بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

حرف هایی برای نگفتن

آخرین پست های وبلاگ حرف هایی برای نگفتن به صورت خودکار از بلاگ حرف هایی برای نگفتن دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



برای ساعت سه

درخواست حذف اطلاعات

عیدگاه رو دوست دارم چون محکمه. حرف حساب می زنه بدون لفافه و استعاره. خیلی رک در جواب فلانی برمی گرده می گه: «شما نقد نکن؛ اوّل ببین شعرو می فهمی؟!» یا خسته تو چشمای فلانی نگاه می کنه و می گه: «تو سر کلاس من به بقیه می گی نظر ندن؟ پاشو برو بیرون.» همین قدر ساده و کوتاه. و مهربونه. وقتی همون فلانی کیفش رو برمی داره و تا جلوی کلاس می اد، می گه: «همین جا بشین. من تا حالا ی رو بیرون نکرده م. حواستو جمع کن.» همه ی این ها به کنار، امروز انقدر جلوی همه تشویقم کرد که کاملاً حس می الآنه که آب شم، برم تو زمین؛ همون عیدگاهی که تقریباً از هیچ تعریف نمی کنه. یه خوانش پیشنهاد دادم از یه بیت که معنای غیرمنطقیشو درست می کرد و بسیار خوشش اومد. خج زده مون کرد دیگه.

الآن شاید به خاطر خستگی نمی تونم منظورمو دقیق برسونم. شخصیت عیدگاه واقعاً مناسبه و خیلی چیزا رو می شه یاد گرفت از خودش، فارغ از سواد ادبیش. بعداً سعی می کنم بیشتر بنویسم. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/23/post-267/خنکای-دل-بعد-سالی




پنجشنبه ی دلپذیر

درخواست حذف اطلاعات

از صبح تا همین الآن در سه نقطه ی دور از هم در سطح شهر، با شونزده هیوده تا فنچ گوگولی و مشتاق و خوش خنده سروکله داشتم می زدم. یه ساعت نشستم سر کلاس خوشدل و چقدر خوش گذشت! و بودنم به طرز عجیبی بچه ها رو خوشحال می کنه. ناهار نصفه ونیمه م رو تو مترو خوردم ولی عصر با آدم مجهولی که الآن می شناسمش و به نظرم دوست داشتنیه، چایی زدم با شکلات های خوشمزه و الآن اومدم که لباس عوض کنم و برم یه حراجی کتاب و احتمالاً شب رو پیش مامان زهرا بمونم. تازه ده دقیقه هم دیر رسیدم اون مدرسه ولی تمرین که بهم نریزم و هی خودمو سرزنش نکنم که خب زودتر اسنپ می زدی و اینا؛ در کمال آرامش تو ماشین موهامو مرتب و از خودم ع گرفتم. خیلی عجیب بود برا خودمم حتی ولی خوشحالم. 

برای شیش تا از فنچا امشب باید برنامه بدم. حالا بشینم برا خودمم برنامه بریزم، همچین راه دوری نمی ره. لازم دیگه داره می شه واقعاً. 

حس خوب مفید و کمک کننده بودن! به به! 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/26/post-268/آخر-هفته‌ی-دلپذیر




یوم العجایب

درخواست حذف اطلاعات

خیلی روز جالبی بود واقعاً! صبح پاشدم و توی شیرموز چایی ریختم و حس وای چقدر بامزه و برای این که به مامانم ثابت کنم آنچنان هم بد نیست، تا قطره ی آ شو فرو دادم. ساعت یازده ونیم سه تا لقمه خوردم که مثلاً ناهار بود و رفتم مترو که برم پیش جوجه ها. بهشتی که سوار قطارای تجریش شدم، راننده اعلام کرد دو ایستگاه بعد رو توقّف نداره و پنج دقیقه همین جوری قطار می رفت. خیلی خوب بود چون ذخیره ی زمانی هم به همراه داشت برام حتی. بله، همین پنج دقیقه باعث شد که من بتونم با خیال راحت از درختای خوشگل کوچه کادوس ع بگیرم و آدامس ب م و آروم قدم بردارم تا مدرسه. با جوجه های سری یک که حرف می زدم، فهمیدم نصف معلماشون این هفته کربلان و با لبخند خبیثانه ای سنگین برنامه چیدم براشون. برای حنانه هم تو دلم غش می ولی خب غرامو زدم که چرا درسیتو تموم نمی کنی! بعد رفتم اون یکی مدرسه و اخم که برا من آزمون عروض ۵ می گیرید از ۱۰؟ نشونتون می دم! و بیچاره ها ترسیدن و الآن یه کم عذاب وجدان دارم. برای بیش خوانیشون تا همین الآن داشتم فایل آپلود می و واقعاً دارم برای برنامه ریزیشون برنامه می ریزم. یه مقاله بهشون گفته بودم از تقی که اصلاً پی دی افش نبود! از رو چاپ خودم اسکن براشون و کلیم گشتم تا پیدا کنم مال خودمو. اومدم بند و بساطامو جمع کنم، یه نگاه به کف اتاقم دیدم ا! باز که پر کتاب شد! دیروز حداقل سه ساعت وقت گذاشتم که اتاقمو جمع کنم و یه تغییر دکوراسیونکی هم دادم. وقتی رسیدم خونه، سه تا بشقاب ماکارونی خوردم با یه کاسه سالاد و دو سه لیتر آبمیوه و دو قسمت فرندز دیدم. بعدش ربات توییتر برام آهنگ فرستاد! بله، یک ربات تلگرامی. و در جواب ایموجی های پیتزا و فیل و پرچم ژاپن من، خنده و اخم و اینا گذاشت. دیگه دیدم بسه، دیلیتش . بعد، یک ساعت ویدیو کال دل انگیز داشتم که آ ش قلبم ش ت چون من مونده بودم و هوس مرغ سوخاری. و به عنوان حسن ختام هم یکی از پسرای همکلاسی یه بارکی برام قلب قرمز فرستاد که واقعاً این جوری شده بودم که تو چته دیگه؟! بعدشم که الآن باشه می خوام به روز خیلی خوب آینده ی نزدیک فکر کنم و با لبخند بخوابم. 

فردا مهمون داریم.





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/08/04/post-269/یوم-العجایب




النظافة من الشعور قبل هر چیز

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارید چهل روز مشکی بپوشید؟ بپوشید. سرخ بپوشید اصلاً. من طرفدار پوششم، فقط به بقیه رحم کنید و اون یه دونه پیرهنی رو که دارید، شب بشورید و صبح اتو کنید، از ادکلن استفاده کنید و تمیز باشید که آدم تو تا ی می شینه بغلتون، بوی عرق مونده پرزهای بویایی بینیش رو نسوزونه. والا که این جوری مراد طریقتتونم راضی نیست. و به نظرم این نکته درباره ی چادر خانم ها هم قویاً صدق می کنه. چرا در برابر رعایت بهداشت اجتماعی مقاومت می کنن بعضیا خب؟





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/22/post-266/النظافة-من-الشعور-قبل-هر-چیز




النظافة من الشعور قبل هر چیز

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارید چهل روز مشکی بپوشید؟ بپوشید. سرخ بپوشید اصلاً. من طرفدار پوششم، فقط به بقیه رحم کنید و اون یه دونه پیرهنی رو که دارید، شب بشورید و صبح اتو کنید، از ادکلن استفاده کنید و تمیز باشید که آدم تو تا ی می شینه بغلتون، بوی عرق مونده پرزهای بویایی بینیش رو نسوزونه. والا که این جوری مراد طریقتتونم راضی نیست. و به نظرم این نکته درباره ی چادر خانم ها هم قویاً صدق می کنه. چرا در برابر رعایت بهداشت اجتماعی مقاومت می کنن بعضیا خب؟





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/22/post-266/النظافة-من-الشعور-قبل-هر-چیز




دانی چه ذوق دارد؟

درخواست حذف اطلاعات

اومدم بشینم تو ایستگاه اتوبوس، تو همون ح نیمه نشسته دیدم یکی وایساده اون طرف خیابون داره نگام می کنه. دویدم بغلش و واخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود. ای مونای خوب روزهای کانون و تبادل کتاب و کافه سپیدوسیاه! واقعاً دیدن اتّفاقی ی که دوستش داری و مدتیه ندی تو خیابون، از زیباترین حس های دنیاس. و اون ایستگاه تو خیابون خونه شونه و واقعاً همون لحظه ها داشت از ذهنم می گذشت که آخی مونا! با همون لحن بامزه نفس نفس ن بهم گفت که چقدر تند راه می رم و از جلوی سهند دنبالم بوده و انقدر بهم نزدیک شده بوده که می تونسته بوی عطرمو تشخیص بده ولی باز مطمئن نبوده که خودمم یا چی. منم که هیچ نفهمیدم. بعد رفته اون ور خیابون که وقتی می شینم، نگام کنه. خیلی خنده داره بابا. خیلی خوب بود. ذوق ذوق!

من همونم که دنبال بهانه می گردم که به خودم بگم حالم خوب نیست و بعد از خودم می پرسم خب حالا چی کار کنیم؟! آهااا بریم روان نویس ب یم حالمون خوب شه! و در نتیجه جامدادی لاغری که یده بودم برای تا دیگه کیف های گنده و سنگین پر از لواز حریر رو با خودم نبرم، دیگه جا نداره. توش پر شده از ماحصل روزهایی که واقعاً یا مثلاً حالم خوب نبوده! خب ایرادش چیه؟ به جاش حداقل آدم درشو باز می کنه ده تا رنگ می بینه، خوشحال می شه. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/17/post-261/دانی-چه-ذوق-دارد؟




نیم روزی در هنرهای زیبا

درخواست حذف اطلاعات

بس که دلم تنگ شده بود برای همه چیز، پناه بردم به جایی که تقریباً هیچ چیزیشو نمی شناختم جز یک پرستو. زیرج بودن و بعد پایش سلامت رفتم یه ساندویچ گرفتم و پیششون خوردم. جواد به زور بندری به خوردم می داد و مریم در حالی که رل سیگارشو می پیچید، ازم درباره ی انجمن ی می پرسید. رفتم سر کلاس ارتباطاتشون نشستم و چه خوب بود! هر چند تقریباً چیزی نگفت که بلد نبوده باشم. جوشون زیبا بود، مثل آدم، دوست داشتنی، مهربون... همین که همه به هم می گفتن «عزیزم» و هیچ هیچ فکر بچگانه ای نمی کرد، به نظرم سطح خوبی از شعوره که تو دانشکده های دیگه نیست.

بعدش نشستیم پشت ساختمون و حرف زدیم. از تئاترهای تجربی، از یاکوبسن و هرمس و کارهای دانشجویی و دستیاری کارگردان. و بعد بحث رابطه شد، رابطه ی آدما باهم. هنا تو نیم ساعت هفت نخ سیگار کشید و تعریف کرد که چه جوری قبلیشو دست به سر کرده و الآن با باریستای کافه ای دوسته که توش کار می کنه. و زهرا می گفت که آدما تو رابطه نباید هیچ انتظاری از هم داشته باشن و بفهمن اومدن که برن. و من ت بودم. با خودم فکر می چرا این جوری فکر نمی کنم. و بدتر این که از خودم می پرسیدم چه جوری فکر می کنم. و بدتر از بدتر این که آیا جوری که فکر می کنم، زندگی می کنم؟ رابطه ها دقیقاً همون چیزهایی هستن که نشون می دن چه سبک زندگی ای داریم. 

بوی سیگار گرفته م.





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/18/post-263/نیم‌روزی-در-هنرهای-زیبا




به نیکی یکی اختر افگند پی

درخواست حذف اطلاعات

«... توانش رو داری، شکّی در اون نیست. فقط باید خیلی مغرورتر و کلّه تر از چیزی باشی که هستی. خیلی کلّه تر از این که «واقعیّت» رو بپذیری و خیلی مغرورتر از این که ی یت کنه. توی مستقلّ مغرور کلّه بهترین نوع توست. و البته آدم کلّه ، از نظر من، از م هم استفاده می کنه، ولی اینقدر دیوارهاش فولادین هست که فقط و فقط منطق صرفی از نوع فولاد بتونه بهش وارد بشه...»

که وقتی می ترسم، باهام حرف بزنه تا قوّت قلب بگیرم و تو تاریکی سرگردون نشم. به ی که تو رو اورد تو زندگیم، مدیونم واقعاً.





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/20/post-264/به-نیکی-یکی-اختر-افگند-پی




دانی چه ذوق دارد؟

درخواست حذف اطلاعات

اومدم بشینم تو ایستگاه اتوبوس، تو همون ح نیمه نشسته دیدم یکی وایساده اون طرف خیابون داره نگام می کنه. دویدم بغلش و واخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود. ای مونای خوب روزهای کانون و تبادل کتاب و کافه سپیدوسیاه! واقعاً دیدن اتّفاقی ی که دوستش داری و مدتیه ندی تو خیابون، از زیباترین حس های دنیاس. و اون ایستگاه تو خیابون خونه شونه و واقعاً همون لحظه ها داشت از ذهنم می گذشت که آخی مونا! با همون لحن بامزه نفس نفس ن بهم گفت که چقدر تند راه می رم و از جلوی سهند دنبالم بوده و انقدر بهم نزدیک شده بوده که می تونسته بوی عطرمو تشخیص بده ولی باز مطمئن نبوده که خودمم یا چی. منم که هیچ نفهمیدم. بعد رفته اون ور خیابون که وقتی می شینم، نگام کنه. خیلی خنده داره بابا. خیلی خوب بود. ذوق ذوق!

من همونم که دنبال بهانه می گردم که به خودم بگم حالم خوب نیست و بعد از خودم می پرسم خب حالا چی کار کنیم؟! آهااا بریم روان نویس ب یم حالمون خوب شه! و در نتیجه جامدادی لاغری که یده بودم برای تا دیگه کیف های گنده و سنگین پر از لواز حریر رو با خودم نبرم، دیگه جا نداره. توش پر شده از ماحصل روزهایی که واقعاً یا مثلاً خالم خوب نبوده! خب ایرادش چیه؟ به جاش حداقل آدم درشو باز می کنه ده تا رنگ می بینه، خوشحال می شه. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/17/post-261/دانی-چه-ذوق-دارد؟




امان از تو رمضانعلی

درخواست حذف اطلاعات

فرشته ای در زندگیم وجود داره که شبا برام لالایی های قشنگ می فرسته. امشب لالایی کویر فرستاد و گفت: «چشاتو ببند تصور کن زیر آسمون پرستاره ی کویری».

کمی آهسته تر زیبا. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/18/post-262/امان-از-تو-رمضانعلی




نیم روزی در هنرهای زیبا

درخواست حذف اطلاعات

بس که دلم تنگ شده بود برای همه چیز، پناه بردم به جایی که تقریباً هیچ چیزیشو نمی شناختم جز یک پرستو. زیرج بودن و بعد پایش سلامت رفتم یه ساندویچ گرفتم و پیششون خوردم. جواد به زور بندری به خوردم می داد و مریم در حالی که رل سیگارشو می پیچید، ازم درباره ی انجمن ی می پرسید. رفتم سر کلاس ارتباطاتشون نشستم و چه خوب بود! هر چند تقریباً چیزی نگفت که بلد نبوده باشم. جوشون زیبا بود، مثل آدم، دوست داشتنی، مهربون... همین که همه به هم می گفتن عزیزم و هیچ هیچ فکر بچگانه ای نمی کرد، به نظرم سطح خوبی از شعوره که تو دانشکده های دیگه نیست.

بعدش نشستیم پشت ساختمون و حرف زدیم. از تئاترهای تجربی، از یاکوبسن و هرمس و کارهای دانشجویی و دستیاری کارگردان. و بعد بحث رابطه شد، رابطه ی آدما باهم. هنا تو نیم ساعت هفت نخ سیگار کشید و تعریف کرد که چه جوری قبلیشو دست به سر کرده و الآن با باریستای کافه ای دوسته که توش کار می کنه. و زهرا می گفت که آدما تو رابطه نباید هیچ انتظاری از هم داشته باشن و بفهمن که اومدن که برن. و من ت بودم. با خودم فکر می چرا این جوری فکر نمی کنم. و بدتر این که از خودم می پرسیدم چه جوری فکر می کنم. و بدتر از بدتر از این که آیا جوری که فکر می کنم، زندگی می کنم؟ رابطه ها دقیقاً همون چیزهایی هستن که نشون می دن چه سبک زندگی ای داریم. 

بوی سیگار گرفته م.





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/18/post-263/نیم‌روزی-در-هنرهای-زیبا




ش تگی

درخواست حذف اطلاعات

بعد از چند ساعت تلگرامو باز ، دیدم تو کانالش نوشته : «دلم می خواهد داستانی بنویسم که در آن هیچ پدری غروب نمی رود...» و چه عجیب که دقیقاً غروب ، از جلوی چشمای من، عین همین داستان گذشت.

 




منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/13/post-258/شکستگی




قدحی پر کن

درخواست حذف اطلاعات

ب یه ویدیو گرفتم تو پارک ساعی و با لبخندهای گل وگشاد و چشمایی که برق می زدن، توضیح دادم که چرا چهاردهم مهر روز به غایت قشنگی بود. صد افسوس که شرایط اجازه نمی ده وگرنه همین جا آپلودش می که همگی فیض ببریم. ولی خب من که نمی تونم ننویسم این چیزا رو. 

دیروز اولین بارون پاییز بارید. خیلی هم ملایم و طولانی و من پیاده رفتم تا دانشکده ی تربیت بدنی و توی دانشکده چرخیدم و هوا خوردم. اون جا واقعاً سرسبز و خوشگله. بعد در حالی که سویی موردعلاقه مو به خودم می پیچیدم، سوار سرویس شدم و از پشت شیشه های بارون خورده ی عینکم به خیابون خیس نکاه می و آهن خوب گوش می دادم. واقعاً حال قشنگی بود. خیلی احساساتی شده بودم اصلاً! حس می همه رو دوست دارم! بعدش سر بوستان

---------

تا این جاشو صبح توی تا ی نوشتم ولی وقتی پیاده شدم، پا تند تا کلاس عربی و بعدشم هیچ وقت نشد که ادامه ش بدم. اینه که الآن برگشتم. می خواستم بگم سر بوستان یه عالمه ذوق و واقعاً نمی دونم چرا جواب سه چهار تا سؤال درست حس رو زیرلبی به نیکتا می گم ولی صدامو بلند نمی کنم. نمی دونم شاید چون دوست ندارم فکر کنن چون المپیادی بودم، حالا می خوام یه عالمه تفا کنم. ولی به هر صورت برای خودم خیل خوشاینده این جوری که می فهمم جوابو می دونستم حداقل. 

ناهارهای سلف واقعاً دوست داشتنیه. این جوری که چندتایی می شینیم و سلفو می ذاریم رو سرمون و ساجده یه عالمه نون می اره و نیکتا لقمه می گیره و من مثل یه فیل گرسنه یه عالمه برنج می خورم. خیلی خوبه اون یک ساعت. از این که کلاسای پرستو هیچ به برنامه م نمی خوره هم به خدا شکایت می کنم. بله. دیروز بعد ناهار دویدم رفتم یه هدیه ی کوچولو یدم. البته با خودم فکر کرده بودم که یه مدل دیگه شو بگیرم ولی خب تموم کرده بود. بعد هم دویدم تا و دم آسانسور وایساده بودم که دیدم بشری رفت سمت پله ها و این جوری بودم که بیا! زودتر از منم می رسه حالا. منو دید و منم سر ت دادم و لبخند زدم. بعد که رسیدم بالا، دیدم نشسته رو صندلیش و یه لبخندی زد که یعنی آره جوون! من زودتر رسیدم. برای آقا خوشدل که تعریف ، خندید و به سمت هر دومون چش قلبی پرتاب کرد. 

و عصرش! خبرهای زیبا! یک عالمه! و واقعاً خوشحال کننده بود و اصلاً نگم. بلال و شکلات و کارآموزی و اولین حقوق و فلان. به به!

خوب بود کلاً. بسیااار راضی بودم و سند. بعد از اون روزهای کذایی.

الآن هم یه مقاله باید بخونم از یارشاطر (آیا مقاله ی 150 صفحه ای داریم؟ به راستی خود کت مستقلی نیست؟) که خدایش بیامرزاد واقعاً. خیلی زیباست، ایرانیان در جهان پیش از .  و یه گروه هم عضو شدم که دانشجوهای دارن فایل صوتی تولید می کنن از کتابا و جزوه های درسی ای که صوتی نشده ن. این فایل ها تنها ابزار آموزشیه برای ایی که ن نان ولی خب در واقع اونا هم به اندازه ی بقیه حق دارن که درس بخونن. و یه جاهایی دیگه نباید از سیستم آموزشی انتظار داشت و یه جورایی لازمه خودمون دست به دست هم بدیم برای کمک بهشون. و امشب برای یه متن اعلام آمادگی ، تاریخ فلسفه ی ی، بخش فلسفه ی اشراق بعد از سهرور و جریان های فکری مکتب اصفهان. تا فردا شب می خوان. امشب خود متنو می خونم و فردا هم ضبط می کنم. قصاید فرخیم هم مونده. عالی! عالی! ولی خوبه. دلم برای چنین حالی تنگ شده بود!

عنوان رو صبح گذاشتم، وقتی داشتم این تصنیف رو گوش می دادم. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/15/post-259/قدحی-پر-شراب-کن




رزق معلوم: ویرایش

درخواست حذف اطلاعات

این جوری بودم که درسته اینا کارشون خیلی درسته ولی تو هم پررو باش و رزومه بفرست و در کمال ناباوری، جواب دادند و نمونه هایی فرستادند تا بر اساس اصول نگارش و دستور خطشون ویرایش کنم و باز بفرستم براشون. خیلی سخته واقعاً. تا جایی که تونسته اند تلاش کرده اند همه چیزو بپیچونند تا ببینند من چی کار می کنم. حتی می خواستند ببینند به ترجمه ی اصطلاحاتی که توی پاورقی به زبان اصلی اومده، توجّه می کنم یا نه که خب من رفتم و برای compositional structure واژه نامه ی اصطلاحات زبان شناسی باز و «ساختارهای ترکیبی» رو تغییر دادم به «ساخت های انباشتی». در این حد! و یه جاهایی رو واقعاً رد تا فردا بهشون نگاه بندازم و عصری هم باید بفرستم براشون. و همین الآن سرمو از روی برگه ها بلند و دیدم داره یک می شه! فردا عربی دارم و دیگه باید برم بخوابم. فقط خواستم ابراز خوشحالی کنم برای خودم. چقدر خوبه که می تونم کارای کوچیک و بزرگ این جوری انجام بدم. کارای خوشحال کننده! چند ویراستاری کوچولو و یک ویراستاری بزرگ انجام داده م ولی این خیلی جدی تره و قطعاً مهارتمو زیاد می کنه و سوادم رو هم چون زمینه ی متن ها، علوم انسانیه فقط؛ ادبیات و زبان شناسی، روانشناسی، علوم و مانند این ها. واقعاً کمتر چیزی می تونست کیانای بی حوصله ی این روزا رو این جوری سر ذوق بیاره. چقدر کار دوست داشتنی ایه آخه! هنر کلنجار رفتن با کلمه ها برای زیبا و درست چیدنشون. هی با خودت بگی: «الآن می تونم این عبارتو یه جمله ی جدا کنم...»، «قیدشو بیارم بعد مفعول.»، «چرا اینجا نقطه ویرگول نذاشته؟!». اصلاً کارای تروتمیزو دوست دارم. 

می شه ویراستار ترجمان شم؟ خیلی خوب می شه ها. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/11/post-256/رزق-معلوم-منم-ویرایشه-مث-که




رزق معلوم: ویرایش

درخواست حذف اطلاعات

این جوری بودم که درسته اینا کارشون خیلی درسته ولی تو هم پررو باش و رزومه بفرست و در کمال ناباوری، جواب دادند و نمونه هایی فرستادند تا بر اساس اصول نگارش و دستور خطشون ویرایش کنم و باز بفرستم براشون. خیلی سخته واقعاً. تا جایی که تونسته اند تلاش کرده اند همه چیزو بپیچونند تا ببینند من چی کار می کنم. حتی می خواستند ببینند به ترجمه ی اصطلاحاتی که توی پاورقی به زبان اصلی اومده، توجّه می کنم یا نه که خب من رفتم و برای compositional structure واژه نامه ی اصطلاحات زبان شناسی باز و «ساختارهای ترکیبی» رو تغییر دادم به «ساخت های انباشتی». در این حد! و یه جاهایی رو واقعاً رد تا فردا بهشون نگاه بندازم و عصری هم باید بفرستم براشون. و همین الآن سرمو از روی برگه ها بلند و دیدم داره یک می شه! فردا عربی دارم و دیگه باید برم بخوابم. فقط خواستم ابراز خوشحالی کنم برای خودم. چقدر خوبه که می تونم کارای کوچیک و بزرگ این جوری انجام بدم. کارای خوشحال کننده! چند ویراستاری کوچولو و یک ویراستاری بزرگ انجام داده م ولی این خیلی جدی تره و قطعاً مهارتمو زیاد می کنه و سوادم رو هم چون زمینه ی متن ها، علوم انسانیه فقط؛ ادبیات و زبان شناسی، روانشناسی، علوم و مانند این ها. واقعاً کمتر چیزی می تونست کیانای بی حوصله ی این روزا رو این جوری سر ذوق بیاره. چقدر کار دوست داشتنی ایه آخه! هنر کلنجار رفتن با کلمه ها برای زیبا و درست چیدنشون. هی با خودت بگی: «الآن می تونم این عبارتو یه جمله ی جدا کنم...»، «قیدشو بیارم بعد مفعول.»، «چرا اینجا نقطه ویرگول نذاشته؟!». اصلاً کارای تروتمیزو دوست دارم. 

می شه ویراستار ترجمان شم؟ خیلی خوب می شه ها. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/11/post-256/رزق-معلوم-منم-ویرایشه-مث-که




زندگی رؤیاها

درخواست حذف اطلاعات

پریشب دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار؛ ب دوست داشتم دیوارو رو انگشتام بچرخونم و بکوبم تو سرم؛ یک شب با ناراحتی خو دم و یک شب اون قدر ذوق داشتم که خواب بیداری روزم رو دیدم. و واقعاً آدم فکر می کنه که می تونه از ساعت بعد زندگیش اطّلاعی داشته باشه؟ 

دانشجو شده م. آدم خوشش می اد تکرار کنه این کلمه رو. دانشجو.  تو بهترین دانشکده ی ادبیّات دنیا، تو بهترین ایران، با بهترین آدم هایی که از صدقه سر اقبال بلندم دارم و دیده مشون، دارم ادبیّات فارسی می خونم و هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز جز این نمی تونه به زندگیم معنا بده. درست تو راهی قدم برمی دارم که برای منه؛ من در خدمتشم البته. بی نهایت بزرگه و زیبا و سخاوتمند. و فکر می کنم چند صد شب و روز رو با خودم خواهم گفت «که در این ره نباشد کار بی اجر»؟ 

من می دونستم که بهشت موعود بچّه های امیدوار و عاشق دبیرستانی نیست و می دونستم که پی بی توجّهی ها و بعضاً بی احترامی ها رو باید به تنم بمالم و این که الآن زوده برای قضاوت امّا به طور باورن ی ای ورودی های خوبی داریم. تا الآن این طور فهمیده م. و از اون بهتر این که من به دلیل ثبت نام دیرتر از موعدم، یک عالمه برای هزار نفر غرغر تا بالأ ه بهم حق انتخاب درس دادند و من هم مجموعه ای از خوب ها رو برای خودم برگزیده م: نظم ها کلاً عیدگاه، نگارش ی، تاریخ ادبیات 1 و قابوس هم... آه! اسمشو که تو ذهنم می ارم، دلم می خواد بلند شم بأیستم به افق های دور خیره شم با یه لبخند عمیق. ای بشری! ای غایت خوبی و زیبایی! من اگر برای طرح درس تاریخ ادبیّات شما بمیرم، رواست. فکر کنم بعد از قابوس پس بیفتم چون تاریخ ادبیّاتی که دوست نداشتم، چنان شد و من دارم به این در و اون در می زنم برای منابع و پژوهش هاش؛ چه رسد به دو کتاب موردعلاقه م! 

خب البته در هر سفیدی ای، سیاهی ای هم هست که از قضا این نوبت اسمش امید مجده. نیکتا اگر می تونست عوض کنه دستورش رو، مجدی هم دیگه در کار نبود ولی خب به قول هادی: «اوضاع تحت کنترل نیست.». دیگه از این واضح تر بگن نمی تونن با مجد هیچ کاری ن؟ ایرادی نداره، یه عالمه کتاب دارم که باید بخونم سر کلاساش. و دیروز هم که اون قدر ذوق زده بودم، برای لوبیاپلو خوردن بود و توی آموزش با عیدگاه حرف زدن و سر کلاسش نشستن و دیدن پدیده ی اعجاب انگیزی به نام بشری و پاستیل های نوشابه ای که امروز سر فاینال فرانسه با بغض و آه و افسوس آ یش رو قورت دادم و تموم شدند.

از همه بهتر، عربیم درست شد. فرانسه م هم. اون روز گفتم: «دیگه امیدم به خداست!»؟ جواب داد بابا. تازه همین واحدامم امیدم به خدا بود که نگارش با مجد نیستم الآن. 

بیشتر خواهم نوشت. فقط باید حتماً ثبت می شد این همه حال خوب و اون «برای گام دوم»ای که ب روی صفحه ی اوّل دیوان ایی و «فرهنگ ایرانی»ام نوشتم. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/03/post-248/




عادت می کنیم

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/06/post-251/-عادی-شدن




به شادمانی از ورتا تا انقلاب

درخواست حذف اطلاعات

از وقتی سوار تا ی های آباد شدم تا چند دقیقه پیش که مسواک زدم، دارم فکر می کنم که خدایا، مگه می شه چیزی قشنگ تر از برق درخشان چشم هاش وجود داشته باشه وقتی با شور و هیجان تعریف می کنه از چیزی که عاشقشه؟ یا مثلاً اون جوری که صداش یهو می ره بالا و من با دست اشاره می کنم که آروم تر و ته دلم اعتراف می کنم که منم هیجان زده می شم؟ 

بین خودمون بمونه ولی اشکمو از گوشه ی چشمم با انگشت گرفتم و رفتم سر کلاس بوستان امروز. هزاران هزار برابر چیزی که فکرشو می ساعت ها و روزها و ماه ها، خوشحال شدم. و برای خوشحالی من هیچ بن و ریشه ای نیست جز خوشحالی تو. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/07/post-252/شادمان-از-ورتا-تا-انقلاب




دونقطه پرانتز بسته

درخواست حذف اطلاعات

به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! به درک! 

به درک؟ 

به درک!





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/10/post-254/دونقطه-پرانتز‌بسته




تازه داشتیم گرم می شدیم که.

درخواست حذف اطلاعات

صبح رفتم دنبال کارای ثبت نام . نامه ی باشگاه رو بردم دبیرخونه در واقع. فردا تهران نیستم ولی یه زنگی می زنم. ثبت ناممو هفته ی بعد انجام می دم که سر هر کدوم از کلاسا که خواستم برم بشینم؛ یعنی دقیقاً های موازی مجد. امیدوارم اون قدر خوش شانس باشم که مجبور نشم درسی رو باهاش بردارم وگرنه اسمش این جا رو زیاد مزیّن خواهدکرد.

توی دانشکده که بودم، یه دختره ازم پرسید: «برای خوابگاه کجا باید برم؟» منم جواب دادم که نمی دونم الآن کارتو راه بندازن یا نه ولی فلان جا سر بزن و باز هم بپرس و اصلاً حواسم نبود بهش تبریک بگم. از نیم ساعت بعدش که کلاً از بیرون بودم، رفته رو مخم که خب چرا حواست نبود و خیلی حس خوبی می گرفت احتمالاً. آه و افسوس!

حقیقتاً شیرینه فکر به این که بعد دیدنت، چقدر سریع و راحت احساس خستگی و بی حوصلگی جاشونو می دن به خنده های بلند. واقعاً خوبه که پناه می ارم بهت این جوری. قوی می شم بعدش.

چند هفته س که برگ های زرد و نارنجی می بینم کف زمین. واقعاً چند هفته! مثلاً وقتی می رفتم توی کوچه ی کلاس فرانسه م، حس می درختا واکنش زیستی نشون داده ن به گرمای تابستون و متأسّفانه زود پیر شده ن چون همه ی برگاشون رو زمین بود. بعد دیگه اصلاً دلم برنمی داشت برم پیاده روی غربی ولیعصر چون اون جا هم پر بود از بر خشک شده که زیر پا صداشون درمی اومد ولی دم غروب که رفتم داروخونه، یه باد ملایمی می اومد می خورد زیر شالم. هوا هم داشت زود تاریک می شد و کوچه خلوت و اینا. خیلی خوب بود. حس واقعاً پاییز شده. آخیش!

انگشتام موند لای در ک نت. بقیه ش باشه برای بعد. از میادین خداحافظی می کنم. همین طور از خیابان های فرعی و اصلی. هارهورهیر! 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/26/post-245/تازه-داشتیم-گرم-می‌شدیم-که-




چند هزار سال باید بگذرد؟

درخواست حذف اطلاعات

(۱)

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید 

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید از این مرگ نترسید 

کزین خاک برآیید سماوات بگیرید

- مولانا [حتماً شبیه همین را می خوانده اند در گودی صحرای کربلا.]

(۲)

«إن لم یکن لکم دین و أنتم لا تخافون المعاد ف وا احراراً فی دنیاکم.»

«اگر دین ندارید و از آ ت نمی هراسید، لااقل در دنیایتان آزاده باشید.»

- حسین (ع) خطاب به دشمنان در ظهر عاشورا

(۳)

حدود ساعت ۱۵

(ع) به طرف خیمه ها برگشت تا خداحافظی کند. همچنین پیراهنش را کرد و پوشید تا بعداً در وقت غارت دشمن اش نکند... (ع) به میدان رفت امّا کمتر ی حاضر به مقابله با ایشان می شد. بعضی تیر می انداختند و بعضی از دور نیزه پرتاب می د. شمر و ده نفر به مقابله با (ع) آمدند... اهل حرم از صدای ذوالجناح متوجّه شده و بیرون دویدند. کودکی به نام عبدالله بن حسن دوید و به سمت (ع) آمد. او را در آغوش عمویش کشتند؛ (ع) برای سومین بار ناراحت شدند و کوفیان را نفرین د: «خدایا باران آسمان و روییدنی زمین را از ایشان بگیر!»

- «بزرگترین داستان عالم»، روایتی اینفوگرافیک از واقعه ی عاشورا، نوشته ی احسان رضایی، شماره ی ۲۹۰ هفته نامه ی «همشهری جوان»

(۴)

[میدان، عصر عاشورا]

شبلی: بی شمشیر به چه کاری آمده ام؟ (از جگر فریاد می زند) اگر نباید به وقت می رسیدم، چرا مرا خو ؟ (و از پا درمی آید) 

- نامه ی «روز واقعه»، نوشته ی بهرام بیضایی





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/29/post-247/




زندگی رؤیاها

درخواست حذف اطلاعات

پریشب دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار؛ ب دوست داشتم دیوارو رو انگشتام بچرخونم و بکوبم تو سرم؛ یک شب با ناراحتی خو دم و یک شب اون قدر ذوق داشتم که خواب های بیداری روزم رو دیدم. و واقعاً آدم فکر می کنه که می تونه از ساعت بعد زندگیش اطّلاعی داشته باشه؟ 

دانشجو شده م. آدم خوشش می اد تکرار کنه این کلمه رو. دانشجو.  تو بهترین دانشکده ی ادبیّات  فارسی دنیا، تو بهترین ایران، با بهترین آدم هایی که از صدقه سر اقبال بلندم دارم و دیده مشون، دارم ادبیّات می خونم و هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز جز این نمی تونه به زندگیم معنا بده. درست تو راهی قدم برمی دارم که برای منه؛ من در خدمتشم البته. بی نهایت بزرگه و زیبا و سخاوتمند. و فکر می کنم چند صد شب و روز رو با خودم خواهم گفت «که در این ره نباشد کار بی اجر»؟ 

من می دونستم که بهشت موعود بچّه های امیدوار و عاشق دبیرستانی نیست و می دونستم که پی بی توجّهی ها و بعضاً بی احترامی ها رو باید به تنم بمالم و این که الآن زوده برای قضاوت امّا به طور باورن ی ای ورودی های خوبی داریم. تا الآن این طور فهمیده م. و از اون بهتر این که من به دلیل ثبت نام دیرتر از موعدم، یک عالمه برای هزار نفر غرغر تا بالأ ه بهم حق انتخاب درس دادند و من هم مجموعه ای از خوب ها رو برای خودم برگزیده م: نظم ها کلاً عیدگاه، نگارش ی، تاریخ ادبیات 1 و قابوس هم... آه! اسمشو که تو ذهنم می ارم، دلم می خواد بلند شم بأیستم به افق های دور خیره شم با یه لبخند عمیق. ای بشری! ای غایت خوبی و زیبایی! من اگر برای طرح درس تاریخ ادبیّات شما بمیرم، رواست. فکر کنم بعد از قابوس پس بیفتم چون تاریخ ادبیّاتی که دوست نداشتم، چنان شد و من دارم به این در و اون در می زنم برای منابع و پژوهش هاش؛ چه رسد به دو کتاب موردعلاقه م! 

خب البته در هر سفیدی ای، سیاهی ای هم هست که از قضا این نوبت اسمش امید مجده. نیکتا اگر می تونست عوض کنه دستورش رو، مجدی هم دیگه در کار نبود ولی خب به قول هادی: «اوضاع تحت کنترل نیست.». دیگه از این واضح تر بگن نمی تونن با مجد هیچ کاری ن؟ ایرادی نداره، یه عالمه کتاب دارم که باید بخونم. و دیروز هم که اون قدر ذوق زده بودم، برای لوبیاپلو خوردن بود و توی آموزش با عیدگاه حرف زدن و سر کلاسش نشستن و دیدن پدیده ی اعجاب برانگیزی به نام بشری و پاستیل های نوشابه ای که امروز سر فاینال فرانسه با بغض و آه و افسوس آ یش رو قورت دادم و تموم شدند.

از همه بهتر، عربیم درست شد. فرانسه م هم. اون روز گفتم: «دیگه امیدم به خداست!»؟ جواب داد بابا. تازه همین واحدامم امیدم به خدا بود که نگارش با مجد نیستم الآن. 

بیشتر خواهم نوشت. فقط باید حتماً ثبت می شد این همه حال خوب و اون «برای گام دوم»ای که ب روی صفحه ی اوّل دیوان ایی و «فرهنگ ایرانی»ام نوشتم. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/07/03/post-248/




قلب یک انسان معمولی چند گیگابایت ظرفیت دارد؟

درخواست حذف اطلاعات

تکّه های خوشحالیم رو جمع می کنم و می ذارم رو یه کفّه ی ترازو و غم های م رو جمع می کنم و می ذارم رو کفّه ی دیگه. برابر می ایستند؛ دقیقاً برابر. کاش یک نفر پیدا می شد و ریزه ی کاهی شادی یا غم می ذاشت روی احساساتم تا حداقل یکیشون سنگینی کنه. خنثی ام و هیچ وقت نبوده ام.

امشب قلبم فقط برای یک نفر تپیدن گرفت. که گریه کرده بودم که با رتبه ش نمی اره رشته ای رو که عاشقشه ولی اورد به طرز معجزه آسایی. مهربون ترین دختری که در تمام عمرم دیده م، می ره سر کلاس های کارشناسی اقتصاد علّامه و من فکر می کنم اگر ازم بپرسند چه ی رو شایسته ی بهترین های دنیا می دونی، قطعاً جوابم اسم خودشه. 

به ایی که دلیل رنگ گرفتن روزای زمستون و بهار و تابستونم بودند، فکر می کنم. به این که چقدر برام عزیزند، هر چند ندونند. و همین الآن که اینو می نویسم، اشک هام سر می خورند پایین. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/20/post-242/وقتی-قلب-من-بی‌ظرفیت‌بازی-درمی‌اره-از-هر-چی-نتیجه‌س




و این خنکی آ ای تابستون

درخواست حذف اطلاعات

اگر راستشو بخواید -و حتی اگه نخواید- دو هفته س که هی در برگه های مختلف برنامه ی ترم مو می نویسم و این که کی خالیم و چه جوری می تونم عربی و فرانسه مو ادامه بدم و آه چقدر زشت و بی ریخته ترم یکی بودن! یعنی تحقیق ها کرده م و همین الآن پیش پاتون فهمیدم دو راه از سه راهی که داشتم، عملاً نشدنیه و امید من الآن به خداست دیگه. این جور که بوش می اد، ثبت نام نباید م کلاسا رو تا ببینم چی می شم.

دو دوست خوب و صمیمی رو در یک قاب دیدن و موهیتو و الویه و دسر شکلاتی و اسموتی موز و شکلات خوردن و بالأ ه مانتوی بنفش پوشیدن و باز هم شیک شکلات خوردن، در قلب آدمی حس خوشبختی ایجاد می کنه. شما بهش هدیه گرفتن یه دفتر نارنجی شنگول با یه فیل کپل و خندون و آبی رو که وقتی بازش می کنی، از لای برگه های رنگیش بوی نویی می غلته تو هوا، اضافه کنید. 

برای جوجه ی دوست داشتنیم مطلع چند قصیده از رودکی تا مسعود سعد رو نوشتم که بخونه و ایشالا برسم که براش سؤال تشریحی دربیارم. نوشتم: «برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا/ چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا» و نتونستم جلوی خودمو بگیرم که جلوش یه قلب کوچولو نکشم. این تشبیه مو به تن چیز می کنه. هزار سال پیش! چو رای عاشقان، گردان. خدا رو شکر که با چنین زیبایی هایی سروکار دارم. دمت گرم آقا فرخی. حلال کن کدورت های پیشین رو.





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/19/post-240/این-گونه-که-می‌گذرانیم




نیا، حرفی ندارم که با تو بگویم.

درخواست حذف اطلاعات

و ناگاه از فکرم گذشت برای چی سهراب به مخاطبش می گه: «بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است»؟ چرا آدمیزاد باید بخواد که یک نفر بنشینه کنارش و بعد براش تعریف کنه که چقدر تنهاست؟ تناقض داره. توش یک جور برهم زدن عامدانه ی آرامش درونی احساس می کنم و از خودم می پرسم سهراب آدمیه که از تنهایی بزرگش دل خسته بشه؟ من آدمی ام که...؟ 

به دست اومده ها رو چه زمانی و به چه قیمتی باید از دست داد؟ 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/10/post-238/نیا،-حرفی-ندارم-که-با-تو-بگویم-




سیمرغی خاموش در نگاه اوست

درخواست حذف اطلاعات

اصولاً پایان ها برام خوشایند نیستند. بیشتر به از دست دادن می مونن تا به پشت سر گذاشتن و این شاید غریب باشه امّا در چند مورد بهم ثابت شده که از گذروندن زمان و وقف انرژی در یک زمینه خیلی مهم یا برای یک هدف بزرگ بیشتر لذّت می برم تا از رسیدن به اون نقطه ی پایانی. شاید به همین دلیل باشه که جشن فارغ حصیلی امروز برام رنگی از شادی نداشت. یک جور اجبار توش بود انگار امّا من تا لحظه ای که «پژواک»ـمون رو بخونم و دلم بلرزه و یا تا لحظه ای که به یاد خاطره های هفت ساله بلند بخندم، خودم رو با روپوش آبی راهنمایی و خا تری دبیرستان تصوّر می کنم. چه ی می تونه مجبورم کنه فارغ بشم از خونه ی خودم؟ 

و واقعاً خوب که کاری دست نگرفتم در این جشن. احتمالاً با اون شرایط و آدم ها، برنمی ت دم. انگاری که بشینم و هسته های ما رو جدا کنم برای مراسم ترحیم خودم. ولی خوبه که خیلی ها انقدر پوچ گرایانه به موضوع نگاه نمی کنند و دمشون هم گرم. 

افسوس که در حلقه ی فارغ حصیلی میراث رو نگذاشتند تا بگریم. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/17/post-239/سیمرغی-خاموش-در-نگاه-اوست




علم بهتر است یا باقلوا؟

درخواست حذف اطلاعات

یه دختره الآن داره با مقنعه ی گشاد و لیوان چای می چرخه توی راهروهای دانشکده ی علوم پایه ی بین المللی قزوین و با لبخند برای همه ی غرفه دارها سر ت می ده و دنبال شیرینی می گرده که با چایش بخوره. در جواب مرد چشم آبی جلوی پوستر دم در که می پرسه: «سرکار خانم شما نظرتون چیه درباره ی این آزمایش؟»، از این که تمام مدّت محو ترکیب رنگ زیبای پوست پیازی و بنفش تیره تو نمودارای پوستر بوده، خنده ش می گیره و چشماشو ریز می کنه و می گه: «عالیه! موفّق باشید.» بعد کارت دور گردنشو برمی گردونه تا همه مطمئن شن از شرکت کننده های کنفرانسه و یه چیزایی از فیزیک حالیشه. خواستم به اطّلاعتون برسونم اون دختر منم. 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/06/post-233/کوشش-بی‌قفه‌ی-در-راستای-ارتقای-سطح-علمی-کشور




هوم سوییت هوم!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی رسیدم خونه، به جای چرت زدن روی تخت یا خوردن صبحانه ای کامل تر از اون چه توی راه خورده بودم، مو ریختم بیرون، لباسامو ریختم توی ماشین، هر چه وسیله روی زمین اتاقم بود، ریختم روی تخت و کلّ خونه رو جاروبرقی زدم. بعدش تی کشیدم و گردگیری و ظرف ها رو شستم و برگشتم تو اتاق تا مرتّب کنم همه چیز رو. خسته بودم. ناراحت و بی حوصله هم بودم ولی با چنین تمیزکاری مفصّلی آروم شده بودم. همیشه همین طورم و این برای خیلی ها عجیب به نظر می رسه که جمع وجور ، شستن ظروف یا جارو کشیدن می تونه گریبان منو از دست ناامیدی ها و ناراحتی ها و عصبانیّت های مقطعی آزاد کنه و به صورت یک معجزه، آ ش لبخند روی لبم بیاره. خودمم نمی دونستم چرا ولی وقتی یه یادداشت از بهار خوندم که دقیقاً همین ها رو می گفت، با دلیلی که آ ش اورد، قانع شدم: «... چون به چشم می بینی که چرک و پایدار نمی مونه.» 





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/08/post-235/Home-sweet-home




این به اون در

درخواست حذف اطلاعات

وجود یک عدد کراش زننده در جمع روی آدم، اعصاب دی زیاد داره ولی خب خوبیش اینه که وقتی منوپولی بازی می کنیم، بعضی وقتا از من اجاره ی زمیناشو نمی گیره یا توی مزایده یه کاری می کنه من سود کنم. خیلیم خوب! از وجود شما متشکریم برادر.





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/06/09/post-236/این-به-اون-در




هجوم سازمان یافته و آگاهانه به زبان هر روز

درخواست حذف اطلاعات

بر خلاف عادت، خشک شدن دست هام روی کیبورد گوشی/لپ تاپ در این روزها، از وارها بی حوصلگی و تنگدلی نبوده. بله، تنبلی. تنبلی همون غول نرم ولی بی شاخ ودمیه که باعث می شه من ثبت یک عالمه حس و تجربه ی زیبا رو از خودم دریغ کنم. تنبیه خوبی به نظر می اد برام که خب تکرارش نه. بعد الآن هم مثلاً بخوام بگم که هفته ی پیش مهمونی خوبی رفته بودم و باورت[ـان] گر بشود یا نشود حرفی نیست امّا انقدر یده بودم که پاهامو حس نمی و وقی رسیدم خونه، به درجه ای از های شدن رسیده بودم که ویس های آواز تولید می برای این و اون می فرستادم (خداوند صاب مجلس را خیر دهاد!) یا مثلاً بگم خوشمزه ترین لوبیاپلوی دنیا رو پختم و یا بگم با بزرگ ترین مسئله ی فکری بسیار لوسم در این دو ماه اخیر به طرز خوبی کنار اومده م، هیچ سنسی ایجاد نمی کنه. من مونده م و چیزهایی که ننوشتمشون و خشک شده ن و سفت. 

و امّا بعد... خوبم. بسیار عادی خوبم. دلم غر زدن و غصه خوردن برنمی داره و این خوبه. با راننده تا ی فاطمی به کله گنده های مملکت دادیم و توی مترو به موهای سیخ شده ی پسر کوچولوی سه-چهارماهه خندیدم و توی ون کتابخونه جامو دادم به دختری که پاش ش ته بود تا راحت تر سوار و پیاده شه و بعدش ایده های فوق جذاب سؤال های سبک شناسی رو نوشتم و الآن هم دفتر عربیم جلوم بازه و دارم به تعبیرهایی که قبلاً نوشتم افتخار می کنم در حالی که شلوارم از چای داغی که نیم ساعت پیش ریخت روی پام، خیسه. خوب خوبم.  

پ.ن: شاید گمان ببرید برای پستم که عملاً روزمرّه نویسیه، عنوانی فلسفی و شاخ نما گذاشته م ولی باید بگم این تعریفیه که بارت از «ادبیات» ارائه می ده. بله. خیلی هم خوشم اومده ازش.





منبع : http://kafyealefnounalef.blogsky.com/1397/05/29/post-229/هجوم-سازمان‌یافته-و-آگاهانه-به-زبان-هر-روز