بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

مَن نوشت

آخرین پست های وبلاگ مَن نوشت به صورت خودکار از بلاگ مَن نوشت دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قصّه های مجید

درخواست حذف اطلاعات

نمی دونم الآن صرفن خسته ام یا سرما خوردم یا مسمومیت غذایی دارم یا مسمومیت تنفّسی. اصلن هم مهم نیست کدومشونه. نکته ی awkwardش این ـه که باید برم از بین کامپیوترهای نسل صفر تا نسل ۳، یه کامپیوتر شاخص پیدا کنم و ۱-۲ صفحه راجع بهش بنویسم و توضیح بدم که چرا فکر می کنم شاخصه. کام عااان لااااله( )... کااام عاااان. :))


امروز یه چیزی شد که در نتیجه ش با یه ۲ سال بالایی م دعوا . :| هر چیزی می گفتم هم اون اذیّت می شد به خاطر شنیدنش، هم من ناراحت می شدم که دارم با بزرگتر از خودم اون طوری رفتار می کنم. تقریبن شبیه اون که می گفت هر نفسی که فرو رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرّح ذات. :))


...

می شکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه هزار تیکّه می شه

امّا باز تو هر تیکّه ش ع منه

...




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/08/قصه-های-مجید




برگ عشت

درخواست حذف اطلاعات
موقع نوشتن پست قبل از این ناراحت بودم که بلاگ داره لوسم می کنه... و از جامعه دور! حرفایی که قبلن با دوستام می زدم و نزدنشون من رو منفجر می کرد، باعث می شدن ناخودآگاه ارتباطم با دوستام حفظ بشه. ولی وقتی یه ده از دوستام دور شدم، بدون این که خودم بفهمم، اون حرف ها رو توی بلاگ می نوشتم. دوست داشتم دیگه به جز در موارد خاص این جا چیزی ننویسم. ولی هنوز هم دوستام دور هستن خیلی! چه از نظر مادّی(مشغله دارن و...) و چه از نظر معنوی(دیگه فکرهامون شبیه نیست و...)! آدم های جدیدی پیدا که فازشون رو دوست داشتم. ولی می ترسیدم اون ها از من خوششون نیاد و خیلی باهاشون صحبت نمی . (اعتماد به نفسم کِی انقدر کم شد؟) این طوری شده که الآن دوباره دارم توی شرایط غیراضطراری پست می ذارم. مس ه نیست؟
بدنم ضعیف شده. نمی دونم چرا. بعضی وقت ها freak می زنم که یه مریضی خفن گرفتم و قراره تا چند وقت دیگه بمیرم. :)) یعنی خب به احتمال زیاد این شکلی نیست. ولی این فکره به طرز عجیبی حس خوبی می ده. یه حس خوبی ـه که ناشناخته ست برام!
داشتم فکر می که شاید یه هدفی جلومونه؛ به طور فطری بهش تیر می زنیم. اوّل بچّه ایم و زورمون کمه. تیرهامون حتّی به هدف نمی رسه. چند تا تیر اوّل رو می زنیم و فکر می کنیم اصلن درستشم همینه که تیرهامون بیفتن جلوی پامون و تا آ حتّی تلاش نمی کنیم زورمون رو زیاد کنیم یا از زورمون استفاده کنیم. یکی دیگه شاید حواسش باشه و خودش رو قوی کنه و کم کم تیرهاش به سیبل برسن. ولی همین که تیرش به سیبل رسید دیگه دست از تلاش برداره و نخواد هدف های دورتری رو بزنه. یکی دیگه شاید تا تهش تلاش کنه و مدام خفن و خفن تر بشه. اون آدم خفن عنوانش چیه؟ عارف مثلن؟
حکایتم حکایت بچّه ای ـه که گشنه س و می ره غذا بخوره. می بینه داغه. تصمیم می گیره تا آ عمرش غذا نخوره. حکایت خیلی از تصمیم ها هم همین ـه که آقاهه بعد از این که تا ه غذا خورده، به غذا فکر می کنه و حالش بد می شه. تصمیم می گیره برای همیشه غذا خوردن رو ترک کنه. یا مثلن چند ساعت چیزی نمی خوره و به شدّت گشنه ش می شه. تصمیم می گیره همیشه غذا بخوره. با این که دو تا پاراگراف قبلی مثالشون شبیه بود، ولی برای دو تا منظور متفاوت نوشته بودمشون. عجیب شد که تهش شبیه هم شدن. :))
یه thread توی ذهنم باز شده که خیلی بیشتر از توانایی من ذهنم رو مشغول کرده. نه دلم می آد killش کنم نه جرات دارم به سرانجام برسونمش. مس ه س. :))



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/12/برگ-عشت




آخ اگه بارون بزنه...

درخواست حذف اطلاعات
خیلی سرم شلوغ شده و ددلاین پشت ددلاین داره کمرم رو می ش ه. چه قدر خوبه. ^__^ قشنگ مجبورم زمانم رو مدیریت کنم. قسمت جذّاب ترش این جا بود که چند وقت پیش برام سوال بود که من وقتی یه عالم کار ریخته سرم بازدهی م بیشتره یا وقتی سرم خلوته. الآن خیلی غیرارادی به استیت شلوغی سر رسیدم و جواب سوالم رو پیدا . ^_^ولی پوینت ناراحت کننده ش اینه که من الآن یه ۲۰ واحد کوچولو دارم و یه مسئولیت کوچیک توی کدکاپ و یه مسئولیت کوچیک تو حلّی ۱۰ و یه مسئولیت کوچیک تو دوره طلا و انقدر احساس سرشلوغی دارم. فکر نمی با این تعداد از چیزای ایزی کوچولو انقدر احساس سرشلوغی کنم. :))
دقیقن نمی دونم از کِی ولی یه روز تصمیم گرفتم مشقا رو کپ نزنم. نمره هام کم می شه و خیلی وقتا بخش زیادی از وقتم برای چیزی که به نظرم مس ه س هدر می ره. ولی ته ش می بینم از ی کمک نگرفتم و خیلی خیلی حال می ده. :)) مقاله ی ادبیات طلعت اوجش بود. اسی اومد گفت من یه مقاله ۳۰ صفحه ای پیدا و می تونم به جز خودم اسم ۲ نفر رو بنویسم پاش، اسم تو رو بنویسم؟ واقعن حال داد تهش که خودم یه شب تا صبح بیدار موندم و با کلّی بدبختی از تو دو سه تا کتاب و سایت مقاله هه رو جمع و جور . :>>>
کارگاه عمومی برداشتم این ترم. اتومکانیکش امروز تموم شد و به محض این که از کلاس اومدم بیرون جزوه ای که اوّل اتومکانیک می دن تا از روش بخونیم رو فروختم به یه سال بالایی ریاضی. حس این دلّال شکم گنده ها رو داشتم. :)) گرچه کارم ربطی به دلّالی نداشت!

بزرگ ترین سوالم الآن این هست که با دوستم خونه اجاره کنم یا نه. می ترسم هم خونه ایش بشم و پولام تموم شه و مجبور شم به خاطر پول کار کنم. :-اس

واهاهاااای. بعد از ظهر داشتم با کلّی آرزو و خواستارمندی(!!!) آهنگ هفته ی خا تری فرهاد رو گوش می دادم. اون جاش که می گه "آخ اگه بارون بزنه..." و الآن وسط پارک ملّتم و یه هو بارون گرفت. بهتر از این می شه اصلن؟ ^___^



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/18/آخ-اگه-بارون-بزنه




مشهد ۱

درخواست حذف اطلاعات

خب... خیلی رندوم ب راه افتادم و الآن مشهدم. =)) چند دقیقه دیگه می خوام برم حرم و بعدش یه چیزی بخورم و بعدش برای مغرب برم حرم و بعدش برگردم. :-"

ولی می تونم برنگردم. اگر برنگردم دو تا گزینه دارم. یکی این که شب خونه بگیرم، هزینه ش ۵۰ تومنه. یه ایده ی دیگه اینه که یه بلیت قطار دیگه بگیرم برم یه جا دیگه و بعدش برگردم تهران. بین زاهدان و شیراز شک دارم. هیچ کدوم رو تا حالا نرفتم و کتگوری شون کاملن متفاوته. =))

یه ایده ی هیجان انگیز دیگه که خیلی فِیله هم اینه که ببینم اطراف مشهد کوه خاصی هست برم یا نه. چرا تا الآن نمی دونستم جواب این سوال رو؟


تو قطار با یه سربازه آشنا شدم که پادگانش شاهرود بود. باهام راجع به وضعیت افتضاح پادگان و اخلاق مز ف فرمانده ها درد و دل می کرد. خیلی دلم براش سوخت. :-<

و صندلی قطارم مستقیم باد کولر می خورد بهش. فکر کنم سرما خوردم. :-؟

به هر حال! تا دیدار بعدی بدرود. :))


+راستییی! ۴ واحدم شد ۱۰ واحد. هوراااا. ^__^

و من الله ّوفیق!




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/03/مشهد




هاتف

درخواست حذف اطلاعات

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت


شعر کاملش این جاست.




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/05/هاتف




چشم چشم

درخواست حذف اطلاعات
یک
دیوونه: «بعضی وقتا حس می کنم دو تا چشم دارن از یه جایی به من نگاه می کنن.»
دو فوبیای این که یه جایی یه اردک داره بهت نگاه می کنه!
سه تحت تاثیر فلان روان گردان به نظر می آد بعضی چیزا چشم دارن و دارن بهت نگاه می کنن. فکر کنم lsd آ ت این قضیه باشه. :))

چهار بچّه از تاریکی می ترسید و قرار بود لامپ راهرو رو خاموش کنه. به مامانش گفت: «تو نگاهم کن. من می رم لامپ رو خاموش می کنم می آم. فقط نگاهم کن.»
پنج یه چیزی بود که درست اسمش یادم نیست! شاید deep dream بود. یکی از کارهای تصویری مغز رو شبیه سازی می کرد فکر کنم. حالا خودش خیلی مهم نیست، مهم اینه که توی نتیجه ی نهایی ش الگوهای زیادی شبیه چشم وجود داشتن. :د
شش هر جا باشی، خدا داره نگاهت می کنه.
هفت وقتی به ی نگاه می کنی در موارد زیادی اون هم برمی گرده بهت نگاه می کنه.
هشت چشم نظر!

چرا انقدر به «چشم» ارادت داریم؟ :))



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/06/چشم-چشم




می خوام بدوم ولی...

درخواست حذف اطلاعات

می خوام بدوم. می خوام بدوم. می خوام یه مسیر طولانی جلوم باشه که هیچ وقت تموم نشه و تا نفس دارم بدوم. می خوام فقط بدوم و به هیچ چیز فکر نکنم. به این دغدغه های مس ه م، به این بلاگ مس ه و پست های مس ه ترش، به و کلاسای مز فش، به یه کوه پیام سین نشده توی تلگرام، به دوستایی که یه تابستون کامل سمتشون نرفتم به دلایلی که حتّی خودمم نمی دونم، فقط می خوام فکر نکنم. انقدر بدوم که دهنم کامل خشک شه، که حتّی اگر بخوامم نتونم فکر کنم. فقط سایه ی فکرامو ببینم که ترسیدن و یواشکی بی سر و صدا می آن از گوشه ی مغزم رد می شن می رن. می خوام بدوم می خوام بدوم. ولی حال ندارم. ولی شبه و می ترسم. می خوام بدوم و به ترسیدنم فکر نکنم. آه... چه قدر خودم رو لوس بار اوردم. لعنت. چه خوشگل بود اون جا که می گفت هر زمستون پیش از این که ریشه پابندت کنه، شاخه ت رو بردار و تمرین تبر کن با خودت. یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین، یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت. وای سایه ی پرابهام این شعره چه قدر قشنگ خواهد بود. می خوام بدوم می خوام بدوم. :( حتّی خود این وبلاگم داره باعث می شه لوس بار بیام. می آم از آرزوهام می نویسم، زیادم می نویسم. دریغ از یه ذرّه عمل و حرکت به سمتشون. می خوام بدوم. می تونم یه هدف فی کنم و شروع کنم بدوم سمتش. مثلن می تونم الآن با خودم قرار بذارم بدوم به سمت . بعد برم لباس بپوشم، یه تیکّه نون بردارم برای صبحونه ی فردا. اه... این وسط فکر صبحونه ی فردا چی بود؟ بی خیال. برم لباس بپوشم، وسایل لازم و کافی برای فردا بردارم، و برم بیرون تا صبح رندوم ران بزنم تو شهر. وسطاشم خسته شدم رندوم واک می زنم. اگر از هوش برم چی؟ نه بی خیال احت کمه. اه حال ندارم. :( حال ندارم. حال ندارم. :( نمی شه همین الآن یه هو بهم حال نازل شه؟ آه نگرانم. برای چی نگرانم؟ ناراحتم. برای چی ناراحتم؟ ولی اگر از خودم بپرسم «ح چطوره؟» خواهم گفت: «عالی م. بهتر از این نمی شم.» نمی دونم. شاید وضعیت الآن اون وضعیت اضطراره. نمی دونم. بحث اضطرار رو کی انداخت تو سرم؟ لعنت بهش. چه قدر بدون اینتر زدن نوشتن جذّابه. :)) می خوام بدوم ولی. :( از چی می ترسم؟ هر کی من با این ریش و پشم رو ببینه فرار می کنه. قضیه ی سوسک و آدمه، که آدم از سوسک فرار می کنه و سوسک هم از آدم. عه الآن خودم رو به سوسک تشبیه ؟ جالب بود! یکی دیگه این کارو می کرد ناراحت می شدم شاید. اه چرا نگرانم؟ مگه قراری گذاشته بوده با من؟ نه به دار بود نه به بار بود. من تند رفتم. :( می خوام بدوم می خوام بدوم. می خوام تندتر برم. :)) بچّه بودم بدو بدو اومدم از خیابون رد بشم. تا رسیدم به خیابون همون موقع یه ماشین از جلوم رد شد. چرخ عقبش از رو پام رد شد و با سر خوردم تو درش. :)) واقعن تصادف خنده داری بود. هر چند اون موقع داشتم گریه می . الآن دقیقن زندگی م شبیه همون موقع شده. ولی شباهتش ظاهری نیست. این طوری که تا می آم به یه سمتی بدوم، یه هو یه مانع می پره جلوم و با صورت کوبیده می شم توش. می دونی مخاطب فرضی؟ یه جای این تشبیه یکم فرق داره. اون موقع که بچّه بودم همه بعد از تصادف دویدن پیشم. یه نفر با لنگش داشت خونی که از بینی م می اومد رو پاک می کرد. بابام همون موقع از سرویس اداره ش پیاده شد و دید نصف محل دور بچّه ش حلقه زدن. :)) راننده ماشینه هم فرار نکرد. پیاده شد و با بابام بردنم بیمارستان. الآن ولی این طوری ـه که راننده می زنه و می ره. بقیّه هم یا حواسشون نیست که من با سر کوبیده شدم به ماشین. یا حواسشون هست و خودشونم تو وضعیت منن، دستشونو گرفتن رو صورتشون. یا حواسشون هست و براشون مهم نیست. لازم به ذکره که این وسط از موضوع اصلی غافل نشیم: می خوام بدوم. :)) بعد خب سر همینه که هی می گم بالا برم پایین بیام تهش خودمم و خودم دیگه.(این جا ضمیر اوّل شخص، اشاره به من واقعی نداشت، اشاره به من نوعی داشت) هر چه قدر هم تو زندگی دورم پر آدم باشه، تهش تنها تو قبرم می خوابم دیگه. می خوام قبل از این که تو قبرم بخوابم یه عالم بدوم. :-< چه قدر فاز حرفای آ م شبیه اییه که تازه کات ! ولی نه مخاطب فرضی جان! قضیه برا من فراتر از این حرفاست. شاید هم فراتر نیست و خودم فکر می کنم فراتره. وه که چه قدر مز ف می شه اگر این طوری باشه. کاشکی می شد برم تو جنگل زندگی کنم. اگر هم یه روز احساس ضعف می یه حیوونی می خورد منو شاید. تازه می تونستم -هر چند با مانع- کلّی بدوم. تازه اگر تو جنگل بودم وبلاگ هم نداشتم. اگر داشتم هم نمی اومدم بگم وای امروز غذا پیدا ن یا هعی امروز فلان حیوون قبل از این که بگیرمش از دستم فرار کرد و چند روزه شام نخوردم. به جای این حرفا الآن داشتم لیترالی عمل می . نمی دونم. شاید اصلن این چیز خوبی نیست که آدم ها زندگی شونو توی شهر و خیلی متمدّنانه شروع می کنن. شاید باید هر کی چند سال اوّل زندگی شو تو حیات وحش بگذرونه. که بفهمه فاصله ی حرف تا عمل هزار متره. و بعد اگر زنده موند بیاد متمدّن شه. اسم این کار چیه دقیقن؟ انتخابِ طبیعیِ ؟ :)) ولی این حرفا که برا من دویدن نمی شه. :( من می خوام بدوم. :( بعضی وقتا فکر می کنم اگر یه آدم، دقیقن دقیقن دقیقن مثل خودم تو زندگی م بود چی می شد؟ اسمش هم همون مجید بود حتّی. قیافه و طرز فکرش هم مثل من. هر وقت می خواستم بدوم اونم می خواست بدوه. هر وقت می خواستم برم است اونم می خواست بره است . هر وقت می خواستم برم کوه اونم می خواست بره کوه. خیلی جالب می شد. الآن انگیزه هامون با هم جمع می شد می رفتیم دوتایی می دویدیم. :)) ولی چه فایده؟ الآن که نیست. :( می خوام بدوم. :( راستی داشتم به اینم فکر می که اگر اون آدما رو بعد از این که زنده موندن و خواستیم وارد زندگی شهرنشینی شون، مثل بچّه ای که تازه متولّد می شه گریه نخواهند کرد؟ به هر حال وارد یه دنیای -با تقریب خوبی- کاملن جدید می شن. داشتم فکر می گریه برای ناراحتیه یا برای شرایطی که آدم بهش عادت نداره؟ جالب نیست؟ برا من جالبه! مثلن در مورد بچّه کوچولوها(نوزادها) صدق می کنه. در مورد آدم ها توی دوران جوانی صدق می کنه. در مورد صوفی ها صدق می کنه. شاید اصلن حس «ناراحتی» و «عادت نداشتن به شرایط» کاملن متناظر هم باشن. عه. اینا اصلن دیمانسیونی فرق ندارن؟ نه انصافن چرت و پرت نگم. دیمانسیونشون که یکیه. :)) ولی جدّن حس می کنم نمی تونن متناظر باشن. یه مثال دارم، لامصب همه جا به کار می آد. اسمش مثال قورمه سبزی و پنجره س. ببین مخاطب فرضی جان! مثلن یه نفر بگه قورمه سبزی و قیمه بادمجون یه چیزن، حرفش غیر منطقیه. یه نفر دیگه بگه پنجره و قیمه بادمجون یه چیزن، باز هم حرفش غیر منطقیه. ولی اون غیر منطقی اوّلی کجا و این غیر منطقی دومی کجا! همچنین است در مورد تناظر «ناراحتی» و اون یکی که اسمش درازه حال ندارم تایپ کنم و اگر تایپ می بدیهتن کوتاه تر از این چیزی می شد که الآن دارم تایپ می کنم. وای خدا خیلی احمقانه بود کارم. حالا من که این همه تایپ ، اینم تایپ می کنم. منظورم از این همه حرف گزافی که یکی دو خط اسراف کرد «عادت نداشتن به شرایط» بود. اون جا که هیچ می گفت «نمی رسه دیگه خون به مغز... خون به مغز... رد می دم... رد می دم...» دارم درکش می کنم. :دی آهنگام تموم شده. بیا یکم بحث رو جبر خطی ای(ریاضی ۲یی) کنم برات مخاطب فرضی. :> ببین! هر آدمی تو مغزش یه فضا از بردارها داره که اسم اون فضائه تو جبر خطی رو یادم نمی آد. همون که هر ترکیب خطی از بردارهای توش انتخاب کنی، حاصلش هم توش هست. بععععد! هر آهنگ هم مثل یه بردار می مونه. وقتی یه آهنگ گوش می دی که already توی اون فضا بردارات وجود داره، خوشت نمی آد. ولی بعضی وقتا یه آهنگ گوش می دی می بینی نهههه! چه قدر جدید و جالبه! در اون صورت از آهنگه خوشت می آد و اگر روش قفلی بزنی، بعد از یه مدّت بردارش اضافه می شه به اون فضایی که توی مغزت داری. در واقع بُعد اون فضا رو یه دونه زیاد می کنه برات. ولی خودمونیم! وسطای تایپ این مدل سازی م به این نتیجه رسیدم که خیلی حرفم چرت بود. می دونی چرا؟ چون توی این مدله، اگر یه آهنگ یه روزی قشنگی شو برات از دست بده، تا ابد قشنگی ش رو از دست می ده. ولی خب می دونیم که این طوری نیست! باز از بحث منحرف شدیما. :( می خوام بدوم. وای الآن دارم نیازم به دویدن رو سرکوب می کنم. فروید چه جوری این رو به س ربط خواهد داد؟ فروید از کجا اومد تو ذهنم اصلن. شات عاپ باو. :/ ولی شاید بعضی از این بردار ها و یه سری زیرفضاها از اون فضای آهنگی مغز، شروع کنن به کم رنگ شدن در شرایط خاصی. در چه شرایطی؟ در شرایطی که آهنگ هایی که اخیرن گوش دادی، هیچ ترکیب خطی ای شون اون زیرفضا رو نسازه. خب این مدله بهش می خوره درست باشه! ولی وقتی به زبون آدم وار ترجمه ش کنی تقریبن می شه این که برادر من! وقتی یه مدّت هیچ آهنگی از یه سری ژانرای خاص گوش نکنی، بعد از یه مدّت دلت برای اون ژانر تنگ می شه دیگه. و شما بری اینو به یه نفر دیگه بگی، اوّلش فکر می کنه شوخی ت گرفته. بعد که می فهمه فکتی به این بداهت رو داری با جدّیّت بیان می کنی می خوابونه زیر گوشت. هاها. چه قدر احمقم. :)) خب نتیجه می گیریم هیچ وقت آهنگ ها رو به بردار تبدیل نکن مخاطب! چون بعدش می ری برای یه نفر توضیح بدی یه کشیده می زنه تو صورتت. به دلیل وجود این متن فکر می کنم ناراحت می شم. چون دارم می نویسمش که یه موضوع ناراحت کندده ای ذهنم رو مشغول خودش نکنه. آه خب الآن مشغول خودش کرد. بیچاره شدم. :(( من دلهره دارم. :( استرس دارم. :( اگه اون طوری شه چی؟ :-< اگر این طوری شه که اصلن نمی خوام بهش فکر کنم. باز اون طوری باشه یه کاری ش می شه کرد. :( اومممم. :( خب این قسمت رو سانسور می کنم. به طرز احمقانه ای مس ه بود. :))))) ادامه می دم. ولی خب جدّی الآن من دکمه ی ذخیره و انتشار رو بزنم، بعدش به طور جدّی مغزم درگیر خواهد شد و خیلی سختم خواهد بود. قدیما یه پست گذاشته بودم که اگر فلان قضیه فِیل بشه به فنا خواهم رفت و یه زمین خوردنیه که بلند شدنم بعدش با خداست و دست خودم نیست. :)) از اون ناراحتیا که بعدش باید بزنن تو گوشم اشکم دربیاد دق نکنم. :))))) نه اون واسه اس. انصافن من هیچ وقت این جوری نمی شم. (جالب می شه سکانس بعدی من رو نشون بده که مثلن سیّد اومده داره چَک می زنه بهم می گه گریه کن لعنتی گریه کن. :))) ) آها. وسط حرفم قطعش چرا. آره دیگه خلاصه که اون قضیه داره فِیل می شه. اصلن تو کی ای که اینا رو داری می خونی؟ مس ه نیست دارم یه حرفی می زنم که نمی دونم مخاطبش کیه مخاطب فرضی جان؟ :)) خب مهم نیست که مس ه س یا نه. این که بپرسم مس ه س یا نه مثل اینه که شبهه ی خدا و سنگ رو مطرح کنم. به من چه که می تونه یا نه. :دی ولی خودم به یه چیزی دارم دقّت می کنم. که می خواستم بدوم تا خسته بشم و مغزم کار نکنه. الآن بدون دویدن به این هدف رسیدم. یعنی نه این که مغزم کار نکنه ها! نه! ولی در همون زمینه ای که باید کار نکنه داره کار نمی کنه و خدا رو شکر. :د چه قدر این آ ا دارم زیاد می خندم. راستی! من دیوونه ام؟ یعنی... برم پیش روان پزشک، بهم دارو می ده؟ یا برم پیش روان شناس مریض تشخیصم می ده؟ بعدش بگم بعضی وقتا به چه چیزای بدی فکر می کنم، بستری م نمی کنه؟ با این لباس آستین بلنداها! یا مثلن رو اون تختا که دست و پای آدما رو می بندن و فقط تو ا هست. براشون خوابامو تعریف کنم چی؟ :-اس خوابام حتّی از فکرام هم زشت ترن. ولی برای این کارَم باید یه اسمی چیزی بذارم. :)) هر چند فکر کنم خودش یه اسم داره. آها کدوم کارمو می گم؟ همین که چشمامو بستم زارت زارت زارت هر چی از دستام در می آد(معادل تایپی برای هر چی از دهنم در می آد) دارم با کیبورد می نویسم. برون ریزی مثلن؟ شاید یه جور خودروان کاوی باشه مثلن. :د بگذریم! یه جاهایی از خاطرات هستن، خیلی دنجن! با این که اون موقعی که داشتم تجربه شون می اون قدر دنج و گوگولی نبودنا. مثلن صحنه ی کلاس های راهنمایی تو فصل زمستون این طوریه برام. یه کلاسی که رو پنجره هاش بخار نشسته. همه بچّه ها زیر لباس فرماشون کلّی لباس دیگه پوشیدن. دو تا جالباسی کلاس که بین سه ردیف(ستون؟) نیمکت هستن، هر کدوم یه کوه از کاپشن رو روی خودشون نگه داشتن) من که نیمکتم کنار شوفاژه و تازه از بیرون اومدم، می چسبم به شوفاژ گرم و دستامو می گیرم روش. چه قدر فکر بهش لذّت بخشه. حتّی این طوری ـه که مورمور می شم وقتی بهش فکر می کنم و توی تصوّرم غرق و غرق تر می شم. ولی تا حالا تلاش نکرده بودم اون صحنه ای که توی ذهنمه رو با جزییات بنویسم. البته شاید اون بچّگیام که دوست داشتم نویسنده بشم این کار رو کرده باشم؛ ولی یادم نمی آد و این حس برام جدیده. یه لِول جدیدی از غرق شدن توی تصوّرات ـه. وای... یادش به خیر... چه قدر دلم می خواست نویسنده بشم. چه قدر واسه خودم می نوشتم. عه عه عه... انشای اوّل دبیرستانم. موضوعش «هر چه می خواهد دل تنگت بگو» بود و واقعن هر چه می خواست دل تنگم گفته بودم در مورد این که چه قدر دوست دارم وقتی بزرگ شدم نویسنده بشم. چند تا داستان فکر کنم شروع کرده بودم بنویسم! یکی ش رو حتّی تا جاهای زیادی پیش برده بودم. چی شد از پایه بی خیال قضیه شدم؟ المپیاد این کارو کرد؟ هاردم پاک شد قصّه هام پاک شد خیلی ناراحت شدم؟ حتّی یه کتاب بزرگ یده بودم در مورد داستان نویسی. چی شد همه فانتزیام در مورد نویسنده شدن؟ :)) اوه... ماکروسافت ا س یاد گرفته بودم و یه دیت س درست کرده بودم از کتاب هایی که دلم می خواد بخونم و ب م. نویسنده شون بود، ناشرشون بود، قیمتشون بود. سالی که مدنظرمه برای خوندنشون بود. چه قدر خوب بود! کوئری sql یاد گرفته بودم، کوئری می زدم ببینم کتاب گرونا کدومن. کتابایی که امسال قراره ب م کدومن. چه قدر فازم خوب بود. :)) دلم تنگ شد برای اون روزا. :-< وای اون صحنه که رفتم نمایشگاه کتاب، نشر افق رو پیدا ، یه ج چاپ شده دادم به خانم فروشنده هه گفتم اونایی که تو ستون دومش نوشته افق رو بدید. =))) یه سّااال پولای لعنتی م رو جمع کرده بودم. :)) با خواهرم دوتایی پول جمع کردیم یعنی. بعد خواهرم تهش رفتم یه سکّه ید و الآن کلّی پول دار شده. من رفتم همه پولامو کتاب یدم و الآن توی این وضعیت اسف بارم. نتیجه ی اخلاقی؟ کتاب ن ! سکّه ب به جاش. حتّی اگر برادر ۴ سال بزرگترت تلاش کنه وسوسه ت کنه کتاب ب ی. :-< همین دیگه. شب به خیر.




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/07/می-خوام-بدوم-ولی




اوّلین روز واقعی

درخواست حذف اطلاعات

این ترم یه درس مباحث ویژه ارائه می شه تو دانشکده مون که توش جبر خطی می گن و قراره با ریاضی ی تطبیق بخوره! از شاخه ی درس های ریاضوی(!) فقط همین رو می شد و دلم می خواست بردارم. امروز رفتم سر کلاس، یه المپیاد کامپیوتری ۹۵ی بود، یه المپیاد کامپیوتری ۹۴ی بود، یه المپیاد کامپیوتری ۹۳ی هم بود. منم ۹۶ی شون بودم. حس عجیبی داشت! گلچین ۴ دوره ی آ المپیاد کامپیوتر. :-" :)) توی کلاس های قبلی م مسن ترین آدم ها ۹۵ی بودن.

آزمایشگاه فیزیک ۲ هم داشتم. هم تیمیم رو نمی شناختم. آ آزمایش ازش پرسیدم ۹۶ی هستی یا ۹۵ی؟ خندید گفت ۹۳یم. بازم حس عجیبی داشت. :-" و حس این که آخ... این آزمایشگاه هم مثل آزمایشگاه مدار منطقی، نباید رو هم تیمیم حساب کنم. :))




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/07/07/اولین-روز-واقعی




بارون

درخواست حذف اطلاعات

پیش نوشت: اسم پست ربطی به محتواش نداره. صرفن ب بارون اومد! (و خوش حالم کرد)

پنل ادمین بلاگ یه هو تصمیم گرفته روی کرومیومم باز نشه؛ چه قدر ناراحت کننده. :(


فردا دیگه واقعن شروع می شه. نمی دونم از همین الآن برم برای واحد گرفتن با آموزش سر و کلّه بزنم یا وایسم ترمیم تموم شه. آه... آخه چرا باید فکر می انتخاب واحد یه روز عقب تره؟

به پارسال همین موقع فکر می کنم: چه قدر خوش حال بودم. هستم هنوزم. جنسشون فرق داره ولی. الآن از این خوش حالی عمیق هاست که از دید ناظر بیرونی معلوم نیست. پارسال خوش حالی عادّی ناشی از ورود به بود! همین طوری الکی، حس سرخوشی و دوستی با همه. :))


چند صفحه فیزیک خوندم. اوّلاش سخت نیست، ولی نمی تونم خودم رو مجاب کنم -مثل شب امتحان- بکوب بخونم! بی ارادگی و بی انگیزگی موج می زنه. سال تحصیلی رسمی رو با چنین دغدغه ای شروع می کنم؛ قربتا الی الله...


امروز صبح از خواب بیدار شدم. به خودم گفتم خب که چی؟ الآن بلند شم مثلن چه غلطی می خوام م؟ و بعدش خو دم. متنفّرم از این وضعیت.


یه کت که مدّت ها نصفه و نیمه گذاشته بودم رو تموم امشب. واقعن لذّت بخشه. حس یه زندانی زنجیری رو دارم و هر بار یه کت رو تموم می کنم انگار یه رشته از زنجیرهام می شه. :))

یه بحث مفصّلی این جا ایجاد می شه، در این باب که چرا یه سری جاهای دیگه که دارم به طور ارادی برای خودم قفس درست می کنم یا یه جاهایی که یه سری محدودیت خاص رو کنار می ذارم صحنه ی زنجیرها نمی آد جلوی چشمم؟ که خب توی این لحظه نه اون قدر بحثش برام جالبه که به طور ارادی بهش فکر کنم؛ نه اون قدر بیدارم که به طور ارادی بتونم بهش فکر کنم و نه اون قدر حال دارم که حتّی اگر بهش فکر ، روند فکر م رو دقیق کنم و این جا بنویسم.


مغرورم. و غرورم هر لحظه خودم رو بیشتر از خودم متنفّر می کنه. دنبال بهونه های کوچولو برای خوش حالی یا اعتماد به نفس پیدا هستم ولی تا چنین بهونه هایی پیدا می شه به طرز مس ه ای شروع به مغرور م می کنن. مس ه ترین دفعه اون دفعه ای بود که با خودم فکر «وای چه قدر خوبه من حس غرور ندارم.» و از این جمله که «مغرور نیستم» حس غرور بهم دست داد. :))
دقیق یادم نیست داشتم چه کار می ، حس یه شعر اومد تو ذهنم. (حسی که موقع خوندنش بهم دست داده بود) یه کم تلاش وزنش یادم اومد. دوباره یه کم سعی و چند تا کلمه ازش یادم اومد. سرچ ، پیداش : حال من حال اسیری است که هنگام فرار / یادش آمد که ی منتظرش نیست، نرفت بعد گوگل توی پیشنهاداش یه شعر دیگه آورد:
حال من مثل یتیمی است که هنگام دعا / به فراز «باَبی اَنتَ وَ اُمّی» برسد
البته حال من هیچ کدوم از این ۲ تا نیست و این ها رو صرفن برای قشنگی شون گذاشتم که حسن ختام این پست باشن. :>
و من الله وفیق



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/30/بارون




مترو

درخواست حذف اطلاعات
روز عجیبی بود...با یه زمین خوردن مس ه و زخم شدن دستم شروع شد. دو بار رفتم است . یه بار تنها، یه بار هم با علی و جواد و یکی دیگه که نمی شناختمش و انگیزه ای هم برای شناختنش نداشتم. :-" دفعه ی دوم که داشتم می رفتم تو، سهیل(مردی که پشت پیشخوان می ایسته) خندید گفت "کلّن این جا زندگی می کنی هر از چند گاهی می ری بیرون یه نفس می گیری نه؟" :)) و من هنوز ۴ واحد دارم و کوچیک ترین انگیزه ای ندارم برم سر و کلّه بزنم باهاشون که بهم واحد بدن. دارم فکر می کنم حذف ترم هم گزینه ی جالبیه. :)) ولی تصمیم جدّی ای نیست. همون قدر جدّی ه که تصمیم انصراف از یا تصمیم خودکشی. پا روی قول هام به خودم گذاشتم و باز از دست خودم ناراحتم. کاش می شد حداقل یه کوچولو تکلیفم با خودم معلوم باشه. خیلی خوبه. هر چند ساعت یه آدمی رو می بینم که خیلی وقته ندیدمش و معمولن بعد از سلام و احوال پرسی می پرسن "خببب! چی کارا می کنی؟" و من هر بار یادم می افته هیچ کاری دارم نمی کنم و در حالی که مثل بز زل زدم بهشون توی همین فکرها غرق و غرق تر می شم. (حتّی غرق ترین) نمی دونم... شاید هم دارم کاری می کنم و صرفن اون قدر توی زندگی م ح بک گراند به خودش گرفته که به چشم نمی آد. شاید صرفن دارم تلاش می کنم زندگی م رو از این ش گی و آشوب خارج کنم و منطقیه که این کارهای زیرساختی حتّی به چشم خودم هم نیان. تهذیب نفس مثلن؟ :)) اصلن تهذیب بود یا تذهیب؟ =)) خیلی عجیبم برای خودم. انگار ناخودآگاه مغزم سوییچ کرده روی وضعیت مرتّب دیتاهاش(مثل شبا قبل و در حین خواب). شاید از آثار این سن باشه. نمی دونم. مس ه س. هی فکر می کنم و می نویسم و می نویسم و تهش یه "نمی دونم"ه که پاراگراف رو می خواد تموم کنه. :))
نگار خوبه. ولی هنوز اشتباه خوب یه چیز دیگه س. ^__^ یه ایستگاه دیگه قطارم بره جلو باید پیاده شم. چی بنویسم دیگه؟ :-"" تو از چیزی که نوشتی نمی دونی ولی می نویسی جوری که می تونی! این یکی همین الآن از هندزفری پخش شد. جالب بود.
رسیدمممم. :-اس و من الله وفیق



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/31/مترو




پرگار

درخواست حذف اطلاعات

سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم / آ به همان نقطه که بودیم رسیدیم

حالا من که در مقام جاج ف رازی(احتمالن) نیستم ولی به نظرم پرگار مثال خوبی نبود؛ پیچ شاید بهتر باشه. :د




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/29/پرگار




پرانتز دور: cognitive linguistics

درخواست حذف اطلاعات

یه کتاب پیدا ، اسمش هست:

cognitive linguistics; an introduction

باید جالب باشه. واااقعن ذوق دارم برای خوندنش. مثل ۱۰ها کتاب دیگه ای که توی صف انتظارم منتظرن بخونمشون. :-<

ولی جدّن الآن این کتاب هایی که نصفه و نیمه رها رو تموم کنم هنر .


ولی نکته ی جالبش اینه که حدودن ۸۰۰ صفحه س(۲۳ فصل) و با اعتماد به نفس روی جلدش نوشته an introduction. :/




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/29/پرانتز-دور-Cognitive-Linguistics




پرانتز باز: death note

درخواست حذف اطلاعات

یه انیمه ست که اوّلین بار معلّم الگوریتم دبیرستانم معرّفی کرد. بعدش مدام از آدم های مختلف تعریفش رو شنیدم. امروز شروع و سه قسمت اوّلش رو دیدم. راضی م آقا راضی م! :د

اسپویل شاید: داستان این طوری شروع می شه که یه پسری یه دفترچه پیدا می کنه که اسم هر ی رو توش بنویسی و قیافه ی طرف رو تصوّر کنی می میره. فعلن داستان داره حول تصمیم های این پسره می چرخه.




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/28/پرانتز-باز-Death-Note




ترم نو؛ متد نو :د

درخواست حذف اطلاعات

می خوام برای این ترم یه چیز جدید رو امتحان کنم. برای درس هایی مثل فیزیک که همیشه شب امتحان جمعشون می کنم و در طول ترم یه ثانیه هم بهشون فکر نمی کنم، می خوام اوّل ترم ۲-۳ روز وقت بذارم و هر چی مطلب قراره در طول ترم بگن رو مثل مّرد بخونم. (عملن یعنی کاری که شب امتحان می کنم رو اوّل ترم م.) و شب امتحان فقط مطلب رو دوره کنم و سوال حل کنم فوقش.

ولی وقتی به این فکر می کنم که ریاضی ۱ و فیزیک ۱ و ریاضی ۲ و معادلات دیفرانسیل رو چه جوری پاس خنده م می گیره. مجموعن فقط ۲ روز برای هر کدوم درس خوندم: شب امتحان میان ترم و شب امتحان ترم. :|


+یه آدم پیدا که تو ۹۰ درصد موارد مثل من فکر می کنه و یه آدم پیدا که توی ۹۰ درصد موارد مثل من فکر نمی کنه. برآیند این ۲ تا داره زندگی ایده آلم رو می سازه. :))


++حمیدرضا چند تا آهنگ از آلبوم ابراهیم رو گذاشت و به شدّت ازشون خوشم اومد. ولی باز هم نخواهم یدش. می ترسم ب م، مثل آلبوم بی گزند انقدر ازش خوشم بیاد که صبح تا شب بهش گوش بدم و آروم آروم قشنگی ش رو برام از دست بده. بی گزند دیگه بیشتر از این که یه آلبوم آهنگ باشه برام، مثل یه دفتر خاطراته. دوره طلا، زمستون پارک ملّت، حلّی ۳ برفی و...




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/28/ترم-نو-متد-نو-د




غرنامه: گواهی نامه

درخواست حذف اطلاعات

تیک آف(حالا انگار هواپیماس. :|) کشیدم بالا ه؛ هورااا. چندین سالی می شه که آرزوش رو در دل می پروروندم. فقط امیدوارم ماشین جواد آسیب خاصی ندیده باشه. :))

دوست دارم با موتور تک چرخ بزنم. چند سال پیش با موتور بابام امتحان و ضایع شدم. حتّی یه کوچولو هم چرخ جلوش بلند نشد. :( ولی قول می دم یه روزی بزنم. :د

آه... وقتم خالی نمی شه برم گواهی نامه بگیرم. اون مدّت هم که خالی شد، حال نداشتم برم ع بگیرم برای ثبت نام آموزشگاه. واقعن ناراضی م از خودم.




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/29/غرنامه-گواهی-نامه




دنیای سوفی؛ داروین

درخواست حذف اطلاعات

امروز خیلی بی کار بودم. نشستم دنیای سوفی رو ادامه دادم. رسیدم به فصل داروین و الآن تموم شد. خیلی خیلی خیلی قشنگ بود این فصلش. احتمالن تا ماه ها بعد در مورد پی آمدهای فکری ش پست خواهم گذاشت. :)) حالا یه کم جو دادم، این طوری نشه شاید. ولی خوب بود. آفرین آفرین. :دی یه جاهایی ش، موضوع ش با کتاب «هبوط» تداخل داشت و بیشتر ذوق می .

فقط ۱۰۰ صفحه مونده. تو رو خدا امشب تموم شو. :))

پی نوشت؛ در مورد کتاب هبوط: با هبوط شریعتی فرق داره ها. این رو تابستون قبل از آنیتا(یه دوست المپیاد زیستی) داده بود به م، اون موقع از هر لحاظ برام جدید و جذّاب بود. سبک ش هم مثل همین دنیای سوفی ـه. یه مریدی ـه که یه روز یه مرشد پیدا می کنه و کتاب اکثرن شامل مکالمات مرید و مرشد هست! روی جلد کتاب نوشته: «داستانی در مورد ریشه های فلسفی بحران محیط زیست» (یا یک چنین چیزی!)

بعدن نوشت(۲۳:۵۸): در پوست خود نمی گنجم. :)) بعد از حدود ۴ سال بالا ه دنیای سوفی رو تموم . :> چند روز بعد سر فرصت یه مطلب در موردش می نویسم. فعلن فقط می خوام بخوابم. xd




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/16/دنیای-سوفی-داروین




می روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

درخواست حذف اطلاعات

داشتم توی اینستا(لعنة الله علیه) قدم می زدم، رسیدم به پروفایل یه آقای طبیعت گرد! توی بیوش یه بیت شعر نوشته بود، خوشم اومد، سرچ ، شعر کامل ش رو پیدا . قشنگ بود.

در بیابانِ طلب، راهبری نیست مرا / سر پرواز به باد دگری نیست مرا

آن نفس باخته غواص جگرسوخته ام / که به جز آبله دل گهری نیست مرا

روزگاری است که با ریگ روان همسفرم / می روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

می زنم بال به هم تا فتد آتش در من / از دل سنگ امید شرری نیست مرا

ن کشتی نوحم ز سبکباری خویش / چون خس و خار ز طوفان خبری نیست مرا

همه شب با دل دیوانه ی خود در حرفم / چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا

می توان رفت چو آتش به رگ و ریشه شمع / به دل آزاری پروانه سری نیست مرا

گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم / از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا

خاطر امن به ملک دو جهان می ارزد / نیستم در هم اگر سیم و زری نیست مرا

می توانم شرری را به پر و بال رساند / در خور شمع اگر بال و پری نیست مرا

برده ام غنچه صفت سر به گریبان صائب / جز دل امید گشایش ز دری نیست مرا

صائب تبریزی




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/20/می-روم-راه-و-ز-منزل-خبری-نیست-مرا




مرگ

درخواست حذف اطلاعات
فکر می از مرگ نمی ترسم و اگر توی همین لحظه بفهمم مثلن سرطان دارم خیلی بدیهی باهاش کنار خواهم اومد.چند دقیقه پیش حالم با چند تا سرفه، یه کوچولو بد شد و دیدم اصلن درست فکر نمی . نمی دونم. شاید هم واقعن با خود مرگ مشکلی نداشتم؛ مشکلم با درد کشیدن بود. آه... نمی دونم... مس ه س. یه جوری به اه "انسانی"مون چشم دوختیم که یادمون می ره کلاس "انسان" از کلاس "موجود زنده" ارث بری می کنه و هر موجود زنده ای به طور طبیعی میراست.



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/27/مرگ




هدف؛ با دسر ردیات

درخواست حذف اطلاعات

همیشه اوّل هر ماه می نشستم روی یه کاغذ می نوشتم از جون اون ماه چی می خوام(!) و بعدش اون چیزا رو توی ۴ تا هفته ی اون ماه دسته بندی می و سعی می اوّل هر هفته هم مشخّص کنم که توی هر روزی از اون هفته باید چه کار کنم تا ته ماه به اون هدف ها برسم!

فکر کنم هیچ ماه یا هفته ای وجود نداشت که بتونم همه ی اون کارها رو م. ولی مثل جسمی بودم که یه نیروی f بهش وارد می شه و خب متقابلن اصطکاک باعث می شه یه مقدار از این f کاسته بشه و f - f بهش وارد بشه. ولی همین که f > f بود، خوب بود و باعث می شد به حرکت دربیام.

ادامه مطلب



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/07/هدف-با-دسر-ردیات




طرز فکر

درخواست حذف اطلاعات

پس از مدّت ها دوباره توی کدفورس یه کد المپیادی زدم و فرست ا پت شد. خیلی حال داد. xd

ولی این عوض شدن طرز فکرم روی سوالا رو مخم ـه. زمان المپیادی بودن م همیشه می نشستم منطقی فکر می روی سوال ها و گام به گام می رفتم جلو تا سوال حل بشه. الآن تنها چیزی که دارم شهوده. هیچ منطقی در کار نیست! اوج فاجعه کانتستی بود که چند ماه پیش دادم. به هر سوالی می رسیدم شهود داشتم که از چه راه هایی ممکنه حل بشه. بعد نگاه می ببینم سوال چندم کانتسته و چند نفر حلش و... و با اطّلاعاتی که از این چیزا دستم می اومد، می فهمیدم یه سری راه حل ها منتفی هستن. مثلن فلان راه حل کدش سخت بود و ممکن نبود این همه آدم بتونن کدش رو سر کانتست بزنن. بهمان راه حل تئوری ش سخت بود. اون یکی راه حل زیادی آسون بود. و تهش یه راه حل می موند تو ذهنم و بدون هیچ اثبات خاصی کدش رو می زدم و ا پت می شد.

سوالی که امروز زدم هم به طرز مشابهی حل شد و کنار خوش حال بودن م، ناراحت هم هستم اندکی.

اصلن شاید همین عوض شدن طرز فکرم توی زندگی باعث شد که حالم خوب بشه. نمی دونم.

محمّدجواد می گفت به آدم ها نگاه کنی، به جز طرز فکر منطقی و طرز فکر شهودی، یه سری طرز فکر دیگه هم پیدا می کنی. فکر کنم یکی از چیزهایی که در آینده سرم رو گرم خواهد کرد، بررسی همین طرز فکرها باشه. چیز جالبی به نظر می آن!

فروغمند یه بار در مورد نظام های فکری صحبت می کرد. درست صحبتش رو یادم نیست. ولی یادمه صحبت جالبی بود و اکثر بچّه های کلاس موقع اون صحبت خیلی نوکامنت بودن. فکر کنم اگر این مسیری که الآن اوّلش هستم رو طی کنم، تهش برسم به همون بحث نظام های فکری که فروغمند مطرح کرده بود. نمی دونم.




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/08/طرز-فکر




نامه ای به دماغ :/

درخواست حذف اطلاعات
با این وضعیت کم خونی م که دو ثانیه سرم رو می گیرم بالا سرگیجه می گیرم، کلّی زور می زنم تغذیه م یه طوری باشه کم خونی م یه ده برطرف شه؛ ولی تا یه کوچولو به ح نرمال برمی گردم، بینی م یه هو شروع می کنه به خون اومدن و به سختی متوقّف می شه.اه... دماغ مس ه... نمی دونم چون بچّه بودم هی از پلّه های خونه مون می افتادم پایین این شکلی هستی؛ یا چون وقتی بچّه بودم فکر می اون استخونـ(؟)ـی که دو تا سوراخ بینی رو از هم جدا می کنه زایده ی اضافی ایه و تلاش می درش بیارم این طوری هستی؛ یا چی؟! ولی جون من بیا و این جوری نباش. می دونم؛ تغییر بعد از ۱۸ سال سخته ولی بیا و خوب شو. :-<



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/11/نامه-ای-به-دماغ




آدم ها رو فکر کنم یا بسوزونم؟ :-؟

درخواست حذف اطلاعات

با یه آدمی آشنا شدم که به نظر خیلی خفن می آد. ولی این که خیلی در مورد خودش حرف می زنه، من رو به شک می ندازه.

برای این که بفهمم واقعن خفن هست یا نیست، از بعضی از آدمایی که بهتر می شناختنش راجع بهش پرسیدم. حالا مهم نیست که نتیجه ش چی شد.

ولی الآن که به کارم نگاه می کنم از دست خودم ناراحت می شم. به جای این که خودم برای طرف وقت بذارم و بشناسمش، شروع از بقیّه در موردش پرسیدم.

مثل این می مونه که یه سوال خوب پیدا کرده باشم و بعد از چند دقیقه فکر روش، برم از توی پاسخ نامه جوابش رو بخونم. :(

[از این جا به بعد مطلب با خودم حرف زدم، اگر ی خوند، خواهشن نظرش راجع بهم عوض نشه!]

ادامه مطلب



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/12/آدم-ها-رو-فکر-کنم-یا-بسوزونم




پایان نامه

درخواست حذف اطلاعات
بزرگ - یکی دیگهاون قسمتش که می گه «پاها رو زمین ولی طرفدار پرواز» *_*
این دوره ی تابستانه هم تقریبن تموم شد و فقط امتحان های بچّه ها مونده. امیدوارم موفّق باشن. : ) امسال یه سری تصمیم گرفتم در جهت بهبود کلاس های سال های بعد؛ پارسال هم تصمیم های مشابهی گرفتم ولی خب... پوپکم آهوکم! تا عمل فاصله ی خیلی زیادی ـه از این جا که منم. :دی با خودم گفتم شاید بد نباشه اون تصمیم ها رو این جا بنویسم، شاید روزهای آینده که داشتم مطالب قدیمی بلاگم رو می خوندم و به این مطلب رسیدم، خوش حال بشم که به بعضی تصمیم هام عمل یا عذاب وجدان بگیرم از این که باز هم تصمیم گرفتم و عملی ش ن ، بلکه انگیزه بشه عملی کنم این تصمیم ها رو. پوف. چه قدر طولانی شد. بگذریم! ادامه مطلب



منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/06/16/پایان-نامه




عنوان ندارم

درخواست حذف اطلاعات

یه بار یکی می گفت آدم به شرطی به یه چیزی می رسه که بعد از رسیدن به اون چیز حس خاصی توش ایجاد نشه.

هر چه قدر به این جمله فکر می کنم چیزای بیشتری ازش کشف می کنم. :)) خیلی عمیق ه :-"




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/05/26/عنوان-ندارم




مرده بودم، زنده شدم!!

درخواست حذف اطلاعات

apt-cacher-ng ما رو نجات داد... درود خداوند بر او باد.

تا چند روز دیگه طرز ست عاپ ش رو ترجمه می کنم این جا می ذارم.




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/05/28/مرده-بودم،-زنده-شدم




نقطه

درخواست حذف اطلاعات

حیف است طایری چون تو در خاک دان غم.




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/05/23/نقطه




پاء

درخواست حذف اطلاعات

تصویر من رو نشون می ده.

زوم اوت... زوم اوت... زوم اوت... کلّی زوم اوت...

حالا تصویر یه عالم ستاره رو نشون می ده.

من و همه ی دنیام و دغدغه هام... کوچیک تر از یه نقطه...

(ما و همه ی دنیامون و دغدغه هامون... کوچیک تر از یه نقطه...)

زوم این... زوم این... زوم این... کلّی زوم این...

تصویر دوباره من رو نشون می ده.

{پتو را روی سرش می کشد و می خوابد.}




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/05/19/پاء




خوب شد

درخواست حذف اطلاعات

مثل قهوه ست؛

تلخه ولی دوست داشتنیه.

همایون شجریان - خوب شد




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/05/19/خوب-شد




آب ک

درخواست حذف اطلاعات

اسم یه ه ست که آفت کشاورزی محسوب می شه. ریشه ی اسمش طبق چیزی که توی ویکی پدیا گفته، از این جا می آد:

«آب ک با دالان هایی که در زمین های شخم خورده، نرم و به خصوص شالیزارها حفر می کند، موجب سوراخ مرز کرت ها و فرار آب از کرت ها می شود و به همین دلیل این آفت را آب ک نامیده اند.»

صرفن از اسمش خوشم می اومد، گفتم برم ببینم چیه و بیام این جا پست بذارم. :دی




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/05/13/آب-دزدک




چالش های راه رفتن :|

درخواست حذف اطلاعات

از بچّگی موقع راه رفتن یه قانونای عجیبی برای خودم می ذاشتم.

اوّلیش این بود که پام رو روی خط بین موزاییک ها نباید بذارم. یعنی پام باید فقط روی یه موزاییک قرار می گرفت. :-"

بعدش این اومد که پام رو روی دو تا موزاییک متوالی نذارم. یعنی فاصله ی قدم هام حداقل یه موزاییک باشه :-" حالا این وسط اگر دو تا موزاییک بین قدم هام فاصله می افتاد خیییلی ذوق می :))

چند سال بعد اندازه ی کف پام بزرگ شد. هی پام می رفت رو خط های محیط موزاییک ها و به شدّت اذیّت می شدم. تصمیم گرفتم بگم هر بار که پام رفت روی خط محیط موزاییکا، یکی از جونام کم می شه. عوضش وقتی یه قدم درست برمی دارم که یه موزاییک بینش فاصله است، یه جون بهم اضافه می شه. وقتی هم دو تا موزاییک فاصله باشه دو تا جون می گیرم. اگر هیچ موزاییکی فاصله نبود(قدمام روی دو تا موزاییک متوالی قرار می گرفت) نیم جون بهم اضافه می شد.

دیگه موقع قدم زدن خیلی خوش حال بودم چون از بچّگی تا اون موقع که قانونامو به روزرسانی ، یه عالم جون جمع کرده بودم :))

بعد همین جوری رفت جلو و رفت جلو. الآن قانونام این جوری شده که همه ش یه سری خط پیدا می کنم توی پیاده رو(مثلن درهای خونه ها، یا ضلع باغچه ها) بعد پامو روی عمود منصّف این خط ها نباید بذارم.

یا مثلن از دو سر این خطه، دو تا خط می کشم که با خود خطه زاویه ی ۳۰ درجه داشته باشن. تو محل تقاطعشون یه خط به خط اوّلیه عمود می کنم(که بازم می شه عمود منصّفش) و روی این ۳ تا خط جدید هم نباید پامو بذارم :))

روی امتداد خود خط هایی که پیدا هم نباید پامو بذارم. :-؟

یکی دیگه ش هم این طوری بود که یه سری زاویه پیدا می (مثلن زاویه ی قائم گوشه ی باغچه ها) و پامو روی امتداد اضلاع اون زاویه و نیم سازش نباید می ذاشتم.

ولی این قانون جدیدا هی دارن منو می بازونن :-" حس می کنم اون ایده ی جون داشتن و اینا رو ناخودآگاه تا چند وقت دیگه وارد این قضیه می کنم و دوباره ناراحتیای ناشی از باختن مداومم تموم می شه :))

ولی یه اتّفاق عجیبی هم افتاد. تلاش قانونامو نقض کنم یه بار. یعنی قدمامو یه جوری تنظیم کنم که پام دقیقن روی اون خط های فرضی قرار بگیره. در کمال تعجّب خیلی سخت بود و تعداد نقض قانونام از ح ی که تلاش می قانونامو نقض نکنم بیشتر بود. :| :))

بعد خب بیاید رک باشیم. الآن پستم به پایان رسید. قرار نبود نتیجه ی خاصی بگیریم ازش. :-" وقتتون به خیر :دی




منبع : http://magaroo.blog.ir/1397/05/14/چالش-های-راه-رفتن