بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

جوان ايراني

آخرین پست های وبلاگ جوان ايراني به صورت خودکار از بلاگ جوان ايراني دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



روزی از روز های خدا 4

درخواست حذف اطلاعات

به نام خ که بی نهایت به او مدیونم


 


راستش هم درسا چند روز نداشت روز نوشت بنویسم هم بعد امتحان حس اصلا حال روز نوشت نیست


عاقا عاقا بگم که بعد سال ها دانشجویی امروز که روز دانشجو بود لوح تقدیر گرفتم:)))) معلومه خوشحالم نه؟!! :)))


نمره امتحان قبلی رو دیروز اعلام و من از شدت تعجب شاخ در آوردم ،حالا چرا؟ چون اصلا فکر نمی اینقدر نمره ام خوب بشه ( آخه اینجانب بعد همون امتحان از شدت ناراحتی مثل مجنون ها شده بودم) حالا ببینید امروز چی شد! تو کانال وویس فرستاد که عاقا عاقا نمره ها اشتباه شده و هر تست رو اشتباها 0.4 حساب و نمره های جدید یک شنبه میاد؛حالا دیدید بزرگواران تعجب من الکی نبود! خدا خودش رحم کنه...


خب دیگه چی بگم براتون؟ آها فهمیدم  بذارید براتون تعریف کنم: دیروز صبح که رفتم برای امتحان (الان دیگه شده پری روز:) )ماشین رو تو پارکینگ پارک   و همون داخل ماشین داشتم درس میخونم که دیدم یا خدا سرویس اومده تو پارکینگ داره جلو عقب میکنه،سرویس بین ماشینا گیر افتاده بود راننده هعی اون اتوبوس گنده رو در حد قدم مورچه جلو و عقب می برد بلکه بتونه درآد اما خب در آ زد به پراید یه بیچاره و بعد دقایقی تلاش از این مخمصه بیرون اومد و اصلا به روی مبارک نیاورد که پراید یه بنده خ رو نوازش کرده!


این قضیه سرویس تموم شد سرم تو جزوه بود که دیدم یکی دنده عقب میاد که کنار ماشین من پارک کنه حالا کی بود؟ یکی از آقایون همکلاسی؛ عااااقا یه جوری پارک کرد که خودش و خودم با احتیاط زیاد در ماشین رو باید باز می کردیم و سوار می شدیم؛ عاقا اصلا این چیزا هیچ ،مسئله ای نیست که عادیه؛اصلا مسئله این موقع خارج ماشین از پارک بود که حرص ام گرفت،همین که با دوستام از درب ورودی دانشکده زدیم بیرون تا بریم سراغ ماشین دیدم آقای همکلاسی خیلی نرم دنبال ما میاد؛بعله ایشون ترسیده بودن نکنه موقع وج از پارک ماشینشون رو نوازش کنم و با حفظ فاصله ای دید میزدن؛ خیلی دلم میخواست بهش بگم بزرگوار ، برادر گرامی شما حق داری نگران ماشینت باشی ولی وجدانا اگر شخص دیگه ای ماشینت کنار ماشینش بود همین رفتار رو داشتی؟ اصلا اگر پارکینگ خالی بود و جایی پارک میکری که بعدا  کنار ماشینت، ماشین پارک می همین طور رفتار میکردی؟ همین طور پیگیر بودی؟:///


بسه ، دیگه حال ادامه دادن روز نوشت ندارم، خسته ام


ارادتمند شما و خودم و خدام


15/09/97


00:36




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/22/روزي از روز هاي خدا 4/




ذلت یا عزت

درخواست حذف اطلاعات

 به نام خ که بی نهایت به او مدیونم




چقدر باید انسان خودش را پست کند


چقدر باید انسان خودش را خوار کند!


وابستگی به آدم ها به اشیا یعنی خواری یعنی ذلت...


وابسته به چیز هایی که محدود به زمان و مکان اند...


وابستگی به چیزهای که خود وابسته دیگری یا چیز دیگرند


وابستگی به چیز هایی که در نهایت ناتوان اند و نیازمند شخص یا چیز دیگری...


چقدر انسان باید خوار و ذلیل باشد که وابسته انسان ها و چیز های دیگر باشد


وابستگی یعنی یک طناب کلفت و محکم که بار ها و بار ها دور دست و پا و کل هیکلت پیچیده باشند و تو نتوانی قدم از قدمی برداری


چه ذلیلانه!


اوج قدرت آدمی همانجاست...


همان جا که به خدا وصل می شود


خدا! همان ی که نه در قید زمان است نه در قید مکان...


همان خ که فنا پذیر نیست و مافوق همه ی قدرت هاست...


و چقدر انسان می تواند ذلیل باشد تا با حضور چنین خ وابسته آدم ها و چیز های فناپذیرِ در قید زمان و مکان شود...


آخ، آخ که حتی فکر به این ذلت هم حال آدم را بد می کند!


تُعِزُ من تَشاء و تُذِلُ من تشاء


عرض ارادت به بارگاه مقدس خداوند، یگانه خالق هستی


19:14


8/09/97




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/19/ذلت يا عزت/




روزی از روز های خدا 3

درخواست حذف اطلاعات

به نام خ که بی نهایت به او مدیونم


خب برایتون بگم بلا ه بعد مدت ها برای وبلاگ یک آهنگ انتخاب


همون آهنگی که باهاش پشت فرمون ،روازای بارونی،بعد کلی خستگی واقعا حال ...


امروز که طبق معمول هیچی نخوندم و در بدترین وضعیت نزدیک به امتحان هستم خبر بدی شنیدم اما سعی تا جواب صبر کنم،امیدوارم حدس و شک من درست نباشه...


ازش خواستم سریع تر پیش بره،نگرانم خیلی نگرانم اما خب خدا هست...


اگر این روزمرگی ها رو میخونید برای من ،برای همه دعا کنید


دعا کنید خدا به فکر و روح و قلب همه ی ما ها آرامش بده


ارادتمند شما و خودم و خدام


9/09/97


01:08


 




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/20/روزي از روز هاي خدا 3/




روزی از روز های خدا 2

درخواست حذف اطلاعات

 به نام خ که بی نهایت به او مدیونم




اول گفتم یه جزوه رو تموم کنم و بعد بیام بنویسم اما بعدش دیدم نخیر نمیشه یعنی نمیتونم!


بگم که امروز یک جزوه کامل هم نخوندم ولی نصف چرا!! خب همین هم بد نیست.مگه نه؟


امروز خیلی عادی تر از روز های دیگه بود خیلی..


از صبح منتظر یه خبر بودم ، اونم چه خبری! خبر قبولی در امتحان رانندگی و بعلههه این دفعه فیزیک شیمیدان جوان امتحان رانندگی رو قبول شد و خودش و مارو خوشحال کرد(کم لطفی اگر نگم بار دوم بود امتحان میداد آخه به شما بزرگوار ها هیچ اعتمادی نیست ممکنه فکر کنید برای بار دهم داره امتحان میده! بزرگوار بچه ما زرنگه چی فکر کردی؟!)


البته باید این نکته رو اضافه کنم شیرینیش رو میدن یعنی دو روز دیگه!(الانا که ساعت از 12 بگذره میشه یک روز دیگه:))) البته اگر شیرینیش کباب بود جای هیچ رو خالی نمیکنم، تا خودم هستم نوبت به دیگه ای نمی رسه که:) ) 


امروز مثل روزای دیگه روز خواب بود یعنی صبح تا نزدیک ظهر خواب بودم، عصر تا دو ساعت خو دم....بیش از نصف عمرم تو خواب گذشته ولی خب نه آدم میشم نه درس میگیرم به همین سوی چراغ!


همین جا بهتره روز نوشت رو تموم کنم اصلا حرفم نمیاد یعنی روزنوشتم نمیاد


آخه از چی بگم از کارای نکرده؟


از راه های نرفته؟


از حرفای نگفته؟


یا نه از حرفای شنیده؟


عزیز جان من در ح س محض ام! س ی درد آور،س ی رنج آور...


ان شاالله یک روزی هم میرسه که منم بگم بلا ه به اه م رسیدم،بلا ه اونی شدم که میخواستم... خداروچه دیدی؟


نمیدونم این حجم از تلاش ن از کجا میاد؟


بیخیال باید حرف از امید زد، حرف از خواستن، از شدن...


ارادتمند شما و خودم وخدام


8/09/97


00:08




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/18/روزي از روز هاي خدا 2/




روزی از روز های خدا 1

درخواست حذف اطلاعات

به نام خ که بی نهایت به او مدیونم


بگذار از حال هوای دیروز بگویم


بلا ه نوشتن جزوه لعنتی تمام شد وصبح با آرامش خاطر از خواب بیدار شدم اما!!!


اما باید برای امتحان پیش رو آماده میشدم که اصلا حس و حالش نبود، خلاصه به هر در و دیواری زدم تا درس نخوانم که با موفقیت تمام یک کلمه هم نخواندم://


5 روز بیشتر تا امتحان نمانده :)))) اما خب خدا بزرگ است و امروز تازه شروع شده و ان شاالله خواهم خواند:))


راستی چیزی به پایان دیروز نمانده بود که دوستی زنگ زد و دنیا و زندگی را به گرفت و قشنگ قهوه ای اش کرد و در آ زد زیر گریه:( حالا چرا گریه ؟ بیچاره نمی داست چطور به پسری که عاشق اش شده بگوید نه!


بله بیچاره مانده بود چگونه به آن بیچاره عاشق بفهماند "از شما خوشم نمی آید برو پی زندگی ات، دست از سر کچل ام بردار" البته ناگفته نماند این آقا قبلا یک بار خوشگل و تر و تمیز جواب نه را شنیده اما خب دل است دیگر !!!


حالا از همه ی این ها بگذریم اینکه دوست جان من را برای مشاوره و ایضا درد و دل انتخاب کرده بسی جای تعجب دارد! اینکه چه چیزی در من دیده که فکر میکند برای مشاوره خوبم الله اعلم! خب خلاصه کنم کمی آرامش و سعی بخندانمش و در نهایت او را به مذاکره با مشاوره و خانواده برای حل مشکل پیش رو رهنمود نمودم!


البته یکی نیست به دوست ما بگوید:" کل اگر طبیب بود سر خود دوا می نمود:)))) "


ارادتمند شما و خودم و خدام  :)


00:25


7/09/97




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/17/روزي از روز هاي خدا 1/




ذهنی پریشان

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا


الان از عذاب وجدان دارم میمیرم ،هم برای رفتارام دلیل دارم هم از یه طرف به خاطر رفتارم ناراحتم...


به قول بعضیا اگر کارت درست بوده پس دلیلی برای ناراحتی نیست...


آره تااونجایی که فکر میکنم کارم درست بوده اما خب من دوست ندارم ی از دستم برنجه...


نه نه بعضی کارام هم درست نبوده...


اصلا در کل از رفتار سو استفاده گرایانه مردم خوشم نمیاد...


شاید به قول بعضیا توهم توطئه پیدا :))))))


اما خب از اینا بد دیدم که دید بد دارم خب...


از دخ و فضولی خوشم نمیاد خب...


اما اینا دلیل نمیشه من عصبی بشم و تیکه بندازم و زخم زبون بزنم...


نه دیگه باید یه تجدید نظری هم تورفتارم م...


انگاری دارم شبیه همونایی میشم که ازشون خوشم نمی اومد:(


 




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/9/ذهني پريشان/




و بیست سالگی چه بی سر و صدا تمام شد...

درخواست حذف اطلاعات

به نام حضرت دوست


 


و بیست سالگی چه بی سرو صدا تمام شد...


بی سر و صدا تر از آنی که باور کنم!!


تمام دوران کودکی منتظر بیست سالگی بودم....


هنوز هم دلیل مقدس بودن این عدد را نمی دانم اما فقط این را به یاد دارم که بارها برای رسیدن به آن روز شماری !!


وقتی تولد بیست سالگی فرا رسید با خودم گفتم حتما اتفاقی عجیب یا خاصی در این سن می افتد که اینقدر برایم عزیز است اما حالا که بیست سالگی آرام و بی صدا تمام شد  فهمیدم هیچ خبر خاص و معجزه ای در راه نبود....


قبل ها فکر می بعد از بیست سالگی پیر می شوم ،حتی زمانیکه که بیست ساله شدم!!!گاهی وقتی فکر می که روز های بیست سالگی بی حاصل میگذرد بغض می ،از اینکه بعد این پیر خواهم شد...


اما حالا در آغاز بیست و یک سالگی می بینم هنوز پیر نشده ام هنوز خبری از پیری نیست اما وارد دهه سوم زندگی شده ام...


با خودم حالا فکر میکنم حتما بعد از سی سالگی پیر می شوم... حتما با آغاز دهه چهارم زندگی پیر می شوم... و حالا با بغض و افسوسی از گذر سریع عمر به انتظار سی سالگی می نشینم و روز شماری میکنم...


اما ترس زندگی ام این است به سی سالگی هم برسم ولی هنوز در نقطه ای باشم که پونزده سالگی بودم...


ترسم از عقب ماندن و به عقب برگشتن است...


ترسم پیشرفت ن و به آرزو ها نرسیدن است...


اما چه بخواهم چه نخواهم روزها میگذرد ،ثانیه ها میگذرد و من به آ ین دم و بازدم زندگی ام نزدیک تر می شوم...


هرگز دلم نمی خواست بیست سالگی ام با این سکوت و غم آغاز شود و بااین سکوت و بغض به پایان برسد،اما چه می شود کرد زندگی همین است!!


کاش زمانی داشتم تا  کرده و نکرده های این دو دهه گذشته را به روی کاغذ می آوردم و مرور می تا شاید در سی سالگی غم و ترس درجا زدن را نداشته باشم...


اما...


بیست سالگی!!خداحافظ....


دلم برایت همانقدر تنگ می شود که برای خنده های کودکی تنگ شد،دلم همانقدر برایت تنگ می شود که برای آسودگی و بی خیالی کودکی تنگ شد،دلم برایت همانقدر تنگ می شود که....


بیست سالگی!!خداحافظ...


 




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/12/و بيست سالگي چه بي سر و صدا تمام شد.../




نبود خواهر

درخواست حذف اطلاعات

به نام حضرت دوست


این روزها غیر از حسرت های دیگر بزرگ ترین حسرت زندگی ام نداشتن یک خواهر است...


خواهر بودنش واجب است واجب...


گاهی حرف هایی هست که به هیچ نمی توان گفت حتی مادر،حتی گفتنش به خدا هم آرامت نمی کند و نیاز داری به یک انسان بگویی و چه ی بهتر از خواهر...


شاید اگر خواهر بود خیلی از درد ها و بغض ها نبود...


اگر خواهر بود کمه کم خیلی از این حرف هایی که هر روز در مغزم رژه می روند را به او می گفتم سبک می شدم


خواهر اگر بود حتما جاهایی که درمانده میشدم راهنمایی ام میکرد ...


خواهر اگر بود حتما جایی دستم را میگرفت و از زمین بلندم میکرد...


شاید باورت نشود اما منی که ندارمش خوب درد بی خواهری را می دانم...


حسرت نبود خواهر هم بد حسرتی است...


هر دختری به یک خواهر و هر پسری به یک برادر حتما احتیاج دارد!!شاید باور نکنی اما وقتی زمین خوردی برادر یا خواهرت دستش را به سمتت دراز کرد میفهمی بودنشان چقدر با ارزش است...


جایی این حسرت بیشتر می شود که خدا به تو خواهر می دهد اما دست سرنوشت او را از تو میگرد و خودت را جایگزین او می کند...




منبع : http://javans.ParsiBlog.com/Posts/14/نبود خواهر/