بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

نوشـــته های نیــم ملاحظـــه

آخرین پست های وبلاگ نوشـــته های نیــم ملاحظـــه به صورت خودکار از بلاگ نوشـــته های نیــم ملاحظـــه دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



کافیه خودم بمونم و خودمو از دست ندم

درخواست حذف اطلاعات

امروز از اون روزاییه که نه آسمون ابری، نه تند و تیزی آفتاب، نه چپ چپ نگاه رسپشن یه هتل یا یه اداره، نه نفهمیدن یه درس جدید، نه ش ت عشقی، نه ویروسی شدن کامپیوتر، نه تموم شدن غذا، نه غرغرای هم اتاقی نه هیچی نه هیچی نه هیچی نمی تونه حال خوبمو ازم بگیره.

هورمونا راه خودشونو خوب پیدا و دمشون گرم. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/07/19/post-889/کافیه-خودم-بمونم-و-خودمو-از-دست-ندم




ترک و پیوستگی

درخواست حذف اطلاعات





 رفتن دو رو دارد. یکی ترک و یکی پیوستگی. 

آسوده ام، با اینکه بخش بزرگی از کارهام خارج از پیش بینی و کنترلم پیش رفت و خیلی از ترس هام حتی بدتر از آنچه تصور کرده بودم پیش آمدند. اما (گفته بودم) من تمامم را بخشیدم. و حالا بیشترم. بیشتر از قبل خودم هستم و این پیروزی است. 

از آینده نمی ترسم. گیرم که دنیا باز بخواهد یک جا، یک لحظه که غفلت زیر پایم را خالی کند. من این بار بیشتر دارم که ببخشم. 

رفتن دو رو دارد یکی غصه و یکی شادی. 

یکی ترس و یکی امید. 

تصمیمت را که گرفته باشی روی تاریکش را کف دستت پنهان می کنی و دل خوش می کنی به روی روشنش. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/28/post-878/




جهشی

درخواست حذف اطلاعات

تخمینم زده بودند و فکر کرده بودند آن تابستان درس بخوانم و از کلاس دوم مستقیم بفرستندم چهارم. ذوق شده بودم و برای جهش پرافتخارم دل توی دلم نبود که مامان منصرف شد. منِ شاکی را نشاند روبرویش و گفت ببین اگر الان اینکار را کنی کلاس پنجم تنبل کلاس می شوی می خواهی؟ گفتم نه. اما کلاس پنجم فهمیدم مامان اشتباه کرده بود و قرار نبوده من هرگز تنبل کلاس بشوم  مگر اینکه خودم بخواهم و مدت ها غصهٔ آن یک سالی که می شد جلو بیفتم را خوردم. 

بعدها فهمیدم جلو و عقبش هیچ فرقی نمی کند. آنقدر عقب ماندم اینجا و آنجا که شیرفهم شدم. 

چیزهای دیگری حتی فهمیدم. اینکه اصولاً ی جلوتر و ی عقب تر نیست. هر ی فقط سر جای خودش است. حتی نسبت به خودش.




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/23/post-874/جهشی




به این میگن معجزه ی دماغ!

درخواست حذف اطلاعات

سویی مو از تو لباسای زمستونی بیرون کشیدم بذارم تو چمدون. هنوز بوی نرم کننده لباسی که اون روزا استفاده می و میده. 

تموم پاییز پارسالو یهو بو کشیدم. همشو تو کمتر از ثانیه ای زندگی .





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/26/post-876/به-این-میگن-معجزه-ی-دماغ-




جهشی

درخواست حذف اطلاعات

تخمینم زده بودند و فکر کرده بودند آن تابستان درس بخوانم و از کلاس دوم مستقیم بفرستندم چهارم. ذوق شده بودم و برای جهش پرافتخارم دل توی دلم نبود که مامان منصرف شد. منِ شاکی را نشاند روبرویش و گفت ببین اگر الان اینکار را کنی کلاس پنجم تنبل کلاس می شوی می خواهی؟ گفتم نه. اما کلاس پنجم فهمیدم مامان اشتباه کرده بود و قرار نبوده من هرگز تنبل کلاس بشوم  مگر اینکه خودم بخواهم و مدت ها غصهٔ آن یک سالی که می شد جلو بیفتم را خوردم. 

بعدها فهمیدم جلو و عقبش هیچ فرقی نمی کند. آنقدر عقب ماندم اینجا و آنجا که شیرفهم شدم. 

چیزهای دیگری حتی فهمیدم. اینکه اصولاً ی جلوتر و ی عقب تر نیست. هر ی سر جای خودش است. حتی نسبت به خودش.




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/23/post-874/جهشی




آره

درخواست حذف اطلاعات

نشستم وسط کارتنای بسته شده و چمدونای هنوز بسته نشده و "نمیدونم". 

یه چیزای کمی میدونم راجع به کارای درستی که و ن . همین کم دونسته ها آزارم میده. از طرفی دلیل خوبی دارم برای خوشحال بودن اما هنوز یاد نگرفتم که حتی موقع رسیدن به چیزی که میخوام خوشحال باشم. 

ترسیدم؟ کمی. 


این حرفای خوبی که به خودم میزنم راستکی ان؟ آره. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/22/post-872/آره




!parler a mon pere

درخواست حذف اطلاعات

من همه عمر بیکار نبوده ام، اما دروغ چرا، بی دغدغه اش بوده ام چون بابا  همیشه مخالف سرسخت کار من بوده، نه چون مثلاً مخالف کار زن ها باشد، یا بخواهد زور بگوید، که هرگز هم نگفته است، فقط چون من هنوز برایش همان نانا_نازگل_گل انار پنج ساله اش بوده ام که به قول خودش _بعد از اینکه شازده کوچولو را خواند_ وظیفه اش تا آ ین نفس این بوده که روی من حباب بگذارد!

 حالا دارد می گوید:"تو دوتا امتیاز عالی داری که یک کار خوب پیدا کنی". و من سرانجام بعد از این همه سال احساس قدرت می کنم. احساس وظیفه خیلی دل انگیزی می کنم. احساس میکنم محکوم و مختومم به توانستن . نه چون بابا فکر میکند من دوتا امتیاز مهم دارم، فقط چون سرانجام مجوزش را صادر کرده است! چون میداند گل اش بدون حباب هم از پس اش برمی آید. 

دختری که با توپ و تشر پدرش مجبور می شود منزوی و غیرمستقل بماند شاید حتی راه آسانتری در پیش دارد نسبت به دختری که با سوگلی پدرش شدن مجال رویارویی با دنیای بیرون را نیافته است. من البته همه ی عمرم سعی حب که بابا با مهر روی سرم می گذاشت را بشکنم. تا توانستم برای خودم مسئولیت دروغی و کاروبار تراشیدم، حرف های قشنگ بابا را از این گوش میفرستادم تو و از آن یکی میفرستادم بیرون، تا توی آن حباب نمانم. بخواهم مفت باشم به خودم میتوانم چون کم و بیش موفق هم بوده ام، اما بزرگترین موفقیتم همین جمله ای است که بالا ه توی دهان بابا گذاشتم. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/18/post-871/-parler-a-mon-pere




تا دیگر بار بتواند که برخیزد

درخواست حذف اطلاعات

از ی نمی پرسند

چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید

از عادات انسانی اش نمی پرسند 

از خویشتنش نمی پرسند

...





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/16/post-863/




تو خواستی؟ من انجام دادم. تو میخواهی؟ اجابت کن.

درخواست حذف اطلاعات

خسته ام آنقدری که دیگر نگران نباشم. حالا هر چقدر هم نگرانی آن بیرون ریخته باشد. خستگی چنان سرریز شده که جای چیز دیگری نمی گذارد. 

من تمامم را بخشیدم. دیگر حتی اگر بخواهم، مضطرب نمیشوم. دستم را روی قلبم میگذارم و تعجب میکنم، چه بی اعتنا ساز خودش را میزند، کند و سنگین. حتی فکرم، هیچ بیراهه نمیرود، دراز کشیده روی پشت بام، زیر شب پرستاره ای، بی آنکه حتی دیگر یکی از آن ستاره ها را به نام آرزویی نشان کند. هیچ جای دیگری جز حوالی خودش پرسه نمی زند. میداند تمام خودش را بخشیده است. 

و روحم جان دارد. هرچه خستگی بود همه اش زندگی شد و قطره قطره به رگهای روحم ریخت. من تمامم را به روحم بخشیدم. 

تنم خیلی خسته است، فکرم خیلی خسته است، اما دروغ چرا خیلی زنده ام. 


حالا دیگر میدانم صلح با زندگی ات یعنی سرس ی روح خودت بشوی. به هر قیمتی،  به هر زحمتی. 


+ منتظر آ ین نتیجه ی آ ین دویدن هامم. 




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/14/post-868/تو-خواستی؟-من-انجام-دادم-تو-میخواهی؟-اجابت-کن-




کمرباریک!

درخواست حذف اطلاعات

یادم رفته بود می شود ید. 

واقعاً یادم رفته بود!




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/06/post-864/کمرباریک-




خودمان را گول نزنیم

درخواست حذف اطلاعات

مسئله قراردادها نیست. مسئله بدیهیات است. 

اینکه ما قرار گذاشته ایم لبخند و جوابش یعنی چیز مشترک خوبی بین ماست یک وجه قضیه است. اینکه واقعاً هست یک وجه دیگر. 

حالا غریزه خودش سر در می آورد که کدام لبخند صرفاً قراردادی است و کدام نه. 

خلاصه که قراردادها در خور توجه اند چون بیشترشان بر پایه بدیهیات هستند. نمی شود بار مسئولیت را از گردن خودمان به آسانی باز کنیم با این بهانه که به قراردادها وقعی نمی گذاریم چون خیلی باحالیم. نه، هیچ باحالی نیست و همه اش بزدلی است.




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/06/09/post-866/خودمان-را-گول-نزنیم




شگفتا

درخواست حذف اطلاعات

برای بی«ملاحظه»ترین خوانندهٔ این وبلاگ یک کاردستی درست کرده ام. 

فقط منتظرم ملاحظه کند!



بعدنوشت: واقعا فکر نمی انقد گنگ نوشته باشم که لازم باشه این توضیح رو بدم که ملاحظه در اینجا اشاره داره به  «بازدید از وبلاگ»! 

مخاطب این پست وبلاگ من رو ملاحظه نمیکنه!




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/12/post-854/شگفتا




این معصومیت گناه آلود

درخواست حذف اطلاعات

اعتراف کنم؟ من جادوگر بودم توی زندگی قبلیم. میخواستند آتشم بزنند گریختم. بی تاوان ماندم. 






منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/13/post-856/این-معصومیت-گناه-آلود




گمگشته

درخواست حذف اطلاعات


 کابوس می دیدم، پشت هم، از هر دری.

آن وقت وسط کابوس هام یکی آمد و یک نوشته ام را دستم داد، پر از غلط سره. آب گوارا را نوشته بودم آبه گوارا.


 در گشوده را نوشته بودم دره گشوده. 


آن وقت برای "که" ی. معمولی خودمان ه نگذاشته بودم. 


هرگز آنگونه احساس گمگشتگی نکرده بودم! 


از اینجا خسته شده ام. صفحه مدیریت بلاگ اسکای دیگر شنگولم نمی کند. این روزها بیقرارم و این آبی اینجا حالم را بدتر می کند.


هنوز نمیدانم چه تصمیمی دارم.





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/14/post-859/گمگشته




سرانجام

درخواست حذف اطلاعات

همیشه تهش این میشود که هیچکار نمیکنی. 

هایی که میخواهی ببینی. زبان هایی که یاد بگیری. کتابهایی که بخوانی. چیزهایی که بنویسی...

چشم باز میکنی میبینی چندسال گذشته از اولین باری که فلان ایده به ذهنت رسید. بعد چشمت را بازتر می کنی میبینی آن ایده را اجرایی نکردی که هیچ هزارتا کار دیگر را به بهانه اش نافرجام گذاشته ای. 

...

هیچ کار جدیدی نمیخواهم م. هیچ دم تازه ای، تا وقتی بازدم قبلی هنوز توی ام دست و پا می زند. 

فقط میخواهم سرانجام، سرانجامِ گذشته را ببینم.





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/11/post-849/سرانجام




آن ها که دوستشان داشتم

درخواست حذف اطلاعات

 این ته تمام بی معرفتی های دنیاست که مارمولک هایی که دوستشان داشتم، آنقدر زیاد، یکی از روزهای پاییز بی خبر گذاشتند و رفتند و هرگز برنگشتند. نه دیگر حتی توی گرم ترین فصل سال.

و گاه و بیگاه رفتن و سرک کشیدن به انباری به هوای شاید دیدن یکی شان، و در عوض هربار یافتن جنازهٔ خشکیدهٔ یک سوسک، ته تمام فقدان های غم انگیز دنیاست. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/11/post-851/آن-ها-که-دوستشان-داشتم




شگفتا

درخواست حذف اطلاعات

برای بی«ملاحظه»ترین خوانندهٔ این وبلاگ یک کاردستی درست کرده ام. 

فقط منتظرم ملاحظه کند!



بعدنوشت: واقعا فکر نمی انقد گنگ نوشته باشم که لازم باشه این توضیح رو بدم که ملاحظه در اینجا اشاره داره به  «بازدید از وبلاگ»! 

مخاطب این پست وبلاگ من رو ملاحظه نمیکنه! با تشکر از تمامی «ملیحه ها»*

*اگر یادتون نیست ملیحه که بود و چه میکرد... حوصله ندارم توضیح بدم مشکل خودشونه. 




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/12/post-854/شگفتا




از فانتزی های خیلی قدیمی ام

درخواست حذف اطلاعات

۴ مرداد ۱۳۹۷ است و من به جوانی جاودان معتقدم. هیچ ایده ای، خیالی، آرزویی جز توقف، توقف میان ساعت ۴:۳۰ و ۵:۳۰ بعدازظهر برنمی انگیزاندم.

دارم فکر می کنم مثل سینما که به عنوان هنر هفتم بعد از رشد تکتولوژی آمد، هنری بیاید به زودی، مثلاً به نام انجماد در لحظه. تو را در فضایی قرار بدهد که ببینی، ببویی، بشنوی، لمس کنی، 

و دیگر تا هر وقت دلت خواست آنجا بمانی. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/04/post-837/از-فانتزی‌های-خیلی-قدیمی‌ام




دیده نواز می آید، موی دراز می آید! همچو امید از زندگی ام رفته و بازمی آید!

درخواست حذف اطلاعات


مهم این است دم اسبی باشد، حالا گیریم اسبش دم بریده!






منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/06/post-841/دیده‌نواز-می‌آید،-موی-دراز-می‌آید-همچو-امید-از-زندگی‌ام-رفته-و-بازمی‌آید-




قسمت دوم یک پست قدیمی

درخواست حذف اطلاعات

گفت مدت ها بوده میخواسته برود  رصدخانه. 

بعد یکهو به سرش زده که تا کی منتظر بنشیند یکی پیدا شود با او برود. شب تولدش خودش راه افتاده تنهایی رفته و ستاره ها را دید زده. 

دارم فکر میکنم فلینی ها را زیادی به تأخیر انداخته ام. ک...ن لق هر کی که با چیزی که من حال میکنم حال نمیکند. چشم دارم. لپتاپ دارم. فدریکو دارم. ایتالیایی ام هم خوب است. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/07/post-843/قسمت-دوم-یک-پست-قدیمی




به گرد چو می افتادم از غم/ به تدبیرش امید ساحلی بود

درخواست حذف اطلاعات


ما خیلی هنر کنیم ناجی خودمان باشیم. شاید آن وسط ها یک غریق دیگر مسیرش با ما یکی باشد، تخته نجاتمان را با هم یکی کنیم و با هم از دریا و طوفان و رویای ساحل مشترکمان حرف بزنیم. حالا توی رودربایستیِ نمک دریایی که با هم بلعیده ایم به نوبت برای هم پارو هم بزنیم. وگرنه ما روی کول یکی، یکی روی کول ما، اینجوری هیچکدام به ساحل نمی رسیم. 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/05/09/post-846/به-گردابی-چو-می-افتادم-از-غم-به-تدبیرش-امید-ساحلی-بود




پرنده هایی که ذهنت را می خوانند

درخواست حذف اطلاعات

کلاغ ها ترسناک و عجیب اند.  می دانند که میخواهی غذایت را باهاشان سهیم شوی روبرویت می نشینند و دهانشان را باز می کنند، "تصمیم" که میگیری آ ین تکه ی نان سیر را سمتشان پرتاب کنی همه با هم از دورت دور می شوند. امتحان کنید یک بار که یکیشان شروع کرد قار قار رویتان را سمتش بگیرید و بگویید خفه شو. اگر با پنجه هایش روی سرتان فرود نیامد بدانید و آگاه باشید که بی شک کلاغ نبوده! 





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/26/post-827/پرنده-هایی-که-ذهنت-را-می-خوانند




حافظ

درخواست حذف اطلاعات

میگه:

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود


آخه جز حافظ کی میتونه انقد قشنگ جواب رد بده؟ آدم دلش می خواد لپشو بکشه بگه اشکال نداره میرم یکی دیگه رو می کُشم تو حیفی!




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/13/post-800/حافظ




le tue parole

درخواست حذف اطلاعات

بیست سالم بود و می خواستم حرف های این ترانه رو توی مخ خودم فرو کنم. می خواستم فقط باهاش لب نزنم. می خواستم باورش کنم خودش بشم. 

می خونه:

non è giusto che una donna

per paura di sbagliare 

non si possa innamorare 

si deve accontentare

*di una storia sempre uguale

*انصاف نیست که یه زن

از ترس اشتباه

نتونه عشق بورزه

مجبور باشه همیشه به داستانی تکراری تن بده



عنوان اسم ترانه است و خواننده اش هم andrea bocelli ست.




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/17/post-804/Le-tue-parole




...

درخواست حذف اطلاعات
البته  این احمقانه است که چیزی را به زور توی حلق خودمان فرو کنیم.  اما احمقانه تر  این است که سراغ هیچی نرویم و  توپ بادیِ کوچک، متوسط یا بزرگی بمانیم که به همان طریقی که قل می خورد سمت چیزی به همان طریق هم ازش دور می شود. 



منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/21/post-589/




حافظ

درخواست حذف اطلاعات

میگه:

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود


آخه جز حافظ کی میتونه انقد قشنگ جواب رد بده؟ آدم دلش می خواد لپشو بکشه بگه اشکال نداره میرم یکی دیگه رو می کشم تو حیفی!




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/13/post-800/حافظ




شیرین ترین رمان سال

درخواست حذف اطلاعات

من جز آن دسته از دانش آموزها بودم که توی فرجه امتحانات هیچ مهمانی و عروسی و بازار و بیرونی نمی رفتم. در حالیکه خوب می دانستم خانه هم بمانم درس نمیخوانم. فقط تمرکز می روی "وضعیت امتحان داشتن" نه خود امتحان. 

حالا هم کم و بیش به همان وضع دچارم. 


فقط یک در رو دارم. مثل رمانی که درست روز اول فرجه ها دستم می گرفتم. و چقدر می چسبید. 




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/15/post-802/شیرین-ترین-رمان-سال




بمن بگو چرا

درخواست حذف اطلاعات

از مادرم می پرسم: چرا؟ واقعا چرا؟ چرا من به وجود آمدم؟

می گوید: برای اینکه اظهار نظر کنی





منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/10/post-794/بمن-بگو-چرا




دیگرها

درخواست حذف اطلاعات

به ع های مردم دیگر در جاهای دیگر توی صفحهٔ نشنال جئوگرافیک که  نگاه می کنم نمی توانم باور کنم این ها به اندازهٔ من یا به اندازهٔ «ما» اضطراب دارند. 

تو گویی دوردست همیشه جایی است به مثابه بهشت. گاه توضیحات ع ها را نمی خوانم. در ری از ثانیه قصهٔ پری واری برای تصویر آن سه دختر روبروی آینه می سازم. و فکر می کنم کی می تواند بی خیال تر از دختری باشد با تنی پُر و  لباسی این همه رنگی، که کنار دو خواهرش توی یک آینه ریمل می کشد؟

خیره به ع در رویای دوری مراقبه می کنم. نمی خواهم حتی کوچکترین خیال ناخوشی را به این قصه راه دهم: آن سه بی گمان خوشبخت ترین مردمان روی زمین اند. 




منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/11/post-796/دیگرها




یاد پَل پَلو افتادم... شاید ربطی نداره چه سنی داری، شاید ربط داره به اینکه چقدر تجربه داری

درخواست حذف اطلاعات
مامان یه توپ آبی بزرگ داره برای یوگاش. توی چیزی غوطه ور میشن قاعدتا، اما من کلاً  روی این غوطه ورم، در تمام طول روز. بعد شبا که میرم تو رختخواب همین که سرمو میذارم شروع می کنم باله یدن تا خود صبح. گرچه از بیرون  چیزی پیدا نیست اما قسم به گندگی همین توپ از درون باله می م عینهو مرغ . 



منبع : http://lax.blogsky.com/1397/04/08/post-792/