بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

خورشید تابنده عشق

آخرین پست های وبلاگ خورشید تابنده عشق به صورت خودکار از بلاگ خورشید تابنده عشق دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تشکر نامه عنوانی بیقرار صاحب

درخواست حذف اطلاعات

فاضل دانشمند، گرانقدر عالیجناب محترم حاج عتیق الله بیقرار صاحب درود ها و تحیات قلبی خویش را با بهترین و پسندیده ترین ات تقدیم میدارم. واژگان سبز و وزین شما که بر خواسته از اعماق قلب با احساس و افکار بلند ادبی تان است در سویدا قلبم محفوظ داشته و درلوحِ حیات مثمر خویش به زر میگیرم . فدوی کوچک تر از آنست که شما با قلم زرین و زیبا نگاری تان روا داشته اید. گهر نایاب و بی مثال کاکه گی و عیاری در ضمیر شما عجین بوده و این را دوستان و صاحبدلان که با شما و نام شما آشناست به خوبی میدانند. در زمانه که شاخه های کاج تنومند عیاری، ، نمک شناسی، نگهداشتن پاس یاری و سلام و هزاران سجایای دیگر هر روز از روز دیگر در حال فنا و خشکیدن است حضرت عالی سمبول سرو چهار فصل بهار هستند که این را به وضوح در عمر کم خود دیده ام. از بارگاه رب عالمیان برای شما و کلیه صاحبدلان و اباتیان طول عمر و سلامتی کامل استدعا می نمایم. در اخیر با بیت چند این پیام پر غلط خود را خاتمه می بخشم. سمبول عشق و معرفت بیکران شدی عیـــار و با دیانت و نیکو روان شدی استی عتیق کهنــــــه دیار وفا و مهر با بیقراری صاحب نـام و نشان شدی -------------------------------- با مهر احمد محمود امپراطور


 


فاضل دانشمند، گرانقدر عالیجناب محترم حاج عتیق الله بیقرار صاحب

درود ها و تحیات قلبی خویش را با بهترین و پسندیده ترین ات تقدیم میدارم.

واژگان سبز و وزین شما که بر خواسته از اعماق قلب با احساس

و افکار بلند ادبی تان است در سویدا قلبم محفوظ داشته و

درلوحِ حیات مثمر خویش به زر میگیرم .

فدوی کوچک تر از آنست که شما با قلم زرین و

زیبا نگاری تان روا داشته اید.

گهر نایاب و بی مثال کاکه گی و عیاری در ضمیر شما عجین بوده

و این را دوستان و صاحبدلان که با شما و

نام شما آشناست به خوبی میدانند.

در زمانه که شاخه های کاج تنومند عیاری،

، نمک شناسی، نگهداشتن پاس یاری

و سلام و هزاران سجایای دیگر هر روز

از روز دیگر در حال فنا و خشکیدن است

حضرت عالی سمبول سرو چهار فصل بهار هستند

که این را به وضوح در عمر کم خود دیده ام.

از بارگاه رب عالمیان برای شما و کلیه صاحبدلان

و اباتیان طول عمر و سلامتی کامل استدعا می نمایم.

در اخیر با بیت چند این پیام پر غلط خود را خاتمه می بخشم.



سمبول عشق و معرفت بیکران شدی

عیـــار و با دیانت و نیکو روان شدی

استی عتیق کهنــــــه دیار وفا و مهر

با بیقراری صاحب نـام و نشان شدی
--------------------------------

با مهر

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1088/تشکر نامه عنواني بيقرار صاحب/




نوشته عتیق الله بیقرار

درخواست حذف اطلاعات

نوشته عتیق الله بیقرار برای احمد حمحمود امپراطور به نام آفریدگار عشق و معرفت به پاس بزرگی شهء بزرگ منشانه و کلام عارفانه، صوفیانه و عاشقانه ای ستاره درخشان شعر و ادب در "عصر حاضر" ارجمند احمد محمود جان ((((((((((((((((((( امپراطور اقلیم سخن )))))))))))))))))) ارجمند من، عزیز من، افتخار من.! حاجت به این نیست، ی ویا شخصی اشعار آبدار، غزلیات زیبا و مخمسات ناب و دلنیشن و، کلام وزین ترا که چنگ در دلهای عاشقان و مشتاقان شعر و ادبیات و بلا ه عارفان و صوفیان اهل ابات و سجاده نشینان بزم خانقاه و مناجات راه پیدا کرده، به داوری و قضاوت بگیرد. صدا و فریاد خودت چون بلبل هزار داستان از صفا؛ وفا، صمیمت و خلوص نیت نیک در مقابل مردم و وطن ات چون آفتاب روشن و هویداست. مخمسات و غزلیات شیرینت با عبارات فصیح و جملات بلیغ و نمکین در عین سلاست و روانی عالمانه در جویبار ادبیات دری با جملات متین و آمیخته با درد و مشکلات مردم ات و احساس نیک انسانیت در خور غور و دقت همه جانبه می باشد. از عارض رنگین اشعار رایق شما بویی نسیم خلد می آید، که به کمال و (جمال ادب) آرستگی دارد. اشعار ناب و سخنان شیرینت در دل شیدا و "بیقرار" من شعله افروخته که متعرف گردم و بگویم. مست اند عارفان همه از شعر و کلامت شیرین و فصیح است و ملیح است پیامت بیقرار امپراطور گرامی.! مخمسات زیبایت که در حد اعلی لطافت و زیبا نگاری نگاشته شده است به لسان فصحاء پیشن همسری داشته و دارد، بلکه بهتری آن هویداست. به قول حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل رح : جنونِ بوی گل در غنچـــه ها پنهان نمی ماند نفس بر خود گریبان میدرد در ای تنگم بیدل رح امپرطور دلها.! ارجمند دوستداشتنی ام محمود جان شاعر زیبا کلام چون اسرار شعر از ای اهل یقین سرچشمه میگیرد و در کانون قلب عاشقان و عارفان پاک سرشت و پاک طینت جا برای خود باز می نماید. شعر و کلام عالمانه ای شما به نظر منی هیچ مدان به اقصای معارج کمال رسیده است و توقع از حضرت الهی است که در آینده های نزدیک شما را یکی از فضلاء زمان عصر حاضر در عرصه ای فن بلاغت و سخنوری علامه ای قلمداد خواهد کرد والحق مخمسات و غزلیات شما در لطافت چون روح در بدن برای انسان نیرو می بخشد. شیرینی و عذوبت آنرا اهل سخن و سخن شناسان درک می تواند. محمود جان شاد باد.. که خدای دانا و توانا به تلافی خدمت والدین که به حق شان به انجام رسانیده ای به تو کرامت سخنوری، دانشوری و شاعری را عطاء نموده که مایه سر بلندی دوستان و دودمانت باشی. میدانی اشعار آبدار و کلام شیرینت از مرز ها عبور نموده و به گوش های مردم با معرفت و صاحبدل موثر افتاده است. شرح این واقعیت را در روی صفحات عالم مجازی میتوان خوب مطالعه نمود. مخمسات زیبا شما نشان گویا به قدامت عمیق وسیع زبان شیرین دری می باشد که عاشقان شعر و ادب را به مفتاح مطالعه آن تشویق می نمایم تا از مطالعه ای اشعار این جوهر گهر باری قیمتی ( لعل بدخشان) احمد محمود جان امپراطور دلها بهره ور گردند. با تقدیم احترامات فایقه اقل العباد الحاج عتیق الله "بیقرار" 13 میزان 1397 هجری خورشیدی مهتاب قلعه چهاردهی کابل/افغانستان




به نام آفریدگار عشق و معرفت

به پاس بزرگی شهء بزرگ منشانه و کلام عارفانه، صوفیانه و عاشقانه ای

ستاره درخشان شعر و ادب در "عصر حاضر" ارجمند احمد محمود جان


(((((((((((((((((((
امپراطور اقلیم سخن ))))))))))))))))))



ارجمند من، عزیز من، افتخار من.!

حاجت به این نیست، ی ویا شخصی اشعار آبدار، غزلیات زیبا و

مخمسات ناب و دلنیشن و، کلام وزین ترا که چنگ در دلهای عاشقان و

مشتاقان شعر و ادبیات و بلا ه عارفان و صوفیان

اهل ابات و سجاده نشینان بزم خانقاه و مناجات راه پیدا کرده،

به داوری و قضاوت بگیرد.

صدا و فریاد خودت چون بلبل هزار داستان از صفا؛ وفا، صمیمت و

خلوص نیت نیک در مقابل مردم و وطن ات

چون آفتاب روشن و هویداست.

مخمسات و غزلیات شیرینت با عبارات فصیح و

جملات بلیغ و نمکین در عین سلاست و روانی

عالمانه در جویبار ادبیات دری با جملات متین و

آمیخته با درد و مشکلات مردم ات و

احساس نیک انسانیت در خور غور و

دقت همه جانبه می باشد.

از عارض رنگین اشعار رایق شما

بویی نسیم خلد می آید، که به کمال

و (جمال ادب) آرستگی دارد.

اشعار ناب و سخنان شیرینت در

دل شیدا و "بیقرار" من شعله افروخته که متعرف گردم و بگویم.



مست اند عارفان همه از شعر و کلامت

شیرین و فصیح است و ملیح است پیامت
بیقرار



امپراطور گرامی.!

مخمسات زیبایت که در حد اعلی لطافت و

زیبا نگاری نگاشته شده است به لسان فصحاء

پیشن همسری داشته و دارد، بلکه بهتری آن هویداست.

به قول حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل رح :





جنونِ بوی گل در غنچـــه ها پنهان نمی ماند

نفس بر خود گریبان میدرد در ای تنگم
بیدل رح


امپرطور دلها.!

ارجمند دوستداشتنی ام

محمود جان شاعر زیبا کلام

چون اسرار شعر از ای اهل یقین سرچشمه میگیرد

و در کانون قلب عاشقان و عارفان پاک

سرشت و پاک طینت جا برای خود باز می نماید.

شعر و کلام عالمانه ای شما به نظر منی

هیچ مدان به اقصای معارج کمال رسیده است

و توقع از حضرت الهی است که در آینده های نزدیک

شما را یکی از فضلاء زمان عصر حاضر در عرصه ای

فن بلاغت و سخنوری علامه ای قلمداد خواهد کرد

والحق مخمسات و غزلیات شما در

لطافت چون روح در بدن برای انسان نیرو می بخشد.

شیرینی و عذوبت آنرا اهل سخن و سخن شناسان درک می تواند.

محمود جان شاد باد..

که خدای دانا و توانا به تلافی خدمت والدین که

به حق شان به انجام رسانیده ای به تو کرامت سخنوری، دانشوری و

شاعری را عطاء نموده که مایه سر بلندی دوستان و دودمانت باشی.

میدانی اشعار آبدار و کلام شیرینت از مرز ها عبور

نموده و به گوش های مردم با معرفت و صاحبدل موثر افتاده است.

شرح این واقعیت را در روی صفحات

عالم مجازی میتوان خوب مطالعه نمود.

مخمسات زیبا شما نشان گویا به قدامت

عمیق وسیع زبان شیرین دری می باشد

که عاشقان شعر و ادب را به مفتاح مطالعه آن تشویق می نمایم

تا از مطالعه ای اشعار این جوهر گهر باری

قیمتی ( لعل بدخشان) احمد محمود جان امپراطور دلها بهره ور گردند.

با تقدیم احترامات فایقه



اقل العباد الحاج عتیق الله "بیقرار"

13 میزان 1397 هجری خورشیدی

مهتاب قلعه چهاردهی

کابل/افغانستان





منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1087/نوشته عتيق الله بيقرار/




در بحر پر تلاطم هستی شنا زدم

درخواست حذف اطلاعات

در بحـــــر پـــــر تلاطـــــم هستی شنا زدم چنـــــدین ایـــــاغ تــــــازه ز آب بقــــا زدم دستـــــــی به سوی بــــارگهی کبـــریا زدم در سینــــــه بـــاز شیـــــون بانگ درا زدم خود را به تــــار گیسو چـــو بـاد صبا زدم --------------------------------------- در سـرزمین عشق و فضای وصال خویش اندر هوایی جوش و وش و جلال خویش در آرزوی نـــو گل و، هــم نو نهال خویش در کوچه های صعب العبــور خیال خویش نـــــام تو را گرفتـــــه به هر سو صدا زدم --------------------------------------- یـاد تـــو آورد به دلـــــــم مستـــی و سرور در هر نفس به ای من میکنی ظهور از مـــــــرز عشق گاه و گهی میکنم عبور رفتــــم به عمق خـــاطره هــای زمان دور بود و نه بود زنـــــدگی را پشت پــــا زدم --------------------------------------- ملک حضور و معــــرفت عاشقـــان تویی و، سرفراز و، سر و، سایبان تویی هستـــن مکین و آنکـــه بـود لامکان تویی ما غافلیـــــم و صاحب این کـــاروان تویی دیدم که پادشـــاهیء تو، خــود را گدا زدم --------------------------------------- یار و، رفیـــق و، همــــدمی والای ماستی دارویــی درد ایـن دلِ شیـــــــــدای ماستی هر جا رویــــم رهبـــــــر و مولای ماستی شــــکرش به جـــا که خالق یکتای ماستی سجــده به بارگــــــاه تو، صبح و مسا زدم --------------------------------------- گاهـــــی اگــر ز عشــــق روایت نکرده ام فرض نمــــاز و، روزه، رعـایت نکرده ام فــــکری اگــر به و عنایت نکرده ام شرمنــــــده ام که ب رضایت نکرده ام حـــــالا خــودم به کشــــور عشقت فنا زدم --------------------------------------- محمود را بـــــه راه حقیــــقت کشـانده ای در بوستـــــانِ سبـــــز طبیعت کشـانده ای در جوهــــــرِ کــلامِ نصیحت کشـانده ای در اوج ک شــــــان فضیــلت کشـانده ای اغمــــاض کن اگــــر سخن را خطــا زدم --------------------------------------- بادمداد 17 میزان 1397 خورشیدی که برابر میشود به 09 اکتوبر 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور




در بحـــــر پـــــر تلاطـــــم هستی شنا زدم
چنـــــدین ایـــــاغ تــــــازه ز آب بقــــا زدم
دستـــــــی به سوی بــــارگهی کبـــریا زدم
در سینــــــه بـــاز شیـــــون بانگ درا زدم
خود را به تــــار گیسو چـــو بـاد صبا زدم
---------------------------------------
در سـرزمین عشق و فضای وصال خویش
اندر هوایی جوش و وش و جلال خویش
در آرزوی نـــو گل و، هــم نو نهال خویش
در کوچه های صعب العبــور خیال خویش
نـــــام تو را گرفتـــــه به هر سو صدا زدم
---------------------------------------
یـاد تـــو آورد به دلـــــــم مستـــی و سرور
در هر نفس به ای من میکنی ظهور
از مـــــــرز عشق گاه و گهی میکنم عبور
رفتــــم به عمق خـــاطره هــای زمان دور
بود و نه بود زنـــــدگی را پشت پــــا زدم
---------------------------------------
ملک حضور و معــــرفت عاشقـــان تویی
و، سرفراز و، سر و، سایبان تویی
هستـــن مکین و آنکـــه بـود لامکان تویی
ما غافلیـــــم و صاحب این کـــاروان تویی
دیدم که پادشـــاهیء تو، خــود را گدا زدم
---------------------------------------
یار و، رفیـــق و، همــــدمی والای ماستی
دارویــی درد ایـن دلِ شیـــــــــدای ماستی
هر جا رویــــم رهبـــــــر و مولای ماستی
شــــکرش به جـــا که خالق یکتای ماستی
سجــده به بارگــــــاه تو، صبح و مسا زدم
---------------------------------------
گاهـــــی اگــر ز عشــــق روایت نکرده ام
فرض نمــــاز و، روزه، رعـایت نکرده ام
فــــکری اگــر به و عنایت نکرده ام
شرمنــــــده ام که ب رضایت نکرده ام
حـــــالا خــودم به کشــــور عشقت فنا زدم
---------------------------------------
محمود را بـــــه راه حقیــــقت کشـانده ای
در بوستـــــانِ سبـــــز طبیعت کشـانده ای
در جوهــــــرِ کــلامِ نصیحت کشـانده ای
در اوج ک شــــــان فضیــلت کشـانده ای
اغمــــاض کن اگــــر سخن را خطــا زدم
---------------------------------------
بامداد 17 میزان 1397 خورشیدی
که برابر میشود به 09 اکتوبر 2018 ترسایی
سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1086/در بحر پر تلاطم هستي شنا زدم/




عشق آفرین من

درخواست حذف اطلاعات

آغـــــوش بـاز کــــرده بیـــــا نازنین من معشوقِ نازدانــــــه ی عشـق آفـرین من هر جا روی به جلوه قیــــامت به پا کنی هر جا تویــــی بهــــار محبـت زمین من خلوت گهی تو راز دلـــم میــکند بیـــان شهد و و شکر و شور و طنین من فریـــاد رس به جز تو نباشد ی قریب درمــــان درد و غصـه و حال حزین من بهتـــــر همی شود که بگویــــم هزاربار از صــــد هزار هـــزار ترا بهترین من فخــــــر تو امتیـــــازِ میء جاودانه است ای نشــــــه حقیــــقت تلخ و شیــرین من پــــر میزند پرنده ی عشقـــم به سوی تو کـــــاجِ بلنـــــد قـــــامت و نخل متین من روشن شد از تجــــلی مهـــر تو کشـورم اقبـــال کهنـــــه تِ انـــــور نشین من محمود زنده کرده ای در سرزمین عشق خاک رهـی تو بوســـه نمـــاید جبین من ------------------------------------- 03 میزان 1397 خورشیدی که برابر میشود به 25 سپتمبر 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور


آغـــــوش بـاز کــــرده بیـــــا نازنین من

معشوقِ نازدانــــــه ی عشـق آفـرین من

هر جا روی به جلوه قیــــامت به پا کنی

هر جا تویــــی بهــــار محبـت زمین من

خلوت گهی تو راز دلـــم میــکند بیـــان

شهد و و شکر و شور و طنین من

فریـــاد رس به جز تو نباشد ی قریب

درمــــان درد و غصـه و حال حزین من

بهتـــــر همی شود که بگویــــم هزاربار

از صــــد هزار هـــزار ترا بهترین من

فخــــــر تو امتیـــــازِ میء جاودانه است

ای نشــــــه حقیــــقت تلخ و شیــرین من

پــــر میزند پرنده ی عشقـــم به سوی تو

کـــــاجِ بلنـــــد قـــــامت و نخل متین من

روشن شد از تجــــلی مهـــر تو کشـورم

اقبـــال کهنـــــه تِ انـــــور نشین من

محمود زنده کرده ای در سرزمین عشق

خاک رهـی تو بوســـه نمـــاید جبین من

-------------------------------------

03 میزان 1397 خورشیدی

که برابر میشود به 25 سپتمبر 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1085/عشق آفرين من/




تـو دعا کن به لب حوصله آمیـن داریم

درخواست حذف اطلاعات

 تـو دعــــــا کن به لب حوصـــله آمیـن داریم واژه ی عشق به هــر مصرعِ تضمین داریم بیت، بیت سخن از یــــــاد تــــو زرین داریم دیـــــده ی خون شـــــده و دامن رنگین داریم در هــــــوای تــو دل غمــــزده تلقیـــن داریم ----------------------------------------- خواری و رنج و مذلت غــــــم و ماتم تاکی عوض شهـــــد به پیمـــانه ی مـــا، سم تاکی در خیـــــالات و جنـــــون زندگی مبهم تاکی پـــــرش شـــــوخی نظـــــــاره ی شبنم تاکی اینچنین حادثــــه یک نیست که چندین داریم ----------------------------------------- هر طرف نالـــــه و فریـــاد و جنون می بارد جــای بــــاران محبت همـــــه خون می بارد ســــوزش و درد ز بیــرون و درون می بارد چقـــــدر حسرت و زاری و فســـون می بارد در عـــزای که مگر جامــه ی مشکین داریم ----------------------------------------- چشم باز است ولـــی جوهر حق دیدن نیست دامن از داغ سیــــه روز زمــان چیدن نیست نفس زانی ست مگر زین همه بب نیست دل خون خـــورده ی مــا مایل خندیدن نیست دوش در دوش اجـل رهـــــرو غمگین داریم ----------------------------------------- بنـــــده هستیم ولـــــی بنــــدگی را کی دانیم در ســــرا شیب عمـــــر زندگی را کی دانیم رمـــــز شایستــــه یی پاینـــدگی را کی دانیم حیف صــــد حیف که بالنـــدگی را کی دانیم مات در قصـــر امل چشــــم به فرزین داریم ----------------------------------------- دهـــر یک مژگان پــر از مفهوم است هرکه با کرده و ناکـرده ی خود محکوم است آخـــــر دور حیات همــــــگان معــــدوم است پیشتــــر از همــــه القـــاب لقب مرحوم است غـــافل از مرگ ولـی قلب پــر از کین داریم ----------------------------------------- هــر طرف را نگری عالمی از موجود است صفـــــر اعداد تجمل پی هـــــــم افزود است این مخمس ز تپــش هــــای دل محمود است خارج از عشق هر آنچه که بود مردود است درد را بـــــا سخن عشق تــــو تسکین داریم ----------------------------------------- شنبه 31 سنبله 1397 خورشیدی که برابر میشود به 22 سپتمبر 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور




تـو دعــــــا کن به لب حوصـــله آمیـن داریم
واژه ی عشق به هــر مصرعِ تضمین داریم
بیت، بیت سخن از یــــــاد تــــو زرین داریم
دیـــــده ی خون شـــــده و دامن رنگین داریم
در هــــــوای تــو دل غمــــزده تلقیـــن داریم

-----------------------------------------
خواری و رنج و مذلت غــــــم و ماتم تاکی
عوض شهـــــد به پیمـــانه ی مـــا، سم تاکی
در خیـــــالات و جنـــــون زندگی مبهم تاکی
پـــــرش شـــــوخی نظـــــــاره ی شبنم تاکی
اینچنین حادثــــه یک نیست که چندین داریم
-----------------------------------------
هر طرف نالـــــه و فریـــاد و جنون می بارد
جــای بــــاران محبت همـــــه خون می بارد
ســــوزش و درد ز بیــرون و درون می بارد
چقـــــدر حسرت و زاری و فســـون می بارد
در عـــزای که مگر جامــه ی مشکین داریم
-----------------------------------------
چشم باز است ولـــی جوهر حق دیدن نیست
دامن از داغ سیــــه روز زمــان چیدن نیست
نفس زانی ست مگر زین همه بب نیست
دل خون خـــورده ی مــا مایل خندیدن نیست
دوش در دوش اجـل رهـــــرو غمگین داریم
-----------------------------------------
بنـــــده هستیم ولـــــی بنــــدگی را کی دانیم
در ســــرا شیب عمـــــر زندگی را کی دانیم
رمـــــز شایستــــه یی پاینـــدگی را کی دانیم
حیف صــــد حیف که بالنـــدگی را کی دانیم
مات در قصـــر امل چشــــم به فرزین داریم
-----------------------------------------
دهـــر یک مژگان پــر از مفهوم است
هرکه با کرده و ناکـرده ی خود محکوم است
آخـــــر دور حیات همــــــگان معــــدوم است
پیشتــــر از همــــه القـــاب لقب مرحوم است
غـــافل از مرگ ولـی قلب پــر از کین داریم
-----------------------------------------
هــر طرف را نگری عالمی از موجود است
صفـــــر اعداد تجمل پی هـــــــم افزود است
این مخمس ز تپــش هــــای دل محمود است
خارج از عشق هر آنچه که بود مردود است
درد را بـــــا سخن عشق تــــو تسکین داریم
-----------------------------------------

شنبه 31 سنبله 1397 خورشیدی
که برابر میشود به 22 سپتمبر 2018 ترسایی
سرودم
احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1084/تـو دعا کن به لب حوصله آميـن داريم/




پیرهن را به شفای که به کنعان به برم

درخواست حذف اطلاعات

شاعران جوان بدخشان یوسف و، یعقوب و، هم حسن زلیخا شد خاک پیــــرهن را به شِفـــای کـه به کنعـان به برم احمد محمود امپراطور
????? ?????? ????????? / ????????????

یوسف و، یعقوب و، هم حسن زلیخا شد خاک

پیــــرهن را به شِفـــای کـه به کنعـان به برم


امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1083/پيرهن را به شفاي که به کنعان به برم/




عشق یک فاصله ما بیــن دو تا انسان است

درخواست حذف اطلاعات

عشق یک حادثه، یک غلغله، یک بحران است عشق یک فاصـــله مــــا بیــن دو تا انسان است عشق امــــواج تـــراژدیی احســــاس و جنــــون عشق فرسنگِ زمـــان دغدغــــه ای ایمان است عشق یک شـــور دل انگیــــز در آفـــــاق خیال عشق یک رهــــــزن شـــــه گر پنهان است عشق آیینه ای تصویـــــــرِ کمــــالات و هنــــر عشق آهنگِ زبـــان زمزمــــــه ای دیوان است عشق هنگامـــه نبضِ دلِ غـــــم دیــــده ای من عشق آغـازِ پــــر از آرزو، غــــم پایــــان است عشق یک حسرتِ دیــــــدار و هـــــزاران امیـد عشق نضجِ سخنِ پــــر شـــــده از طوفان است عشق جســــم تو به هــــــر جاست ولـی عشق هر جــــا بـروی ذهن تـو در زندان است عشق پــــر معنـی تــرین واژه ای ات و کلام عشق در دفتــــــــر محمود شهی عنـــوان است ------------------------------------------- بامداد یکشنبه 25 سنبله 1397 خورشیدی که برابر میشود به 16 سپتمبر 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور
ع جدید احمد محمود امپراطور عشق یک حادثه، یک غلغله، یک بحران است عشق یک فاصـــله مــــا بیــن دو تا انسان است عشق امــــواج تـــراژدیی احســــاس و جنــــون عشق فرسنگِ زمـــان دغدغــــه ای ایمان است عشق یک شـــور دل انگیــــز در آفـــــاق خیال عشق یک رهــــــزن شـــــه گر پنهان است عشق آیینه ای تصویـــــــرِ کمــــالات و هنــــر عشق آهنگِ زبـــان زمزمــــــه ای دیوان است عشق هنگامـــه نبضِ دلِ غـــــم دیــــده ای من عشق آغـازِ پــــر از آرزو، غــــم پایــــان است عشق یک حسرتِ دیــــــدار و هـــــزاران امیـد عشق نضجِ سخنِ پــــر شـــــده از طوفان است عشق جســــم تو به هــــــر جاست ولـی عشق هر جــــا بـروی ذهن تـو در زندان است عشق پــــر معنـی تــرین واژه ای ات و کلام عشق در دفتــــــــر محمود شهی عنـــوان است ------------------------------------------- بامداد یکشنبه 25 سنبله 1397 خورشیدی که برابر میشود به 16 سپتمبر 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطورnew p o of ahmad mahmood imperator




عشق یک حادثه، یک غلغله، یک بحران است

عشق یک فاصـــله مــــا بیــن دو تا انسان است

عشق امــــواج تـــراژدیی احســــاس و جنــــون

عشق فرسنگِ زمـــان دغدغــــه ای ایمان است

عشق یک شـــور دل انگیــــز در آفـــــاق خیال

عشق یک رهــــــزن شـــــه گر پنهان است

عشق آیینه ای تصویـــــــرِ کمــــالات و هنــــر

عشق آهنگِ زبـــان زمزمــــــه ای دیوان است

عشق هنگامـــه نبضِ دلِ غـــــم دیــــده ای من

عشق آغـازِ پــــر از آرزو، غــــم پایــــان است

عشق یک حسرتِ دیــــــدار و هـــــزاران امیـد

عشق نضجِ سخنِ پــــر شـــــده از طوفان است

عشق جســــم تو به هــــــر جاست ولـی

عشق هر جــــا بـروی ذهن تـو در زندان است

عشق پــــر معنـی تــرین واژه ای ات و کلام

عشق در دفتــــــــر محمود شهی عنـــوان است

---------------------------------------

بامداد یکشنبه 25 سنبله 1397 خورشیدی

که برابر میشود به 16 سپتمبر 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1082/عشق يک فاصله ما بيــن دو تا انسان است/




نجوایی دل عنوان شعر احمد محمود امپراطور

درخواست حذف اطلاعات

درود و مهر.!
با سپاس و امتنان از ادیبه عفیفه، نویسنده مستعد، دکلمه تور خوش الحان، کمپوزی تور و آواز خوان شهیر کشور محترمه خانم نجوا جان که با لطف و مهربانی مستدام شان بار دیگر غزل مرا با ظرافت خاص و حنجره ای سحر آمیز شان به دکلمه گرفتند.
خواستم این ترنم لاهوتی را با شما دوستان صاحبدل شریک سازم.
لحظات خوش داشته باشید.
با محبت
امپراطور









منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1081/نجوايي دل عنوان شعر احمد محمود امپراطور/




میان جزر و مدی موجِ آب می سوزم

درخواست حذف اطلاعات

تصاویر غزلیات تابلو ها احمد محمود امپراطور شاعر و نویسنده پارسی دری سرا میــــان جزر و مــدی موجِ آب می سوزم میــــان گلشــــن و عطرِ گلاب می سوزم شکنجـــه می شوم هر روز در غمِ کشور به کنـــج خانه به چندین عذاب می سوزم نه ختــــــم حادثـــــه آید نه بــــوی بــــرای آمـــدنی انقــــــــــلاب می سوزم شبــــان به عمق تخیـــل به جستجو بروم سحـــر به حال حزین و اب می سوزم سوال هـــــا به ســر و ام کند جولان سوال هـــــا که نــــدارد جواب می سوزم هــــزار رسـم و ره و حـزب باشدی بر پا میــــان این همـــــه در انتخاب می سوزم به روز های که بگذشت میخورم افسوس به شام های که رفتـم به خواب می سوزم ش ته روحیه ی مرد و زن هـزار دریغ به مشت ابله که گویــــم جناب می سوزم خیانت است به شهر و جنایت است به ده ز هـر خطا و ز هــر ناصواب می سوزم ستیــــغ حوصله محمود ســــر رسد اینجا به حـــال خلقی که دارد عتاب می سوزم ------------------------------------- یکشنبه 21 اسد 1397 آفت که برابر میشود به 12 آگست 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور
شعر احمد محمود امپراطور در سوگ وطن در سوگ افغانستان به خون ه




میــــان جزر و مــدی موجِ آب می سوزم

میــــان گلشــــن و عطرِ گلاب می سوزم

شکنجـــه می شوم هر روز در غمِ کشور

به کنـــج خانه به چندین عذاب می سوزم

نه ختــــــم حادثـــــه آید نه بــــوی

بــــرای آمـــدنی انقــــــــــلاب می سوزم

شبــــان به عمق تخیـــل به جستجو بروم

سحـــر به حال حزین و اب می سوزم

سوال هـــــا به ســر و ام کند جولان

سوال هـــــا که نــــدارد جواب می سوزم

هــــزار رسـم و ره و حـزب باشدی بر پا

میــــان این همـــــه در انتخاب می سوزم

به روز های که بگذشت میخورم افسوس

به شام های که رفتـم به خواب می سوزم

ش ته روحیه ی مرد و زن هـزار دریغ

به مشت ابله که گویــــم جناب می سوزم

خیانت است به شهر و جنایت است به ده

ز هـر خطا و ز هــر ناصواب می سوزم

ستیــــغ حوصله محمود ســــر رسد اینجا

به حـــال خلقی که دارد عتاب می سوزم

-------------------------------------
یکشنبه 21 اسد 1397 آفت

که برابر میشود به 12 آگست 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1080/ميان جزر و مدي موجِ آب مي سوزم/




در این شبانه روز دعایم نمی کنی؟

درخواست حذف اطلاعات

در این شبـــــانه روز دعـــایم نمی کنی؟ رفـــــــعِ کــــدورتِ به خطایم نمی کنی؟ تنهــــا ترین تـــرانه ی شهــــــر محبتم از این فـــراق و دوری جدایم نمی کنی؟ شــــاید که من لیــــــاقت عشقت نداشتم امـــا به پــــــاس عشق سزایم نمی کنی؟ مشکل که من مراقب وسواس خود شوم از تار زلف حلقــــــه به پایم نمی کنی؟ رو کرده ای به سوی عزازیل جان من چند روز رو به سوی خدایم نمی کنی؟ نخل حیـات و قامت من در تنزل است این بـــــار باز فــــکر بـقایم نمی کنی؟ آشفته حال و سر به گریبـان و مدغمم فـــارغ ز ماجـــــرا و بلایم نمی کنی؟ در این دیــــار به مــزاح دلم نشد یکبار تازه حــــال و هـوایم نمی کنی؟ از دور های دور ازان لاله زار عشق محمود گفتـــــه بـاز صدایم نمی کنی؟ ----------------------------------- بامداد یکشنبه 21 اسد 1397 آفت که برابر میشود به 12 آگست 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور



در این شبـــــانه روز دعـــایم نمی کنی؟

رفـــــــعِ کــــدورتِ به خطایم نمی کنی؟

تنهــــا ترین تـــرانه ی شهــــــر محبتم

از این فـــراق و دوری جدایم نمی کنی؟

شــــاید که من لیــــــاقت عشقت نداشتم

امـــا به پــــــاس عشق سزایم نمی کنی؟

مشکل که من مراقب وسواس خود شوم

از تار زلف حلقــــــه به پایم نمی کنی؟

رو کرده ای به سوی عزازیل جان من

چند روز رو به سوی خدایم نمی کنی؟

نخل حیـات و قامت من در تنزل است

این بـــــار باز فــــکر بـقایم نمی کنی؟

آشفته حال و سر به گریبـان و مدغمم

فـــارغ ز ماجـــــرا و بلایم نمی کنی؟

در این دیــــار به مــزاح دلم نشد

یکبار تازه حــــال و هـوایم نمی کنی؟

از دور های دور ازان لاله زار عشق

محمود گفتـــــه بـاز صدایم نمی کنی؟

-----------------------------------
بامداد یکشنبه 21 اسد 1397 آفت

که برابر میشود به 12 آگست 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1079/در اين شبانه روز دعايم نمي کني؟/




مخمس امپراطور به غزل فرشیدورد

درخواست حذف اطلاعات

مخمس احمد محمود امپراطور به غزل شاعر مستعد و ارجمند هلال فرشیدورد ************************************* شبرنگِ شب پرست و شب افروز و شان من گل غنچــــــــــه ی گشـــایش گام و گمان من زیبــــــا جبیــــن و زیـــــــور زیب زمان من ای مایــــــه ی تحـــــرکِ خـــون رگــان مـن جان و جهــــان و جـــام و جنـون و جنان من ----------------------------------------- قامت ستیــــغ سنــــگر و سر سایه دار عشق تـکه ســــــوارِ تــر سخنِ تــــاب و تار عشق کافـــــر دلِ کمــــان زنِ کــــار و کناـر عشق دی دیدمت به خــــواب که در کـارزار عشق زخمـی شـــــد از هجــوم لبـــــانت دهـان من ----------------------------------------- اســـــــــرار دارِ افســــــــــرِ اعجـــاز دلبری پرتــــو فشـــــان پـری رخِ پــــرواز کشوری رونق روال رســــــم و رهی رنگ رهبــری رزم آزمـــــون عزیـــــز رز آلـــــــوده آذری زمـــزم زبــر زبانــه- ســــــــوار زبان مـن! ----------------------------------------- عالــــم گرفت عطر عروســـــــان و عنبرت مصــــــــداقِ اقتبـــــاسِ نقوشـــی مقـــــدرت عشاق عاقبــــــت همــــــگی شــــــد معبرت بگذار حلقــــــه حلقــــــه شـــوم دور پیکرت شهـــــد آشنـــــا شکــر تنِ لب ارغـــوان من ----------------------------------------- نخچیــــــر خاطــــــرات و خیــــالم خمار تو نـــــاز و نــــــوا و نالـــــه و نایــــم نثــار تو باشد بهـــــــــار بــــــزم دلــــــم از بهــار تو بگـــــــذار ناتمــــــــام بمــــــــانم کــنار تــو فرمانـــــروای ارشـــــد جســـــم و روان من ----------------------------------------- چان چانِ چنـــــد ز چــامِ چمـــــانت نچیده ام از خـــــرمن خــــدای تــو خــــــال یده ام ای ســـــرورِ سپهر، ز سر ســــــر رسیده ام از زنـــــــــدگی حقیقتی جِــــــز این ندیده ام می کاهــــــد از ندیــــــدن رویت زمــان من ----------------------------------------- محمود شـــد به کشور شعـــــر تو در شتاب در عضو عضوش عربده افتاد و صد عتـاب گل دید و گل شنیـــد ز گـل باغت ای گلاب ای مانده پا به چهــره ی مهتـــــاب و آفتاب قد کی دهــــــــد به قامت نـــــازت بیان من ---------------------------------------- 19 اسد 1397 آفت که برابر میشود به 19 آگست 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور


مخمس احمد محمود امپراطور

به غزل شاعر مستعد و ارجمند هلال فرشیدورد
*************************************

شبرنگِ شب پرست و شب افروز و شان من

گل غنچــــــــــه ی گشـــایش گام و گمان من

زیبــــــا جبیــــن و زیـــــــور زیب زمان من

ای مایــــــه ی تحـــــرکِ خـــون رگــان مـن

جان و جهــــان و جـــام و جنـون و جنان من
-----------------------------------------

قامت ستیــــغ سنــــگر و سر سایه دار عشق

تـکه ســــــوارِ تــر سخنِ تــــاب و تار عشق

کافـــــر دلِ کمــــان زنِ کــــار و کناـر عشق

دی دیدمت به خــــواب که در کـارزار عشق

زخمـی شـــــد از هجــوم لبـــــانت دهـان من
-----------------------------------------

اســـــــــرار دارِ افســــــــــرِ اعجـــاز دلبری

پرتــــو فشـــــان پـری رخِ پــــرواز کشوری

رونق روال رســــــم و رهی رنگ رهبــری

رزم آزمـــــون عزیـــــز رز آلـــــــوده آذری

زمـــزم زبــر زبانــه- ســــــــوار زبان مـن!
-----------------------------------------

عالــــم گرفت عطر عروســـــــان و عنبرت

مصــــــــداقِ اقتبـــــاسِ نقوشـــی مقـــــدرت

عشاق عاقبــــــت همــــــگی شــــــد معبرت

بگذار حلقــــــه حلقــــــه شـــوم دور پیکرت

شهـــــد آشنـــــا شکــر تنِ لب ارغـــوان من
-----------------------------------------

نخچیــــــر خاطــــــرات و خیــــالم خمار تو

نـــــاز و نــــــوا و نالـــــه و نایــــم نثــار تو

باشد بهـــــــــار بــــــزم دلــــــم از بهــار تو

بگـــــــذار ناتمــــــــام بمــــــــانم کــنار تــو

فرمانـــــروای ارشـــــد جســـــم و روان من
-----------------------------------------

چان چانِ چنـــــد ز چــامِ چمـــــانت نچیده ام

از خـــــرمن خــــدای تــو خــــــال یده ام

ای ســـــرورِ سپهر، ز سر ســــــر رسیده ام

از زنـــــــــدگی حقیقتی جِــــــز این ندیده ام

می کاهــــــد از ندیــــــدن رویت زمــان من
-----------------------------------------

محمود شـــد به کشور شعـــــر تو در شتاب

در عضو عضوش عربده افتاد و صد عتـاب

گل دید و گل شنیـــد ز گـل باغت ای گلاب

ای مانده پا به چهــره ی مهتـــــاب و آفتاب

قد کی دهــــــــد به قامت نـــــازت بیان من
----------------------------------------

19 اسد 1397 آفت

که برابر میشود به 19 آگست 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1078/مخمس امپراطور به غزل فرشيدورد/




نمای شهر کابل از کوه چهلستون

درخواست حذف اطلاعات


شنبه  ششم اسد 1397 خورشیدی از منزل برای تبدیل هوا بیرون شدم

آهسته آهسته سرحدم به کوه پشت سر قصر چهلستون کشید.




بعد از چند ساعت پیاده روی با آنکه دمای هوا 37 درجه سانتیگراد بود

شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون

در میانه کوه چهلستون رسیدم

آنجا افرادی مشغول سنگ شکنی بودند فارغ از قید و

بندی تبعیض و مذهبی و قومی برادر وار در کنار هم بودند

و تلاش برای بدست آوردن یک لقمه نان حلال به خود و دودمان خود می د.




لحظه ی چند کنار شان ماندم برخورد خیلی بی ریا داشتن از من خواستن تا بمانم

و برایم چای آماده کنند از ایشان تشکری و کمی بالاتر رفتم آنجا اتاقی شبیه کلبه ی

احزان بنا کرده بودند و درختی از نوع درختان کوهی در این کلبه نیز

بود دمی آنجا آساییدم و نمایی شهر پر از رمز و راز و پر از حادثات کابل را مشاهده .

شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون نمای دیدنی
شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون نمای دیدنی




بعد آهسته آهسته به طرف مخزن آب که در قسمت بالا کوه بود به راه افتادم،




در طول راه با گیاهان خشکیده و کم آب سر خوردم که با بسیار شان آشنا بودم

گیاهان کوهی و دارویی

مرا به یاد و خاطره زمانیکه در بدخشان بودم اندخت، آن های را که

با گیاهان خشکیده و کم آب سر خوردم که با بسیار شان آشنا بودم مرا به یاد و خاطره زمانیکه در بدخشان بودم اندخت، آن های را که می شناختم و خاصیت دارویی داشتن به خود بر داشتم.

می شناختم و خاصیت دارویی داشتن به خود بر داشتم.




چیزیکه برای قابل نگرانی شد این بود که در قسمت کمر کوه درز یا، ترک

خیلی طولانی به وجود آمده بود که در اثر بارش برف و باران خطرات رانش زمین

 چیزیکه برای قابل نگرانی شد این بود که در قسمت کمر کوه درز یا، ترک خیلی طولانی به وجود آمده بود که در اثر بارش برف و باران خطرات رانش زمین را بیشتر میسازد و مردم نواحی چهلستون و قسمت های تخنیکم را آسیب خواهد رساند. تصویر از احمد محمود امپراطور

را بیشتر میسازد و مردم نواحی چهلستون و قسمت های تخنیکم را آسیب خواهد رساند.

تمنا میکنم که مسؤلین تدبیری علاج واقعه پیش از وقوع را به کار گیرند و برای مردم آگاهی بدهند



بعد خود را به مخزن آب رساندم

تصویر احمد محمود امپراطور با پس زمینه شهر زیبا کابل از کوه چهلستون
نمایه شهر کابل از کوه چهلستون در تصویر احمد محمود امپراطور ahmad mahmood imperator kabul afghanistan

آنجا یک کلبه ی دیگر را دیدم که

برای افراد مسؤل مخزن آب درست کرده بودند.




در اول سگ پاسبان با پارس های پی هم خود اعلام موجودیت کرد و به نوع خودش برای

مان خوش آمدید گفت، بعد از چند دقیقه محدود مردی میانه سالی از آن کلبه بیرون شد

و با چهره شاد سلام و خسته نباشید گفت پیش رفتم بعد از مصافحه

مرا دعوت کرد تا داخل کلبه اش بروم




گفتم نه هوای بیرون بسیار خوب است.




گفت برایت چای آماده کنم یا آب سرد من آب سرد را ترجیع دادم گیلاس آب سرد

از کوزه که پوشیده از تکه کرباسی رنگ بود برایم محبت کرد

روی سنگی نشستم و به جانم حیات و تازگی بخشیدم




بعد یک آفتابه ( ظرف )  پر از آب را برایم آورد تا دست و رویم را تازه کنم و خستگی راه رفع شود.




اسمش را پرسیدم




گفت جان کاکا من آصف نام دارم




پیشتر مرا بابه آصف میگویند




صفحه ی رخسار این مرد میانه سال بیانگر خاطرات تلخ و شیرین زندگی یی

یادداشت احمد محمود امپراطور

بود که گذشتانده بود.




با من سر سخن را باز کرد گویا من و بابه آصف سال دوست بودیم که

بعد عمری یکدیگر خود را یافتم عقده های دلش را گشود گاه

با خنده و گاهی با اشک پنهانی از گذشته های تعریف کرد.




از باغ چهلستون شروع کرد بعد به معرفی نو برجه پرداخت از خاطرات باغ نجیب زراب

سخن زد حرف های از قلعه ی فتح بیان کرد نظری به طرف تنگی سیدان و ریشخور کرد

 از باغ چهلستون شروع کرد بعد به معرفی نو برجه پرداخت از خاطرات باغ نجیب زراب سخن زد حرف های از قلعه ی فتح بیان کرد نظری به طرف تنگی سیدان و ریشخور کرد از آنجا برایم گفت، بعد دوباره بدشت پ ه نظر اندخت و شکایت زیادی از زورمندان کرد

از آنجا برایم گفت، بعد دوباره بدشت پ ه نظر اندخت و شکایت زیادی از زورمندان کرد




گفت زمانی من مجاهد بودم با پای و شکم گرسنه در

سنگر های دفاع از وطن رزمیدم ولی زمانیکه اینها پیروز شدن

نه تنها کابل را بلکه تمام افغانستان را به خاک و خون کشیدن

چیزی که هیچ کفری به خصوص روسها در طول جهاد نکرده بودند.




گفت:

ما مبارزه را با روسها از بیل و تبر و دست خالی آغاز کردیم

ولی این جنایتکارن که در بچگی با هم عقده های شخصی داشتن

در سر تقسیم قدرت کابل را به خاک و خون کشیدند

با سلاح دشمن وطن خود را ویران د و ملت خود

را کشتند و آواره نمودن میگفت و گلویش بغض میکرد.




قصه های بابه آصف برایم شنیدنی بود

درست خاطرات گذشته را دوباره برایم تازه کرد،




بعد مرا کمی بالاتر از مخزن آب برد چشمم به سنگی افتاد

که بیانگر شهادت ی بود

تا پیش از آن که به پرسم

گفت:
چندی پیش همکارم را در اینجا افراد نامعلوم به قتل رساندن

و تفنگ و بعضی چیز هایش را با خود بردن،




سرش را تکان داد و گفت خداببخشیش.




گفت میخواهی تانک های غول پیکر

که قسمت های از شهر کابل را به ویرانه مبدل کرد ببینی




من گفتم بلی.!




چون خانه و کاشانه ما هم از همین تانک ها آسیب جدی دیده بود،




پیش رفتیم که دو چین تانک منهدم شده روسی بود

 گفت: ما مبارزه را با روسها از بیل و تبر و دست خالی آغاز کردیم ولی این جنایتکارن که در بچگی با هم عقده های شخصی داشتن در سر تقسیم قدرت کابل را به خاک و خون کشیدند با سلاح دشمن وطن خود را ویران د و ملت خود را کشتند و آواره نمودن میگفت و گلویش بغض میکرد.




گفت میبینی اینها از تولیدات روسها است

ولی دیدم که مسلمانها چقدر یکدیگر خود را

بیرحمانه توسط سلاح دست ساخته دشمنان خود به شهادت رساندن




قصه های بابه آصف برایم قابل درک بود ولی وقت برایم یاری نمیکرد تا بیشتر بمانم

چهلستون با خاطرات




هرچند که مرا به غذا چاشت دعوت کرد ولی من از ایشان اجازه خواستم.




راه خانه در پیش گرفتم با دنیایی از گفته ها و شنفته ها

واقعاً قلب هر فرد جامعه ما لبریز از درد و آلام است.




به قول معروف از ماست که بر ماست




با مهر




احمد محمود امپراطور




کابل/افغانستان
































منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1076/نماي شهر کابل از کوه چهلستون/




دیدار با محترم مسعود خلیلی

درخواست حذف اطلاعات


عصر چهارشنبه بنابه دعوت سفیر پیشن افغانستان در

اسپانیا جناب محترم مسعود خلیلی به منزل شان شتافتم.




خصایل این مرد بزرگ تاریخی، ،

شعری و عرفانی در واژگان نمی گنجد.




هنگام ورد به حویلی جناب شان با سفیر شهزاده کریم آغا خان

در افغانستان بانو نورجهان موانی از درب سالون بیرون شدن

با من مصافحه کرد و مرا به خانم سفیر معرفی کرد

به زبان انگلیسی با محبت گفت که شاعر جوان و

توانا کشور مان است




خانم سفیر علاقه گرفت و

چند لحظه ی را با من صحبت کرد.




بعد با جناب محترم مسعود خلیلی داخل منزل رفتیم.




ضمن دعا به روح پسر نازنین و فقید شان

منصور خلیلی ساعتی کنار هم نشستیم و درد دل کردیم.

محترم مسعود خلیلی سفیر پیشن افغانستان در اسپانیا و احمد محمود امپراطور




ات زیبا را با حنجره طلایی و سحر

دکلمه می کرد و در خود با هزاران تلاطم عشق می پیچید.




گفت:




امپراطور بعد از حادثات اخیر عشق برایم معنی دیگر پیدا

کرده و ات را که از بزرگان میخوانم تعبیر و تفسیر و

معنی دیگر برایم میدهد.




سوز و گداز بیشتر در قلب و روح و روانم موج میزند.




با اینکه اشک پنهانی در چشم مبارکش داشت




به من لبخند زد و گفت شکر جوانان من یک جوان را از

دست دادم ولی جوانان زیاد را در کنارم دارم.




بعد گفت اشعار و سروده هایت بسیار عالیست و خوشم می آید.




گفت خوانش رباعی چه کیف میدهد،




غزل که کاملا معشوقه را در آغوشت احساس میکنی

دستانش را در بغل خود گرفت و چشمانش را بست و آرام خندید




گفت همینطور نیست؟




بعد گفت خود را در سرودن چه نوع شعر راحت می بینی؟




گفتم من بیشتر مخمس را می پسندم و میسرایم.

عصر چهارشنبه بنابه دعوت سفیر پیشن افغانستان در اسپانیا جناب محترم مسعود خلیلی به منزل شان شتافتم. خصایل این مرد بزرگ تاریخی، ، شعری و عرفانی در واژگان نمی گنجد. هنگام ورد به حویلی جناب شان با سفیر شهزاده کریم آغا خان در افغانستان بانو نورجهان موانی از درب سالون بیرون شدن با من مصافحه کرد و مرا به خانم سفیر معرفی کرد به زبان انگلیسی با محبت گفت که شاعر جوان و توانا کشور مان است خانم سفیر علاقه گرفت و چند لحظه ی را با من صحبت کرد. بعد با جناب محترم مسعود خلیلی داخل منزل رفتیم. ضمن دعا به روح پسر نازنین و فقید شان منصور خلیلی ساعتی کنار هم نشستیم و درد دل کردیم. ات زیبا را با حنجره طلایی و سحر دکلمه می کرد و در خود با هزاران تلاطم عشق می پیچید. گفت: امپراطور بعد از حادثات اخیر عشق برایم معنی دیگر پیدا کرده و ات را که از بزرگان میخوانم تعبیر و تفسیر و معنی دیگر برایم میدهد. سوز و گداز بیشتر در قلب و روح و روانم موج میزند. با اینکه اشک پنهانی در چشم مبارکش داشت به من لبخند زد و گفت شکر جوانان من یک جوان را از دست دادم ولی جوانان زیاد را در کنارم دارم. بعد گفت اشعار و سروده هایت بسیار عالیست و خوشم می آید. گفت خوانش رباعی چه کیف میدهد غزل که کاملا معشوقه را در آغوشت احساس میکنی دستانش را در بغل خود گرفت و چشمانش را بست و آرام خندید گفت همینطور نیست؟ بعد گفت خود را در سرودن چه نوع شعر راحت می بینی؟ گفتم من بیشتر مخمس را می پسندم و میسرایم. به مزاح گفت زیباست ولی آدم فکر میکند که در یک اتاق چند نفر است. منظورش از ترکیب مخمس بود. به دنیایی معنوی و صحبت های شیرین غرق بودم که خبر دادن که مهمانان از راه رسیده است. رو به طرفم کرد و گفت کمی خودت ناوقت آمدی و اینها زودتر.. به اتاق دیگر رفتیم که مهمانان جوانان تازه کار عرصه سیاست بودن و آنها را آقای هارون معترف ی میکرد. ساعت با آنها نشتیم صحبت های خود را داشتن تا این که اذان شام شد و آنها اجازه گرفتن تا رفع زحمت کنند که از طرف جناب مسعود خلیلی پذیرفته شد. بعد رو به سویم کرد و گفت شام را بخوانیم بعد برو شام را در خانقاه مرحوم مغفور حضرت خلیل الله خلیلی به ت محترم مسعود خلیلی ادا کردیم بعد کنار هم نشستیم و به قصه های خود آغاز . گفت در همین خانقاه جنازه پدرم را آوردم و در همین خانقاه عروسی پسرم را . دنیایی عجیب است. بعد رو به دیوار خانقاه کرد و گفت این شعر بسیار قوی ست گفت و به خوانش آغاز کرد برخیز که عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب بر بندند الا در عاشقان که شب باز کنند بعد از جناب محترم مسعود خلیلی اجازه رخصت گرفتم و به خانه و کاشانه ام برگشتم با دنیایی از افکار و راز ها و اسرار ها با مهر احمد محمود امپرطور پنجشنبه 11اسد 1397 خورشیدی کابل/افغانستان




به مزاح گفت زیباست ولی آدم فکر میکند که در یک اتاق چند نفر است.




منظورش از ترکیب مخمس بود.




به دنیایی معنوی و صحبت های شیرین غرق بودم

که خبر دادن که مهمانان از راه رسیده است.




رو به طرفم کرد و گفت کمی خودت ناوقت آمدی و اینها زودتر..




به اتاق دیگر رفتیم که مهمانان جوانان

تازه کار عرصه سیاست بودن و آنها را آقای هارون معترف ی میکرد.




ساعت با آنها نشستیم صحبت های خود را داشتن تا این که

اذان شام شد و آنها اجازه گرفتن تا رفع زحمت کنند

که از طرف جناب مسعود خلیلی پذیرفته شد.




بعد رو به سویم کرد و گفت شام را بخوانیم بعد برو




شام را در خانقاه مرحوم مغفور حضرت خلیل الله خلیلی

به ت محترم مسعود خلیلی ادا کردیم بعد

کنار هم نشستیم و به قصه های خود آغاز .

خانقاه خلیل الله خلیل در تصویر احمد محمود امپراطور و محترم مسعود خلیلی شهر کابل




گفت در همین خانقاه جنازه پدرم

را آوردم و در همین خانقاه عروسی پسرم را .




دنیایی عجیب است.




بعد رو به دیوار خانقاه کرد و گفت این شعر بسیار قوی ست




گفت و به خوانش آغاز کرد




برخیـــــز که عاشقان به شب راز کنند




گــــــرد در و بــــــام دوست پرواز کنند




هر جا که دری بود به شب بــــر بندند




الا در عاشقـــــــــان که شب باز کنند
برخیـــــز که عاشقان به شب راز کنند گــــــرد در و بــــــام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب بــــر بندند الا در عاشقـــــــــان که شب باز کنند




بعد از جناب محترم مسعود خلیلی اجازه رخصت گرفتم

و به خانه و کاشانه ام برگشتم




با دنیایی از افکار و راز ها و اسرار ها




با مهر




احمد محمود امپرطور




پنجشنبه 11اسد 1397 خورشیدی




که برابر میشود به دوم اگست 2018 ترسایی




کابل/افغانستان




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1077/ديدار با محترم مسعود خليلي/




نمای شهر کابل از کوه چهلستون

درخواست حذف اطلاعات


امروز ششم اسد 1397 خورشیدی از منزل برای تبدیل هوا بیرون شدم

آهسته آهسته سرحدم به کوه پشت سر قصر چهلستون کشید.




بعد از چند ساعت پیاده روی با آنکه دمای هوا 37 درجه سانتیگراد بود

شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون

در میانه کوه رسیدم

آنجا افرادی مشغول سنگ شکنی بودند فارغ از قید و

بندی موضوعات و مذهبی و قومی برادر وار در کنار هم بودند

و تلاش برای بدست آوردن یک لقمه نان حلال به خود و دودمان خود می د.




لحظه ی چند کنار شان ماندم برخورد خیلی بی ریا داشتن از من خواستن تا بمانم

و برایم چای آماده کنند از ایشان تشکری و کمی بالاتر رفتم آنجا اتاقی شبیه کلبه ی

احزان بنا کرده بودند و درختی از نوع درختان کوهی در این کلبه نیز

بود دمی آنجا آساییدم و نمایی شهر پر از رمز و راز و پر از حادثات کابل را مشاهده .

شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون نمای دیدنی
شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون نمای دیدنی




بعد آهسته آهسته به طرف مخزن آب که در قسمت بالا کوه بود به راه افتادم،




در طول راه با گیاهان خشکیده و کم آب سر خوردم که با بسیار شان آشنا بودم

گیاهان کوهی و دارویی

مرا به یاد و خاطره زمانیکه در بدخشان بودم اندخت، آن های را که

با گیاهان خشکیده و کم آب سر خوردم که با بسیار شان آشنا بودم مرا به یاد و خاطره زمانیکه در بدخشان بودم اندخت، آن های را که می شناختم و خاصیت دارویی داشتن به خود بر داشتم.

می شناختم و خاصیت دارویی داشتن به خود بر داشتم.




چیزیکه برای قابل نگرانی شد این بود که در قسمت کمر کوه درز یا، ترک

خیلی طولانی به وجود آمده بود که در اثر بارش برف و باران خطرات رانش زمین

 چیزیکه برای قابل نگرانی شد این بود که در قسمت کمر کوه درز یا، ترک خیلی طولانی به وجود آمده بود که در اثر بارش برف و باران خطرات رانش زمین را بیشتر میسازد و مردم نواحی چهلستون و قسمت های تخنیکم را آسیب خواهد رساند. تصویر از احمد محمود امپراطور

را بیشتر میسازد و مردم نواحی چهلستون و قسمت های تخنیکم را آسیب خواهد رساند.




بعد خود را به مخزن آب رساندم

تصویر احمد محمود امپراطور با پس زمینه شهر زیبا کابل از کوه چهلستون
نمایه شهر کابل از کوه چهلستون در تصویر احمد محمود امپراطور ahmad mahmood imperator kabul afghanistan

آنجا یک کلبه ی دیگر را دیدم که

برای افراد مسؤل مخزن آب درست کرده بودند.




در اول سگ پاسبان با پارس های پی هم خود اعلام موجودیت کرد و به نوع خودش برای

مان خوش آمدید گفت، بعد از چند دقیقه محدود مردی میانه سالی از آن کلبه بیرون شد

و با چهره شاد سلام و خسته نباشید گفت پیش رفتم بعد از مصافحه

مرا دعوت کرد تا داخل کلبه اش بروم




گفتم نه هوای بیرون بسیار خوب است.




گفت برایت چای آماده کنم یا آب سرد من آب سرد را ترجیع دادم گیلاس آب سرد

از کوزه که پوشیده از تکه کرباسی رنگ بود برایم محبت کرد

روی سنگی نشستم و به جانم حیات و تازگی بخشیدم




بعد یک آفتابه ( ظرف )  پر از آب را برایم آورد تا دست و رویم را تازه کنم و خستگی راه رفع شود.




اسمش را پرسیدم




گفت جان کاکا من آصف نام دارم




پیشتر مرا بابه آصف میگویند




صفحه ی رخسار این مرد میانه سال بیانگر خاطرات تلخ و شیرین زندگی یی

یادداشت احمد محمود امپراطور

بود که گذشتانده بود.




با من سر سخن را باز کرد گویا من و بابه آصف سال دوست بودیم که

بعد عمری یکدیگر خود را یافتم عقده های دلش را گشود گاه

با خنده و گاهی با اشک پنهانی از گذشته های تعریف کرد.




از باغ چهلستون شروع کرد بعد به معرفی نو برجه پرداخت از خاطرات باغ نجیب زراب

سخن زد حرف های از قلعه ی فتح بیان کرد نظری به طرف تنگی سیدان و ریشخور کرد

 از باغ چهلستون شروع کرد بعد به معرفی نو برجه پرداخت از خاطرات باغ نجیب زراب سخن زد حرف های از قلعه ی فتح بیان کرد نظری به طرف تنگی سیدان و ریشخور کرد از آنجا برایم گفت، بعد دوباره بدشت پ ه نظر اندخت و شکایت زیادی از زورمندان کرد

از آنجا برایم گفت، بعد دوباره بدشت پ ه نظر اندخت و شکایت زیادی از زورمندان کرد




گفت زمانی من مجاهد بودم با پای و شکم گرسنه در

سنگر های دفاع از وطن رزمیدم ولی زمانیکه اینها پیروز شدن

نه تنها کابل را بلکه تمام افغانستان را به خاک و خون کشیدن

چیزی که هیچ کفری به خصوص روسها در طول جهاد نکرده بودند.




گفت:

ما مبارزه را با روسها از بیل و تبر و دست خالی آغاز کردیم

ولی این جنایتکارن که در بچگی با هم عقده های شخصی داشتن

در سر تقسیم قدرت کابل را به خاک و خون کشیدند

با سلاح دشمن وطن خود را ویران د و ملت خود

را کشتند و آواره نمودن میگفت و گلویش بغض میکرد.




قصه های بابه آصف برایم شنیدنی بود

درست خاطرات گذشته را دوباره برایم تازه کرد،




بعد مرا کمی بالاتر از مخزن آب برد چشمم به سنگی افتاد

که بیانگر شهادت ی بود

تا پیش از آن که به پرسم

گفت:
چندی پیش همکارم را در اینجا افراد نامعلوم به قتل رساندن

و تفنگ و بعضی چیز هایش را با خود بردن،




سرش را تکان داد و گفت خداببخشیش.




گفت میخواهی تانک های غول پیکر

که قسمت های از شهر کابل را به ویرانه مبدل کرد ببینی




من گفتم بلی.!




چون خانه و کاشانه ما هم از همین تانک ها آسیب جدی دیده بود،




پیش رفتیم که دو چین تانک منهدم شده روسی بود

 گفت: ما مبارزه را با روسها از بیل و تبر و دست خالی آغاز کردیم ولی این جنایتکارن که در بچگی با هم عقده های شخصی داشتن در سر تقسیم قدرت کابل را به خاک و خون کشیدند با سلاح دشمن وطن خود را ویران د و ملت خود را کشتند و آواره نمودن میگفت و گلویش بغض میکرد.




گفت میبینی اینها از تولیدات روسها است

ولی دیدم که مسلمانها چقدر یکدیگر خود را

بیرحمانه توسط سلاح دست ساخته دشمنان خود به شهادت رساندن




قصه های بابه آصف برایم قابل درک بود ولی وقت برایم یاری نمیکرد تا بیشتر بمانم

چهلستون با خاطرات




هرچند که مرا به غذا چاشت دعوت کرد ولی من از ایشان اجازه خواستم.




راه خانه در پیش گرفتم با دنیایی از گفته ها و شنفته ها

واقعاً قلب هر فرد جامعه ما لبریز از درد و آلام است.




به قول معروف از ماست که بر ماست




با مهر




احمد محمود امپراطور




کابل/افغانستان
































منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1076/نماي شهر کابل از کوه چهلستون/




آ ین خانه خانه ای گور است

درخواست حذف اطلاعات

تخمیس از مخمس سرای جوان کشور احمد محمود امپراطور نشـــــه ای می ز جامِ انگور است شهــــد گل در دهـــانِ زنبور است دل به زنــدانِ عشق مصبور است نامِ نیــــکو همیشــــه مشهور است آخـــرین خانه، خانه ای گور است -------------------------------- خوشــــی در تار و پودِ عالم نیست عــرق شــــــرم، اشکِ ماتم نیست هر سبک سر رفیق و همدم نیست هــر دو پــا را که بینی، آدم نیست دهـــر دون بازیی زر و زور است -------------------------------- آتشـــــی از دلــــــم زبــــــــانه زند تیـــــــر عشقی ســــــرم نشانه زند هوشِ من را چــــــه زیــرکانه زند عبــــــرتِ هستـــــــی تازیـانه زند تن به این نفسِ زانی مزدور است -------------------------------- یکی در گوشه ای خودش تنهاست یکی در دامِ عاشقــــــــی رسواست یکی دستش به گــــــــردنِ میناست یکی پنهـــــان و عالمـــــی پیداست هر کـه در کار خویش است -------------------------------- در وفـــــا عهــــد و جان نثاری کو یــــــار را دست مهـــر و یاری کو از ادب لطف و سایــــــه داری کو بخت و اقبــــــــال و رستگاری کو چشم نرگس ز غصه مخمور است -------------------------------- میـــــدهد عشق پیــــــچ و تاب مرا می کشــد وهـــــم و اضطراب مرا گاه بیـــــداری گاهـــــی خواب مرا عطشِ حســــــرتِ ســـــــراب مرا آنچـــــه نزدیک دیده ای دور است -------------------------------- تاکه ســــــــروِ قدِ تــــو قد رس شد لبِ مـن تــــــــــــازه از مخمس شد از حجـــــــابِ تــــــو دل ملبس شد بـــــــاده کهنــــــه خام و نا رس شد هرچه عنــــوان نمایی دستور است -------------------------------- چنــــــد حرف که میشـــود موزون آه در سینــــــــــه میـــــزند شبخون دل بر آیـــــد ز خانــــه اش بیرون صد هــزار همچو من شود مجنون فهــم اگر نیست چشم ها کور است -------------------------------- نه عـــلاجِ نه دارو می خواهیـــــــم نه کمندِ ز گیســـو می خواهیـــــــم نه همــان تیغِ ابرو می خواهیــــــم نه فسونی نه جـادو می خواهیــــــم زخـــم ما کهنه است و ناسور است -------------------------------- گــر تو این را فســــــــانه میگویی یــــــــــا نــــوای شبـــــانه میگویی شعــــــر من را تــــرانه می گویی یاکــــــــه اشکِ روانـــــه میگویی طـــــرحِ محمودِ امپـــراطور است -------------------------------- شنبه 30 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 21 جولای 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور ع ‏احمد محمود امپراطور ahmad mahmood imperator‏






نشـئــــه ی می ز جامِ انگور است
شهــــد گل در دهـــانِ زنبور است
دل به زنــدانِ عشق مصبور است
نامِ نیــــکو همیشــــه مشهور است
آخـــرین خانه، خانه ای گور است

--------------------------------
خوشــــی در تار و پودِ عالم نیست
عــرق شــــــرم، اشکِ ماتم نیست
هر سبک سر رفیق و همدم نیست
هــر دو پــا را که بینی، آدم نیست
دهـــر دون بازیی زر و زور است
--------------------------------
آتشـــــی از دلــــــم زبــــــــانه زند
تیـــــــر عشقی ســــــرم نشانه زند
هوشِ من را چــــــه زیــرکانه زند
عبــــــرتِ هستـــــــی تازیـانه زند
تن به این نفسِ زانی مزدور است
--------------------------------
یکی در گوشه ای خودش تنهاست
یکی در دامِ عاشقــــــــی رسواست
یکی دستش به گــــــــردنِ میناست
یکی پنهـــــان و عالمـــــی پیداست
هر کـه در کار خویش است
--------------------------------
در وفـــــا عهــــد و جان نثاری کو
یــــــار را دست مهـــر و یاری کو
از ادب لطف و سایــــــه داری کو
بخت و اقبــــــــال و رستگاری کو
چشم نرگس ز غصه مخمور است
--------------------------------
میـــــدهد عشق پیــــــچ و تاب مرا
می کشــد وهـــــم و اضطراب مرا
گاه بیـــــداری گاهـــــی خواب مرا
عطشِ حســــــرتِ ســـــــراب مرا
آنچـــــه نزدیک دیده ای دور است
--------------------------------
تاکه ســــــــروِ قدِ تــــو قد رس شد
لبِ مـن تــــــــــــازه از مخمس شد
از حجـــــــابِ تــــــو دل ملبس شد
بـــــــاده کهنــــــه خام و نا رس شد
هرچه عنــــوان نمایی دستور است
--------------------------------
چنــــــد حرف که میشـــود موزون
آه در سینــــــــــه میـــــزند شبخون
دل بر آیـــــد ز خانــــه اش بیرون
صد هــزار همچو من شود مجنون
فهــم اگر نیست چشم ها کور است
--------------------------------
نه عـــلاجِ نه دارو می خواهیـــــــم
نه کمندِ ز گیســـو می خواهیـــــــم
نه همــان تیغِ ابرو می خواهیــــــم
نه فسونی نه جـادو می خواهیــــــم
زخـــم ما کهنه است و ناسور است
--------------------------------
گــر تو این را فســــــــانه میگویی
یــــــــــا نــــوای شبـــــانه میگویی
شعــــــر من را تــــرانه می گویی
یاکــــــــه اشکِ روانـــــه میگویی
طـــــرحِ محمودِ امپـــراطور است
--------------------------------

شنبه 30 سرطان 1397 آفت
که برابر میشود به 21 جولای 2018 ترسایی
سرودم
احمد محمود امپراطور








 






منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1073/آخرين خانه خانه اي گور است/




از تولد تا رحلت بخش اول

درخواست حذف اطلاعات

به مناسبت سومین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر، نویسنده، سیاستگر و شخصیت برجسته نظامی کشور حضرت شیر احمد یاور کنگورچی چند سطری را با کم و کاستی تحت عنوان از تولد تا رحلت رقم خداوند روح پر فتوح شان را تا قیام قیامت با جمیع گذشتگان در لفافه های رحمانت اش شاد و آرام داشته باشد. آمین. از تولد تا رحلت بخش اول زندگینامه شیر احمد یاور کنگورچی به قلم احمد محمود امپراطور دوستان، عزیزان ، فرهنگی و ملت با شهامت و غیور افغانستان امروز مصادف است به روز رحلت پدر معنوی و فرزند وفادار ( در همین روز المتوکل الله محمد ظاهر شاه آ ین پادشاه و بابا ملت افغانستان به لقاالله پیوست و 8 سال بعد در چنین روزی شیر احمد یاور کنگورچی فرزند خوانده و یاور حضور شان نیز به رحمت حق پیوستن) داستان از اینجا آغاز میشود که نظام الدین خان از صاحب اختیار قطغن زمین ( شیر خان ) را به اًستان بدخشان دعوت میکند تا چند روزی را در کنار دریا بزرگ و وشان کشم در ناحیه جرشاه بابا که باغ و بوستان آبای شان است برای میله و تفریح بگذرانند که از جانب ایشان پذیرفته میشود. در 12 میزان 1316 هجری شمسی مهمانان از راه میرسند و شب را با قصه و غزلخوانی سپری می کنند. فراد آن روز در هنگام صرف صبحانه برای نظام الدین خان از خانه احوال میدهند فرزند را که سال ها انتظار داشتید بدنیا آمد. این پیک خوش را نظام الدین خان فال نیک گرفته و همه را از رضای خداوند متعال و قدوم شیر خان می پندارد وقتی این پیام خوش به گوش شیر خان میرسد از حاضرین به ویژه نظام الدین خان تقاضا می کند که در صورت امکان اگر مانع نباشد اسم مرا به اولین فرزند خود بگذارید که از طرف نظام الدین خان و محاسن سفیدان با کمال میل و مسرت پذیرفته میشود. و نامش را شیر میگذارند چون بابای مادریش احمد نام داشت شیر را با پسوند احمد گذاشتند. این کودک تازه بدامان مادر آمده بعد از ب نافش از گوش چپ اش نیز پارچه گوشت را با تیغ بر داشتند و برای مادرش دادند که تناول کند تا در نوازدی نه میرد. البته این یک عقیده بود در آن زمان با مادردان اولاد میر چنین می د اینکه چقدر حقیقت دارد آن را منم نمیدانم اما هر چیز که رضای خداوند متعال باشد همان میشود. بعد این کودک را انتقال میدهند در زیات خواجه چنار واقع قریه کنگورچی در محله ای کنیزکان و او را در پاگه ( پایگاه ) پیر خواجه چنار به خداوند ج و پیر هدیه میکنند تا او را از آفات و بلیات حفظ کند و به مادرش اجازه نمیدهند تا از شیر خود برای او بدهد و شیر احمد را به مادر اندرش ( نور جهان بیگم ) میسپارند تا از وی مراقبت کند. عقربه های زمان شب و روز را می پیمود و شیر احمد در دامن کوه پایه های پر خاطر و پر معجزه ای ت ار به پنج سالگی میرسید. نور جهان بیگم عقیم بود بناً از شیر احمد به مانند نور چشم خود مواظبت میکرد چون نور جهان بیگم حافظ قرآن عظیم الشان بود در اولین فرصت برای وی خواند و آموختن قرآن کریم را شروع کرد گاهی به مهربانی و گاهی با تند خوی در طول ی ال و دماغ این کودک یکدانه را با انوار پر برکت الهی منور ساخت. در سن شش سالگی در مکتب پشتونیار کشم که بعد ها به نام لیسه عالی کشم مسما شد ولی در آن زمان تا صنف چهارم نصاب تعلیمی داشت شامل گردید شیر احمد چون کودک بیش نبود او را پسر اش سیف الدین خان که در آنوقت 8 سال بزرگتر از وی بود بدوش خود گرفته به مکتب می برد تا از فیوضات علم دانش به بهره نماند. و در فصل زمستان به فیض آباد مرکز اًستان بدخشان میرفت چون پدرش نظام الدین خان مشوره مردم کشم در فیض آباد بود و سه ماه زمستان را در فیض آباد پیش بزرگترین علما و فضلا وقت که از آنجمله میتوان قاری صاحب میا را نامبرد با آموختن مسایل دینی، مذهبی، شعر و عروض ، خطاطی و غیره می پرداخت قابل ذکر است که این دوره آموزشی خاص بود و فقط در دارالقضا بدخشان به فرزندان اشخاص زبده تدریس میشد. هم صنفان شیر احمد انگشت شمار بود که از آن جمله میتوان محمد طاهر بدخشی، ودود گدام دار اکبر، حمید الله پسر ماما محمد طاهر بدخشی را نامبرد همه ساله این برنامه تکرار میشد تا اینکه شیر احمد به صنف چهارم رسید و در خزان سال 1327 هجری شمسی به تمام اراکین نظامی و ملکی قطغن و بدخشان اطلاع دادند که اعلحضرت همایونی المتوکل الله محمد ظاهر شاه به اًستان قطغن و بدخشان سفر معلوماتی و تحقیقی انجام میدهد و از تمامی مردمان این مرز و بوم از نزدیک دیدار و گفتگو میکند. حاکم اعلی بدخشان در آن زمان گل خان صدیقی بوده. تیم تشریفات که قبلاً به اًستان بدخشان آمده بودند محل استراحتگاه و ملاقات شاه را در شهرستان کشم در محله جرشاه بابا از مربوطات ناحیه کنگورچی است که سابقه ی میر نشینی داشت انتخاب د. حاکم اعلی بدخشان دستور داد تا پیام خوش آمدید بنویسند و توسط یکی از متعلمین نخبه و با جرأت با ورد شاه به شهر مشهد شهرستان کشم قرائت کند. اینجاست که در این آزمون شیر احمد 11 ساله کامیاب می شود تا او را انتخاب کنند. وقتی شاه همایونی وارد شهرستان کشم میگردد بی درنگ به طرف ناحیه جرشاه بابا در حرکت میشود و مشاعیت کنندگان او را تا محله جرشاه بابا که تقریباً دوازده کیلومتر بیشتر است همراهی میکنند. این عمل شاه همایونی باعث شد که پیام خوش آمدید ناخوانده بماند. چون شاه همایونی فردا آنروز سفر خود را به طرف واخان ، خندود و لنگر به پیش گرفت فرصت مساعد شد تا پیام خوش آمدید توسط شیر احمد خوانده شود. متن پیام با پارچه شعر آغاز میگردد. ای شــــــاه تاج دار وطن پـــــرور جوان خاک رهت به دیده ای مایان خوش آمدی سلطان نیک خصلت و دانـــــا و مهربان پرتو فکن به ملک بدخشـان خوش آمدی بعد از استماع پیام شاه همایونی با جمع همراهانش که احمد شاه خان دربار، سر عبدالهادی خان داوی و دیگران بودند رویش را به طرف مردم میکند میگوید این جوان فرزند کیست.؟ گل خان صدیقی حاکم اعلی بدخشان می گوید فرزند صاحب نظام الدین خان مردم کشم . بعد شاه دست نوازش به سر شیر احمد میکشد و می پرسد بچیم صنف چندم استی؟ اینبار خود شیر احمد جواب میدهد من اول نمره صنف چهارم هستم. شاه دوباره از حاکم بدخشان می پرسد بعد از صنف چهارم شاگردان ادامه تحصیل دارند؟ گل خان صدیقی جواب میدهد نخیر صاحب بعد از فارغت از صنف چهارم برای دوسال ما شاگردان را در ادارات تی به حیث کاتب ف ی استخدام می کنیم. در این وقت احمد شاه خان دربار که خسر شاه همایونی نیز میشود رو به شاه کرده میگوید اگر امکان داشته باشد. شیر احمد را با خود به کابل ببریم و با نادر ( که منظورش از شهزاده نادر فرزند سوم پسری شاه است) یکجا سبق بخوانند چون در صنف چهارم لسان شروع میشود. شاه همایونی یک مکث کوتاه کرده و رو به نظام الدین خان میکند. و میگوید. صاحب موافق هستید که شیر احمد با نادر یکجا در کابل درس بخواند؟ نظام الدین خان یک قدم پیش میگذارد و میگوید. سر و جان ما فدای اعلحضرت.! با این گفته همه چیز تغییر کلی میکند و شاه راه خود به طرف واخان میگیرد . اما افراد بخش اداری سلطنتی به سر پرستی سر عبدالهادی خان داوی در جرشاه بابا باقی می مانند. شیر احمد را اجازه میدهند تا برود با خانواده و نزدیکانش خدا حافظی کند و آماده به سفر کابل گردد. چند روز بعد شاه همایونی از شهرستان واخان به شهرستان کشم بر میگردد و دوباره برای یک شب به جرشاه بابا می ماند و روز بعد عزم سفر به طرف کابل می کند خوب در این سفر از اًستان قطغن نیز دیدن می کند. شیر احمد را به عبدالهادی خان داوی میسپارد و میگوید که در کابل باز ما و شما می بینیم. برای اینکه شیر احمد در کابل دق نیاورد و از نظر سن و سال هم خورد است پیشنهاد می کنند که یکی از نزدیکان او را نیز با خود میبرم. که مامای ناتنی او که محمد حسن نام داشت را بر می گزینند. سرانجام شیر احمد را بکابل می آورند او را شامل لیسه عالی استقلال می کنند. همه روزه با شهزاده نادر یکجا به مکتب میروند و به تعلیمات ابت خود می پردازند. در سال 1335 هجری شمسی بدرجه اعلی از بخش ریاضیات از لیسه عالی استقلال فارغ میشود. چون در آن زمان متعلمین که بدرجه اعلی و عالی فارغ میشدند نیاز به امتحان دیگر نبوده. به همین سبب شیر احمد را در یک بورسیه مناسب دیدند تا او را به کشور لبنان بفرستند تا در رشته حقوق و علوم نیز ب علم و تجربه نماید. چون شاه همایونی شیر احمد را فرزند پنجم خود میدانست و در قوانین سلطنتی چنین بود که هر عضو خانواده شاهی باید دو سال خدمت زیر بیرق و در امورات نظامی کشور درجه تحصیلی داشته باشند در غیر آن از قانون سر پیچی صورت گرفته است. به همین منظور شاه همایونی روز شیر احمد را نزد خود میخواند و این موضوع را در میان میگذرد. که آیا موافق است که در بخش نظامی منحیث فرزند شاه تحصیل کند یا به کشور لبنان به تحصیلات علوم برود. شیر احمد به دو دلیل از رفتن به کشور لبنان ابا میورزد یک برای اینکه او نمی خواستم از شهزاده نادر که هم دوست و هم برادرش بود جدا شود و دوم بخاطرکه فرزند شاه بودن برایش با ارزش تر بود. به همین منظور خواست شاه همایونی را با کمال میل پذیرفته و شامل حربی پوهنتون می گردد. در آغا سال 1339 هجری شمسی شیر احمد بنابه تکلیف قلبی که داشت (heart murmur ) در جریان تمرینات نظامی بالایش حمله قلبی می آید. فوراً به شفاخانه منتقل داده میشود و شخص شاه همایونی با سفارتخانه های آلمان و انگلیس به تماس میشود تا از امکانات کشور های دوست اطلاع حاصل کند. به زودی سفارت کشور آلمان خبر میدهد که ما از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمی کنیم و مریض را هر چه عاجل از کابل به جرمنی انتقال میدهیم. ظرف چند روز کوتاه شیر احمد با یک تیم کوچک عازم بن آلمان میشود و کار های ابت در آنجا آغاز میگردد. و در آن وقت شیر احمد اولین شخصی بود که از آسیا زیر عمل جراحی قلب باز رفت. و عملیات توسط پروفیسور سینکر و پروفیسور ( شودیک ) که هشت ساعت به طول می انجامد با موفقیت سپری میشود. بعد از عملیات باید مدتی در آنجا می ماند تا معاینات به شکل دوامدار اجرا شود. که این امر باعث شد تا شیر احمد بیشتر از ی ال در جرمنی بماند و در این مدت ضمن تداوی، از طرف اکادمی نظامی آلمان در بخش پولیس انت ول آموزش های عالی نظامی را نیز دید و بدرجه عالی سند فراغت بدست آورد. بعد از تکمیل شدن معاینات صحی و تعلیمات نظامی دوباره به وطن برگشت و به نزد شاه همایونی شرف یاب شد، شاه از دیدن فرزند معنوی نهایت سند گردید. چند روز بعد به حربی پوهنتون رفت و سوگند وفاداری یاد کرد و از آنجا مستقیماً با رفیق و برادر خود شهزاده نادر که هر دو لباس نظامی بر تن داشتن به دیدار شاه شتافتند تا اولین بار برای شاه همایونی رسم و تعظیم نظامی بجا آورند زمان که به ارگ شاهی می آیند قوماندان گارد تشریفات میگوید که اعلحضرت برای بازدید فابریکه نساجی گلبهار به اًستان پروان رفته است. از این جا هر دو ( شهزاده نادر و شیر احمد ) میروند به فاریکه نساجی گلبهار وقت داخل دهلیز میشوند که شاه با مصاحبین اش حضور دارد و اولین رسم و تعظیم نظامی را هر دو اجرا میکنند و با شاه همایونی از گلبهار به کابل می آیند. درست شب همان روز تمام خانواده ای شاهی در کوتی باغچه گرد هم جمع شده بودند. که اکثرا در این امر رایج بود چون بعد از سپری شدن یک هفته با همدیگر خارج از مسایل دید و وادید می د. در این شب با حضور داشت احمد شاه خان دربار؛ عبدالولی خان؛ محمد داوود خان، محمد نعیم خان، ولیهد شهزاده احمد شاه از مصاحیبن خلیل الله خلیلی ، محمد رحیم پنجشیری و دیگر ارکین بلند رتبه ای خاندانی بودند که اعلحضرت المتوکل الله محمد ظاهر شاه موضوع مهم را مطرح میکند. وی میگوید که تصمیم گرفتم که شیر احمد را به حیث یاور نظامی خودم و یاور و همکاری ولیهد شهزاده احمدشاه برگزینم.! آیا موافق هستید؟ همه حاضرین با کمال سندی این امر را پذیرفتند و برای شیراحمد تبریکی دادند. اینجاست که شیراحمد به شیر احمد خان یاور تغییر اسم میکند و تا چند ماه پیش از کودتای محمد داوود خان در این سمت باقی میماند. در دوران که یاور خاص شاه بود در ایجاد کمیته هلال احمر افغانی شیر احمد یاور نقش مهم و ارزنده ی داشت و بشکل رضاکارانه به حیث معاون جمعیت سره میاشت ایفای وظیفه میکرد. نکته مهم اینجاست که چند ماه پیش از کودتا شیر احمد خان یاور آگاهی حاصل میکند که موضوع مهمی در خانواده سلطنتی در حال شکل گرفتن است. بقول شیر احمد خان یاور که میگفت من گاه گاهی برای عیادت محمد داوود خان به خانه اش میرفتم تا از وضعیت صحی اش با خیر باشم البته از این رفت و آمد های من شخص شاه باخبر بود. بعضی اوقات به سرک گمرک ، قلعه ای و هود خیل میرفتم چون محمد داوود خان روزانه به آنجا میرفت و موتر خود را که از نوع فول واگون بود در کنار جاده ایستاده میکرد و تا فاصله یک کیلومتر دور تر از موتر قدم میزد. وقتی آنجا میرسیدم موتر را دور از موتر محمد داوود خان ایستاده می و بعد از احوال پرسی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم. بیشتر از خاطرات خود برایم میگفت، اما از لابلای سخنانش معلوم میشد که عقده ای بزرگ در دل و طرح بزرگی در سر دارد. وقتی این آگاهی خود را با ولیهد شهزاده احمد شاه در میان گذاشتم دیدم به این موضواعتنا نکرد. بلا ه مجبور شدم تا این موضوع مهم را به شخص شاه همایونی در میان بگذارم. روزی در باغ کاریزمیر بودیم اعلحضرت بخاطر صفر تفنگ های شکاری خود به آنجا رفته بود خودش قدم میکرد و ین خاص در نقاط تعین شده قدم های شاه همایونی کارت های تعین فاصله را میگذاشتند. بعد از چند انداخت رو به سویم کرد و گفت: بچیم در بیرون چه خبرها ست؟ گفتم: صاحب در نظام و خاندان سلطنتی کمی ن یتی دیده میشود. لحظه ای به فکر رفت و گفت: من به عبدل خواهم گفت. منظورش عبدالولی بود. بعد از کودتای 26 سرطان 1352 هجری خورشیدی درست روز سوم شیر احمد خان یاور ( فرزند پنجم و معنوی اعلحضرت محمد ظاهر شاه ) را محمد داوود خان به حضور خود احضار میکند. بقول شیر احمد خان یاور: گفت روز 29 سرطان 1352 هجری شمسی بود که از دفتر صدارت اعظمی به دفتر وزارت دفاع تماس گرفته شد که شیر احمد خان یاور را رئیس صاحب جمهور به صدارت احضار داشته است. وقتی برایم احوال دادند بی درنگ راهی صدرات اعظمی شدم پیش رفتم داخل ساختمان گردیدم که چند نفر از نوجوانان با لباس های نظامی با هم صحبت می کنند من هیچ یک را نشناختم و توقف یکی از این جوانان صدا زد بفرماید بالا بروید. وقتی به منزل دوم بالا شدم که داکتر حسن شرق با چند تن از مردمان که از ولایت فراه بودند در حال پایین شدن هستند. وقتی داکتر شرق مرا دید در آغوش گرفت گفت چه حال داری شیر جان گفتم خوب هستم گفت زود برو که تنها است. پیش رفتم داخل دفتر شدم دیدم چوکی و میز صدر اعظم بیکار است و ی نیست وقتی به طرف چپ خود نگاه که محمد داوود خان نشسته و کاغذ ها و اوراق پرآکنده که روی میز افتاده است را مطالعه میکند. برایش رسم و تعظیم نظامی از جایش نیم خیز شد گفت خوب استی بچیم.! گفتم بلی صاحب. گفت تکلیف که ندیدی؟ گفتم نی صاحب. گفت با من در تماس باشی. گفت درست است صاحب. با همین چند حرف کوتاه دوباره با رسم و تعظیم نظامی دفتر را ترک . هر چند قرار اطلاعات نویسنده در شب دوم کودتا تعداد از افراد خاص که لباس های سیاه بر تن داشتن داخل منزل شیر احمد خان یاور شده بودند و تمام اسناد و یک اندازه دارایی که در منزلش واقع چهاراهی صدارت بوده با خود بردند ولی به خود شیر احمد خان یاور و خانواده اش آسیب نرساندن. پایان بخش اول از تولد، تا... رحلت نویسنده: احمد محمود امپراطور اول اسد 1397 هجری شمسی کابل/افغانستان از تولد، تا... رحلت نویسنده: احمد محمود امپراطور اول اسد 1397 هجری شمسی کابل/افغانستان




به مناسبت سومین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر، نویسنده، سیاستگر و شخصیت برجسته نظامی کشور حضرت شیر احمد یاور کنگورچی چند سطری را با کم و کاستی تحت عنوان از تولد تا رحلت رقم
خداوند روح پر فتوح شان را تا قیام قیامت با جمیع گذشتگان در لفافه های رحمانت اش شاد و آرام داشته باشد.
آمین.

از تولد تا رحلت
بخش اول
زندگینامه شیر احمد یاور کنگورچی
به قلم
احمد محمود امپراطور
دوستان، عزیزان ، فرهنگی و ملت با شهامت و غیور افغانستان
امروز مصادف است به روز رحلت پدر معنوی و فرزند وفادار
( در همین روز المتوکل الله محمد ظاهر شاه آ ین پادشاه و بابا ملت افغانستان به لقاالله پیوست و 8 سال بعد در چنین روزی شیر احمد یاور کنگورچی فرزند خوانده و یاور حضور شان نیز به رحمت حق پیوستن)
داستان از اینجا آغاز میشود که نظام الدین خان از صاحب اختیار قطغن زمین ( شیر خان ) را به اًستان بدخشان دعوت میکند تا چند روزی را در کنار دریا بزرگ و وشان کشم در ناحیه جرشاه بابا که باغ و بوستان آبای شان است برای میله و تفریح بگذرانند
که از جانب ایشان پذیرفته میشود.
در 12 میزان 1316 هجری شمسی مهمانان از راه میرسند و شب را با قصه و غزلخوانی سپری می کنند.
فراد آن روز در هنگام صرف صبحانه برای نظام الدین خان از خانه احوال میدهند
فرزند را که سال ها انتظار داشتید بدنیا آمد.
این پیک خوش را نظام الدین خان فال نیک گرفته و همه را از رضای خداوند متعال و قدوم شیر خان می پندارد
وقتی این پیام خوش به گوش شیر خان میرسد از حاضرین به ویژه نظام الدین خان تقاضا می کند که در صورت امکان اگر مانع نباشد اسم مرا به اولین فرزند خود بگذارید که از طرف نظام الدین خان و محاسن سفیدان با کمال میل و مسرت پذیرفته میشود.
و نامش را شیر میگذارند
چون بابای مادریش احمد نام داشت شیر را با پسوند احمد گذاشتند.
این کودک تازه بدامان مادر آمده بعد از ب نافش از گوش چپ اش نیز پارچه گوشت را با تیغ بر داشتند و برای مادرش دادند که تناول کند تا در نوازدی نه میرد.
البته این یک عقیده بود در آن زمان با مادردان اولاد میر چنین می د
اینکه چقدر حقیقت دارد آن را منم نمیدانم
اما هر چیز که رضای خداوند متعال باشد همان میشود.
بعد این کودک را انتقال میدهند در زیات خواجه چنار واقع قریه کنگورچی در محله ای کنیزکان و او را در پاگه ( پایگاه ) پیر خواجه چنار به خداوند ج و پیر هدیه میکنند تا او را از آفات و بلیات حفظ کند و به مادرش اجازه نمیدهند تا از شیر خود برای او بدهد و شیر احمد را به مادر اندرش ( نور جهان بیگم ) میسپارند تا از وی مراقبت کند.
عقربه های زمان شب و روز را می پیمود و شیر احمد در دامن کوه پایه های پر خاطر و پر معجزه ای ت ار به پنج سالگی میرسید.
نور جهان بیگم عقیم بود بناً از شیر احمد به مانند نور چشم خود مواظبت میکرد
چون نور جهان بیگم حافظ قرآن عظیم الشان بود در اولین فرصت برای وی خواند و آموختن قرآن کریم را شروع کرد گاهی به مهربانی و گاهی با تند خوی در طول ی ال و دماغ این کودک یکدانه را با انوار پر برکت الهی منور ساخت.
در سن شش سالگی در مکتب پشتونیار کشم که بعد ها به نام لیسه عالی کشم مسما شد ولی در آن زمان تا صنف چهارم نصاب تعلیمی داشت شامل گردید
شیر احمد چون کودک بیش نبود او را پسر اش سیف الدین خان که در آنوقت 8 سال بزرگتر از وی بود بدوش خود گرفته به مکتب می برد تا از فیوضات علم دانش به بهره نماند.
و در فصل زمستان به فیض آباد مرکز اًستان بدخشان میرفت چون پدرش نظام الدین خان مشوره مردم کشم در فیض آباد بود و سه ماه زمستان را در فیض آباد پیش بزرگترین علما و فضلا وقت که از آنجمله میتوان قاری صاحب میا را نامبرد
با آموختن مسایل دینی، مذهبی، شعر و عروض ، خطاطی و غیره می پرداخت
قابل ذکر است که این دوره آموزشی خاص بود و فقط در دارالقضا بدخشان به فرزندان اشخاص زبده تدریس میشد.
هم صنفان شیر احمد انگشت شمار بود
که از آن جمله میتوان محمد طاهر بدخشی، ودود گدام دار اکبر، حمید الله پسر ماما محمد طاهر بدخشی را نامبرد
همه ساله این برنامه تکرار میشد تا اینکه شیر احمد به صنف چهارم رسید و در خزان سال 1327 هجری شمسی
به تمام اراکین نظامی و ملکی قطغن و بدخشان اطلاع دادند که اعلحضرت همایونی المتوکل الله محمد ظاهر شاه به اًستان قطغن و بدخشان سفر معلوماتی و تحقیقی انجام میدهد و از تمامی مردمان این مرز و بوم از نزدیک دیدار و گفتگو میکند.
حاکم اعلی بدخشان در آن زمان گل خان صدیقی بوده.
تیم تشریفات که قبلاً به اًستان بدخشان آمده بودند محل استراحتگاه و ملاقات شاه را در شهرستان کشم در محله جرشاه بابا از مربوطات ناحیه کنگورچی است که سابقه ی میر نشینی داشت انتخاب د.
حاکم اعلی بدخشان دستور داد تا پیام خوش آمدید بنویسند و توسط یکی از متعلمین نخبه و با جرأت با ورد شاه به شهر مشهد شهرستان کشم قرائت کند.
اینجاست که در این آزمون شیر احمد 11 ساله کامیاب می شود تا او را انتخاب کنند.
وقتی شاه همایونی وارد شهرستان کشم میگردد بی درنگ به طرف ناحیه جرشاه بابا در حرکت میشود و مشاعیت کنندگان او را تا محله جرشاه بابا که تقریباً دوازده کیلومتر بیشتر است همراهی میکنند.
این عمل شاه همایونی باعث شد که پیام خوش آمدید ناخوانده بماند.
چون شاه همایونی فردا آنروز سفر خود را به طرف واخان ، خندود و لنگر به پیش گرفت فرصت مساعد شد تا پیام خوش آمدید توسط شیر احمد خوانده شود.
متن پیام با پارچه شعر آغاز میگردد.

ای شــــــاه تاج دار وطن پـــــرور جوان
خاک رهت به دیده ای مایان خوش آمدی
سلطان نیک خصلت و دانـــــا و مهربان
پرتو فکن به ملک بدخشـان خوش آمدی

بعد از استماع پیام شاه همایونی با جمع همراهانش که احمد شاه خان دربار، سر عبدالهادی خان داوی و دیگران بودند
رویش را به طرف مردم میکند میگوید این جوان فرزند کیست.؟
گل خان صدیقی حاکم اعلی بدخشان می گوید فرزند صاحب نظام الدین خان مردم کشم .
بعد شاه دست نوازش به سر شیر احمد میکشد و می پرسد بچیم صنف چندم استی؟
اینبار خود شیر احمد جواب میدهد من اول نمره صنف چهارم هستم.
شاه دوباره از حاکم بدخشان می پرسد بعد از صنف چهارم شاگردان ادامه تحصیل دارند؟
گل خان صدیقی جواب میدهد نخیر صاحب بعد از فارغت از صنف چهارم برای دوسال ما شاگردان را در ادارات تی به حیث کاتب ف ی استخدام می کنیم.
در این وقت احمد شاه خان دربار که خسر شاه همایونی نیز میشود رو به شاه کرده میگوید اگر امکان داشته باشد.
شیر احمد را با خود به کابل ببریم و با نادر ( که منظورش از شهزاده نادر فرزند سوم پسری شاه است) یکجا سبق بخوانند چون در صنف چهارم لسان شروع میشود.
شاه همایونی یک مکث کوتاه کرده و رو به نظام الدین خان میکند.
و میگوید.
صاحب موافق هستید که شیر احمد با نادر یکجا در کابل درس بخواند؟
نظام الدین خان یک قدم پیش میگذارد و میگوید.
سر و جان ما فدای اعلحضرت.!
با این گفته همه چیز تغییر کلی میکند و شاه راه خود به طرف واخان میگیرد .
اما افراد بخش اداری سلطنتی به سر پرستی سر عبدالهادی خان داوی در جرشاه بابا باقی می مانند.
شیر احمد را اجازه میدهند تا برود با خانواده و نزدیکانش خدا حافظی کند و آماده به سفر کابل گردد.
چند روز بعد شاه همایونی از شهرستان واخان به شهرستان کشم بر میگردد و دوباره برای یک شب به جرشاه بابا می ماند و روز بعد عزم سفر به طرف کابل می کند خوب در این سفر از اًستان قطغن نیز دیدن می کند.
شیر احمد را به عبدالهادی خان داوی میسپارد و میگوید که در کابل باز ما و شما می بینیم.
برای اینکه شیر احمد در کابل دق نیاورد و از نظر سن و سال هم خورد است پیشنهاد می کنند که یکی از نزدیکان او را نیز با خود میبرم.
که مامای ناتنی او که محمد حسن نام داشت را بر می گزینند.
سرانجام شیر احمد را بکابل می آورند او را شامل لیسه عالی استقلال می کنند.
همه روزه با شهزاده نادر یکجا به مکتب میروند و به تعلیمات ابت خود می پردازند.
در سال 1335 هجری شمسی بدرجه اعلی از بخش ریاضیات از لیسه عالی استقلال فارغ میشود.
چون در آن زمان متعلمین که بدرجه اعلی و عالی فارغ میشدند نیاز به امتحان دیگر نبوده.
به همین سبب شیر احمد را در یک بورسیه مناسب دیدند تا او را به کشور لبنان بفرستند تا در رشته حقوق و علوم نیز ب علم و تجربه نماید.
چون شاه همایونی شیر احمد را فرزند پنجم خود میدانست و در قوانین سلطنتی چنین بود که هر عضو خانواده شاهی باید دو سال خدمت زیر بیرق و در امورات نظامی کشور درجه تحصیلی داشته باشند در غیر آن از قانون سر پیچی صورت گرفته است.
به همین منظور شاه همایونی روز شیر احمد را نزد خود میخواند و این موضوع را در میان میگذرد.
که آیا موافق است که در بخش نظامی منحیث فرزند شاه تحصیل کند یا به کشور لبنان به تحصیلات علوم برود.
شیر احمد به دو دلیل از رفتن به کشور لبنان ابا میورزد یک برای اینکه او نمی خواستم از شهزاده نادر که هم دوست و هم برادرش بود جدا شود و دوم بخاطرکه فرزند شاه بودن برایش با ارزش تر بود.
به همین منظور خواست شاه همایونی را با کمال میل پذیرفته و شامل حربی پوهنتون می گردد.
در آغا سال 1339 هجری شمسی شیر احمد بنابه تکلیف قلبی که داشت (heart murmur ) در جریان تمرینات نظامی بالایش حمله قلبی می آید.
فوراً به شفاخانه منتقل داده میشود و شخص شاه همایونی با سفارتخانه های آلمان و انگلیس به تماس میشود تا از امکانات کشور های دوست اطلاع حاصل کند.
به زودی سفارت کشور آلمان خبر میدهد که ما از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمی کنیم و مریض را هر چه عاجل از کابل به جرمنی انتقال میدهیم.
ظرف چند روز کوتاه شیر احمد با یک تیم کوچک عازم بن آلمان میشود و کار های ابت در آنجا آغاز میگردد.
و در آن وقت شیر احمد اولین شخصی بود که از آسیا زیر عمل جراحی قلب باز رفت.
و عملیات توسط پروفیسور سینکر و پروفیسور ( شودیک ) که هشت ساعت به طول می انجامد با موفقیت سپری میشود.
بعد از عملیات باید مدتی در آنجا می ماند تا معاینات به شکل دوامدار اجرا شود.
که این امر باعث شد تا شیر احمد بیشتر از ی ال در جرمنی بماند و در این مدت ضمن تداوی، از طرف اکادمی نظامی آلمان در بخش پولیس انت ول آموزش های عالی نظامی را نیز دید و بدرجه عالی سند فراغت بدست آورد.
بعد از تکمیل شدن معاینات صحی و تعلیمات نظامی دوباره به وطن برگشت و به نزد شاه همایونی شرف یاب شد، شاه از دیدن فرزند معنوی نهایت سند گردید.
چند روز بعد به حربی پوهنتون رفت و سوگند وفاداری یاد کرد و از آنجا مستقیماً با رفیق و برادر خود شهزاده نادر که هر دو لباس نظامی بر تن داشتن به دیدار شاه شتافتند تا اولین بار برای شاه همایونی رسم و تعظیم نظامی بجا آورند زمان که به ارگ شاهی می آیند قوماندان گارد تشریفات میگوید که اعلحضرت برای بازدید فابریکه نساجی گلبهار به اًستان پروان رفته است.
از این جا هر دو ( شهزاده نادر و شیر احمد ) میروند به فاریکه نساجی گلبهار وقت داخل دهلیز میشوند که شاه با مصاحبین اش حضور دارد و اولین رسم و تعظیم نظامی را هر دو اجرا میکنند و با شاه همایونی از گلبهار به کابل می آیند.
درست شب همان روز تمام خانواده ای شاهی در کوتی باغچه گرد هم جمع شده بودند.
که اکثرا در این امر رایج بود چون بعد از سپری شدن یک هفته با همدیگر خارج از مسایل دید و وادید می د.
در این شب با حضور داشت احمد شاه خان دربار؛ عبدالولی خان؛ محمد داوود خان، محمد نعیم خان، ولیهد شهزاده احمد شاه از مصاحیبن خلیل الله خلیلی ، محمد رحیم پنجشیری و دیگر ارکین بلند رتبه ای خاندانی بودند که اعلحضرت المتوکل الله محمد ظاهر شاه موضوع مهم را مطرح میکند.
وی میگوید که تصمیم گرفتم که شیر احمد را به حیث یاور نظامی خودم و یاور و همکاری ولیهد شهزاده احمدشاه برگزینم.!
آیا موافق هستید؟
همه حاضرین با کمال سندی این امر را پذیرفتند و برای شیراحمد تبریکی دادند.
اینجاست که شیراحمد به شیر احمد خان یاور تغییر اسم میکند و تا چند ماه پیش از کودتای محمد داوود خان در این سمت باقی میماند.
در دوران که یاور خاص شاه بود در ایجاد کمیته هلال احمر افغانی شیر احمد یاور نقش مهم و ارزنده ی داشت و بشکل رضاکارانه به حیث معاون جمعیت سره میاشت ایفای وظیفه میکرد.
نکته مهم اینجاست که چند ماه پیش از کودتا شیر احمد خان یاور آگاهی حاصل میکند که موضوع مهمی در خانواده سلطنتی در حال شکل گرفتن است.
بقول شیر احمد خان یاور که میگفت من گاه گاهی برای عیادت محمد داوود خان به خانه اش میرفتم تا از وضعیت صحی اش با خیر باشم البته از این رفت و آمد های من شخص شاه باخبر بود.
بعضی اوقات به سرک گمرک ، قلعه ای و هود خیل میرفتم چون محمد داوود خان روزانه به آنجا میرفت و موتر خود را که از نوع فول واگون بود در کنار جاده ایستاده میکرد و تا فاصله یک کیلومتر دور تر از موتر قدم میزد.
وقتی آنجا میرسیدم موتر را دور از موتر محمد داوود خان ایستاده می و بعد از احوال پرسی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم.
بیشتر از خاطرات خود برایم میگفت، اما از لابلای سخنانش معلوم میشد که عقده ای بزرگ در دل و طرح بزرگی در سر دارد.
وقتی این آگاهی خود را با ولیهد شهزاده احمد شاه در میان گذاشتم دیدم به این موضواعتنا نکرد.
بلا ه مجبور شدم تا این موضوع مهم را به شخص شاه همایونی در میان بگذارم.
روزی در باغ کاریزمیر بودیم اعلحضرت بخاطر صفر تفنگ های شکاری خود به آنجا رفته بود خودش قدم میکرد و ین خاص در نقاط تعین شده قدم های شاه همایونی کارت های تعین فاصله را میگذاشتند.
بعد از چند انداخت رو به سویم کرد و گفت:
بچیم در بیرون چه خبرها ست؟
گفتم:
صاحب در نظام و خاندان سلطنتی کمی ن یتی دیده میشود.
لحظه ای به فکر رفت و گفت:
من به عبدل خواهم گفت.
منظورش عبدالولی بود.

بعد از کودتای 26 سرطان 1352 هجری خورشیدی درست روز سوم شیر احمد خان یاور ( فرزند پنجم و معنوی اعلحضرت محمد ظاهر شاه ) را محمد داوود خان به حضور خود احضار میکند.
بقول شیر احمد خان یاور:
گفت روز 29 سرطان 1352 هجری شمسی بود که از دفتر صدارت اعظمی به دفتر وزارت دفاع تماس گرفته شد که شیر احمد خان یاور را رئیس صاحب جمهور به صدارت احضار داشته است.
وقتی برایم احوال دادند بی درنگ راهی صدرات اعظمی شدم پیش رفتم داخل ساختمان گردیدم که چند نفر از نوجوانان با لباس های نظامی با هم صحبت می کنند من هیچ یک را نشناختم و توقف یکی از این جوانان صدا زد بفرماید بالا بروید.
وقتی به منزل دوم بالا شدم که داکتر حسن شرق با چند تن از مردمان که از ولایت فراه بودند در حال پایین شدن هستند.
وقتی داکتر شرق مرا دید در آغوش گرفت گفت چه حال داری شیر جان گفتم خوب هستم گفت زود برو که تنها است.
پیش رفتم داخل دفتر شدم دیدم چوکی و میز صدر اعظم بیکار است و ی نیست وقتی به طرف چپ خود نگاه که محمد داوود خان نشسته و کاغذ ها و اوراق پرآکنده که روی میز افتاده است را مطالعه میکند.
برایش رسم و تعظیم نظامی از جایش نیم خیز شد
گفت خوب استی بچیم.!
گفتم بلی صاحب.
گفت تکلیف که ندیدی؟
گفتم نی صاحب.
گفت با من در تماس باشی.
گفت درست است صاحب.
با همین چند حرف کوتاه
دوباره با رسم و تعظیم نظامی دفتر را ترک .
هر چند قرار اطلاعات نویسنده در شب دوم کودتا تعداد از افراد خاص که لباس های سیاه بر تن داشتن داخل منزل شیر احمد خان یاور شده بودند و تمام اسناد و یک اندازه دارایی که در منزلش واقع چهاراهی صدارت بوده با خود بردند ولی به خود شیر احمد خان یاور و خانواده اش آسیب نرساندن.
پایان بخش اول
از تولد، تا... رحلت
نویسنده: احمد محمود امپراطور
اول اسد 1397 هجری شمسی
کابل/افغانستان
از تولد، تا... رحلت
نویسنده: احمد محمود امپراطور
اول اسد 1397 هجری شمسی
کابل/افغانستان




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1074/از تولد تا رحلت بخش اول/




شعر در قالب مخمس

درخواست حذف اطلاعات

هنــــوز خـــونِ دل از دیدگان من جاریست هنــــوز طعــــمِ سخن در بیان من جاریست هنــــوز عشقِ کهـــن در نهان من جاریست هنــــوز عطـــرِ تنت در مکان من جاریست هنــــوز شهــــدِ لبت در لبـــان من جاریست ---------------------------------------- ز داغِ هجـــــر تـــــو در دل نشــانه ها دارم به یاد و خاطرت هــــــر شب ترانه ها دارم به شاخســــــارِ خیـــــــالم فســــــانه ها دارم هنــــــوز بهـــــرِ وصــــــ بهانه ها دارم بیــــا که روز و شبان کاروان من جاریست ---------------------------------------- تنـــم به مثلِ دو چشمت هنـــوز بیمار است درون ی من پر ز رمز و اسرار است پناهگاه به ســــــرم سایـــه های دیوار است سلامِ عابــــرِ این شهـــــر رنج و آزار است ولی حضور تو انـــــدر روان من جاریست ---------------------------------------- خدا بگیــــرد همین تنــــگ دستی های مرا سقـــوط پی به پی و این شـ تی های مرا به کنــــج خانقــــــه و بت پرستی های مرا می و پیــــــاله و با غیـــــر مستی های مرا به بختِ گشتـــه چنین ارمغان من جاریست ---------------------------------------- ز فیضِ زلفِ تو آخـــــــر غزلســــرا گشتم ز وصفِ حسنِ تو اکنـــون جهان نما گشتم به امتحـــــــانِ خــــداوندی مبتــــــلا گشتم هــــــزار شـــــکر که من لایقِ بقــــا گشتم شکوهی قدرتِ شعر از توان من جاریست ---------------------------------------- مخمس و غــــــزل و چــــــــار ها گفتم به هـــــر ردیف و به هــــــر قافیه بیا گفتم تـو را حبیب و، طبیب و تـو را شِفـــا گفتم میـــان سجــــده ی خود بـــــار ها خدا گفتم تجســــمِ تو به ذهن و به جان من جاریست ---------------------------------------- شیــــــــرینی لبِ ما بـــا نبات ممکن نیست ز داغِ آتشِ عشقــت نجـــــات ممکن نیست بدون تـــو بـــرِ محمود حیات ممکن نیست به غیرِ تــــو ز خـــــدا فات ممکن نیست به شعر این قســــــــم جاودان من جاریست ---------------------------------------- دوم/ اسد / 1397 آفت که برابر میشود به 24 جولای 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور



هنــــوز خـــونِ دل از دیدگان من جاریست
هنــــوز طعــــمِ سخن در بیان من جاریست
هنــــوز عشقِ کهـــن در نهان من جاریست
هنــــوز عطـــرِ تنت در مکان من جاریست
هنــــوز شهــــدِ لبت در لبـــان من جاریست
----------------------------------------
ز داغِ هجـــــر تـــــو در دل نشــانه ها دارم
به یاد و خاطرت هــــــر شب ترانه ها دارم
به شاخســــــارِ خیـــــــالم فســــــانه ها دارم
هنــــــوز بهـــــرِ وصــــــ بهانه ها دارم
بیــــا که روز و شبان کاروان من جاریست
----------------------------------------
تنـــم به مثلِ دو چشمت هنـــوز بیمار است
درون ی من پر ز رمز و اسرار است
پناهگاه به ســــــرم سایـــه های دیوار است
سلامِ عابــــرِ این شهـــــر رنج و آزار است
ولی حضور تو انـــــدر روان من جاریست
----------------------------------------
خدا بگیــــرد همین تنــــگ دستی های مرا
سقـــوط پی به پی و این شـ تی های مرا
به کنــــج خانقــــــه و بت پرستی های مرا
می و پیــــــاله و با غیـــــر مستی های مرا
به بختِ گشتـــه چنین ارمغان من جاریست
----------------------------------------
ز فیضِ زلفِ تو آخـــــــر غزلســــرا گشتم
ز وصفِ حسنِ تو اکنـــون جهان نما گشتم
به امتحـــــــانِ خــــداوندی مبتــــــلا گشتم
هــــــزار شـــــکر که من لایقِ بقــــا گشتم
شکوهی قدرتِ شعر از توان من جاریست
----------------------------------------
مخمس و غــــــزل و چــــــــار ها گفتم
به هـــــر ردیف و به هــــــر قافیه بیا گفتم
تـو را حبیب و، طبیب و تـو را شِفـــا گفتم
میـــان سجــــده ی خود بـــــار ها خدا گفتم
تجســــمِ تو به ذهن و به جان من جاریست
----------------------------------------
شیــــــــرینی لبِ ما بـــا نبات ممکن نیست
ز داغِ آتشِ عشقــت نجـــــات ممکن نیست
بدون تـــو بـــرِ محمود حیات ممکن نیست
به غیرِ تــــو ز خـــــدا فات ممکن نیست
به شعر این قســــــــم جاودان من جاریست
----------------------------------------
دوم/ اسد / 1397 آفت
که برابر میشود به 24 جولای 2018 ترسایی
سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1075/شعر در قالب مخمس/




پیام قدردانی لیلی جان حبیب از احمد محمود امپراطور

درخواست حذف اطلاعات


پیام قدردانی لیلی جان حبیب از احمد محمود امپراطور به نسبت غزل که

از ایشان را در قالب تخمیس در آورده است.







احمد عزیز.!



امپراطور مخمس های قشنگ !



زبانم از توصیف آثار نغز شما قاصر است



عزیز دوست مهربان!



‎نظم و نثر فارسی دری را در قالبی برگزیده ایی که از استعداد خلاق و شه

و تفکر پر بارت سرچشمه دارد - به دوستی تان افتخار دارم -

من نسبت به بسیاری از دوستان شاعرم برای شعر ها

و نوشته های تان اهل نظر و لایک نبوده ام لکن همواره تراوش های

صریر خامه پربار شما را با اشتیاق و، ولع خاص مرور میکنم بار بار میخوانم .

از بذل توجه به غزلواره و دلسروده ام

که تخمیس کرده أید جهان سپاس




‎واقعا شه والای شما رنگ زیبای به نوشته ی

من بخشیده است بار بار تشکر میکنم.

آنچه را خدا بر شما به ودیعه نهاده برای تسکین دلهای پر درد است...

زندگی همین است .. احساس آدمی در هر برهه ای حیات

تشنه ای انست که برای عبور از ورطه نا امیدی ها تنهایی ها

نامرادی ها و خم پیج های مسیر زندگی بهانه ای داشته باشد .

زهی آنان که این مسیر را با گذاشتن نقشی از خود عبور میکنند -

به همت طبع حساس روح آزاد و قلم سبز سرمنزل هستی را می پیمایند

و حرف حرف دل خود را مانند قطرات شمع بر صحیفه روزگار میریزند و از ان

سیاهی قلمهای سبز شان کلهای شه را بذر میکنند و دیگران را چون پروانه ها

در پیرامون آن روشنایی و آن گلهای جاودان معطر را به پرواز و پر فشانی میرسانند.

دوست بزرگوارم دستانت پرتوان باد تا همواره

با قلم زرین نقش های جاودانی بیافرینی!




با درود و مهر و حرمت فراوان




لیلی حبیب




ایالات متحده امریکا





منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1071/پيام قدرداني ليلي جان حبيب از احمد محمود امپراطور/




ز کوچه باغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد

درخواست حذف اطلاعات

 ز کوچــه بـــاغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد خـــودم پـریش و تو را در بدر نخواهم کرد به عشق خـامِ تو من ترک سر نخواهم کرد حیـــات و هــر نفسِ خود هدر نخواهم کرد به هیچ گوشه ای شهری سفر نخواهم کرد --------------------------------------- میــــانِ آتشِ احســــــاسِ خـــود کباب شدم به پیشِ چشـــم رقیبـــــان ز شرم آب شدم به پشتِ زیِن هــــوس پـای بر رکاب شدم دچـــــار غصه و اندوه و اضطراب شدم تلاش و سعــی تو بر من اثر نخواهد کرد --------------------------------------- تو خویش پادشــــــه مــــا را غلام دانستی شئـون زنــــدگی بـــــر مــــا حرام دانستی شــــکوه و شـــــاًن خودت در مقام دانستی برنـــــده خنجــــــرِ مـــــــا را نیام دانستی من از جماعتِ خود بین حذر نخواهم کرد --------------------------------------- جفـــــا و جـــــور من از روزگار می بینم خـــــزانِ خویش در این نـــوبهار می بینم هـــــــــزار حادثــــــه را آشکــار می بینم به تنــــگ دستی خـــود من وقار می بینم به سوی هستـــی دنیــــا نظر نخواهم کرد --------------------------------------- به شهــــــرِ دل چقدر ها قیامت افتاده است به کــــــارِ دل چقدر ها وخامت افتاده است به جـــــانِ دل چقدر ها ملامت افتاده است به عــــزمِ دل چقدر ها شهامت افتاده است اگر ضــــرر نکند دل ضــرر نخواهم کرد --------------------------------------- من از بیان ادب شـــــاد و ســـرفزار استم درون سینـــــه عـشــــاق در گــــداز استم نیـــــازمند به یکتـــــایی بی نیـــــاز استم هـــزار شکر که محمود اهــــل راز استم خودم اسیــــــــر بد و بدگهـر نخواهم کرد --------------------------------------- یکشنبه 24 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 15 جولای 2018 ترسایی ســـرودم احمد محمود امپراطور


ز کوچــه بـــاغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد

خـــودم پـریش و تو را در بدر نخواهم کرد

به عشق خـامِ تو من ترک سر نخواهم کرد

حیـــات و هــر نفسِ خود هدر نخواهم کرد

به هیچ گوشه ای شهری سفر نخواهم کرد
---------------------------------------

میــــانِ آتشِ احســــــاسِ خـــود کباب شدم

به پیشِ چشـــم رقیبـــــان ز شرم آب شدم

به پشتِ زیِن هــــوس پـای بر رکاب شدم

دچـــــار غصه و اندوه  و اضطراب شدم

تلاش و سعــی تو بر من اثر نخواهد کرد
---------------------------------------

تو خویش پادشــــــه مــــا را غلام دانستی

شئـون زنــــدگی بـــــر مــــا حرام دانستی

شــــکوه و شـــــاًن خودت در مقام دانستی

برنـــــده خنجــــــرِ مـــــــا را نیام دانستی

من از جماعتِ خود بین حذر نخواهم کرد
---------------------------------------

جفـــــا و جـــــور من از روزگار می بینم

خـــــزانِ خویش در این نـــوبهار می بینم

هـــــــــزار حادثــــــه را آشکــار می بینم

به تنــــگ دستی خـــود من وقار می بینم

به سوی هستـــی دنیــــا نظر نخواهم کرد
---------------------------------------

به شهــــــرِ دل چقدر ها قیامت افتاده است

به کــــــارِ دل چقدر ها وخامت افتاده است

به جـــــانِ دل چقدر ها ملامت افتاده است

به عــــزمِ دل چقدر ها شهامت افتاده است

اگر ضــــرر نکند دل ضــرر نخواهم کرد
---------------------------------------

من از بیان ادب شـــــاد و ســـرفزار استم

درون سینـــــه عـشــــاق در گــــداز استم

نیـــــازمند به یکتـــــایی بی نیـــــاز استم

هـــزار شکر که محمود اهــــل راز استم

خودم اسیــــــــر بد و بدگهـر نخواهم کرد
---------------------------------------

یکشنبه 24 سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 15 جولای 2018 ترسایی

ســـرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1072/ز کوچه باغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد/




مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت ره

درخواست حذف اطلاعات

 مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت ره تاکه شــــــور دو جهــــان از درِ دل بالا شد جمع مجنــــون شد و جمع دیــگری لیلا شد از کمـــــال و هنـــــــرِ عشق بســی دانا شد گـــره از زلف خـــم انـــدر خــم دلبر وا شد زاهـــــــد پیــــر چو عشاق جوان رسوا شد ---------------------------------------- در رهی علـم و ادب از دل و جان کوشیدم چشـــم از زشتـــیء دنیــــــا دنـــی پوشیدم سخن عشـــق ز نجــــــوای لبـــت گوشیدم قطـــــــره ای بــــاده ز جام کرمت نوشیدم جانــــم از مـــــوج غمت همقــــدم دریا شد --------------------------------------- از نسیـــــــم گل پیـــــــراهن عشـــق آید بو تـــــازه گردد دلـــــــم رایحـــه ی سنبل مو میکنم با عـــرق شرم خود هر لحظه وضو قصه ی دوست رها کن که در شه ی او آتشی ریخت به جانم کــــه روان فرسا بود --------------------------------------- دل به آیینــه ی تصویــــر کـرامات رسید رمز این هستی ز تحقیق و عبارات رسید معنــــــی رنگ حقیقت به خیــالات رسید مـــژده ی وصل به رنــدان ابات رسید ناگهان غلغله و و طرب بــر پا شد --------------------------------------- همچو محمود ز ایـــــــران به بدخشانم زد جوهـــر تــــــازه به انگشتــــــر ایمانم زد آب روی جـــــگرِ سوختـــــــــه بریانم زد آتش را کـــه ز عشقــش به دل و جانم زد جانم از خویش گذر کــرد و خلیل آسا شد -------------------------------------- 19 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 10 جولای 2018ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور




مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت ره


تاکه شــــــور دو جهــــان از درِ دل بالا شد

جمع مجنــــون شد و جمع دیــگری لیلا شد

از کمـــــال و هنـــــــرِ عشق بســی دانا شد

گـــره از زلف خـــم انـــدر خــم دلبر وا شد

زاهـــــــد پیــــر چو عشاق جوان رسوا شد
----------------------------------------

در رهی علـم و ادب از دل و جان کوشیدم

چشـــم از زشتـــیء دنیــــــا دنـــی پوشیدم

سخن عشـــق ز نجــــــوای لبـــت گوشیدم

قطـــــــره ای بــــاده ز جام کرمت نوشیدم

جانــــم از مـــــوج غمت همقــــدم دریا شد
---------------------------------------

از نسیـــــــم گل پیـــــــراهن عشـــق آید بو

تـــــازه گردد دلـــــــم رایحـــه ی سنبل مو

میکنم با عـــرق شرم خود هر لحظه وضو

قصه ی دوست رها کن که در شه ی او

آتشی ریخت به جانم کــــه روان فرسا شد
---------------------------------------

دل به آیینــه ی تصویــــر کـرامات رسید

رمز این هستی ز تحقیق و عبارات رسید

معنــــــی رنگ حقیقت به خیــالات رسید

مـــژده ی وصل به رنــدان ابات رسید

ناگهان غلغله و و طرب بــر پا شد
---------------------------------------

همچو محمود ز ایـــــــران به بدخشانم زد

جوهـــر تــــــازه به انگشتــــــر ایمانم زد

آب روی جـــــگرِ سوختـــــــــه بریانم زد

آتش را کـــه ز عشقــش به دل و جانم زد

جانم از خویش گذر کــرد و خلیل آسا شد
--------------------------------------

19 سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 10 جولای 2018ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1069/مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت امام خميني ره/




مخمس احمد محمود امپراطور به غزل لیلی حبیب

درخواست حذف اطلاعات

بــــــاده از لعـلِ سخنگوی تو لبریزم کرد ادب و خصلتِ نیــــــکوی تو لبریزم کرد آتــــشِ دوری ز پهـــــلوی تو لبریزم کرد نشــــــه ای نرگس جادوی تو لبریزم کرد عطرِ پیــــراهن و گیسوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- دلِ دیــــوانه ای من را نبود لحظه مجال دست من گر برسـد دامن تو نیست محال روز و شب میگذرد در تپش آبـاد وصال شبِ مهتـــــاب شد و باز به دریای خیال موجِ سودای مـه ی روی تو لبریزم کرد -------------------------------------- تویی آن زیــــــورِ ـــــــاتِ بلندای کلیم منِ بیچاره ای کـم طالع و این طبعِ سقیم بنمـــــودم به درِ عشقِ تو صد ها تعظیم روی آن زورقِ یـــاد تو نشستم چو نسیم سفــــرِ شعرِ ســــــرِ کوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- شبِ رنگ و شبِ مهر و شبِ رعنایی دل شبِ حسن و شبِ ذوق و شبِ شی دل شبِ کـــام و شبِ نـــــام و شبِ بینایی دل شبِ عشق و شبِ نـور و شبِ رویایی دل شوق آن قــامت دلجـــــوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- دیــــده با دیـــــدنِ روی تو بـگردد روشن بلبـــــلِ نغمــــه سرا چهچه زند در گلشن میشود شـــــعر تو در بستــرِ کاغذ من گلِ یــــادت چمنِ گل شد و، دریای سخن بیت، بیتِ از غـــزلِ بوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- چقــــدر معرکه آساست عیان دیدنِ وصل نفس تازه ای دیگر کشـی در مامنِ وصل سر نهادن به تهی تیغِ تو و جوشنِ وصل یادم آمد خـــمِ ابــــروی تو و گلشنِِ وصل مستی و ذوق و هیـــاهوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- گهـــی گم گشتم و گاهـــی خوده پیدا دیدم دلِ محمود به ماننـــــــده ای دریـــا دیدیم شعرِ زیبـــــــا تـــــــــو را لایقِ معنا دیدم دستِ تو شاخــــه اى گل برکفِ لیلا دیدم شعــفِ واژه اى نیـــــکوى تو لبریزم کرد -------------------------------------- چهارشنبه 20 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 11 جولای 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور


بــــــاده از لعـلِ سخنگوی تو لبریزم کرد

ادب و خصلتِ نیــــــکوی تو لبریزم کرد

آتــــشِ دوری ز پهـــــلوی تو لبریزم کرد

نشــــــه ای نرگس جادوی تو لبریزم کرد

عطرِ پیــــراهن و گیسوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

دلِ دیــــوانه ای من را نبود لحظه مجال

دست من گر برسـد دامن تو نیست محال

روز و شب میگذرد در تپش آبـاد وصال

شبِ مهتـــــاب شد و باز به دریای خیال

موجِ سودای مـه ی روی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

تویی آن زیــــــورِ ـــــــاتِ بلندای کلیم

منِ بیچاره ای کـم طالع و این طبعِ سقیم

بنمـــــودم به درِ عشقِ تو صد ها تعظیم

روی آن زورقِ یـــاد تو نشستم چو نسیم

سفــــرِ شعرِ ســــــرِ کوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

شبِ رنگ و شبِ مهر و شبِ رعنایی دل

شبِ حسن و شبِ ذوق و شبِ شی دل

شبِ کـــام و شبِ نـــــام و شبِ بینایی دل

شبِ عشق و شبِ نـور و شبِ رویایی دل

شوق آن قــامت دلجـــــوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

دیــــده با دیـــــدنِ روی تو بـگردد روشن

بلبـــــلِ نغمــــه سرا چهچه زند در گلشن

میشود شـــــعر تو در بستــرِ کاغذ من

گلِ یــــادت چمنِ گل شد و، دریای سخن

بیت، بیتِ از غـــزلِ بوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

چقــــدر معرکه آساست عیان دیدنِ وصل

نفس تازه ای دیگر کشـی در مامنِ وصل

سر نهادن به تهی تیغِ تو و جوشنِ وصل

یادم آمد خـــمِ ابــــروی تو و گلشنِِ وصل

مستی و ذوق و هیـــاهوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

گهـــی گم گشتم و گاهـــی خوده پیدا دیدم

دلِ محمود به ماننـــــــده ای دریـــا دیدیم

شعرِ زیبـــــــا تـــــــــو را لایقِ معنا دیدم

دستِ تو شاخــــه اى گل برکفِ لیلا دیدم

شعــفِ واژه اى نیـــــکوى تو لبریزم کرد
--------------------------------------

چهارشنبه 20 سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 11 جولای 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1070/مخمس احمد محمود امپراطور به غزل ليلي حبيب/




مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت ره

درخواست حذف اطلاعات

 مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت ره تاکه شــــــور دو جهــــان از درِ دل بالا شد جمع مجنــــون شد و جمع دیــگری لیلا شد از کمـــــال و هنـــــــرِ عشق بســی دانا شد گـــره از زلف خـــم انـــدر خــم دلبر وا شد زاهـــــــد پیــــر چو عشاق جوان رسوا شد ---------------------------------------- در رهی علـم و ادب از دل و جان کوشیدم چشـــم از زشتـــیء دنیــــــا دنـــی پوشیدم سخن عشـــق ز نجــــــوای لبـــت گوشیدم قطـــــــره ای بــــاده ز جام کرمت نوشیدم جانــــم از مـــــوج غمت همقــــدم دریا شد --------------------------------------- از نسیـــــــم گل پیـــــــراهن عشـــق آید بو تـــــازه گردد دلـــــــم رایحـــه ی سنبل مو میکنم با عـــرق شرم خود هر لحظه وضو قصه ی دوست رها کن که در شه ی او آتشی ریخت به جانم کــــه روان فرسا بود --------------------------------------- دل به آیینــه ی تصویــــر کـرامات رسید رمز این هستی ز تحقیق و عبارات رسید معنــــــی رنگ حقیقت به خیــالات رسید مـــژده ی وصل به رنــدان ابات رسید ناگهان غلغله و و طرب بــر پا شد --------------------------------------- همچو محمود ز ایـــــــران به بدخشانم زد جوهـــر تــــــازه به انگشتــــــر ایمانم زد آب روی جـــــگرِ سوختـــــــــه بریانم زد آتش را کـــه ز عشقــش به دل و جانم زد جانم از خویش گذر کــرد و خلیل آسا شد -------------------------------------- 19 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 10 جولای 2018ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور




مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت ره


تاکه شــــــور دو جهــــان از درِ دل بالا شد

جمع مجنــــون شد و جمع دیــگری لیلا شد

از کمـــــال و هنـــــــرِ عشق بســی دانا شد

گـــره از زلف خـــم انـــدر خــم دلبر وا شد

زاهـــــــد پیــــر چو عشاق جوان رسوا شد
----------------------------------------

در رهی علـم و ادب از دل و جان کوشیدم

چشـــم از زشتـــیء دنیــــــا دنـــی پوشیدم

سخن عشـــق ز نجــــــوای لبـــت گوشیدم

قطـــــــره ای بــــاده ز جام کرمت نوشیدم

جانــــم از مـــــوج غمت همقــــدم دریا شد
---------------------------------------

از نسیـــــــم گل پیـــــــراهن عشـــق آید بو

تـــــازه گردد دلـــــــم رایحـــه ی سنبل مو

میکنم با عـــرق شرم خود هر لحظه وضو

قصه ی دوست رها کن که در شه ی او

آتشی ریخت به جانم کــــه روان فرسا بود
---------------------------------------

دل به آیینــه ی تصویــــر کـرامات رسید

رمز این هستی ز تحقیق و عبارات رسید

معنــــــی رنگ حقیقت به خیــالات رسید

مـــژده ی وصل به رنــدان ابات رسید

ناگهان غلغله و و طرب بــر پا شد
---------------------------------------

همچو محمود ز ایـــــــران به بدخشانم زد

جوهـــر تــــــازه به انگشتــــــر ایمانم زد

آب روی جـــــگرِ سوختـــــــــه بریانم زد

آتش را کـــه ز عشقــش به دل و جانم زد

جانم از خویش گذر کــرد و خلیل آسا شد
--------------------------------------

19 سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 10 جولای 2018ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1069/مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت امام خميني ره/




مخمس احمد محمود امپراطور

درخواست حذف اطلاعات

ناله از دست تو کافـــــــر نکنم پس چه کنم رو بــــه سوی تو ستمگر نکنم پس چه کنم خـاکِ زیــــرِ قــــدمت زر نکنم پس چه کنم بوســـــه از لعــلِ لبت گر نکنم پس چه کنم سفـــرِ عشــقِ تو از ســـر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- بی چراغ از رهی عشقِ تـو گذر نتوان کرد گلـه از سختـی این کــــوه و کمر نتوان کرد ترکِ روی تو و، هــم ترک نظر نتوان کرد ســـودِ این فایده را رفـــــع ضرر نتوان کرد کشتـــــی در بحر تو لنگر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- میشــــود این دل غمـــگین مــــرا شاد کنی در کــــــلام و هنرت گاهی مــــرا یـاد کنی وعـده ای آذر خود، در مه ای داد کنی یک رهی بهتـــــــری را آمــــده ایجاد کنی در خیــــــالات تو م نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- خاطــــرِ جمـــله حزین است خودت میدانی دشمن هــر جا به کمین است خودت میدانی مرگ هـــر لحظه قرین است خودت میدانی بلی ایـن شهــــــر چنین است خودت میدانی من اگـــــــر این همه باور نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- گـر نباشی چمن و باغ و گل و گلشن نیست هیــــچ زیباییء در یاســمن و نیست در زبــان و، به دلم واژه ای بر گفتن نیست آفتاب است، ولـــــی زندگیـــم روشن نیست دست بر بـاده و ســــــاغر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- تو مهاجــــر شدی من نیــــز مهاجر شده ام همـــــرهی خویش گرفتــــارِ تشاجر شده ام در دکـانِ غـــــم و اندوه ای تو تاجر شده ام دیـــر سال ایست که افتاده و ضاجر شده ام جای در کشــــــور دیــگر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- تاکـــــه ره در دل محمــود تــــو پیدا کردی قصــــــه ای عاشقی را آمـــــده نجوا کردی دردِ صــــد عاشقِ دیگر تـــو دو بالا کردی خود سرِ، پرگنــــــه را بر جمعِ مولا کردی من اگـــــــر فخـــــرِ مقدر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- پنجشنبه 07 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 28 جون 2018 ترسایی ســــــرودم احمد محمود امپراطور 1- تشاجر= مشاجره ‌ ؛ با هم نزاع‌ 2- ضاجر= دلتنگ






ناله از دست تو کافــــــــر نکنم پس چه کنم

رو بــــه سوی تو ستمگر نکنم پس چه کنم

خـاکِ زیــــرِ قــــدمت زر نکنم پس چه کنم

بوســـــه از لعــلِ لبت گر نکنم پس چه کنم

سفـــرِ عشــقِ تو از ســـر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

بی چراغ از رهی عشقِ تـو گذر نتوان کرد

گلـه از سختـی این کــــوه و کمر نتوان کرد

ترکِ روی تو و، هــم ترک نظر نتوان کرد

ســـودِ این فایده را رفـــــع ضرر نتوان کرد

کشتـــــی در بحر تو لنگر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

میشــــود این دل غمـــگین مــــرا شاد کنی

در کــــــلام و هنرت گاهی مــــرا یـاد کنی

وعـده ای آذر خود، در مه ای داد کنی

یک رهی بهتـــــــری را آمــــده ایجاد کنی

در خیــــــالات تو م نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

خاطــــرِ جمـــله حزین است خودت میدانی

دشمن هــر جا به کمین است خودت میدانی

مرگ هـــر لحظه قرین است خودت میدانی

بلی ایـن شهــــــر چنین است خودت میدانی

من اگـــــــر این همه باور نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

گـر نباشی چمن و باغ و گل و گلشن نیست

هیــــچ زیباییء در یاســمن و نیست

در زبــان و، به دلم واژه ای بر گفتن نیست

آفتاب است، ولـــــی زندگیـــم روشن نیست

دست بر بـاده و ســــــاغر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

تو مهاجــــر شدی من نیــــز مهاجر شده ام

همـــــرهی خویش گرفتــــارِ تشاجر شده ام

در دکـانِ غـــــم و اندوه ای تو تاجر شده ام

دیـــر سال ایست که افتاده و ضاجر شده ام

جای در کشــــــور دیــگر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

تاکـــــه ره در دل محمــود تــــو پیدا کردی

قصــــــه ای عاشقی را آمـــــده نجوا کردی

دردِ صــــد عاشقِ دیگر تـــو دو بالا کردی

خود سرِ، پرگنــــــه را بر جمعِ مولا کردی

من اگـــــــر فخـــــرِ مقدر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------


پنجشنبه 07 سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 28 جون 2018 ترسایی

ســــــرودم

احمد محمود امپراطور



1- تشاجر= مشاجره ‌ ؛ با هم نزاع‌

2- ضاجر= دلتنگ




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1068/مخمس احمد محمود امپراطور/




ب که تـرا ندیده رفتم

درخواست حذف اطلاعات

 ب کــــه تــــرا ندیده رفتم بــــا جلـــــوه ای آب دیده رفتم از زخـــــم زبـــان کینه توزان خـون خـــوردم و ناشنیده رفتم در حســــرت تو تمام شب من انگشـــت و لبـــــم گزیده رفتم من این دل ناصبــــور خود را از سینـــه ای خود کشیده رفتم خورشــید رخت گرفتی از من همچون صبــــح نا دمیده رفتم بشکفتــــه بودم به باغ عشقت چون رنگِ ز گــل پریده رفتم در کوچـــــــــه ای ناتمام امید بــــر وصل تو نا رسیده رفتم آن ای رنج نیمه شب را بـا دست خـــــودم دریده رفتم خاک قـــــــدم تـو بوسه یعنــــی به رهت خمیده رفتم آغــــوش خودم بغــــل گرفتم پهــــلوی خــــود آرمیده رفتم محمود و صـــــد آرزو دیگر از هـــر یکی من بریده رفتم --------------------------- بامداد 05 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 26 جون 2018 ترسایی ســـــــرودم احمد محمود امپراطور


ب کــــه تــــرا ندیده رفتم

بــــا جلـــــوه ای آب دیده رفتم

از زخـــــم زبـــان کینه توزان

خـون خـــوردم و ناشنیده رفتم

در حســــرت تو تمام شب من

انگشـــت و لبـــــم گزیده رفتم

من این دل ناصبــــور خود را

از سینـــه ای خود کشیده رفتم

خورشــید رخت گرفتی از من

همچون صبــــح نا دمیده رفتم

بشکفتــــه بودم به باغ عشقت

چون رنگِ ز گــل پریده رفتم

در کوچـــــــــه ای ناتمام امید

بــــر وصل تو نا رسیده رفتم

آن ای رنج نیمه شب را

بـا دست خـــــودم دریده رفتم

خاک قـــــــدم تـو بوسه

یعنــــی به رهت خمیده رفتم

آغــــوش خودم بغــــل گرفتم

پهــــلوی خــــود آرمیده رفتم

محمود و صـــــد آرزو دیگر

از هـــر یکی من بریده رفتم

---------------------------

بامداد 05 سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 26 جون 2018 ترسایی

ســـــــرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1066/ديشب که تـرا نديده رفتم/




دل خواست خدا خواست که یار تو شدم

درخواست حذف اطلاعات

 دل خواست خدا خواست که یار تو شدم دیوانــــــه ای نـــرگسِ خمـــــار تو شدم پروانـــــه ای شمــــــعِ روزگـار تو شدم درمانــــــده ای عشق و بیقــرار تو شدم یعنـــی که به یک نــگه، شکار تو شدم ------------------------------------- تو موهبـــــتِ خــــــدای بــــی همتــایی تو واقعیـــــتِ عالمــــــــی از رویــــایی تو گلشـــــــنِ امیـــــــدی دلِ شیـــــ تو رمــــــــزِ هــــــزار نامه را معنایی سنــــدم از این که جان نثار تو شدم ------------------------------------- با حسن و جمالِ خویش محشـــــر داری در چـــــرخِ فلک تو نیــــک اختر داری از شــــرم و حیــــا و انس، جوهر داری هـــم خصلت و خویی نـــاز پرور داری دل بستــــــه ای عزت و وقـــار تو شدم ------------------------------------- در عاشقــــــی صاحبِ مقــــــامم کردی در عیشِ جهـــــان علی الـــدوامم کردی صـــــد تنگِ را به جــامم کردی با بیـــــدل و سعـــــدی هم کلامم کردی من شهــــره ای عصر و یادگار تو شدم ------------------------------------- پیش تو چو جســم و جانی بی جان استم بر حســــن تــــو دیده، دیده حیران استم از مصــــرع ابـــــــروی تو دیوان استم بـــدون تو من نه بود و، ویـــــران استم صـــد بار شـــــکر که من نگار تو شدم ------------------------------------- آوازِ دلــــــــــم تــــــو را مکـــــــرم دارد اســـــــمِ تـــــــو کنــــــارِ اسم اعظم دارد هـــــــر جا نظـــــرم تــــو را مجسم دارد در وصـــفِ تو این زبـــــانِ من کم دارد از این سبب است خـــوار و زار تو شدم ------------------------------------- شبهــــا به رهــــی وصــــال تو غلطیدم از این دلِ خویش بــــــار هـــــا پرسیدم گاهــــی ز خوشی، گهی به غـم خندیدم فهمیــــــدم همین قـــــدر، نمی فهمیـــدم من در خـــــور ارج و اعتبــــار تو شدم ------------------------------------- تو اهل وفـــــــا و، هـــــــم رفاقت باشی تو کـــــان نیــــــکویی و شجاعت باشی تو معنی یی عشــــق را عبــارت باشی با عصمـــت و، عفت و، طهارت باشی شـــــکر است که زیـــــرِ اقتدار تو شدم ------------------------------------- محمود ز عشق و عاشقــــــی مجنــــونم گاهــــــی چــو نفس درون و، گه بیرونم ازفــــرصتِ لحظه هــــــای خود ممنونم هر چند فتــــــاده بیــــنِ خــــاک و خونم شــــادم ز خـــــــــزانِ خود، بهار تو شدم ------------------------------------- چهار شنبه 06 سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 27 جون 2018 ترسایی ســــرودم احمد محمود امپراطور




دل خواست خدا خواست که یار تو شدم

دیوانــــــه ای نـــرگسِ خمـــــار تو شدم

پروانـــــه ای شمــــــعِ روزگـار تو شدم

درمانــــــده ای عشق و بیقــرار تو شدم

یعنـــی که به یک نــگه، شکار تو شدم
-------------------------------------

تو موهبـــــتِ خــــــدای بــــی همتــایی

تو واقعیـــــتِ عالمــــــــی از رویــــایی

تو گلشـــــــنِ امیـــــــدی دلِ شیـــــ

تو رمــــــــزِ هــــــزار نامه را معنایی

سنــــدم از این که جان نثار تو شدم
-------------------------------------

با حسن و جمالِ خویش محشـــــر داری

در چـــــرخِ فلک تو نیــــک اختر داری

از شــــرم و حیــــا و انس، جوهر داری

هـــم خصلت و خویی نـــاز پرور داری

دل بستــــــه ای عزت و وقـــار تو شدم
-------------------------------------

در عاشقــــــی صاحبِ مقــــــامم کردی

در عیشِ جهـــــان علی الـــدوامم کردی

صـــــد تنگِ را به جــامم کردی

با بیـــــدل و سعـــــدی هم کلامم کردی

من شهــــره ای عصر و یادگار تو شدم
-------------------------------------

پیش تو چو جســم و جانی بی جان استم

بر حســــن تــــو دیده، دیده حیران استم

از مصــــرع ابـــــــروی تو دیوان استم

بـــدون تو من نه بود و، ویـــــران استم

صـــد بار شـــــکر که من نگار تو شدم
-------------------------------------

آوازِ دلــــــــــم تــــــو را مکـــــــرم دارد

اســـــــمِ تـــــــو کنــــــارِ اسم اعظم دارد

هـــــــر جا نظـــــرم تــــو را مجسم دارد

در وصـــفِ تو این زبـــــانِ من کم دارد

از این سبب است خـــوار و زار تو شدم
-------------------------------------

شبهــــا به رهــــی وصــــال تو غلطیدم

از این دلِ خویش بــــــار هـــــا پرسیدم

گاهــــی ز خوشی، گهی به غـم خندیدم

فهمیــــــدم همین قـــــدر، نمی فهمیـــدم

من در خـــــور ارج و اعتبــــار تو شدم
-------------------------------------

تو اهل وفـــــــا و، هـــــــم رفاقت باشی

تو کـــــان نیــــــکویی و شجاعت باشی

تو معنی یی عشــــق را عبــارت باشی

با عصمـــت و، عفت و، طهارت باشی

شـــــکر است که زیـــــرِ اقتدار تو شدم
-------------------------------------

محمود ز عشق و عاشقــــــی مجنــــونم

گاهــــــی چــو نفس درون و، گه بیرونم

ازفــــرصتِ لحظه هــــــای خود ممنونم

هر چند فتــــــاده بیــــنِ خــــاک و خونم

شــــادم ز خـــــــــزانِ خود، بهار تو شدم
-------------------------------------

چهار شنبه 06 سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 27 جون 2018 ترسایی

ســــرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1067/دل خواست خدا خواست که يار تو شدم/




مخمس احمد محمود امپراطور

درخواست حذف اطلاعات

بش تـــــــه اند شـــــان و شــکوه و غرور را بربـــــــاد داده انـــــــد زمـــــــــام امـــــــور را بر بستـــــــه اند چشمـــــه ای خورشیـد و نور بیمــــــــــار کـــــرده اند همــــه افکار جور را دنگانده انــــد در همــــه جــــــا زنگ چور را ------------------------------------------ از بـوی معـــــــرفت به مشـــــــامم نمی رسد از شهـــــد زندگــــــانی به کامــــــم نمی رسد مـــــلا و محتســــب به مقــــــــــامم نمی رسد هـــــــر جاهلی به نیمـــــه ای گـامم نمی رسد باشد خـدا غیـــــــــور، نگهبـــــــــان غیور را ------------------------------------------ هیچ احتـــــــــرامی نیست بری مـــادر و پدر بــــاد است بوی حادثــه، خاک است پر خطر فرقـــی زیـــاد نیست به خــر مهـــــره و گهر دارا غـــــریب و کنـــــــون گشته معتبر مشکل که فهـــــــم و عقل رســـانی ستور را ------------------------------------------ شمشـــــــماد سبـــــــز و قامت زیبــــا کاج کو یـــار و رفیــــــق کاکه و نیـــــــــکو مزاج کو این درد هــــــای کهنــــــه ای ما را علاج کو بر شـــــــام تـــار زندگی یی مـــــا سراج کو از جهــــــل و از نفــــــــاق نه بینی سرور را ------------------------------------------ عهد و وفــــــا و دوستــــــی بر باد رفته است نخچیــــر زخمی خانــــه ای صیاد رفته است مظلوم به پـــــــای بوســــــی جلاد رفته است انسانیــــت تو گــــویی ز بنیـــــــاد رفته است صبـــــــــر و قــــــــرار نیست دل ناصبور را ------------------------------------------ جز درد و غم ز شــــــادی به ما امتیاز نیست از پیــــــــر تا جوان نگری ســـر فراز نیست درد و الم فــــــــزون، عمل و احتـــراز نیست معشوقـــــــــه ها زیــــــــــاد ولی دلنواز نیست آخـــــــــر کجــــــــــا برم سخن بی حضور را ------------------------------------------ خشـــکیده شـــــد باغ و چمن دشت شــد کویر شد بـــــای به بضــــاعت و، دارنده شــد فقیر قـــــــدرت فتاد دست شـــــر انداز و بد ضمیر پر گشتـــــه است این وطن از بیــوه و صغیر وا کـــــــرده اند بــــــر همـــــگان راه گور را ------------------------------------------ شهــــــر و دیــــــار را بگرفت است نـاسپاس قدر و شرف کنــــون شده در جامــــه و لباس هــر یک به جان یکدیگر هستنــــد در اقتباس کمتر بی حق بین و حق گوی و حق شناس دهشــــت گرفتـــــــه جـــــا و مکانی شعور را ------------------------------------------ هــر بی کمال رهبـــــــــــــر و مولا نمی شود هــر چشــــمِ کـــــور نــــرگس شهلا نمی شود هــر خــــــار زار دامنِ صحــــــــرا نمی شود هر کاســـــه ای ش تــــــه ای مینا نمی شود سنجیــــــده ام من رهــــــی نـزدیک و دور را ------------------------------------------ تــا کــه وطن به دست بــــــد و بدسگــــال شد یــکروز ما به گونــــــه ای چند ماه و سال شد آواز زاغ بـــــــر ســــــر مــــا نیــــک فال شد هــــر دم نفس کشیــــدن مایــــــان وبــــال شد بگـــــــداخت است وحشت ظالــــــــم تنور را ------------------------------------------ از خـــون هــــای ریختــــه پیمـــانه می زنند تکیـــــه به تخت و کرســـی شاهانه می زنند صدهــــــا سلام و سجـــده به بیگانه می زنند خنــــــــده به حــــــال محمود دیوانه می زنند غــــافل از آن که کی برسنــــــد طبع زور را ------------------------------------------ شنبه دوم سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 23 جون 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور




بش تـــــــه اند شـــــان و شکوه و غرور را




بربـــــــاد داده انـــــــد زمـــــــــام امـــــــور را




بر بستـــــــه اند چشمـه ای خورشیـد و نور را




بیمــــــــــار کـــــرده اند همــــه افکار جور را




دنگانده انــــد در همــــه جــــــا زنگ چور را


------------------------------------------




از بـوی معـــــــرفت به مشـــــــامم نمی رسد




از شهـــــد زندگــــــانی به کامــــــم نمی رسد




مـــــلا و محتســــب به مقــــــــــامم نمی رسد




هـــــــر جاهلی به نیمـــــه ای گـامم نمی رسد




باشد خـدا غیـــــــــور، نگهبـــــــــان غیور را


------------------------------------------




هیچ احتـــــــــرامی نیست بری مـــادر و پدر




بــــاد است بوی حادثــه، خاک است پر خطر




فرقـــی زیـــاد نیست به خــر مهـــــره و گهر




دارا غـــــریب و کنـــــــون گشته معتبر




مشکل که فهـــــــم و عقل رســـانی ستور را


------------------------------------------




شمشـــــــماد سبـــــــز و قامت زیبــــا کاج کو




یـــار و رفیــــــق کاکه و نیـــــــــکو مزاج کو




این درد هــــــای کهنــــــه ای ما را علاج کو




بر شـــــــام تـــار زندگی یی مـــــا سراج کو




از جهــــــل و از نفــــــــاق نه بینی سرور را


------------------------------------------




عهد و وفــــــا و دوستــــــی بر باد رفته است




نخچیــــر زخمی خانــــه ای صیاد رفته است




مظلوم به پـــــــای بوســــــی جلاد رفته است




انسانیــــت تو گــــویی ز بنیـــــــاد رفته است




صبـــــــــر و قــــــــرار نیست دل ناصبور را


------------------------------------------




جز درد و غم ز شــــــادی به ما امتیاز نیست




از پیــــــــر تا جوان نگری ســـر فراز نیست




درد و الم فــــــــزون، عمل و احتـــراز نیست




معشوقـــــــــه ها زیــــــــــاد ولی دلنواز نیست




آخـــــــــر کجــــــــــا برم سخن بی حضور را


------------------------------------------




خشـــکیده شـــــد باغ و چمن دشت شــد کویر




شد بـــــای به بضــــاعت و، دارنده شــد فقیر




قـــــــدرت فتاد دست شـــــر انداز و بد ضمیر




پر گشتـــــه است این وطن از بیــوه و صغیر




وا کـــــــرده اند بــــــر همـــــگان راه گور را


------------------------------------------




شهــــــر و دیــــــار را بگرفت است نـاسپاس




قدر و شرف کنــــون شده در جامــــه و لباس




هــر یک به جان یکدیگر هستنــــد در اقتباس




کمتر بی حق بین و حق گوی و حق شناس




دهشــــت گرفتـــــــه جـــــا و مکانی شعور را


------------------------------------------




هــر بی کمال رهبـــــــــــــر و مولا نمی شود




هــر چشــــمِ کـــــور نــــرگس شهلا نمی شود




هــر خــــــار زار دامنِ صحــــــــرا نمی شود




هر کاســـــه ای ش تــــــه ای مینا نمی شود




سنجیــــــده ام من رهــــــی نـزدیک و دور را


------------------------------------------




تــا کــه وطن به دست بــــــد و بدسگــــال شد




یــکروز ما به گونــــــه ای چند ماه و سال شد




آواز زاغ بـــــــر ســــــر مــــا نیــــک فال شد




هــــر دم نفس کشیــــدن مایــــــان وبــــال شد




بگـــــــداخت است وحشت ظالــــــــم تنور را


------------------------------------------




از خـــون هــــای ریختــــه پیمـــانه می زنند




تکیـــــه به تخت و کرســـی شاهانه می زنند




صدهــــــا سلام و سجـــده به بیگانه می زنند




خنــــــــده به حــــــال محمود دیوانه می زنند




غــــافل از آن که کی برسنــــــد طبع زور را


------------------------------------------




شنبه دوم سرطان 1397 آفت




که برابر میشود به 23 جون 2018 ترسایی




سرودم




احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1064/مخمس احمد محمود امپراطور/




چه صحنه ای دیدن یست که در دنیا نباشی

درخواست حذف اطلاعات

چه صحنه ای دیدن یست که در دنیا نباشی و افرادی که در زندگی از تو یاد نمی د سالهای بعد، به بزرگی ات پی ببرند و زمانی دور هم جمع شوند و برای یاد بود از تو محفل برگزار کنند. و آنگاه از عالم ارواح بر گردی و از رخنه های دیوار به حال زار این مرده پرستان سرشار بخندی. ---------------------- احمد محمود امپراطور




چه صحنه ای دیدن یست که در دنیا نباشی

و افرادی که در زندگی از تو یاد نمی د

سالهای بعد، به بزرگی ات پی ببرند

و زمانی دور هم جمع شوند

و برای یاد بود از تو

محفل برگزار کنند.

و آنگاه از عالم ارواح بر گردی و از رخنه های دیوار

به حال زار این مرده پرستان سرشار بخندی.

----------------------

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1065/چه صحنه اي ديدن يست که در دنيا نباشي/




مخمس احمد محمود امپراطور

درخواست حذف اطلاعات

بش تـــــــه اند شـــــان و شــکوه و غرور را بربـــــــاد داده انـــــــد زمـــــــــام امـــــــور را بر بستـــــــه اند چشمـــــه ای خورشیـد و نور بیمــــــــــار کـــــرده اند همــــه افکار جور را دنگانده انــــد در همــــه جــــــا زنگ چور را ------------------------------------------ از بـوی معـــــــرفت به مشـــــــامم نمی رسد از شهـــــد زندگــــــانی به کامــــــم نمی رسد مـــــلا و محتســــب به مقــــــــــامم نمی رسد هـــــــر جاهلی به نیمـــــه ای گـامم نمی رسد باشد خـدا غیـــــــــور، نگهبـــــــــان غیور را ------------------------------------------ هیچ احتـــــــــرامی نیست بری مـــادر و پدر بــــاد است بوی حادثــه، خاک است پر خطر فرقـــی زیـــاد نیست به خــر مهـــــره و گهر دارا غـــــریب و کنـــــــون گشته معتبر مشکل که فهـــــــم و عقل رســـانی ستور را ------------------------------------------ شمشـــــــماد سبـــــــز و قامت زیبــــا کاج کو یـــار و رفیــــــق کاکه و نیـــــــــکو مزاج کو این درد هــــــای کهنــــــه ای ما را علاج کو بر شـــــــام تـــار زندگی یی مـــــا سراج کو از جهــــــل و از نفــــــــاق نه بینی سرور را ------------------------------------------ عهد و وفــــــا و دوستــــــی بر باد رفته است نخچیــــر زخمی خانــــه ای صیاد رفته است مظلوم به پـــــــای بوســــــی جلاد رفته است انسانیــــت تو گــــویی ز بنیـــــــاد رفته است صبـــــــــر و قــــــــرار نیست دل ناصبور را ------------------------------------------ جز درد و غم ز شــــــادی به ما امتیاز نیست از پیــــــــر تا جوان نگری ســـر فراز نیست درد و الم فــــــــزون، عمل و احتـــراز نیست معشوقـــــــــه ها زیــــــــــاد ولی دلنواز نیست آخـــــــــر کجــــــــــا برم سخن بی حضور را ------------------------------------------ خشـــکیده شـــــد باغ و چمن دشت شــد کویر شد بـــــای به بضــــاعت و، دارنده شــد فقیر قـــــــدرت فتاد دست شـــــر انداز و بد ضمیر پر گشتـــــه است این وطن از بیــوه و صغیر وا کـــــــرده اند بــــــر همـــــگان راه گور را ------------------------------------------ شهــــــر و دیــــــار را بگرفت است نـاسپاس قدر و شرف کنــــون شده در جامــــه و لباس هــر یک به جان یکدیگر هستنــــد در اقتباس کمتر بی حق بین و حق گوی و حق شناس دهشــــت گرفتـــــــه جـــــا و مکانی شعور را ------------------------------------------ هــر بی کمال رهبـــــــــــــر و مولا نمی شود هــر چشــــمِ کـــــور نــــرگس شهلا نمی شود هــر خــــــار زار دامنِ صحــــــــرا نمی شود هر کاســـــه ای ش تــــــه ای مینا نمی شود سنجیــــــده ام من رهــــــی نـزدیک و دور را ------------------------------------------ تــا کــه وطن به دست بــــــد و بدسگــــال شد یــکروز ما به گونــــــه ای چند ماه و سال شد آواز زاغ بـــــــر ســــــر مــــا نیــــک فال شد هــــر دم نفس کشیــــدن مایــــــان وبــــال شد بگـــــــداخت است وحشت ظالــــــــم تنور را ------------------------------------------ از خـــون هــــای ریختــــه پیمـــانه می زنند تکیـــــه به تخت و کرســـی شاهانه می زنند صدهــــــا سلام و سجـــده به بیگانه می زنند خنــــــــده به حــــــال محمود دیوانه می زنند غــــافل از آن که کی برسنــــــد طبع زور را ------------------------------------------ شنبه دوم سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 23 جون 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور




بش تـــــــه اند شـــــان و شکوه و غرور را




بربـــــــاد داده انـــــــد زمـــــــــام امـــــــور را




بر بستـــــــه اند چشمـــــه ای خورشیـد و نور




بیمــــــــــار کـــــرده اند همــــه افکار جور را




دنگانده انــــد در همــــه جــــــا زنگ چور را


------------------------------------------




از بـوی معـــــــرفت به مشـــــــامم نمی رسد




از شهـــــد زندگــــــانی به کامــــــم نمی رسد




مـــــلا و محتســــب به مقــــــــــامم نمی رسد




هـــــــر جاهلی به نیمـــــه ای گـامم نمی رسد




باشد خـدا غیـــــــــور، نگهبـــــــــان غیور را


------------------------------------------




هیچ احتـــــــــرامی نیست بری مـــادر و پدر




بــــاد است بوی حادثــه، خاک است پر خطر




فرقـــی زیـــاد نیست به خــر مهـــــره و گهر




دارا غـــــریب و کنـــــــون گشته معتبر




مشکل که فهـــــــم و عقل رســـانی ستور را


------------------------------------------




شمشـــــــماد سبـــــــز و قامت زیبــــا کاج کو




یـــار و رفیــــــق کاکه و نیـــــــــکو مزاج کو




این درد هــــــای کهنــــــه ای ما را علاج کو




بر شـــــــام تـــار زندگی یی مـــــا سراج کو




از جهــــــل و از نفــــــــاق نه بینی سرور را


------------------------------------------




عهد و وفــــــا و دوستــــــی بر باد رفته است




نخچیــــر زخمی خانــــه ای صیاد رفته است




مظلوم به پـــــــای بوســــــی جلاد رفته است




انسانیــــت تو گــــویی ز بنیـــــــاد رفته است




صبـــــــــر و قــــــــرار نیست دل ناصبور را


------------------------------------------




جز درد و غم ز شــــــادی به ما امتیاز نیست




از پیــــــــر تا جوان نگری ســـر فراز نیست




درد و الم فــــــــزون، عمل و احتـــراز نیست




معشوقـــــــــه ها زیــــــــــاد ولی دلنواز نیست




آخـــــــــر کجــــــــــا برم سخن بی حضور را


------------------------------------------




خشـــکیده شـــــد باغ و چمن دشت شــد کویر




شد بـــــای به بضــــاعت و، دارنده شــد فقیر




قـــــــدرت فتاد دست شـــــر انداز و بد ضمیر




پر گشتـــــه است این وطن از بیــوه و صغیر




وا کـــــــرده اند بــــــر همـــــگان راه گور را


------------------------------------------




شهــــــر و دیــــــار را بگرفت است نـاسپاس




قدر و شرف کنــــون شده در جامــــه و لباس




هــر یک به جان یکدیگر هستنــــد در اقتباس




کمتر بی حق بین و حق گوی و حق شناس




دهشــــت گرفتـــــــه جـــــا و مکانی شعور را


------------------------------------------




هــر بی کمال رهبـــــــــــــر و مولا نمی شود




هــر چشــــمِ کـــــور نــــرگس شهلا نمی شود




هــر خــــــار زار دامنِ صحــــــــرا نمی شود




هر کاســـــه ای ش تــــــه ای مینا نمی شود




سنجیــــــده ام من رهــــــی نـزدیک و دور را


------------------------------------------




تــا کــه وطن به دست بــــــد و بدسگــــال شد




یــکروز ما به گونــــــه ای چند ماه و سال شد




آواز زاغ بـــــــر ســــــر مــــا نیــــک فال شد




هــــر دم نفس کشیــــدن مایــــــان وبــــال شد




بگـــــــداخت است وحشت ظالــــــــم تنور را


------------------------------------------




از خـــون هــــای ریختــــه پیمـــانه می زنند




تکیـــــه به تخت و کرســـی شاهانه می زنند




صدهــــــا سلام و سجـــده به بیگانه می زنند




خنــــــــده به حــــــال محمود دیوانه می زنند




غــــافل از آن که کی برسنــــــد طبع زور را


------------------------------------------




شنبه دوم سرطان 1397 آفت




که برابر میشود به 23 جون 2018 ترسایی




سرودم




احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1064/مخمس احمد محمود امپراطور/




تو مرا کردی فراموش نمی دانستم

درخواست حذف اطلاعات

 تـــو مـــــــرا کــــــردی فراموش نمی دانستم گشتــــــی با غیــــــــر هم آغوش نمی دانستم طالعــــم گشت، سیه روزی ســـرم سایه فکند بــا رقیبـــــان شـــــدی مــی نوش نمی دانستم خاطـــرم جمع کــــه استی به کنارم تو همیش این که ناگــــــه شـــــوی خاموش نمی دانستم به تنــــورِ دلِ غم دیـــــده ای خود سوختـه ام به ستــــــم هـــــا کـــه زدم جوش نمی دانستم زندگی بــار گـــــــران است و بقــــــا نامعلوم حیف از این بـــار و از این دوش نمی دانستم می رسد جلوه ای حسن ات به نظر گاه خیال این که من میـــــــــروم از هوش نمی دانستم محمود از حادثــــه عشق خبــــــر بود ولـــی میشــــود این که سیـــــــــه پوش نمی دانستم ---------------------------------------- شامگاه اول سرطان 1397 آفت که برابر میشود به 22 جون 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور




تـــو مـــــــرا کــــــردی فراموش نمی دانستم

گشتــــــی با غیــــــــر هم آغوش نمی دانستم

طالعــــم گشت، سیه روزی ســـرم سایه فکند

بــا رقیبـــــان شـــــدی مــی نوش نمی دانستم

خاطـــرم جمع کــــه استی به کنارم تو همیش

این که ناگــــــه شـــــوی خاموش نمی دانستم

به تنــــورِ دلِ غم دیـــــده ای خود سوختـه ام

به ستــــــم هـــــا کـــه زدم جوش نمی دانستم

زندگی بــار گـــــــران است و بقــــــا نامعلوم

حیف از این بـــار و از این دوش نمی دانستم

می رسد جلوه ای حسن ات به نظر گاه خیال

این که من میـــــــــروم از هوش نمی دانستم

محمود از حادثــــه عشق خبــــــر بود ولـــی

میشــــود این که سیـــــــــه پوش نمی دانستم
----------------------------------------

شامگاه اول سرطان 1397 آفت

که برابر میشود به 22 جون 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور




منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1063/تو مرا کردي فراموش نمي دانستم/




ترجمه ترکمنی مخمس احمد محمود امپراطور به غزل خسرو دهلوی

درخواست حذف اطلاعات



ترجمة ترکمنی تخمیس احمد محمود امپراطور

بر غزل خسرو بلخی دهلوی

مترجم: حاج دگروال عبدالکریم آیدینگ.

سروران عزیزالقدر متاسفانه من لسان ترکمنی را نمیدانم

اما حاجی صاحب آیدینگ ترجمان کت است که

آن کتاب توسط سفینه در فضا فرستاده شده

و در آسمان نگهداری میشود. جالب است اما حقیقت.

کتاب روحنامه نوشته رییس جمهور اسبق ترکمنستان

صفر مراد نیازوف ترجمه آن توسط حاجی صاحب آیدینگ شده.

اکنون کتاب روحنامه در آسمان نگهداری میشود.

هرچند من با جناب آیدینگ صاحب شناس و تماس ندارم

ولی دوست گرانقدر و دمندم آقای هنرور صاحب

از مخمسات من برایشان گفته اند و ایشان با علاقه مندی

به سروده های من پرداخته اند

زمانی که به مخمس من به غزل خسرو دهلوی

میرسد بی درنگ به ترجمه اش می پردازد.

من ک شانها از جناب آیدینگ صاحب و برادر گرانقدرم هنرور صاحب

ممنونم.

با مهر


امپراطور


 ترجمة ترکمنی تخمیس احمد محمود امپراطور بر غزل خسرو بلخی دهلوی مترجم: حاج دگروال عبدالکریم آیدینگ. سروران عزیزالقدر متاسفانه من لسان ترکمنی را نمیدانم اما حاجی صاحب آیدینگ ترجمان کت است که آن کتاب توسط سفینه در فضا فرستاده شده و در آسمان نگهداری میشود. جالب است اما حقیقت. کتاب روحنامه نوشته رییس جمهور اسبق ترکمنستان صفر مراد نیازوف ترجمه آن توسط حاجی صاحب آیدینگ شده. اکنون کتاب روحنامه در آسمان نگهداری میشود. هرچند من با جناب آیدینگ صاحب شناس و تماس ندارم ولی دوست گرانقدر و دمندم آقای هنرور صاحب از مخمسات من برایشان گفته اند و ایشان با علاقه مندی به سروده های من پرداخته اند زمانی که به مخمس من به غزل خسرو دهلوی میرسد بی درنگ به ترجمه اش می پردازد. من ک شانها از جناب آیدینگ صاحب و برادر گرانقدرم هنرور صاحب ممنونم. با مهر امپراطور ----------------------------------------------- گویز غایغیسیه اولاشدیم، بهار ده گلر سینگ دییــپ تاشلاپ بیگانه کؤ یی ، یوورده گلر سینـگ دییـپ سر پیپ جگینگنی ، بی گلرسینـگ دییــپ خبر اولمیشام بو گیجه ، سحرده گلر سینـــگ دییـپ باشیم قربان یولونگدا ، خطر ده گلر سینـــگ دییپ *************************************** دیده لریم گریان دیــــر ، بهار آییم خزان دیــــــــر عقلیم چاشغین حیر ر، سن سیز دورموش ویرا ندیر پیدا لاریم زیان دیـــــر، مجنون بو ناتــــوان دیــــــر گیل ده ئوزونگ مرهم غوی،چیقیپ باریان بو ج ر منینگ غینانچلی وقتیم هم شرده گلر سینــگ دییـپ *************************************** سن لاله لی صحرام سن، زلف لری دوزاق دام سـن مینا سن وهم جام سن، شبهـه سیـز دل آرام ســـــن با شدان – ایاق عیب سیز، گل چهـره لی زیبـام سن فـراقیندا کؤیدیریان، صبا لاردا هم شــــــام ســن غاراشیارین بختیم دک کنارده ، گلرسینـگ دییپ *************************************** عمر بویی غاراشیــــارین، وصـــــالینگا یتــمــاگه الله دان قوات دیلاپ، قینچیلیقــــــــدان ئوتمــاگه تیارمن سنینگ اوچین، غم لایینه باتمــــــــــــاغه گیجه- گوندیز دینمایان ، یولونگ غاراپ یاتماغه گؤزوم یولونگدا گدا هریر ده ،گلرسینــگ دییپ *************************************** پیک اوقلارنی گزاپ، آلســـانگ بیزی نشـا نه شهد وشکر لبینگدن ، سورسام من غانه- غـانـــــه یوزونگ ماه تابان دیر ، ای گؤزلری مستــــــــانه گینگ صحراده مرل لار، غیسغانمان دؤزر جـــانه بؤکجک لشیپ انتظار، شکارده گلر سینگ دییپ *************************************** اگر سؤیگینگ چین بولسه، غیسغانمه- دؤز مالینگا جانینگ فدا بولسه ده، برک بول گیــــدن یولونگا طاقتلی بول ، صبر ایله ، نأمــــــه گلســــه آلینـگا عشق تارتغینی اربت دیر، غویماز سنی حالینــــگا جنازا گلمسنگ ده، مزارده گلر سینــــگ دییپ *************************************** محمود سنینگ هجرینگدن بولان بســـان خســرو جیک مه جیک آیدیپ گچن ، اول هم بیان خسرو آیدینگ، جودا یاقیملی ، طبع روان خســـــــــرو بیر گلیشده آلمیش سن ، دل ودین ، جان خســــرو اینگ سونگقی گلیش بولمان، باربارده گلرسینگ دییپ


گویز غایغیسیه اولاشدیم، بهار ده گلر سینگ دییــپ

تاشلاپ بیگانه کؤ یی ، یوورده گلر سینـگ دییـپ

سر پیپ جگینگنی ، بی گلرسینـگ دییــپ

خبر اولمیشام بو گیجه ، سحرده گلر سینـــگ دییـپ

باشیم قربان یولونگدا ، خطر ده گلر سینـــگ دییپ
***************************************

دیده لریم گریان دیــــر ، بهار آییم خزان دیــــــــر

عقلیم چاشغین حیر ر، سن سیز دورموش ویرا ندیر

پیدا لاریم زیان دیـــــر، مجنون بو ناتــــوان دیــــــر

گیل ده ئوزونگ مرهم غوی،چیقیپ باریان بو ج ر

منینگ غینانچلی وقتیم هم شرده گلر سینــگ دییـپ
***************************************

سن لاله لی صحرام سن، زلف لری دوزاق دام سـن

مینا سن وهم جام سن، شبهـه سیـز دل آرام ســـــن

با شدان – ایاق عیب سیز، گل چهـره لی زیبـام سن

فـراقیندا کؤیدیریان، صبا لاردا هم شــــــام ســن

غاراشیارین بختیم دک کنارده ، گلرسینـگ دییپ
***************************************

عمر بویی غاراشیــــارین، وصـــــالینگا یتــمــاگه

الله دان قوات دیلاپ، قینچیلیقــــــــدان ئوتمــاگه

تیارمن سنینگ اوچین، غم لایینه باتمــــــــــــاغه

گیجه- گوندیز دینمایان ، یولونگ غاراپ یاتماغه

گؤزوم یولونگدا گدا هریر ده ،گلرسینــگ دییپ
***************************************

پیک اوقلارنی گزاپ، آلســـانگ بیزی نشـا نه

شهد وشکر لبینگدن ، سورسام من غانه- غـانـــــه

یوزونگ ماه تابان دیر ، ای گؤزلری مستــــــــانه

گینگ صحراده مرل لار، غیسغانمان دؤزر جـــانه

بؤکجک لشیپ انتظار، شکارده گلر سینگ دییپ
***************************************

اگر سؤیگینگ چین بولسه، غیسغانمه- دؤز مالینگا

جانینگ فدا بولسه ده، برک بول گیــــدن یولونگا

طاقتلی بول ، صبر ایله ، نأمــــــه گلســــه آلینـگا

عشق تارتغینی اربت دیر، غویماز سنی حالینــــگا

جنازا گلمسنگ ده، مزارده گلر سینــــگ دییپ
***************************************

محمود سنینگ هجرینگدن بولان بســـان خســرو

جیک مه جیک آیدیپ گچن ، اول هم بیان خسرو

آیدینگ، جودا یاقیملی ، طبع روان خســـــــــرو

بیر گلیشده آلمیش سن ، دل ودین ، جان خســــرو

اینگ سونگقی گلیش بولمان، باربارده گلرسینگ دییپ
***************************************





منبع : http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1062/ترجمه ترکمني مخمس احمد محمود امپراطور به غزل امير خسرو دهلوي/