بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زندگی شیرین

آخرین پست های وبلاگ زندگی شیرین به صورت خودکار از بلاگ زندگی شیرین دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



هوا چه سرده اینجا ... *

درخواست حذف اطلاعات

عین همین پیشی ها توی هوای سرد مراقب خودتون باشید

تا من برگردم.

پاییزتون خوش!



* برگرفته از یک آهنگ قدیمی مرتضی که می گفت هوا چه سرده اینجا، جنگ و نبرده اینجا





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/13/post-918/هوا-چه-سرده-اینجا-




اشک ها و لبخندها

درخواست حذف اطلاعات

شما هم خصلت هایی دارید که مسری باشند؟ خنده ها و گریه های من آنقدر شدید و از ته دل هستند که به سختی به اطرافیان سرایت نکنند. عشق به چای و شیرینی هم همینطور. به قول یکی از خواهرانم "آنقدر با انگیزه چای می نوشم یا شیرینی تر می خورم" که اطرافیان هم به هوس می افتند.

حالا چرا یاد این چیزها افتادم؟ از بزرگترین محرومیت هایم در تابستان دم چای و نوشیدن چای خوب و دم کشیده است. تا زیر کتری را روشن می کنم خانه عین جهنم گرم می شود. چه باور کنید و چه نکنید، توی خانه ای که وسیله خنک کننده ندارد روشن شدن گاز می تواند باعث گرما زدگی و بی حالی بشود. اما برع ش چطور؟ نشان به همین نشان که طبق قانون مارفی چای دیردم و خوش طعم و خوش عطرم نیم ساعت رو دم بود و بنده هم همچنان دارم توی خانه سگ لرز می زنم! دریغ از یک کم گرما. یعنی فکر کنم برای برع ماجرا اثر - گلاب به رویتان - یدن از روشن ماندن گاز بیشتر باشد. آ آدم از دست کائنات و دهن کجی هایش به کی شکایت ببرد؟

توی این ولایت هوا خیلی مرطوب است و به شدت باران می بارد. فکر کنم بیش از سرما، رطوبت است که می لرزاندم. توی خانه های گرم و خشکتان یاد این رفیق سرمایی ِ سرمازده را هم فراموش نکنید.



پی نوشت. همین الان دیدم که از هشتم نوامبر "همه می دانند" اکران می شود. دوست دارم ببینمش.





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/08/14/post-919/اشک-ها-و-لبخندها




la coscenza di zeno

درخواست حذف اطلاعات

ایتالو زوِ وُ از آن نویسنده هاست که به قولی در زمان خودش فهمیده نشد. شاید بخاطر اینکه اهل تریه سته بود و در زمان کشمکش های ایتالیا و اطریش زندگی می کرد. اگر چاپ کتاب هایش توسط یک دوست خوب در امریکا شهرت برایش نمی آورد، کتابهایش محکوم به جویده شدن توسط موریانه ها در پستو می شدند.

"وجدان زنو" جزو کتاب هایی ست که خواندنشان در دوران دبیرستان برای دانش اموزان ایتالیایی اجباری ست. دانستن همین موضوع حس کنجکاوم کرد بخوانمش، می خواستم بفهمم چه چیزی دارد که یک نوجوان باید حتما بداند.

کتاب به مداد زنو نوشته شده است، روایتی ست که پزشک معالجش از او خواسته از زندگی خودش و اپیزودهای مهم و معنی دار آن بنویسد. روایت هایی که قرار است به درمان او کمک کنند و راهنمای پزشک روان درمان باشد. روایت ها بیش از آنکه کمک به درمان باشند سیلی و شلاقی محکمند به خواننده سطور! همه ما خواننده هایی که در جوامعی زندگی می کنیم که میل به معصومیت - در معنای دینی اش - و احساس گناه در تار و پود وجودمان تنیده شده و دائما تشویق و دعوت می شویم به خوب بودن و درست رفتار .

آنقدر بخشی از وجود خود را انکار می کنیم و از به یاد آوردنش در خلوت خود رنج می بریم که از پا در می آییم. اما حتی از پا در آمده و ناتوان از زندگی باز هم به میل به خوب بودن را رها نمی کنیم. بی عیب و خوب بودن وسواس و obsession ِ دائمی موجودیت و زندگی مان است تا جایی که حالمان از خودمان بهم بخورد. حالمان از آن خودی به هم بخورد که نمی تواند و در توانش نیست بی عیب باشد، همیشه خوب بماند و همیشه کار درست را انجام بدهد، هیچوقت از ی متنفر نباشد، هیجوقت میل به کشتن و نابود ی را نداشته باشد، هیچوقت میل به دروغ و خیانت نداشته باشد. 

باید این کتاب را خواند و دید چقدر زنو وقتی راست می گوید، وقتی به پلیدی خودش اذعان دارد، دوست داشتنی می شود و چقدر حس همدلی بر می انگیزد.

پایان این کتاب هم مثل "وقتی نیچه گریست" باعث خشک زدنم شد. فکر می برای حل معضلات بزرگ روحی که چندین صد صفحه من خواننده را درگیر خود کرده اند خدا می داند چه ها باید اتفاق بیفتند، چه معجزه ها، چه راه حل های نبوغ آمیز. و بعد خشکم می زند وقتی می بینم چقدر سیر زندگی و چقدر تغییر نقطه دید و/یا قابلیت ها و توانایی های شخصی آدمی آنچه که بنظر حل ناشدنی ست از بین می برد طوری که اصلا به نظر دیگر مشکلی نمی آید تا لازم باشد برایش راه حلی پیدا شود. 

کتاب را خیلی دوست داشتم. خوانش خوب، درگیر کننده و تکان دهنده ای داشت و در بعضی صفحات البته بسیار آزار دهنده.






منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/08/16/post-920/La-coscenza-di-Zeno




از هر دری 108

درخواست حذف اطلاعات

- برای ی که مثل من همیشه سر شب سرش را می گذارد روی بالش و بیهوش می شود توی این ساعت یعنی 23.50 سوپ و چای گرم تهیه کمی عجیب و دور ازعادت است. چاره ای هم نیست، تازه رسیده ام خانه و تمام استخوان هایم نم کشیده اند. احتیاج داشتم از داخل گرم شوم. سوپ و چای نسخه دلخواهم است. 

- قرار بود امشب تست پایانی کلاس زبان فرانسه باشد ولی خوشبختانه به هفته دیگر موکول شد و من در حال ذوق مرگ شدنم. اصلا امادگی برای تست نداشتم. باید سرم را بیندازم پایین و حس کار کنم تا نمره ام مایه آبروریزی نباشد. باید منصف باشم و به دو چیز اعتراف کنم: زبان فرانسه خیلی خیلی سخت تر از زبان ایتالیایی ست و از آن بدتر اینست که روی زبان فرانسه آنطور که آن وقتها روی زبان ایتالیایی کار می ، کار نمی کنم. علتش اینست که قرار نیست من بروم فرانسه. به همین سادگی!

- نزدیک محل برگذاری کلاس یک بار کافه معروف است که قهوه ناپلی درست می کند. آنهایی که اینکاره هستند و قهوه خوب شناس، می دانند که اولا بدترین قهوه ایتالیا از بهترین قهوه جاهای دیگر دنیا بهتر است و دوما بهترین قهوه ایتالیا را در ناپل می شود نوشید. این بار شیرینی های سنتی ناپل را هم دارد و خلاصه که کلاس رفتن برایم امر شیرین و دلنشینی شده است به برکت وجود این بار.

- بنا بر نتیجه این نظر سنجی می خواهم مارگریتا چه ویتا را بخوانم و البته می دانم که تاخیر زیادی دارم. فردا باید بروم کتابخانه و امیدوارم این کتاب را داشته باشند. شما هم دوست دارید در این خوانش همراه شوید؟






منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/08/18/post-921/از-هر-دری-108




مباشد و مبادا که برنجانیم دل نازک محترم و زحمتکش را، قبله عالم مان را

درخواست حذف اطلاعات

با اینکه می دانم هیچوقت درس عبرت نمی گیرم و هر دفعه پیش می آید جگرم می سوزد در آتش حسرت که "به خدا سزاوار ما مردم این نبود"، اما تصمیم گرفتم یک سری نوشته های این ملت شایسته را یک جایی جلوی چشمم نگه دارم که همیشه یادم باشد ملتی که رای می دهد تا قبله عالمی انتخاب کند و سپر کند که هیچ گوشه دل قبله عالمش را نلرزاند سزایش اتفاقا همین است. 

توی تمام دنیا رای می دهند تا از فردایش تنبان برنده انتخابات را دور گردنش پاپیون کنند اگر نقطه ای از وظایفش تخطی کرد، بیچاره های مفلوک و رعیتی که ما باشیم، ی ره دنبال شاه و ارب هستیم برای ستایش و سجده. اصلا هم بر نمی ت م ی بگوید فلان و حاکم پوفیوزی ست که گفتار و رفتارش در شان مقامش نیست.

لابد آنهایی که خاک بر سرند و لایق هر ی که توی زندگی شان تزریق شود و هر تحقیر کلامی و غیر کلامی فقط من و شمای مردم هستیم که اتفاقا اگر هم زبان به انتقاد باز کنیم می شویم شمر و رسوای دو عالم، که چرا مراتب قدردانی خود را از خدمات با ارزش قبله عالم ابراز نمی کنیم و چرا به اندازه کافی صبور نیستیم در مقابل لاطائلات حضرتشان.

شرم کنید کمی! بیش از شرم تفکر کنید و ببینید علت طرفداری تان از ظالم چیست؟ از جه است یا از ظلم درونی که همیشه جای ظالم و قربانی را عوض می کنیم؟





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/12/post-917/مباشد-و-مبادا-که-برنجانیم-دل-نازک-وزیر-محترم-و-زحمتکش-را،-قبله-عالم-مان-را




از هر دری 106

درخواست حذف اطلاعات

تا بحال شده احساس کنید مایه امید ی هستید؟ که چشم و دل ی به شما دوخته شده؟ بار سنگینی ست. مخصوصا وقتی تصمیم خودتان نباشد. توضیح می دهم: بعنوان مثال هر ی که صاحب فرزند می شود، مایه امید و تکیه گاه ی شدن را انتخاب می کند. حالا بماند که اصولا کمتر آدم هایی موقع بچه دار شدن به این چیزها فکر می کنند و نتیجه اش هم معلوم است در ناهنجاری های بعدی. 

منظورم دقیقا آن مواقعی ست که شما بدون اینکه عملی انجام داده باشید و یا خواسته باشید، می شوید مایه امید و تکیه گاه ی یا انی. هنوز نمی توانم با قاطعیت بگویم موقعیت خوبی ست یا بد. می توانم فقط بگویم که سنگین است.

بگذریم، اینروزها زیاد می شنوم اینجور جملات را: خوش به ح که به یورو حقوق می گیری، تو که پولداری بابا، تو که یورو چاپ می کنی و خزعبلاتی از این دست. خیلی ناراحت کننده اند اینجور جملات مخصوصا وقتی از جانب انی گفته شوند که در تمام طول زندگی یک روز هم با تمام نیرو و توان کار نکرده اند. تمام آنهایی که پول باباجان و ارث و میراث خانوادگی دارند و به معنای واقعی نفسشان از جای گرم در می آید. آنها که آنقدر توی بانک دارند که ج سودش برای تمام خانه و زندگی شان کافی ست. الان بخاطر تحریم ها کمی گوشه رفاهشان خدشه دار شده و نمی توانند فلان جنس معروف را ب ند که اتفاقا نان شب هم نیست. اما آنچنان ناله و آهی سر می دهند و با حرفهایی از آن دست که آن بالا گفتم طوری می خواهند حس گناه بهت بدهند انگار نه انگار که من آنی هستم که هر روز خدا از کله سحر تا سر شب کار می کنم و برای همان چندغازی که حالا گیرم به یورو در می آورم دائما قیافه ها و حرفهایی را تحمل می کنم که برایم غیر قابل تحملند.

بله حقوقم به یوروست و مخارجم هم به یورو هستند. نه فقط برای من، برای تمام انی که ن اروپا هستند داستان همین است. برای نان ایتالیا بیشتر چون هزینه های مالیات و بیمه و بنزین و انرژی و ... در ایتالیا بالا هستند. بنزین را لیتری 1.62 یورو می م و روزی حداقل هشتاد کیلومتر می رانم. قبض برق و گازم هر ماه حدود صد یورو هستند. بیمه سالیانه ماشین بین هشتصد تا هزار یورو نوسان دارد. مالیات ماشین سالی صد و سی یورو است. اجاره خانه و هزار کوفت و زهرمار دیگر هم هستند که آدم باید پولشان را بدهد. با اینحال هیچوقت بخاطر گرانی کرم فلان مارک و فلان عطر و فلان لباس و ... چس ناله نمی کنم و خودم را به گ نمی زنم. نمی دانم چرا بعضی ها اینقدر ت طبع ندارند و چرا اینقدر بی آبرو اند. انگار آدم هرقدر زحمتکش باشد و کم پول تر عزت نفسش هم بیشتر باشد. 

خانم همسایه سابق امروز عصر تلفن کرد و گفت برایم یک چای آماده می کنی برای عصرانه بیایم پیشت؟ صد البته! خیلی وقتهای روی اعصاب است ولی مثل همه سالمندها باید مورد مدارا قرار بگیرد. مهربانی های خودش را دارد و تنهایی های خودش را. خودش هم هر دفعه می گوید بیچاره تو که خسته ای و من مزاحمت می شوم! دلم برایش می سوزد. بعضی وقتها آدم ها بجای پناه بردن به اعضای خانواده پر جمعیت شان به غریبه رو می کنند و گاهی فکر می کنم خیلی وقتها غریبه ها یک چیزهایی را بهتر در مورد این سالمندان می دانند تا فرزندان. 

خودم بدتر از همه هستم ها! فکر نکنید برای بقیه فتوا می دهم. یک وقتهایی فکر می کنم من در مورد پدر و مادرم ورای اینکه والدینم هستند چه چیزی می دانم؟ از آن شخصی که هستند چه می دانم؟ می دانم چه چیزهایی دوست دارند؟ از آرزوها و خواسته هایشان با خبر بوده ام هیچوقت یا برای من فقط پدر و مادرم بوده اند؟ این واقعیت تلخ را یک روزی بعد از مرگ یک خانم خیلی مهربان و دوست داشتنی متوجه شدم و از مراسمی که دخترانش برایش ترتیب دیدند. مراسمی با جزییاتی که او هرگز دوست نداشت. دخترانش نمی دانستند مادرشان چه می خواست، من و بقیه دوستانش چرا.

یک چیز بی ربط به قضایای قبلی را هم می گویم و می روم. یک وقتهایی اسم های انتخ بعضی بلاگرها را می بینم و ناخودآگاه خنده ام می گیرد. اسم هایی که ناشی از این هستند که آن فرد دوست داشته اسمی غیر ایرانی انتخاب کند ولی هیچ ایده ای نداشته که آن اسم مردانه است یا نه. منظورم هم مثلا آندره آ نیست که در لهستان نه است و در ایتالیا مردانه یا سیمون که در فرانسه نه است و در ایتالیایی مردانه. نه، یک اسم هایی هستند که همه جا مردانه اند و وقتی یک زن به صرف اینکه یک اسم خارجی داشته باشد دچار گاف می شود ناخودآگاه خنده ام می گیرد. اوائل که خواننده این بلاگ ها بودم پیش خودم فکر خوب بد هم نیست، شاید نویسنده خواسته روی این تاکید کند که این مسائل قراردادی هستند و می شود همیشه روی ت و منسوب ش بحث کرد اما بعدها دیدم که دغدغه این نویسنده ها اصلا اینها نیست. موضوع همان گاف است! 





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/08/post-914/از-هر-دری-106




از هر دری 107

درخواست حذف اطلاعات

اینروزها آنقدر خسته ام و کارم زیاد است که کلمه ای برای توصیفش پیدا نمی کنم. فقط بدانید که - گلاب به رویتان -  وقت برای تو رفتن پیدا نمی کنم. از همینجا حدس بزنید دیگر اوضاع چطور است. 

بعد از کار هم با یک دوست قدیمی قرار داشتم همدیگر را ببینیم. دوست خوبی ست و البته همسر و فرزندش باعث شده اند دمای بین مان به یخی میل کند و فاصله هم زیاد شود. کاری اش نمی شود کرد. دنیا و روزگار همین است. صد البته آدم با ملاحظه ای که من باشم هیچوقت اظهار نظر نمی کنم و خوب ی که مرا می شناسد می داند سکوتم به معنای عدم تمایل به روبرو شدن با برخی مسائل است. امروز قرار عصرانه داشتیم با هم و قرار را هم قرار بود او فی کند. وقتی می پرسید کی وقت داری، کجا و چطور و ... گفتم بین اویی که سرش شلوغ تر است تو هستی. تو تصمیم بگیر و به من اعلام کن. هر جا بگویی و هر ساعتی بگویی می آیم. پیغام داد فلان ساعت بیا دم خانه ما با هم برویم بار برای یک aperitivo. ی هم نیست و فقط خودم و خودت. 

اتفاقا خوشحال هم شدم. بعد در آن ساعت و آن روز می روم سر قرار، تا ماشین را پارک دیدم چند دقیقه قبل پیغام فرستاده بود، لطفا وقتی رسیدی بیا مستقیم خانه ما، نمی توانم بیرون بروم. چشم! رفتیم خانه شان و شق و رق نشستیم به مثلا گپ زدن. بعد از یک ربع گفت باید بروم دخترم را از مهد بردارم می آیی با هم برویم؟ رفتیم و ضمنا پیش خودم فکر می آ این چه جور رفتاری ست؟ مگر من تا بحال حرفی نظری داده ام؟ یک آدم عاقل و بالغم و می دانم دوستم متاهل و بچه دار است. می تواند باعث راحتی ام باشد یا ناراحتی ام در معا . فقط این مدل قرار گذاشتن دروغین را نفهمیدم!

در همان یک ربع که نشستیم و صحبت کردیم خبردار شدم که باردار است و خلاصه تبریک و این حرفها. صد البته که زندگی خصوصی مردم ربطی به من نوعی ندارد فقط از دل خجسته شان تعجب که فرزندی دارند که در سه سالگی مشکلات جدی در حرف زدن دارد و از پوشک گرفتنش بنظر می رسد فرستادن آپولو به فضا باشد. حالا این وسط دومی را هم می خواهند بیاورند. اکوگرافی بچه را نشانم داد و گفت خیلی ناراحت شدم که دوقلو نیست! 

بعضی وقتها پیش می آید که برخی جلوی سکوت  و قانون ِ no comment ِ آدمی مثل من یهویی انگار معذب می شوند و خودشان را موظف می دانند توضیح و توجیهی در مورد فرزندآوری خود بدهند و تا بحال نتوانسته ام بگویم ببم جان آ به من چه؟! اما خوب در همان سکوت سنگین که گوش می کنم حرفهای خیلی متنوعی می شنوم که گاهی اوقات از شدت خفن بودن چشم هر مز ف و لاطائلاتی را کور می کنند. یکی شان این بود:

نگاه این گله گدا گشنه های بی سواد و پا جهان سومی  و کولی ها رو که زرت و زرت بچه دار میشن؟ من با اینهمه رفاه مالی چرا نباید بچه درست کنم؟ یهو دیدی فردا پس فردا اروپا شد محل اقامت همین ...نشورها.

از شما چه پنهان آنقدر این حرف به مذاقم خوش آمده که هر از گاهی موقع حرف زدن قرضش می گیرم و از آنجا که دوستان خوب و مهربانی دارم که برایم احترام قائلند و گاهی دوستانه شماتتم می کنند که چرا هیچوقت به بچه دار شدن فکر نکرده ام با سارکاسم می گویم بی خیال بابا! برای چی باید بچه دار شوم؟ آنهم منی که extracomunitaria هستم! بچه همچون منی به چه درد اتحادیه اروپا می خورد؟!





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/09/post-915/از-هر-دری-107




working

درخواست حذف اطلاعات

امروز سر کار نرفتم ولی انگار نه انگار که روز آزادم باشد. از اول صبح در حال بدو بدو بودم و رسیدگی به کارهای مختلف. از اداره جات و دفاتر مختلف گرفته تا پرداخت قبض های برق و گاز و نقره داغ شدن و کلاس زبان. الان تازه رسیده ام خانه و دو لیوان چای نوشیده ام با یک خوشه انگور و یک کیت کت. از شدت خستگی هم خوابم نمی برد. 

یکبار باید مفصل در مورد مهربانی برخی مردمان این بلاد بنویسم. کلا زیاد می شود آدم خوشرو و مهربان به تورت بخورد. اصلا روز آدم قشنگ می شود. متقابلا منهم سعی می کنم همینطور رفتار کنم. اصلا انگار آدم شرم کند از خودش وقتی گوه بازی در می آورد! مثلا وقتی پیاده هستم و حتی روی خط کشی های عابر پیاده هم که رد می شوم از راننده اتومبیل های متوقف تشکر می کنم. به همان نسبت وقتی سواره هستم و برای ی نگه می دارم و تشکر می کند برایش دست تکان می دهم. وقتی ی هول و ولا دارد به کارم رسیدگی کند، حالا باریستی باشد که می خواهد یک فنجان قهوه بدهد دستم یا کارمندی که قرار است کارم را انجام بدهد و به هر دلیلی یک جای کارش گیرش است. سعی می کنم آرامش را حفظ کنم و با بی صبری تنش بیشتری به طرف مقابل القا نکنم. گاهی هم کلامی می گویم لطفا عجله نکنید و با خیال راحت همه چیز را انجام دهید من وقت دارم صبر کنم. خیلی وقتها دیده ام که همین لطف کوچک چقدر در القای آرامش و ایجاد یک حس قدرشناسی در آن فرد موثر است.

حالا چرا یاد اینها می افتم؟ همین طوری! شاید چون همه این اتفاقات جزیی از روزمرگی ها هستند و بارها و بارها تکرار می شوند. یک خوش و بش سریع و کوچک، یک لبخند، یک تکان دادن دست. همین، به همین سادگی می شود در محیط آرامتری همزیستی کرد.

صبح مجبور شدم یکبار بروم تورینو و برای یک کار اداری کلی هم معطل شوم. برای وقت ناهار رسیدم خانه و ناهار سریعی خوردم و کمی درس هایم را مرور تا دوباره بیرون بروم دنبال کارهای برق و گاز. چهار تا قبض همزمان رسیده بودند و اگر بگویم یکجا چطور مجبورم د پیاده شوم حال شما هم اب می شود. با اینکه قراردادهای خانه قبلی را ماه ژوئن لغو کرده بودم، الان برایم هزینه هایش را فرستاده اند به اضافه قبض های مصرف الانم. هیچی دیگر ... سر هم 330 یورو پول قبض دادم. آقایی که توی مغازه بود و کارهایم را انجام می داد گفت خانم اگر می خواهید بنشینید تا بادتان بزنیم از این پرداخت سنگین بفرمایید آن گوشه صندلی هست!

بعد سوار مترو شدم تا بروم مرکز شهر برای کلاس زبانم. خستگی غلبه کرد و همانطور که دستم را روی قاب پنجره گذاشته بودم، سرم را به دست تکیه دادم و خوابم برد. با دست دیگرم کیف دستی ام را و کیف بزرگ کتاب ها و بطری آبم را روی زانو نگه داشته بودم در حالیکه کتم را هم روی همه اینها انداخته بودم. جلویم خانمی نشسته بود و وقتی با صدای مکانیکی خانم اعلام کننده مترو که می گفت:

prossima fermata, xviii dicembre - next stop, xviii dicembre

به زحمت بیدار شدم دیدم بجای آن خانم یک آقایی روبرویم نشسته. کی آن خانم جابجا شده بود که من اصلا نفهمیدم؟ معلوم است برخلاف تصورم خیلی هم خوب خو ده بودم! آن یکی دستم را که آزاد بود و روی انباشته وسایلم را تکانی دادم تا مطمئن شوم همه وسایل سر جایشانند. باید پیاده می شدم. داشتم کیف و کت و اینها را سر و سامان می دادم که آن آقا خیلی ساده و بی تکلف گفت چه دستهای قشنگی! با همان خواب آلودگی سعی مهربان ترین لبخندم را بزنم و تشکر کنم.

بیرون از مترو و آن بالا روی زمین، از وزش باد خنک تازه بیدار شدم و یادم افتاد چقدر اخیرا غصه می خوردم که دستهایم دارند پیر می شوند! و خوشحال هم شدم - چرا دروغ - چون دستهایم هیچ آرایشی نداشتند. فقط ناخن های مرتب و تقریبا یک دست. بدون رنگ و نقاشی و کاملا طبیعی. آن آقا را نمی شناسم ولی مدیونش هستم که با یک حرف از دل برآمده و خیلی ساده حالم را خوب کرد. رفتم داخل کافه ناپلی همان که یک فنجان قهوه م بنوشم و هشیار بروم سر کلاس.


پی نوشت. عنوان نوشته برگرفته از یک است. اگر دوست داشتید کلیپ آهنگ را ببینید اینجا کلیک کنید. یک توصیه دوستانه هم از من که اگر به جهنم حواله اش بدهید هم هیچ اشکالی ندارد: اگر می خواهید از لحاظ شغلی فرد معتبر و مورد احترامی باشید در انتخاب look دقت کنید. چه زن و چه مرد، با بعضی مدل موها، بعضی لباس ها، ناخن های نقش و نگار دار، بعضی آرایش ها، بعضی تکیه کلام ها ... نمی شود در رده "آدم حس " ها قرار گرفت. به دگردیسی ملانی گریفیث توجه کنید.





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/05/post-910/Working-Girl




working

درخواست حذف اطلاعات

امروز سر کار نرفتم ولی انگار نه انگار که روز آزادم باشد. از اول صبح در حال بدو بدو بودم و رسیدگی به کارهای مختلف. از اداره جات و دفاتر مختلف گرفته تا پرداخت قبض های برق و گاز و نقره داغ شدن و کلاس زبان. الان تازه رسیده ام خانه و دو لیوان چای نوشیده ام با یک خوشه انگور و یک کیت کت. از شدت خستگی هم خوابم نمی برد. 

یکبار باید مفصل در مورد مهربانی برخی مردمان این بلاد بنویسم. کلا زیاد می شود آدم خوشرو و مهربان به تورت بخورد. اصلا روز آدم قشنگ می شود. متقابلا منهم سعی می کنم همینطور رفتار کنم. اصلا انگار آدم شرم کند از خودش وقتی گوه بازی در می آورد! مثلا وقتی پیاده هستم و حتی روی خط کشی های عابر پیاده هم که رد می شوم از راننده اتومبیل های متوقف تشکر می کنم. به همان نسبت وقتی سواره هستم و برای ی نگه می دارم و تشکر می کند برایش دست تکان می دهم. وقتی ی هول و ولا دارد به کارم رسیدگی کند، حالا باریستی باشد که می خواهد یک فنجان قهوه بدهد دستم یا کارمندی که قرار است کارم را انجام بدهد و به هر دلیلی یک جای کارش گیرش است. سعی می کنم آرامش را حفظ کنم و با بی صبری تنش بیشتری به طرف مقابل القا نکنم. گاهی هم کلامی می گویم لطفا عجله نکنید و با خیال راحت همه چیز را انجام دهید من وقت دارم صبر کنم. خیلی وقتها دیده ام که همین لطف کوچک چقدر در القای آرامش و ایجاد یک حس قدرشناسی در آن فرد موثر است.

حالا چرا یاد اینها می افتم؟ همین طوری! شاید چون همه این اتفاقات جزیی از روزمرگی ها هستند و بارها و بارها تکرار می شوند. یک خوش و بش سریع و کوچک، یک لبخند، یک تکان دادن دست. همین، به همین سادگی می شود در محیط آرامتری همزیستی کرد.

صبح مجبور شدم یکبار بروم تورینو و برای یک کار اداری کلی هم معطل شوم. برای وقت ناهار رسیدم خانه و ناهار سریعی خوردم و کمی درس هایم را مرور تا دوباره بیرون بروم دنبال کارهای برق و گاز. چهار تا قبض همزمان رسیده بودند و اگر بگویم یکجا چطور مجبورم د پیاده شوم حال شما هم اب می شود. با اینکه قراردادهای خانه قبلی را ماه ژوئن لغو کرده بودم، الان برایم هزینه هایش را فرستاده اند به اضافه قبض های مصرف الانم. هیچی دیگر ... سر هم 330 یورو پول قبض دادم. آقایی که توی مغازه بود و کارهایم را انجام می داد گفت خانم اگر می خواهید بنشینید تا بادتان بزنیم از این پرداخت سنگین بفرمایید آن گوشه صندلی هست!

بعد سوار مترو شدم تا بروم مرکز شهر برای کلاس زبانم. خستگی غلبه کرد و همانطور که دستم را روی قاب پنجره گذاشته بودم، سرم را به دست تکیه دادم و خوابم برد. با دست دیگرم کیف دستی ام را و کیف بزرگ کتاب ها و بطری آبم را روی زانو نگه داشته بودم در حالیکه کتم را هم روی همه اینها انداخته بودم. جلویم خانمی نشسته بود و وقتی با صدای مکانیکی خانم اعلام کننده مترو که می گفت:

prossima fermata, xviii dicembre - next stop, xviii dicembre

به زحمت بیدار شدم دیدم بجای آن خانم یک آقایی روبرویم نشسته. کی آن خانم جابجا شده بود که من اصلا نفهمیدم؟ معلوم است برخلاف تصورم خیلی هم خوب خو ده بودم! آن یکی دستم را که آزاد بود و روی انباشته وسایلم را تکانی دادم تا مطمئن شوم همه وسایل سر جایشانند. باید پیاده می شدم. داشتم کیف و کت و اینها را سر و سامان می دادم که آن آقا خیلی ساده و بی تکلف گفت چه دستهای قشنگی! با همان خواب آلودگی سعی مهربان ترین لبخندم را بزنم و تشکر کنم.

بیرون از مترو و آن بالا روی زمین، از وزش باد خنک تازه بیدار شدم و یادم افتاد چقدر اخیرا غصه می خوردم که دستهایم دارند پیر می شوند! و خوشحال هم شدم - چرا دروغ - چون دستهایم هیچ آرایشی نداشتند. فقط ناخن های مرتب و تقریبا یک دست. بدون رنگ و نقاشی و کاملا طبیعی. آن آقا را نمی شناسم ولی مدیونش هستم که با یک حرف از دل برآمده و خیلی ساده حالم را خوب کرد. رفتم داخل کافه ناپلی همان که یک فنجان قهوه م بنوشم و هشیار بروم سر کلاس.


پی نوشت. عنوان نوشته برگرفته از یک است. اگر دوست داشتید کلیپ آهنگ را ببینید اینجا کلیک کنید. یک توصیه دوستانه هم از من که اگر به جهنم حواله اش بدهید هم هیچ اشکالی ندارد: اگر می خواهید از لحاظ شغلی فرد معتبر و مورد احترامی باشید در انتخاب look دقت کنید. چه زن و چه مرد، با بعضی مدل موها، بعضی لباس ها، ناخن های نقش و نگار دار، بعضی آرایش ها، بعضی تکیه کلام ها ... نمی شود در رده "آدم حس " ها قرار گرفت. به دگردیسی ملانی گریفیث توجه کنید.





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/05/post-910/Working-Girl




بیماری مزمن و دیرعلاجی به نام باور جمعی غلط

درخواست حذف اطلاعات

خیلی متاسفم از اینکه هیچ امیدی به آینده ایران ندارم، منظورم این نیست که قرار است آینده ایران بد باشد، خدا نکند. منظورم اینست که فکر نکنم به عمر من قد بدهد ایران جایی شود که دوست دارم درش زندگی کنم و مردمش هم افرادی - در اکثریت - نخواهند شد آنهایی که دوست دارم همراهشان همزیستی کنم. شاهدش هم مهاجرتم است و حس دلتنگی فقط برای خانواده ام و دوستانم. هیچوقت در به در دنبال ی نگشته ام که فقط فارسی حرف بزنم. که با ی حرف بزنم که گوگوش و گوش کرده باشد و بداند نان بربری چیست و الی آ . همه اینها را داشتم و تصمیم گرفتم مهاجرت کنم. درسم را هم خوانده بودم و شغل خیلی خوبی هم داشتم و آینده شغلی خوبی. به شخصه برای اینکه از زندگی ام راضی باشم به چیزی ورای گوگوش و و نان بربری و حرف زدن در موردشان نیاز دارم.

مهاجرت دقیقا به این دلیل که در ایران نباشم و اطرافم ایرانیان نباشند. چند روز پیش برای n امین بار اتفاقی افتاد که باعث شد گوشه ای از این مسئله دوباره به چشمم بیاید. که چقدر من با باورهای ذهنی و جمعی مردم ایران ناهماهنگم و یک دلیل محکم که چرا اینقدر در محل تولدم ناشاد و ناراضی ام. 

با رییس تحفه ام حرف می زدیم و حرف رسید به سوکی. داشتم می گفتم که الگوی حرفه ای منست و حیف است که بازنشسته شود. یکدفعه گفت اِااااااا واقعا؟ مگر قرار است بازنشسته شود؟ من همیشه فکر می یک دختر ژاپنی یا چینی یا کره ای خیلی جوان است. اینرا که گفت یهو از خنده منفجر شدم چرا؟ چون سوکی یک مرد هندی سالمند است با ریش و موی سفید!

حالا نکته کجاست؟ سوکی در مولتی نشنال ما فقط یک اسم نیست. نماد دانش و شناخت و یک سطح خیلی خیلی بالای کار حرفه ای ست. تسلط کامل به دانش و knowhow ای که در یکی از فرایندهای کلیدی این کو وریت است. در ذهن رییس من، ما به ازای تمام اینها یک دختر جوان بود. یعنی در ح ی که یک اسم می تواند خنثی باشد و می تواند بین زن و مرد بودن صاحبش تردید ایجاد کند برای این مرد چهل و چهار ساله ایتالیایی - که تازه به نظر من نسبت به بقیه اروپایی ها مردسالارترند - اویی که جزو عالی ترین دانشمندان و متخصصان است یک دختر/زن است.

خوب، اگر موافقید من همینجا توقف می کنم چون از تفکر عقب مانده حاکم در ذهن های مردم ایران و البته سرزمین های اطرافش، زن و مرد، همگی خبر داریم. 


پی نوشت. اگر مایل هستید این نوشته پرچنان را هم مطالعه کنید. 





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/07/post-911/بیماری-مزمن-و-دیرعلاجی-به-نام-باور-جمعی




بیماری مزمن و دیرعلاجی به نام باور جمعی غلط

درخواست حذف اطلاعات

خیلی متاسفم از اینکه هیچ امیدی به آینده ایران ندارم، منظورم این نیست که قرار است آینده ایران بد باشد، خدا نکند. منظورم اینست که فکر نکنم به عمر من قد بدهد ایران جایی شود که دوست دارم درش زندگی کنم و مردمش هم افرادی - در اکثریت - نخواهند شد آنهایی که دوست دارم همراهشان همزیستی کنم. شاهدش هم مهاجرتم است و حس دلتنگی فقط برای خانواده ام و دوستانم. هیچوقت در به در دنبال ی نگشته ام که فقط فارسی حرف بزنم. که با ی حرف بزنم که گوگوش و گوش کرده باشد و بداند نان بربری چیست و الی آ . همه اینها را داشتم و تصمیم گرفتم مهاجرت کنم. درسم را هم خوانده بودم و شغل خیلی خوبی هم داشتم و آینده شغلی خوبی. به شخصه برای اینکه از زندگی ام راضی باشم به چیزی ورای گوگوش و و نان بربری و حرف زدن در موردشان نیاز دارم.

مهاجرت دقیقا به این دلیل که در ایران نباشم و اطرافم ایرانیان نباشند. چند روز پیش برای n امین بار اتفاقی افتاد که باعث شد گوشه ای از این مسئله دوباره به چشمم بیاید. که چقدر من با باورهای ذهنی و جمعی مردم ایران ناهماهنگم و یک دلیل محکم که چرا اینقدر در محل تولدم ناشاد و ناراضی ام. 

با رییس تحفه ام حرف می زدیم و حرف رسید به سوکی. داشتم می گفتم که الگوی حرفه ای منست و حیف است که بازنشسته شود. یکدفعه گفت اِااااااا واقعا؟ مگر قرار است بازنشسته شود؟ من همیشه فکر می یک دختر ژاپنی یا چینی یا کره ای خیلی جوان است. اینرا که گفت یهو از خنده منفجر شدم چرا؟ چون سوکی یک مرد هندی سالمند است با ریش و موی سفید!

حالا نکته کجاست؟ سوکی در مولتی نشنال ما فقط یک اسم نیست. نماد دانش و شناخت و یک سطح خیلی خیلی بالای کار حرفه ای ست. تسلط کامل به دانش و knowhow ای که در یکی از فرایندهای کلیدی این کو وریت است. در ذهن رییس من، ما به ازای تمام اینها یک دختر جوان بود. یعنی در ح ی که یک اسم می تواند خنثی باشد و می تواند بین زن و مرد بودن صاحبش تردید ایجاد کند برای این مرد چهل و چهار ساله ایتالیایی - که تازه به نظر من نسبت به بقیه اروپایی ها مردسالارترند - اویی که جزو عالی ترین دانشمندان و متخصصان است یک دختر/زن است.

خوب، اگر موافقید من همینجا توقف می کنم چون از تفکر عقب مانده حاکم در ذهن های مردم ایران و البته سرزمین های اطرافش، زن و مرد، همگی خبر داریم. 


پی نوشت. اگر مایل هستید این نوشته پرچنان را هم مطالعه کنید. 





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/07/post-911/بیماری-مزمن-و-دیرعلاجی-به-نام-باور-جمعی




آخه مگه مجبوری؟

درخواست حذف اطلاعات

بله مجبورم! یا نه، بهتر بگویم: دلم می خواهد. آنقدر که آدم مجبور است غیر نه لباس بپوشد و همیشه آماده بدوبدو باشد برای درآوردن یک لقمه نان حلال و درست، دلش برای کفش و لباس نه تنگ می شود. امروز 5.8 کیلومتر با کفش پاشنه بلند راه رفتم و الان موقع راه رفتن می لنگم. هاهاها ولی به زحمتش می ارزید باور کنید! عاشق کفش پاشنه دار پوشیدنم و عاشق آن postura که به بدن می دهد و آن portamento که به نحوه راه رفتن می بخشد. ببخشید اگر آن دو کلمه بیگانه را بکار بردم، معادل فارسی شان را نمی شناسم.

معمولا کفش هایم بیش از چهار یا پنج سانتی متر پاشنه ندارند. برای من کافی اند تا احساس خوبی م و ضمنا بتوانم صاف بایستم و محکم و خوب راه بروم. پاشنه از حد معقول بلندتر باشد باعث می شود آدم رویش تعادل خوبی نداشته باشد و موقع راه رفتن هم تلو تلو بخورد. من دوست دارم همیشه راست و محکم و مستقیم راه بروم.

همیشه های دهه پنجاه را می بینم آه می کشم. کفش و لباس خانم ها و آقایان یک زمانی خیلی قشنگ تر بود. در عین فقر و نداری، به مرتب بودن ظاهر اهمیت بیشتری داده میشد. هر کاری می کنم بعضی مدها مثل این شلوارهای پوره بنظرم شیک نمی آیند. می دانید که، ترندی بودن با شیک بودن تفاوت دارد. بماند که اصولا ربطی به این حرفها ندارد، این لباس های پوره گران قمیت را پوشیدن و احساس خفن بودن بنظرم یک دهان کجی ناجور به انی ست از از سر نداری و آوارگی لباس مندرس و می پوشند.





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/07/post-912/آخه-مگه-مجبوری؟




آخه مگه مجبوری؟

درخواست حذف اطلاعات

بله مجبورم! یا نه، بهتر بگویم: دلم می خواهد. آنقدر که آدم مجبور است غیر نه لباس بپوشد و همیشه آماده بدوبدو باشد برای درآوردن یک لقمه نان حلال و درست، دلش برای کفش و لباس نه تنگ می شود. امروز 5.8 کیلومتر با کفش پاشنه بلند راه رفتم و الان موقع راه رفتن می لنگم. هاهاها ولی به زحمتش می ارزید باور کنید! عاشق کفش پاشنه دار پوشیدنم و عاشق آن postura که به بدن می دهد و آن portamento که به نحوه راه رفتن می بخشد. ببخشید اگر آن دو کلمه بیگانه را بکار بردم، معادل فارسی شان را نمی شناسم.

معمولا کفش هایم بیش از چهار یا پنج سانتی متر پاشنه ندارند. برای من کافی اند تا احساس خوبی م و ضمنا بتوانم صاف بایستم و محکم و خوب راه بروم. پاشنه از حد معقول بلندتر باشد باعث می شود آدم رویش تعادل خوبی نداشته باشد و موقع راه رفتن هم تلو تلو بخورد. من دوست دارم همیشه راست و محکم و مستقیم راه بروم.

همیشه های دهه پنجاه را می بینم آه می کشم. کفش و لباس خانم ها و آقایان یک زمانی خیلی قشنگ تر بود. در عین فقر و نداری، به مرتب بودن ظاهر اهمیت بیشتری داده میشد. هر کاری می کنم بعضی مدها مثل این شلوارهای پوره بنظرم شیک نمی آیند. می دانید که، ترندی بودن با شیک بودن تفاوت دارد. بماند که اصولا ربطی به این حرفها ندارد، این لباس های پوره گران قمیت را پوشیدن و احساس خفن بودن بنظرم یک دهان کجی ناجور به انی ست از از سر نداری و آوارگی لباس مندرس و می پوشند.





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/07/post-912/آخه-مگه-مجبوری؟




از هر دری 106

درخواست حذف اطلاعات

تا بحال شده احساس کنید مایه امید ی هستید؟ که چشم و دل ی به شما دوخته شده؟ بار سنگینی ست. مخصوصا وقتی تصمیم خودتان نباشد. توضیح می دهم: بعنوان مثال هر ی که صاحب فرزند می شود، مایه امید و تکیه گاه ی شدن را انتخاب می کند. حالا بماند که اصولا کمتر آدم هایی موقع بچه دار شدن به این چیزها فکر می کنند و نتیجه اش هم معلوم است در ناهنجاری های بعدی. 

منظورم دقیقا آن مواقعی ست که شما بدون اینکه عملی انجام داده باشید و یا خواسته باشید، می شوید مایه امید و تکیه گاه ی یا انی. هنوز نمی توانم با قاطعیت بگویم موقعیت خوبی ست یا بد. می توانم فقط بگویم که سنگین است.

بگذریم، اینروزها زیاد می شنوم اینجور جملات را: خوش به ح که به یورو حقوق می گیری، تو که پولداری بابا، تو که یورو چاپ می کنی و خزعبلاتی از این دست. خیلی ناراحت کننده اند اینجور جملات مخصوصا وقتی از جانب انی گفته شوند که در تمام طول زندگی یک روز هم با تمام نیرو و توان کار نکرده اند. تمام آنهایی که پول باباجان و ارث و میراث خانوادگی دارند و به معنای واقعی نفسشان از جای گرم در می آید. آنها که آنقدر توی بانک دارند که ج سودش برای تمام خانه و زندگی شان کافی ست. الان بخاطر تحریم ها کمی گوشه رفاهشان خدشه دار شده و نمی توانند فلان جنس معروف را ب ند که اتفاقا نان شب هم نیست. اما آنچنان ناله و آهی سر می دهند و با حرفهایی از آن دست که آن بالا گفتم طوری می خواهند حس گناه بهت بدهند انگار نه انگار که من آنی هستم که هر روز خدا از کله سحر تا سر شب کار می کنم و برای همان چندغازی که حالا گیرم به یورو در می آورم دائما قیافه ها و حرفهایی را تحمل می کنم که برایم غیر قابل تحملم.

بله حقوقم به یوروست و مخارجم هم به یورو هستند. نه فقط برای من، برای تمام انی که ن اروپا هستند داستان همین است. برای نان ایتالیا بیشتر چون هزینه های مالیات و بیمه و بنزین و انرژی و ... در ایتالیا بالا هستند. بنزین را لیتری 1.62 یورو می م و روزی حداقل هشتاد کیلومتر می رانم. قبض برق و گازم هر ماه حدود صد یورو هستند. بیمه سالیانه ماشین بین هشتصد تا هزار یورو نوسان دارد. مالیات ماشین سالی صد و سی یورو است. اجاره خانه و هزار کوفت و زهرمار دیگر هم هستند که آدم باید پولشان را بدهد. با اینحال هیچوقت بخاطر گرانی کرم فلان مارک و فلان عطر و فلان لباس و ... چس ناله نمی کنم و خودم را به گ نمی زنم. نمی دانم چرا بعضی ها اینقدر ت طبع ندارند و چرا اینقدر بی آبرو اند. انگار آدم هرقدر زحمتکش باشد و کم پول تر عزت نفسش هم بیشتر باشد. 

خانم همسایه سابق امروز عصر تلفن کرد و گفت برایم یک چای آماده می کنی برای عصرانه بیایم پیشت؟ صد البته! خیلی وقتهای روی اعصاب است ولی مثل همه سالمندها باید مورد مدارا قرار بگیرد. مهربانی های خودش را دارد و تنهایی های خودش را. خودش هم هر دفعه می گوید بیچاره تو که خسته ای و من مزاحمت می شوم! دلم برایش می سوزد. بعضی وقتها آدم ها بجای پناه بردن به اعضای خانواده پر جمعیت شان به غریبه رو می کنند و گاهی فکر می کنم خیلی وقتها غریبه ها یک چیزهایی را بهتر در مورد این سالمندان می دانند تا فرزندان. 

خودم بدتر از همه هستم ها! فکر نکنید برای بقیه فتوا می دهم. یک وقتهایی فکر می کنم من در مورد پدر و مادرم ورای اینکه والدینم هستند چه چیزی می دانم؟ از آن شخصی که هستند چه می دانم؟ می دانم چه چیزهایی دوست دارند؟ از آرزوها و خواسته هایشان با خبر بوده ام هیچوقت یا برای من فقط پدر و مادرم بوده اند؟ این واقعیت تلخ را یک روزی بعد از مرگ یک خانم خیلی مهربان و دوست داشتنی متوجه شدم و از مراسمی که دخترانش برایش ترتیب دیدند. مراسمی با جزییاتی که او هرگز دوست نداشت. دخترانش نمی دانستند مادرشان چه می خواست، من و بقیه دوستانش چرا.

یک چیز بی ربط به قضایای قبلی را هم می گویم و می روم. یک وقتهایی اسم های انتخ بعضی بلاگرها را می بینم و ناخودآگاه خنده ام می گیرد. اسم هایی که ناشی از این هستند که آن فرد دوست داشته اسمی غیر ایرانی انتخاب کند ولی هیچ ایده ای نداشته که آن اسم مردانه است یا نه. منظورم هم مثلا آندره آ نیست که در لهستان نه است و در ایتالیا مردانه یا سیمون که در فرانسه نه است و در ایتالیایی مردانه. نه، یک اسم هایی هستند که همه جا مردانه اند و وقتی یک زن به صرف اینکه یک اسم خارجی داشته باشد دچار گاف می شود ناخودآگاه خنده ام می گیرد. اوائل که خواننده این بلاگ ها بودم پیش خودم فکر خوب بد هم نیست، شاید نویسنده خواسته روی این تاکید کند که این مسائل قراردادی هستند و می شود همیشه روی ت و منسوب ش بحث کرد اما بعدها دیدم که دغدغه این نویسنده ها اصلا اینها نیست. موضوع همان گاف است! 





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/08/post-914/از-هر-دری-106




از هر دری 106

درخواست حذف اطلاعات

تا بحال شده احساس کنید مایه امید ی هستید؟ که چشم و دل ی به شما دوخته شده؟ بار سنگینی ست. مخصوصا وقتی تصمیم خودتان نباشد. توضیح می دهم: بعنوان مثال هر ی که صاحب فرزند می شود، مایه امید و تکیه گاه ی شدن را انتخاب می کند. حالا بماند که اصولا کمتر آدم هایی موقع بچه دار شدن به این چیزها فکر می کنند و نتیجه اش هم معلوم است در ناهنجاری های بعدی. 

منظورم دقیقا آن مواقعی ست که شما بدون اینکه عملی انجام داده باشید و یا خواسته باشید، می شوید مایه امید و تکیه گاه ی یا انی. هنوز نمی توانم با قاطعیت بگویم موقعیت خوبی ست یا بد. می توانم فقط بگویم که سنگین است.

بگذریم، اینروزها زیاد می شنوم اینجور جملات را: خوش به ح که به یورو حقوق می گیری، تو که پولداری بابا، تو که یورو چاپ می کنی و خزعبلاتی از این دست. خیلی ناراحت کننده اند اینجور جملات مخصوصا وقتی از جانب انی گفته شوند که در تمام طول زندگی یک روز هم با تمام نیرو و توان کار نکرده اند. تمام آنهایی که پول باباجان و ارث و میراث خانوادگی دارند و به معنای واقعی نفسشان از جای گرم در می آید. آنها که آنقدر توی بانک دارند که ج سودش برای تمام خانه و زندگی شان کافی ست. الان بخاطر تحریم ها کمی گوشه رفاهشان خدشه دار شده و نمی توانند فلان جنس معروف را ب ند که اتفاقا نان شب هم نیست. اما آنچنان ناله و آهی سر می دهند و با حرفهایی از آن دست که آن بالا گفتم طوری می خواهند حس گناه بهت بدهند انگار نه انگار که من آنی هستم که هر روز خدا از کله سحر تا سر شب کار می کنم و برای همان چندغازی که حالا گیرم به یورو در می آورم دائما قیافه ها و حرفهایی را تحمل می کنم که برایم غیر قابل تحملم.

بله حقوقم به یوروست و مخارجم هم به یورو هستند. نه فقط برای من، برای تمام انی که ن اروپا هستند داستان همین است. برای نان ایتالیا بیشتر چون هزینه های مالیات و بیمه و بنزین و انرژی و ... در ایتالیا بالا هستند. بنزین را لیتری 1.62 یورو می م و روزی حداقل هشتاد کیلومتر می رانم. قبض برق و گازم هر ماه حدود صد یورو هستند. بیمه سالیانه ماشین بین هشتصد تا هزار یورو نوسان دارد. مالیات ماشین سالی صد و سی یورو است. اجاره خانه و هزار کوفت و زهرمار دیگر هم هستند که آدم باید پولشان را بدهد. با اینحال هیچوقت بخاطر گرانی کرم فلان مارک و فلان عطر و فلان لباس و ... چس ناله نمی کنم و خودم را به گ نمی زنم. نمی دانم چرا بعضی ها اینقدر ت طبع ندارند و چرا اینقدر بی آبرو اند. انگار آدم هرقدر زحمتکش باشد و کم پول تر عزت نفسش هم بیشتر باشد. 

خانم همسایه سابق امروز عصر تلفن کرد و گفت برایم یک چای آماده می کنی برای عصرانه بیایم پیشت؟ صد البته! خیلی وقتهای روی اعصاب است ولی مثل همه سالمندها باید مورد مدارا قرار بگیرد. مهربانی های خودش را دارد و تنهایی های خودش را. خودش هم هر دفعه می گوید بیچاره تو که خسته ای و من مزاحمت می شوم! دلم برایش می سوزد. بعضی وقتها آدم ها بجای پناه بردن به اعضای خانواده پر جمعیت شان به غریبه رو می کنند و گاهی فکر می کنم خیلی وقتها غریبه ها یک چیزهایی را بهتر در مورد این سالمندان می دانند تا فرزندان. 

خودم بدتر از همه هستم ها! فکر نکنید برای بقیه فتوا می دهم. یک وقتهایی فکر می کنم من در مورد پدر و مادرم ورای اینکه والدینم هستند چه چیزی می دانم؟ از آن شخصی که هستند چه می دانم؟ می دانم چه چیزهایی دوست دارند؟ از آرزوها و خواسته هایشان با خبر بوده ام هیچوقت یا برای من فقط پدر و مادرم بوده اند؟ این واقعیت تلخ را یک روزی بعد از مرگ یک خانم خیلی مهربان و دوست داشتنی متوجه شدم و از مراسمی که دخترانش برایش ترتیب دیدند. مراسمی با جزییاتی که او هرگز دوست نداشت. دخترانش نمی دانستند مادرشان چه می خواست، من و بقیه دوستانش چرا.

یک چیز بی ربط به قضایای قبلی را هم می گویم و می روم. یک وقتهایی اسم های انتخ بعضی بلاگرها را می بینم و ناخودآگاه خنده ام می گیرد. اسم هایی که ناشی از این هستند که آن فرد دوست داشته اسمی غیر ایرانی انتخاب کند ولی هیچ ایده ای نداشته که آن اسم مردانه است یا نه. منظورم هم مثلا آندره آ نیست که در لهستان نه است و در ایتالیا مردانه یا سیمون که در فرانسه نه است و در ایتالیایی مردانه. نه، یک اسم هایی هستند که همه جا مردانه اند و وقتی یک زن به صرف اینکه یک اسم خارجی داشته باشد دچار گاف می شود ناخودآگاه خنده ام می گیرد. اوائل که خواننده این بلاگ ها بودم پیش خودم فکر خوب بد هم نیست، شاید نویسنده خواسته روی این تاکید کند که این مسائل قراردادی هستند و می شود همیشه روی ت و منسوب ش بحث کرد اما بعدها دیدم که دغدغه این نویسنده ها اصلا اینها نیست. موضوع همان گاف است! 





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/08/post-914/از-هر-دری-106




working

درخواست حذف اطلاعات

امروز سر کار نرفتم ولی انگار نه انگار که روز آزادم باشد. از اول صبح در حال بدو بدو بودم و رسیدگی به کارهای مختلف. از اداره جات و دفاتر مختلف گرفته تا پرداخت قبض های برق و گاز و نقره داغ شدن و کلاس زبان. الان تازه رسیده ام خانه و دو لیوان چای نوشیده ام با یک خوشه انگور و یک کیت کت. از شدت خستگی هم خوابم نمی برد. 

یکبار باید مفصل در مورد مهربانی برخی مردمان این بلاد بنویسم. کلا زیاد می شود آدم خوشرو و مهربان به تورت بخورد. اصلا روز آدم قشنگ می شود. متقابلا منهم سعی می کنم همینطور رفتار کنم. اصلا انگار آدم شرم کند از خودش وقتی گوه بازی در می آورد! مثلا وقتی پیاده هستم و حتی روی خط کشی های عابر پیاده هم که رد می شوم از راننده اتومبیل های متوقف تشکر می کنم. به همان نسبت وقتی سواره هستم و برای ی نگه می دارم و تشکر می کند برایش دست تکان می دهم. وقتی ی هول و ولا دارد به کارم رسیدگی کند، حالا باریستی باشد که می خواهد یک فنجان قهوه بدهد دستم یا کارمندی که قرار است کارم را انجام بدهد و به هر دلیلی یک جای کارش گیرش است. سعی می کنم آرامش را حفظ کنم و با بی صبری تنش بیشتری به طرف مقابل القا نکنم. گاهی هم کلامی می گویم لطفا عجله نکنید و با خیال راحت همه چیز را انجام دهید من وقت دارم صبر کنم. خیلی وقتها دیده ام که همین لطف کوچک چقدر در القای آرامش و ایجاد یک حس قدرشناسی در آن فرد موثر است.

حالا چرا یاد اینها می افتم؟ همین طوری! شاید چون همه این اتفاقات جزیی از روزمرگی ها هستند و بارها و بارها تکرار می شوند. یک خوش و بش سریع و کوچک، یک لبخند، یک تکان دادن دست. همین، به همین سادگی می شود در محیط آرامتری همزیستی کرد.

صبح مجبور شدم یکبار بروم تورینو و برای یک کار اداری کلی هم معطل شوم. برای وقت ناهار رسیدم خانه و ناهار سریعی خوردم و کمی درس هایم را مرور تا دوباره بیرون بروم دنبال کارهای برق و گاز. چهار تا قبض همزمان رسیده بودند و اگر بگویم یکجا چطور مجبورم د پیاده شوم حال شما هم اب می شود. با اینکه قراردادهای خانه قبلی را ماه ژوئن لغو کرده بودم، الان برایم هزینه هایش را فرستاده اند به اضافه قبض های مصرف الانم. هیچی دیگر ... سر هم 330 یورو پول قبض دادم. آقایی که توی مغازه بود و کارهایم را انجام می داد گفت خانم اگر می خواهید بنشینید تا بادتان بزنیم از این پرداخت سنگین بفرمایید آن گوشه صندلی هست!

بعد سوار مترو شدم تا بروم مرکز شهر برای کلاس زبانم. خستگی غلبه کرد و همانطور که دستم را روی قاب پنجره گذاشته بودم، سرم را به دست تکیه دادم و خوابم برد. با دست دیگرم کیف دستی ام را و کیف بزرگ کتاب ها و بطری آبم را روی زانو نگه داشته بودم در حالیکه کتم را هم روی همه اینها انداخته بودم. جلویم خانمی نشسته بود و وقتی با صدای مکانیکی خانم اعلام کننده مترو که می گفت:

prossima fermata, xiii dicembre - next stop, xiii dicembre

به زحمت بیدار شدم دیدم بجای آن خانم یک آقایی روبرویم نشسته. کی آن خانم جابجا شده بود که من اصلا نفهمیدم؟ معلوم است برخلاف تصورم خیلی هم خوب خو ده بودم! آن یکی دستم را که آزاد بود و روی انباشته وسایلم را تکانی دادم تا مطمئن شوم همه وسایل سر جایشانند. باید پیاده می شدم. داشتم کیف و کت و اینها را سر و سامان می دادم که آن آقا خیلی ساده و بی تکلف گفت چه دستهای قشنگی! با همان خواب آلودگی سعی مهربان ترین لبخندم را بزنم و تشکر کنم.

بیرون از مترو و آن بالا روی زمین، از وزش باد خنک تازه بیدار شدم و یادم افتاد چقدر اخیرا غصه می خوردم که دستهایم دارند پیر می شوند! و خوشحال هم شدم - چرا دروغ - چون دستهایم هیچ آرایشی نداشتند. فقط ناخن های مرتب و تقریبا یک دست. بدون رنگ و نقاشی و کاملا طبیعی. آن آقا را نمی شناسم ولی مدیونش هستم که با یک حرف از دل برآمده و خیلی ساده حالم را خوب کرد. رفتم داخل کافه ناپلی همان که یک فنجان قهوه م بنوشم و هشیار بروم سر کلاس.


پی نوشت. عنوان نوشته برگرفته از یک است. اگر دوست داشتید کلیپ آهنگ را ببینید اینجا کلیک کنید. یک توصیه دوستانه هم از من که اگر به جهنم حواله اش بدهید هم هیچ اشکالی ندارد: اگر می خواهید از لحاظ شغلی فرد معتبر و مورد احترامی باشید در انتخاب look دقت کنید. چه زن و چه مرد، با بعضی مدل موها، بعضی لباس ها، ناخن های نقش و نگار دار، بعضی آرایش ها، بعضی تکیه کلام ها ... نمی شود در رده "آدم حس " ها قرار گرفت. به دگردیسی ملانی گریفیث توجه کنید.





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/05/post-910/Working-Girl




وقتی کارما گریبان رییس ها را می گیرد

درخواست حذف اطلاعات

خیلی سال پیش توی این شرکت مدیر منابع انسانی ای بود، شبیه به خیلی مدیر منابع انسانی هایی که می توانیم مجسم کنیم. همان مدیرانی که بهتر است ازشان همیشه فاصله ایمنی را حفظ کرد. بگذارید خیلی وارد جزییات نشوم ولی دفتر مدیران و کارمندان منابع انسانی برای من همیشه حکم لانه افعی را دارند یا اتاق دادگاه را که در آن هر چه می گویی ممکن است روزی علیه خودت مورد استفاده قرار بگیرد. دوستانه بهتان توصیه می کنم با افراد این دپارتمان در هر سطحی که هستند همیشه رسمیت و فاصله را حفظ کنید و ضمنا در کل حواستان همیشه جمع باشد که در محیط کار اصولا همه آدم ها همکارتان هستند و نه رفیق گرمابه و گلستان! زندگی حرفه ای و روابط حرفه ای را قاطی رفاقت و زندگی خصوصی نکنید. حالا از ما گفتن.

چه می گفتم ... پرت شدم از موضوع اصلی. آها ... داشتم از آن آقای افعی حرف می زدم که سالها مدیر منابع انسانی بود و بعدها به یکی دیگر از شرکت های همین چند ملیتی رفت و ارتقا شغل هم گرفت. الان سالها گذشته و دختر خودش بزرگ شده و توی شرکت ما کار مترجمی می کند. یک قرارداد قزمیت دارد که دو ماه دو ماه تمدید می شود و این طفلک از وضعیت کاری خودش هم خبری ندارد. یک وقتهایی دلم می خواهد از آقای رییس - پدرش - که البته نمی شناسم می شد بپرسم ببم جان آن موقع که کارمند و کارگر موقت استخدام و ا اج می کردی حواست بود که خودت هم بچه داری و در جوانی و سن اشتغال در دنیای کار ِ ی که شما هم جزیی از آن و از بانیانش هستی گرفتار می شوند؟ همیشه تعجب می کنم از آدم های بچه دار، واقعا حواسشان هست که کار دنیا حساب کتاب ندارد و خیلی وقتها عواقب کارهای والدین می افتد به گرده بچه ها تا اینطوری خوب و عالی دق مرگ شوند؟ من که بچه ندارم ولی می دانم که هر آدمی درد و بدبختی خودش را راحت تر تحمل می کند تا آنی که سر بچه اش می آید. خلاصه که از ما گفتن.

حالا وسط این دنیای و نا مهربان کار و تجارت این خانم جوان که اسمش لوکرتزیا هست اتفاقا مورد پسند منست. ماشین هم ندارد و مجبور است هر روز کلی راه پیاده گز کند. دلم نمی آید بی تفاوت بمانم و فکر می کنم حالا پدرش هر پوفیوزی که هست باشد، مهم اینست که توی چنین گند آدم ها نسبت به هم بی تفاوت نباشند. خلاصه که هر روز عصر موقع برگشتن یک مسافر را به خانه اش یا هر جایی که توی شهرش بخواهد می رسانم و بعد راهی خانه می شوم. مسیرش هم اتفاقا سر راهم نیست. یعنی اینکار را نمی کنم چون برایم راحت است. برع . وارد شهری می شوم که در جهت مخالف مسیر منست فقط برای رساندن این دخترک.

اینهم قابل توجه آنهایی که فکر می کنند من نوعی به ی کمک می کنم چون برایم راحت است. یک توصیه دیگر یا بیشتر که توصیه، یک مشاهده از جانب من اینست که کمک به دیگری موقعی واقعا ارزش دارد که برای آدم کار آسانی نباشد، که ی نوعی خودمان را به زحمت بیندازیم و از چیزی چشم پوشی کنیم بخاطر ایمانی که داریم به کارمان و عزممان در کمک به دیگری. بخشیدن در عین ثروت خوبست ولی سخاوتمند واقعی ی ست که همان مال کم و اندک خودش را با دیگران تقسیم می کند. نمی دانم این مفهوم را خوب بیان می کنم یا نه.

امروز دخترک برایم یک هدیه خوب و غیر منتظره آورد! توی گپ زدن های توی ماشین زیاد می شود حرف کتاب و کتابخوانی را می زنیم چون خودش هم خیلی اهل مطالعه است و بسیار با معلومات. کلی هم سفر کرده و مدتها ن آلمان، سوئد و ژاپن بوده است. برایش گفته بودم که خیلی دوست داشتم برای دوران مرخصی طولانی ام می توانستم از کتابخانه کتاب قرض بگیرم اما نمی توانم چون سفر طولانی باعث می شود نتوانم کتاب را در موعد مقرر به کتابخانه عودت دهم. امروز دیدم از راه رسید و سه تا کتاب خوشگل برایم آورد تا بصورت امانتی تا هر وقت خواستم توی دستم بماند. کلی ذوق ! فورا اجازه گرفتم ببینم می توانم در جابجایی هایم کتابها را هم با خودم ببرم یا نه. ع جلد کتابها را در ادامه مطلب می گذارم. بنظرم خوانش خیلی خوبی خواهد بود و باید به خودم بگویم:

buona lettura!


بعد نوشت. صد البته که من به هوشمندی خواننده ایمان دارم اما کار از محکم کاری عیب نمی کند. لطفا دقت کنید که منظورم این نیست که هر در زندگی حرفه ای در بخش منابع انسانی کار می کند افعی ست! چه بسا که دوستان خوبی دارم که در چنین مناصبی هستند و صد البته نه در سازمانی که من درش شاغلم. منظورم دقیقا همین است: هر جایی که شاغل هستیم باید فاصله مناسب را با دفتر منابع انسانی حفظ کنیم.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/30/post-904/وقتی-کارما-گریبان-رییس-ها-را-می-گیرد




riflessione linguistica 01

درخواست حذف اطلاعات

همیشه معتقد بوده ام کلمات هر زبان و نحوه بیان هر چیز در هر زبان ارتباط مستقیم با فکر و فرهنگ دیرین آن مردم دارد. محال است نحوه حرف زدن یک ملت و کلمات روزمره شان، ضرب المثل هایشان، اشعارشان و ... متفاوت با روح تفکر و فرهنگشان باشد.

مثال هایش زیادند. یکی از دم دستی ترین هایش برای من فقدان جمله "عاشقتم" در دیالکت استان پیه مونته است. وقتی بخواهند به هم ابراز علاقه کنند می گویند دوستت دارم. دقت کنید که در ایتالیایی تفاوت بار معنایی آن اولی با دومی زمین تا آسمان است. یعنی بجای ti amoمی گویند ti voglio bene (در معادل دیالکتیکش البته). این دومی خیلی ملایم است و به یک دوست، فرد خانواده و هر دیگری می تواند گفته شود و دوستانه است نه عاشقانه. از بس که مردمان تودار و محافظه کاری اند و از بس که در نشان دادن عواطفشان کم سخاوتند.از بس که نشان دادن عواطف (از هر نوعش) را جزو بی کلاسی محسوب می کنند و همیشه شق و رق هستند.

یک کلمه که در زبان فارسی وجود ندارد و خیلی نشان دهنده فرهنگ مردسالارش است فعل corteggiare است و عمل ِ corteggiamento. معادل نامربوط و مز فی که برای جلب توجه جنس مخالف در زبان فارسی هست "مخ زنی" ست که کاری ست منفی و تقریبا و اکثرا همراه با دروغگویی. تا جایی که من تجربه دارم آنهایی که مخ زنی می کنند معمولا از خودشان تعریف می کنند تا دل ی را ببرند مثلا! بماند که حالا تجربه من محدود به شنیده هایم هستند. از آنجا که هیچوقت هیچ رابطه عشقی و احساسی با هیچ ایرانی یا فارسی زبانی نداشته ام این تجربه که می گویم مبنایش فقط گفته های اطرافیان از تجربه هایشان است. اگر شما مثال مخالفی دارید که در آن "مخ زنی" معنای مثبتی دارد این بنده حقیر را از اشتباه بیرون بیاورید. 

corteggiamento رفتاری بسیار خوشایند است مشابه همان کاری که پرنده های نر می کنند. رنگ عوض می کنند تا خوشرنگ تر و دلبرتر شوند، زیباترین آوازهایشان را می خوانند و چهچهه می زنند تا مورد پسند پرنده ماده قرار بگیرند. آدم ها هم رفتارشان دقیقا همین است. حرف های خوب بهت می زنند، توجه شان را با کارهای کوچک و بزرگ نشان می دهند . نشان می دهند که حواسشان بهت هست و کاری می کنند که فکر کنی خواستنی ترین و دوست داشتنی ترین زن دنیا هستی. ممکن است وجهه مادی هم پیدا کند که شخصا برایم رسیدن به این قدم ناخوشایند است و توجه معنوی و احساسی را بیشتر دوست دارم و خالص تر می دانم.

هنوز هم نفهمیده ام چرا چنین لغاتی در فارسی وجود ندارند. لابد بخاطر اینکه در فرهنگ ما فرض بر این است که زن اصولا کی هست که لازم باشد توجهش را جلب کرد؟  همین که نری نگاهش کند، همین که شوهر پیدا کند و نترشد باید کلی هم خوشحال و شکرگزار باشد!





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/31/post-906/Riflessione-Linguistica-01




پاییز بهار دوم است، وقتی هر برگ یک گل می شود

درخواست حذف اطلاعات



پی نوشت. کامم خیلی تلخ است از سر حوادث، حرف نزنم بهتر است. 





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/01/post-907/پاییز-بهار-دوم-است،-وقتی-هر-برگ-یک-گل-می-شود




از هر دری 105

درخواست حذف اطلاعات

- شما وقتی هندی ها انگلیسی حرف می زنند خوب متوجه می شوید؟ من کاملا احساس بدبختی و زبان نفهم بودن می کنم. حالا وقتی طرف مقابلم یک کله گنده senior global material manager هم هست احساس بدبختی م بیشتر می شود و خیلی دلم می خواهد بهش بگویم ای سیذارتای عزیز که می خواهی سید (sid) صدایت کنیم، آ خانه اب اینهمه سال توی امریکا نی، ببم کمی آن زبانت را بهتر کن!

-توی شرکت ما کلا هندی زیاد است. یعنی جدای کارخانه هایی که داخل مرزهای هندوستان هستند کلا پخش و پلا توی دنیا هندی زیاد داریم. اسم یکی شان سوکی ست و من عاشقش هستم! خدای sem است و مطالعه سطوح. یک جورهایی idol ِ حرفه ای منست. جف با خنده می گفت خدا کند هیچوقت سوکی بازنشسته نشود! و صد البته که به یک baby suky احتیاج داریم. منهم گوش می و توی دلم دعا می که آن بیبی سوکی من باشم.

- مدل کار من و روی بیشتر با گلوبال منجرهای مان تطابق دارد تا مدیران محلی شرکت خودمان. امروز بعد از کلی بحث و رد و بدل نظر، یکی از رییس هایم (می دانید ... آ من خیلی شانسم و سه چهار تا رییس دارم!) که global process expertهست برایم نوشت شیرین کار با تو is really great! ای میلش را یک جایی جلوی چشمم ذخیره تا هر وقت نیاز به انرژی مثبت داشتم دوباره بخوانمش. عمرا اگر از روسای شرکت خودمان چنین جمله ای را بشنوم.

- بعضی آهنگها هستند نه خیلی معروفند و نه مد، اما من عاشقشان هستم. انگار جزیی از موسیقی متن روزگارم باشند. اگر دوست داشتید گوش کنید روی پیوندها کلیک کنید:

more than words

take me to church

tonight

different

i can't make you love me

و خیلی های دیگر!





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/02/post-908/از-هر-دری-105




عنوانش چه باشد که خدا را خوش بیاید؟

درخواست حذف اطلاعات

چقدر عالی شد که این اجلاس سازمان ملل برقرار شد و آن دونالد ترامپ از خدا بی خبر و مسبب همه مشکلات ما مردم نجیب ایران حرف زد تا چس ناله های مان در فضاهای واقعی و مجازی رنگ و لعاب دوباره ای بگیرند. می دانید ... برای برخی ما مردم نجیب ترامپ و اوباما و هیلاری و نتانیاهو و میکی موس و گوفی و اینها خیلی موثرترند در مشکلات ما که خودمون و فرهنگ مون و حاکمان مون، اونها که همیشه با کلی شور حسینی بهشون رای می دیم. همیشه حرف که بشه "نه بابا، اون بیچاره که کاره ای نیست"! فقط نفهمیدم اگر اینها کاره ای نیستند چرا توی جیبشون پول سرمایه های ملی می ره و چرا دائم چوب دستشونه بزنند توی سر با باید و نباید های احمقانه و متحجرانه شون. والله اینطوری باشه منهم میخواهم این مدلی هیچکاره باشم.کی می خواهیم از چس ناله و طلبکار بودن مطالباتمون از ترامپ و اوباما و میکی موس و اینها دست برداریم و کمی واقعیت رو همونطور که هست نگاه کنیم؟




منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/07/05/post-909/عنوانش-چه-باشد-که-خدا-را-خوش-بیاید؟




riflessione linguistica 01

درخواست حذف اطلاعات

همیشه معتقد بوده ام کلمات هر زبان و نحوه بیان هر چیز در هر زبان ارتباط مستقیم با فکر و فرهنگ دیرین آن مردم دارد. محال است نحوه حرف زدن یک ملت و کلمات روزمره شان، ضرب المثل هایشان، اشعارشان و ... متفاوت با روح تفکر و فرهنگشان باشد.

مثال هایش زیادند. یکی از دم دستی ترین هایش برای من فقدان جمله "عاشقتم" در دیالکت استان پیه مونته است. وقتی بخواهند به هم ابراز علاقه کنند می گویند دوستت دارم. دقت کنید که در ایتالیایی بار معنایی آن اولی با دومی زمین تا آسمان است. یعنی بجای ti amoمی گویند ti voglio bene (در معادل دیالکتیکش البته). این دومی خیلی ملایم است و به یک دوست، فرد خانواده و هر دیگری می تواند گفته شود و دوستانه است نه عاشقانه. از بس که مردمان تودار و محافظه کاری اند و از بس که در نشان دادن عواطفشان کم سخاوتند.از بس که نشان دادن عواطف (از هر نوعش) را جزو بی کلاسی محسوب می کنند و همیشه شق و رق هستند.

یک کلمه که در زبان فارسی وجود ندارد و خیلی نشان دهنده فرهنگ مردسالارش است فعل corteggiare است و عمل ِ corteggiamento. معادل نامربوط و مز فی که برای جلب توجه جنس مخالف در زبان فارسی هست "مخ زنی" ست که کاری ست منفی و تقریبا و اکثرا همراه با دروغگویی. تا جایی که من تجربه دارم آنهایی که مخ زنی می کنند معمولا از خودشان تعریف می کنند تا دل ی را ببرند مثلا! بماند که حالا تجربه من محدود به شنیده هایم هستند. از آنجا که هیچوقت هیچ رابطه عشقی و احساسی با هیچ ایرانی یا فارسی زبانی نداشته ام این تجربه که می گویم مبنایش فقط گفته های اطرافیان از تجربه هایشان است. اگر شما مثال مخالفی دارید که در آن "مخ زنی" معنای مثبتی دارد این بنده حقیر را از اشتباه بیرون بیاورید. 

corteggiamento رفتاری بسیار خوشایند است مشابه همان کاری که پرنده های نر می کنند. رنگ عوض می کنند تا خوشرنگ تر و دلبرتر شوند، زیباترین آوازهایشان را می خوانند و چهچهه می زنند تا مورد پسند پرنده ماده قرار بگیرند. آدم ها هم رفتارشان دقیقا همین است. حرف های خوب بهت می زنند، توجه شان را با کارهای کوچک و بزرگ نشان می دهند . نشان می دهند که حواسشان بهت هست و ممکن است وجهه مادی هم پیدا کند که شخصا برایم رسیدن به این قدم ناخوشایند است و توجه معنوی و احساسی را بیشتر دوست دارم و خالص تر می دانم.

هنوز هم نفهمیده ام چرا چنین لغاتی در فارسی وجود ندارند. لابد بخاطر اینکه در فرهنگ ما فرض بر این است که زن اصولا کی هست که لازم باشد توجهش را جلب کرد؟  همین که نری نگاهش کند، همین که شوهر پیدا کند و نترشد باید کلی هم خوشحال و شکرگزار باشد!





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/31/post-906/Riflessione-Linguistica-01




رنگ های متنوع خشونت علیه ن

درخواست حذف اطلاعات

هیچوقت داستان های خشونت علیه ن تکراری نمی شوند خدا را شکر. هر روز آدم پیگیر ماجرا باشد رنگ به رنگش را می بیند و می شنود.

اگر مایل هستید این دو تا مقاله را در خانه امن مطالعه کنید. اینجا و اینجا 


این دومی را که خواندم ناخودآگاه یاد حرف منیرو افتادم که همیشه می گوید زیادی توی خلا نشستن باعث می شود سرتاپا بوی گوه بگیرد و خودم اضافه می کنم وقتی سرتاپا بوی گوه گرفت، بو را با خودش همه جا هم می برد. حالا چه توی دوغوزآباد باشد و چه توی لندن.

قبلا از چنین جنونی در پا تانی ها و هندی ها و مراکشی ها و... شنیده بودم، این اولین بار است که یک خانواده ایرانی را در چنین رسوایی ای درگیر می بینم. همیشه دوست داشته ام قانون کشورهای غربی کمی بیشتر به حرمت انسانی اهمیت بدهد و مهاجران کله ی را که می خواهند بوی گوه شان را با خود همه جا ببرند قاطعانه ا اج می کرد.

درر مورد مقاله اول، کاش همه پدر و مادران پسرهایشان را "انسان" تربیت کنند و نه نر، و ایکاش به دخترانشان یاد بدهند که زندگی قصه سیندرلا و زیبای ه نیست و هیچ چیز به اندازه استقلال حرمت انسانی و ارزشش را حفظ نمی کند. شما را به خدا دختران تان را آرزومند راحتی و پول آماده بار نیاورید. شاهزاده هم که باشی اگر دستت توی جیب خودت نباشد توی چشم هیچ شاهی ارزش نداری.





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/31/post-905/رنگ-های-متنوع-خشونت-علیه-زنان




وقتی کارما گریبان رییس ها را می گیرد

درخواست حذف اطلاعات

خیلی سال پیش توی این شرکت مدیر منابع انسانی ای بود، شبیه به خیلی مدیر منابع انسانی هایی که می توانیم مجسم کنیم. همان مدیرانی که بهتر است ازشان همیشه فاصله ایمنی را حفظ کرد. بگذارید خیلی وارد جزییات نشوم ولی دفتر مدیران و کارمندان منابع انسانی برای من همیشه حکم لانه افعی را دارند یا اتاق دادگاه را که در آن هر چه می گویی ممکن است روزی علیه خودت مورد استفاده قرار بگیرد. دوستانه بهتان توصیه می کنم با افراد این دپارتمان در هر سطحی که هستند همیشه رسمیت و فاصله را حفظ کنید و ضمنا در کل حواستان همیشه جمع باشد که در محیط کار اصولا همه آدم ها همکارتان هستند و نه رفیق گرمابه و گلستان! زندگی حرفه ای و روابط حرفه ای را قاطی رفاقت و زندگی خصوصی نکنید. حالا از ما گفتن.

چه می گفتم ... پرت شدم از موضوع اصلی. آها ... داشتم از آن آقای افعی حرف می زدم که سالها مدیر منابع انسانی بود و بعدها به یکی دیگر از شرکت های همین چند ملیتی رفت و ارتقا شغل هم گرفت. الان سالها گذشته و دختر خودش بزرگ شده و توی شرکت ما کار مترجمی می کند. یک قرارداد قزمیت دارد که دو ماه دو ماه تمدید می شود و این طفلک از وضعیت کاری خودش هم خبری ندارد. یک وقتهایی دلم می خواهد از آقای رییس - پدرش - که البته نمی شناسم می شد بپرسم ببم جان آن موقع که کارمند و کارگر موقت استخدام و ا اج می کردی حواست بود که خودت هم بچه داری و در جوانی و سن اشتغال در دنیای کار ِ ی که شما هم جزیی از آن و از بانیانش هستی گرفتار می شوند؟ همیشه تعجب می کنم از آدم های بچه دار، واقعا حواسشان هست که کار دنیا حساب کتاب ندارد و خیلی وقتها عواقب کارهای والدین می افتد به گرده بچه ها تا اینطوری خوب و عالی دق مرگ شوند؟ من که بچه ندارم ولی می دانم که هر آدمی درد و بدبختی خودش را راحت تر تحمل می کند تا آنی که سر بچه اش می آید. خلاصه که از ما گفتن.

حالا وسط این دنیای و نا مهربان کار و تجارت این خانم جوان که اسمش لوکرتزیا هست اتفاقا مورد پسند منست. ماشین هم ندارد و مجبور است هر روز کلی راه پیاده گز کند. دلم نمی آید بی تفاوت بمانم و فکر می کنم حالا پدرش هر پوفیوزی که هست باشد، مهم اینست که توی چنین گند آدم ها نسبت به هم بی تفاوت نباشند. خلاصه که هر روز عصر موقع برگشتن یک مسافر را به خانه اش یا هر جایی که توی شهرش بخواهد می رسانم و بعد راهی خانه می شوم. مسیرش هم اتفاقا سر راهم نیست. یعنی اینکار را نمی کنم چون برایم راحت است. برع . وارد شهری می شوم که در جهت مخالف مسیر منست فقط برای رساندن این دخترک.

اینهم قابل توجه آنهایی که فکر می کنند من نوعی به ی کمک می کنم چون برایم راحت است. یک توصیه دیگر یا بیشتر که توصیه، یک مشاهده از جانب من اینست که کمک به دیگری موقعی واقعا ارزش دارد که برای آدم کار آسانی نباشد، که ی نوعی خودمان را به زحمت بیندازیم و از چیزی چشم پوشی کنیم بخاطر ایمانی که داریم به کارمان و عزممان در کمک به دیگری. بخشیدن در عین ثروت خوبست ولی سخاوتمند واقعی ی ست که همان مال کم و اندک خودش را با دیگران تقسیم می کند. نمی دانم این مفهوم را خوب بیان می کنم یا نه.

امروز دخترک برایم یک هدیه خوب و غیر منتظره آورد! توی گپ زدن های توی ماشین زیاد می شود حرف کتاب و کتابخوانی را می زنیم چون خودش هم خیلی اهل مطالعه است و بسیار با معلومات. کلی هم سفر کرده و مدتها ن آلمان، سوئد و ژاپن بوده است. برایش گفته بودم که خیلی دوست داشتم برای دوران مرخصی طولانی ام می توانستم از کتابخانه کتاب قرض بگیرم اما نمی توانم چون سفر طولانی باعث می شود نتوانم کتاب را در موعد مقرر به کتابخانه عودت دهم. امروز دیدم از راه رسید و سه تا کتاب خوشگل برایم آورد تا بصورت امانتی تا هر وقت خواستم توی دستم بماند. کلی ذوق ! فورا اجازه گرفتم ببینم می توانم در جابجایی هایم کتابها را هم با خودم ببرم یا نه. ع جلد کتابها را در ادامه مطلب می گذارم. بنظرم خوانش خیلی خوبی خواهد بود و باید به خودم بگویم:

buona lettura!

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/30/post-904/وقتی-کارما-گریبان-رییس-ها-را-می-گیرد




dalla serie di stronzate/boiate

درخواست حذف اطلاعات

دیده اید یک مشت مرخزفات و اباطیلی - بخوانید bull - که با اسم و امضای این و آن توی محیط های مجازی دست به دست می شوند و به خورد همه داده می شوند؟ یعنی مفت ترین زر ِ این دنیا اگر زیرش نوشته شده باشد اریانا فالّاچی، دالایی لاما، نلسون ماندلّا و ... باید حتما مورد قبول باشد! 

امروز یکی از آن خوشگل هایش را دیدم. از قول شریعتی - واه واه چه تحفه ای هم! - گفته شده که ماهرترین مترجم ی ست که بتواند سکوت را ترجمه کند.

پیش خودم گفتم همین است که ملتی هستیم با این حال و احوال زار و نزار. اول اینکه اگر هنوز که هنوز است فکر می کنیم گوش به مز فات شریعتی جماعت راه گشای کار و زندگی مان است وای به حالمان! بدتر از آن محتوای این کلام است که باز هم دل می کند به نابلدی مان و نادانی مان به ساده ترین ابزار ارتباط سالم.

ما همان ملتی هستیم که شعور و درک و مدنی توی سرمان بخورد، حتی بلد نیستیم حرف زدن یومیه با آدمهای اطرافمان و تعامل صحیح و سازنده با آنها چطور باید باشد. بله ... به چنین شخصیت های برجسته ای گوش کردیم و روزگار سیاهمان اینی شد که هست، حالا به همین سکوت های ابلهانه مان هم ادامه بدهیم و انتظار هم داشته باشیم چس ناله های دو پهلو و چند پهلو و گنگ و نا مفهوم مان یک مترجم قابل و ماهر پیدا کنند و بلکه ما زندگی کنیم و فهمیده هم بشویم. 

یک وقتهایی اینجور لاطائلات را می بینم و به عین چنین رفتارهایی را از آدم های گنده و پر ادعا می بینم از خودم می پرسم واقعا ما انتظار داریم روز و روزگارمان چه باشد؟ هنوز حرف زدنمان را هم با هم بلد نیستیم!





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/27/post-902/Dalla-Serie-di-Stronzate-Boiate




خسّه ام خسّه ...

درخواست حذف اطلاعات

آنقدر که دلم می خواهد عین یک بچه نق بزنم و پاهایم را به زمین بکوبم. به قول پدرم اعتصاب کنم و بروم توی لاک خودم و از دنیا قایم کنم خودم را. اما نمی شود، بچه نیستم و نق هم اگر بزنم هیچ فایده ای ندارد. پدرم هم اینجا نیست که یدار نق هایم باشد و قربان صدقه ام برود و با کلمات نوازشگری که مال "زبان مخصوص" خودمان هستند لبخندی به لبم بیاورد. 

امروز یکی از خواهرانم یادآوری کرد و متوجهم کرد چقدر از تکیه کلام ها و اصطلاحات پدرم استفاده می کنم، همانها که به نظرم خیلی با نمک و ملوسند. پی بردم به عمق دلتنگی و خستگی ام. 

لولیتا را ب تمام و به قول دوست فرهیخته - و در اصل به قول شاعر - ای دارم مالامال درد. خواندن داستان زندگی آدم های بیچاره و بدبخت با یک عالمه ناگواری توی زندگی خیلی حال آدم را اب می کند. مخصوصا چون هر لحظه و در لابلای هر خط یقین داریم که ما به ازای این حوادث و بسیار خشن تر و بدترش - که نویسنده بدلیل مراعات آداب نوشتن ذکر و تاکید نمی کند - در دنیای واقعی و چه بسا در چند قدمی زندگی خود ماها در جریان است. آن احساس استیصال و سرخوردگی از ناتوانی خیلی بد است.

دوست داشتم کتاب را هنوز در دستم نگه دارم و موقع نوشتن در موردش بتوانم به صفحات و فصل ها رجوع کنم برای آدرس دادن دقیق اما نشد. فردا موعد تحویل کتاب به کتابخانه بود و نمیشد بیش از یک ماه توی دستم بماند. خوانش این کتاب خیلی سخت بود و به زور توی یک ماه تمامش . کلمات و سبک روایت بسیار سخت و بسیار جستجو شده اند و باعث شدند فکر کنم علتش extracomunitari بودن منست حال آنکه کاشف به عمل آوردم که نه اصولا ادبیات کتاب سنگین است و مترجم هم بدرستی مترادف های دم دستی را بکار نبرده است تا حق کلام ادا شود. خوب بود بهرحال خواندنش، جزو کتابهای محبوبم نیست و نخواهد بود اما باید بگویم شگفت انگیز بود. 

فعلا باید بروم بخوابم. اینروزها کارم خیلی سنگین است، ساعات کارم طولانی اند و هر روز پر از حوادث و اتفاقات. واقعا دلم می خواهد پا به زمین بکوبم و نق بزنم و چرا که نه، اگر بچه بودم قهر هم می .





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/28/post-903/خسّه-ام-خسّه-




از هر دری 104

درخواست حذف اطلاعات

هوا شل کن سفت کن در می آورد. آدم تکلیف خودش را نمی داند و البته بد هم نیست. یک روز پاییزی می پوشی و یک روز تابستانی! روزها کوتاه می شوند و باران های گاه به گاه هم خنک می کنند. اما آفتاب هنوز آدم را می سوزاند و مثل آفتاب پاییز و زمستان این حوالی یخ نیست. انگار تابستان دارد پافشاری می کند و دوست نداشته باشد برود پی کارش. 

برای ب یک بلیت برای کنسرت سمفونی هفتم بتهوون را داشتم ولی حالم اصلا مناسب نبود و تصمیم گرفتم بلیت را به ی هدیه کنم و خودم بمانم خانه. هوا هم بارانی و سرد است و دیدم صلاح نیست با این حال اب بیرون بروم. هفته ای که می آید پرکار خواهد بود و باید مراقب باشم مریض نشوم. نمی دانم شما هم اینطور هستید یا نه، اما من موقع تغییر فصل اذیت می شوم مخصوصا وقتی این تغییر مثل الان هی شل کن سفت کن دارد و تکلیف آدم معلوم نیست. سیستم ایمنی ام ضعیف است در کل و باید خیلی مراقب باشم. دوست داشتم امروز یا دیروز می رفتم کوهستان اما نشد. هوا یاری نکرد.

در عوض دیروز بالا ه قالیچه یوگا را یدم و کمی حالم بهتر شود تمرین و ورزش را شروع خواهم کرد. خیلی دوست دارم باشگاه بروم اما با ساعات کاری ام و فاصله خانه تا محل کارم خیلی جور در نمی آید. با اینکه زندگی در یک شهر کوچک را دوست دارم و انتخابش کرده ام، اینجور وقتها به نان ای بزرگ حسودی ام می شود. چون باشگاه ها و مراکز فیت نس بزرگ دارند که از کله سحر باز است تا بوق شب. طوری که آدم از ساعت شش صبح تا دوازده شب می تواند از سرویس هایشان استفاده کند. 

در ادامه مطلب برایتان یک سکانس از ع هایی را می گذارم که گویی پشت سر هم گرفته شده اند و ببینید وقتی از قدرت بیان چهره حرف می زنند و از قدرت بیان یک هنرمند دقیقا منظور چیست. آنّا مانیانی همانی ست که به گریمور اعتراض کرد که چروک های صورتش را می پوشاند و گفت یک عمر زحمت کشیده ام که آنها را بدست بیاورم. عجب زنی! چقدر حسرت و حسادت حس می کنم!

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/25/post-900/از-هر-دری-104




voglia di miagolare

درخواست حذف اطلاعات

از آن ع ها که میل به میو میو را در آدم زنده می کنند.

بله، بله، من همان دیوانه ای هستم که همسایه ها و عابران

خدا می داند چند بار دیده اند که میو میو می کنم و با گربه ها حرف می زنم.







منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/27/post-901/Voglia-di-Miagolare




dalla serie di stronzate/boiate

درخواست حذف اطلاعات

دیده اید یک مشت مرخزفات و اباطیلی - بخوانید bull - که با اسم و امضای این و آن توی محیط های مجازی دست به دست می شوند و به خورد همه داده می شوند؟ یعنی مفت ترین زر ِ این دنیا اگر زیرش نوشته شده باشد اریانا فالّاچی، دالایی لاما، نلسون ماندلّا و ... باید حتما مورد قبول باشد! 

امروز یکی از آن خوشگل هایش را دیدم. از قول شریعتی - واه واه چه تحفه ای هم! - گفته شده که ماهرترین مترجم ی ست که بتواند سکوت را ترجمه کند.

پیش خودم گفتم همین است که ملتی هستیم با این حال و احوال زار و نزار. اول اینکه اگر هنوز که هنوز است فکر می کنیم گوش به مز فات شریعتی جماعت راه گشای کار و زندگی مان است وای به حالمان! بدتر از آن محتوای این کلام است که باز هم دل می کند به نابلدی مان و نادانی مان به ساده ترین ابزار ارتباط سالم.

ما همان ملتی هستیم که شعور و درک و مدنی توی سرمان بخورد، حتی بلد نیستیم حرف زدن یومیه با آدمهای اطرافمان و تعامل صحیح و سازنده با آنها چطور باید باشد. بله ... به چنین شخصیت های برجسته ای گوش کردیم و روزگار سیاهمان اینی شد که هست، حالا به همین سکوت های ابلهانه مان هم ادامه بدهیم و انتظار هم داشته باشیم چس ناله های دو پهلو و چند پهلو و گنگ و نا مفهموم مان یک مترجم قابل و ماهر پیدا کنند و بلکه ما زندگی کنیم و فهمیده هم بشویم. 

یک وقتهایی اینجور لاطائلات را می بینم و به عین چنین رفتارهایی را از آدم های گنده و پر ادعا می بینم از خودم می پرسم واقعا ما انتظار داریم روز و روزگارمان چه باشد؟ هنوز حرف زدنمان را هم با هم بلد نیستیم!





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/27/post-902/Dalla-Serie-di-Stronzate-Boiate




جف عزیز، تو تا به حال کجا بودی؟

درخواست حذف اطلاعات

این هفته که گذشت فقط دو روزش را سر کار رفتم و به دلایلی سه روزش را خانه ماندم اما همان دو روز و آماده شدن برایش آنچنان استخوانی ازم د کرد که الان به کل پخش و پلا و داغون شده ام و عادت ماهانه ام هم دو هفته جابجا شده است. امروز صبح وقتی با دل درد شدید و کمردرد از خواب بیدار شدم اصلا به فکرم هم نرسید که استرس کاری چه ها می تواند د! می خواستم تنبلی کنم و بروم تو و بعد برگردم دوباره بخوابم که از دیدن خون آنچنان برق از سرم پرید که بجای خواب شروع به حساب و کتاب و تقویم نگاه .

بگذریم. این آقای جف ِ ما خیلی مرد نازنین و گوگوری مگوری ای ست. نمی دانم چرا تا بحال سعادت نداشتم ملاقاتش کنم و چرا البته، پارسال موقعی آمده بود که من توی سالن مجاور باید دماغ آویزان و اخلاق مز ف یک black belt ِ فورد را تحمل می و حالم هم خیلی بد بود. رییس آن موقعم بلک بلت را انداخت روی گرده من و خودش رفت با جف. رییس آدم خائن باشد هم بد چیزی ست.

خلاصه که در عین شادی از سر و کارداشتن با چنین آدم خوب و نازنینی و با استرس در حال مرگ روزمان سر شد و پرزنتیشن هم انجام شد و طبق معمول کلی وقت و زمان صرف صحبت و بحث در حول و حوش کار من شد. کلی ایده تازه داشت و کلی هم قول داد که پشتیبانی ام می کند برای توسعه کارم و یداری یک sem. هیچی دیگر ... الان من در حال ذوق مرگ هستم و با اینکه می دانم صحبت ها مربوط به برنامه های بلند مدت، خیلی بلند مدت هستند ولی خوشحالم. فکر نمی جف چنین حس روی من باز کرده باشد و خوشحال هم شدم که در همین حالی که من با صبوری و در سکوت و بدون پاچه خاری هر روز کارم را انجام می دهم، آن بالا بالا ها حرف مرا می زنند.

بواقع دومین بار است که یکی از کله گنده های این corporate وقتی خودم را معرفی می کنم سر تکان می دهد و لبخند می زند و می گوید آااااااه! شیرین تو هستی؟ 

نمی دانم شما هم اینطور هستید یا نه. من لحظه های خوب زندگی ام را چه کاری و چه غیر کاری عین یک ترک توی مغزم ذخیره می کنم و بارها و بارها محتویات مغز را می زنم برود عقب روی همان ترک و بارها و بارها تماشایش می کنم. از ب تا الان احساس می کنم پنجره تازه ای روبرویم باز شده و شاید محدوده کاری من می تواند خیلی فراتر از کارخانه خودمان برود و چیزی شود در خدمت corporate. نمی دانم خلاصه چه خواهد شد فقط می دانم که حالم خیلی خوب است.

شام خیلی طولانی و خیلی دلنشین بود. جف خانمش را هم بهمان معرفی کرد. یک زن خیلی خیلی ساده امریکایی و خوش اخلاق، با یک لباس سیاه ساده، کفش ساده سیاه و سفید از آن بالرین های ساده و بدون پاشنه، موهای صاف که با یک کش دوزاری دم اسبی جمع کرده بود. صورتش بی آرایش بود و بجز یک جفت گوشواره خیلی کوچک و دو تا انگشتر جواهر دیگری نداشت. بماند که حلقه ازدواجش الماس بود اما تنها تزیین ظاهر ساده و بی ریایش بود. 

خلاصه که منتظرم دوشنبه بیاید و از آندره آ که plant manager مان است بپرسم که آیا مطمئن است و گوشهای من خوب شنیده اند یا نه که جف می خواهد یک مرکز تحقیقات برای اروپا راه بیندازد و گوشهای من در توهم حرفهایی که گفته نشده اند را نشنیده است. خوب که فکرش را می کنم می بینم باید راست باشد! این حرفها را موقعی زد که هنوز سر شام نبودیم و هیچکداممان ننوشیده بودیم.


پی نوشت. راستی دو تا نکته را یادم آمد که توضیح بدهم. این جف عزیز از آن سنیور شف qulity manager های کو وریت هست در  powertrain division. بخاطر همینست که اینقدر حضورش و تاییدش برایمان مهم است. دوم اینکه وقتی از نوشیدن حرف می زنم حواستان باشد که در ایتالیا هستیم و جایی که نوشیدن موقع صرف شام معنای خاصی دارد متفاوت با آنچه که تصور خیلی هاست و کاملا متفاوت با فرهنگ روسیه و امریکا و آلمان (اینها را مثال زدم چون کشورهایی هستند که فرهنگ خاص خودشان را در نوشیدن دارند و توسط بقیه هم کپی می شوند. تا جایی که من دیده ام مدل نوشیدن ایرانی ها چیزی ست مثل روس ها و امریکایی ها و خیلی متفاوت با ایتالیایی ها و فرانسوی ها). در طول شام و در کل برای نه نفری که بودیم دو تا بطری سرو شد. هر بطری هم ظرفیتش 0.750 لیتر بود. حجم کل یک و نیم لیتر را تقسیم بر نه نفر کنید تا دستتان بیاید بطور متوسط سهم هر چقدر بود و بماند که در جمع همه ی ان ننوشیدند. اگر توی ذهنتان دبه دبه نوشیدن آدم ها و مستی های شان ته نشین شده با این ماجرا قاطی اش نکنید چون تفاوتش از زمین تا آسمان است. فرهنگ در ایتالیا "خوب نوشیدن" است. 





منبع : http://ladolcevia.blogsky.com/1397/06/23/post-897/جف-عزیز،-تو-تا-به-حال-کجا-بودی؟