بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

کهف

آخرین پست های وبلاگ کهف به صورت خودکار از بلاگ کهف دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



پایانِ برجِ بابل [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

چون روزِ عیدِ پنجاهه فرارسید، جملگی با هم در یک مکان بودند که به ناگاه بانگی چون آوای وزیدنِ بادی تند از آسمان برخاست و خانه ای را که در آن به سر می بردند، به تمامی آکند. زبانه هایی که گویی لهیبِ آتش بود، بر ایشان پدیدار گشت، زبانه ها چند شد و بر هر یک از ایشان یکی بنشست. آن گاه جملگی از روح القدس آکنده شدند و آغاز به سخن گفتن به زبان های دگر د، بر وفقِ قدرتی که روح بهرِ تکلم بر ایشان عطا کرده بود.

باری مردانِ پارسا از جمله ی ملت هایی که به زیرِ آسمان اند، در اورشلیم ن بودند. چون بانگ برخاست، جماعت گرد آمدند و مبهوت گشتند. هر می شنید که ایشان به زبانِ او سخن می گویند. حیران گشتند و جملگی به شگفت آمدند و گفتند: «مگر این مردانی که سخن می گویند جمله جلیلی نیستند؟ پس چه سان هریک از ما می شنود که به زبانِ مادری اش سخن می گویند؟ پارت ها، مادها، عیلامیان، نانِ بین النهرین، یهودیه و کاپادویا، پونتوس و آسیا، فروگیا و پامفولیا، مصر و آن ناحیه ی لیبی که نزدیکِ کورِنِه است، رومیانِ مقیم، از یهودی و نوکیش، کرتیان و اعراب، می شنویم که اینان شگفتی های خدا را به زبانِ ما بازمی گویند!»

جملگی حیران گشتند و با سردرگمی یک دیگر را گفتند: این چه تواند بود؟

دیگران س ه کنان گفتند: ایشان مست از میِ گیرایند!

(کارهای رسولان ۲/ ۱۳-۱)

~

برجِ بابل به انتها نرسید، زیرا خداوند می هراسید که انسان ها یگانه جای گاه اش ،یعنی ملکوت، را نیز فتح کنند. و فتحِ ملکوتِ هرچیز تنها در یک زبانی و در بی زبانی ممکن است. (نگاه کنید به مرصادالعباد، فصلِ دوم از بابِ دوم)


اما می توان این طور فکر کرد که برجِ نیمه کاره ی بابل با شهادتِ -در اتحادِ دوباره ی پدر و پسر و با پاک شدنِ گناهِ نخستین در خونِ عیسی- به انتهای خود می رسد.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/512




غرقه[یادداشت شخصی]

درخواست حذف اطلاعات

تصویرِ من از تو،

چهره ی ی ره. بی هیچ درکی از تنِ تو یا نیازی به آن. چهره ی تمام، محلِ ب اییِ ژست های تو(که البته در دیدارهای کوتاه مان هیچ وقت فرصتی برای کشف شان به من ندادی)

چهره ی تو در ذهنِ من استعاره به جزیره ای ست، بینِ دریا. صورتی که مدام بسط پیدا می کند (در خود) و (در دریا) کتمان می شود. این قابِ ع ِ من از تو آن قدر آبی هست که مرا از گذشته های روشنِ ظهرزده ام خلاص کند و آن قدر تیره و کدر هست که دل ام را نزند. غرقه. آن وقت که تو در غرقه بودی من هنوز نمی خواستم که بشناسم ات.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/513




سه ی آبان

درخواست حذف اطلاعات


امروز بعدِ چند وقت رفتم سرِ کلاس. مبانیِ عرفان گفتم و قدری مثنوی و چند صفحه تمهیدات خو م.

دیگر درس دادن سخت ام است. علی الظاهر مثلِ قبلاً درس می دهم. اما سخت ام است. یعنی سخت است چیزی را که فهمیده ام درس بدهم به بچه ها. یعنی خودم حس می کنم که اگر بخواهم واقعاً آن چیزی که را یادگرفته ام سرِ کلاس بگویم بیش از حد عجیب و غیر قابلِ باور به نظر می رسد و نمی توانم هم که نگویم و ته اش چیزی که سرِ کلاس می گویم به نظرم مشتی پرت و است، نصفه نیمه و از این جا و آن جا.

خصوصاً این سری که چند وقتی در فروید گشته بودم و عرفان را مطلقاً خارج از ادامه ی اسطورگی و در رابطه با پدر نمی فهمم. توی مثنوی این بیت مثلاً که گو بران بر جانِ مست ام خشمِ خویش/عیدِ قربان است و عاشق میش

من چه بگویم درباره ی این بیت؟ قربانی شدن. خود را قربانی . این میلِ به قربانی ِ خود از کجا آمده؟ خود را تقدیمِ پدر ، تا شاید از کینه ی کهن اش کم شود.

برای ام جالب است. تقریباً بعد از همه ی کلاس هایی که رفته ام بچه ها یک تصویر و یک حس مشترک از من توی ذهن شان می ماند: ترس و اعجاب. شاید هم من خودم ناخودآگاه در رفتار و در لحن و در حرکات ام این حس ها را بهشان القا می کنم ولی بیشتر از این نتیجه ی کارِ ذهنیِ من است که اول خودم را حس ترسانده و بعد هم بچه ها را سرِ کلاس.

به هر حال، بعد از این چند وقتی که سرِ کلاس نرفته بودم تجربه ی خوبی بود و خوش گذشت. هم بچه های خوبی بودند هم یک کمی توانستم ایده های ام را مرتب کنم. آ کلاس یکی درباره ی استسقا پرسید. وقتی توضیح ام تمام شد گفتم ان شاءالله که همه ی شما تا همیشه از این مرضِ عرفان و از این بیماریِ عجیب غریب در امان بمانید و در سلامت زندگی کنید که خودِ مولوی هم آ عمری گفت بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن.

من حس می کنم تنها کاری که در این چند سال سرِ کلاس ها کرده ام آشنایی ز از موضوع بوده، تا جایی که در توان ام بوده، زیرا خودم هم موضوع را همین قدر آشنایی زدوه یاد گرفتم.


حالا هم جای شما خالی توی یک جگرکی بغلِ مدرسه نشسته ام و دل و چربی سفارش داده ام و منتظرم بیاید.

وقت تان به خیر

تا وقتِ بعد اگر دست دهد.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/514




چهارِ آبان

درخواست حذف اطلاعات

امروز چهارِ آبان

بعدِ خیلی وقت سرِ وقت بیدار شدم. مجموعه ای از اتفاق ها افتاد تا خواب و بیداریِ من تنظیم شود. هم آن خیالی که چهارشنبه شب در سرم افتاد و مجبورم کرد به خواب بروم و هم محمد که آمده بود تهران و صبحِ زود قرار شد که برویم با افسانه پارکِ لاله ببینیم اش بعد هم راه به راه رفتم مدرسه و خلاصه امروز صبح بعدِ وقت ها هفت بلند شدم، بی جیغِ آلارم.

سرِ صبح نشستم پای کارِ تذکره. یادداشت های بابِ جروم را شروع برداشتن. جروم، تصویرِ تکیدگی. تنها معجزه ی جروم لاغری اش بود و خلوت گزیدگی و حفره نشینی اش در صحرا. و این بزرگ ترین و انسانی ترین کرامتی ست که در ی ظاهر می شود. این کارِ تذکره پیرم می کند. هنوز هم که اوایلِ کار است ولی پدرم را درمی آورد. اما مجبورم، اتفاق مجبورم کرده که کار را تمام کنم، به هر طور و مشقتی که شده. شاید یک بار بعدها نوشتم که این دهانه چه طور آن شب وسطِ زندگیِ من باز شد. سرگرمیِ در جزام و ور رفتنِ جزامی با تنِ خودش. دی شب این ی که برای اش پیام فرستاده بودم جواب ام را داد. پیام ام را که بازخواندم خج کشیدم از انگلیسیِ دست و پا ش ته ام. خیلی منتظر بودم که جواب ام را بدهد و حالا که داده دقیقاً نمی دانم چه کمکی از دست اش برای ام برمی آید. فقط قدری دل گرمی ست که داده. هوفففف.


دمِ ظهر رفتم پیشِ نگار. ناهار را پیشِ او و با هم خوردیم. بعد درباره ی چه حرف زدیم؟ یادم نیست. اما در طولِ روز ایده های ام را مرور می . این وقتِ معلوم نیست تاکی وقتِ مرور است. به قیافه اش می خورد تا یکی دوسال طول بکشد و بعد عمری اگر باشد از این مرورها عبور کنم به واقعه.

بعد با نگار اوایل و اوا ِ اودیسه ی فضایی را دیدیم. هوففف. بعدِ چهارسال هنوز سرزنده، هنوز داغ بود و می سوزاند. تصویرِ کاملِ زندگی. هرچیزی که لازم است را در همین ابتدای اودیسه می شود دید. میمون ها با تمامِ وجود مشغولِ خو دن و راه رفتن اند و در وقتِ مواجهه با احتیاط به سنگ دست می زنند.


من آدمِ تولیدکننده ای ام؟ تولیدکننده اگر نه هویتِ من در تولیدگری ست؟ پس چرا چیزی تولید نمی کنم؟ چرا خسیس شده ام؟ چرا دست ام خیس نمی شود؟ چرا خون ام درنمی آید؟ چرا دیگر خودم را ج نمی کنم؟ این چه مرضِ مسری ای بود که گرفتم.


صبحی ادم د توی یک کانالی که آرشیوِ مطالبِ گرفته ی انجمنِ علمی ست، برای نشریه شان. قرار شد من بشوم عضوِ هیئتِ تحریریه که بینِ کارها انتخاب کنیم. غزل گفت یک ِ دیگر را معرفی کن که سه نفرِ هیئتِ تحریریه کامل بشود. من گفتم هیچ را نمی شناسم توی این دانشکده که شایستگیِ انتخابِ متن داشته باشد، نه بین ها نه بین بچه ها. گفتم فقط و فقط بیژن است که می تواند متنِ خوب را بشناسد. خلاصه صبح من را اضافه کرد به این کانالِ شان. متن ها را توی راه و توی مترو که بودم جسته گریخته خواندم. یکی از یکی افتضاح تر. پرت و پلا. پرتِ حس . حتی یکی شان هم ارزشِ چاپ ندارد. و خوب این را هم من حس می کنم که این سلیقه ی من است. یعنی وقتی می گویم پرت، یعنی پرت از من. یعنی چیزی که من دنبال اش هستم (آتش و تاریکی) توی این متن ها پیدا نمی شود. وگرنه من نه هیچ ی نمی تواند بگوید که متنِ خوب چی ست.


یک چیزِ دیگری که دی شب و امروز سرگرم ام کرد، خواندنِ پست های یک وبلاگِ تازه بود. قاعدتاً باید تابه حال می خواندم شان ولی خوب نخوانده بودم و دی شب و امروز حس لذت برم از خواندنِ شان. و خیلی خوش وقت شدم از همین سیرِ جسته گریخته ام. خیلی خوش حال می شوم وقتی در نثر و در لحنِ ی، چیزی از غرابت پیدا می کنم و چیزی از گیر و دار.


دارد باران می زند. و خیس که می شود در و دیوار و کوچه خیابان، من حسِ امنیت می کنم. امن؛ که در همان جای تاریخ ام که باید. من که مالِ جنوب ام و ذهن و دل ام هم همیشه جنوبی و تشنگی کشیده بوده، وقتی باران می آید برای ام کم از معجزه ندارد.


هوش و روزمرگی. روزمرگی در هوش بلاست. برع ِ آن، من وقتی اثرِ هوش را در روزمرگی می بینم٬ عاشق می شوم.


درباره ی شاملو:

الان حوصله ام نمی شود. اما یک بار یادم باشد که درباره ی شاملو یک چیزی بنویسم که چرا و از چه چیزِ شاملو متنفرم و چه چیزش هنوز برای ام محترم است.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/515




هذیان [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

در هذیان همیشه ردّی از تاریخ هست یا از همیشه ی تاریخ ردّی هست.

احضارِ تاریخ، به قصدِ دوباره ازسرگذراندن اش. تکرارِ تاریخ، درهیئتِ واکاوی و جعل.

هذیان اگرچه به ظاهر بی معناست اما تلاشِ ذهن است برای احضارِ معنا و تزریقِ معنا در موضوع.

گذشته ی تو غیرِ قابلِ انکار است. پس بوده اما به شکلِ دیگری، معنی دارتر و شاید کمی شکوهمندتر (تو این طور به خودت می قبولانی.)

تو با تمامِ نیروهای ات، دست به جعلِ خودت می زنی. آری، اتفاق افتاد. تمامِ واقعه رخ داد؛ اما به گونه ی دیگری.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/516




شمایل [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

شاید واژه ها نمادِ چیزها باشند، این که در طولِ زمان به این کیفیتِ نمادین رسیده اند یا از آغاز چنین بوده اند مهم نیست.

اما در اثرِ ربط و هم دمایی و تکرار (تکرارِ آیینی) از ح ِ نمادین خارج می شوند (و برای تو) به شکلِ شمایل درمی آیند.

~

نامِ تو شمایلی ست بر گردن ات. (باز تأکید می کنم که برای من و در متنِ خلسه ی من) اما شمایلِ هرچیز را وقتی می سازند که راهِ رسیدن به آن چیز و دیدارِ با آن ناپدید شده باشد.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/517




حادثه ی بهمن ماه [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

آن قدر خودارجاع که بی معنی.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/519




دستِ هوا و تنِ شئ [یادداشتِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://kahff.blog.ir/post/520




یا [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

ی٬

حرفِ زوال و استهلاک است. حرفِ فرود.

ی را یی نوشته اند. یعنی که هیچ راهِ گریزی از آ ین حرفِ الفبا نیست. ی در خودش هم فرود می آید. مثلِ نیش می نشیند توی تنِ خودش.تاریکیِ تمام.


ا،

حرفِ فراز و صعود. شروعِ روز. سفرِ آفتاب.

ا مثلِ نور: بی صدا و مدیدنی. چراغِ ابتدای الفباست و تمامِ حروف را روشن می کند.


و در «یا» هر دوی این دو حرف(دو جهان) به هم می تنند.

_

i am alpha and omega, saith the lord, which is, and which was, and which is to come, the almighty.

(revelation 1:8)




منبع : http://kahff.blog.ir/post/509




پدر را بازپرس آ کجا شد مهرِ فرزندی؟ [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره رویی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بیاید ساخت وز نو آدمی

(حافظ)

میانِ خدا و انسان چیزی جز یک کینه ی قدیمی نیست.

آن ها پدر را کشتند. او را از زمین و از زن بی بهره د و او را آسمان کوچاندند. و در طیِ این کوچ، او را به خود و خود را به او بی شباهت د.

به همین خاطر است که خداوند درونِ دل های ش ته است و از میانِ پسران اش تنها بی بهرگان و ناکامان را دوست می دارد. زیرا انسانِ ناکام را نیز مانندِ خداوند از زمین محروم کرده اند و به آسمان کوچانده اند. آسمان در تنِ ش ته رخنه می کند و مثلِ جزام خود را بر پوستِ ناکامان می پراکَنَد. و انسانِ ناکام تمثیلی از خداست.

خداوند تنها مردگان را دوست می دارد. او با کینه ی خود در کشاکش است و می کوشد تا جانِ کینه کشیده اش را در ب اییِ عشقِ ابدی آرام کند. پس به همه از مرگ می چشاند. و این کینه ی قدیمی تنها در مرگِ هر -برای او- و در مرگِ همگان -و برای همگان- زدوده می شود.

[پدر و پسر تنها با مرگِ زن با هم صلح خواهند کرد پس] این کینه ی قدیمی تنها با نابودیِ تمامِ زمین از میان می رود.

آن گاه که شکافِ زمین و آسمان پُر شود، خداوند از تبعید بازمی گردد و زن و زمین را از او به چنگ خواهد آورد.

~

«آن گاه آسمانی تازه و زمینی تازه دیدم. زیرا آن آسمان و زمینِ نخستین ناپدید شدند و دیگر دریایی وجود نداشت. شهرِ مقدس یعنی اورشلیمِ نو را دیدم که از آسمان از جانبِ خدا، مانندِ عروسی که برای شوهرش آراسته و آماده باشد، به زیر می آمد. از تخت صدای بلندی شنیدم که می گفت: «اکنون خانه ی خدا در میانِ آدمیان است و او در بینِ آنان ن خواهد شد و آنان قومِ او و او خدای آنان خواهد بود. او هر اشکی را از چشمانِ آنان پاک خواهد کرد. دیگر از مرگ و غم و گریه و درد و رنج خبری نخواهد بود؛

زیرا چیزهای کهنه درگذشته است.»

(مکاشفه ۴-۱: ۲۱)




منبع : http://kahff.blog.ir/post/510




علمِ کلام، به مثابه یک game [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

این تکه ها را دیروز ظهر سرِ اولین جلسه ی حلقه ی کلام نوشتم.


۱

علم کلام [و فلسفه] چیزی نیست[ند] جز مجموعه ای از اشتباهاتِ زبانی.


در بحث های کلامی، یک بازیِ زبانی شروع می شود و در آ به انتها می رسد. دو طرفِ بحث از دو جهانِ زبانیِ متفاوت می آیند و چیزی از هم نمی فهمند. آن ها در ابتدا یک نقطه ی مشترک بینِ خود می گذارند (شروعِ بازی) و بعد می کوشند تا واژه های شان را با هم مترادف کنند و به یک زبانِ واحد برسند. (چیزی شبیهِ مفهومِ هم دمایی در فیزیک)

در یک بحثِ کلامی، طرفین به هیچ عنوان پیِ حقیقت و دنبالِ کشف نیستند. آن ها فقط می خواهند بازی شان ادامه پیدا کند. نمی خواهد چیزی راهِ میل شان را به ترادف سد کند. آن ها در مترادف شدنِ واژه های شان می شوند.


۲

گفته اند که عقل راه به جایی نمی برد.

اما عقل اساساً راه نمی برد.


۳

در مواجهه ی دو الگوی ذهن یعنی کلام و عرفان با یک سوژه ی مشترک یعنی دین، کلام دین را به آینده می برد و عرفان دین را به هیئتِ نخستین اش شبیه می کند.


۴

احمدی می گوید که تثلیث عقلانی نیست. همه ی این ایرادهایی که مسلمانان از ایده های ی گرفته اند: تثلیث عقلانی نیست. عیسی پسرِ خدا نیست. خدا نمی تواند پسر داشته باشد.

همه ی این این ها شبیهِ ایرادهای احمقانه ای ست هستند که بزرگ ترها از بچه ها می گیرند. بزرگ ترهایی که هیچ چیز، حتی یک کلمه از حرفِ بچه ها را نمی فهمند.

هیچ ومی ندارد که تثلیث با قراردادهای عقلانیِ شما (این اشتباهاتِ سفت و سختِ زبانی) منطبق باشد.


این الگوی سه وجهی در عمقِ ذهنِ بشر شکل بسته. شکلِ کروموزوم سه وجهی ست. دیالکتیک از همین میلِ بشر به عدد سه آمده. تز، آنتی تز، سنتز. پدر، مادر، فرزند. عدد سه. اولین مجموعه ی کامل. تضادِ یک و دو در سه به نهایت می رسد. سه اولین شکلِ نهایت است. انسان به عدد سه علاقه دارد. در عددِ سه به آرامش می رسد.

انسان میلی ک نه دارد به جفت و جور ِ همه چیز با عددِ سه.

این را شما نمی فهمید. که کودک چه کیفی می کند از جفت و جور . که تثلیث از عمقِ جسم نشأت می گیرد. از جسم که تنها مرجعِ حقیقت است نه از اوهامِ عقلانی.


۴

[ادامه ی این یادداشت فقط برای یادآوریِ خودم]

تنها مسیرِ شناختِ حقیقت (یا حداقل تنها چیزی که به عنوان حقیقت در دست ما هست،) اسطوره شناسی و فیلولوژی ست. کل نگری. بازگشت به عقب . تا سرحداتِ ذهن پیش رفتن. از بیرون به همه چیز نگاه . تأویل . حقیقتِ هرچیز در ابتدای آن چیز است. برگشتنِ مسیرِ رفته.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/511




دگردیسیِ یک ضمیر [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://kahff.blog.ir/post/507




[یادداشتِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات

من از هرچیزی که در من و در شما مشترک است (همنوع بودن، هموطن بودن، همسن بودن، همرشته بودن، همسایه بودن، بودن، همزبان بودن، همفکربودن و...) اول متعجّب و بعد متنفّرم.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/508




[قطعه]

درخواست حذف اطلاعات

«و ناگهان در حینِ بیابان هزار آغوشِ بسته به صف»
و بعد صفحه تاریک می شود و در تاریکی گره را چنان به تعویق می اندازی که برود تا بعد، و تا بعدتر که باز ی کنجِ خیابان تو را با خودت اشتباه بگیرد. ~ «راه را باز کنید زنِ بی دست می آید در هیئتِ سپیداری بی شاخه»
و بعد اتاق از تو ع ی می گیرد و به دیوارِ خود می زند و فراموش ات می کند
نگاه کن چه خوب افتاده ای از آن خنده های نشان دار یکی گذاشته کنجِ لب ات برای ات ریشِ بلندی -که هیچ گاه درنیاوردی- کشیده روبه روی ات روی میز دفتری بازکرده برای ات و در دستِ راست ات -که هیچ گاه با آن ننوشتی- شاخه ی خشکِ سپیداری ست. ~ «تکه ی جزامیِ آسمان خمیازه ی تندی کشید و از دهلیزِ دهن اش چند حرفِ یک واژه زدند بیرون و واژه ی ناقص آمد و راست نشست توی تو
آن وقتِ سال چرا بیدار بودی؟»
حالا دیگر منتظر بمان همین جا کنجِ گره گاه منتظر بمان تا اتوبوس تمامِ اعضای تنِ ی را که کشته ای ببرد و بعد که آ ین مسافرش را برد، نفسِ عمیقی بکش -باید تا آ ِ عمرت نفس ذخیره کنی- و بعد آن قدر ریز شو تا آسمان دیگر پیدای ات نکند.



منبع : http://kahff.blog.ir/post/504




یک اتفاق آیینی [یادداشت شخصی]

درخواست حذف اطلاعات

وای وااااای وااااای وااااای واااااااااااااااااااااای وایییییییی وای واااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااای وای وای وااااااااااااااااییییی وااااای وای وای وای وای وااااایی




منبع : http://kahff.blog.ir/post/505




[æ]

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مرگ ام از میانِ شما تنها ی حق دارد برای من عزاداری کند که پیش از مرگ ام عزادارِ من بوده باشد.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/506




[قطعه]

درخواست حذف اطلاعات

«و ناگهان در حینِ بیابان هزار آغوشِ بسته به صف»
و بعد صفحه تاریک می شود و در تاریکی گره را چنان به تعویق می اندازی که برود تا هفته ی بعد، تا هفته های بعد که باز ی کنجِ خیابان تو را با خودت اشتباه بگیرد. ~ «راه را باز کنید زنِ بی دست می آید در هیئتِ سپیداری بی شاخه»
و بعد اتاق از تو ع ی می گیرد و به دیوارِ خود می زند و فراموش ات می کند
نگاه کن چه خوب افتاده ای از آن خنده های نشان دار یکی گذاشته کنجِ لب ات برای ات ریشِ بلندی -که هیچ گاه درنیاوردی- کشیده روبه روی ات روی میز دفتری بازکرده برای ات و در دستِ راست ات -که هیچ گاه با آن ننوشتی- شاخه ی خشکِ سپیداری ست. ~ «تکه ی جزامیِ آسمان خمیازه ی تندی کشید و از دهلیزِ دهن اش چند حرفِ یک واژه زدند بیرون و واژه ی ناقص آمد و راست نشست توی تو
آن وقتِ سال چرا بیدار بودی؟»
حالا دیگر منتظر بمان همین جا کنجِ گره گاه منتظر بمان تا اتوبوس تمامِ اعضای تنِ ی را که کشته ای ببرد و بعد که آ ین مسافرش را برد، نفسِ عمیقی بکش -باید تا آ ِ عمرت نفس ذخیره کنی- و بعد آن قدر ریز شو تا آسمان دیگر پیدای ات نکند.



منبع : http://kahff.blog.ir/post/504




ای یارِ بی زنهارِ من [یادداشتِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات


چون بساعت واهمدان آیی، شرحِ این نامه بمشافهه بشنوی و اگرنه این را نیز در کیسه ی حم عسق نگه می دار.

(مکتوبات، عین القضات، ص ۱۹۵)

~


یک این بار راحت ام بگذار. یک بار فقط. همین یک بار بگذار من تاریخِ خودم را از یاد ببرم. بگذار از گذشته ام عبرت نگیرم. بگذار این ذغالِ افروخته را چند لحظه بیشتر توی مشت ام نگه دارم. بگذار حرف بزنم.


از مواجهه ی من با سپیده چه چیزی در من یا از من ماند؟ بگذار بگویم.

یک رشته به باریکیِ مو از من به زمین وصل بود و حالا نیست. تمامِ حاصلِ من از واقعه ب ِ این رشته بود. حالا دیگر هیچ خبری برای من تلخ نیست. من مثلِ تاریکی به هر کجا می سُرم، سراپا سیال. به اشاره ای می میرم، به اشاره ای زنده می شوم. به اشاره ای از پدید، ناپدید می شوم و برع . این اتفاق آ ینِ یک سلسله بود، سلسه ی مرگ پذیریِ من. که حالا مثلِ موم توی دستِ مرگ ام و مرگ هم مثلِ موم توی دستِ من است.


گذشته از این آن شبی که من این واقعه را قصد ، یادم هست که دقیقاً چه اتفاقی افتاد. و این که چه طور تکانده و تکیده شدم. چیزی به جزء جزءِ جهانِ من رسوخ کرد. و یک لحظه، همه چیز در یک لحظه رخ داد و چشمِ من از ساخت افتاد و یک لحظه به خود ساختارِ دوباره گرفت. من به سمتِ سومی نگاه . و نوری که از آن سوی سوم می ت د، گوشه گوشه ی مرا تأویل کرد. و من خوش بخت بودم که پیش از مرگ ام دقیق ترین و دیریاب ترین ژست های انسانی را به خودم گرفتم و در تنِ خودم از نو کشف . فقر. ایجازِ ناگزیر. استهلاک.

هرچیزی که از واقعه به دست ام رسید را یک شب توی نامه ای برای چند نفر از آدم های نزدیک ام نوشتم که کاش ننوشته بودم. مهم نیست. دیگر این دالان را تا آ ش رفته ام.


اما من سپیده را نمی خواستم. این نکته ای ست که به تازگی کشف ام شده. هرچند من خیال می که تن ام را بسترِ خواستن کرده ام و خیال می که توانسته ام کمانِ کشیده ی خودم باشم اما حالا که دقیق نگاه می کنم می بینم که من مرگ را می خواسته ام، بیشتر از همه چیز. من معمّا را اشتباه دیده بودم. من فکر می که معمّای من یک کلمه ست و سعی از راه های مختلف (مثلِ تکرار و انجامِ مراسمِ آیینی در زبان) کشف اش کنم. اما معمّای اصلیِ من مرگ بود. و کلّ ِ این اتفاق رمزی بود که من می خواستم از مرگ باز کنم. و راهِ من به مرگ از سپیده می گذشت. و گذشت. و به همین خاطر هم از خودم شاکی نیستم که چرا کمانِ تن ام را تا انتها نکشیدم. و چرا به سپیده نگفتم که دوست اش دارم. من شاکی نیستم. چون همان چیزی را که دور از چشمِ خودم می خواستم حالا جلوی چشم ام و توی دست ام گرفته ام. من -بی آن که خودم خبردار شوم- بینِ سپیده و مرگ، مرگ را انتخاب . گله ای نیست.


من در نتیجه ی این گذار، زیباترین شکلِ خودم را پیدا و دقیق ترینِ نقاب های ام را یافتم و چفتِ صورت ام اش. من در ضرورتِ تاریخ ام به چهره می آیم. من در نهایتِ این راه، همان ژستی که دنبال اش بودم را گرفتم به خودم. ژستی که هیچ ، دیگر هیچ نمی بیندش و ذره ذره از چشم های خودم هم غریب تر می شود. من حرفی که باید از می شنیدم را شنیدم: تاریک و سراپا سیال.


بگذریم. من امشب تلخ تر از آن ام که بتوانم از زیباییِ خودم گزارشی بدهم. و این که ربطِ من با جهانِ زنده ی مربوط، به کلّی از هم گسیخته. دیگر با آشناترین آدم ها هم بی دل ام. به جز چند نفرِ بسیار محدود از دوستان ام که به قدرِ کافی از هوش و از بیماری برخوردارند، تقریباً همه از چشم ام افتاده اند، و دارم سعی می کنم خودم را از چشمِ همه بیندازم و فکر می کنم هم که انداخته ام هم تا حدّ ِ زیادی. به هر حال، دست و دل ام دیگر به اشاره نمی رود. وقت خوش.


بس کن که بی خودم من ور تو هنر فزایی

تاریخِ بوعلی گو، تنبیهِ بوعلا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین رهِ سلامت ترکِ رهِ بلا کن




منبع : http://kahff.blog.ir/post/499




[یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات
«چگونگیِ دریافت های بصیرت بر علم و عقلِ تصوریِ انسانی پوشیده است. اگر برای کور دیدنی های رنگارنگ را وصف کنیم و او بپرسد که این دیدنی ها را چگونه می بینند و چسان می بویند؟ پاسخِ صحیح آن است که بگوییم علم به دیدنی ها جز برای بینایان میسر نیست. و این کور اگر بخواهد چیزی از معانی توصیف ها و گفته های ما را که بر سبیلِ مقایسه بیان داشته ایم تخیل کند، مسلماً در اشتباه می افتد.» (زبدة الحقائق، ص ۹۶- به نقل از جستارِ «افکارِ فلسفیِ عین القضات، نوشته ی عفیف عسیران) ~
اما ما در طولِ تاریخ همیشه مشغولِ همین کار بوده ایم. مشاهده ی گوش را برای چشم تعریف و برع . کاری که طبیعتاً از انجامِ آن عاجزیم.



منبع : http://kahff.blog.ir/post/500




درباره ی قیامت [مشاهده ی یک الگو]

درخواست حذف اطلاعات

و إِذَا السَّمَاءُ کُشِطِتْ آن گاه که آسمان از جای خود کنده شود ~
قیامت از ریشه ی قام است. برخاستن. وج .
یک میزِ مستطیلیِ چوبیِ قهوه ای رنگ را در نظر بگیرید. وقتیِ که قیامت اش فرابرسد، مستطیل بودن اش بر میز و بر چوب و بر قهوه ای بودن اش وج می کند و در این وقت، مرگِ آن شئ (میز) فرارسیده. وج الگوی بیرونیِ ظهور است. و در ظهور، همیشه چیزی از ویرانی هست. قیامتِ شئ وقتی فرامی رسد که شئ از سرِ اتفاق یا در نتیجه ی طی، صورتِ خودش را می بیند، و هنگامی که صورتِ خودش را دید، به خودش ارجاع می دهد، و در این ارجاع، خودش را ویران می کند.



منبع : http://kahff.blog.ir/post/501




نثر مسجع

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://kahff.blog.ir/post/502




برای تنها خواننده ام

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://kahff.blog.ir/post/503




pixelation [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

س به مثابه تجربه ی رنگ باختگی. زیباییِ زیباترینِ زن ها نیز حتی توی بستر بی هوده می شود. چراکه همه چیز را از شاکله می اندازد. تنها فاصله ست که زیبایی را در خود محفوظ نگه می دارد و به زیبایی محدوده ی حضور می دهد. به تابلوی نقاشی، وقتی که صورت مان را می چسبانیم، دیگر نمی بینیم اش.



منبع : http://kahff.blog.ir/post/497




در جست و جوی چهره ی من باش [یادداشت شخصی]

درخواست حذف اطلاعات
دوستان عیبِ منِ بی دلِ حیران نکنید ~
بینِ دو نیمه ی شب بود که نوری از بیرون اتاق را تا نیمه از تاریکی بیرون کشید و من نیمه بیدار و درازکش افتاده بودم. چیزی در آینه برق خورد و من صورتِ خودم را دیدم، برای اولین بار. من در زیباترین شکلِ خودم بودم و تمامِ اجزای صورت ام انگار با خود چیزی از ابدیت داشتند. و در قرصِ صورت ام کشاکشِ دایره ها به آ رسیده بود. آیینه مشغولِ مصرف صورتِ من بود و پس مانده ی صورت ام را که پس ام می داد، حافظه ی من بُعد می گرفت. و چنان شرور خندیدم که تصویرم در آینه جهانِ در ایجاز بود و جهان در شرارتِ من نفس می کشید. من در سرحداتِ زیباییِ خودم سِیر می . و دیگر هیچ مرا در آن دقیقه نمی بیند. دیگر هیچ مرا نمی بیند. و اگر هم تا به حال ی دیده باشدم من توی آینه از هر نگاهی که به پوست ام خورده غسل . و هنوز خیس ام از رطوبتِ تصویر. و هنوز چشمِ هیچ به من نیفتاده. و دیگر ی نمی بیندم. اما تصویرِ من در حافظه ی آینه می ماند . و آینه نشانیِ من خواهد بود. و آینه تا ابد سندی ست که زیباییِ مرا اثبات می کند. هر در آینه به خود نگاه کند به من هم نگاه کرده چراکه تصویرِ تمامِ من دیگر از آنِ خودم نیست و از آنِ آینه است. دیگر ی نمی بیندم. من برای همیشه انگار نامرئی شده ام. و هر ی به من نگاه کند به خودش نگاه کرده و من را فقط ی می بیند از این پس که خودش را دیده باشد.
من در ذهنِ آینه گیر کرده ام و تا همیشه منتظر خواهم ماند. تا ی مرئی ام کند دوباره. و مرا ببیند. و تنها شرورترین و زیباترینِ شما مرا می بیند. پس نشانِ من را از آینه بپرس. آن قدر در خودت به آینه نگاه کن که غریب شوی و آینه تاریخِ خودش را در شکل و در شمایلِ تو به یاد بیاورد. و بعد، ملکوتِ صورت ات که فرارسید، جایی در ذهنِ آینه مرا ملاقات خواهی کرد، زیبای تمام.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/498




نمک سود

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://kahff.blog.ir/post/494




ماه نخشب [درباره ی یک قطعه ی arvo pärt و چیزهای دیگر]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://kahff.blog.ir/post/495




ریتم [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

در رابطه ی چیزی که اهمیت دارد رسیدن به ضربآهنگ است.

بدن وقتی رام می شود که امید به تکرارِ سوژه داشته باشد.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/496




آبِ دریاچه ی عروس [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

اص ِ تاریخ امری متأ است. ما به تاریخ اص می دهیم زیرا خود را مرکزِ جهان نمی دانیم. اما برای گذشتگان، تاریخ هیچ گاه اص نداشته. زیرا ذهنِ کهن خود را در مرکزیتِ جهان (و زمان) می بیند و به تبع پدیده ی تاریخی را، وقتی که می خواهد بشناسدش از ذهن و از زبانِ خود عبور می دهد.

او -یعنی انسانِ کهن- در تاریخ فکر می کند نه به تاریخ.


(شکلِ دقیقی از این جهان بینی را در دفترِ دومِ مثنوی می بینیم: قصه ی سجده ِ یحیی علیه السلام در شکمِ مادر را علیه السلام)

~

برای مثال ما امروز هیچ وقت به خودمان اجازه نمی دهیم که چیزی از خودمان به تخت جمشید اضافه کنیم یا مثلاً در مسجد جامع اصفهان صحن یا محرابِ جدیدی بسازیم. در حالی که این بناها در طولِ زمان مدام در تکوین بوده اند. بسیار دیده ایم که در یک بنا که متعلق به قرن های اولیه ی ی ست -و گاهی حتی ریشه های بنا به عصرهای کهن تر می رسد- آثاری از سلسله های بعد مثلِ صفویه و سلجوقیه و... هست و این تکوین در بسیاری از بناها تا قاجار ادامه پیدا کرده و اسمِ فتحعلی شاه را مثلاً بر کتیبه ی این بناها می توان دید.

و این گسست از قاجار به بعد -برای ما- رخ می دهد. که ما خود را در تاریخ و از تاریخ نمی بینیم و می کوشیم شکلِ نهاییِ تاریخ را حفظ کنیم و نگه داریم.

~

در ادبیات به همین نحو. در جهانِ کهن یک اثرِ ادبی با اتمامِ کارِ مولف به پایان نمی رسد و در دستِ کاتبان و نگارگران و راویان و... در جست وجوی شکلِ کامل ترِ خود به حیات اش ادامه می دهد. اما ما امروز در کارِ تصحیحِ متون، جلوی این رشد را می گیریم و می کوشیم شکلی قطعی و نهایی از متن به دست بیاوریم.

~

ما به خودمان اجازه نمی دهیم که بخشی از گذشته شویم و که گذشته شویم. چراکه از مرگ می ترسیم. و می خواهیم راهِ مرگ را سد کنیم. و به همین خاطر به آثارِ تاریخی دست نمی زنیم چراکه مرده اند و مرگ را سرایت می دهند. و می کوشیم تا با حفظ و مرمتِ این آثار جاودانه شان کنیم. اما مرگ با قدرتی بیشتر از همیشه بر ما و بر زمانه ی ما مسلط است.


یک پدیده تنها وقتی جاودانه می شود که مرگ را تا انتها به خود راه دهد و ما تمامِ منافذمان را به روی مرگ بسته ایم.




منبع : http://kahff.blog.ir/post/492




از رجوع

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://kahff.blog.ir/post/493




آ ین گزارش از وضعیتِ لدت مبارک و از این حرف ها [یادداشتِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات
یک لحظه دل ام رفت. توی ترمینال با صدای بلند و لحنِ موزون می گفتند: ساری بابل، گرگان گنبد. این را هی می گفتند و فضا هی نم می کشید و آماده ی عزا می شد. چه قدر دل ام برای تو تنگ شده. عزیزِ دل. عزیزِ دلِ سُربیِ من.
این چندِ وقتِ گذشته جاهای عجیبی بودم. با متن های سفت و سخت سر و کله زدم و خودم را حس خسته . و هرچه دورِ خودم تنیده بودم امشب یک لحظه شکاف خورد و من باز خودم را رقیق و مطهر و زیبا دیدم.
من دلخورم کمی از خودم. از این که تو را به این سختی از خودم طرد . یا این که به این راحتی گذاشتم طردم کنی. آری من کمی دلخورم. ولی خوب. منِ مارگزیده کارِ دیگری هم نمی توانستم م.
گفت مرا عشقِ کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ن و باشنده شدم
البته نباید این ها را به تو گفت. تو جوان تر و سرِ حال تر و سالم از چیزی هستی برای این حرف های پیرمردی تره د کنی.
من وقتی که قیامت شد و شیپورهای گسست را زدند، یک زنجیرِ محکمی گیرآوردم و گرفتم اش که در آن طوفان های شدید دست ام به جایی بند باشد و قرار بود مرا وصل کند به تو اما تو را از چشمِ من انداخت.
نمی دانم کاری که درست بود یا نه. من عاشقِ زنجیر شده بودم. پس هیچ گزیری از آن نبود. من آن قدر حلقه های آن زنجیر را خوردم که بالا آوردم. و فقط این طور بود که توانستم از زنجیرم خلاص شوم. وگرنه نمی شد.
من هیچ وقت این قدر احساسِ و شادی و البته مرگ نکرده ام توی زندگی ام. من دیگر هیچ چیز، هیچ هنجاری و هیچ قانون و قاعده ای سرم نمی شود. من دیگر با چشم های حریص و گرسنه توی شهر راه می روم. هرلحظه مغزم آماده ی شکار است. یک اشاره کافی ست تا چهارستونِ هرچیز را بشکنم و ببلعم اش و در خودم به شور تبدیل اش کنم. من فهمیده ام که عمرم کوتاه تر از آن است که بتوانم به چیزی پایبند باشم.
حالا اصلاً مهم نیست این ها. نمی دانم چرا نوشتم شان. گاهی وقت ها از این که این قدر درباره ی خودم حرف می زنم شرمنده می شوم. البته که اگر من از خودم ننویسم، هرچیزِ دیگری که بنویسم غیرِ اخلاقی ست.
خنده ام گرفته. قرار بود من توی این نوشته عزا بگیرم. می خواستم زاری کنم. ته اش باز به یک همچین ایده بافی هایی کشید. این ذهنِ من چه قدر توی دودره بازی زرنگ است.
چند دقیقه پیش یادم افتاد که یکی از این روزهای پس و پیش احتمالاً تولدِ توست. کی اش را نمی دانم. می دانم که اوا ِ مرداد باید باشد. مبارک.
اگر در این چند وقته چیزِ تازه ای پیدا کرده ای و دل ات خواست بیا به من بگو. من دل ام برای کشف های تو تنگ شده. آن هاله ی تاریک از روی چهره ی من کنار رفته. من مهربان شده ام. بیا اگر چیزی پیدا کرده ای به من هم نشان بده. من (به کی؟) هم قول می دهم که اگر تو را آشنا ببینم حرف های ام را به تو نشان بدهم.
وقت ات به خیر عزیز. با آرزوی تطهیر.



منبع : http://kahff.blog.ir/post/489