بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

روز نو شتـــــــــــــــ

آخرین پست های وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ به صورت خودکار از بلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



1773 : یکشنبه...

درخواست حذف اطلاعات

+ خیر اعلی و مطلق طبایع بشری عبارت است از طلب حقیقت یعنی عشق به آن؛ درک حقیقت یعنی ستایش آن ، ایمان به حقیقت یعنی لذت بردن از آن. ...


هنوز تو بالکنما. خوبه مامانم به خل بازیای ما عادت داره. به هر حال من خوبه طبقه چهارمیم معلوم نی اگه طبقه اول بودیم چجوری بساطمو پهن می فرش مینداختم پارچه میذاشتم تو دهن کوچه :/ الانم اگه پارچه انداختم رو سنگا به خاطر همسایه روبرویی خیلی کنجکاومون :/ و خب البته ادم کلا راحت ترم هست اینجوری. نمیدونم امشب میرسم فرانسیس بیکن رو تموم کنم یا نه ولی حالا حالاها نشستم. کاش زمستون به این زودیا نیاد یعنی هوا اونجوریم سرد نشه. من دارم کیف میکنم.

اینم یهع یادگاری کنج دنج جدید:


از امروزم راضیم فردا باید صبح زود بیدار بشم.


منظره آسمون قشنگه ها می ارزه ادم اینجا بشینه

اگه خونمون از این قدیمی دلبرا بودا طبقه اولشو دوست داشتم جلوش حیاط میبود چقدر خوب بود حیف :(





منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1773/1773-یکشنبه




1774 : غریبه

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم حدودای هشت هشتو نیم بود بیدار شدم. به خودم گفتم بلند شو که کلی کار داری اولش حسش نبود موهامو شونه صبحونه خوردم و بلند شدم و خوشحال که امروز زودتر تونستم از خواب بیدار بشم. چند وقت بود موهامو حال نداشتم شونه کنما! یعنی همینجوری میبستمش امروز دیدم چقدر سر ادم سبک میشه :دی دلم میخواد موهامو کوتاه کنم ولی دلم نمیاد. اصلا نمیتونم خودمو با موهای کوتاه تجسم کنم. ا ین بار فکر کنم ۱۰-۱۲ ساله بودم که موهامو کوتاه کوتاه که خب الان هیچ شباهتی با اون دختر لاغر استخونی ندارم. تو ع ا هم نمیشه ظاهرتو بشناسی. اون روز داشتم به این فکر می بقیه منو از بیرون چجوری میبینن وقتی ع سلفی میگیرم همیشه این فکر میاد تو مخم که این یه غریبه است. من این شکلی یعنی؟ بعد به این نتیجه میرسم چون نمیدونم چجوری به نظر میرسم بهتره اصلا بیرون نرم دیده نشم :/ که احمقانه است. یادمه بیتا یه دفعه ازم ع گرفته بود من خودمو نشناختم. وای باورت میشه من خودمو نشناختم میگفتم این کیه. اونم مونده بود چطپر خودمو نمیشناسم :/ به نظرت من تو این قضیه واقعا خود درگیری ندارم؟؟؟ خیلی حس عجیبی بود یو میدیدم به عنوان غریبه دوست دارم دوباره تجربه کنم. همیشه ادم خودشو به چشم اشنا میبینه این دوتا خیلی فرق داره. بگذریم نمیدونم چی شد اینو گفتم یهو یادم اومد. فرانسیس بیکن هم فصلش تموم شد. فیلسوف بعدیا سپینوزاست. که هیچی نمیدونم ازش. این اولین کت که بطور کلی منو با ادمای توی فلسفه اشنا میکنه. اون ج هم باید کاملش کنم باید سخت کار کنم امروز کلی کار دارم ب علاوه بر زبان رسیدم یه عکاس ببینمو بخونم از نگاهی به ع ها چند صفحه از کلمات عکاسی قبل خواب میخونم دیگه همین.


پ ن : آسمون اینجا خیلی دلبره من از صبح تو بالکنم با لباس زیاد الان هوا گرم تر شده. مها هم نیست و تنهام. دارم خو میگیرم به این وضعیت.


پ ن ۲ : قبل اسپینوزا احتمالا چند تا نامه های ونگوگ رو بخونم.


پ ن ۳ : یادم نمیاد خیلی درگیر این موضوع که خوشگلم یا زشتم هیچوقت مثل یسری از همسن و سالام بوده باشم. هرچند همیشه به این فکر که از بیرون یعنی چجوری به نظر میرسم چه شکلیم. آینه هیچوقت راضیم نمیکنه واسه همین زیاد بهش نگاه نمیکنم.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1774/1774-غریبه




1767 : بعد از مدت ها

درخواست حذف اطلاعات

الان تو متروام دارم بر میگردم. باورم نمیشه اینقدر زود کارم تموم شد. البته صبحم زود بیدار شدم رفتم زود زدم بیرون. با این حال به محض این که رسیدم رفتم تو. حالم بهتره اینو م فهمید. خوندن کتاب اثر خودشو داشت بیکار بودن واقعا حالمو بد میکنه. حس بیهودگی بی وجودی میکنم وقتی هیچکاری نمیکنم. برای دیدن نمایشگاه امروز کلی ذوق دارم. این که بعد مدتها میتونم کارای عکاسایی رو ببینم هم دوره ی خودم. و از شاگردای . خلاصه درسته سفر کنسل شد اما چیزای دیگه هست هنوز باعث دلخوشیم بشه. و جدا از اون قراره یه دوست قدیمی هم ببینم. ساجده. خب مدتی بود که با هم ارتباطی نداشتیم و تا ساجده پیام زد و قرار شد همو ببینیم که نمایشگاه هم بهانه ی خوبی بود. امیدوارم باهم به اختلاف نظر نخوریم دوباره. خلاصه این که کلی ذوق دارم.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1767/1767-بعد-از-مدت-ها




1768 : بعد از مدت ها

درخواست حذف اطلاعات

من اومدم. خیلی خوب بود. واقعا دلم تنگ شده بود برای ساجده. جدی میگم. ادم نمیدونه یه وقتا بعضی رابطه ها چجوری اب میشه امیدوارم دیگه هیچوقت به اختلاف نخوریم. رفتیم گالری بعد از کریمخان تا تئاتر شهرو پیاده برگشتیم یه چیزی خوردیم و حرف زدیم. در مورد گالری هم ع ا به خصوص مژگان راسخی نژاد خیلی خوب بود من از ایده اش واقعا خوشم اومد و چیدمانش خیلی بقیه هم بد نبودن اما این واقعا به چشمم اومد به نظرم قوی بود.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1768/1768-بعد-از-مدت-ها




1769 : هنوزم امید... چه سرخوشانه

درخواست حذف اطلاعات

میدونی داشتم فکر می من کجای کارم. به این فکر یه عمر راه د پیش دارم تا کاری کنم. این همه بلند پروازی دارم تهش هیچی. دستم که خالی فقط کار میکنم بی این که ی ببینه توی عکاسی. همه چیو صفرو صد میخوام. نمیخوام متوسط باشم. میدونم قطعا این یه ایراده ولی چیکار کنم دوست ندارم هرچند همیشه یه ذره ناقص میمونه تهش اما من خودم به اندازه کافی ناقص نیستم؟ که حالا ع امم باشه؟ چه خوش خیالم. نمیدونم چرا از این دنیای تماشا دهنه و تماشا کننده میترسم. حتی تو تصوراتمم نمیاد که ع امو نشون بدم:/ چرا؟ اعصابم از دست خودم خورد میشه اما واقعا دلم میخواد فقط نه اینجوری. چجوریشو نمیدونم ولی اخه الان انگار ته تهش رزومه میشه. فقط یه عده خاص میان میبینن میرن و فراموش میکنن. نه؟ چرا اینقدر بدبینم؟ ا شم یا میگن خوب بود یا میگن بد بود یا یسری تشویق میکنن یا یسری ردمیکنن. احساس میکنم تا ابد اینجا گیر افتادم. چقدر راه درازه. یعنی تهش چی میشه؟ من بمیرم عمرم عکاسیم همه چیزایی که دوست دارم به کجاها رسیدن؟ ی چمیدونه. این همه مشکلات جای خالی چجوری باید حل بشه؟ من فقط تنها چیزی که دارم یه هدف که این هدف اصلی چند شاخه میشه برای رسیدن بهش باید خیلی راه برم خیلی. خیلی تلاش میخواد. منم انگار پام ش ته. تصور کنین چجوری راه میرم. یعنی میرسم؟ نه که مقصد مهم باشه من دلبسته ام به مسیر خی راحت . فقط پام گاهی درد میگیره. وقتی خودمو مقایسه میکنم میبینم هیچی نیستم. هیچی. انگار این همه مسیری که طی تهش محو میشه. دلم میخواد کلی گریه کنم که پام ش ته است مسیرم پر دست اندازو سرعت گیرو سنگ هست. راهم صاف نیست. وسیله ی زیادیم ندارم. اما چیکار میشه کرد. باید حرکت کرد. به قول ونگوگ یه ع میذارم حوصله تایپ ندارم. امیدوارم آ خط از مسیر راضی باشم.و خب امیدوارمتلاشم نتیجه بده.






منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1769/1769-هنوزم-امید-چه-سرخوشانه




1770 : جبران

درخواست حذف اطلاعات

تقریبا یک هفته وقت دارم تا قبل از مسافرت بتر م یعنی یجورایی کم کاری این چند وقتمو جبران کنم. مثلا قرار بود صبح زود بیدار شم که امروز نشد. با این حال به خودم گفتم مائده نباید چون دیر بیدار شدی بقیه زمانم از دست بدیو این برات بهونه بشه تا شز وقت دارم. فردا دوباره تلاش میکنم. امروز دیگه قطعا نامه های ونگوگ تموم میشه و میرم سراغ تاریخ فلسفه. زبانو بقیه چیزام سرجای خود. همین فی ندارم فقط میدونم باید سخت کار کنم. اومدم تو بالکن اینجا میتونم کار کنم. مثل کتابخونه فقط تنهام.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1770/1770-جبران




1771 : اتمام کتاب : نامه های ونگوگ جلد اول

درخواست حذف اطلاعات

خب اینا خیلی کم پاراگرافایی بود که دوست داشتم اما ننوشتمشون. با این حال این کتاب تموم شد. بریم دنبال تاریخ فلسفه با زبانو باقی چیزها. هوام واقعا سرده ها تو بالکن یخ نزنم خیلی هرچند اثهنوز مونده به اون درجه برسه. من هوای سردو دوست دارم.


کتاب نامه های ونگوگ ـجلد اول ـ ، ترجمهٔ رضا فروزی


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم، گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتوان پیش بینی کرد ولی من هرگونه سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد.


+ شخص هرچه بیشتر مطالعه و تحقیق کند بهتر است ، که در برابر مردم تظاهر و چاپلوسی نماید. گاهی اتفاق می افتاد که من هم از روس ناچاری دست به تظاهر بزنم ، اما پس از اندکی تفکر به خود گفتم بهتر است تنها و در عالم خود باشم . گرچه کارهایم هنوز نارس است، ولی باید صریح و رک و راست باشم.


+ هنرمند ی را مینامند که پیوسته در جستجوی دانش و بینش و فکرو تکامل بیشتری باشد.


+ ماهیگیران از طوفان و خطر دریا آگاهندو باز هم دل به دریا میزنندطوفان نزدیک میشود شب فرا میرسد از چه رو در شه ی خطر باشم و از آن بهراسم.


+ هر کجا اراده ای باشد راه پیشرفت هم هست.


+ کار بهتر از بیکاری است، کار شخص را نابود نمیکندو پست و حقیر نمیدارد بلکه درستثهای بیشتری می آموزد.


+ چه در مسائل هنری و چه در سایر موارد زندگی ، اگر شخص مطالعه ی قبلی نداشته و زندگی خویش را بر اساس صحیحی قرار ندهد ، ممکن نیست بتواند بکار مداوم بپردازد. بزرگی بر حسب اتفاق بدست نمی آید بلکه شخص باید آن را بخواهد.


+ اگرچه زندگی را با تنهایی در سکوت میگذرانمولی اثرم ممکن است با بععضیی از دوستانم صحبت کند و مرا آدم بی ذوق و بی روح نخوانند.


+ احساسش به اندازه ای دقیق است که نوع فکر دیگران را درباره ی خود می فهمد.


+ هرچه بیشتر در اثار ان نامدار دقیق می شوم به این نکته بیشتر پی میبرم که آنان هنر را به خاطر هنر ، کار را به خاطر کار و انرژی را تنها به خاطر انرژی میخواستند.






منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1771/1771-اتمام-کتاب-نامه-های-ونگوگ-جلد-اول




1772 : ادامهٔ کتاب تاریخ فلسفه

درخواست حذف اطلاعات


هیچ مثل او صریح و وزین و موجز نطق نمیکرد. در بیانات او سخنان پوچ و بی معنی کمتر یافت میشد ، هر قسمتی از سخنان او لطف خاصی داشت. اگر مستمع ای در اثنای سخن او سرفه میکرد یا رو به طرف دیگر بر میگرداند، از نکته ای و فایده ای محروم میماند. با هرکه سخن میگفت بر او مسلط بود. ... هیچ مثل او احساسات شنوندگان را تحریک نمیکرد. هرکه به سخن او گوش فرا می داشتفقط یک ترس داشت و آن اینکه مبادا سخن او به پایان برسد.


خب این قسمتی از فصلی هست راجع به فرانسیس بیکن که چه میکنه این بشر. کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ، نشر علمی فرهنگی ترجمهٔ عباس زریاب خوئی


خوبی ماجرا اینه مه میفهمم حالا. چقدر احساس خوشبختی میکنم به خاطر این موضوع باورت نمیشه.


یه جن هست امشب میخوام بکشمش برای خودم از قبل از سقراط تا راسل برگسون که نمیشناسمشو و اینا بزنم بغل تختم شبا تا خوبم ببره بخونمش. باحاله این همه آدم ما که فعلا بیرون ج سیر میکنیم !




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1772/1772-ادامه-کتاب-تاریخ-فلسفه




1764 : بخش هایی از کتاب :

درخواست حذف اطلاعات


نامه های ونگوگ ، رضا فروزی


+ من آدمی تند خو و آتشی هستم ، از این جهت گاهی کارهایی میکنم که بعدا از کرده ام پشیمان میگردم . گاهی با تندی حرف میزنم ، و یا کاری را بعجله و شتاب انجام میدهم ، گمان میکنم برای دیگران نیز اغلب اینطور پیش بیاید. خب چه میتوان کرد ... ایا در این مورد باید خود را شخص زیان بخش و وازده ای بدانم؟ البته نه


+ من به خواندن کتاب ، عشق و علاقه ی بسیار دارم و کتاب را مانند نان از لوازم ضروری زندگی میدانم، آن زمان که در محیط دیگر یعنی محیط تابلوهای نقاشی و آثار هنری بودم، چنان شوق و ذوقی داشتم که از خود بی خود میشدم. اکنون اثهم که خارج از این محیط زندگی میکنم از شور و عشقم ذره ای کاسته نشده و برای جهان هنر دلتنگی میکنم.


+ اکنون به جای این که از دوری زادگاهم بنالم و تسلیم یاس و ناامیدی شوم تصمیم گرفتم تا آنجا که توانایی دارم به فعالیت بپردازم و دیوانه وار کار کنم. و کارهای پر سر وصدا را که با امید و کاوش و پیشرفت قرین باشد بر ناامیدی و خاموشی ترجیح میدهم.


+ تنهایی و تهی دستی نیز عالمی دارد . همین دنیای غم و تنهایی است که شخص را در اعماق شه و دانش غرق میکند و انگیزه ی افکار و احساسات میگردد.


+ راهی را که اکنون در آن قدم گذاشته ام باید همینگونه ادامه دهم وگرنه امکان تحصیل و مطالعه و جستجو برایم وجود نخواهد داشت و یقین است که نابود خواهم شد.


+ اتفاقا در خلال این فقر و بدبختی شدید احساس می که نیروی از دست رفته ام را دوباره باز میابم . به خود میگفتم : به هر طریقی شده دوباره اوج میگیرم و مداد را که در اثر یاس و ناامیدی زمین گذاشتم بدست گرفته و به طراحی مشغول می شوم.


+ اما در قلب فضائی باقی میماند که با هیچ چیز پر نمیشود.


+ ما باید با از خودگذشتگی و جانکاهی کار کنیم.


+ میل دارم بتدریج استعدادی پیدا کنم که بتوانم به آسانی با صرف وقت کمتر کتاب بیشتری بخوانم و از خواندن کتاب تصور و احساس قوی بگیرم. خواندن کتاب نیز درست مانند نگاه به تابلوهای نقاشی است: شخص باید طوری وارد باشد که بدون تردید و انحراف و با اطمینان خاطر آنچه را که حقیقت عالی و زیبا است دریابد.


+ من نباید جوانی و نیروی خود را فدای هوس پیران و عقاید باطل و کهنه ی آنان کنم.


+ من کتاب را برای ب معلومات و رشد فکری خود میخوانم و به تمام سر و صدا و جار و جنجال مربوط بع خیر و شر و ادب و بی ادبی اساسا وقعی نمیگذارم زیرا قادر نیستم معنی این کلمات را بفهمم.


+ وقتی با پدرم درباره ی موضوعی بحث میکنم، سخنانم برایش مفهومی ندارد ، بیانات او هم درباره ی آفرینش و اجتماع و اخلاق و نیکوکاری در نظرم بی منطق مینماید. من هم کتاب مقدس را مانند کتابهای میشله ، با اک و الیوت میخوانم ولی از کتاب مقدس چیزهایی غیر از آنچه پدرم میفهمد درک میکنم. من نمیتوانم نتیجه ای را که آنان طبق دستور اکادمی از کتاب مقدس میگیرند بدست آورم.


+ نباید پیرو احساسات قضا و قدر باشم و زندگی را بدون یار و همدم و همراز بگذرانم زندگی در تنهایی زندگی بی روحی است که کمترین ارزشی ندارد. ( با این حرفش زیاد موافق نیستم اما بعضی وقتا عجیب احساس تنهایی میکنم حتی اگه ادمهایی باشن. ادم دوست داره ی درکش کنه باهاش حرف بزنه و یه رابطه دو طرفه باشه ی مثل خودت با دغدغه های مشترک... نه که هیچوقت نباشه ولی فقط بعضی وقتا)


+ من خود را قربانی نمیکنم. راست است که دوستش دارم اما در مقابل بی وفایی و جفایش جسم و جان را از دست نمیدهم. من آتش عشق را به جان می م ولی هیچگاه پایبند عشق صوفیانه نمیشوم. این است آنچه که میتوانم راجع به گذشته بگویم.





منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1764/1764-بخش-هایی-از-کتاب




1765 : زبان

درخواست حذف اطلاعات

امروز دوباره سر وقت زبان رفتم. نمیدونی چقدر خوشحالم که یادم نرفته دیروز به مامان گفتم میخوام یه بسته خودآموز مبتدی فرانسه با یه بسته دیگه که یه چیز دیگه است مال فرانسه و انگلیسی رو ب م. اینارو یکی از ای فرانسه بهم معرفی کرد یعنی خودم ازش پرسیدم اونم گفت باید هدفمند پیش بری اگه خودت داری یاد میگیری. حالا که لپ تاپ درست شده هرچندکه دوباره بردیمش بیژورو پیش اون اقا که درستش کنه چون سه ساعت طول میکشید بالا بیاد میتونم این بسته هارو ب م. بعد مامان گفت برو کلاس اگه واقعا فکر میکنی استعدادشو داری مها فکر کنم گفت اره اینو برو انگلیسی رو خودت یاد بگیر مامان گفت یعنی الان داری دوتا زبان یادمیگیری؟ من اره مگه چیه :/ خب شاید حق داشت تعجب کنه احساس براشون مس ه اومد چون سربسرم گذاشتن بعدش ولی خب چرا فکر میکنن نمیشه یا نمیتونم. من مطمئنم از پسش بر میام میدونم طول میکشه ها ولی ولی زبان تداوم میخواد اگه ی واقعا عمل کنه بهش نتیجه میگیره. من سه تار مهارو دیدم که زبانو خودش یاد گرفته بود اون تازه سازهارم خودش یادگرفته بود تازه خود مم بود. چرا من نتونم. سعی میکنم از این که سر بسرم گذاشتن ناراحت نشم و حقو بهشون بدم که فکر کنن ی که تا حالا نتونسته لابد نمیتونه بدون کلاس. اما نه که دوست نداشته باشم برم کلاسا ولی وارد شدن به یه جمع استرس حضورش اعصابمو به هم میریزه. پس تلاشم اینه از زیرش در برم هرچند فکر میکنم بالا ه مجبور میشم کلاسو برم. اینجوری یادگرفتنم سختیای خودشو داره حس . بگذریم. دیروزم زبان کار چند تا جمله از واکر اونز رو برای خودم ترجمه امروزم انجامش میدم. دلم میخواد هوا دیر تر تاریک بشه تصمیمم اینه بعد سفر صبحا ززودتر بیدار بشم و از صبح زود کار کنم.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1765/1765-زبان




1766 : مسافرت کنسل شد :/

درخواست حذف اطلاعات

یه چیزی میخوام بگم که مطمئن شین که من چقدر خوش شانسو خوشبختم. اصلا باورتون نمیشه :/

مسافرت کنسل شد چون مامانم مرد :/ باورتون میشه؟ خدا بیامرزشا من که خصومتی ندارم باهاش ولی اخه الان؟ نمیشد یه وقت دیگه؟ هیچی دیگه این قضیه منتفی شد تا کیشو نمیدونم:( کلی ذوق داشتم. خورد تو حالم :( حالا یه عالمه دیگه باید منتظر شم. البته فکر نکنین خوش شانس نیستما باز خوبه وسطش اون ادم فوت نکرد وگرنه نصفه ولش میکرن برگردیم. خیلی حس مز فی دارم. کلی خوشحال بود وسایلمو جمع کرده بودم :(

حالا هی بگین چرا اینقدر احساس خوشبختی میکنم. پایان نامم که یادتونه ی بیچارم مرد. حتی عذاب وجدان میگیرم تاریخشو یاداوری کنم.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1766/1766-مسافرت-کنسل-شد




1753 : کتاب

درخواست حذف اطلاعات

خواسنم رمان بخونم گوشه تختم بخوابم تو تاریکیو با نور کم یه داستانو شروع کنم. بعد نهار خوردم و دیدم چقدر دلم میخواد اسمونو ببینم. بعد دیدم نه در یک زمان فقط یک کتاب و تنها راهش اینه تاریخ فلسفه تموم شه پس اومدم تو بالکن و امیدوارم بتونم خوب بخونم و زودتر تمومش کنم. کتابخونه نرفتم و مها قهر کرده مثلا باهام. باید خودش بتونه بره خیلی مس ه است من نرم اونم نره نه؟ به هر حال کاش شب که میشه بگم اخیش یه روزه دیگه هم خوب تموم شد. و تموم شد.


جایزه میخوام به خودم بدم. دیدن یک عدد . شایدم دوتا




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1753/1753-کتاب




1754 : مقاله ، عکاسی

درخواست حذف اطلاعات

فصل دوم کتابم تموم شد. و یه نفس عمیق برای مغزی که نمیکشه :دی. نه که خیلی سخت باشه اما یعنی الان حالم خوش نیست. حالا که این فصل تموم شد جایزه یه مقاله که قبلا از عکاسی خوندمو دوباره میخونم یا سکوت دیدن یا سیاست فضای طبیعی شایدم جفتش. باید دووم بیارم. ادم همیشه پایه ریزی مهم تر از ظاهر یه چیزه به نظرم یه ساختمون اگه پایه هاش سست باشن زود فرو میریزن دارم سعی میکنم پایه های خودی که داره ساخته میشه رو محکم بسازم و خب این باعث میشه ساختمون کند تر تکمیل بشه. اما بالا ه میشه ولی دیرتر و صبر بیشتری میخواد. نمیدونم چرا اینو گفتم شاید چون فکر میکنم هیچکاری برای عکاسی ن برای چیزی که دوست دارم. امیدوارم یه روزی بالا ه وقتش برسه.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1754/1754-مقاله-،-عکاسی




1755 : آرزوی خاک شده

درخواست حذف اطلاعات

مقالهٔ سیاست فضای طبیعی رو خوندم چقدر دوسش دارم چقدر دلم میخواست میدیدمش. فکر کنم آرزوی لابراتوار شخصی داشتنو به گور ببرم :/ اینقدر امیدوارم به زندگیم! هوف. اما اینا حاضیه است شاید برای دلخوشی میگم اصل قضیه چیز دیگه ای. با همین چیزایی که دارم باید بسازم و سعی کنمو جا نزنم. وامیدوار باشم که میتونم از پسش بربیام لذت ببرم از کاری که میکنم. خلاصه که همین. خوشحالم مقاله رو خوندم یه چیزایی یاداوری شد. یه پیاده روی حس م رفتم. دلم میخواد ع امو ببینم شاید یه ببینم و بعدشم خواب.تا فردابهتر از امروز کار کنم.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1755/1755-آرزوی-خاک-شده




1756 : اتاق

درخواست حذف اطلاعات

مها رفت کتابخونه. خوبه بدون من حالش بهتر احتمالا باشه و من موندم کنج تخت و نمیتونم دیگه خودمو تحمل کنم. نمیدونم چه مرگمه یه بغض توی گلوم گیر کرده. حتی نمیتونم ارزوی مرگ کنم. خب پیشنهادت چیه همینجوری لَخت بیفتمو هر یه ربع یه بار یه صفحه بخونم؟ میدونی چه عذ و دارم تحمل میکنم؟ احساس میکنم از همه متنفرم. احساس میکنم همه مثل همن. حتی از خودمم متنفرم حتی از تو. دارم دیوونه میشم احساس میکنم این بار از پسش بر نمیام. احساس میکنم نمیدونم باید چجوری دیگه درستش کنم. احساس میکنم خسته شدم از دویدنو دویدنو دویدن. انگار مدتهاست هیچ اتفاق خوبی برام نمیفته. الان که دارم مینویسم نفسم از گریه بند اومده و درد تو همه جونم میپیچه. باورت میشه؟ فکر نمیکنم. یعنی ی دیگه هم این تجربه هارو داشته؟ وضعیت مز فی. باید چیکار کنم؟ هر روز صبح از خواب بیدار میشم به امید این که هی امروز دیگه همه چی خوب پیش میره میتونی همه چیو درست کنی و دوباره شب میشه و خوشحال از این که فقط تونستم دووم بیارم. فقط دلم میخواد درست شه. نمیتونم این خود لعنتیو تحمل کنم. امروز یه کاری میکنم که مدتها قبل می برای نظم گرفتن ذهنم. میفتم به جون اتاق. همه لباسام پخش مها حق داره لطف بزرگی کرد تنهام گذاشت امروز پس خوشحال باید باشم بعدش نمیدونم چی بشه. یعنی خوب میشم؟



+ نمیگم صد در صد جواب داد اما بی تاثیرم نبود. اما هنوز خوب نشدم. و هیچ ایده ی دیگه ای ندارم. از این زندگی متنفرم ولی نمیتونم ازش دست بکشم پس راه حل چیه. چرا هیچ اتفاق خوبی نمیفته؟فقط گریه فقط گریه چرا داروها جواب نمیدن پس؟ حتی ی نمیتونه به دادم برسه هیچ کاری از دست ی بر نمیاد. خودمم فقط سعی میکنم و میگم باید درستش کنی اما تهش هیچی من یه بی عرضه ی احمقم که تو یه وضعیت مز ف گیر .




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1756/1756-اتاق




1757 : کتاب جدید : نامه های ونگوگ

درخواست حذف اطلاعات

خب دیگه بسه غرغر. باید سعیمو کنم امروزو خوب پیش ببرم و فکر کنم توی امروز گیر افتادمو تا کار نکنم تموم نمیشه. پس تصمیم گرفتم به ازای هر فصل از تاریخ فلسفه یه رمان بخونم! فکر کنم ایده ی خوبی باشه. این جایزمه. از اونجایی که فصلا به هم ربطی نداره و هر فصل متعلق به یه فیلسوف فکر نکنم اشکالی داشته باشه. حالا که دیروز ارسطو تموم شد نوبت رمان خوندن اما چه رمانی؟ شبهای روشنو دارم بانوی میزبان از داستایوفسکی. نامه های ونگوگ به سوی فانوس دریایی وولف رو هم البته بازم هست اما فکر میکنم فعلا رو همینا فکر کنم. دلم میخواد نامه های ونگوگ رو بخونم. ترجمهٔ رضا فروزی دو جلد هم هست کتابشم پیدا نمیشه هرچی گشتم نبود من کپیشو دارم که میتونین از این دستفروشای کتاب کنار انقلاب ب ین خیلی کیفیت نداره اما وقتی پیدا نمیشه باید چیکار کرد؟ نمیدونم چرا کتابای خوبو تجدید چاپ نمیکنن در عوض اونایی که فقط فروش دارن و خیلیم خوب نیستنو هی چاپ میکنن :/. بگذریم. دلم میخواد ونگوگ رو بخونم ببینم اون چیکار میکرده.

عصریم میرم عکاسی.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1757/1757-کتاب-جدید-نامه-های-ونگوگ




1758 : ورق برگشت

درخواست حذف اطلاعات

دیگه احساس تنفر نمیکنم. نه از خودم نه از تو نه از هیچ . به نظرم اتفاقا هیچ شبیه دیگری نیست حتی اگه وجه اشتراک توی ادمها زیاد باشه. دقیقا به خاطر همینه همیشه توی رابطه ها سو رایز میشیم. همیشه توقع یه رفتارو داریم و هر دفعه میبینیم اونجوری که فکر میکنیم نبود. نمیدونم چه ربطی داره هرکی ندونه فکر میکنه صبح تا شب با آدما سرو کله میزنم که خب اشتباست مسلما. دلم نمیخواد مثل این ادمای افسرده باشم. واقعا نمیخوام. میخوام کار کنم. الان که یه کتاب شروع حس بهتری دارم به نظرم این بهترین کاره یکی در میون خوندن. ادم همیشه باید دنبال راه حل باشه. جای مها خالیه کاش زودتر بیاد. مطمئنم ببینه اتاق جمع شده خوشش میاد. شاید از فردا برم کتابخونه شایدم نه نمیدونم.


م یه اشتباهی کرده سدیم والپروات هم ایرانیشو داده هم خارجیشو. هب پیش میاد دیگه. کلا ایرانیه رو میخوردم حالم بد میشد دیروزم حواسم نبود جفتشو خوردم :/ شاید واسه همین قاطیم نه؟




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1758/1758-ورق-برگشت




1759 : عکاسی

درخواست حذف اطلاعات

رفتم عکاسی. رمم پر شد وسطش چه ضد حالی البته بعد یک سال اگه پر نمیشد جای تعجب داشت . حالا خوبه لپ تاپم قراره درست بشه وگرنه چه می . باید پولامو جمع کنم یه هاردم ب م. اگه بازم اب شد بیچاره نشم.


اومدم خونه که کتابمو بخونم تو بالکنم یه ماشین گیرش همینجوری دارهمیزنه واقعا عصبیم کرده.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1759/1759-عکاسی




1760 : یوهوووووو

درخواست حذف اطلاعات

اگه فکر کردی امروزم بد میگذرونم سخت در اشتباهی:) نمیگم ساعت شیش پاشدم نه ساعت ده بود اما کتابو دست گرفتم و حالا رسیدم به نامه هاش. احتمالا حدس بزنی که چقدر به این بشر علاقه مند شدم. اگه مال زمان حالا بود حتما بهش ابراز علاقه می :دی یعنی در این حد. چرا باید ادمای خفن اینقدر سختیاشون دو چندان باشه؟ هیچ جو نیست شایدم باشه نمیدونم. میخوام انیمیشن وینست دوست داشتنی رو هم بیینم. تعریفشو خیلی شنیدم و براش کنجکاوم. دلم میخواد چند تا متنم از واکر اونز بخونم خب درسته تحت تاثیر ونگوگم شاید دقیقا به این دلیل موتورم دوباره داره روشن میشه. دلم میخواد زبانم خوب باشه کاش این یکیو به گور نبرم :/ مها امروزم رفت کتابخونه خب اون اونجا راحت من اینجا وقتی تنهام. اینم یجورش هست. زندگی برای ادم صبر نمیکنه دارم سعی میکنم کار کنم و زمانو از دست ندم از نظرفنی میگن ۲۴-۲۵ سال بهترین سالهای زندگی هر ادم باید باشه البته من قبول ندارم و نمیدونم دقیقا کی بود این حرفو میزد چون از نظر عقلی برای من یکی بدترین اما احتمالا اگه بخوایم اینجوری نگاه کنیم هیچ سالی تو عمر من خیلی شیرین نگذشته. وای چقدر حرف میزنم. بسه مائده. فقط خواستم بدونی درسته کند پیش میرم و آپولو هوا نمیکنم اما واقعا دارم تلاشمو میکنم.


همین الان بابا رفت لپ تاپمونو بگیره جییییییغ درست شد. هورا خیلی خوشحالم ^____^ :)))))))




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1760/1760-یوهوووووو




1761 : با بیژو

درخواست حذف اطلاعات
به بیژو رسیدم انگار که به معشوق رسیددم. و این اولین پست من و بیژوست بعد از یک سال تقریبا. کند شده تایپم البته اما راه میفتم :)))))))))))))))))) خئا باورم نمیشه چقدر کار داریم ما حالا میتونم راحت ع امو ببینم انتخاب کنم چیزی بخام سرچ کنم درارم. ایین لحظه احساس میکنم خوشبخت ترینم.
فقط مشکلی که وجود داره اینه که باتری لپ تاپو یادم نی کجا گذاشتم.:/ یعنی یادم تما اونجا نیست :( حالا چیکار کنم فقط با برق روشن میمونه :(



منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1761/1761-با-بیژو




1762 : دورنمای آینده ام را روشن میبینم ، و اگر گاهی از فروغش کاسته شود خودم مقصر میباشم...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز انیمیشن وینسنت دوست داشتنی رو با مها دیدیم چقدر خوب بود البته خیلی غم انگیز بود. ولی فکر میکنم این ادم تو این زمان دقیقا اومده به دادم برسه . وقتی من نفس کم اوردم و حالم خوب نیست میخواد منو به خودم بیاره راهو نشونم بده. زمان نیست و من یه عالمه کتاب نخونده دارم. چطور میشه راهت زمانو از دست بدم . نباید اشتباه کنم زمان کمه خیلی کم .



نامه های ونگوگ (جلد اول) ، ترجمهٔ رضا فروزی


+ کتاب و حقایق زندگی و هنر ، در نظرم یکی است . من ی را که از حقایق زندگی به دور است موجود افسرده ای میدانم... اگر هنر را در حقایق زندگی نمیجستم زندگی را بیهوده و بی معنی می پنداشتم .


+ اکنون با تلاش بسیار مشغول کارم ، زیرا برایم مسلم شده که باید معلومات تازه ای فرا گیرم و از دانشمندان مورد علاقه ام پیروی کنم دلم میخواهد آنقدر بخوانم و بدانم تا بتوانم به مفاهیم دانش و همر قدیم و جدید دست یابم.


+ عزیزم آموختن زبان لاتین و یونانی دشوار است. معذالک از این که به کارهای مورد علاقه ام مشغول شدم خود را خوشبخت میدانم. شبها نمیتوانم زیاد بیدار باشم و مطالعه کنم ، زیرا عمویم مرا به کلی منع کرده. اما جمله ای که زیر یکی از گراوور های رامبراند نوشته شده از یاد نمیبرم:« در نیمه های شب روشنایی نیروی شگرفی دارد. » برای آن که شعله ی کوچک چراغ گاز تمام شب روشن باشد ، غالبا دراز میکشم و به آن نگاه میکنم و نقشه ی کارهای روز بعد را میکشم که از چه راهی به شه هایم جان بخشم.


+ وان گوگ آثار هنری گذشتگان و همزمان خود را بهترین وسیله تحقیق و منبع معلومات خویش میدانست.


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم. گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتواندپیش بینی کرد ولی هر نوع سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد.


+ اثر بزرگ بر حسب اتفاق و فقط با یک حرکت ناگهانی دست به وجود نمی آید بلکه مجموع بسیاری کارهای کوچک است که بیک هدف واحد بزرگ منتهی میشود. عظمت هنری نیز مانند سایر موارد و شئون زندگی در اثر کار و زحمت طاقت فرسا بدست می آید.


+ من دارای استقامت ی میباشم ! ( گوستاو دوره)


+ از اشتباهات و کارهای غلط نباید ترسید . بسیاری معتقد اند که برای حفظ محبوبیت بهتر است حتی کار بد هم نسازند. تو خود میدانی این روش صحیح نیست و شخص را مردد و دودل می کند و سبب وقفه کار میگردد.


+ افسرده و تنها در تپه های ریگزار غم انگیز میگشتم

آنجا که دریا با ناله های مداوم خود شکوه میکرد

و آنجا که توده های شن ، اواج پر چین و شکن پهناور دریا را نابود می ساخت

با کوره هاه های باریم و پر پیچ و خم آن...






منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1762/1762-دورنمای-آینده-ام-را-روشن-میبینم-،-و-اگر-گاهی-از-فروغش-کاسته-شود-خودم-مقصر-میباشم




1763 : سفر

درخواست حذف اطلاعات

امروز بزور از خواب بیدار شدم فکر کنم نزدیک ظهر بود اولشم حالم گرفته اما مها به دادم رسیدو گفت خودتو جمع کن پاشو کاراتو کن. دیروز نامه های ونگوگ رو تا صفحه ۲۰۴ خوندم. چقدر این ادم بزرگ بوده چقدر من دوسش دارم خیلی تو یه چیزایی درکش میکنم ادمای اطرافش دنبال علایقش خلاصه که خیلی برام عزیز شده و این کتاب با تمام این که چون کپی سخت خوندنش اما بهم داره حس میچسبه. قرار بود دیروز کتابو تموم کنما ولی نشد یهو شب خوابم گرف با مها داشتیم انیمیشن موآنارو میدیدیم چقدرم خوب بود ولی به ذره مونده بود تموم شه جفتمون رو به غش بودیم بیهوش شیم در نتیجه صبح آ شو دیدیم. راستی پس فردا میریم سفر. بالا ه موعدش رسید. هوراااااا. بعد از مدتها ما هم میریم مسافرت. مردم از تو خونه موندن. تا حالا تو پاییز سفر نرفتم باورت میشه؟؟ ولی خب اونجوریم قرار نی بخورو بخواب باشه. کتاب تاریخ فلسفه رو با خودم میبرم با زبانمو اونجا بخونم نمیشه سفر بری کااب نباشه که. میشه؟. دوتا داروهام امروز تموم میشه فردا دوباره باید برم اونجا بعد از ظهرشم یه نمایشگاه چند تا از بچه های زدن به اسم زمین قرار گذاشتیم بریم ببینیم من فقط امروزو فردارو وقت دارم که امروز چون شروعش شلوغ میمونه فقط فردا که میریم اونجا. دیگه همین هیچ ایده ای ندارم خیلی نمیشناسمشون فقط دورادور. از صبح هنوز شروع ن . امروز باید این کتاب تموم بشه که فردا روز پرکاری. باید لباسامم جمع کنم هورا هورا هوراااااا :))))))) وی در حال ذوق مرگ ^____^ مثل از قفس ازاد شده ها. دیگه همینه. چیکار کنم خب سفرو دوست دارم ی پایم نیست وقتی پیش میاد کیف میکنم. کلی از قسمتهایی که دوست داشتمو باید بنویسم فکر کنم خیلی شده اول اونارو مینویسم بعد شروع میکنم به خوندن.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1763/1763-سفر




1747 : راه

درخواست حذف اطلاعات

داشتم فکر می همیشه هم غرق شدن توی روزمرگی بد نیست. بعضی وقتا باید غرق شی تا یادت بیاد چقدر پوچ و تو خالی و لذتش ناپایدار. مها میگه من خودمو دسته بالا میگیرم. درسته ولی مطمئنن نه وقتی که غرق روزمرگی و کارای معمولی که همه انجام میدن شدم. فکر میکنم دلم میخواد متفاوت باشم. و تجربه هام شاید جزو تجربه هایی باشه که دسته خیلی زیادی نمیتونن ب کنن. شاید جاه طلبم. چمیدونم. اما میخوام بگم به این نتیجه رسیدم که من برای انجام یسری کارا ی با شلاق بالا سرم واینستاده. ادم هیچوقت نمیدونه اینده اش چی میشه دقیق اما میتونه انتخاب کنه از کدوم راه بره و مسیرو انتخاب کنه. این چند روز به معنی واقعی کلمه احتمالا سر خوش یودم سریال ببینم اهنگ گوش کنم بخوابم ب م برم بیرون دوستامو ببینم و... ولی یه جایی میرسه که انگار حس میکنی به پوچی داری میرسی. نه این که بد باشه ادم با ادم فرق داره. من از مدتها قبل اینجوری بودنو دوست نداشتم شاید از ۱۵ سالگی به بعدم حیرون بودم و یه علامت سوال گنده تو مغزم که پس راه چیه چرا اینقدر این چیزا به نظرم حوصله سر بره. تا سال دوم هنوز نمیدونستم راه دیگه چیه. به معنای واقعی کلمه سرگردون بودم . که بعد از خوش شانسیم تنها شانس زندگیم با م اشنا شدم و دیدم راه های دیگه ای هم هست. راستش خسته شدم از بیخیالی سرخوشی وقت هدر دادن از روز مرگی پوچ. احساس میکنم نمیتونم بیشت از این اینجوری بگذرونم. درسته نمیتونستم کار کنم واسه همین درگیر روزمرگی شدم اما الان فکر میکنم نمیتونم بی تفاوت روزمو شب کنم شبمو صبح کنم. جلسه قبل روانشناسم میگفت چرا کتاب میخونی و من همه دلایلمو بهش گفتم این که حس بودن بهم میده فکر مفید بودن زندگی تجربه میگفت اونی که میره مهمونیم همین حسارو داره برای تو کتابخوندن برای ی دیگه مهمونی رفتن. الان فکر میکنم درسته شاید اونم یه همچین حسی داشته باشه اما خ مهمونی رفتن یک هزارم کتاب خوندنم نیست. نه که قرار باشه اتفاقی بیفته. شاید من هیچی نشم. یه ادم معمولی اما میدونم پر میشم از تجربه ها از آدمها از کتابهای مختلف اگه ا ش این باشه راضیم از زندگیم و فکر میکنم راحت بمیرم. بدون پشیمونی. فکر میکنم باید خودمو دوباره پیدا می . برای تجربه ی یسری چیزای به نظر من ناب باید چشم پوشی کرد از یسری داشته های معمول حتی سخت هم اگه باشه به نظرم می ارزه.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1747/1747-راه




1748 : la bohème

درخواست حذف اطلاعات

خب من دازه شنیدم اهن این ادمو وقتی که فوت کرد :( بگذریم. چرا اینقدر به نظرم روز خوبی میاد؟ هنوز باورم نمیشه میتونم کار کنم تو باورت میشه؟ انگار معجزه شده.

1965, charles aznavour, la bohème







منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1748/1748-La-Bohème




1749 : پاییز اومده

درخواست حذف اطلاعات

دیدی چه هوایی شده؟ اصلا ادمو داغون میکنه. این قدر خوش شانس هستم که امروز قرصم تموم شه برم . هرچند اینم ماجرایی شده ها. به هر حال الان دارم میرم. کاش بعدش که برمیگردم اینقدر حالم اوکی باشه که بشینمکار کنم. دیروز که خوب بودم. ولی کتابخونه به خاطر بیرون رفتنم امروز کنسل شد. وقتی برگردم میرم تو بالکن. از سرما خوشم میاد. من عاشق این هوام. نمیدونم چرا اهنگ اهای خبردار همایون هی برام تکرار میشه.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1749/1749-پاییز-اومده




1750 : ابر می باردو من ....

درخواست حذف اطلاعات
من رسیدم خونه الانم پتو پیچ توی بالکنم که شروع کنم. با تمام تلخی که یادآور یه روز بد شده برام بارون از امسال ولی خب وقتی از مترو اومدم بیرون چنان تند بود که خیس خالی شدم و یادم رفت و هیجان زده بودمو تند تند راه میرفتم. یه خورده کارم طول کشید بعدش دیگه بارون نمیومد. یعی میکنم حالم خوب باشه و فکر کنم الان پاییز نه بهار که ناراحتی داشته باشه. خوبه که همه چی اینجوری این هوا امسال دیگه فقط ارومم نمیکنه بی قرارمم میکنه. اما خب من مدتهاست قرار ندارم اتفاق تازه ای نیست.



منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1750/1750-ابر-می-باردو-من




1751 : حس

درخواست حذف اطلاعات

کل امروز حسی داشتم. انگار مطمئن بودم یه روز همه اینارو از دست میدم ودلتنگ این زمان میشم. وسط حال دراز کشیده بودم. مامان داشت مجله ها الگوهای خیاطیشو بعد مدت ها میدید. مها نشسته بود کنارم. احساس ادم ده سال بعدم و شبیه خاطره بود همه چی. خونه. آدمها خودم. انگار خودمم خودمو به عنوان فرد سوم میدیدم. انگار من بیرون بود. یروز همینهاییم که دارمو از دست میدم. اون روز مطمئنم حسش شبیه امروز میشه.


کار زیادی ن بیشتر تو هپروت بودم.

پیاده روی به قوت خودش باقی میدونی که عاشق هوای سردم. کار لذتبخش این روزام.

فردا نمیدونم برم کتابخونه یا نه حتی حوصله ام نمیاد برم .




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1751/1751-حس




1752 : به هیچی

درخواست حذف اطلاعات

امروز از اون روزاست که دلت نمیخواد چشمتو باز کنی دلت نمیخواد از رختخواب بیای بیرون چه برسه که بخوای از خونه بری بیرون. خب مها هرجوری شده میخواد منو ببره کتابخونه و من مقاومت زیادی میکنم و سعی میکنم بپیچونمش. دلم نمیخواد کتاب بخونم و کاری کنم فقط میخوام بخوابم و به هیچی فکر کنم. به هیچی.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1752/1752-به-هیچی




1733 : پراکنده

درخواست حذف اطلاعات

اومدم کتابخونه. اول رفتم پارک میخواستیم بمونیم نظرمون عوض شد. اومدیم اینجا دارم میخونم کتابمو مخم دیگه نمی کشه سخت شد. سقراط افلاطونو خوندم اسون بود چون جمهورو چهار رساله رو خونده بوودم اما ارسطو تقریبا هیچی ازش نمیدونستم یه خورده ادم گیج میشه حالا این همه یواش میخونم فصل که تموم شه دوباره باید بخونم و هزار باره خود کتابو. خوبه حالا مثال داره بیشتر با مثالها میفهمم منظورشو. گفتم دیروز رفتم عکاسی؟ دیروز رفتم نمیدونم خب دارم پیش میرم کم کم برا ادم روشن میشه امروزم میرم. تا چهار کتابخونم و بعدش میرم. ترجیح میدم با خیال راحت عکاسی کنم و برام مهم نباشه که خوبن یا بد. قبلا گفتم وقتی عکاسی میکنم احساس قرار میکنم و نمیدونم چجوری باید توضیحش بدم از درگیر شدنم لذت میبرم چیزی که تقریبا بقیه چیزا برام ایجاد نمیکنن اونجوری. شایدم چون چندوقت بود نرفته بودم این پروژه جدید و خب اولین پروژه ای که مستقل تقریبا روش دارم کار میکنم. امیدوارم افتضاح نباشه. اما ی چمیدونه ولی به هر حال تا انجام ندم معلوم نمیشه فقط باید همه تلاشمو م. یه دفترچه یادداشت مخصوص یدم برای این کارام یعنی مجموعه ع ایی که کار میکنم هرچی میخوامو بنویسم پراکنده نباشن. احساس زنده بودن بهم میده و احتمالا تنها چیزی که جلوی غرق شدنمو میگیره. غرق شدن توی مرداب روزمرگی. این چند وقتم که کلا راکد بودم. نه که نخوام میخواستم اما نتونستم. ادم گاهی خودشم نمیدونه باید چیکار کنه فقط دستو پا میزنه از این وضع مز فی که توش گیر کرده در بیاد. من الان تو همچین وضعیتیم. دلم نمیخواد اینقدر راکد باشم میدونم جریان دوباره راه میفته اما نمیدونم کی فقط باید خودمو سروپا نگه دارم که غرق نشم. که قصه تموم نشه. این بار ناجیم عکاسی چجوری تونستم یه مدت ازش دور باشم؟ چطور تونستم؟ دلم میخواد ساعت ها بهش فکر کنم دلم میخواد هر روز برم عکاسی با پاندا راه برم در واقع با دوربینم و شهرو خیابونارو وجب بزنمو متر کنم. دلم میخوادهمینجوری ادامه پیدا کنه تا بمیرم و نباشم.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1733/1733-پراکنده




1734 : کنسل شد

درخواست حذف اطلاعات

عکاسی نرفتم چون فردا عصری قراره برم بیرون احتمالا قبلش زودتر میرم برای عکاسی میچرخم. عوضش مثل یه دختر خوب اومدم نشستم رو تختم و دارم سعی میکنم بخونم از صبح دارم سعی میکنم اما سرجع سی صفحه شده از کت که در حال خوندنشم. مجبورم چند بار بخونم تا متوجه بشم اصلا تمرکز ندارم. اصلا. و دلم میخواد به خاطرش سرمو بکوبم به دیوار. لعنتی اعصاب خورد کن. دارم به این نتیجه میرسم خوندنو ول کنم اصلا اینقدر عصبی میشم از این که نمیتونم بفهمم نفهمیدن نه به خاطر سختی متن کلا متوجه نمیشم کلماتو نمیدونم چجوری بگم. کاش زودتر وقت م بشه اون حتما میدونه باید باهام چیکار کنه. پشت سرم هم درد میکنه. و گوشام سوت میکشن. هووف. احساس بدبختی میکنم.




منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/post/1734/1734-کنسل-شد