بعد از حدود 4 سال، می دیدیمش. یه بار دعوتمون کرد برای عصر بریم خونه شون وقتی فهمید که ما اومدیم این شهر. آخه اونا توی یه شهر کوچیک حدود 20 30 کیلومتری اینجا زندگی می کنن. خلاصه، ما هم رفتیم. دم اومدن همسر داشت با دوستش در مورد ماشین و اینا صحبت می کرد. بحث قیمت بیمه شد و اینکه میشده ارزون تر بگیری یا نه و تو چه ح ی ارزون تره و اینا. همسر از دوستش پرسید ماشینت مدل چنده؟ اخه مدل ماشین برای بیمه اش مهمه. گفت 2016. بعد بحث ادامه پیدا کرد و قرار شد اون بنده خدا اسم اون جایی که ازش بیمه گرفته رو برای همسر بفرسته. بعد اون به جای اسمش، خود اون برگه ی بیمه شو یه ع گرفته بود و فرستاده بود. همسر می گفت، نگاه ، دیدم نوشته مدل ماشین 2018 ه!!

من نمی دونم چرا بعضی ادما این جورین. مخصوصا که بعد از سال ها اولین برخوردش این طوری بود، من یه کمی خیلی پا پس کشیدم. آخه این کار اصلا نه ش ته نفسیه اسمش، نه تواضعه، نه هیچ صفت مثبت دیگه ای. نمی دونم واقعا چرا طرف این کارو می کنه. آخه بالا ه که طرف ماشینتو ببینه مشخص میشه مدلش 2018 ه!! چرا دروغ اخه؟

با خودم این طوری فکر می کنم که ی که بدون هیچ دلیلی دروغ میگه، دیگه ببین اگه دلیل داشته باشه چه اتفاقی میفته.

خلاصه که حالا که قبلا یه بار دعوت شدیم، الان باید حداقل دعوتیشونو پس بدیم و یه بار دعوتشون کنیم. البته من از این بابت اصلا ناراحت نیستم، فقط دلم نمیخواد روابطمون خیلی زیاد بشه. دوست دارم در حد همون 3 4 ماه یه بار یه بار همو ببینیم. نه بیشتر.

--

پی نوشت: این سوءتفاهم پیش نیاد که من دچار خودبرتربینیم که میگم نمیخوام با این آدما رفت و آمد داشته باشم. چه بسا که این آدما بسیار هم بهتر از من باشن (که به احتمال خیلی زیاد هستن.). مهم اینه که من برای دوستیم معیارهایی دارم که این مدل رفتارها دقیقا خلافشه. واسه همین اصلا به صورت ناخودآگاه نمی تونم به این مدل آدما زیاد نزدیک بشم.




منبع : http://mamoolii.blogsky.com/1397/03/29/post-158/روزمره