بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زنـدگیِ پـیـشِ رو

آخرین پست های وبلاگ زنـدگیِ پـیـشِ رو به صورت خودکار از بلاگ زنـدگیِ پـیـشِ رو دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



train yourself to let go of everything you fear to lose

درخواست حذف اطلاعات

کیمیا نوشته بود "فرهنگ استفاده از فضای مجازی رو ندارم، هیچ وقت نداشتم." حرف های بمون با مهشید، پست کیمیا، درگیری های ذهن خودم و... همه و همه باعث شدن بخوام از همه جا برم. اکانت توییتر و اینستاگرامم رو حذف کنم (موقت هم نه، کلا)، اکانت تلگرامم رو هم دلیت کنم و با شماره ای که فقط دو سه نفر از دوستام دارن جوین بشم. شاید اگه یه سال پیش بود همه این کارها خیلی راحت بود واسم، اما الان کوهی از حرف ها هستن که دوست ندارم پاک بشن به هیچ وجه. از طرفی هم احساس می کنم توجه بیش از حدم به این فضا داره زندگیم رو اب می کنه. من فرهنگ استفاده از فضای مجازی رو ندارم، باعث می شه فکر کنم بقیه دارن تو این فضا آپولو هوا می کنن و فقط منم که تباهم. من فرهنگش رو ندارم چون بعد از این که با آدما تا حدی صمیمی شدم، این دوستی ها رو خیلی جدی می گیرم، فکر می کنم آدما اگه چیزی بگن درسته، فرقش با دوستی های دنیای واقعی فقط فاصله س، ندیدنه. در حالی که می دونم نیست..

شاید یه نصف شب بیخیال همه حرف ها بشم و همه رو پاک کنم، اما می ترسم. می ترسم مثل همه کارهایی که دو روز بعد پشیمون شم. این وبلاگ تنها جاییه که هنوز من رو وادار به خودسانسوری نکرده. اما شاید کم مونده که اینجا هم..




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/06/29




تابستون ۹۷؟

درخواست حذف اطلاعات

فرقش با چهارتا تابستون آ این بود که یهو افتادم وسط چیزی که می شد بشه اما من باعث شدم نشه؛ مثل همونی که میان و چیزی که می تونستی برسی رو بهت نشون می دن و می گن ببین! خودت باعث نرسیدن شدی این بار، حالا بشین و نگاه کن تا یادت نره هیچ وقت. "ما هیچ، ما نگاه" بودم یک ماه آ رو فقط. خوبیش اینه که فهمیدم اونقدرام که فکر می بزرگ نیستن مشکلاتم، حداقل درصد خیلی زیادش به دست خودم حل می شن؛ این از این.

دوز خیلی زیادی جنگل و دریا داشتم؛ خستگی، موود "که چی بشه"، افسردگی و خیلی چیزهای دیگه رو گذاشتم بین همون سبزها و آبی ها، به امید این که دیگه نیان سراغم. من هر سال از جایی که رسیدم راضی ام معمولا، امسال هم همین طور. اما ب اینه که وقتی پست های پارسال رو می خونم می بینم چقدر غیرقابل تحملن واسم؛ شایدم این ینی راه رو درست اومدم، از کجا معلوم، نه؟

شاید بهتر از هر کلمه ای داستان غیر خطی تابستون من رو بتونه شرح بده این آهنگ:

.

.

.

.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

ludovico einaudi-experience
دریافت

یادآور تلاش، جنگیدن، ش ت، به زور بلند شدن و ادامه دادن، بغض های فروخورده، حرف های نزده، نرسیدن، نرسیدن، نرسیدن، نرسیدن، باختن، باختن، باختن و بالا ه پاشو دیگه الکی شلوغش کردی -رسیدن-.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/06/31




پنج شنبه ی مناسبی که گذراندم

درخواست حذف اطلاعات

از صبح تا ظهر تو خونه ی مامان بزرگم کار ، در حالی که حاضر نیستم حتی یک سوم این کارها رو تو خونه خودمون انجام بدم. با پدربزرگم یه سری کارهای دیگه رو انجام دادیم، با این که واقعا همکاری باهاش سخته اما تهش گفت نه مثل این که تو عاقل تر از اینایی :دی. حالا شب شده و همه نشستن منتظر شام و منم یه گوشه نشستم و درگیر کارهای ترجمه ایم که باید تا فردا صبح برسونمش. سو وات؟ هیچی فقط حقیقتا احساس خوش بختی می کنم که هنوزم خونواده ای دارم که دور هم جمع می شن، حتی پنجاه هزار تومنی که قراره از ترجمه بگیرم و من دلم فقط به همین چیزها خوشه فعلا؛ چون با اینا قراره پاییزمو سر م..




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/07/05




وی سعی میکرد امکان نظردهی برای این مطلب فعال باشد

درخواست حذف اطلاعات

زندگی واقعا خیلی عجیبه نازنین؛ سه ماه پیش من حتی فکرشم نمی اینجا باشم امروز، سه سال پیش هم همینطور. و به قول ضحا بعضی چیزا تو زندگی خیلی زور دارن و قرار نیست چون "تو می خوای" دقیقا همونی اتفاق بیفته که می خواستیش. باید از comfort zone ِت بزنی بیرون و تلاش کنی، وگرنه انتخاب طبیعی حذفت می کنه، چون ناسازگار بودی، چون اونی سازگاره که تلاش کنه، از نظر زندگی همه چیز پوچه، خواستنت، آرزوهات، پتانسیلت، فقط و فقط نگاه می کنه ببینه انجامش دادی یا نه؟ ت خوردی از جات یا نه؟ کتاب می خونی، می بینی، پاد ت دنبال می کنی، سعی می کنی آدم بهتری شی؛ دمتم گرم. اما همه اینا تفریحن نازنین، شاید باعث بشن زندگی قشنگ تر شه، تو بهتر ببینی، بی تفاوت رد نشی؛ اما جایی که زندگی جدی بشه ی توجهی به روزهایی که سریال دنبال کردی نداره و تو واقـــعـــا چی داری از زندگیت؟ هوم، فعلا هیچی.

پست های آقای مربع رو با اشتیاق دنبال می کنم، به روزهای زندگیش تو بوستون با غبطه نگاه می کنم، به روزی که قراره برم، فکر می کنم، به فاصله ای که بین من الان و منی که می خوام باشم هست. زدم به سیم آ انگار، هر جا هر چی دلم بخواد می نویسم و رد می شم بدون اینکه فکر کنم اوپس! ینی الان چه فکری کرد؟ متوجه شدم من تو تمام مراحل زندگیم تباه بودم، الانم هستم. اما فکر می کنم درصدش هی داره کم تر می شه و این تصویر امیدوارکننده س واسم.

حس می تو چهار سال اخیر فقط درجا زدم تو زندگیم، تو این مرحله گیر افتادم و امتیازشم از دست دادم، اما مثل همیشه نگاهم مونده بود فقط رو یک بُعد. حالا سرمو چرخوندم و دیدم، بهتر و واقعی تر دیدم ینی. اما نمی شه انکار کرد که اون مهم ترین بعد بود و هست. همونی که زندگی رو جدی می کنه. نمی تونمم بگم اشکال نداره و سر خودم رو شیره بمالم. اتفاقا خیلی هم اشکال داره، اما فکر می کنم هنوزم دیر نیست واسه درست ش. متاسفانه نمی تونی در رو ببندی و بیای بیرون و بگی دوباره شروع می کنم. شروع از صفر و صفحه ی سفید و همه و همه یه مشت دروغن. تو تویی چون اون اشتباها رو کردی، قراره توی بهتری بشی هر وقت تونستی با خودت کنار بیای و جبران کنی. و می دونی؟ من فکر می کنم دهه سوم زندگی زمان مناسبی برا گند زدن ها و درست شون باشه.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/07/08




کاش می شد آهنگ پس زمینه را هم برایتان پلی کنم

درخواست حذف اطلاعات

بارها شده احساس کنم باید برای تازه شدن روحم جایی بروم، دور از همه بمانم، فکر کنم و در نهایت تصمیمی برای تغییر بگیرم و برگردم؛ اما بارها رفته ام و دست از پا درازتر برگشته ام. چون من همیشه خودم را با خودم برده ام و فراموش کرده ام تنها راه یام این است که خودت را جا بگذاری و بروی. این ها را از نویسنده کتاب تصرف عدوانی یاد گرفته ام. یک جای دیگر هم نوشته است، امید انگل است، انگل روح. نمی شود دست و پایش را بست و گوشه یک اتاق سرد و تاریک رهایش کرد تا تسلیم شود، که نمی شود. آن قدر می ماند تا اپسیلونی نور پیدا کند و دوباره جوانه بزند. گفته است روزی که انگل امید را از میزبان جدا کنند، میزبان یا می میرد، یا آزاد می شود.

یک چیزی بین خودمان بماند، من به چشم خود دیدم که چگونه آزاد شدم، حتی بعد از باز هم حوالی همان قفس پرسه زدم، اما می گذرد و این که می گذرد حقیقتا نعمت است.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/07/16




بچه ها کیوت و دوست داشتنی ان، البته تا وقتی که بچه ی خودت نباشن

درخواست حذف اطلاعات

یه بار سوم ابت که بودم، مامانم دعوام کرد. صبح بود و منم اون روز سری ظهر باید می رفتم مدرسه؛ مامانم عصبی بود از دستم و واسه اینکه من رو بترسونه گفت دیگه حق نداری بری مدرسه. یادم نمیاد موضوع چی بود اما احتمالا درسی رو نخونده بودم یا تکلیفی رو نصفه رها کرده بودم. اون روز من همه کتاب هام رو جمع و گذاشتمشون توی کیفم، زیپش رو بستم و کیفم رو به زور هل دادم زیر تخت. بعدش هم نشستم جلوی تلویزیون و کارتون دیدم؛ مامانم از حیاط برگشت و دید من دارم کارتون می بینم و بیشتر عصبی شد. الان که بهش فکر می کنم واقعا صحنه خنده دار و اعصاب د کنی بود برای یک مامان :) اما هیچی نگفت بهم، تا این که بابا اومد و با این که یک ساعت از وقت مدرسه گذشته بود من رو برد سر کلاس.

این چند روز خیلی به قضیه شکل گرفتن شخصیت آدم ها تا شش سالگی فکر ، به تاثیر خیلی بزرگ و حیاتی والدین، به این که به راحتی ممکنه فردی با هزاران مشکل رو تحویل جامعه بدن، البته با ظاهری کاملا سالم. من آدمی ام به شدت کمالگرا، دقیقه نَودی، بعضی وقت ها اهمال کار، با چندین تله شخصیتی که همه این ها برمی گردن به تربیتی که درست نبوده و حالا باید کلی تلاش کنم و با خودم بجنگم تا درستشون کنم. این که من اون روز زود تسلیم شدم و کتاب هام رو جمع و بیخیال مدرسه شدم ظاهرا اتفاق بامزه ای بود واسم. اما الان فکر می کنم باید مامانم متوجه می شد اون روز. من پدر و مادرم رو مقصر نمی دونم اما تقصیر منم نیست که الان باید کلی زجر بکشم و مدام اون تو با ی دعوا کنم سر همه رفتاراش که ریشه در کودکی دارن. علاوه بر این ها خوندن و فهمیدن در مورد این مسائل من رو از بچه دار شدن در آینده هم می ترسونه، حتی از این که نکنه منم برع از این ور بوم بیفتم یه روزی. وقتی داشتم پاد ت یونابامبر چنل بی رو گوش می دادم و یه جاهایی همه ش به بچگیش اشاره می کرد، این ترسم بیش‎ تر می شد. اما از یه طرف هم خوش حالم که این مسائل دیگه پیش پاافتاده نیستن واسم، یا مثل بیش تر اطرافیانم نگاهم خوش بینانه نیست به ازدواج با ی که دوسش دارم. اتفاقا می ترسم، از این حجم از پیچیدگی می ترسم. اما بالا ه حواسم هست، تونستم اون صورتی و قشنگ خوش بینی رو بزنم کنار و واقع بین باشم و هی بخونم و یاد بگیرم؛ و این که آدم قد کشیدن خودش رو ببینه خیلی حس خوبی داره، یو نو؟ :)




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/07/20




به مناسبت نوزدهِ قشنگم! :)

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/28




باید به تو می نوشتم که تمام روزها و شب ها را یادم هست

درخواست حذف اطلاعات

بعد خواستم از لحظه های آبی رنگ این ده روز بنویسم، ترسیدم نتونم و حباب های آبی و زرد روی خاطره ها بترکند. من خیلی تو ذهنم می نویسم؛ مثلا بارها ساعت نه و نیم شب، ساحل توچال، چایی و حرفامون رو نوشتم. بارها از تجربه نفس کشیدن تو ارتفاع دوهزار متری قله کوه رو با تمام جزئیاتش تعریف ، یا ساعت هشت عصر رو اون تاب دو نفره، یا بوستان و شهربازی و اسمت. هر بار یه درنای کاغذی ساختم و آویزونش از سقف خاطره هایی که نمی تونم جایی بنویسمشون، یا راستش رو بخوای می ترسم؛ می ترسم از این که بگم و اب شن. من به چیزی فکر ن ، مخصوصا وقتی که بوی شالیزار هوا رو پر کرده بود و نزدیک رشت بودیم و بازم پ می خوند بال هایم برای تو.. می دونی همه چی خوب نبود، روال نبود، اما حال من خوب بود. یه بار نوشته بودم تا حالا دیدی تو جاده شمال بارون بزنه به شیشه ماشین؟ منم ندیده بودم راستش. وقتی دیدم هم به چیزی فکر نمی باز. مسیر زندگیم رو مشخص ؛ تو راه فرانسه خوندم، به پنج سال پیش رو فکر و شاید اولین باره که واضح می دونم می خوام کجا برم و چی کار کنم. حالا گیریم که تو نیای باهامون، تو نخوای، اما من که هستم. ببین دنیا خیلی تیره و تاره این روزا، اما این روزا بالا ه تموم می شن، به قیمت آرزوها و جوونی ما، اما بذار حداقل خیالمون از خودمون و کارهایی که کردیم راحت باشه. حالا یه بارم که شده من این همه امید دارم به این سه ماه، به این یه سال. هر بلایی هم که سرم بیاد نمی خوام پا پس بکشم. ب بعضی بندها سخت تر از اون چیزیه که فکر می کنم، اما می دونی، بالا ه باید بشه.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/06/16




هلپ

درخواست حذف اطلاعات

اگر ی رو می شناسین که ماه بعد تهرانه و منابع آزمون ارشد کامپیوتر رو دیگه لازم نداره و می تونه بده به ی، لطفا به من خبر بدین. مرسی :)




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/06/25




دلم تنگ بود واسه بی در و پیکر نوشتن چون.

درخواست حذف اطلاعات

دیروز همین موقع ها بود که سرم رو فرو کرده بودم تو بالش و جلوی مامان هق هق می که افسرده شدم، تحملم تموم شده؛ تو می تونی حال منو خوب کنی؟ امروز اما، نیم ساعت پیش که برگشتیم خونه عود روشن ، نشستم پشت میزم و اولین کتاب چالش کتاب خوانی کنار دستمه. "نیمی از ما"ی پ تو گوشم و سرم پر از آرزوهای دور و دراز؛ دلم پر از تمنای رسیدن. انگار نه انگار که همین یه ساعت پیش اونی که نیمچه تصادف کرد ما بودیم. سال ها نبودم و نداشتم، اما گذشته، همین یه سال هم روش. خسته ایم، اما تموم که نشدیم هنوز. دلمون که خالی از امید نشده هنوز. می گفت زندگی همین اتفاقاتیه که لا به لای برنامه ریزی هات واست پیش میان؛ یا همون طوری که گم شده، پیدا هم می شه بالا ه. تو فقط راه خودت رو برو، شاید یه جایی با زندگی هم کنار اومدین. :)




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/19




به امید شهریوری رقیق

درخواست حذف اطلاعات

تو هفته ای که گذشت یه بار دیگه بهم ثابت شد که زمان با وجود بی رحم بودنش بازم بهترین چیزیه که واقعیت رو آشکار می کنه؛ حتی اگه همه ی فرصت ها رو تباه کرده باشیم، بازم این زمانه که باعث می شه آدما و تونایی های واقعیشون رو ببینیم. تو این دو سال من خیلی تصور کرده بودم که بالا ه این اتفاق داره می افته و بارها خودم رو دیده بودم که بعد از تصورش زل زده به سقف و یه لبخند عمیق هم رو صورتشه؛ زیادی رو این جوری غلت زدم و از حس خوبی که حتی تصور ش بهم می داد یه آه از خوشی و امید کشیدم و خو دم. اما باید بگم که رسیدم و بوم! فقط نیم ساعت، بعدش فراموش کرده بودم و به خودم اومدم دیدم دارم با بقیه حرف می زنم و حتی حواسمم بهش نیست. اما انگار قانون زندگی همینه که راضی نشی به همینی که رسیدی و هی بیش تر و بیش تر بخوای و بتونی بری جلوتر، هوم؟

+joy - 2015




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/06/01




i wanna be that song that gets you high

درخواست حذف اطلاعات

دو روز پیش یک سال شد؛ اون شبی که تو چالوس بودیم حرف زدم باهاش. جشن کوچیکی گرفتیم و فرض کردیم منِ جهان موازی دعوتش کرده برا شام. ماکارونی درست کردیم، الکل رو آزاد اعلام کردیم، با هم شعر خوندیم و به یاد اون شبی که قیافه هامون "آخه واااقعا چطور ممکنه؟!" بود، خندیدیم. امروز اما نشستم رو تاب دونفره ی حیاط باصفای این جا و آهنگ بالا تو گوشمه. خی می خواست بیاد بشینه پیشم، نذاشتم اما. من از این فاصله هم دلم گرمه، حالم خوبه، یادت شده عطر یاس و پیچیده تو هوا بین این چراغ آبیا. حالا بعد از مدت ها "امید داریم".




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/06/09




از همینا لطفا.

درخواست حذف اطلاعات

یه بارم تولد مامان بود، رفته بودیم یه رستورانی بیرون شهر. با رضا واسش روسری گرفته بودیم و منم کیک گرفتم. شام رو که خوردیم رفتم از ماشین کیک رو بیارم. محوطه رستوران هم بزرگ و باغ مانند بود، با کلی حوض و چراغ؛ یه آهنگ آذری ملایمم پخش می شد. نشستم پیش مامان اینا تا شمع ها رو بچینم رو کیک، که دیدم یه آهنگ تولدت مبارک هم گذاشتن. داشتم با ذوق به مامان می گفتم حتما تولد یکی دیگه هم هستا می بینی شانست رو؟ داشت می خندید که دیدم یه دلقک داره می آد سمت ما، گفتم ببین مامان حتما تولد یه بچه ایه که آهنگ هپی برث دی گذاشتن و دلقکم اومده. یه دفه دیدیم اومد پیش ما! کیک رو ازم گرفت و بقیه شمع ها رو گذاشت و شروع کرد به یدن. اون موقع هم نفهمیدم چرا و الآنم نمی دونم چرا هی لبخند می زدم و خوشحال بودم. دلقک کلی ید و مامان هم شمع ها رو فوت کرد و ما برگشتیم. فرداش مامان می گفت تا عمر دارم یادم نمی ره این تولد رو؛ خیلی خوش گذشته بود بهش، خیلی بیش تر از خیلی حتی.

امروز داشتم فکر می شاید دقیقا به همچین چیزی نیاز دارم که حالم خوب شه؛ دلم می خواد واسه خوشی بقیه کلی ذوق کنم و از دور ببینمش و بگم ببین مامان! ببین چه خوبه. بعد اون خوشی بیاد نزدیک تر، بیاد بشینه پیشم و بفهمم مال منه. همون قدر بی دلیل لبخند بزنم و بگن دیوونه شدی؟ بعد منم ماجرای فارست گامپ رو واسشون تعریف کنم و بگم فارست شروع کرد به دویدن و رفت و رفت و رفت, یه روز ازش پرسیدن چرا این همه مسافت رو دویدی؟! اون جا بود که فارست گفت خب همه چی که دلیل نمی خواد! یو نو!




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/15




از حال ما اگر بپرسی..

درخواست حذف اطلاعات

*

شبش داشتم رویایی رو واسش تعریف می که هیچ وقت قرار نبود اتفاق بیفته؛ صبح که بیدار شدم یاد حرفای ب افتادم و ته دلم آرزو کاش واقعی بود اون رویایی که واست ساختم.

*

دیروز اما اتفاقی یکی از آدمایی که از دور می شناختم رو پیدا ؛ شاید دلیل برگشتنم به توییتر همین بود که من پیداش کنم و حواسم باشه دیگه هیچ وقت آرزوهای بیخود نکنم و به کم تر از چیزی که حقمه هم راضی نشم. مهرماه که بیاد، نفس جدیدی به این زندگی دمیده می شه و من از ته دلم دوست دارم تا اون موقع از شر این افسردگی و "که چی بشه" رها بشم، سفر طولانیه و یه برنامه و تلاش پنج-شش ساله می خواد چون که.

*

می خوان سین رو بفرستن بره آنکارا و حتی به خودش زحمت نداده لای کتاب رو باز کنه واسه کنکور، با این که امسال سال آ دبیرستانه واسش. بدون این که درگیر این استرس های مز ف و شرایط ایران بشه، می ره و تمام. جدی نمی خوام تراژدیکش کنم اما واقعا به خودم فکر می کنم این روزا و انتخاب هایی که هیچ نقشی توشون نداشتم؛ متاسفانه هم نظرم با "حتما حکمتی توش بوده" عوض نمی شه تو این برهه.

*

هر بار که می فرستنم برم بمونم خونه شون، واقعا روحم عذاب می کشه؛ هر بار، هر فا***گ بار من باید خودم رو جمع کنم و بیارم بندازمش رو تختم، تا خوب شن این زخم های قدیمی سر باز کرده. جدی دارم فکر می کنم یه آدم مگه چی می تونه بخواد ازم؟ بابا من هنوز بیست و دو سالمه، نمی تونم تحمل کنم این همه رو. نمی بینی ینی؟




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/12




کاش یه بارم بدون این که ما ازت بخوایم، بشه

درخواست حذف اطلاعات

دلم می خواد باهاش برم بیرون و بدون این که فکر کنم دارم چی می گم، شروع کنم به حرف زدن. بعد اونم بگه و دوتایی با صدای بلند بدیم به این دنیا. بعد من گریه م بگیره و بگم قرار نبود این جوری بشه مهشید. حرف بزنیم و حرف بزنیم و آ ش با خنده اشکامو پاک کنم و بگم اما از اول شروع می کنیم مگه نه؟ تو هم بگی آره بابا دیوونه، مگه چند سالمونه هنوز؟ اما لعنت به کارآموزی که دوری ازم!




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/14




[بیماری خواندن چت های قدیمی]

درخواست حذف اطلاعات

می گه آدما وقتی افسرده می شن تمایلشون به انجام کارای تکراری بیش تر می شه. براهمونه که من دوست دارم بارها و بارها ملت عشق رو بخونم از اول اما کت که هنوز تمومش ن رو ادامه ندم. یا بارها دوست دارم the fault in our stars ببینم یا چند تا تکراری دیگه. اما بین خودمون بمونه هیچ چیزی مثل خوندن حرفای قدیمی حالم رو دگرگون نمی کنه؛ انگار تصویر حرف زدنامون میاد جلو چشمم و یه لبخند تلخ هم رو لبم. می شینم و تو و الیِ اون موقع رو تماشا می کنم. تناقض عجیبی ذهنم رو احاطه می کنه. راستی ما تو زندگی قبلیمون حتما دوقلو بودیم، چون هیچ توجیهی نمی تونه داشته باشه این حجم از شباهت تو حس و حالمون!




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/06-1




چطور به زندگی مسلط بشیم؟

درخواست حذف اطلاعات

راز عشق، زندگی، و خوشبختی در سه کلمهٔ ساده است: سیمز-بازی-کن.

ادامه مطلب



منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/06-2




آدم هر ی رو که به دیار رویاهای خودش نمی بره؛ می بره؟

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

max richter
دریافت

شاید ده بار نوشتم و پاک یا پیش نویس شدن؛ چون هیچ کلمه ای واسه بیان سه و نیم تا شش صبح دیروز کافی نیست. کلمه ها تسلیم شدن دردت به جان. on the nature of daylight تو گوشمه به یاد تابستون خا تری نود و پنج و ی که با آرام حرف می زدم با این آهنگ گریه می ؛ راستش رو بخوای max richter بهونه بود اون روزا، می تونستم با جونی جونُمِ لیلا فروهرم گریه کنم شاید. آدما حافظه های مختلفی دارن و من این روزا خیلی بین حسای مختلفی که تو این بیست و دو سال تجربه ، گشتم تا ببینم کدومشون مزه ی حس الآنم رو می دن؟ کدومشون شبیه تنفرم از جبر جغرافیاییه؟ یا شبیه زندگی رویای یازده ماه پیشم. گفتی "آدامین اوریین سیندیریسان" و من هیچ حسی رو پیدا ن که شبیه این باشه. انگار یکی تو اوج ناراحتی هلم داد پایین و من نتونستم بفهمم. با اون راپیدی که نقاشی می کشم گوشه سمت چپ لپ تاپم اون اسمی که بهم دادی رو نوشتم. همونی که گفتی من تا ابد با همون اسم می مونم تو ذهنت. حتی دلم نمیاد این جا بنویسمش، اینم شبیه هیچ حسی نیست راستشو بخوای. ندیدنت هم شبیه هیچ ندیدنی نیست؛ انگار یه عمر فاصله ست از من به همه چی. قفس کلماتم پر از پرستوهای سفیدن؛ راهی به نیست و به قول فرهاد منم صبر می کنم دیگه، نکنم چه کنم.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/05/08




a head full of dreams 2

درخواست حذف اطلاعات

خواستم بنویسم این روزا مهشید مهمّات منه؛ واسه ادامه دادن ها، واسه هنوزم امید داریم ها؛ واسه هر کی رو هم نداشته باشیم همدیگه رو که داریم، گفتن ها. حرف زدیم و زدیم و ته ش گفتیم آره خلاصه، نداریم آرزو که کم. که یادم بمونه من قراره قبل از اون برسم و امید رسیدن باشم واسش، ته دلش گرم باشه که منتظرشم؛ که یادم باشه our story isn't over yet..




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/21




زخمی از نداشتن عنوان مناسب

درخواست حذف اطلاعات

یه دل می گه تابستون عزیز، کش بیا تــــــا می تونی؛ بذار خستگی ها، زخم ها، بی حوصلگی ها و نتونستن ها رو تو روزای بلندت جا بذاریم و بریم پاییز رو بغل کنیم؛ یه دلم می گه تموم کن لعنتی، بکش این دندون لق رو راحت شیم. اما چشامو می بندم و غرق می شم تو این خیال نازک قشنگ؛ که غبار صبح تماشاست, هرچه بادا باد. من بخندم جهان اب هم می خندد؛ نه؟




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/26




ته دلمون گرمه اما

درخواست حذف اطلاعات

جات خالی امروز زن دوبار ماکارونی بهم داد؛ کاش بودی و می دیدی. از خانه خاموشی که واسم گرفتی ع گرفتم، بغل دستشم لیوان چایی که واسم آورده بود، واست فرستادم و نوشتم چی کمه به نظرت؟ هنوز چیزی نگفتی و انتظار واسه شنیدن یه جواب نامربوط داره اذیتم می کنه. همه می دونن من که چایی دوست ندارم، فقط منتظرم بگی "نمی دونم" یا مثلا "باران کمه" یا "رنگ دیوار قشنگه" یا چیزایی از این قبیل که برگردم و بهت بگم:

"+چرا کشتیش؟

-احمق بود آقای قاضی؛ نمی تونست جای خالی خودش رو تشخیص بده."

راستش این میل به از تو نوشتن داره من رو می کشه، میل به حرف زدن از تو؛ و باز هم قصه تکراری فرار و فرار و فرار.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/27-1




بیست و هفت تیر

درخواست حذف اطلاعات

آره خلاصه این چنین، یا قسم به پست هایی که پیش نویس می شدند.

+ممکنه بتونم یه کتاب ترجمه کنم. موضوعش یادگیری زبان ترکی عه که چند ماه وقت داره و کار سختی هم هست، حدس می زنم پول نسبتا خوبی هم داشته باشه؛ امشب قراره یه صفحه ترجمه کنم و به عنوان نمونه بفرستم واسشون اما شایدم نشه. فقط خواستم بنویسم، نمی دونم.

++با دیدن نظر گی اد همه رو منتشر ! :)

+




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/27-2




اگر راهی به رویا نیست..

درخواست حذف اطلاعات

شاید تو این مدت زندگی بیش تر از هر وقت دیگه ای بهم فرصت فکر داد؛ هر شب که با سعیده می رفتیم پیاده روی، اون یک ساعت ها رو لام تا کام حرف نزدم و به زندگی پیش رو فکر ، به این که واقعا می خوام کجا باشم. اوضاع کشور اسف باره؛ اوضاع خونواده من، اطرافیانم، همه چی و همه چی بوی ناامیدی می ده. اما تصمیم گرفتم چشامو ببندم، گوشامو بگیرم و راه خودمو برم، قراره سخت باشه خب؟ باشه، تحمل می کنم منم. می گذره و این ابرای سیاه پراکنده می شن اما یه روزی خیلیا به خودشون میان و می بینن عه! گذشت، اما کاری نکردیم. اگه قراره سخت باشه خب اشکال نداره، می دونم که هنوزم "خنده ات آبادی ست بر این تن ویران من"، می دونم "پذیرفتن ریسک ش ت کم ترین بهای به دست آوردنه." همونی که خسرو نوشته بود. واقعا نمی دونم تهش این هوا منو تا کجا می بره، چون زندگی همیشه غیرقابل پیش بینه؛ اما می دونم که سعی می کنم کم ترین انحراف رو از مسیر خودم داشته باشم. می دونی من شاید همیشه اون چیزی رو که می خواستم دیدم، اما الآن خیلی سعی می کنم رو بزنم کنار و عقلم رو بذارم کف دستم و برم جلو. "ع" هم سن منه اما خیلی سختی می کشه این روزا؛ بیش تر از همیشه تلاش می کنه، چندین واحد اضافی تر برمی داره و جون می کنه واسه همه چی. شاید ته دلش ناراضیه از وضعیتش اما من بیرون وایستادم و با خودم می گم منصفانه نیست ده سال بعد زندگی من و "ع" مثل هم باشه. سیستم کار دنیا قطعا مثل یه تابع نیست که در ازای ورودی ی ان انتظار وجی مشابه داشته باشم، اما دیگه خیلی احمقانه نیست در مقابل وروردی کاملا ناچیز انتظار وجی بهتر هم داشته باشم؟ نه الی جان! خسته شدی؟ خب از این جا به بعدش همینه، باید چنگ بزنی به اون آ هفته ای که با خونواده می ری بیرون، به اون یه ساعتی که ز غوغای جهان فارغ، لبخند رو لبته و باهاش حرف می زنی، به خوشی های کوچیکی که قراره نذارن کم بیاری. آرزوی عالم رو دلمه خودمم می دونم، اما یه چیزی بهت بگم، ته تهش همینه دیگه. باید از یه جایی شروع کنی و خدا رو چی دیدی؟ شاید سال بعد این موقع دیگه خاطره بشن به جای آرزو.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/30




۶ تیر

درخواست حذف اطلاعات

به پیشنهاد آبان زنگ زدم حرم رضا و اون قدررر گریه که حالم بهتره الان. تسلیم شدم. شاید یه روز دیگه یه جای دیگه بازم بجنگم اما الان نه. تابستون طولانیه و قراره کلی کتاب بخونم و ببینم و خوش باشم. بهش پیام دادم و نوشتم نمی شه، گفتم باید به یکی می گفتم و کی بهتر از تو. خدایا شکرت که هست؛ که باعث می شه حداقل به فکر دوباره جنگیدن باشم. شنبه آ ین امتحانمو می دم و پرونده این ترم بسته می شه. زندگی ادامه داره و نمراتمم خوبن. همین :)

+

بذارین بمیرم من :)))) الان شده ۶۴ تا پیام و داره سعی می کنه خوشحالم کنه. جدی بذارین بمیرم :)




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/06-2




صرفا خالی شدن ذهن

درخواست حذف اطلاعات

من نمی دونستم قراره این قدر پشیمون شم از کارایی که ن ؛ نمی دونستم یه روزی ممکنه نفسم بالا نیاد از ندیدن و دور بودن. وقتی اون شب داشتم به مهشید می گفتم ممکنه تموم بشه خب، زندگیه دیگه، نمی دونستم این قدر نفوذ کردی تو دل و جانم. نمی دونستم قراره از احتمال اتفاق افتادنشم چشام پر شن. دقیقا وقتی اومدی که زندگی من پر از ابهام بود و الان اون ابهامات دارن بزرگ و بزرگ تر می شن و من عذاب وجدان گرفتم از اینکه تو همچین ی رو دوست داری. شاید رس تو هم همینه تو زندگی من، که بالا ه پاشم و تمومش کنم. چون همیشه حق با توعه و زندگی که تموم نشده. هیچ وقت فکرشم نمی تابستون این جوری شروع شه واسم، که تکــرار بشه تابستون مس ه ی نود و چاهار. گیر افتادم. یه طرف یه عالمه قولی که به خودم دادم، یه زندگی که خیــلی زود از بین دستام سر می خوره و می ره، یه طرفم من افسرده و بی انگیزه. من ضعیف نیستم اما نمی دونم زور تو به دوتامونم می رسه که ادامه بدیم یا نه. من خیلی برنامه داشتم واسه نود و هفت که الان نود درصدش رو هواست. می دونی خسته شدم از بس پرتشون به سال بعد و سال بعد و بعد! یه روز به خودم میام و می بینم شده 30 سالم و هیچی به هیچی. ناامیدترینم و همه ش احساس نیاز می کنم به گفتن اسمت تو آ جملاتم، اما نمی شه. ای بابا دیدی چقدر حرفم میاد باز؟ مهم نیست اما. همونی که پ می گه اصلا، گوش کن اینم می گذره، خاطره شو باد می بره..

+کاملا بی ربط به پست و واسه اینکه عدد پستایی که در طی یه روز می ذارم بیشتر از یه دونه نشه، از برنامه هاتون واسه تابستون بگین واسم. حتی اگه همون کارای معمولی باشن. مچکرم.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/07




summer is here babe!

درخواست حذف اطلاعات

خب اول سال من تصمیم گرفتم تم امسالم این باشه که "قولی به خودم نمی دم مگر این که مطمئن باشم حتما انجامش می دم". تا حدودی هم تو این زمینه موفق بودم، اما الآن می خوام در مورد تابستونم همین کار رو م. یه سری کتاب و و برنامه دارم که از اول سال دارم محولش می کنم به تابستون و الآن می خوام بنویسم که ذهنم منظم باشه.

ادامه مطلب



منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/10




پانزده تیر

درخواست حذف اطلاعات

تصمیم گرفته بودم ترم تابستون بردارم و همین امسال تموم بشه درسم و اردی بهشت ارشد بدم. ارشد حقوق جزا، که خیلی خیلی جذابه واسم. اولین بار رفتم سرچ در موردش و می دونی، خنده دار و غریب بود که چیزی در مورد رشته خودم نمی دونستم. بعضی درها تو زندگی من بسته شدن و من خیلی وقته به اون درهای بسته خیره موندم؛ که نتونستم درهای دیگه رو ببینم. فکر ارشد خوندن توی تهران خیلی جذاب و هیجان انگیز بود واسم. احساس یه نفر یه دریچه ی امید به روم باز کرد و گفت ببین؟ می تونی جبران کنی هر چیزی که عقب موندی ازش. شاید ندونی اما ظرفیتش خیلی کمه و باید زیر 50 باشه رتبه ت تا بشه تهران قبول شد؛ احساس می همه ی انرژیم رو می تونم واسش بذارم و واقعا بشه. تنها درسی که تو این سال ها با جون و دل خوندم و از حقوق بلدم همین جزاست چون که. جذاب ترین جزا بهمون یادش داد و این فکرها باعث می شه بازم سبز شه ته دلم؛ بازم پیچک های امید رشد کنن و از چشام خنده بزنه بیرون. حتی در مورد اپلای ای اتریش هم سرچ کرده بودم! من! ی که تا حالا به رفتن فکر نکرده بود و حالا اولین هدفم رفتن از این و بعد رفتن از این کشور.. واسه ارشد یه سلسله از اتفاقات لازمه و خیلی باید شانس با من یار باشه که برسم به اردی بهشت. نمی دونم چی رو فدای چی کنم. نشستم و فکر که واقعا حاضرم بقیه ی عمرم رو حقوق بخونم؟ واقعا حاضرم تو این زمینه کار کنم؟ می ارزه؟ این زندگی منه و اون چیزی که از زندگیم می خوام حوزه ی خشک حقوق نیست. آره ارشد خوندن توی تهران خیلی جذابه واسم اما بعدش چی؟ فکر به اینا باعث شد اون چیزایی که همون اول نوشتم دود شه بره هوا. من از زندگیم چیزای هیجان انگیزتری می خوام، چیزایی که روحم رو زنده کنن، آره منم می دونم خیلیا اون رشته ای رو می خونن که بهش علاقه ندارن، اون شغلی رو دارن که دوسش ندارن اما من نمی خوام جزء اون خیلیا باشم. من می دونم چی می خوام و باید چی کار کنم، اما کاری نمی کنم. چون خسته م، افسرده م و واقعا تنهایی نمی تونم. زندگیم آشفته تر از همیشه س و احساس می کنم ساعت ها باید بشینم و اینا رو به یه روان پزشک بگم و بعد چشامو ببندم. بذارم اون جای من فکر کنه و من فقط انجامش بدم. حقوق فقط بخشی از آشفتگی های این روزامه که به زبون میارمش و اون قدر هورمون غر و ناله ی خونم بالاست که دیروز به خودم اومدم و دیدم دارم به این که چرا بابا ماکارونی پیچی دوست نداره گیر می دم! یا به این که چرا باید ماکارونی رو بیش تر از بقیه غذاها دوست داشته باشی. یا چرا باید یه روز اون قدر دلم تنگ بشه که متنفر بشم از خودم و احساس ضعیف بودن م و برع یه روزی فکر کنم حوصله ی این حس ها رو ندارم و گور بابای همه چیز. انی وی، نجات دهنده در گور ه و من بازم سر همون خونه ی اولم و به قول پویا، چه چیزها که نمی توانم جلویش را بگیرم.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/15




درخشش ابدی یک زن پاک

درخواست حذف اطلاعات

من پزشکه و از یه کشور اروپایی مدرکش رو گرفته؛ تحصیلات مامان من در حد ابت عه اما یکی از قوی ترین زن هایی عه که تو عمرم دیدم. مامانم اینا تو روستا زندگی می ، یه روستای خیلی نزدیک به شهر که مردمش تفکر مرد سالار داشتن و سه تا هامم درس خوندن و زندگی خیلی خوبی دارن الآن، اما مامانم و سه تا هام نه. البته اونا هم زندگی خوبی دارن اما من همیشه تو نگاه مامانم حسرت دیدم، حسرت این که کاش می شد تو درس ها کمکمون کنه. ابت که بودم دوست داشتم مامانم ازم درس بپرسه اما اون معمولا روی سوالا رو اشتباه می خوند، براهمون من هم روی سوال رو حفظ می و هم جوابش رو. اگه مامان کلمه ای رو اشتباه می خوند من بهش می گفتم و اونم از اول می خوند. یه بار سوم دبیرستان که بودم، معلم عربیمون همسایه ی م اینا بود. سر یه موضوعی گفت راستی مامانت مدرکش چیه؟ گفتم هیچی؛ من بودم و آرزو و معلم عربیمون. گفت هیچی ینی چی؟ گفتم ینی تا پنجم ابت خونده فقط، باورش نمی شد اصلا. خوب یادمه این جمله ش که گفت اما اصلا بهش نمیاد، قدر مامانت رو بدون. می دونی، من همیشه خج کشیده بودم از این موضوع، از این واکنش بقیه. اما امروز یهو یاد این افتادم و دیدم خیلی وقته خج نمی کشم؛ چون مامانم من رو مستقل بار آورده، چون اسیر اون تفکر نشده، من رو با فکر "دختر مال مردمه، درس بخونه که چی" بار نیاورده. شونصد بار زمین خوردم، پشت کنکور موندم، همراه با برا کنکور خوندم، هزار بار اشتباه ، اما مامانم دور وایستاده و گفته پاشو.

امشب که گفت قرار بود یکی از کتابات رو بدی من ببرم بخونم، چی شد پس؛ انگار که آسمون شب پر ستاره رو داده باشن به من. رفتم رویای تبت فریبا وفی رو واسش آوردم و گفتم اینو بخون مامان. یکی از کتابای رنگ آمیزی بزرگ سالانم رو دادم بهش؛ ذوق رو تو چشماش دیدم میدونی؟ همیشه غصه می خوردم که چرا مثل بقیه، خونواده من هری پاتر ندادن دستم، چرا اصرار ن برو کلاس زبان، چرا گذاشتن سال های نوجوونیم با سریال های مز ف هدر بره؟ همیشه عصبی بودم، از این که خودم باید یه چیزی رو ببینم و بفهمم خوبه و بیام بگم منم می خوام مامان، شما که حواستون نیست. اما امروز می دونم تقصیر مامانم نیست. اونی که بلد نبود روی سوالای اجتماعی چهارم دبستانم رو بخونه حالا ازم کتاب می خواد واسه خوندن. حالا می گم مامان روغن آرگان بگیریم از اینترنت واسه موهات، می گه من بهت اعتماد دارم اگه خوبه بگیر. بعضی آدما زندگی رو دو-هیچ عقب شروع می کنن اما نمی بازن، چون اونا مامان منن. چون تقصیر خودشون نیست و باید حرف بزنی باهاشون، چون ذاتشون قویه، راه رو بهشون نشون بدی ازت جلو هم می زنن؛ چون اونا مامان منن.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/18




بیست و هفت تیر

درخواست حذف اطلاعات

آره خلاصه این چنین، یا قسم به پست هایی که پیش نویس می شدند.

+ممکنه بتونم یه کتاب ترجمه کنم. موضوعش یادگیری زبان ترکی عه که چند ماه وقت داره و کار سختی هم هست، حدس می زنم پول نسبتا خوبی هم داشته باشه؛ امشب قراره یه صفحه ترجمه کنم و به عنوان نمونه بفرستم واسشون اما شایدم نشه. فقط خواستم بنویسم، نمی دونم.




منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/04/27




از صبحِ یک 29 داد معمولی تا الآن

درخواست حذف اطلاعات

رسیدیم به روزایی که دلم می خواد یه لباس بلند نخی و خنک بپوشم و عینک آفت بزنم و موهامو جمع کنم و با دوچرخه برم و امتحان بدم؛ البته الآن که دارم فکر می کنم حداقل تو خیالم می تونم از امتحان دادن صرف نظر کنم! برخلاف اون چیزی که تو خیالم باهاش زندگی می کنم، تک تک جزئیاتش رو خودم می سازم و اون قدر نزدیکش می شم که اگه دستم رو دراز کنم می تونم بگیرمش تو مشتم، تو جهان واقعی اما مانتوی خنک مامان رو پوشیدم، تمام راه برگشت به خونه، رانندهٔ اتوبوس ماکان بند پلی کرد و داشتم فکر می عجب انتخاب مناسبیه این "هر بار این درو.."، که متوجه درب اتوماتیک شدم. رسیدم به اون قسمت از مسیر که باید پیاده می رفتم و دیدم چه قدر حواس پرتم که هدفونی تو کیفم نیست، یا چه قدر بده که چون تنهام دلم نمی خواد سر راهم واسه خودم آب طالبی بگیرم. خانومه توی تا ی زل زده بود به لاک هام و چند بار زیر لب گفت نچ، نچ! چمونه که دوست داریم به همه گیر بدیم؟ گفتم امتحان بز اری اطفال رو تقریبا با اطلاعات عمومیم نوشتم و امیدم به ه؟ به قول تو "من که نوشتم، بقیه ش دیگه به مربوطه." یه جا خوندم "من همیشه سعی به کور سوی امیدی که دارم بفهمونم متوهمی بیش نیست، در حالی که مخفیانه بغلش و ولشم نمی کنم" الان منم دقیقا همین. یکی از آرزوهامم اینه که تا جام چهانی بعدی خودم درآمد داشته باشم و پس انداز کنم و باهاش برم قطر! البته خیلی فانتزی طوره و قطر چندان جذاب نیست واسم، اما آرزوئه دیگه. رویا که مرز نداره، داره؟ راستی بابا امروز تصادف کرد، ماشین جانبازِ 40 درصد شده اما بابا حالش خوبه و خدا رو شکر. پرحرفیام رو بذارین پای این که جایی رو ندارم جز این جا.

ادامه مطلب



منبع : http://lifeahead.blog.ir/1397/03/29