بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

????

آخرین پست های وبلاگ ???? به صورت خودکار از بلاگ ???? دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خیلی

درخواست حذف اطلاعات
دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی هر چی رشوه هم دادم همه دست به سرم :)
تو روحت دنیا که یکی هم نیست بم بگه قصه نخور دیوونه
میدونی صبح ها أوکی ام ،میخندم ،موقع خواب اما یه عالمه دلتنگی هجوم میاره قلبم ،و مثل همیشه دستام یخ میکنه،خدا میدونی دیگه نمیکشم؟!میدونی خیلی خستم؟!
میدونی خدا خواست خودم بود
الان یه متنی رو که پارسال همین موقع نوشته بودم رو برام فرستادن....خدا باش خودم گفتم ،خودم گفتم هر چی صلاحه همونو ولی چرا اولش به حرفم گوش کردی،چی میشد اولش دعامو نمیشنیدی که آ ش اینطور عذاب نکشم،چرا الکی دلخوشم کردی ،چرا کاری کردی بار بخندم؟!چرا همون موقع که خندیدم با پشت دست نزدی تو دهنم؟!،میبینی چقدر دلتنگم؟! میبینی چقدر دلگیرم؟! بابا دیگه من به روم نمیارم تو هم چون ادمات نمیفهمن خودتو نزن به نفهمیدن....
خیلیییی دلتنگم خیلی
یا خود خدا ،کمکم کن بیشتر از این زجر نکشم روز و شب:)پ ن:یه کانال تلگرام هست و یه آدرس وبلاگ.گفتم حیفه ادم های بیشتری نخوننش.یه حال غریبی داره.و احیایا خوشحالم که متناش حالمو خوب میکنه :دی https://t.me/msaeeneh www.msaeeneh.ir



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/11/خیلی




آینه

درخواست حذف اطلاعات
طول میکشه ولی آ ش میشه،آ ش نا آدما بزرگ میشیم و یاد میگیریم پشت پا زدنو؛یاد میگیریم چطور تو چند صفحه یه آدمو تموم کنیم،یا چطور بازی کنیم طوری که خودمون بیشترین لذت رو ببریم ازش.
یاد میگیریم دیگران باعث بدی حال ما نیستن،اینکه قرار نیست اینقدر آدما تو زندگیت ارزشمند باشن.
مشکل ما آدما از جایی شروع شد که دیگه کاری به متعادل بودن نداشتیم.همش یا اینور بوم بودیم یا اونور بوم؛همش وابسته بودیم به یه ت که پرت شیم پایین.
هیچ آدمی ،هیچ آدمی نه خوبه نه بد.نه ی قدیسه است نه ی مظهر پلیدی...چشم که باز میکنی کلی ادم دور و برت میبینی ولی کمتر چشت به آدمِ توی آینه میوفته؛شاید یه جایی حتی یادت بره چ چه رنگیه.
آینه اختراع بزرگی بود،ما باید خودمونو میدیدیم:)))))
کوثر ذوالفقاری
1397.12.18



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/12/آینه




عجبا

درخواست حذف اطلاعات
درو و بری های ادم گاهن یه کارایی میکنن یه چیزایی میگن ادم به عقل سلیم خودش و همه آدما و همه چی شک میکنه:/
عاشقتونم کاش با رسم شکل توضیح میدادین چطور به این چیزا میرسین.
ابرومون رو نبرین جلو خدا خاهشن خیر سرمون اشرف مخلوقاتیم آخه :////////////



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/13/عجبا




نویسنده

درخواست حذف اطلاعات
ازم پرسید که یه نَفَر چطور میتونه نویسنده شه؟
گفتم جوابش سادس ،یا حرفاتو رو کاغذ مینویسی یا خودتو از پل پرت میکنی پایین:)))
بوکوفسکی



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/13/نویسنده




شاخه گل خشک :)

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقته که دارم فکر میکنم که تو خیلی وقته که مردی.نمیدونم کی دقیقا و کجا و چطور،ولی یادمه خودم کجا بودم.هر شب حال خوب و بدمو با خودم بر میدارم میایم سر مزارت،اونجا همیشه مهربونی و باهام مهربون حرف میزنی،ته دلم قرص میشه.یه شاخه گل هم میارم هر شب. این کارمونه من گل رو پشتم قایم میکنم و یهو میام جلو و کنارت میشینم و گل رو نشونت میدم.میخندی.همیشه خوشح میکنه. پیشت میشینم و دستامو میگیری که گرم شه،حرف میزنیم ،میخندیم.میدونی نه که دیگه تو این دنیا نیستی دیگه با حرفات ناراحتم نمیکنی هیچوقت ،همیشه حال دلم رو خوب میکنی.خودتم خیلی مهربون رفتار میکنی مثل همون وقتا که ح خوب نبود و خودتو لوس میکردی نازتو بکشن:)

بعضی شبا که دلم گرفته نمیام پیشت،نمیخوام اشکِ تو چشامو ببینی.به جاش برات مینویسم،یه گلم میذارم تو پاکت و میدم دست پستچی .هر سری میاد میگه قبرو پیدا نمیکنه،هر چی بش میگم همونی که روش پر از گله باز پیدا نمیکنه.فک میکنه من دیوونم شاید چون واسه یه مرده نامه مینویسم.

مجبور میشم فرداش خودم نامه رو بیارم،میام میشینم ،نمیذاری بخونم ،میگی خودت بعدن میخونی و نامه رو میذارم پیش بقیه گلا و نامه ها.میگی وقتی هستم چشام رو بیشتر از صدام دوس داری :/

گفته بودم برات؟!یکی اینجا هست که خیلی شبیه توعه .چ .خنده هاش.انگار خود تویی،ولی شبیه تو نیست.چ برقِ نگاهِ تو رو نداره.شبیه تو هم فک نمیکنه .میبینمش جا میخورن ولی حرفا و نگاهش منو یاد تو نمیندازه.نمیدونم چه دنیایی داره ولی اگه شاخه گل خشک شده روی تابلو رو ببینه حتما تعجب میکنه.دیدی گفتم شبیه تو نیست ،تو اگه اون گل رو تابلو میدیدی حتما بغلم میکردی:)

#کوثر_ذوالفقاری

1397.09.13

پ ن:جریان سیال ذهن .به شخص یا اتفاق خاصی اشاره نداره:)




منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/14/شاخه-گل-خشک




باران برای تو میبارد

درخواست حذف اطلاعات

جدی راستش رو بخوای هیچوقت فکر نمی یه روز دلت برام تنگ شهیا هرچی ولی خوب خودمم نمیدونم چرا نسبت بهت بی تفاوت شدم.و الان از این که میبینم اوضاعت خوب نیست ناراحتم.نمیدونم واقعا چه احساسی داری اخه هیچوقت بم نگفتی و منم هیچوقت جای تو نبودم تا چیزایی رو که دیدی رو تجربه کنم ولی ببین،هر چی هم که بشه تو زردِ قناری خودمی:)

نامرد تو هم دیگه احوال نمیپرسی ها!!!نمیدونم چی بگم واقعا ولی کل زندگیمو بهت مدیونم.توی سال گذشته ، درست همون موقع که به خیلیا نیاز داشتم و پشتم رو خالی و با حرفاشون رو روحم ناخن میکشیدن تو بودی و نشون دادی چقدر قابل اعتمادی بر ع تصوری که همه ازت داشتن.فقط طرز بیانت یکم تخم مرغیه:)

فک نکن مال گذشته بود و تموم شده رفته.همیشه هواتو داشتم و دارم و هیچوقت بیخبر نموندم ازت.

نمیدونم چقدر حال بده و از همه چیز و همه نا امید شدی ولی به قول خودت ،آدم گاهی واسه این که نشون بده هنوز قویه باید بعضی چیزا رو به رو خودش نیاره و بعضی چیزا رو تکرار نکنه ....گفتی که زندگیمون پره از آدم هایی که شانسی به تورمون خوردن و نباید اونقدر ها هم براشون ارزش قائل شیم.بر ع این که خیلی بی تفاوت نشون میدی ولی رد درد تو صورت معلومه.نگران نباش ، هر چند که جای نگرانی داره ولی لا اقل اگه تظاهر کنی که اهمیت نداره کمتر درد داره...

یه بار تعبیرت رو از زندگی ببین.دیدی هیچ چیز جذ هم توش نبود.شاید فقط باید روز ها رو پشت سر هم ورق بزنی،حالا به هر سختی ای کهشده.یادته یه بار حرف میزدیم گفتی یه نفر بزرگ ترین اشتباه زندگیت بود؟!.بیا دستمو بذارم رو شونت که نذاشتی بزرگ ترین اتفاق زندگیم رخ بده رفیق:).......

کاری ندارم همه چطور فکر میکنن.این که چطور ادمی هستی و اینا.گور بابای همشون. ی که اونقدر آدم بد که تو اون وقتا پیشم بود ،لیاقت این حرف های چرتو نداره.تو یکی بیشتر از همه مواظب خودت باش. و بدون هر ی هم هر طور فکر کنه ولی تو باعث شدی ادامه بدم.تو برع همه اونایی که واقعا همه چیزو یطور دیگه فهمیدن همه جریان و اتفاقاتو میدونستی و تو هیچ موضوعی هیچوقت نذاشتی پا پس بکشم و یادم دادی هر چیزی حرمت داره.اتاقا حرمت دارن، آدما حرمت دارن و باید سوار ماشین شی و به سمت مسیرت بری، ی اون وسط بت کمک کرد سوارش کن و اگه ناراحتت میکرد یا ح و بد میکرد یا هر چی با لگد پرتش کن پایین

فقط خواستم بگم که هنوز حرمت داری برام و تنها نیستی هیچوقت....کاش بتونم جبران کنم برات:)...

1397.09.14




منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/14/باران-برای-تو-میبارد




شعر هولوگرامریک:))))

درخواست حذف اطلاعات
نباید دفتر شعرم را نشان ی بدهم
این عاشقانه ها که من از تو نوشتم را
هر ی بخواند؛عاشقت میشود
کوثر.ذ
1395
پ ن:عاشق این شعرم به شخصه:))))



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/16/شعر-هولوگرامریک




گذرگاه

درخواست حذف اطلاعات

تا حالا فکر کردی به این که دنیا قراره چطور تموم شه؟!

حالا دنیا نه بیشتر این که چطور قراره رد پای آدما از کره زمین پاک شه و برای همیشه هیچ آدمی دیگه روی کره زمین نمونه....هرچند که ردشون و زباله هایی که تولید و گند هایی که زدن حالا حالا ها بعد از اون ها باقی میمونه

خوب این چیزی نیست که هر ی بش فکر کنه.ولی اگه خودخواهی مون رو بزاریم کنار و بش فکر کنیم میبینیم که جالبه.اتفاقایی که واسه جاهایی که ما دوسشون داریم میوفته یا این که مثلا برج ایفل تا چند سال بعد از بشریت سر پاس و از این حرفا ولی چیزی که اینجا مهمه اینه که چطور این اتفاق میوفته و چطور سلطنت مطلق گونه انسان روی کره زمین به خطر میوفته....

منظورم یه فانتزی مثل واکینگ دد نیست....اگه واقع بینانه نگاه کنیم این عطش انسان برای رسیدنش به بینهایت و همیشه بالای نمودار موندنش نیاز به سقوط داره....به شخصه همیشه فکر میکنم که انسان به دست ساخته خودش نابود میشه:) خودش علیه خودش

به سری میگن هوش اینا و خوب ایده جالبیه ....به هر حال این عطش انسان برای چیز هایی مثل قدرت و اینا یه روز کار دستش میده....

مسأله جالب ن های زمین بعد از مان.یبار تو یه مقاله که تو مجله دانستنیها چاپ کرده بودن نوشته بود که دویست سال پس از بشریت احتمالا گونه ای که غالبیت پیدا میکنن گرگ ها هستن و تصور جالبیه اگه بش فکر کنیم.یا مثلا هیوستون کاملا تبدیل میشه به باتلاقی بزرگی که چند تا برج ازش زده بیرون...اخه بینظمی که سال ها انسان باعث شد آزاد میشه و طبیعت راه خودش رو میگیره ...

جاستین کرونین یه نویسنده یی أهل آیووا هستش که تو آیووا ه و نویسندگی تدریس میکنه...سال دو هزار و دوازده یه رمان مینویسه که یه سه گانه هستش به اسم "گذرگاه" و تو همون اول به کلی از زبون ها ترجمه میشه و محبوبین جهانی پیدا میکنه و با اختلاف یکی از خلاقانه ترین ایده های پایان بشریتِ....البته شاید بهتر باشه گفت بشرِ مدرن چون ادم هایی باقی میمونن که نیاز هاشون به حد حیوانی میرسه ...سه جلد کتاب هر کدوم 900 صفحه که دنیای ما توسط ادم هایی نابود میشه که ویروس تغییر شکل داده شده ای وارد بدنشون میشه و تغییر میکنن و خیلی از جنبه های انسانیشون از بین میره و طی یک اشتباه وارد شهر میشن و کل قاره رو عملا نابود میکنن به جز چند تا کلنی کوچیک همه چیز از بین میره،تمام دنیایی که خودمون رو کشتیم تا بسازیمش نابود میشه ونمیخواستم هیچوقت حرفی از روزایی که گذشتن و بیش از حد دورن بزنم ولی خوب الان که یه سال ازش گذشته سنگینیش داره خفم میکنه

امشب دقیقا شد یه سال :)

تو گالری گوشی دنبال ع یه دفتر میگشتم و پیداش .دفتری که وقتی پارسال فکر می دارم عضو یه گروهه خاص میشم به دستم رسید ....نمیدونم چند نَفَر به غیر از چنگ ویالون زن از موضوع خبر دار شدن که چی داره به سرم میاد ولی میدونم اوضاع اونطور که میخواستم پیش نرفت ...میخواستم نرم نرم از احتمالایی که پیش روم بود واسه آدمایی که اون موقع دوسم داشتن بگم:) سخت بود شاید میترسیدم ناراحتیو ببینم تو چ ون یا صداشون...داشتم حرفا رو آماده می آخه میدونی من شروع صحبت برام سخته واسه همین داشتم کلی روش کار می که خبرو با کلی خنده و شوخی اینا بگم و یه طور نشون بدم که انگار هرچی بشه خوشحالم و اینا(خوشحال هم بودم ،به قدر کافی لذت برده بودم از زندگی:))

ولی ورق برگشت و همه چیو تغییر داد:)

رفتم یه جایی پر از بچه هایی که ممکن بود شبیهشون بشم....همشون قهرمان بودن ...بشون گفتم که سختمه به بعضی ادم ها این خبر رو بدم ولی دقیقا منظورم یه شخص خاص بود:)(و چون میدونم میپرسن یه عده خودم میگم که چنگ نبود، چنگ فقط اتفاقی فهمید و تو همه چی چه درسی چه روحیه اینا کلی معرفت به ج داد)...یه دفتر بم دادن و قرار شد تا قبل از خوندنش چیزی به ی نگم .....خاطرات یه دختر بیست وچند ساله که ازین قضیه جون سالم به در نبرده بود و چند ماه قبلش فوت کرده بود....نمیدونستم دختر چه شکلی بوده ولی از اول اول زندگیش شروع کرده بود تا آ ش گفته بود ....حرف های زیادی زده بود و بخش مخصوصش واسه ی بود که کلی آرزو های بزرگ داشتن با هم،نمیدونم چرا اونموقع حس می منم یکی از همون ادم ها تو زندگیم دارم و یه جوری که انگار قصه ی منه دنبالش ...گفت چقدر ناراحت شده بش گفته و باعث شده اون پسر از روز های اول تا خود روز های ا هر روز تو دل خودش فکر کنه دختری که دوست داره ممکنه فردا نمونه....از داستانش ع گرفتم و امشب دوباره خوندم و پا به پاش گریه ....آ داستانش که روزای آ عمرش نوشته بود یه تیکه ای بود که باعث شد من کار دیگه ای کنم،بعد از نوشتن همه داستان یه تیکه ی جدا بود،نمیدونم شاید مثل توصیه اینا.نوشته بود کاش حتی اگه خیلی اتفاقات بد تری هم می افتاد به اون ادم خاص زندگیم چیزی نمیگفتم،کاش از خودم میروندمش ولی ناراحتی رو




منبع : http://kikow.blog.ir/1397/09/21/بخت-پریشان




طوفان

درخواست حذف اطلاعات
یک روز چشم هایت را باز میکنی و میبینی گیر کرده ای بین یک طوفان لعنتی که دارد دور و دور تَر میشود و گاهی شاید شک کنی به این که اصلا طوفانی آمده و این همه چیز را برده؟!یا از اول همه چیز اینگونه بود؟!...
نمیدانی طوفان کی شروع شد،حتی نمیدانی کی تمام شد؛ اما این را میدانی که این سکوت بعد از طوفان هیچ کم ندارد از طوفانی که نمیدانی از کجا آمد و اینطور همه چیز را جابه جا کرد و رفت...
رفت و تو مانده ای و ویرانه ای که شاید بشود با ارفاق ،"زندگی" نامیدش.آ هر چه باشد هنوز نفس میکشی،به فکر هایی که با هر نفس میکنی کاری ندارم؛علم میگوید تو زنده ای؛البته میشود افی بود و علم را هم رد کرد؛این کاملا شخصی است....
خوب نمیدانم؛میدانی اندازه درد ها فرق میکند و تحمل آدم بزرگ و بزرگ تَر میشود که شاید یک روز خودش هم تعجب کند که چطور خم شد و نش ت.از آن طوفان لعنتی ای که زندگی را بلعید آرام آرام فاصله میگیری و شک میکنی به واقعیت قبل از آن و شاید هم به این سکوت کشنده ی مرموزِ بعد از آن.از آن سکوت ها که هر چه میگذرد صدای قلبت بلند تَر و بلند تَر میشود و سکوت سنگین تَر از قبل.فرقی هم نمیکند چه ی باشی،گاهی دلت پر پر میزند که برای یک لحظه هم که شده که هوای آن روز های باد برده را دوباره نفس بکشی؛حرف هایی را که نگفتی بگویی؛کار هایی را که نکردی ی...
نمیتوانم اسمش را چیزی بگذارم چون هر چه که باشد شنیدنش اذیت میکند.اما این زندگی است؛سراسرش تلخ است؛گاهی هم قربانش بروم رگباری می آید و باعث میشود شک کنی به این که نکند خدا جایی مرا گم کرده باشد،یا اصلا هنوز اسمم یادش مانده؟!؛یعنی اگر خدا مرا ببیند به اسم میشناسد؟!
گاهی آدم بیش از حد ظرفیتش دلتنگ میشود؛یادش میرود دست خدا روی شانه اش است ؛دیگر نفس های خدا را پشت گردنش حس نمیکند.یادش میرود هنوز روز هایی رنگارنگ پیش رو دارد و رنگ ها هم زیادند؛فقط که سیاه رنگ نیست.یادش میرود هنوز آدم هایی هستند که نشناخته،کتاب هایی هست که نخوانده،آهنگ هایی هست که نشنیده،راه هایی هست که نرفته....این ها را همه گاهی فراموش میکنند فقط کاش فراموش نکنند که خدا بی وقفه هست...
ک.ذ



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/08/15/طوفان




آبی نارنجی سبز

درخواست حذف اطلاعات
خیلی ازش نگذشته،همین چند روز قبل بود.بازم من تو یه جمع بودم.عجیبه ولی با این که جدیدا خیلی جمع گریز شدم ولی خیلی خودمو تو اجتماعات انسانی پیدا میکنم.پشت داده بودم به مبل راحتی ای که ترکیبی از رنگ های آبی و نارنجی و سبز بود.نمیدونم این رنگا چه ربطی به هم دارن و این که اصلا چه ی به ذهنش رسید اینا کنار هم باشن،یا اصلا تو چه حالی بود که این به ذهنش رسید؛ولی ترکیب قشنگیه:)
یه نَفَر کنارم نشسته بود،نه دقیقا کنارم ولی خوب کنارم بود دیگه،یه هو بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:)
میدونی همیشه اینطوریه،تو هر جمعی آروم یه گوشه میشینم و حرفی هم نمیزنم؛اونام چیزی نمیگن ،البته گاهی یکی بی مقدمه شروع میکنه به حرف زدن یا بهتره بگم سوال پرسیدن؛نیاز به شنیدن نیست،میدونم چی میخواد بگه....
اونم همینو گفت که"عههه جورابات لنگه به لنگست"
منم گفتم که"آره تازه ساعتمم قرمزه:)"
خندید
منم لبخند زدم
هی منو نگام میکرد بعد جورابامو نگاه میکرد بعد میخنندید.خیلی ناز میخندید
پرسید :"واسه چی اینطوره؟!"
جواب دادم:"که آدما موضوعی پیدا کنن راجع بهش باهام حرف بزنن:)"
بازم خندید و مو های قهوه ای خوشگلشو از صورتش کنار زد،ولی من جواب خندشو ندادم؛شوخی نکرده بودم ،حرفم جدی بود
دوباره نگام کرد
اینبار نمیخندید
گفت:"جوابم داده؟!"
گفتم که:"تا وقتی بش عادت نکنن آره،منتها اکثرا عادت یا باش کنار اومدن،یه جاهاییم هست که آدم کفش در نمیاره خوب"
چیز دیگه ای نگفت؛خوشم اومد :) جزو معدود خوشگلای فهمیده بود
اینبار من نگاش
گفت:"تبریک میگم مؤثر بود چون دارم بت فکر میکنم "
یه جورِ پیروز مندانه ای گفتم:"دیدی:)))؟!"
چشام خندیدن،نگاش دیدم اونم میخنده//
ک.ذ
1397.08.16



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/08/16/آبی-نارنجی-سبز




مواظب خودت باش:)

درخواست حذف اطلاعات
آدم موجود جالبیه .چه تو رابطه اش با خودش ،چه تو رابطش با بقیه.هیچوقتم فاصله ی مناسب رو رعایت نمیکنه؛یا اونقدر نزدیک میشن که آتیش بگیرن؛یا اونقدر دور میشن که یخ کنن...
قطعا تو زندگی هر آدمی پره از آدم هایی که تو آتیششون سوختیم و بعد توی سرماشون یخ کردیم.
میدونی گاهی یه ایی هستن که همه جوره دلت میخواد باشن،وقتی حرف از رفتن میزنن برات سنگینه ولی اونا هی فاصله میگیرن و تو هی یخ میکنی:)
دیدی عجب ادم هایی هستیم؟! فقط کافیه یکی بمون بگه که دوستمون داره،حتی اگه عاشقشم باشیم،وظیفمونه بعد از این جمله گند بزنیم به طرف؛این قانونه:)
بعدش همه عوض میشن و ناراضین از این تغییر هم؛ جالبه...
یه روز که فارغ از تمام دنیا داری توی پیاده رو را میری ،یه نگاه آشنا از بین هزاران نگاه یهو دلت و میلرزونه و به این فکر میکنی که یه زمانی این ادم رو دوست داشتی:))
تعجب میکنه ادم که یهو یکی رو میبینی که یه زمانی همه دنیات بود؛و حالا حتی نمیتونی با خودت کنار بیای که بش سلام کنی یا نه؟!....
دلم برات خیلی تنگ شده،خیلی زیاد،دلم میخواد یکی از این روزا که بارون میاد بگم بیا بریم تو بلوار بنفشِ نزدیک خونمون زیر بارون را بریم،میدونستی چقدر بارون رو دوست داشتم:)
دلم خیلی زیاد تنگه ،برای تو و یا شاید برای خودم؛برای اون آدمی که میتونست بخنده.ناراحتم که دارم به این همه درد عادت میکنم؛ناراحتم که تو زمان حل شدم،که دارم به عادت عادت میکنم:(
یعنی اگه یه شب اِی اتفاقی خوابمو ببینی دلت برام تنگ میشه؟!
رفیق جات هنوز گرمه،مواظب خودت باش
یکی یه حرف حق میزد،میگفت:" وقتی ی میگه مواظب خودت باش،یه جوری داره بت میگه دوست دارم."
...مواظب خودت باش:)
1398.08.18



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/08/19/مواظب-خودت-باش




نامه تو پاکت های گل گلی:)

درخواست حذف اطلاعات
میگفت همینجوری نمیتونم بات حرف بزنم،باید برق تو چشاتو ببینم تا حرف برام بیاد:)
میدونی چرته اگه بگم دلم براتون تنگ نشده،ادم که دور باشه که دلش گشاد نمیشه،کاری ندارم که خواست خودم بود یا هرچی ولی واقعا دلم گاهی واسه همتون تنگ میشه،تمام شما هایی که آروم آروم ازتون فاصله گرفتم
این تنگ شدنه البته اینطور نیست که بشینم و بگم وای فلانی نه؛اونقدر نیست ولی وقتی تو مخاطبا دنبال یه شماره میگردم برای کارای روزمره و چشمم به شمارتون میوفته میگفتم کاش الان بشون زنگ میزدم و میگفتم چقدر دوسشون دارم و صدای خنده هاشون تو زندگیم کمه بعد آروم صفحه رو میکشم بالا و باز فراموش میکنم ....
اینطوری بهتره،اگه من تنهام شمام تنهایین،آدما همیشه تنهان فقط uبعضی وقتا براشون سوء تفاهم پیش میاد فکر میکنن یو دارن.امروز جا خوردم که هنوز از دیدن بعضیا کل سیستمم به هم میریزه،هم خوشحال میشم هم ناراحت،هم میخوام بپرم از پشت بغلشون کنم هم این که فاصلمو حفظ کنم نکنه وابستش شم:)جالبه که یکی از دلایلی که ادم جدید وارد زندگیم نمیکنم اینه که میترسم وابستشون شم:/زیبا نیست؟!:/
اما امروز فهمیدم هنوز احساسات انسانی دارم ،درسته دیگه حسی ندارم وقتی زیر بارون را میرم ولی هنوز کور سوی امیدی بم هست:)
میدونم فردا پشیمون میشم ؛که چرا خودمو از همه آدما جدا ...که چرا ایی رو که دوست داشتم ول ولی خوب از همینجا به همتون میگم که لا به لای روزمرگی هام هنوز دوستتون دارم،نه که روزمرگی ها مهم باشن،ترس ها مهم ترن،ترسِ از دست دادن،میترسم دوست داشتنتون یادم بیاد و از دستتون بدم
مس ه نیست؟!هر کی ندونه فک میکنه مثلا انگار خیلی ی داشتم که بخوام از دست بدم یا نه :/
یه بار تو اوج اون مشکلات پارسالم که فکر نمی و نمی که بتونم به سال بعد برسم،واسه همه اونایی که برام مهم بودن نامه نوشتم و گذاشتم تو پاکت های گل گلی و بعد گذاشتم توی یه جای أمن که وقتی دنیای آدما رو ول و رفتم برسه به دستشون،اونا همونایی بودن که خیلی عزیز بودن،شاید نامه ها رو گذاشتم اینجا
حیف شد نشد نامه ها رو بدم بهشون:)
نامه که نبود البته بیشتر وصیت نامه بود:)
ک.ذ
1397.08.21



منبع : http://kikow.blog.ir/1397/08/22/نامه-تو-پاکت-های-گل-گلی




پاشو بریم دیگه:)

درخواست حذف اطلاعات

◀️پاشو وسایلاتو جمع کن قراره از اینجا بریم،نمیدونم به کجا ولی قراره یه مدت تو این اتمسفر نباشیم،قراره بریم جایی که ته دلمون هر روزِ خدا نلرزه

میدونی کاش میشد همه چی وایسه و واسه چند لحظه هم که شده چشمامونو رو هم بذاریم،ص نشنویم ،چیزی نبینیم...قرار نیست اینطور شه...ما روز و شب در حال دویدنیم و همش داریم از خودمون دور و دور تَر میشیم،دیگه ادم توی آینه رو نمیشناسیم،نه میدونیم چ چه رنگیه نه میدونیم چرا لباش بیرنگه نه که چ چرا نمیخندن

میگن نباید اینطور بگیم، نباید فک کنیم زندگی یه قالبه و تا حالا هر چی شده قراره از این به بعدم اونطور شه،میگن آدما همه مثل هم نیستن اینو خیلیا میگن حتی خود من؛ ولی فقط کافیه یکم بشون وقت بدی تا خودشون با دست خودشون برات نقضش کنن

همش داریم میگذرونیم روز ها رو،خوب نیستیم یه ذره هم ولی لبخند میزنیم و میگیم حالمون خوبه،بیش از حد بلاتکلیفیم

میدونی الان چی حال میده یه روزی همین امروز فردا صبح زود ماشین رو بردارم برم دنبال یه رفیق مشتی،یکی که لازم نباشه باش حرف بزنم ،یکی که خودش تو چشام کنه و بفهمه،نمیخوامم نصیحت کنه

به قول "گیتار برقی" (رفیق): رفیق اونه که وقتی بش میگی حالم خوب نیست بگه چرت نگو پاشو بیا ببینم چه مرگته نه که بگه وای عزیزم من فدات شم و مز ف تحویلت بده.خوبه ادم رفیقی داشته باشه که حرف نزنه خیلی ،رفیق با دوست فرق داره ،رفیق مقدسه

داشتم میگفتم صبح ماشینو بیارم ،بریم یه وری ،اینقدر دور بزنیم که حالمون از ماشین و خیابون و همه دنیا به هم بخوره ،اونقدر که از خنده روده بر شیم....یعنی میشه بازم بخندیم

تو هم دیگه یادت رفته ،یادت رفته از بس نبودی

اشکال نداره شبه،پاییزه،صدا بوف میاد....

میگن درست میشه ،باید یه چیزی بگن دیگه ،اگه نگن میگن لال بوده اخه:)...

ک.ذ

1397.08.22





منبع : http://kikow.blog.ir/1397/08/23/پاشو-بریم-دیگه