بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

سمفونی زندگی

آخرین پست های وبلاگ سمفونی زندگی به صورت خودکار از بلاگ سمفونی زندگی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



" من کنجکاوم"

درخواست حذف اطلاعات

دو سه روز پیش علی از مدرسه اومد خونه و زنگ زد به من و گفت ، امروز یکی از بچه های مدرسه مونو ا اج د. گفتم چرا؟ گفت یه چیز خیلی بدی با خودش آورده بود مدرسه، از وسایل زن و شوهرا.

خواهرم رفته بود مدرسه که بابا این بچه جزامی نیست که ا اجش کردید. کنجکاوه. به خاطر سنش. نوجوانه. باید بهش آگاهی داد.

من خیلی از این جور مسائل میشنوم این روزها:  رد و بدل های ، صحبت های نامناسب، تجربه های عجیب و غریب بچه ها باهم....

و #ما_مسئولیم . منو شما به عنوان والدین و مربیان

خداااایی بچه ها کنجکاون و این طبیعیه. معمولا از 11-12 سالگی میرن دنبال جواب سوالهاشون و از منابع مختلف: دوستانشون در مدرسه و یا شبکه های اجتماعی و اینترنت جواب سوال هاشونو پیدا کنند. متاسفانه این منابع اطلاعات درستی به اونها نمیدن. دوستان که خودشون بچه هستند و نادان. گوگل هم که نمیدونه مقابلش کی نشسته، با هر کلیدواژه ای یه عالمه مطلب میاره براشون.
ما نیاز داریم به گسترش فضاهایی که کاملا علمی، اخلاقی و  مبتنی بر اصول روانشناختی پاسخگوی کنجکاوی بچه ها باشند.

هرچقدر هم ما مواظب فرزندانمون باشیم، بالا ه در هر مدرسه ای یه بچه ای پیدا میشه که اطلاعات نادرست به بقیه میده. پس ما خودمون باید از قبل بچه هامونو وا ینه کنیم. باید درستش را ما بهشون بگیم و خودمون بذر درست را بکاریم وگرنه اگر دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم، دوستان درختای کج و معوجی میکارن و حالا بیا و درستش کن. بچه ها با دنیایی از ترس و ابهام و نگرانی بزرگ میشن.

ما داریم کارگاهی برگزار می کنیم به اسم #من_دیگه_بزرگ_شدم که درباره بلوغ، خودمراقبتی و پاسخ به کنجکاوی های نوجوانان هست و در فضایی کاملا علمی، روانشناختی و اخلاقی در کنار فرزندان عزیزمون هستیم. چیزی که متاسفانه خیلی کمه و نیازه به گسترسش در جامعه.
و به همه آدمها پیشنهاد می کنیم که  برای پیشگیری از آسیب های بزرگ و پیش نیومدن اتفاقاتی مثل #آتنا #ستایش و یا #مدرسه_معین لطفا اطلاع رسانی کنید این برنامه هارو که به قول #سعدی جان:

درختی که اکنون گرفته ست پای
به نیروی شخصی برآید ز جای
وگر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ برنگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل


برای اطلاعات بیشتر با شماره 09035245030 تماس بفرمایید.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/08/17/post-82/-من-کنجکاوم-




"غول چراغ جادو"

درخواست حذف اطلاعات

چندروز پیش علی زنگ زد به من و با ح نگرانی و درماندگی گفت معلممون گفته میخواد ازمون یه امتحان از درس های پارسال بگیره. بدبخت شدم من هیچی یادم نیست. میشه بیای به من کمک کنی باهم درسارو مرور کنیم؟

گفتم عزیزدلم چیزی نیست که! من مطمئنم تو همه رو بلدی. من فردا میام پیشت، باهم مرور کنیم درسارو. بعدشم اصلا مهم نیست، ما همه مون این مراحلو پشت سر گذاشتیم، حیف نیست تو به خاطر یه چیز به این بی اهمیتی خودتو نگران کنی؟

فرداش که رفتم پیشش، باهم درسارو مرور کردیم و کلی حرف زدیم. می گفت من دلم می خواد یه چراغ جادو داشته باشم و وقتی بهم میگه سه تا آرزوتو برآورده میکنم، بهش بگم آرزوی اولم اینه که همه آرزوهامو برآورده کنی. ها ها ها! خیلی با حاله! نه؟

یه دفعه یادم اومد که وقتی خیلی کوچک بود، حدود دو سه ساله، داشتم براش قصه غول چراغ جادورو میخوندم که با دقت گوش میداد. چندروز بعد اومد پیشم  و با زبون شیرینش گفت: "من غول چراغ جادو ام! بگو چی می خوای؟"

بعد فکرم رفت به اینکه ما همه مون یه غول چراغ جادوییم ولی خودمون خبر نداریم. یه غول بزرگ در چراغ وجود ما زندانی شده، باید چراغمونو صیقل بدیم حس ، تا اون غول دربیاد. فقط بچه ها وقتی کوچک هستن، چون خیلی روحی تر از ما زندگی می کنن و به اصل خودشون نزدیکن و هنوز اب نشدن، میدونند غول چراغ جادو هستن. آدم بزرگ که میشن دنبال یه غول چراغ جادو میگردن که خواسته هاشونو برآورده کنه. نمیدونند که یه غول عظیم پر از توانمندی و انرژی فوق العاده درونشون هست که اگر بخواد، هرکاری رو می تونه ه. ولی باید رنج بکشن و چراغ وجودشون حس سمباده بخوره تا اون غوله بیرون بیاد. هیچ غولی بیرون از ما وجود نداره! ما یه غوله جادوییم که مثل علی فراموش کردیم این مسئله رو.

غول جادومون که بیرون بیاد، بهش میگیم باش، پس می باشد (کن، فی ).

عصر، یکی از مربی های خانه کودک #سلاله_روشنایی زنگ زد و خواست طبق پیشنهاد قبلی م، برنامه رشد و پرورش اعتماد به نفس در ک ن را برای والدین مهد برگزار کنم. گفت اسم دوره را چی بگذاریم؟ گفتم آبیاری بذر اعتماد بنفس در ک ن. چون دانه ش هست، فقط باید پدرو مادر به درستی آبیاری ش کنند.

ولی الان با خودم فکر ، اون دانه نیست، یه غول چراغ جادوست که پدر و مادرا از طرفی و سیستم آموزش و پرورش از طرف دیگه، با رفتارهای اشتباه خودشون، اونو توی چراغ و کاری که سوراخش هم کیپ کیپ بشه.

باید توی کلاسم بگم

#احساس_ارزشمندی را باید بیرون آورد

و نه در بیرون، دنبالش گشت.

باید به بچه ها بگیم که غول چراغ جادو همون نیروی خداوندی درون ماست.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/07/14/post-81/-غول-چراغ-جادو-




"سمفونی زندگی"

درخواست حذف اطلاعات

جناب همسر چندوقتی است که مشق تنبور میکند. اولین آهنگی که کامل شد و به زیبایی برای من اجرا کرد به قدری زیبا بود که اشک منو درآورد. اونو ضبط و هروقت حال دلم خوش نیست، گوش میدم و شور زندگی و عشق در من به جریان می افته.

دیروز داشت آهنگ جدیدی را تمرین میکرد، میزد و اب می کرد. به من گفت ببخشید که اذیت میشی. گفتم این چه حرفیه؟ برای رسیدن به اون آهنگ قشنگه که اشک من درمیاد، باید این مراحلو طی کرد دیگه.

عصر یکی از مراجعانم اومد که تازه عروسی است که کمتر از یک ماه است به خانه خود رفته اند. گریه کنان از مسائل مالی ای گفت که بین او و همسرش پیش آمده و اینکه دلش ش ته و احساس حماقت و بدبختی می کند. کل مسئله را توضیح داد و شرایط قبل و بعد مسئله را. همسرش هم مدتی قبل از عروسی با من صحبت کرده بود و من در جریان مسائل مختلف بودم. برایش تعریف از تنبور زدن جناب همسر و مراحل اولیه و نهایی هر قطعه. گفتم عزیزدلم انقدر باید اشتباه زد و تمرین کرد تا آ ش یه قطعه رو خوب بزنی. گفت آخه ما قبلا درباره نحوه مدیریت مالی باهم صحبت کرده بودیم. گفتم همسر من هم بارها اون آهنگو گوش کرده بود، ولی برای اجرای اون کلی اشتباه می زنه که در آ درست دربیاد. این جای خوشحالی داره که همین اول زندگی این مسئله پیش اومده. قهر نکن، در  اولین فرصت مناسب ـو نه همون موقع بعد از دعوا که کلی خشم داری و ممکنه با کلامتون آسیبی به هم بزنید- صحبت کن و مشخصا بگو که ما در زندگی مون  پول جمع می کنیم که برای زندگی مون هزینه کنیم اصلا ماهیت پول اینه که در راستای برآوردن نیازهای ما باشه. من به خاطر ج پول ها اصلا ناراحت نیستم. من از این ناراحت شدم که احساس انقدر غریبه هستم که برای استفاده و برنامه ریزی برای امور مالی زندگی مون که به هردوی ما مربوطه، مورد م قرار نمی گیرم. این طوری احساس بدی پیدا می کنم و فکر می کنم شاید منم باید مثل خیلی از زن ها وارد بازی پنهان کاری با همسرم بشم و من اصلا اینو نمی خوام. من فکر می کنم که خوبه باهم به قانونی درباره نحوه ج مون برسیم و همدیگه رو کاملا در جریان قرار بدیم.  به همین سادگی.
شاید اولش یکی قاطی کنه و دعوا بشه، ولی باید تمرین کرد که به "زبان مناسب" و در "زمان مناسب"  گفتگو کرد و تمرین و تمرین و تمرین. بعد از یه مدت سر و کله زدن و اشتباه درباره مثلا مسائل مالی، می تونی بعد یه مدت آهنگ مالی رو به خوبی بزنی و حال دلت خوب بشه با به اجرا درآوردن اون.

امروز صبح براش پیام گذاشتم در واتس اپ که خوبی؟ جواب داد کلی حرف زدیم، گریه کردیم، دعوا کردیم، خندیدیم، آشتی کردیم و در نهایت به قانونی مشترک رسیدیم و هردو آروم شدیم.
بهش گفتم خوبه و به زودی آهنگ های بعدی! کلی قطعه نزده پیش رو دارید تا آ عمر! بعضی قطعه ها سنگین تر و زمان بر تره و بعضی ساده تر و راحت تر. انقدر اب می کنید تا در نهایت به زیبایی اجرا بشه و ساز دلتون حس کوک بشه با شنیدنش.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/06/26/post-78/سمفونی-زندگی




"بر بال موسیقی"

درخواست حذف اطلاعات

امروز به بهانه اول پاییز قطعه پاییز، پاییز، پاییز از فریبرز لاچینی را در کانالم گذاشتم و همون موقع پیامی از یکی از مخاطبان عزیز سمفونی زندگی برام اومد که :

« خواستم ازت تشکر کنم با این قطعه پاییز پاییز که گذاشتی کلی حالم خوب شد اول مهر شده و بهراد اولین روز مدرسشه هم خوشحالم هم نگران  و هم دلتنگ ولی واقعا حالم خیلی بهتر شد با این قطعه زیبای پیانو»

اول خوشحال شدم از اینکه با کاری ساده باعث ایجاد حال خوب در دل ی شدم و بعد به این فکر که واقعا چقدر قدرت موسیقی بالاست. می تونه در چند ثانیه حال ی رو انقدر متغیر کنه و روزشو بسازه. کاری که شاید یک روانشناس ماهر با بیش از 40 دقیقه صحبت شااااید می تونست، یک قطعه موسیقی با 4 دقیقه انجام داد و تازه این کجا و آن کجا.

یاد اون بیت مولانای جان افتادم که :

ای خدا جان را عطا کن آن مقام

کاندر او بی حرف می روید کلام

به نظرم حالا که انقدر یه موسیقی می تونه حال مارو متغیر کنه، در دو جایگاه باید حواسمون باشه:

اول؛ انی که در جایگاه تولید کننده هستند: موسیقیدان، آهنگساز، خواننده  و نوازنده، اینکه خیلی باید #مسئولانه برخورد کنند و مراقب باشند که چه کاری بیرون میدهند و چه احساسی تولید می کنند؟ آیا دارند مرکز پخش حس و حال خوب، امید، عشق، زیبایی و حرکت میشن و یا حال بد، ناامیدی، نفرت، زشتی و رکود و رخوت؟

دوم؛ در جایگاه مخاطب و شنونده: اینکه من چه آهنگی را #انتخاب می کنم که گوش بدم و روانم را در مقابل آن باز می کنم؟

همون طور که هر حرف و کلام و رفتاری، انرژی خاص خودشو داره، #موسیقی به مراتب بیشتر این توانایی رو داره چون به ابزارهای بیشتری مجهزه. پس خیلی باید #آگاهانه انتخاب کنیم که چه آهنگی رو گوش میدیم! با چه محتوایی؟ یادم اومد که پارسال یه مریضی سخت گرفتم که حدود یک ماه طول کشید و چیزی که باعث شد من بتونم از جام بلند بشم وحالم خییییلی خوب شد، آهنگ "خوب شد" از همایون شجریان عزیز بود. انقدر این قطعه به من انرژی داد که بیشتر از 50 بار پشت هم گوش دادم و اصلا نمی تونستم خاموشش کنم و در آ من روشن شدم.

و یه خاطره دیگه هم یادم اومد از دوره #من_لایق_آرامشم که در فرهنگسرای #قیطریه برگزار 5 سال پیش: درباره این صحبت می که تا جایی که می تونیم خودمون نباید در معرض پیام های آلوده قرار بگیریم از هرنوعش: موسیقی ناامید کننده، اخبار وحشتناک، آدم های منفی باف و سمی و... جلسه بعد خانومی اومد پیشم و گفت من دانشجو هستم در مازندران و آ هفته ها که میرم شمال در کل مسیر یه cd آهنگی که از این دستفروش ها یده بودم و در نتیجه خودم #انتخاب نکرده بودم، میگذاشتم و کل آهنگ ها درباره بدبختی، ش ت عشقی و این جور چیزها بود. من همیشه وقتی می رسیدم به مقصد له له بودم از نظر خستگی روانی و هیچوقت نمی دونستم دلیلش گوش این آهنگ هاست، دفعه پیش که شما درباره انتخابگری صحبت کردید، چند تا موسیقی بی کلام صدای طبیعت و پیانو ریختم روی فلش و در کل مسیر فقط اونارو گذاشتم در ماشین که پخش بشه، باورتون نمیشه انقدر حالم خوب بود وقتی که رسیدم که حد نداشت! خواستم بیام گزارش بدم از نتیجه عملی ای که گرفته بودم!

چقدر خاطره تعریف ! خلاصه ش اینکه خیلی باید حواسمون باشه که در معرض چه چیزهایی قرار میگیریم و انتخابگرانه پیش بریم و نه هرچه پیش آید، خوش آید.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/07/01/post-79/بر-بال-موسیقی




"روشنی من از توست"

درخواست حذف اطلاعات

چندروز پیش که از تونل اومدم بیرون، فراموش چراغ هارو خاموش کنم و وقتی به مقصد رسیدم ماشینو پارک و رفتم سر کلاس. چند تا برنامه پشت هم داشتم و در نتیجه وقتی اومدم بیرون هوا کامل تاریک شده بود. وقتی اومدم سمت ماشین دیدم یه نور ضعیفی از چراغا میاد.  همون موقع پیرمردی اومد نزدیک وگفت دخترم این ماشین توئه؟ من کلی دنبال صاحب ماشین گشتم. چراغارو روشن گذاشته بودی. حالا خدا کنه باطری ماشین کامل خالی نشده باشه. تلاش برای روشن ولی متاسفانه روشن نشد. پیرمرد مهربون گفت ناراحت نباش باید باطری به باطری کنیم و رفت با یکی از همسایه ها صحبت کرد و آقایی اومد باطری ماشینشو به ماشین من وصل کرد و روشن شد. بعد گفت باید کلی گاز بدی و مواظب باشی ماشین خاموش نشه. پرسیدم خب باطری ماشینمو باید عوض کنم؟ گفت نه دخترم حالا که ماشین روشن شده، کوئل دوباره اونو شارژ می کنه. بعد برام توضیح داد که اول که ماشین خاموشه، باطری کمک می کنه به استارت زدن، ولی وقتی ماشین روشن میشه، در مرحله بعد کوئل اون، باطری رو شارژ می کنه.

کلی ازش تشکر به خاطر کمک هاش و چیزهای خوبی که بهم یاد داد.

امروز که داشتم کارامو می خبردار شدم که قیمت دلار نزدیک 20 تومان رسیده و بعد از سخنرانی های اخیر، فضای متشنج جامعه، بیشتر شده و خلاصه احساس ترس و نگرانی در بین آدم ها و رفتارهاشون بیشتر شده، غم عمیقی منو گرفت و بعد از مدتی احساس سطح انرژیم کلی پایین اومده طوریکه اصلا حوصله نداشتم کارای کارگاه #من_دیگه_بزرگ_شدم را انجام بدم. در حالیکه ناامیدانه دراز کشیده بودم و داشتم به یکی از فایل های صوتی محمدرضا شعبانعلی عزیز گوش میدادم، یکی از دوستای بی نظیرم که ای روابط بین الملل داره و تحلیل های فوق العاده ای همیشه میکنه از شرایط جامعه، تلفن زد. در حالیکه اونم ناامید و افسرده بود، کمی از شرایط کنونی صحبت کردیم. بعد گفت حالا اینارو ول کن، بگو ببینم کلاسا چطور پیش میره. براش تعریف که ثبت نام ها و بازخوردها که خداروشکر خوبه ولی خودم وضعم اینه و احساس ناامیدی می کنم. گفت نه اتفاقا دقیقا توی این شرایط نقش تو خیلی کلیدی تره و خیلی باید مسئولانه تر وایستی برای افزایش و رشد آگاهی. همه بدبختی های جامعه ما از جهل ما در زمینه های مختلف ناشی میشه و اتفاقا ما نیاز داریم به تلاش بیشتر آدم ها در حوزه های آگاهی بخش و کمی حرف زد و بعد من احساس درست مثل ماشینم که خاموش شده بود، باطری به باطری شدم و روشن شدم. بعد ازش پرسیدم خب تو چکار می کنی و کارات خوب پیش میره؟ یه دفعه اون شروع کرد از سختی ها و سردرگمی های خودش گفتن. منم که حالا حسااا روشن بودم، باطری اونو شارژ : توانمندی هاشو براش گفتم و کارای خوبی که تا حالا کرده و دستاورداشو یادش آوردم. بعد براش از # خوبی که ب دیدم(#پچ_آدامز) تعریف که شاید تو هم مثل پچ آدامز باید یه تصمیم اساسی بگیری برای تغییر کارت و در نتیجه فعالیت هاتو ببری در زمینه هایی که بیشتر احساس مفید بودن کنی. خلاصه بعد 45 دقیقه باطری هردوتامون کلیییی شارژ شد و خداحافظی کردیم برای رانندگی به سمت برنامه هامون. وقتی از اتاق اومدم بیرون، جناب همسر گفت چکار کردی چشمات دوباره برقش برگشت؟ ماجرارو تعریف و گفتم ما آدم ها هم مثل همون ماشین می مونیم که گاهی باطری خالی می کنیم. به نظرم دوست خوب، خوب، کتاب خوب و در مجموع یک ه ن خوب می تونه درست مثل همون باطری ماشین آقای همسایه، کمک کنه به استارت زدن ماشین، جرقه که زده میشه باید یه مدت گاز بدی که خاموش نشی تا باطری پر بشه. پرسید حالا چطوری گاز میدی؟ پرسیدم تو با انجام چه کاری متوجه گذشت زمان نمیشی و ح خیلی خوب میشه؟ گفت با رسیدگی به گل و گیاه ها، ساز زدن، بازی با بچه ها، مولانا خوندن، شاهنامه ... گفتم آفرین دقیقا هر ی چیزایی داره که حکم همون گازو داره براش، کاری که همه ما باید اینه که اون چیزارو پیدا کنیم و توی سربالایی های زندگی یه مدت با اونا سرمون رو گرم کنیم تا فول شارژ بشیم و با سرعت مناسب پیش بریم به سوی برنامه ها و اه مون.
بعد اومدم نشستم پای لپ تاپم که بنویسم اینارو برای شما که شارژ بشم.

اگر شما هم نظری دارید و یا دوست دارید بگید که باطری تون چطوری شارژ میشه، پیام بگذارید.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/07/10/post-80/-روشنی-من-از-توست-




"پشت سیاه و سفید پیانو"

درخواست حذف اطلاعات

دوم دبیرستان بودم. چندسالی بود به انجمن خوشنویسان می رفتم و در راه رفت و آمد، با او بیشتر آشنا شدم. هم مدرسه ای بودیم اما هم کلاسی نه.

دختری باهوش، دانا، نوع دوست، پیگیر، ساده و آرام بود. کار درستش را انجام می داد بدون اینکه در بوق و کرنا کند.

سال سوم، تغییر رشته دادم و هم کلاسی شدیم. بیشتر از قبل باهم در ارتباط بودیم و ساعت های رفت و آمد در مسیر انجمن خوشنویسان بیشتر گفتگو می کردیم و با زوایای مختلف شخصیتی و خانوادگی هم آشناتر می شدیم.

سال پیش ی برنامه ریزی کردیم که باهم درس بخوانیم. بیماری سرطان مادرش عود کرده بود و چندماه بعد از عید و قبل از کنکور، در بیمارستان بستری بودند. چند هفته قبل از کنکور به کما رفتند و در روزهای پرتب و تاب کنکور شرایط خوبی نداشتند اما قرار گذاشتیم که این فرصت را از دست ندهیم و برنامه ریزی فشرده ای کردیم و روزهایی که به بیمارستان نمی رفت، باهم درس می خو م. دو سه هفته از کنکور گذشته، مادرش فوت د.

کاری از من برنمی آمد جز اینکه تا جایی که می توانستم کنارش باشم.

رتبه هایمان آمد: او 774 شد و من 798. او عاشق جامعه شناسی بود و من بعد از ادبیات، جامعه شناسی. مرا متقاعد کرد که ادبیات را در کنار هررشته ای می توانی بخوانی، بیا باهم انتخاب اولمان را جامعه شناسی بزنیم.

نتایج کنکور آمد و ما شدیم دانشجوی جامعه شناسی شهید بهشتی.

چهارسال دوران لیسانس تقریبا شبانه روز باهم بودیم. سه خواهر داشت و پدرش بیشتر اوقات در سفر. بنابراین خیلی ساعت ها خانه آنها بودم.

پیانیستی ماهر بود. انگشتانش بر روی شاسی های پیانو می ید و آنقدر زیبا می نواخت و حس آهنگ را منتقل می کرد که گویی آن قطعه از درونش برخاسته. بهترین خاطرات خودم و دوستانم در آن خانه روبروی کوه های دارآباد بود، همراه با آوای دیوانه کننده پیانو. 
در این سال ها البته، کم نبود سختی ها و مسائلی که بعد از نبود مادر، درگیرش بودند. اما هم خودش و هم سه خواهرش نماد کامل آرامش و مدیریت رفتار بودند و من فقط از آنها یاد می گرفتم.
زمانی که دانشجوی ارشد شد ـ با رتبه ای عالی در همان ـ پدرش بیمار شد. این بار سرطان، همه وجود پدر نازنینش را فراگرفت. دوباره غم، بیماری و سختی ها...
ولی همچنان او و خواهرانش، آرام...

از پایان نامه اش بسیار قوی دفاع کرد و چندماه بعد، پدرش هم پیش مادرش رفت...

سختی ها و مسائل بعد از فوت پدر، به مراتب بیشتر بود و متاسفانه در همین بحبوحه پدربزرگ و تنها و حامی اش را هم از دست داد، درست چندروز قبل از مراسم عروسی من. او اما استوار و مهربان در کنار من بود در روز عروسی.

در کل این سال ها، روزهای خوش و ناخوش زیادی را باهم تجربه کردیم: خندیدیم، گریه کردیم، دعوا کردیم، سرسنگین شدیم ولی قهر نه! صحبت کردیم، حل کردیم، به نتیجه رسیدیم، گاهی به نتیجه هم نرسیدیم، گذشت کردیم و پذیرفتیم که آدمها متفاوتند و باید پذیرفت و گذشت و همچنان عاشق بود و همراه.

امروز پس از هجده سال عشق و دوستی، جشن پیوندش را شاهد بودم: دختری زیبا و نیک سرشت، ساده و بی آلایش در کنار یاری مهربان.

در مراسم عقدش، جای نازنین پدر و مادرش عمیقا سبز بود و من با تمام وجود در دل قدردان آنها بودم برای رشد و پرورش انسان هایی همچون او و خواهرانش که دنیا را جای قشنگ تری برای زندگی کرده اند با نوع بودنشان.

در کت * می خواندم که " ما مسئول تمامی تجارب زندگی خود هستیم. وقایع در زندگی ما رخ میدهند اما اینکه وقتی این رویدادها اتفاق افتاد، چگونه به آن واکنش نشان می دهیم، تجارب زندگی ما می شوند، یعنی شیوه ای که ما وقایع زندگی را تجربه می کنیم. بنابراین ما همواره بر "چگونه تجربه زندگی" کنترل داریم و "انتخاب" می کنیم که چگونه به کنش ها، واکنش نشان دهیم.

من از این دوست نازنینم یاد گرفتم که "مسئولانه" و نه حتی ذره ای "قربانی"، انتخاب کنم که مسئول تمامی "تجربه های زندگی ام" باشم.

"اتفاقات" زیادی در زندگی او رخ داد که فقط یکی از آنها، خیلی از انسان ها را می نشاند. اما او همواره مسئولانه بر می خاست و کار درستش را می کرد: آرام، قوی و دمندانه.

(پ.ن: *کتاب "ماییم که اصل شادی و کان غمیم" از علی صاحبی)




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/06/23/post-77/




"جاده زندگی رو به جلوست"

درخواست حذف اطلاعات

امروز در حین رانندگی در بزرگراه، وجی ای را که باید می پیچیدم رد و دقیقا همون موقع اپلیکشن راهنمای ویز (waze)  خودشو آپدیت کرد و راه دیگه ای را پیشنهاد داد و مسیر 5 دقیقه طولانی تر شد. درست در همون لحظه راننده ای را دیدم که در حال دنده عقب در بزرگراه بود چرا که از وجی ای که گویا باید خارج می شد، رد شده بود. فکر به اینکه چی میشه که دست به این کار خطرناک می زنند آدما؟ فقط کمی جلوتر وجی دیگه ای هست که می تونه از اون طریق با کمی تاخیر راهشو پیدا کنه. بعد فکر شاید آشنا نیست به این محدوده و فکر می کنه اگر اینو از دست بده راه دیگه ای وجود نداره و یا مثل من ویز نداره که راه جایگزینو نشونش بده.

وقتی رسیدم به محل کارم دختر خانومی برای مشاوره اومده بود که سراسر وجودش ناامیدی بود و حسرت از فرصت هایی که از دست داده بود و با اینکه فقط 33 سالش بود، هیچ آینده ای را جلوی راهش نمی دید. کلی برام تعریف کرد از اشتباهاتی که در گذشته کرده. بنظرم مثل آدمی بود که ظاهرا داره رو به جلو حرکت می کنه ولی سرشو برگردونده رو به عقب و بنابراین غافله از گل و گیاه و آدمهایی که هنوز در مسیرش هستند. فقط به خاطر تصور باغی(!) که از دست داده. و با این سر رو به عقب، دیگه چاله های پیش رو را هم نمی بینه و در نتیجه دائم می افته در دست انداز. براش تعریف داستان رد وجی را و پرسیدم بیا باهم بررسی کنیم که چه کارایی من می تونستم م و هرکدام چه نتیجه هایی داشت؟ تقریبا چندتا چیز به ذهنش رسید: اینکه راهو ادامه می دادم ولی همش چشمم به آینه پشت می بود که چقدر از مسیر قبلی دور شدم. اینکه راهو برم ولی هی بگم ای وای بدبخت شدم، حالا چکار کنم. اینکه بزنم کنار اتوبان و وایستم. اینکه دنده عقب بیام توی اتوبان. اینکه بی خیال بشم و راهو ادامه بدم به امید پیدا یه مسیر جدید. گفتم آفرین! حالا به نظرت کدام یکی از این راه ها معقول تره و کمترین ریسکو داره؟

یه دفعه چشماش برقی زد و گفت خب شما بگید من چه راه هایی پیش رو دارم.

گفتم من نمی دونم تو کجا میخوای بری، اینو فقط "خودت" میدونی. بیا بررسی کنیم باهم و من نهایتا مثل ویز(waze) می تونم بهت بگم اگر از این مسیر بری، 5 دقیقه زودتر میرسی و از اون مسیر، 10 دقیقه دیرتر. فلان جا تصادف شده و اینجا هفت دقیقه معطل میشی که ترافیکو پشت سر بگذاری و بهتره صبوری کنی. وقت مشاوره مون تموم شد و با خوشحالی گفت میرم این هفته بررسی می کنم که دوست دارم به کجا برسم و شما کمکم کنید که نقشه راهو طراحی کنیم.
خندیدم و گفتم البته من ویز نیستم که از بالا به کل مسیر اشراف داشته باشم ولی در حد گوگل مپ چندتا راهو بلدم. مهم اینه که الان فهمیدی که امیدی هست به باز شدن راه و قرار نیست تا آ عمرت اینجا توی این ترافیک بمونی و بالا ه میگذره.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/06/04/post-76/-جاده-زندگی-رو-به-جلوست-




"کنترل حال من دست کیه؟"

درخواست حذف اطلاعات

امروز که داشتم می رفتم کلاس، در حین رانندگی داشتم به برنامه رازها و نیازهای هلاکویی گوش میدادم. تقریبا هر 15- 20 دقیقه یک سری پیام بازرگانی پخش میشه در این برنامه. معمولا جاهایی که حرفای مهمی داره گفته میشه ولی من فکرم مشغوله (مثلا دارم در مسیری رانندگی می کنم که آشنایی ندارم و باید همش حواسم جمع باشه و در نتیجه رانندگی م در ح auto pilot  نیست، pause  را میزنم تا بعدش با توجه بیشتر به اون صحبت گوش بدم. اما جاهایی که تبلیغات پخش میشه mute را میزنم و یا صدارو خیلی کم می کنم تا پیام ها را نشنوم. بعضی بخش ها انقدر خوبه کهrepeat میزنم که دوباره بشنوم و با شنیدن بعضی موضوعات دکمه next را.

فکرم رفت به اینکه اتفاقات دور و بر ما هم همینه تقریبا. ما خودمون باید "انتخاب" کنیم در معرض چه چیزهایی قرار بگیریم (ببینیمشون، بشنویم، دنبال کنیم) و در معرض چه چیزهایی نه! اگر "منفعل" باشیم در برابر همه حرف ها و گفته ها و گزارش ها، خیلی وقت ها حاصلی بدست نمیاریم جز "حال خیلی بد". یاد #کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر افتادم که یکی از موضوعات کلیدی و اصلی ش این هست که ما رفتار هیچ رو نمی تونیم کنترل کنیم، تنها ی که می تونیم رفتارش رو #کنترل کنیم "خودمون" هستیم و تنها روشی که به وسیله اون می تونیم وقایع محیطی را تحت کنترل دربیاریم، #انتخاب رفتار و اعمالمونه.
درسته ی را که داره پخش میشه من نساختم، اما "دستگاه کنترل" که دست منه. با این دکمه ها انتخاب می کنم چی رو ببینم، از روی چی بگذرم، کدومو تکرار کنم و یا صدای کدوم بخشو کم کنم. وجی این کار برای من "حال خوبه". بنظرم رفتار خیلی از ما دقیقا مثل همون جوکه است که طرف میاد از خونه بیرون، می بینه پوست موز افتاده زمین، میگه ای بابا بازم باید زمین بخورم!




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/05/30/post-74/-کنترل-حال-من-دست-کیه؟-




استقلال آبی

درخواست حذف اطلاعات

ما یه عالمه گلدون داریم توی خونه مون که وقتی می خواهیم بریم سفر کلی داستان داریم برای آبیاری شون. زیرگلدونی بعضی هاشونو بزرگ می کنیم تا آب زیادی بگیره. در کنار بعضی هاشون یه بطری آب معدنی رو برع می کنیم که به تدریج آبش خالی بشه و اونو سیراب کنه اما بعضی از گلدونامون هستند که موقع کاشت چندتا فیتیله نخی براشون گذاشتیم که اینا خیلی خیال مارو راحت می کنند موقع سفر. یه لگن آب میگذاریم نزدیکشون و فیتیله های همه گلدونارو میگذاریم داخل اون لگن، اینطوری همیشه خاکشون رطوبت کافی رو داره و وقتی میاییم کاملا تر و تازه هستند.

داشتم به این فکر می که ما آدم ها هم مثل این گلدونا هستیم. بعضی هامون موقع غم و یا پایین اومدن سطح انرژی مون با مجاورت یا صحبت با دوستی، پدری، همسری، کت ، شعری و یا ی سطح انرژی مون بالا میاد. بسته به اینکه اون منبع چی باشه (زیرگلدونی بزرگ، بطری آب معدنی یا لگن آب) تا یه مدت حالمون خوب میشه و گلدون وجودمون آبیاری میشه و با نشاط.

اما به محض اینکه منبع قطع بشه و یا تموم، سطح انرژی ما هم پایین میاد.

دارم فکر می کنم حالا سفرهای ما کوتاهه و چندروزه. اگر سفر طولانی باشه، حتی بزرگ ترین لگن ها هم یه روزی آبشون تموم میشه.

 پس شاید بهتر باشه آبشخور گلدون وجودمون یه چشمه دائمی باشه و اگر بخواد دائمی باشه، نباید به بیرون وصل باشه. باید سرش به درون برسه.

یاد اون قسمت از شعر مولانای جان افتادم در ابتدای داستان دژ هوش ربا در دفتر ششم مثنوی:

قلعه را چون آب آید از برون

در زمان امن باشد بر فزون

چونک دشمن گرد آن حلقه کند

تا که اندر خونشان غرقه کند

آب بیرون را ببرند آن

تا نباشد قلعه را زانها پناه

آن زمان یک چاه شوری از درون

به ز صد جیحون شیرین از برون

اینکه در زمان امنیت و آرامش بیرونی، اگر آب قلعه وجودی مون از بیرون تامین بشه مشکل که نیست هیچ، تازه به منابع ما اضافه هم میشه. اما وقتی دشمن به قلعه حمله می کنه، یعنی دیگه شرایط بیرون قلعه مناسب نیست (مثل شرایط کنونی جامعه)، منابع آب بیرونی هم قطع میشه.

حالا اگر یه چاه درون خود قلعه باشه، حتی چاه آب شور، بهتر از صدتا چاه آب شیرینه که بیرون از قلعه س. چون  توانایی آبیاری گل و گیاه درون قلعه رو داره.

واقعا چقدر قشنگ گفته مولانا هشتصد سال پیش. این همون بحثیه که امروز در غالب مباحث معنای زندگی درباره ش صحبت میشه.

اینکه حال خوب ما باید به عوامل درونی برگرده. وگرنه عوامل بیرونی هیچوقت پایدار نیست.

به نظرم همه ما آدم ها از نوع اون گلدونایی هستیم  که از اون فیتیله ها داریم داخل مون، فقط باید بگردیم و سرشو پیدا کنیم و بندازیمش داخل چشمه درون.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/06/01/post-75/استقلال-آبی




"کنترل حال من دست کیه؟"

درخواست حذف اطلاعات

امروز که داشتم می رفتم کلاس، در حین رانندگی داشتم به برنامه رازها و نیازهای هلاکویی گوش میدادم. تقریبا هر 15- 20 دقیقه یک سری پیام بازرگانی پخش میشه در این برنامه. معمولا جاهایی که حرفای مهمی داره گفته میشه ولی من فکرم مشغوله (مثلا دارم در مسیری رانندگی می کنم که آشنایی ندارم و باید همش حواسم جمع باشه و در نتیجه رانندگی م در ح auto pilot  نیست، pause  را میزنم تا بعدش با توجه بیشتر به اون صحبت گوش بدم. اما جاهایی که تبلیغات پخش میشه mute را میزنم و یا صدارو خیلی کم می کنم تا پیام ها را نشنوم. بعضی بخش ها انقدر خوبه کهrepeat میزنم که دوباره بشنوم و با شنیدن بعضی موضوعات دکمه next را.

فکرم رفت به اینکه اتفاقات دور و بر ما هم همینه تقریبا. ما خودمون باید "انتخاب" کنیم در معرض چه چیزهایی قرار بگیریم (ببینیمشون، بشنویم، دنبال کنیم) و در معرض چه چیزهایی نه! اگر "منفعل" باشیم در برابر همه حرف ها و گفته ها و گزارش ها، خیلی وقت ها حاصلی بدست نمیاریم جز "حال خیلی بد". یاد #کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر افتادم که یکی از موضوعات کلیدی و اصلی ش این هست که ما رفتار هیچ رو نمی تونیم کنترل کنیم، تنها ی که می تونیم رفتارش رو #کنترل کنیم "خودمون" هستیم و تنها روشی که به وسیله اون می تونیم وقایع محیطی را تحت کنترل دربیاریم، #انتخاب رفتار و اعمالمونه.
درسته ی را که داره پخش میشه من نساختم، اما "دستگاه کنترل" که دست منه. با این دکمه ها انتخاب می کنم چی رو ببینم، از روی چی بگذرم، کدومو تکرار کنم و یا صدای کدوم بخشو کم کنم. وجی این کار برای من "حال خوبه". بنظرم رفتار خیلی از ما دقیقا مثل همون جوکه است که طرف میاد از خونه بیرون، می بینه پوست موز افتاده زمین، میگه ای بابا بازم باید زمین بخورم!




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/05/30/post-74/-کنترل-حال-من-دست-کیه؟-




"محکم اما کمرنگ"

درخواست حذف اطلاعات

روی قسمتی از دیوار آشپزخانه چندتا کفشدوزک چسبونده بودم، یکی از اونها هر روز شل و کج میشد و من محکمش می ولی بقیه نه. تا اینکه دیروز اون یکی از  کفشدوزک ها  که همیشه محکم بود و ظاهرا درست، بدون هیچ اطلاع قبلی یه دفعه ای افتاد. با تعجب نگاه و بعد به جناب همسر نشون دادم و داستانو گفتم. گفت ما توی عمران به این اولی میگیم ش ت شکل پذیر  یعنی یواش یواش میشکنه و به دومی میگیم ش ت ترد یعنی یک دفعه میشکنه. ترجیح بر اینه که سازه به شکل اول باشه چون اینطوری درواقع هشدار میده و ما یه حرکتی انجام میدیم.

یاد یکی از شاگردام افتادم اون موقع ها که در مدرسه معلم بودم. اسمش فاطمه جعفری بود و خیلی منو دوست داشت. دختری مهربون و آروم بود. کارهایش را دقیق، به درستی و به موقع انجام میداد و همیشه با نوعی حجب و حیا کنار من بود که کمکم کنه در کارهای مختلف. یادمه نمایشگاه پژوهش مدرسه بود و من حساا مشغول کارهای نمایشگاه بودم. بچه ها میامدن و کارهاشونو نشون میدادن و اگر نکته ای لازم بود بهشون میگفتم و میزشون را مشخص می که برن پای کارشون. بعضی بچه ها شلوغ کن بودند و با کولی بازی باعث رفتاری می شدند که علیرغم میل باطنی م مجبور می شدم به اونها توجه کنم که صداشونو قطع کنم و از تشنج بیشتر خودمو و محیط کم کنم. این فاطمه فوق العاده نازنین انقدر بود دور و بر من و هیچی نگفت که من بین کلی کار این بچه را فراموش . وقتی به خودم اومدم، هرچی دنبالش گشتم دیدم نیست. از بچه ها سراغشو گرفتم و فهمیدم رفته توی یکی از کلاسا و داره گریه می کنه. رفتم پیشش باهاش صحبت و ازش معذرت خواهی و پس از بررسی کارش، میزشو مشخص .

امروز با افتادن این کفشدوزک ظاهرا محکم و همیشه در صحنه، یاد فاطمه جعفری و همه آدم هایی افتادم که انقدر چیزی نمیگن که یه دفعه از پا درمیان و ما می مونیم و یه دنیا شرمندگی از بی توجهی مون به اونها.
مثلا بابای من با کوچکترین مریضی انقدر شلوغش میکنه که همه توجهات ما میره به سمت اون و دنبال دوا رفتن براش، ولی مامانم بنده خدا هیچوقت هیچی نمیگه و یه دفعه میفهمیم که گاهی دیر شده. دفعه آ ی که مامان مریض شده بود، خشم عمیقی نسبت به بابا پیدا کرده بودم ولی بعد از اینکه عمیق تر فکر متوجه شدم این در واقع
"خشم از خودمه" که انگار دنبال مقصری میگردم که بندازم گردن اون و آروم بشم. "من" کوتاهی و حواسم به آدم قوی های زندگیم نبوده، آدم هایی که از بیرون بقیه فکر می کنند که زندگی خوبی دارند و همه چیز را با قدرت پیش می برند و از پس همه مسائل برمیان، بنابراین انگار که به کمکی هم نیاز ندارند، ولی یک دفعه می بینیم که در یک برهه ای از زمان از پا درمیان.

به نظرم باید قدر فاطمه جعفری های زندگی مون را بیشتر بدونیم.

هرچند باید از بچگی به فرزندانمون یاد بدیم که به موقع حرف، درخواست ها و نیازهاشونو  به صورت واضح و مشخص بیان کنند و منتظر نباشن بقیه آدم ها خودشون بفهمن.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/05/12/post-73/-محکم-اما-کمرنگ-




"درس دریافتن درِ دُرست"

درخواست حذف اطلاعات

امروز رفتم دیدن مادربزرگم که "مادر" صداشون می کنیم. به خاطر بیماری و ناتوانی، روزی یکی از فرزندانشون پیششون هستند و ازشون مراقب می کنند. ایشون گوش هاشون خیلی ضعیف شده و گویا سمعکشون هم اب بود و در نتیجه نمی شنیدند که من و شوهر چی میگیم ولی بسیار اصرار داشتند که بدونند که الان خونه ما کجاست. با صدای بسیار بلند گفتم. نشنیدند. گفتند:  «مادر، من که نمی شنوم که چی میگی» . بلند شدم دقیقا کنار گوششون ،چندین بار تقریبا داد زدم، که فکر می کنم کل همسایه های مادر فهمیدن ما کجا زندگی می کنیم ولی ایشون نه. با ناراحتی گفتند: «من که نشنیدم». شوهر هم هرچی تلاش د، فایده نداشت. بعد پرسیدند کو؟ گفتیم آشپزخونه ولی بازم نشنیدند. چند دقیقه بعد اومدند و پیش مادر نشستند. مادر گفت کجا بودی؟ با آرامش و با ص که تقریبا میشد گفت صامت و به لب خوانی نزدیک بود، گفتند آشپزخونه. مادر پرسیدند چکار می کنی؟ توضیح داد که کتلت درست می کنم. مادر گفتند: «خوبه مادر دستت درد نکنه. کی وقت شامه»؟ گفتند :«دوساعت دیگه» و مادر کاملا متوجه و آرام شدند. منو شوهر همدیگه رو نگاه کردیم و بعد گفتیم آفرین چه خوب با مادر صحبت می کنید و متوجه میشن. گفتند: «آره لازم نیست انقدر داد بزنی، اینطوری بهتر میفهمن». وقتی ی  یکی از اعضاش کم کارکرد میشه، با تمرکز بر عضوی دیگه، میتونی راهی بهتر پیدا کنی. راه شنیدن که حتما گوش نیست، چشم هم هست

یاد اون دختر خانم درونگرا افتادم که چندروز پیش درباره ش صحبت (اینجا) و فکر برای ارتباط برقرار با آدم ها، لازم نیست حتما  از شیوه های معمول استفاده کرد، اگر راهشو پیدا کنی، با کمترین انرژی، بیشترین بازدهی را خواهی داشت. درست مثل بچه درونگرایی که وقتی میشینی کنارش و باهاش نقاشی میکشی به جای حرف و قصه، خیلی بیشتر باهات ارتباط برقرار می کنه.

یاد اون بیت سعدی نازنین افتادم که:

زبان در کش ار عقل داری و هوش

چو سعدی سخن گوی ورنه خموش

گوشی موبایلی داشتم که همش یا هنگ میکرد یا سرعتش بسیااار پایین بود، لیست افرادش یه دفعه می پرید، هروقت کارت حافظه را میشناخت و زمان های دیگه نه و کلی داستان دیگه. لپ تاپم هم چندوقت پیش که ویروسی شده بود، از این مشکلات پیدا کرده بود. داشتم فکر می که دقیقا چی در ارتباط با اونها منو انقدر عصبی میکنه. متوجه شدم من از غیرقابل پیش بینی بودن اذیت میشم. اینکه الان فلان کارو داری و فکر می کنی طبق قاعده باید اینکار را ی و این نتیجه را بگیری ولی قواعد اصلا قابل پیش بینی نیستند. (یک قسمتی از این ویژگی من به خاطر یک بحث #شخصیت_شناسی هست درباره p یا j بودن که بعدا درباره ش می نویسم.)

داشتم با جناب همسر درباره این موضوع صحبت می . گفت به زبان ما این میشه "رفتار خطی" داشتن یا نداشتن. اینکه به ازای یک مقدار ثابت x چه تغییری در y ایجاد بشه و آیا قابل پیش بینی هست یا نه.

فکر به اینکه شرایط "غیر قابل پیش بینی" حجم وسیعی "اضطراب" ایجاد می کنه و "نگرانی". مثلا قبلا خیلی از زن و شوهرها با وجود اختلافات و درگیری های بسیار، به طلاق فکر نمی د. چون شرایط بعد از طلاق مبهمه. معلوم نیست بعدش چی بشه، بهتر از اون آدم پیدا کنی یا نه. اصلا اگر بخواهی تنها زندگی کنی، چه شرایطی پیش میاد و ...) مثل اینکه در خونه ای زندگی کنی که در جریان همه چاله چوله هاش هستی. میدونی فلان جای سقف چکه می کنه، فلان لوله ترکیده، یه قسمت هایی از موزاییک انباری کنده شده، بعضی قسمت هاش لق شده و موقع راه رفتن و زندگی در این خونه، حواست به این مسائل هست. اما با همه این شرایط، چون قابل پیش بینی است، در آنجا احساس "امنیت" می کنی.  ولی فکر اینکه حالا اینجارو بفروشی، بری در این شرایط اصلا جای دیگه ای گیرت بیاد... نیاد... چی میشه اصلا؟!  مانع از این میشه که حرکتی کنی برای تغییر اون.

این موضوع در سطحی کلان هم کاملا مصداق داره. شرایط کشور ما طی چندسال اخیر مثل همون خونه ای بود که نصفه نیمه به هم ریخته و کلنگی بود. وضعیت اصلا عالی نبود ولی حداقل قابل پیش بینی بود. اما یک سال اخیر و به خصوص چندماه اخیر وضعیت بیش از اندازه غیرقابل پیش بینی و در نتیجه اضطراب زا شده.

واقعیت اینه که من هم مثل خیلی از آدم ها عمیقا نگرانم. دائم این بیت فردوسی حکیم را میخونم که:

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

هرچند سعی می کنم با روش هایی مثل خوندن کتاب، شعر، کلاسهای خوب، رابطه با دوستان و عزیزانم، طبیعت گردی و کوه و دشت و برنامه هایی که هزینه مالی کم دارند ولی بازدهی روانی بالایی، به آرامش داشتن و بالا بردن سطح انرژی خودم کمک کنم چرا که اعتقاد دارم قسمتی از ساختن زندگی شخصی من دست خودمه و انجام این کارها نه تنها نشون دهنده بی خیال بودن نیست بلکه د داشتنه. چرا که من اگر بنشینم، دست روی دست بگذارم و فقط غصه این شرایط را بخورم، نتیجه ش اضطراب و نگرانی بیشتره. زندگی فقط دنبال اقتصاد و سیاست نیست. باید با به کار بستن تکنیک هایی، کاری برای حال درونی خودمون .

با تمام وجود دعا می کنم که همگی مسئولین در هر رده و جایگاه و همه مردم عزیزمون به ایران فکر کنند و  :

کنون چاره ای باید انداختن

دل خویش ازین رنج پرداختن
(فردوسی)




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/04/28/post-72/




پرنده های "صلح" بر فراز هفت سین زندگی تان در پرواز!

درخواست حذف اطلاعات

سال 96 سالی پر از داستان بود! شاید مثل همه سال ها! ولی من در سال گذشته خیلی روزها و شب ها غم بزرگی دلمو گرفت. آ ین بار پس از داستان سقوط هواپیما به جناب همسر گفتم احساس می کنم دیگه خیلی سطح انرژی م پایین اومده و به سختی می تونم از امید بگم و فر بهتر را ساختن. فکر می کنم با این حجم عظیم سختی ها و فشار و از همه بدتر ناامیدی، کار "ساختن" هرروز سخت تر میشه و اراده قوی تری می طلبه.

ولی هرطور بود سعی می نگذارم شعله کوچک این شمع امید در دلم خاموش بشه چرا که هنوز هم ایمان داشتم که شعله نازک یک شمع هم می تونه آتشی به پا کنه.

امشب در ساعات پایانی اولین روز سال جدید با تمام وجودم برای همه مردم سرزمینم ایران و همه اهالی زمین

 "گام برداشتن" هر روزه در راستای ایجاد آرامش، صلح، گسترش مهر و نیکی،

برای  خودمون و حداقل "یک نفر غیر از خودمون" را خواستارم.

از خداوند برای انیکه در این مسیر قدم برداشته اند، استواری و پایداری گامهایشان ،

و برای انیکه در این مسیر نیستند، توفیق هدایت در این مسیر را می خواهم.

من ایمان دارم اگر همه ما آدم ها ( همه یعنی من، تو، همسایه دیوار به دیوار من، بقال سر کوچه مون، راننده تا ی خط نوبنیاد-ونک، معاون راه، رئیس جمهور کشورمون، آموزش و پرورش گینه نو و همه و همه و همه) گامی برداریم برای خدمت و دیگر خواهی، قطعا دنیا جای قشنگ تری میشه و به بهانه اینکه فلانی نمی کنه، پس چرا من م، بار مسئولیت مون را زمین نگذاریم.

و در پایان و شاید به زبانی دیگر آغاز، به عنوان عیدی این غزل زیبای مولانای عزیز را به همه عزیزان تقدیم می کنم:

اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز

به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن

چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز

به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی

ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف

همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

چندروز پیش مراجعی داشتم که خانمی بود علاقمند به حضور در جمع ، بسیار معا ی، اهل صحبت، با یه عالمه دوست که خیلی حریم شخصی نداشت و درباره مسائل خصوصی خود راحت حرف می زد. مشکلی که به آن خاطر مراجعه کرده بود، دختر 17 ساله ش بود که به نظر این خانم افسرده بود. کمی از ویژگی هایش صحبت کرد: ترجیحش به تنهایی است، از جمع های جدید استقبال زیادی نمی کند، فقط نشسته داره کتاب می خونه، خیلی مرموزه و اطلاعات نمیده، دوستای زیادی نداره و فقط با یک دوست قدیمی رابطه عمیق داره.
و با این توصیفات دخترش را متهم به افسردگی، ناامیدی و غیراجتماعی بودن می کرد و می خواست بیاردش پیش من که کمک کنم که درست بشه!  براشون گفتم که عزیز دلم با توصیفات شما از خودتون و دخترتون، فقط یک مسئله وجود داره و اون #تفاوت_شخصیتی شما دونفره. ایشون #درونگرا هستند و شما #برونگرا.

از ویژگی های درونگراها گفتم و اینکه چگونه باید با آنها برخورد کرد. جلسه بعد خود دختر خانم را آورد. دختری بسیار نازنین، محجوب و عمیق که فکر می کرد مشکل داره و می خواست که درست بشه. بهش گفتم شما کاملا "درستی" و نیاز به درست شدن نداری. فقط باید بپذیری که تیپ شخصیتی ت با مامان متفاوته و هیچکدوم بهتر یا بدتر نیستید.  متفاوتید. "نادرست" اینه که آدم ها انتظار دارند بقیه مثل خودشون باشند و هر که شبیه به خودشون نباشه را برچسب بیمار می زنند.

وقتی اومدم خونه فکر بهتره مطالب درباره #شخصیت_شناسی را بیشتر گسترش بدیم چرا که یکی از مشکلات ما در روابط با ادمها، ناآگاهی مون درباره انواع تیپ های شخصیتی است. اگر من والیبالیستم، نمی تونم با قواعد این بازی وارد زمین فوتبال بشم. هر زمینی قواعد خودشو داره و ما اگر در زمین درونگراها بازی می کنیم باید قواعد اونهارو بلد باشیم. تازه فقط هم درونگرایی و برونگرایی نیست که. بعضی از آدم ها حس ششم قوی دارن و بعضی فقط هرچیزی را که ببینند و بشنوند و لمس کنند، می تونند باور کنند و کلی تفاوت های دیگه در ابعاد دیگه.

یعنی درواقع فقط هم یه زمین بازی وجود نداره، دنیا یه یومه با یه عالمه زمین بازی که وارد شدن به هر زمینی، قواعد خودشو میخواد و به میزانی که این قواعدو بلد باشیم، بهتر می تونیم با آدم ها ارتباط برقرار کنیم و کمتر اونارو قضاوت می کنیم.  ما متفاوتیم و اصلا قشنگی آدمها هم به خاطر همین تفاوت هاست. همه مون برای رشد به همدیگه نیاز داریم و اگر مثلا توی یه مهمونی همه برونگرا باشن، همه فقط بلند بلند حرف می زنند و هیچ به حرف بقیه گوش نمیده. باید آدم درونگرایی باشه که با دقت به حرف شما فکر کنه و سوالات عمیق بپرسه.

حالا از این بعد سعی می کنم مطالب شخصیت شناسی بیشتری بگذارم که بهتر بتونیم ارتباط برقرار کنیم با #متفاوت ها.

راستی امروز اون دختر خانم برام پیامک فرستاد که خیلی خوشحاله و بعد از آشنایی خودش و مادرش با تیپ های شخصیتی، کلی حال هردوشون خوب تره و ارتباطشون بهتر و نگاهش به خودش قشنگ تر.




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1397/03/26/post-70/زمین-فوتبال-یا-والیبال؟




پرنده های "صلح" در هفت سین زندگی تان در پرواز!

درخواست حذف اطلاعات

سال 96 سالی پر از داستان بود! شاید مثل همه سال ها! ولی من در سال گذشته خیلی روزها و شب ها غم بزرگی دلمو گرفت. آ ین بار پس از داستان سقوط هواپیما به جناب همسر گفتم احساس می کنم دیگه خیلی سطح انرژی م پایین اومده و به سختی می تونم از امید بگم و فر بهتر را ساختن. فکر می کنم با این حجم عظیم سختی ها و فشار و از همه بدتر ناامیدی، کار ساختن هرروز سخت تر میشه و اراده قوی تری می طلبه.

ولی هرطور بود سعی می نگذارم شعله کوچک این شمع امید در دلم خاموش بشه چرا که هنوز هم ایمان داشتم که شعله نازک یک شمع هم می تونه آتشی به پا کنه.

امشب در ساعات پایانی اولین روز سال جدید با تمام وجودم برای همه مردم سرزمینم ایران و همه اهالی زمین

 "گام برداشتن" هر روزه در راستای ایجاد آرامش، صلح، گسترش مهر و نیکی،

برای  خودمون و حداقل "یک نفر غیر از خودمون" را خواستارم.

از خداوند برای انیکه در این مسیر قدم برداشته اند، استواری و پایداری گامهایشان ،

و برای انیکه در این مسیر نیستند، توفیق هدایت در این مسیر را می خواهم.

من ایمان دارم اگر همه ما آدم ها ( همه یعنی من، تو، همسایه دیوار به دیوار من، بقال سر کوچه مون، راننده تا ی خط نوبنیاد-ونک، معاون راه، رئیس جمهور کشورمون، آموزش و پرورش گینه نو و همه و همه و همه) گامی برداریم برای خدمت و دیگر خواهی، قطعا دنیا جای قشنگ تری میشه و به بهانه اینکه فلانی نمی کنه، پس چرا من م، بار مسئولیت مون را زمین نگذاریم.

و در پایان و شاید به زبانی دیگر آغاز، به عنوان عیدی این غزل زیبای مولانای عزیز را به همه عزیزان تقدیم می کنم:

اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز

به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن

چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز

به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی

ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف

همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

امشب که خونه مامان اینا جمع شده بودیم دور هم، علی اصرار کرد که منچ بازی کنیم. بابا رو هم به زور آوردیم بازی. با علی کل کل داشتن. علی دعا می کرد که ای خداااا  یه 2 بیارم بابارو بزنم. بعد 6 آورد. گفت ای باباااا. بوسش و گفتم قربونت برم که انقدر به من ایده میدی برای نوشتن! پسر جون 6 آوردی ولی چشمت به فضیلت های ناچیزه! 2 بیاری که بابارو بزنی؟ با 6 میتونی کلی جلو بیفتی بدون زدن ی.

بعد رفتم توی فکر حساا . که چقدر ما آدم ها توی زندگی چشممون به این فضیلت های ناچیزه. که اگر بتونیم فقط یه کم از بالاتر نگاه کنیم به قضایا،داشته هامونو بهتر می بینیم و خواسته هامون تغییر می کنه.

یاد مراجعی افتادم که برام تعریف می کرد که رابطه عاطفی ش به هم خورده. طرفش شخصیتی به معنای واقعی کلمه "بیمار" بود و وقتی فهمیده بود که خانم در حال تصمیم برای ترک رابطه هست، زودتر این کارو کرده بود. خانم با کلی گریه و زاری میگفت دلم میخواد رابطه مون دوباره درست بشه بعد طوری قطع کنم رابطه رو که حالشو بگیرم. گفتم عزیز دلم خدا خیلی دوستت داشت که این رابطه تموم شد...

به نظرم اونم 6 آورده بود، ولی میگفت چرا 2 نیست که بزنمش؟


)
پ.ن:  فضیلت های ناچیز اسم یک #کتاب هست از خانم ناتالیا گینزبورگ که به صورت مجموعه داستانه(




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1396/11/23/post-68/-فضیلت-های-ناچیز-




"معذرت خواهی بد، بدتر از معذرت خواهی ن است"

درخواست حذف اطلاعات

قبلا کتاب "آ ین سخنرانی" را در سمفونی زندگی معرفی . این کتاب از جذابترین کتاب هایی است که من در زندگیم بارها و بارها خوندم و هربار که می خونم بازم برام جدیده. ب داشتم برای نمیدونم چندمین بار این کتابو می خوندم که رسیدم به اوا ش با مبحثی با تیتر "معذرت خواهی بد، بدتر از معذرت خواهی ن است". گفتم بشینم اینو تایپ کنم و بگذارم در سمفونی زندگی که واقعا ارزش خوندن داره:

"معذرت خواهی بد، بدتر از معذرت خواهی ن است"

نوشته رندی پوش (از کتاب آ ین سخنرانی)

معذرت خواهی ها قبول / رد نیستند. من همیشه به دانشجویانم می گفتم وقتی معذرت خواهی می کنید، هیچ ح ی جز معذرت خواهی واقعی نتیجه نمی دهد.

معذرت خواهی های با اکراه یا غیر صمیمانه اغلب بدتر از معذرت خواهی ن ند، زیرا مخاطب آنها را توهین آمیز برداشت می کند. اگر در برخوردتان با فردی دیگرکار اشتباهی انجام داده اید، چنان است که گویی در رابطه تان عفونتی پیدا شده باشد. معذرت خواهی خوب مثل آنتی بیوتیک است؛ معذرت خواهی بد مثل نمک پاشیدن بر زخم است.

در کلاس های من کار گروهی ضرورت داشت و اصطکاک بین دانشجویان اجتناب ناپذیر بود. بعضی دانشجویان سهم خود را ادا نمی د. بعضی دیگر آنقدر خودبین بودند که همگروهی هایشان را دست کم می گرفتند. در اواسط ترم، معذرت خواهی ها همیشه در دستور کار قرار می گرفت. هنگامی که دانشجویان معذرت خواهی نمی د، همه چیز به هم می ریخت. بنابراین من اغلب برای کلاس هایم روال این کار را توضیح می دادم.

با شرح دو نوع معذرت خواهی بد آغاز می :

1)    متاسفم که کارم باعث ناراحتی ات شد. (این تلاش در جهت تسکین عاطفی است اما واضح است که نمی خواهید هیچ مرهمی بر زخم بگذارید.)

2)    من به خاطر کارم معذرت می خواهم اما تو هم باید به خاطر کارت از من معذرت بخواهی (این معذرت خواهی نیست، تقاضای معذرت خواهی است.)

 

معذرت خواهی درست از سه بخش تشکیل می شود:

1)    کارم اشتباه بود.

2)    حس بدی دارم که ناراحتت .

3)    چطور می تونم جبران کنم؟

البته بعضی ها در پاسخ به سوال سه از شما سوءاستفاده می کنند. اما بیشتر افراد نسبت به تلاش های شما در جهت بهبود اوضاع به واقع احساس قدردانی می کنند. ممکن است یه شما بگویند که چطور می توانید از راهی آسان و ساده اوضاع را بهتر کنید. و اغلب خودشان هم سخت تر می کوشند تا در بهبود اوضاع کمک کنند.

دانشجویان به من می گفتند اگر من معذرت خواهی کنم اما طرف مقابل معذرت خواهی نکند چه؟ من می گفتم: این دست شما نیست، پس نگذارید منصرفتان کند.

اگر طرف مقابل معذرت خواهی ای به شما بد ار باشد و معذرت خواهی شما درست و صمیمانه باشد، بازهم ممکن است تا مدتی از او چیزی نشنوید. چه اهمیتی دارد که او درست هم زمان با شما به ح احساسی لازم برای معذرت خواهی برسد؟ پس صبور باشید. بارها در کارم می دیدم که دانشجویان معذرت خواهی می د و سپس چندروز بعدهم گروهی هایشان سراغ آنها می آمدند. صبوری شما هم مورد قدردانی قرار می گیرد و هم پاداش دریافت می کند.

چند روز پیش یک غذای ترکیبی درست از مخلوط چند تا چیز: چیزی پیتزا مانند با مواد فلافل و مخلفات و سلایق خودم. به نظر خودم  و جناب همسر که خوشمزه شدم بود.

دیروز که خواهرزاده ام علی اومده بود خونه مون، براش از همونا درست . اول نگاه کرد، بعد بو کرد و پرسید این چیه؟ چی ریختی توش؟ براش توضیح دادم. از قیافه و بوی اون هم انگار خوشش اومد. خورد و گفت خیلی خوشمزه است!

بعد از رفتنش کلی به فکر رفتم که حتی یک بچه 11 ساله وقتی چیزی را جلوش میگذارن برای خوردن، کلی بررسی می کنه و بعد می خوره. چون میدونه شاید با مزاجش جور نیاد. هرچند ته تهش اون غذا شاید یکی دو روز در بدنش بمونه و به زودی خارج میشه. اما چطوره که ما خیلی از غذاهای روانی را به راحتی می خوریم بدون اینکه بررسی کنیم؛ مثلا تلویزیون را روشن می کنیم و هر سریال یا ی را می بینیم؟ تلگرام را باز می کنیم و روی هر پیام و خبر و گیف کلیک می کنیم؟ شاید به خاطر اینه که ما از اثر آنها بر روان خودمون آگاهی نداریم و نمی دونیم که هر چیزی انرژی و موجی از خودش ساطع می کنه و به جا میگذاره: از لبخند مهربان خانم همسایه گرفته تا داد و فریاد بچه ای در کوچه. و این انرژی روی همه موجودات تاثیر میگذاره و از اونجایی که انرژی از بین نمیره (حتی اگر از اثرش آگاه نباشیم) تا همیشه بر ناخودآگاه ما باقی می مونه.

ما آدم ها سریال ها، اخبار، پیام های تلگرام و کلی پیام های م ب را راحت می بینیم واجازه میدیدم اثرشون را بگذارن بر ذهن و قلب مون. بدون اینکه به عواقب آنها فکر کنیم: حال بد روانی مثل خشم، ناامیدی، رخوت و بی مسئولیتی، سستی و بی تفاوتی،  کمرنگ شدن زشتی بسیاری از مسائل با دیدن و خوندن خیلی از اینها نصیب ما میشه ولی انگار ما اینجا کاملا منفعلیم و دهان  روان مون بازه که هرچیزی را داخلش بریزن در صورتیکه در دهان جسمی ما نمیشه هرچیزی را به راحتی ریخت. بعد از حداقلی از وسواس و بررسی، "انتخاب" می کنیم که بخوریم یا نه.

یادمه از سال 83 تا 88 تلویزیون و اخبار را دنبال نمی (نه فقط صدا و سیمای خودمون، را هم) ولی بعد از انتخابات 88 حدود چند ماه مجدد دنبال همه چیزو. یادمه جدای از حال بد روانی، دچار معده درد اساسی شدم و پس از  چندوقت به این نتیجه رسیدم  چرا من دارم خودمو مریض می کنم با چیزهایی که خیلی هاش سخته بررسی صحت و سقمش ولی دستاوردش کاملا مشخصه برای من: بیماری جسمی و روانی. به این نتیجه رسیدم که مجددا اخبار را کنار بگذارم که مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.  شاید بعضی از مخاطبان این نوشته بگن که یعنی چی؟ شما داری واقعیات را انکار می کنی برای اینکه حال خودت خوب بمونه! نه واقعا! من اساسا با انکار مخالفم و پذیرفتم که خیلی سیاهی ها و مسائل هست، نه فقط در جامعه ما، در خیلی از جاها، هرچند شدت و حدت داره. اما من اگر داخل خونه ام بشم و ببینم پر از هست و بوی بد، چند تا کار می تونم م: بیام داخل خونه و بین ها راه برم و هی بگم اه اه چه وضعیه؟ چه بوی گندی و بعد ها را بررسی کنم یکی یکی و بگم آهان اینو پدر سوخته فلانی ریخته و اینو بهمانی. و بعد شروع کنم به دادن به مقصرین. بعد هم بین همون ها زندگی کنم و بخورم و بخوابم. کار دیگه اینه که در را ببندم و برم خونه مامانم و یا اینور و اونور مهمونی. تا توی اون خونه نباشم که ببینم. اما راه دیگه اینه که به اندازه ای که می تونم جمع و جور کنم. شاید نتونم کل خونه را تمیز کنم، اما می تونم به اندازه جای زندگی و خواب خودم و حتی یکی دو نفر دیگه در دور و برم، تمیز کنم و قدمی بردارم.

من فکر می کنم میشه کاری کرد، میشه قدمی برداشت برای اصلاح، میشه کمکی کرد هرچند کوچک! ولی دیدن و خوندن سیاهی ها باعث ناامیدی و کرختی اجتماعی میشه. من یکی از بزرگترین ناراحتی هام اینه که دیدن این حجم ک ن کار و متکدیان پشت چراغ قرمزها یک پیامد مهم روانی داشته برام و اون اینکه من علیرغم میل باطنی م، دارم کرخت میشم نسبت به  اونها. این را هر دانشجوی سال اول جامعه شناسی هم  یاد گرفته در درس آسیب های اجتماعی که دیدن حجم وسیعی از بدبختی های آدم ها باعث بی حس شدن (کرختی)، بی حس شدن باعث بی تفاوتی و بی تفاوتی باعث بی مسئولیتی میشه در جامعه.  من می خوام فعال باشم و نه منفعل، پس بنشینم یک لیستی از کارهایی که می تونم م، در بیارم که به قول مولانای جان:

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟

تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز

 

این لیست اولیه منه و از شما هم می خوام که به این لیست حداقل یک فعالیت در راستای #خانه_تکانی_فرهنگی اضافه کنید و آن را  در گروه هاتون به اشتراک بگذارید:

1.من انتخاب می کنم به جای پخش ها  و اخبار و بدبختی های آدم ها در جامعه، #داوطلب کمک در یک #موسسه_خیریه بشم و یک روز در ماه  کمکی هرچند کوچک در این راستا انجام بدم.

2.من انتخاب می کنم به جای پخش خبر بدبختی آدم ها، روزی یک خبر یا #کار_خوب که ترویج دهنده کارهای خوبی است که در راستای خانه تکانی های فرهنگی در جامعه انجام میشه، با اطرافیانم سهیم بشم (فعال مثبت باشم و نه منفعل)

3.من انتخاب می کنم به جای اینکه در مهمانی ها و دور همی های فامیلی و دوستانه غر بزنم و در گفتن بدبختی هام مدال بگیرم، یک #بازی با خودم ببرم و #کودک_درون آنها را درگیر کنم.

4.من انتخاب می کنم که چندتا #کتاب_صوتی در گوشی م بریزم و وقتی در ماشین، مترو و ترافیک هستم به جای خوندن مطالب تلگرام و دیدن شبکه های اجتماعی، چند صفحه کتاب گوش بدم.

5.من انتخاب می کنم که لیستی از کتاب ها و های خوبی که خوندم و دیدم تهیه کنم و با هشتگ #معرفی_ و #معرفی_کتاب در گروه هام به اشتراک بگذارم.

6.من انتخاب می کنم که هروقت هر چیز خوبی دیدم، رفتار خوبی، فروشنده خوبی و ... بیام در حد چند خط درباره ش بنویسم و اون را به اطرافیانم معرفی کنم.

 

یادمون باشه حتی اگر همه اطرافیان من، منو  دعوت کنند به خوردن یک ظرف غذای کثیف و مونده و بوگندو،  این  منم که "انتخاب" می کنم که این دعوت را بپذیرم، بخورم و یا خیر!




منبع : http://lifesymphony.blogsky.com/1396/11/22/post-67/-توجه-خطر-مسمومیت-روانی-




"معذرت خواهی بد، بدتر از معذرت خواهی ن است"

درخواست حذف اطلاعات

قبلا کتاب "آ ین سخنرانی" را در سمفونی زندگی معرفی . این کتاب از جذابترین کتاب هایی است که من در زندگیم بارها و بارها خوندم و هربار که می خونم بازم برام جدیده. ب داشتم برای نمیدونم چندمین بار این کتابو می خوندم که رسیدم به اوا ش با مبحثی با تیتر "معذرت خواهی بد، بدتر از معذرت خواهی ن است". گفتم بشینم اینو تایپ کنم و بگذارم در سمفونی زندگی که واقعا ارزش خوندن داره:

"معذرت خواهی بد، بدتر از معذرت خواهی ن است"

نوشته رندی پوش (از کتاب آ ین سخنرانی)

معذرت خواهی ها قبول / رد نیستند. من همیشه به دانشجویانم می گفتم وقتی معذرت خواهی می کنید، هیچ ح ی جز معذرت خواهی واقعی نتیجه نمی دهد.

معذرت خواهی های با اکراه یا غیر صمیمانه اغلب بدتر از معذرت خواهی ن ند، زیرا مخاطب آنها را توهین آمیز برداشت می کند. اگر در برخوردتان با فردی دیگرکار اشتباهی انجام داده اید، چنان است که گویی در رابطه تان عفونتی پیدا شده باشد. معذرت خواهی خوب مثل آنتی بیوتیک است؛ معذرت خواهی بد مثل نمک پاشیدن بر زخم است.

در کلاس های من کار گروهی ضرورت داشت و اصطکاک بین دانشجویان اجتناب ناپذیر بود. بعضی دانشجویان سهم خود را ادا نمی د. بعضی دیگر آنقدر خودبین بودند که همگروهی هایشان را دست کم می گرفتند. در اواسط ترم، معذرت خواهی ها همیشه در دستور کار قرار می گرفت. هنگامی که دانشجویان معذرت خواهی نمی د، همه چیز به هم می ریخت. بنابراین من اغلب برای کلاس هایم روال این کار را توضیح می دادم.

با شرح دو نوع معذرت خواهی بد آغاز می :

1)    متاسفم که کارم باعث ناراحتی ات شد. (این تلاش در جهت تسکین عاطفی است اما واضح است که نمی خواهید هیچ مرهمی بر زخم بگذارید.)

2)    من به خاطر کارم معذرت می خواهم اما تو هم باید به خاطر کارت از من معذرت بخواهی (این معذرت خواهی نیست، تقاضای معذرت خواهی است.)

 

معذرت خواهی درست از سه بخش تشکیل می شود:

1)    کارم اشتباه بود.

2)    حس بدی دارم که ناراحتت .

3)    چطور می تونم جبران کنم؟

البته بعضی ها در پاسخ به سوال سه از شما سوءاستفاده می کنند. اما بیشتر افراد نسبت به تلاش های شما در جهت بهبود اوضاع به واقع احساس قدردانی می کنند. ممکن است یه شما بگویند که چطور می توانید از راهی آسان و ساده اوضاع را بهتر کنید. و اغلب خودشان هم سخت تر می کوشند تا در بهبود اوضاع کمک کنند.

دانشجویان به من می گفتند اگر من معذرت خواهی کنم اما طرف مقابل معذرت خواهی نکند چه؟ من می گفتم: این دست شما نیست، پس نگذارید منصرفتان کند.

اگر طرف مقابل معذرت خواهی ای به شما بد ار باشد و معذرت خواهی شما درست و صمیمانه باشد، بازهم ممکن است تا مدتی از او چیزی نشنوید. چه اهمیتی دارد که او درست هم زمان با شما به ح احساسی لازم برای معذرت خواهی برسد؟ پس صبور باشید. بارها در کارم می دیدم که دانشجویان معذرت خواهی می د و سپس چندروز بعدهم گروهی هایشان سراغ آنها می آمدند. صبوری شما هم مورد قدردانی قرار می گیرد و هم پاداش دریافت می کند.

یکشنبه با جمعی از دوستان به همراه خانم سونیا هاشمی به کوه درکه رفته بودیم. ایشون موسس و تنها طب «چی گانگ» در ایران هستند. به صورت خلاصه بگم که چی گانگ یک ورزش تنفسیه که مبتنی است بر یک سبک زندگی کم نظیر و با قدمتی طولانی که از زندگی و پرواز غازهای مهاجر الهام گرفته شده. در راه، صحبت از هدف زندگی بود و برنامه های مختلفی که دنبال کردیم و پیش رو داریم. ایشون گفتند که هدف اصلی من«ک ن» هست که به سرطان«نه» بگویند و با گسترش چی گانگ و اصلاح سبک زندگی قابل دستی است و خودم هم با این روش بر بیماری سرطانم غلبه . بعداز برگشت از کوه، ایشون گفتند بیایید بریم این مدرسه ای که در درکه هست و با بچه ها کار کنیم. جالبه که متوجه شدم تقریبا بیشتر بچه ها ایشون را می شناختند. یکربع زنگ تفریح با  آنها چی گانگ د و بعد پیش به سمت خانه و قرارهای کاری.

همان شب ز له کرمانشاه اتفاق افتاد و خبرهایی ناگوار برای مردم عزیزمان. همه درگیر برنامه هایی در این راستا شدیم. گروه های تلگرامی و کانال ها پر شد از خبر ها و شیوه های کمک. از طرف دیگر نوشته هایی گسترش یافت درباره وم آگاهی همیشگی، پیشگیری و آمادگی برای مدیریت بحران. که این دومی را همیشه می شنویم به خصوص تا یکی دوماه بعد از هر حادثه ای. از آتش سوزی پلاسکو گرفته تا انواع سیل و ز له  و حوادثی که در برهه ای از زمان صورت میگیرد.

امشب داشتم به این فکر می که همیشه اوج این صحبت ها و پیگیری ها نهایتا یکی دو ماه است. متاسفانه فرهنگ کنونی جامعه ما نه حتی فرهنگ دقیقه نودی، که «فرهنگ سوگواری بعد از باخت» است و دید بلندمدت و پیشگیری در ما بسیار کم است. و این فرهنگ سوگواری بعد از بازنده شدن، به زودی تمام می شود بدون درس گرفتن از آن و متاسفانه با حادثه ای جدید، مجددا به صرافت می افتند همه... در همه امور اینطوره. حتی در مورد ازدواج. حتی آدم های طلاق گرفته هم  بعد از پایان سوگواری، وارد رابطه جدید میشوند بدون گذراندن دوره ای و آموزشی در راستای افزایش سواد عاطفی.  بگذریم...

داشتم های گوشیم را میدیدم که با دیدن چی گانگ در مدرسه به این فکر افتادم که آدم میتونه دید بلند مدت داشته باشه و سالهای سال در ا و کشورهای مختلف در حال گسترش روشی باشه که یکی از بهترین دانش های طبیعی برای خودشفابخشی و طول عمر در دنیاست. تازه فهمیدم برای چی سونیا از طرف سازمان ملل una به عنوان شگفت انگیز ترین زن در سال 2000 میلادی برای دستی به پروژه صلح درون و خودشفابخشی معرفی شده اند.

اینکه می تونیم نه فقط هنگام وقوع ز له و یا هر حادثه طبیعی، همیشه و هرجا، حتی بعد از ورزش صبحگاهی شخصی در کوه، سر راه قدمی در راستای اه بلندمدت برداریم و 100 دانش آموز را آموزش دهیم.  اصلا فکر می کنم این یکی از راه های مدیریت بحران است.همان طور که باید گسل های ز له را شناسایی کرد و بنایی بر آن نساخت، باید گسل های جامعه را هم شناسایی کرد. مدارس و سرمایه گذاری روی ک ن بهترین آغاز است. با چی گانگ و تغذیه درست، با جدی گرفتن مانور ز له، با آموزش کمک های اولیه، آموزش مهارت های ارتباط و همدلی، مسئولیت پذیری و آشنایی با حقوق شهروندی، با شخصیت شناسی و مباحث کاربردی روانشناسی، دور از ذهن نیست که جای خیلی از درس های بدون کاربرد ما را در مدارس، این مباحث بگیرند.

اصلا این آموزش ها هستند که بحران های فردی و اجتماعی امروزه و هرروزه ما را مدیریت می کنند .

به نظر من مهمترین نهادی که در راستای توانمندسازی در زمینه های مختلف باید کار کنه - ومتاسفانه داره سخت کوتاهی می کنه- آموزش و پرورشه. 12 سال تحصیلی، یعنی 108 ماه  فرصت کمی نیست برای کار روی گسل های جامعه. کمه؟!

 

(پ.ن: اگر دوست دارید می تونید برای آشنایی با  انجمن چی گانگ و کلاس های آموزشی آن به کانال  https://t.me/qigongiranqiwaydrsoniaمراجعه فرمایید.)