بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

مجمع ماه‎ زدگان

آخرین پست های وبلاگ مجمع ماه‎ زدگان به صورت خودکار از بلاگ مجمع ماه‎ زدگان دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



برای پسری که دلش را همه جا و دست همه جا گذاشته بود.

درخواست حذف اطلاعات
‏نگاه کن جانانم؛ غمگین بودنم به این دلیل نیست که تصور می کنم دوستم نداری. نه. دوستم داری. ولی مرا نه. این مونث بی چهره را می پرستی. تو به دوست داشتن معتادی. به عاشق خودباخته بودن. به ایثار خودت به پای معشوقی که آنچنان فرق ندارد چه ی باشد. من فقط آرزو می کنم کاش "کَسی" بودم.من می خواستم نقطه سیاه در صفحه سفیدت باشم. برای آدمیزادی که خودشیفتگی ذاتیش درنهان امر به خاص بودنش می کند، به متفاوت بودنش، درد غلیظی ست که هیچ نباشد جز ادامه دهنده یک سری متوالی معشوقان بی چهره. برای من درد دارد که نوشته هایت را می ندازم روی میز و می گویم:《بگو، برای چه ی نوشته؟》 و هیچ تفاوتی نمی بیند. میان اولین و دومین و سومین و چهارمینت فرقی نیست. میان دوست داشتن های نوجوانانه ات تفاوتی جز طعم لب ها نمی بینی. من و قبلی و قبل تری مانند همیم.
آه.. محبوبِ من، اگر می دانستی چه میزان این گونه دوست داشتنت مشمئزم می کند؛ اگر می دانستی نوشتن ها و تلاش هایت برای ثابت ت در خود مچاله ام می کند؛ اگر می دانستی تک تک واژگان رها شده از قلمت شبیه انشاهای پسربچه ای برای معشوقی خیالیست..
اگر می دانستی، رهایم می کردی. و بازنمی گشتی. و باز نمی گشتی. و باز.. نمی گشتی..



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/98




end of an era.

درخواست حذف اطلاعات

شب رفتنم از تهران حالم خوب نبود. ظهر همون روز از شدت گریه خوابم برده بود. با چشمای پف کرده بیدار شده بودم و دلبرو دیده بودم. و نمی خواستم ببینمش. فکر می اگه ببینمش سخت تر میرم. رفتیم روی پشت بوم، من سیگار می کشیدم و گریه می . آخ که چه قدر من از سر تا ته این رابطه گریه . دلبر می گفت که نمی ذاره دور بشیم. قرار نیست اتفاقی بیفته. ولی من احمق نیستم. بعد رفتنم قرار نبود هیچ چیزی سرجاش بمونه. سیلوا می رفت، دوستای جدید پیدا می کرد. یاد می گرفتیم بدون دیدن هم برای یه هفته زنده بمونیم. دلبر تهران می موند و همدیگرو نمی دیدیم، من دور و عاقل می شدم و تصمیم می گرفتم برای رابطه مون. این دوره، این فصل، این بازه زندگیم قرار بود تموم بشه و من براش گریه می . برای تموم شدنش عزاداری می و می دونستم که دلم براش تنگ میشه. می دونستم که خاطراتشو تا سال ها قرار دوباره مزه مزه کنم و دل تنگ بشم و زار می زدم...



هر وبلاگی که ساختم یه فصل از زندگیم بوده. این وبلاگ، جزو بی محتواتریناش بود. فرد عاشق، فرد عجیبیه . براش مهم نیست که تحریمه، پول نون شب نداره، ترامپ رئیس جمهور س یا اوباما، چی کار داره می کنه و دلار چند تومنه. فرد عاشق چشماش معشوقو می بینه. همین. قلمش فقط برای نوشتن از رخ یاره. این وبلاگ ماجرای عاشقی من بود. پست هایی که با مضمونی جز این نوشته می شد به دل نمی نشست. حتی اگر قرار بر نوشتن برای چیزی جز دلدار بود، درنهایت پست عاشقانه و شاعرانه می شد. بیماری از مغز تهی کننده و تجربه شگفتی بود.. که تمام شد.


این فصل زندگیم، با این وبلاگ بسته میشه. فصل عاشقی و دل دادگیم رو با این وبلاگ می ذارم گوشه جاده و میرم. شاید بعدا ی خواست بخونه که از کجا اومدیم و به کجا رسیدیم.


تمام.


+ end of an era

حجم: 7.21 مگابایت



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/99




پست یکی بعد از آ ، برای دوستی که دیگه راه ارتباطی ای باهاش وجود نداره.

درخواست حذف اطلاعات
فضای مجازی پدیده غریبیه. من آدمای بسیاریو می شناسم که تابه حال ندیدمشون ولی باهاشون زندگی کرده م! سیلوا به این آدما میگه 《غریبه آشنا》. و من توی زندگیم غریبه های آشنای زیادی داشتم. از وقتی یاد گرفتم تایپ کنم با آدمایی درارتباط بودم که روی زندگیم تاثیرگذار بودن. طرزفکرمو تغییردادن و توی پیشرفتام نقش داشتن. خوش شانسیِ محض بود درارتباط بودن با خیلیاشون. خوش شانسی محض بود که من اینجوری با آدما درارتباط بودنو یاد گرفتم. و تموم شدن روابط با این آدما، همونطور که خودت گفتی، غمِ خداحافظی با دوسته.
و ما قشری بودیم که با بسته شدن وبلاگ هر غریبه آشنایی، غم می اومد و روی شونه هامون می نشست.
دوستِ غریبه آشنای تهران نگارِ من، ازت بابت تمام روزایی که می نوشتی و نوشته هاتو با ما به اشتراک می ذاشتی متشکرم. یکی از تجارب قشنگِ وبلاگیِ من توصیفات تو، تجزیه کلماتت و موزیکات بود. حداقل این سه تارو مطمئنم که تا سالیان دراز فراموش نمی کنم. هرکجا که هستی، قلمت روان، روانت شاد و ماهِ شبات درخشان.
farewell.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/100




حداقل برای داستان سرایی های آینده.

درخواست حذف اطلاعات
روحت هم خبر ندارد چرا نمی نویسم. حتی حدس هم نمی زنی. من نمی نویسم، چون می دانم کمتر از ده روز دیگر برای جان به در بردن باید قلم بفرسایم.نمی نویسم چون ده ها متن بی سر و ته در ذهنم با جمله "دوست داشتن شجاعت می خواهد." به هم وصله و پینه شده اند. نمی نویسم چون می دانم ده روز دیگر مانند سربازی از جنگ بازگشته می توانم از دلاوری هایم بگویم. جای زخم هایم را نشان دهم و افتخار کنم به زنده ماندنم. من نمی نویسم، چون تجربه این روزهای پیشاپائیزی مهم تر است..



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/97




حداقل برای داستان سرایی های آینده.

درخواست حذف اطلاعات
روحت هم خبر ندارد چرا نمی نویسم. حتی حدس هم نمی زنی. من نمی نویسم، چون می دانم کمتر از ده روز دیگر برای جان به در بردن باید قلم بفرسایم.نمی نویسم چون ده ها متن بی سر و ته در ذهنم با جمله "دوست داشتن شجاعت می خواهد." به هم وصله و پینه شده اند. نمی نویسم چون می دانم ده روز دیگر مانند سربازی از جنگ بازگشته می توانم از دلاوری هایم بگویم. جای زخم هایم را نشان دهم و افتخار کنم به زنده ماندنم. من نمی نویسم، چون تجربه این روزهای پیشاپائیزی مهم تر است..



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/97




هیچ نمی دانست سایه من، "هِرا"یی ست که فرزند چلاقش را از المپ پایین میندازد.

درخواست حذف اطلاعات

میل به خلق ، در هم می پیچاندم. میل به تخلیه این هجمه دردآور افکار بر کاغذی سفید از تخت به بیرون می کشاندم. از دریا به بیابان و از آسمان به زمین می برتم. به خود می پیچم. انگشتانم منقبض می شوند و در زاویه ای غیرعادی بالای کاغذ می مانند.
سیلوا می پرسد: ننوشتن بس نیست؟

می دانم که بس است.

من به تاخیر می اندازم اما. این عادتِ "به تاخیر انداختن برای بهتر شدن" دارد مرا می بلعد. من نوشتن را به تاخیر می اندازم که پس فر که هیچ وقت نمی آید روان تر بنویسم. من رفتن را به تاخیر می اندازم که شاید بهتری بروم. من کوه رفتن را به تاخیر می اندازم شاید هفته بعد پاهای قوی تری داشته باشم. من ع گرفتن را به تاخیر می اندازم که اگر شد تا مدتی دیگر تکنیک بخوانم و کادر بهتری بگیرم. من به تاخیر می اندازم و هیچ کاری نمی کنم. من بیشتر از آنکه باید به تاخیر انداخته ام زائیدنِ این مخلوقات را. این آرمان گراییِ ادامه دار من و فرزندانم را خواهد کشت. باید یاد بگیرم قبولشان کنم. زندگی بازی نیست که وقتی یک امتیاز از دست می دهی ری است کنی. کاری که من در حق مخلوقاتم می کنم؛ این کاری که من در حق خودم می کنم، قتل عام است! قتل عام!


جایی از وجودم روی فرزندان ناقصم تف می اندازد. برایشان می گریم.




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/93




و قطعا درس روزِِ ما این نبود که آفتاب مهتاب رو نبینید تا شوهر پولدارِ ماشین دار پیدا کنید و توی هلند عروسی بگیرید.

درخواست حذف اطلاعات
وقتی "خانمِ دماغ عمل کرده مو ی" برای بار دوم از کنارمان رد می شد، ما در عمیق ترین قسمت بحث هایمان بودیم. آن جا که من دست هایم را با شعاع کل بازو و ساعدم دوران می دهم، صدایم را بیشتر از حد وم بالا می برم و "شین" گفتن هایم صدای سوت می دهند. احتمالا برای همین بود که، وقتی جلویمان ایستاد و نگاهمان کرد، چند ثانیه طولانی طول کشید تا توجهمان را جلب کند. "خانمِ دماغ عمل کرده مو ی"، یک نگاه از جوراب های بلندمان تا موهایمان انداخت، و گفت:- "شماها معلومه از خانواده های خوبی هستین."
وقتی ی با تعریف از شما بحثی را شروع می کند، مطمئن باشید که هدف اصلیش کوبیدن و انتقاد از شماست. شیوه تعریف از طرف مقابل دهان طرف را می بندد و فرصتِ مخالفت به او نمی دهد. آ چه ی عصبانی پاسخ می دهد: " نه خانوم، ما اصلا هم از خانواده های خوبی نیستیم." ؟
به هر حال، "خانمِ دماغ عمل کرده مو ی" نیاز نبود روی ما از این روش استفاده کند. ما در ابتدا حیرت زده تر از آن بودیم که مخالفت کنیم و پس از آن هم، بازوی سیلوا که در پهلوی من فرو می ‎رفت حامل پیامِ "یک کلمه حرف بزنی، می کشمت." بود. مهم ترین اصل هنگام بحث با انی که نمی فهمند و حرف می زدنند، سکوت است. هر کلمه ای که شما بیان می کنید، دو لیتر بنزنینِ سخنرانیِ بدون فکر به طرف مقابل تزریق می کند. نتیجه؟ زمان عزیز از دست رفته شما و بحث بی سرانجام است. پس حتی اگر طرف مقابل به شما درموردپسرهای پارک هشدار می دهد در حالی که مقصد شما اصلا پارک نیست و متروست. لازم نیست اصلاحش کنید. بگذارید ادامه دهد.

"خانمِ دماغ عمل کرده مو ی" با انتقاد از کش شلوارِ پسرهای پارک، حرف زدنش را شروع کرد. کشِ شُلِ شلوارِ پسرها در جامعه ما موضوع مهمیست. اگر شما از خانه بیرون بروید، از این سر ولیعصر به آن سرِ ولیعصر از سی و پنج نفر به صورت کاملا اتفاقی بپرسید نظرشان درمورد کشِ شُل شلوار های فاق کوتاهِ پسران چیست، بدون استثنا همه جواب می دهند عامل ابتذال و نشانه مرد نبودنِ نسل بعدیست. هیچ نمی گوید به من ربطی ندارد و نظری ندارم، اما باز هم این قشر مذکرونِ شل شلوار همواره دارند. همه دخترهایی که با این قشر دوست می شوند هم منم و نسخه های شبیه سازی شده من. البته، "خانمِ دماغ عمل کرده مو ی" هم دقیقا همین فکر را می کرد. آن وسط عذرخواهی می کرد که این حرف ها را می زند و می گفت: - " ولی به خدا ی که از صُبح تا شب تو پارکه مگه پول داره؟ مگه کار داره؟ فقط می خواد بغلتون کنه، ازتون سواستفاده کنه و بندازتتون دور."
همانطور که می بینید "خانمِ دماغ عمل کرده مو ی" به نظرش دوستی یا سواستفاده با بغل و فراتر از آن بود یا مراسمی پیشاازدواج که به قصد سر خانه و زندگی رفتن انجام می شودو حتما به مقدار زیادی پول نیاز دارد. هیچ " ما می تونیم با هم باشیم، من می تونم انتخاب کنم با تو س داشته باشم شاید هم بعدش به این نتیجه برسیم که به درد هم نمی خوریم" ـی وجود نداشت و س با سواستفاده معادل بود. "خانمِ دماغ عمل کرده مو ی" ادامه داد: - " اصلا بحث چهره هم نیست. به خدا، یه دختری بود با مادرش اجازه نشینِ یه خونه تو همین میدون بهشتی بودن. دخترِ خوشگلی هم نبود. یه شوهر گیرش اومد که زعفرانیه خونه داشت. پسره تیلیاردراا!"
دستانش را بالا آورد و با انگشتان لاکِ سرخ خورده اش می شمرد: -" اول عروسیشونو تو هلند گرفتن، بعد ع ای مجلسیشونو تو اسپانیا، ع ای اسپرتشونو انگلیس، ع ای نمی دونم چی چی شونم* فرانسه گرفتن. به خدا هیچ احدی باورش نمی شد. دختره اصلا از اینا نبود که پی رفیق بازی باشه. یه م نداشت تا اون موقع. برای همه مهمونا خودشون بلیط گرفتن بردن. "
بعد هم با اضافه ِ اینکه خودش یه پسر بیست و شش ساله دارد و مادر است و این نصیحت ها همه مادرانه اند خداحافظی کرد و رفت. من و سیلوا شروع به راه رفتن کردیم. باید از هر اتفاقی توی زندگی درس گرفت. درسِ روزِ ما این بود که اگر پول برای عمل دماغتان دارید، خوش به ح ان. ولی اگر "فقط" پول برای عمل ِ بینی دارید و پول ندارید بدهید برای دندان های پوسیده فاصله دارِ ابتان؛ بهتر است بروید دندان هایتان را درست کنید. با غریبه هایی که قصد ارشادتان را دارند هم بحث نکنید.


* نویسنده متن، اصلا شیوه سوم عکاسی را به یاد نمی آورد.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/94




- اصفهونی یاب - "موقت"

درخواست حذف اطلاعات
از این هفته تا یک هفته اصفهانیم. ی بود که می‎ خواست ببینیم همو یا پاتوقای خودمونی بومی نشونمون بده برام کامنت بذاره.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/95




و من بهارِ نده در گویِ برفی بودم..

درخواست حذف اطلاعات

می چرخم. پایم را می کشم و بالا می آورم و با شتابِ دستانم یک چرخ دیگر می زنم.


میانه راه کج می شوم. تعادل ندارم. خشمگین کفش هایم را گوشه ای پرت می کنم. یخ انگشتان پایم را سر می کند. می دانی، در نهایت همین است. آتنای عاقل، تکیه داده بر سریرش می داند زهرابه سرمای نیمه شبِ زمستانی که از کف پا در وجودم نهادینه می شود، قصد صلح ندارد. می داند این سرما در آ گرفتارش می کند. اما پرسفون، بی خیال می د. طوری بی توجه که فقط از دخترکان جوان انتظار می رود. این سرخوشی ظالمانه ای که دارند. این امیدی که هیچ گاه ناامید نمی شود.

پرسفون چنان می چرخد گویی از سر انگشتانش بهار می چکد. انگار می تواند یخ و برف را با بوسه پاهای اش بر تن سرد زمین آب کند.


می چرخم، یک دور. دو دور. باز بی تعادلم. پ ویم را روی سکو می گذارم و آتنا آه می کشد. همین است دیگر. گاهاً حالمان مانند مستی ـست. می دانیم داریم اشتباه می کنیم، ولی مگر می توان جلویش را گرفت؟ می دانیم در حالِ خودمان نیستیم، ولی مگر می توان.. ن ید؟


می چرخم. یک بار. دو بار. برف می آید. آرام می ایستم و دوباره می چرخم. به جای تمام فریادهای نکشیده ام می م. برف می آید. انگشتان پایم را حس نمی کنم ولی گونه هایم داغ داغ است. می چرخم. الهه عقل و د، سرش را به تاسف تکان می دهد. دخترک نادان از اناری می چیند که ته باغ گذاشته بودی. می چرخم. می چرخد. بوی انار.. امیدِ تو.. می چرخم و در این گوی بلورین تا وقتی می نوازی ایستادنی وجود ندارد. نسیمِ فرّار محبوس بهاری بین دانه های برف این کره تا یک روز پس از پایان خواهد ید.


آتنا می دانست دخترک ساده لوح قرار است در جهان زیرین ماندنی شود، به بهانه انار.. به بهانه شاه مردگان.. من می دانستم ابدیت ـم گیر در این چرخه تکراری در گوی برفی خواهد بود.

ولی..

گاهاً می دانیم و مگر می شود به این سرنوشت تن نداد..؟

ولی مگر می شود با پاهای ن ید..؟


که گیر . که گیر کرد. که یک جا، دیگر نمی شد فرار کرد. که به سرم زد و خودم را کوباندم به شیشه های بخار گرفته گوی و بی ثمر بود. که نش ت این داستان. من بر زمین ریختم..



+ ساعت دوئه. دمای هوا منفیِ خیلیه. و من خیلی یدم. خیلی گریه و سعی فرار کنم. مس ه نیست؟ در نهایت، کلیشه ای غم نمی خورم..؟





منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/79




این های گرمِ تنها.

درخواست حذف اطلاعات
، روزِ حسابه انگار. روز غم خوردن در تنها ترین ح ِ ممکن. روز برنامه های ناتمام و بیهودگی پشت بیهودگی.. از ها بیزارم.
+ از مامان اجازه گرفته بود بعد کلاس بیاد دنبالم ببرتم بیرون. من؟ اینقد حالم بد بود صبح اصلاً نرفتم. الآن می دونم این برنامه بوده و حالم صدهزاربرابر بدتر از قبله. چه احساسِ واری.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/80




نمی توانم در این تندباد روی طناب بمانم. نمی توانم روی موج های این دریای طوفانی بخوابم.

درخواست حذف اطلاعات

بالثاموس، این روزها واقعیت بر روی شانه هایم سنگینی می کند. اطلسی غرق شده در اقیانوسِ خیال ـم که آسمان را بر شانه هایش گذاشته اند.
سراسیمه سعی در دور شدن دارم، اما مرزی نیست. نهنگی بی نفس ـم که زیر آب کابوس ها شکارش می کنند و بیرون در دوده های خا تری رنگِ سبکِ رئالِ متواتر روزهایم می خُشکم. سراسیمه سعی در دور شدن دارم، اما به کدامین جهان؟
پر می زنم و صاعقه ای فلجم می کند، می دوم و زمین لیز است. بالثا، دست های چرخنده فلک دور گردنم حلقه شده و رد می گذارد. این نویسنده، از ش ت در هر جهان لذت می برد. از امروز شکاندنم. از فردا شکاندنم. از در خواب شکاندنم. از در خیابان شکاندنم.
بالثا، این روزها تو هم می روی و نمی بینی چگونه از ترس زیرِ لحافی نازک مچاله می شوم. بیماروار، پی د ی می پرسم کجاست گوشه ای که چشمش نبیند..؟ می پرسم چگونه بگریزم..؟ می پرسم. می پرسم. و جو نیست. جایی نیست. هیچ راهی، برای فراری نیست..
بی پناهم.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/82




و قهقهه زدن قشنگ ـه.

درخواست حذف اطلاعات
می دونی جانا چون من قبلِ اینکه یاد بگیرم گریه و، بلد نبودم قهقهه بزنم..



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/84




موقتا، از بوسیدن یه گرگینه تا مستی روی کوه!

درخواست حذف اطلاعات
فی الواقع توی سه هفته گذشته اینقدر اتفاقات غریبی افتاده که نمی دونم از کجا باید شروع کنم به لمسِ کیبورد. اما خب، نتیجه گیریِ اخلاقیِ کل ماجراها واضح ـه. من توی این دنیا نمی مونم! هرچه قدر هم که.. دیوانه وار پر ز شور زندگی باشه.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/85




خب.. در کمال خودمحوری، امروز روز مهمی بود.

درخواست حذف اطلاعات

- ی تهران نیست تا روز تولد لعنتیمو تنها نگذرونم؟! -




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/86




نامه اول؛ روزهایی که حباب می ترکاندم.

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم کجایی عزیزترین ـم. این نامه را درنهایت به احتمال زیاد می دهم دستِ یک ستاره دنباله دار و می گویم دهدش دست آنی که روی سیارکی زانو به بغل گرفته و آسمان را نگاه می کند. کاش در آسمانت زمین هم باشد. کاش میان ستاره های راه شیری چشمت بیفتد به این کره، نقطه آبی رنگ ـی در دوردست ها که ی، نش، دوستت می دارد.

جانا تو می دانی روی این نقطه آبی نژادهای بسیاری زندگی می کنند. از الف های کوله به دوشِ جنگلی و پری های ن بوته های رُز تا جادوگران و گرگینه های بدنام. اما عجیب ترینِ این نژادهای گونه گون بدونِ شک آدمیان ـند. به نقلِ بعضی منابع، ماگل و مشنگ نیز می خوانندشان؛ اما به نظرم این آدمیان را نمی شود نام گذاری کرد. همین "آدم" بَس است. آدم ها عجیبند. درمیان میلیون ها آدم، قشرِ خاصی هستند که عجیب ترند. عادات ی انِ باطلی دارند. هیچ چیز برایشان حرمت ندارد، از زبان های رمزی قرن نوزدهم استفاده می کنند؛ در حالی که این زبان ها را همه بلدند. برای درود فرستادن می نویسند:"slm.". شیوه شگفتی ـست. ادایِ الف ها را در بدونِ جوراب کفش پوشیدن درمی آورند. ولی عجیب به پاهای آدمیزا ان این پاپوش ها نمی آید.

پی در پی مهمانی می روند. می ند. جنسِ مخالف را می بوسند. می گویند "دوستت دارم." به خاطر امیال غریزیِشان و بیهوده در دایره ای می چرخند. فرض می کنند که عاشق شده اند و روز بعد دلشان برای دیگری می رود.

آدمیان عجیبند. درشبکه های مجازی پی در پی به دنبال تائید دیگران اند و بیرون از این صفحات، عدم تائید شاخشان می کند. "شاخ" شدن، لفظیست باب شده در میان ـشان. "شاخ" بودن برای افرادی که بسیار پرطرفدار و پرارزشند به کار می رود. نویسنده گمان می برد این لفظ از همان "شاخ نِ سانتا" نزد ما جادوگر ها مشتق شده باشد.

من اهل مهمانی رفتن نبودم. در مهمانی ها آدم ها بسیارند. در مهمانی ها همه عجایبشان را می پوشانند تا ی ان دیده شوند. شما فرض را بر این می گذارید با یک گرگینه می ید و طرف مقابل دورف از آب درمی آید. من فرض را بر چه گذاشته بودم؟ نمی دانم. این مذکری که بعداً کاشف به عمل آمد که کم سن و سال تر از من است با چهره ای که به سنش نمی خورد بی نژاد بود. بوی ما را می داد ولی. مثل ما نبود. می فهمی؟ می دانم داری سرت را تکان می دهی برای اعتماد ناگهانی و پرخطرم، اما خطرناک به نظر نمی رسید آ . می ید و من برایم اهمیتی نداشت. [ حالا می توانی سرت را به تاسف تکان بدهی. ] ماه که در آسمان باشد، شعف و شور و و توان که باشد، مگر اهمیتی دارد چه ی می د؟


دو ساعت بعد در ماشین باید برایم مهم می شد. باید فکر می که از کجا آمده و چرا امان امان نزدیک تر می کند خودش را. باید می فهمیدم این تفاوت بین رفتار و چشمان ـش برای چیست؟ نکند تغییرشکل دهنده باشد. نکند خون آشامی تشنه به خونِ ماه زدگان باشد. فکر ن اما، می دانی جانا، خسته بودم از نبودنت. از اینکه دوستم نداری وَ.. رهایت . چشمانم را که دوخته بودم به آسمان برای گم ن ت بستم. خودم را سپردم به امواج؛ به بامداد خانه رسیدن. به کلید انداختنِ ساعت سه صبح. خودم را سپردم به موج دیگری که در ولی عصر دستم را می گذاشت در دست ی که برایم مهم نبود کیست. این مذکر ناشناخته با چشمان وحشی ـش را به جهانمان راه دادم تا زیرِ گوشم بگوید دوستم دارد. تا دیگر نتوانم فرار کنم. تا بیاید و مهم شود. و جانا.. می دانی، این اولین باریست که هنگام دوست داشتنت ِ دیگری مهم می شود. می کنم: - من دوستت دارم. - دروغ می گویم به این گرگِ نری که دروغ هایم را استشمام می کند. می گویم که دلم نرفته و او می داند که بی دلم..


حتی بی آن که ببینمت می توانم واکنش ـت را تصور کنم. دست هایت را بین مو هایت می کشی و با ماجراها درمورد نیرنگ و حیله و دروغ های انسان سخن را باز می کنی. بعد برای اینکه از عذاب وجدان نمیرم با یک "ولــی"ِ کشیده به رابطه "تد موزبی" و دخترهای قبل و بعد ر ن ارجاع می دهی مرا. و آ سر آه می کشی و می گویی: "چی بگم؟". نخند! همینقدر خوب می شناسمت..


حق با توست؛ اما من خبر دارم آدم ها چه خوب می توانند دروغ بگویند. [بالثا داد می زند گرگ ها تک یارند، ولی نیمه گرگ ها؟ نمی دانم جانم.]

من آدم کم ندیده ام. این صرفاً اولین بار است که نمی گریزم. و این نگریختن، شاید سنگین تمام شود برایمان..


باید بروم عزیزترین. یک کوله کتاب تست سی و د ویی، یک فنجان چایِ یخ کرده و کتاب خانه ای با هوای دم کرده پر از صدای خس خسِ و سرفه های بیمارِ زمستانی در انتظار دارم..


ماهِ ت درخشان.

شانزدهمِ آ ین ماهِ نود و شش.





منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/87




پای چشمام گود، پوست سوخته از سفر، موهای به هم ریخته.. من عاشق دویدنم.

درخواست حذف اطلاعات
این شخصیتای جدید، این پلات ـای بی سروته، این جرقه های ایده برای نوشتن توی روزایی که سرم خلوته کجا میرن پس؟!

+ من سرم شلوغه پستای مردم بیشتر به چشمم میاد یا واقعاً بلاگرای مورد علاقم تو همین روزا پرکار شدن؟
+ گفته بودم کاش خستگیاتون ناشی از دویدن روی زمین با اصطکاک زیاد به دنبالِ هدف باشه؟ بدویین، خسته بشین و نزدیک تر بشین. بازم میگمش حالا.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/88




نامه دوم؛ اگر نگاه ها کشنده بودند. [چه ی می گوید نیستند؟]

درخواست حذف اطلاعات

- چشمانم را نبوسیدی و ی چادر سیاه بر تن جهانم کرد. آسمان خاموش شد. -


جانِ جانان، زمین پنج انقراض بزرگ داشته. در یکی از سهمگین ترین انقراض های بزرگش نود وهفت درصد گونه هایش منقرض شده اند. شاید س تِ طولانی مدتم روی این سیاره، بیماریِ "حذف هر جانداری با فاصله نزدیک" را به من انتقال داده. شاید برای همین است که دارم آدم ها را پرت می کنم از پرتگاه چشمانم به قعر درّه ای منتهی به تاتاروس. می دانی نورِ دو چشمان، این انقراض عظیم اولین انقراض جان داران در دوره زندگیِ من نیست. حتی عظیم ترینشان هم نیست. ولیکن این انقراض نفرت بسیاری به همراه دارد. موج های راکد تنفر کم کم به لب های سخت چفت شده ام رسیدند. بالاتر آمدند. نفس نمی کشیدم. از راه تنفس هم نتوانستند اشباعم کند. موج ها بالاتر آمدند و به چشمان بازِ بازم رسیدند. چشمانی که نبوسیده بو ان. چشمانی که راه به جانم داشتند. به درونم ریختند. و بعد.. متنفر بودم. از سر تا پایم حس اشمئزاز و تنفر نسبت به هستی بود. از هر دیروزی بیزار بودم. از هر فر حالم به هم می خورد. و امروز ها.. و امروزها..


اوایل فکر می که یک روز از همین روزهای پشت هم و روزمره آورم از خواب بیداره شده ام و در کمال بهت دیده ام به جای چشم دو شاخک دارم که جرعه جرعه نفرت می نوشند. ولی داستان این نبود. این شیوه روایت داستان اغراق آمیز ترین روش بیان است. دروغ آمیز ترینشان. هیچ شاخکِ نفرتی یک روزه درنمی آید. حتی اگر واقعه سهمگینی اتفاق بیفتد پس لرزه ها عامل انقراض ـند. شهاب سنگی که به زمین خورد دایناسورها را نکشت. سلسله فجایع بعدش این غول های شاخ و دم دار را به زانو درآورد. می فهمی می خواهم به کجا برسم؟! بذر این نفرت کشنده را قبل نودوهفت ریخته اند. چشمانم یک جایی قبل این روز ها خشک شده اند. مناسب برای رشد دوستت ندارم ها. مناسب برای بخار گرفتن.


از یک روز برفی به بعد دیگر چشمانم را نبوسیدی و من بیزار شدم..


از هر که کنارم هست. آنان که روزی دوستشان داشتم را می بینم؛ نگاه ـمان گره می خورد و دوست نداشتن جاری می شود. در بهت فرو می روند. تاب نمی آورند این سنگینی را. نگاه ـشان را می ند. غریضه حکم می کند بترسند. می ترسند!

این پس زدن خودخواسته نیست. شرمگین می شوم از این میزان نارسانایی. چشمانم را می بندم و دروغ می گویم. پلک هایم را روی هم می گذارم و در آغوش می گیرم. بدون دیدن می بوسم. و بعد چشمانم را که باز می کنم، با نفرت درحال این عاشقانه ترین عمل جهانم. از لای مژه هایم چهره گرگی را می بینم که دوستش ندارم. دست دوستی را می بینم که معده ام را آشوب می کند و قتل عام شروع می شود..


پس می زنم و می دوم. چشمانم را طوری باز می کنم که این احساسات بدرنگ با هم به بیرون بپاشند. می دوم به سمتی که تو باید می بودی.

می دوم تا شاید جایی تو باشی.


بگو چشمانم را ببندم. چشمانم را ببوس. شاید بار دیگر دوستشان داشتم. شاید این دفعه که چشمانم را باز ، منظره دیگری درانتظارم باشد.

چشمانم را ببوس جانان ـم.. چشمانم را ببوس نورِ دو چشمان.. جهانِ خالی بی ن ـم بوی مرگ می دهد..!




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/89




ب این شهر رس ش را بر من تمام کرد.

درخواست حذف اطلاعات
صورتت را بوکه* می دیدم. شهر را بوکه می دیدم. چراغ های رنگی فراوانی که در هم محو می شدند. نفس هایم منقطع بود. جلّادی در ام ایستاده و سر نفس هایم را می زد. جلّاد در ام می خواند:
《 هوشیار ی باید کز عشق بپرهیزد* 》

تو نشسته بودی و می خو و من ن تر از کوه، ت تر از بامدادهای بی خوابم، گونه هایم را تر می . پیراهنت را خیس کنم و به تمام روز هایی که نبودی، به تمام روز هایی که نیستی و به تمامی روزهایی که نخواهی بود فکر کنم. پیراهنت را خیس کنم، در آغوش بگیرمت. چه سود؟ در آغوشم باشی و از چشمان ی بخوانی هم، آن چشمان، چشمانِ من نیستند. مرا نگاه کنی و از بوی شکلاتی که روی ساعد و گردنم نشسته بگویی، باز هم من می دانم دلت که مال دیگری ست. چرا نمی گذاری اشک بریزم؟ چرا نمی گذاری اشک هایم را روی شانه هایت جا بگذارم؟

《 اشک شو اما نه تو غم، تو اوج خنده* 》

باشد. باشد. من که دیگر اشک نمی ریزم. به جایش بگذار عینکت را بردارم و چشم هایت را ببوسم . زمانی که من از چشمان ی می خوانم اما، آن چشمان چشمان توست. وقتی می گویم "چشم "، منظورم مژه های توست. عنبیه توست. زجاجیه توست. قرنیه توست. شبکیه توست. مشیمیه و صلیبیه توست. بگذار شانه ات را خیس کنم پس. پیوسته نپرس چرا. مگر نمی دانی؟ مگر نمی خوانیم؟ مگر نگفتی قلبم تند می زند؟ مگر نه که مرا دستان لرزانم، قلب تپنده و اشک هایم قبلا رسوا کرده اند. نپرس پس!
اگر دست من بود.. من می خواستم کوه باشم و دل نبندم. من می خواستم رود باشم و بمانم. من می خواستم اشک اوج خنده هایمان باشم. دست من نبود این دلی که به تو پیوست. من نخواستم که فرار کنم. این فرار عیانی که درنهایت بر هیچ هم پوشیده نبود دلیلش. من نخواستم که گریه بی شب، بی روز باشم. من نفهمیدم اصلاً که چه شد که از چشمانم به لب هایم رسیدی. من نفهمیدم چه شد قوانین را ش تی. همان قوانینی که من باهاشان پانزده ماه خود را حد می زدم. ب این شهر رس ش را بر من تمام کرد. آسمان پرنور شد. و من گنگ بالای سرم را نگاه می . که چه شد اصلا؟! بارش شه هم باشد، حال که غروب است. شاید پری های کاخ جشن می گیرند.

وقتی می بوسیدمت می گفتم، حالا برای یک ماه ندیدن از تو در بدنم ذخیره دارم. پیشانیت را بوسیدم. که یک ماه و یک روز. گردنت را بوسیدم، یک ماه و دو روز. لب هایم را بوسیدی و من می توانم بدون دیدنت، سال به سال زنده بمانم. حالا می توانم بروم. برای رفتن لازم نبود شهر را ببوسم بگذارم کنار، تو را باید می بوسیدم. و حالا، با کوله ای سبک می توانم بروم. یک سال. دو سال. سه سال. چهار سال. پنج سال.

ب این شهر رس ش را بر من تمام کرد. با طعم لب هایت، از فردوسی تا دربند. از خانه ما تا لواسان. از کوچه ای در آن یدیم تا تمام خیابان هایی که دست هایت را درشان گرفتم.
اولین بوسه را با یدن صرف می کنند. یدم. ن یدی. یدم. ن ید. یدم.
من خوبی نبودم اما. در خانه تو باز بود. من با بوسه ای فرار . تا آ عمر چشم و دل سیر خواهم بود.


ب
《 به مادرم گفتم:
- دیگر تمام شد. *》
و تمام شد.




* بوکه افکتی مات برای عکاسی است که در نواحی خارج از فو ایجاد می شود.
* وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد!

- سعدی -

* کوه باش و دل نبند - he and his friends -
* ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد. - فروغ فرخزاد -



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/92




من توان از دست دادنت را ندارم، تو داری؟

درخواست حذف اطلاعات

این شب ها جانانه من و برایِ تو "یکی" از شب هاست. این شب ها، دیروقت لمیده بر ات بر صندلی عقب ماشین و خواندن با موسیقیِ فولکورِ آلمانی ـست. بوسیدنِ پیشانیم در میانه باران روی شیشه.. ولی تو که پیشانیِ همه را می بوسی، مگر نه؟


این صبح ها، صبح های دوستت دارم هایی ـست که در جیبت پنهان می کنی. به قولِ خودت نمی گویی دوستت دارم، نمی گویی، نمی گویی تا بهانه گیرِ شنیدن آن دو کلمه از زبانت شوم و بعد، یک روز که بالا ه به اندازه کافی بهانه گیر بودم؛ دوستت دارمی می گویی که خلق را آرام می کند، چه رسد به دل آشفته من.

ولیکن تو به همه می گویی دوستت دارم، مگر نه؟


و این ظهر ها، ظهر های برفی اولین زمستانمان است. اولین زمستانی که سر می خورم و جیغ می زنم و دست می اندازی دور کمرم. اولین زمستانی ـست که برف را از روی موهایت می تکانم. اولین زمستانیست که دستت را می گیرم. اولین زمستانی که با انگشت های سر شده از برف بازی ناگهانیمان، سیگارهایمان را به سلامتی حال خوبمان روشن می کنیم. اولین زمستانی که رو به علاقه مندی که دستش را دراز کرده تا کمکم کند چشم غره می روی و صدایت تند می شود "که خودش می تواند."

ولی تو، این زمستان فقط یک زمستان است برایت. تو هر ی را که در برف لیز بخورد در آغوش می گیری. تو اویی که عالم و آدم را برای خودت می خواهی. ولی تو..





منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/77




آنچه که "مهر" به ما "داد".

درخواست حذف اطلاعات

شمس، خورشیدی است که در قالب آدمی حلول کرده و بدنش تاب نمی آورد. این تندیس گلی تحمل این شدت گرما و نور و محبت را ندارد. لرزان لای پ ویش می لرزیدم و دستانم را بین انگشتانش سفت گرفته بود. و گرم بود.. لعنت.. گرم بود..

ناگهانی گفت: احساس خوبی دارد که حداقل می توانم گرمت کنم. کلاه خیس مرا سرش گذاشته بود و کلاه خشک خودش را روی موهایم می کشید. پرسیدم چرا در دمای منفی سیزده درجه هنوز گرم است؟

از نتایج آزمایش هایش گفت. خندید که دارد می میرد دیگر. و من بغض کرده بودم به این مهر زردرویم. صدیم از بغض می لرزید. از سرما می لرزید. او اما صدایش نمی لرزید. گیلکی می کرد. شمس، طلوع خورشید بر شالیزار های گیلان است. شمس، خورشیدی است که در قالب آدمی حلول کرده و بدنش تاب نمی آورد. آ این مهرِ پرجرم این جهان را خم می کند.. چه رسد به تنی شکننده..




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/78




و من بهارِ نده در گویِ برفی بودم..

درخواست حذف اطلاعات

می چرخم. پایم را می کشم و بالا می آوردم و با شتاب دستانم یک چرخ دیگر می زنم.


میانه راه کج می شوم. تعادل ندارم. خشمگین کفش هایم را گوشه ای پرت می کنم. یخ انگشتان پایم را سر می کند. می دانی، در نهایت همین است. آتنای عاقل، تکیه داده بر سریرش می داند زهرابه سرمای نیمه شبِ زمستانی که از کف پا در وجودم نهادینه می شود، قصد صلح ندارد. می داند این سرما، درآ گرفتارش می کند. اما پرسفون، بی خیال، می د. طوری بی توجه که فقط از دخترکان جوان انتظار می رود. این سرخوشی ظالمانه ای که دارند. این امیدی که هیچ گاه ناامید نمی شود.

پرسفون چنان می چرخد گویی از سر انگشتانش بهار می چکد. انگار می تواند این برف را با بوسه پاهای اش بر تن سرد زمین آب کند.


می چرخم، یک دور. دو دور. باز بی تعادلم. پ ویم را روی سکو می گذارم و آتنا آه می کشد. همین است دیگر. گاهاً حالمان مانند مستی ـست. می دانیم داریم اشتباه می کنیم، ولی مگر می توان جلویش را گرفت؟ می دانیم در حالِ خودمان نیستیم، ولی مگر می توان.. ن ید؟


می چرخم. یک بار. دو بار. برف می آید. آرام می ایستم و دوباره می چرخم. به جای تمام فریادهای نکشیده ام می م. برف می آید. انگشتان پایم را حس نمی کنم ولی گونه هایم داغ داغ است. می چرخم. الهه عقل و د، سرش را به تاسف تکان می دهد. دخترک نادان از اناری می چیند که ته باغ گذاشته بودی. می چرخم. می چرخد. بوی انار.. امیدِ تو.. می چرخم و در این گوی بلورین تا وقتی می نوازی ایستادنی وجود ندارد. نسیمِ فرّار محبوس بهاری بین دانه های برف این کره تا یک روز پس از پایان خواهد ید.


آتنا می دانست دخترک ساده لوح قرار است در جهان زیرین ماندنی شود، به بهانه انار.. به بهانه شاه مردگان.. من می دانستم ابدیت ـم گیر در این چرخه تکراری در گوی برفی خواهد بود.

ولی..

گاهاً می دانیم و مگر می شود به این سرنوشت تن نداد..؟

ولی مگر می شود با پاهای ن ید..؟


که گیر . که گیر کرد. که یک جا دیگر نمی شد فرار کرد. که به سرم زد و خودم را کوباندم به شیشه های بخار گرفته گوی و بی ثمر بود. که نش ت این داستان. من بر زمین ریختم..



+ ساعت دوئه. دمای هوا منفیِ خیلیه. و من خیلی یدم. خیلی گریه و سعی فرار کنم. مس ه نیست؟ در نهایت، کلیشه ای غم نمی خورم..؟





منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/79




زان روز حذر کن که ورق برگردد.

درخواست حذف اطلاعات
میم را درحالِ مستی دوست ندارم. اصلاً راستش را بخواهید میم را وقتی تنها می مانیم آنچنان نمی پسندم. بیش از حد رک و بی حرف می زند، انگار نه انگار که سن پدرم را دارد. مارلبروی گوشه لبش را روشن می کند و با هر کام حرف هایش بی سانسورتر می شوند. نصف جملاتش را به آلمانی بلغور می کند و امان نمی دهد به طرف مقابل تا جمله ای بگوید. به هر جهت، شب یلدا از خانه فرار کرده بودیم. به بهانه بنزین زدن راهی خیابان ها شده و حرف می زدیم. یکهو یک جایی بی مقدمه گفت:- تو یه غمزه میای و فرار می کنی. تو چشِ طرف نگا می کنی و میگی بیا منو بگیر. و اونقدر تیزپا هستی که ی دستش بهت نرسه.
خندیدم. از ته دل خندیدم. این خلاصه کوچکی از تمام روابطم تا به حال بوده. جوابش را ندادم. بعد چند دقیقه متفکرانه ادامه داد: - ولی یه روز یه شکارچیِ قهار پیدا میشه. اون روزه که گیر میفتی..
من؟ ماتم برده بود. فکر می چگونه بگویم که شکارچیم شش سال پیش رویم بوده و من خبردار نشدم. چگونه بگویم که شکارچی را پیدا کرده ام. فکر می چه ی فکر می کرد این شکارچی با چوب جادو و کلاه جادوگری و کوله پشتیِ مشکی بیاید؟
و می خندیدم..



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/66




قیچی بزن به حرف و مو و زخم و دست، تمومش کـن فقط.

درخواست حذف اطلاعات

من به جای طره موهای بلند، رشته حرف های درازی دارم که دَر هم گره خورده اند و ی نیست.. ی نیست که بنشیند و آرام آرام با نوک انگشتانش از این رازهای مسکوت مانده گره گشایی کند. ی نیست که انگشتانش در آبی موهایم بلغزاند. در سبز سیر ناگفته هایم غرق شود. ی نیست که بخواهد..

- حتی او. -

تویی نیستی که بخواهی..

- حتی تو. -

ی نمی خواهدش..

- حتی من. -

این گیسوانی را که ندارم..


+ hide away




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/70




بعد که اومدیم بیرون خندیدم بهش، که تو می تونی ادعا کنی عاشق انگشتاش شدی.

درخواست حذف اطلاعات

معجزه اصلاً اهل رقیق ِ احساساتش نیست. هر حرکت دستش، هر ت که به گردنش می دهد و گشاد و تنگ شدن چشمانش فریادی ـست از آنچه در دلش می گذرد. امکان ندارد خشمگین باشد و نفهمی. نمی شود خوشحال باشد و جیغ نزند و بلند بلند نخندد. محال است غمگین باشد و چشم هایش اشکی نشود. خنده هایش زنگ بودن نگیرند. و این روزها، ماه ها، [سال ها؟] که عاشق است.. مگر می شود نفهمی که دلداری گوشه ای در انتظار دارد؟

امروز تالاروحدت نشسته بودیم و زیبا ترین صحنه سالن دست های هماهنگی که با ساز ها می یدند نبود. روشن ترین صحنه سالن دخترکی بود که چشم هایش در آن تاریکی برق می زدند. که دست هایش مشت می شدند، به صندلی چنگ می زدند و نگاهش را لحظه ای از صحنه نمی گرفت. دلدار را می دید لبانش به لبخند وا می شدند و با مونث های کنار یارش چین به جبین می انداخت. آن لحظات مگر می شد دوستش نداشت؟ مگر می شد نپرستید اینگونه بی دلی را؟

که دیوارها از کل عاشقانه شعر های درون نگاهش می لرزید.. حال دلبر می خواهد بخواندشان یا نخواند.


+ تولدت مبارک خواهرک. :) قرار نبود پست تولدت درمورد تو و تانژانت باشه. نمی دونم چرا شد. :)) ولی وقتی می بینیش و خوشحال ترینی.. دوستتون دارم. :] خوشحال و عاشق فسیل شین به پای هم.





منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/71




هوس سفر نداری..؟ - من که دارم. -

درخواست حذف اطلاعات
بالثا، بیا دستمو بگیر. ببر. کتابا راه های خوبی برای فرار نیستن. تموم میشن. سریال ـا، ـا و پیاده رو های این شهر هم همینطور. تاثیر قرص ـا موقتی و دردِ بعدِ مستی حتی بیشتره.بالثا، باز کن اون بالاتو. مگه جز پرواز تا شباهنگ، راهی می مونه؟



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/72




ترس قبل و بعد و هنگام مکالمه، حتی به هنگام چت و کامنت گذاشتن.

درخواست حذف اطلاعات
من نمی دونستم این ترس ـم از حرف زدن با غریبه ها اسم داره. اینکه ترجیح میدم از گشنگی بمیرم ولی نرم ساندویچ ب م. اینکه معمولاً پاتوق می کنم جاهای خاص، مثل رستوران و کافه هارو تا باریستا و ویتراشون کمتر غریبه محسوب بشن. عاشق استفاده از اسنپ ـم چون کمتر نیاز به مکالمه داره و ید اینترنتی برام موهبت محسوب میشه. خوردن غذا توی ملاعام برام کابوس ـه و توی کنج ـای کمتر توی چشم می شینم و لعنت.. حرف زدن سرکلاس. باعث میشه مغزم از کار بیفته. طوری که تنها چیزی که می تونم بهش فک کنم "شنل نامرئیِ هری پاتر" و اینکه "آ سر به کی رسید"ه. تا درنهایت چند وقت پیش روی وبلاگ غمخورک، خوندم بهش میگن social anxiety. خیلیا توی دنیا بهش مبتلائن و فقط من نیستم. بعد چندبار دیگه همین مشکلات همیشگی، بالا ه به این نتیجه رسیدم که نمی خوام این استرس دائمیو تحمل کنم و شروع به پیدا راه ِحل برای این ترسم. نتیجه گشتن به دنبال راهِ حل چی شد؟ به چالش کشیدن خودم و رو به رو شدن با ترسم. قبلاً هم از این تصمیما گرفته بودم. ولی این دفعه جدی ترم. توی خیابون، با آدمای جدید حرف می زنم. از کفش و لباسشون تعریف می کنم و به هر بهانه ای جرقه مکالمه می زنم. هنوز؟ اول کارم. سخته برام.
ولی خب، می خوام بنویسم از این به بعد تلاشامو تا وقتی که این معضل از بین بره. توی دو روزِ گذشته، نهایت تلاشم بوده. توی تولد خواهرک، با "کلی" آدم جدید هم کلام شدم. توی کنسرت تانژانت، تنها بین خانواده یه مذکری به نامِ "آقا کیان" نشستم و توی قربون صدقه قدوبالای رشید و موئای تازه پشتِ لب سبز شده "آقا کیان" رفتن همراهیشون . :))
امروز توی خیابون یه مذکر که ازم می پرسید "تو دختری یا پسر؟" رو اتفاقی با کوله ـم زدم و بعد ایستادم و باش توضیح دادم اگه خیلی کنجکاوه من مونثم، موهام کوتاهه و از سر مقنعه بیزارم؛ از یه نفر فندک گرفتم و آ سر همون شخص وقت رفتن فندکشو داد بهم و گفت سیگار با سیگار روشن مضره و خیلی وار توی افق گم شد. :))
فکر می کنم برای دو روز، خیلی زیادم بوده. حالا برم یه انیمه ببینم این همه استرس امروزو بشوره ببره.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/73




امشب هنوز تموم نشده.

درخواست حذف اطلاعات
تنها چیزی که از کرختی این روزا داره نجاتم میده، دویدن پی جبران این شیش ماهه. دارم می دوئم. وقتی می رسم خونه، از شدت خستگی بیهوش میشم و طی ده روز از پنجاه و دو کیلو، به پنجاه کیلو رسیدم. این یعنی زندگی رو رواله.. و دمش گرم.
+ می خونمتون تو تایم ـای استراحتم. ولی انرژی کافی برای ابراز نظر ندارم. شرمنده روی ماه ـتون.



منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/74




من دوستِ صمیمیِ خوبی نبودم. حرمت ش تم. خط رد .

درخواست حذف اطلاعات

فردا همه چیز تموم میشه و من نبوسیدمت. دیدی نبوسیدمت؟ می بینی از فردا جون می دم و دیگه نمی ذارم حتی فکرم سمتت بیاد؟ می دونی از فردا قراره بمیرم برای مالِ دیگری بودنت؟ که باید پاک بشه دوستت دارم گفتن بهت. که باید مادرانه و خواهرانه و تف.. هر جوری جز عاشقانه بغلت کنم و تبریک بگم بهت بابت این دختر سفیدروی دلربا. که باید از همین امشب تمرین کنم که خوشحال باشم برای خوشحالیت و لعنت.. تو کیو داری که از من بیشتر دوستت داشته باشه؟




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/75




آ ین مرثیه ام برای عزاداری که دوستت داشت.

درخواست حذف اطلاعات

شب بود. شبِ همان کذایی بود و من همچنان نفس می کشیدم. هر روز هفته را بلند شده بودم و باورم نمی شد از یک روزِ دیگر جانِ سالم به دربُرده باشم. آن شب، نمی توانستم باور کنم اندام های حیاتیم هنوز کار می کنند، دستم را بالا می آوردم و از جدا نشدنِ روح از کالبدم اطمینان حاصل می . می رفتم جلویِ آینه. دستم را جلوی دهانم می گرفتم و با حس دم و بازدمم مطمئن می شدم که هنوز هستم. دیگر شکی نبود. من جان به در برده بودم. از کافه فرار کرده و از آغوشت گریخته و دربرابرِ چشمانِ مشکوک ـت که می دانستند یک بلایی سرم آمده دویده و بعد.. نمرده بودم. سرگردان می چرخیدم و فکر می که از بزرگ ترین کابوسِ این چندماه ـم زنده بیرون آمده ام. حالا چه؟ حالا قرار است کجا بروم؟ حالا قرار است چه کار کنم؟ معجزه چندوقتِ پیش در پستی نوشته بود اگر یار نبوسدش، اگر در آغوش نگیردش، اگر و اگر.. زنده می ماند و بعد، لعنت فرستاده بود بر این زنده ماندن. بر این سگ جان بودنِ آدمیزاد که دوام می آورد. آن شب روی پل هوایی سرِ کریم خان من لعنت می فرستادم بر این زنده ماندن و خودمانیم.. هیچ برنامه ای برای بعدش نداشتم.

برای معجزه از اوجِ داستانِ آبکیِ این سال می نوشتم. از دخترِ دوست داشتنیِ سفیدرویی که کنارت نشسته بود. از چشمانِ درشت و خنده های دلربایانه اش. از تو که دوستش داشتی. از تو که دوستش داری. از من که دوستت داشتم و در این چهارضلعیِ بی اساس هی دورتر می شدم تا خط شویم. از دختری که نمی توانم بد نگاهش کنم چون دوستش داری. چون دل باخته است و من.. می فهممش شاید. و بعد، دوباره ایستادم. وسط خیابان ناگهانی ایستادم و بالا ه دیدم چه قدر در این نامعادله اضافه ام. مدت ها بود اضافه نبودم... بعدِ این قرار است چه شود؟ هِی پرسیدم بعد از این قرار است چه بشود. و راه رفتم. و پرسیدم. انگار که جوابش از میان آسمان پیدا شود. زنگِ درِ خانه میم را فشار دادم و دربرابرِ سکوت حیرت زده اش اشک ریختم. پرسیدم بعد از این چه می شود؟ غمگین بودم. از تویی که نگذاشته بودی تماما نیست شوم و بمیرم بیزار بودم. از آنکه ثانیه آ فرارم بوی گردنت را می داد متنفر بودم. پرسیدم بعدِ این چه؟ و هیچ جو از آسمان نیامد.

نوشتم تا صبح گریه می کنم و بعدِ آن تمام است. که تا صبح آ ین مرثیه ام را برای دلی که روزی آبی بود می خوانم و بعد شروع می کنم به زنذگی . نه که با طلوعِ بعد، دیگر دوستت ندارم، فقط.. با این درد کنار می آیم. در سه گانه اهریمنی اش لایرا جایی ویل را که انگشت کوچکش را از دست داده بود نگاه می کرد و می گفت برای باز ِ دروازه میانِ دنیاها لازم نیست دردش را تکذیب کند. نباید ردش کند و سرش داد بزند که تو وجود نداری.

درد هست. لعنت، بد هم هست! فقط باید قبولش کند. در آغوشش بگیرد و بگوید می دانم که ح خوب نیست. و بعد می تواند به کارش برسد. من تا صبح دوست داشتنت را بوسیدم. میم برایِ هردویمان پشتِ سر هم دمنوش آورد و گفت خوب ـت می کند. بخور. و ما گریه کرده بودیم. آنقدر این شرایط فکر /کردیم تا خوابم برد.

صبحِ روزِ بعد؟ زنده بودم. درد بود. اما انگار دوباره می شد بهتر شد. انگار.. اُمیدی بود.




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/60




آ ین مرثیه ام برای عزاداری که دوستت داشت.

درخواست حذف اطلاعات

شب بود. شبِ همان کذایی بود و من همچنان نفس می کشیدم. هر روز هفته را بلند شده بودم و باورم نمی شد از یک روزِ دیگر جانِ سالم به دربُرده باشم. آن شب، نمی توانستم باور کنم اندام های حیاتیم هنوز کار می کنند، دستم را بالا می آوردم و از جدا نشدنِ روح از کالبدم اطمینان حاصل می . می رفتم جلویِ آینه. دستم را جلوی دهانم می گرفتم و با حس دم و بازدمم مطمئن می شدم که هنوز هستم. دیگر شکی نبود. من جان به در برده بودم. از کافه فرار کرده و از آغوشت گریخته و دربرابرِ چشمانِ مشکوک ـت که می دانستند یک بلایی سرم آمده دویده و بعد.. نمرده بودم. سرگردان می چرخیدم و فکر می که از بزرگ ترین کابوسِ این چندماه ـم زنده بیرون آمده ام. حالا چه؟ حالا قرار است کجا بروم؟ حالا قرار است چه کار کنم؟ معجزه چندوقتِ پیش در پستی نوشته بود اگر یار نبوسدش، اگر در آغوش نگیردش، اگر و اگر.. زنده می ماند و بعد، لعنت فرستاده بود بر این زنده ماندن. بر این سگ جان بودنِ آدمیزاد که دوام می آورد. آن شب روی پل هوایی سرِ کریم خان من لعنت می فرستادم بر این زنده ماندن و خودمانیم.. هیچ برنامه ای برای بعدش نداشتم.

برای معجزه از اوجِ داستانِ آبکیِ این سال می نوشتم. از دخترِ دوست داشتنیِ سفیدرویی که کنارت نشسته بود. از چشمانِ درشت و خنده های دلربایانه اش. از تو که دوستش داشتی. از تو که دوستش داری. از من که دوستت داشتم و در این چهارضلعیِ بی اساس هی دورتر می شدم تا خط شویم. از دختری که نمی توانم بد نگاهش کنم چون دوستش داری. چون دل باخته است و من.. می فهممش شاید. و بعد، دوباره ایستادم. وسط خیابان ناگهانی ایستادم و بالا ه دیدم چه قدر در این نامعادله اضافه ام. مدت ها بود اضافه نبودم... بعدِ این قرار است چه شود؟ هِی پرسیدم بعد از این قرار است چه بشود. و راه رفتم. و پرسیدم. انگار که جوابش از میان آسمان پیدا شود. زنگِ درِ خانه میم را فشار دادم و دربرابرِ سکوت حیرت زده اش اشک ریختم. پرسیدم بعد از این چه می شود؟ غمگین بودم. از تویی که نگذاشته بودی تماما نیست شوم و بمیرم بیزار بودم. از آنکه ثانیه آ فرارم بوی گردنت را می داد متنفر بودم. پرسیدم بعدِ این چه؟ و هیچ جو از آسمان نیامد.

نوشتم تا صبح گریه می کنم و بعدِ آن تمام است. که تا صبح آ ین مرثیه ام را برای دلی که روزی آبی بود می خوانم و بعد شروع می کنم به زنذگی . نه که با طلوعِ بعد، دیگر دوستت ندارم، فقط.. با این درد کنار می آیم. در سه گانه اهریمنی اش لایرا جایی ویل را که انگشت کوچکش را از دست داده بود نگاه می کرد و می گفت برای باز ِ دروازه میانِ دنیاها لازم نیست دردش را تکذیب کند. نباید ردش کند و سرش داد بزند که تو وجود نداری.

درد هست. لعنت، بد هم هست! فقط باید قبولش کند. در آغوشش بگیرد و بگوید می دانم که ح خوب نیست. و بعد می تواند به کارش برسد. من تا صبح دوست داشتنت را بوسیدم. میم برایِ هردویمان پشتِ سر هم دمنوش آورد و گفت خوب ـت می کند. بخور. و ما گریه کرده بودیم. آنقدر این شرایط فکر /کردیم تا خوابم برد.

صبحِ روزِ بعد؟ زنده بودم. درد بود. اما انگار دوباره می شد بهتر شد. انگار.. اُمیدی بود.




منبع : http://lunatic-asylum.blog.ir/post/60