بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

inside

آخرین پست های وبلاگ inside به صورت خودکار از بلاگ inside دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



که باز برات آواز بخونم...

درخواست حذف اطلاعات

ده دقیقه به هفت بیدار میشم. صبحونمو میخورم با پدر و مادر عزیز. ینمو(بیوشیمی) میزنم زیر بغلم. لم میدم کنار بخاری. از پنجره درخت هارو میبینم. زل میزنم به گلیم رنگی رنگی که مامان سفارش داده بود و هنوز پهنه اینجا... امروز علاوه بر اینا یه هندزری اب پیدا و اینوage ye rooz گوش میدم.همزمان دارم شرایط پزشکی غیرطبیعی که با تغییرات ph خون همراه هستند رو میخونم. و همزمان سرمو برمیگردونم به سایت pinterest که عضوشم و یهو زارت میزنه p o you love.. و این ع میاد..واااااوهمچین جایی توی دنیا هست!؟!! بعد منکه تا دودقیقه پیش دلم میخواست نفر اول کنکور بیوشیمی کلینیکال شم؛ و عمرا برم های تهران (حالا انگار قبولم!)؛ الان دلم خواست معماری بخونم و تموم دنیا رو پر کنم از رنگ و طرح های شاد...طراحی شهری... اصلا نه بیخیال! واسه هر کاری که لازم نیست مدرک بگیری. یه روز که خونه مستقل داشتم شاید تموم دیواراشو  رنگی تزیین کنم. شاید تموم شهر رو... پووووووف. بی خود نبود که اگه خودم نبودم همون دختر اسپانیایی کاتالان بودم که اسمش سوفیابود.. بعد تموم مدت دوچرخه سواری میکرد تا برسه به بارسلون... این بالا.... دستاشو باز میکرد و جیغ می زد.

+امروز خوشکل ترین ی ساله.





منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/07/27/post-1484/که-باز-برات-آواز-بخونم-




چرندیات یک ذهن خسته

درخواست حذف اطلاعات

دلم یه هندزفری می خواد. یه هدفون.... کاش یکی کادوی تولدم بهم هدفون می داد. به من بیست وشش ساله ای که هنوز دستم تو جیب خودم نیست و از منت متنفرم.بعد گوشهام بجای  پر شدن از حرفهای یزید ( برادرِ هارم)  از موزیک بتهوون پر بود.کاش بعنوان کادوی تولد یکی برام تا صبح گوش میشد. بعد میگفت از همون غم اولت بگو تا آ ... مثلا ازینکه چه جوری پای راستت لرزید و دستهات انقد سرد شد که تاچ گوشیت کار نکرد؛ درست وقتی یزید (برادرِ حیوونم) داد زد سر پدرم و ش داد. عوض اینکه بگه بابا چشمات رو کی عمل میکنی؟ کم و ری نداری؟! خطرناک نباشه؟....  

توی این دور زمونه پیدا ی که به حرفات گوش کنه وقت قبلی و پول می خواد... خدایا نکنه تو هم پول میگیری که کمکم کنی؟ نکنه یه روز منت سرم بذاری که ...

خدایا منکه تا حالا نتونستم از نزدیک به بابام بگم دوستت دارم. گفتنش برام مس س... اما همینکه ناخنهاشو بگیرم و پاهاشو با پماد ماساژ بدم میفهمه نه؟ اگه براش چایی با نبات و لیمو ببرم چی؟ اگه میوه پوست م... اگه دستهاشو ببوسم...میفهمه؟ میشه بفهمه؟  خدایا ممکنه چشماشو زود  خوب کنی؟ 

خدایا چرا ی که متاهل بود بهم ابراز عاشقی میکرد. به منکه توی تموم عمرم حتی دست ی رو نگرفتم... وتو ت فقط نگاه کردی؟ چرا نزدی تو گوشش که هنوز  که هنوزه با پررویی تمام ابراز علاقه نکنه!  دیدی چقدر تنهام گذاشتی خدا؟ منم مثل جوجه اردک زشت همش دنب م که یکم دوستم داشته باشی... خدایا میشه این مردک دروغگو رو ازم دور کنی؟ خسته شدم...

دلم می خواست تمام این وبلاگو پاک کنم. دلم می خواست موهامواز ته کوتاه کنم. اما بعد توی دراپبا م ع موهای کوتاهمو دیدم و پشیمون شدم. هرگز شاید کوتاهشون نکنم. حتی مخاطبی هم ندارم که مثلا بنویسم ایهالناس چه جوری ع ارو به سادگی بین دو تا اکانت دراپ با انتقال میدن؟ تاکید میکنم به سادگی. به سختیش رو خودم بلدم....





منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/07/25/post-1482/چرندیات-یک-ذهن-خسته




نر یا مرد؟ مسئله این است.

درخواست حذف اطلاعات

داداشم یک است. یک در قالب آدم. که دیروز عوض دلداری زد توی گوش خواهرم. یک نرِ بی خاصیت. مثل همه نرها که اگر نداشتند هیچی به حساب نمی آمدند. یک به تمام معنا. مرد(در واقعیت نر) نویسنده ای که دوستم داشت(دارد)، هم یک کفتار است. یک کفتار زن باز... یک بیشعوره بالقوه  و دروغگوی بالفعل.مردهای خوب ، نه بهتر است بگویم مردها، چون بقیه نرها فقط یک نر هستند که اشتباهی توی فرم ها تشان مرد ، تیک می خورد. داشتم می گفتم.. مردها، یعنی آدمهای مثل داداش خد امرزم، موجودات حمایتگری هستند. آنها انسان هستند. با قدرت صحبت ، شنیدن، و دفاع از حقوق شان. مردها هیچوقت اجازه نمی دهند شان احساس بی ی کند. نرها اما همان های وحشی یا تند که یا فقط علفشان را می خورند و می خوابند؛ یا شاخ می زنندتوی شکمت! عجیب است که عمر مردها کوتاه است. کوتاه هم نباشد یک نر پیدا می شود که بزند لهشان کند و بمیرند. لیاقت این نرها یک ماده ی بی خاصیت مثل زنداداشم است که دائما مثل کنه بچسبد بهش. احتمالا نسلش بر می گردد به گلسنگ های چسبنده به ص ه ها. و یا مثلا کرم های آسکاریسی که توی روده کوچک زندگی می کنند و از مواد آماده جذب، آن هم از طریق جذب پوستی ، به حیات ادامه می دهند. انگلهای بیسوادی که جز حسادت به آدم چیزی بلدنیستند. آ حسادت به چه احمق؟!

+پووووووووووووووف.... ما زنده برآنیم که غر ن و جامه دران سر به رشته کوه های آلپ بگذاریم بلکه سرما حالمان را سر جایش بیاورد سر صبحی...

++پیِ پی نوشت: به سرم زده باحمید ازدواج کنم و در بروم از خودم. شهرم. استانم.کشورم.حتی از کره زمین. بعد آن بالا روی کره ماه یا حتی وسط جنگل های آمازون بیخ ریش حیوانات درنده زندگی کنم و بهش بگویم که باور کن توی خانه ام درنده تر دیده ام. توی کشورم حتی! حتی نویسنده درنده کفتارِ بیشعور هم دیده ام! احتمالا در آینده نویسنده ای می شوددر قالب م. مودب پور و بعد دخترها یقه دران با شیشه مشروب در خانه اش صف می کشند و هی برایش غش و ضعف می روند.

+++بعدا نوشت: یک کتاب بیوشیمی ین یده ام که همین جلد اولش قطری دو برابر خودم دارد. تازه دارم میفهمم درس خواندن و دنیای میکرومولکولها ادم را از دنیای ماکرو ها دور می کند.....




منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/07/23/post-1480/




چه می شود اگر بمیرم؟

درخواست حذف اطلاعات

مثلا آنقدر دوستم داشت که وقت هایی که دلم برایش تنگ میشد؛ چشم هایم را میبستم. بعد سه بار صدایش میزدم؛ جلویم ظاهر میشد. با یک عالمه گل مریم خوشبو. دروغ چرا. همیشه دوستم دارد. هر شب توی خوابم بهم می گوید اینها را. ولی من هی یادم می رود ازش بپرسم که آیا به من فکر می کند؟ همانقدر کم که من به او فکر می کنم؟!

مثلا چه میشود اگر بمیرم؟ بعد لابد روحم با موهای بلند مشکی می نشیند روی لبه سنگ قبری که احتمالا برادر بزرگه و زنش رویش برایم یک شعر زیبا انتخاب کرده اند و نوشته اند . شاید یک روز در جستجوی دخترک بلندِ دندان گوشی باشی که روی چانه اش چال دارد. وقتی می خندد هم روی لپ هایش چاک. مژه های کم پشت . با چشم هایی که پهنای پشت پلک هایش خلق شده برای سایه زدن. چشم های هزار رنگ. می شوم مثل عروس مرده. الهه ی بی جانی با انگشتان باریک و بلند که جان می دهند برای نوازش پیانو و زخمه زدن به چنگ و زدن بر کتف دف...

عروس مرده ای می شوم برایت. که خدا موقع خلقت، انگشت اشاره را گذاشته پشت لبم و گفته هیسسس! و حالا جای انگشت ظریفش شده یک چاک ... الهه ای که سالهای سال چیزی جز سکوت  فریاد نزد.

شاید روح سگ وفادارمان بیاید کنارم. بغلش بگیرم. بعد بهم بگوید بعد تصادفش ،بی حرکت روی آسف خیابان  زوزه کشید . بهم بگوید وقتی گذاشته شد توی صندوق عقب آن پژوی سفید چه  دردی داشت؟ وقتی روانه ی بیرون و یک جای دور پشت کوه ها شد ؛ کجا ماند توی سیاهی شب؟ توی تاریکی ها... ده سال آزگار وفاداری اش سر یک تصادف به باد رفت.

داداشم را اما خج می کشم ببینم. احتمالا یک کشیده از راست و یکی از سمت چپ حواله روحم می کند. سیلی هایش از بدنم عبور می کند. بعد هار هار می خندیم. محکم بغلش میکنم. آنقدر محکم که از همدیگر عبور کنیم. پیشانی ام را می بوسد. مثل همیشه ها...

مامانِ عزیزم. کاش می دانستی تنها دلیل اینکه تا بحال نمرده ام چشم های تو و باباست. راستش خودخواهی محض است که بخواهم زودتر بمیرم و سالهای سال تو و بابا هی بغض گلویتان را بفشارد. اصلا شاید هیچ ی نباشد اینجا را نشانتان بدهد. و بهتان بگوید که چقدر عاشق ته ریش جوجه تیغی بابا هستم. عاشق تمام وقت هایی که حتی بی اعصاب و داغان است. مامان مهربانم. آوای عزیزم.آوای نشاطِ خانه ی تاریک و مرگ زده ی ما... آوایی که بی هوا سر خاک ات خم شدی بوسیدی اش و گفتی ! بدون اینکه ی چیزی بهت بگوید. بعد دست زدی و بالا پایین پریدی. احتمالا زیر وارها خاک خندید. و صدای جیک جیک کفش هایت بیدارش کرد. بعد آوای نشاطت روانه ی روحش شد.

آوای نشاطم.یک روز که بزرگ شدی با دامن آبی و موهای بافته ی مشکی بیا و برایم ساز بزن. بزن زیر آواز اصلا... و صدایم بزن. صدایم که بزنی تمام استخوان های پوسیده ام می لرزد و دوباره عاشق می شوم. دیوانه تر از همیشه...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/06/24/post-1444/




ما را رها کنید در فرمالین...

درخواست حذف اطلاعات

انقدر خواب های وحشتناکی میبینم که همان بهتر که هر چه راجبشان اینجا نوشتم را بی رحمانه دیلیت فور اور بنمایم. باید فراموش شود. باید. این یک دستور است !  امروز را دوست نداشتم. تا جاییکه یادم است عید قربان را دوست نداشته ام. بوی گوشت خام، تهوع آورترین رایحه ی زندگی ام بوده. داداشم و کورش و زنداداشم اینجا بودند. در دورهمی امروز ما که شروعش با شرحه شرحه شدن بخت برگشته ای بود که رنگش  چونان بختش سیاه بود.  هر چند می گویند بزرگترین سعادت یک در این است که قربانی بشود. با اینکه صحنه را ندیدم و بااینکه بیست و پنج سال و یازده ماه و چندین روز از عمرم می گذرد و با اینکه بچه نیستم؛ اما همچنان مثل یک دختربچه ی پنج ساله بغض . دلم سوخت. و هنوز هم نمی فهمم چرا آدمها دوست دارند شاد ترین اتفاقات زندگیشان را با کشتن یک ح یوان شروع کنند. عروسی. عزا. بدنیا آمدن فرزند. و گوشت بخورند. و  براستی که چه لذتی دارد؟ گاهی عمیقا آرزو می کنم که ای کاش زمان کاوه ی آهنگر و آبتین بدنیا آمده بودم. آن زمانها که هیچ کدام از مردم گوشت نمی خوردند که مبادا خوی حیوانی در آنها بوجود آید. اعتراف میکنم که من از گوشت متنفرم و  مادرم با تلاش خستگی ناپذیر و شبانه روزی اش، سالهای سال در جهت تغییر دادن ذائقه من تلاش کرده است. نتیجه اش این شده است که من گوشت را بخورم اما مثل قرص ویتامین هایی که بدون لذت خورده می شوند. مثل دارو.  اولین بار که با مفهوم لذت بردن از خوردن غذا آشنا شدم؛ ترم اول م بود. وقتی  دخترکی شمالی  به نام خدیجه که روانشناسی می خواند گفت ما غذا می خوریم که لذت ببریم. و من همیشه فکر می ما غذا می خوریم که نمیریم! بعد با خودم فکر که براستی لذت های دنیا چه چیزهایی هستند؟ و هنوز که هنوز است پاسخ این سوال در حاله ای از ابهام است. و ای کاش میشد یک نطر سنجی همینجا بگذارم و هر بیاید و  لیست کند که لذت های زندگی اش چه ها هستند. مثلا لذت های زندگی من. لذت های زندگی من؟ لذت های زندگی من؟!! لذت های زندگی من.... آه ...

لذت من در این است که یک دخترک سرخ پوست باشم با مو های سیاه و پ شت و بلند وسط جنگل های بکر برای خودم ب م. با پاهای . با انگشتان بلندم برایت ساز بزنم. تو برایم تاج گل درست کنی . و درست همان لحظه که اعتراف میکنم  بی اندازه دوستت دارم. درست همان لحظه که می گویی دیگر نمی توانی بدون من... دنیا تمام شود. برق بگیردمان اصلا و بمیریم! چه می دانم تافت بهمان بزنند! یا توی فرمالین غوطه ورمان کنند و بمانی تا ابد همانجا توی آغوشم و بهم بگویی که عاشق موهای مشکی ام هستی وقتی توی فرمالین غوطه ورند...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/05/31/post-1407/




در رویای ز هفتاد و دو ت

درخواست حذف اطلاعات


می شود مثلا یک روز فارغ از تمام اخباری که دارد بیرون فریاد می زند که ما توی یک کشور بدبخت هستیم و زیر خط فقر، دراز بکشیم روی چهارخانه های اینچنینی. بخوانیم. بنویسیم. و هی بخوانیم و بنویسیم. من نویسنده خوبی نیستم. گنده ی است اگربگویم که خوب می نویسم! ولی حتی شوق نوشتن هم نیست. وقتی تقاضاهای نوشتنی که مملکت از یک تولیدکننده محتوا دارد همش مرتبط با جو فرهنگی و سی.اسی مس ه اش  است. راستی چرا حداقل چیزهایی که مردم توی سراسر دنیا دارند باید رویای ما باشد؟ چرا باید سالها تلاش کنیم و تلاش و باز هم تلاش بی وقفه که زبان یک کشور دیگر را یاد بگیریم حتی اگر مثلا دوستش نداشته باشیم. و سالها خودمان را بکوبیم به در و دیوار و هزاران آموزشگاه زبان باز شوند و همه از بدو تولد چپانده شوند آنجا که بعد از تلاشهای طاقت فرسا از پس کنکورهای مختلف و خواندن جزوه های دقیانوسی مز ف که حتی تاریخ مصرفشان گذشته، برویم به یک جای دیگر دنیا و بعد تازه  بعد از کلی در به دری های مهاجرت، اندازه یک نوزاد ریقو که از اول آنجا بدنیا آمده ، امکانات و امتیازات داشته باشیم؟ و حق زندگی. و کلی چیزهای ابت که العان نداریم...پوووووف

دلم یک کار ساده می خواهد برای انجام دادن. مثلا تدریس خصوصی شیمی. بابایی می گوید کار مز فیست. کلا هر پیشنهادی می دهم، هنوز از دهانم درنیامده می گوید که ریجکت است. بعضی وقتها به سرم می زند که بروم ی کامپیوتر بخوانم مجددا. ولی بدون حضور در خوابگاه. بعد باز به سرم هزار و یک چیز می زند. حتی گاهی خیاطی! یک ساعت بعدش ایده های استارت اپی به ذهنم خطور می کند. پنج دقیقه بعدش یک چیز کاملا متفاوت با اولی. ده دقیقه بعدش دلم می خواهد بیکار و بی عار دائم العمر لم بدهم در یک خانه ی دنج و یکریز و یکریز کتاب بخوانم و برای خودم بنویسم. آنقدر که تمام کلمات دنیا به جفنگ آیند. ذهن میمونی همین است دیگر. نیست؟  




منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/05/23/post-1387/




غرنامه ی بامدادی

درخواست حذف اطلاعات

ی مامان خانوم در صد سالگی دار فانی رو وداع گفتن، بعد یه تعدادی از فک و فامیل دور و مز فمون که شرط می بندم تا حالا  خانومِ مامان رو ندیدن ؛ نصف شبی زنگ زدن که می خوان با روبندیل ببندن از تهران پا شن بیان اینجا عزاداری... مثلا... مثلا... اصلنم نمیان تلپ شن و یکم از طبیعت و مهمون نوازی مامان و بابام لذت ببرن. تنها خاطره ای که ازشون دارم مربوط میشه به شش سا ل پیش و عر زدنهای بی وقفه و کاسه ی داغ تر از آشی اونها روی خاک برادرم و بس!  نمیشه بسلامتی نیان؟!  پس لواسون و فشم و درکه و توچال و دربند و چیتگر و اون آت ا رو واسه چی گذاشتن اونجا؟ .... اَه....اَه...اَه...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/05/10/post-1354/




ماه قرمزی

درخواست حذف اطلاعات

از موجودات معتاد به جستجوی اطلاعات توی اینترنتم. وسط همین سرچ ها یهو  یه موزیکی بود ته یه سایتی که دستم خورد و شد.«پرنده» ی سیاوش قمیشی. خب من دهه شصتی نیستم که با این اهنگ ها خاطره داشته باشم. اما به جرأت می تونم بگم که تموم آهنگ های حبیب و داریوش و و رضاصادقی رو حفظم! این چارتا فیورت یه داداشم بودن و سیاوش قمیشی  موردعلاقه داداش دیگم. 

حالا تصور کنین یه دختربچه شش هفت ساله توی خونه ای با داداش های جوونی که هر روز صبح تا شب پای ضبط صوت و نوارهایی هستن که با خ ر بیک، ت و ت چرخیده میشن و قاطی میکنن و یه عالمه باند با ع و داریوش .... روزهایی که هم سن هام توی مهدکودک « شبا که ما می خو م آقا پلیسه بیداره» رو حفظ می ؛ من توی خونه نقاشی داداشم رو می کشیدم که( توی یه عصر تابستونی که جز من و اون ی تو خونه نبود) لم داده بود جلوی ضبط صوت و تلفن و با یه دختره حرف می زد. و همزمان آهنگی رو حفظ می که می گفت:« قبله ینی حلقه ی چشم مستت، ضریح اونه که دست بزنم به دستت،...» و  بعد ازش می پرسیدم که« ضریح ینی چی؟» و اون می گفت: بعدا بهت میگم...

بزرگتر شدم و کلی آهنگ حفظ بودم بدون اینکه بدونم کی هستن. هوای زاده ی حبیب مثلا ! جوادیساری هایی که بابا گوش می داد و چینی بند زن اومده ی مورد علاقه مامان...

حالا دارم به این فکر می کنم که درکم از عشق بین دو نفر چقدر عجیب بود توی اون سن، تصور می وقتی دو نفر عاشق هستن یعنی دختره باید یه رژ قرمز روی لباش داشته باشه که همیشه لکش بمونه روی لیوان و قاشق و همه جا و ح تهوع بهم دست می داد. بعدشم که با هم زندگی می کنن و لباس عروس می پوشه و  همه جای بدن عروس با اون لباسش زده بیرون! که اینو هم دوس نداشتم. تازه خط چشم و قیافه شیطنت بار عروس و خط لب مس ه و از همه بدتر سایه پشت چشماش.... از جزییات این که چی میشه که یهو شکم عروس خانوم باد میکنه و زنبور نیشش میزنه یا عقرب و مار  مطلع نبودم. اما از بدنیا اومدن یه بچه ی خنگ که همه کتابامو یا خط خطی کنه اطمینان داشتم و  متنفر بودم . همه ی این دلایل کافی بود که من از ازدواج متنفر بشم. اما حالا هر چی که بزرگتر میشم  میفهمم ومی نداره مثل بقیه باشم. می تونم بی توجه به همه ی آدم ها روز عروسیم یه لباس عروس یقه اسکیِ گیپور داشته باشم  و آستین دار و موهای  صاف و رها... بدون هیچ شینیون و ا تنشن و... فقط با یه تاج گلهای سفید و خوشبو مثل مریم ... عروس بدون خط چشم و بدون لاک ناخن و بدون کفش پاشنه دار...

+ ماه امشب چه خونین شده... غمگین... شاید یه پلنگِ عاشق خودش رو از بالای کوه پرت کرده سمت ماه...





منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/05/06/post-1341/




i dont care any more

درخواست حذف اطلاعات

انگیزم از داشتن یه عالمه موی بلند و مشکی و صاف تا کمر، چیزی نیست جز منحرف نگاه بقیه از بدنِ لاغر شده تر خودم به زلفونم... و ته دلم می ترسم آه سو ک حسرت بعضیهاشون،  آتیش شه و من زلفونم رو به یغما ببره...

پووووووف... دارم به این نتیجه می رسم که من اصلا آدم آکادمیکی نیستم. شاید باید یه موزیسین میشدم. یه گوینده رادیو... یه دوبلور انیمیشن... یه بازیگر صامت توی تئاتر... یه  مربی دنس، یه بالرین... یه نرس... یه نقاش... یه درخت اصلا... یه میله بارفی ... یا نردبون حتی... یا حتی یه دیوار بزرگ و سفید توی اتاقِ یه دختربچه ی کنجکاو مثل بچگی خودم؛ که تمامش رو با مدادشمعی نقاشی بکشه... اصلا دوست داشتم صدا باشم. یه صدای خش دار و مس ه... نه نه خوب نیس. یه چیز بهتر...دوست دارم خودم باشم.و تو باشی و دوچرخه دونفرمون که توی سبدش پر از نون سنگک کنجدیه، کنار برج ایفلی که ازش کلیدهای خونتون آویزونه... بعد فرانسوی ببوسمت انقدر که فشارمون بیفته سقط شیم بمیریم از دستت راحت شم.

 موزیک  قبل خواب امشب...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/05/04/post-1331/




و به تدبیر تو تشویش خمار آ شد..

درخواست حذف اطلاعات

 دارم یقین میکنم که قانون دنیا اینه که به آرزوهات میرسی اما درست وقتی ازش متنفری یا بدردت نمیخوره! واسه منکه تا حالا اینجوری بوده... عصر مامان منو برد خونه پیرمرد همسایه که خانومش زنگ زده بود که سردرد داره. که فشارخونش رو بگیرم ... رفتیم به خونه بزرگی که توش یه پیرمرد و پیرزن بودن که پرستارشون نبود..پیرمرد به مادرم میگفت کل جوونیم رو  با  بدبختی گذروندم که به جایی برسم. وقتی که جوون و قوی بودم نه پول داشتم نه خونه و همش صرفه جویی می و نمیخوردم و صبر که خونه ب م. فلان کنم و...بعد امسال به خودم اومدم دیدم حالا که همشو دارم خونه، باغ، چندتا آپارتمان، اما پای رفتن به باغمو ندارم. چربی خون  فشارخون نمیذاره چیزی بخورم! با این حال یه روز که زنم نبود دلو زدم به دریا و به پرستارم گفتم برام کره و خامه و .... بیاره و همرو خوردم و رفتم تو کما و بیمارستان!!! 

داشت به مادرم میگفت هفت تا پسر دارم دو تاش خارجن و بقیشون سالی یه بار میان... کاش منم یه دختر داشتم مثل تو... و بعد گوشه چشمش خیس شد و ت شد....

خدایا میشه توی یه مبارک سحری و فرخنده شبی از غصه خلاصم کنی؟ 

+ الان که دارم اینارو مینویسم صدای بلبل میاد به گوشم و اتاق.. از پنجره اتاق... توی درخت ها... یه چراغ برق هم وسطشونه... یکم مخوفه و هیجان انگیز... بهشت نیس اینجا؟! حق دارن خب بکوبن بیان اینجا قلیون بکشن وبرن خب!!! ندارن؟ (از خود میپرسد و به خواب فرو میرود..) خب سعدی که نیستن که در جواب مرغی که تا صبح میناله، مناجات کنن و شرط انسانیت رو بجا بیارن. ولی شرط  یت رو به نحو احسن به جا میارن!





منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/01/24/post-1055/و‌-به-تدبیر-تو-تشویش-خمار-آخر-شد-




فراخی در فصل بهار

درخواست حذف اطلاعات

گستردگی و فراخی رو باید کنار بذارم. اما خب مگه میشه؟ میگن آدم هر عادتی رو دو هفته تکرار کنه میره تو کل وجودش، حالا ما میایم در شروع هر سال دو هفته گشادی و بخور بخواب تجربه میکنیم! بعد تا میایم درستش کنیم سال بعدی اومده!  آخه دو روز سه روز، نه اینکه دوهفته! تازه فامیل جان های جان جانانمون هم که بماند یه هفته قبل عید تعطیل و چند روز هم بعد سیزده خود تعطیلی دارن! این وسط ی جز منِ تنبل که منتظرم اوضاع اطراف بر وفق مراد بشه تا اندکی بجنبم، ضربه نمی بینه! احساساتمم که فوووول، یک عدد به تمام معنا در زمینه زندگی احساسی! و منفی گرایی و عدم اعتمادبنفس! خب دیگه برخیزم و مخورم غم روزهای گذشته رو... پیش به سوی رفع گستردگی!!!




منبع : http://insidee.blogsky.com/1397/01/21/post-1051/فراخی-در-فصل-بهار




ری استارت مغزی...

درخواست حذف اطلاعات

عاشق تغییرم. دوست دارم هر از گاهی زندگیم و مغزم رو ت بدم. همه ی چیزای کهنه رو دور بریزم. چیزایی که اذیتم میکنه. دوست دارم فراموش کنم. یکم سخته برام! بعضی مسائل که توی بیداری سعی میکنم یادم بره ، تا صبح توی خوابم میان کنارم و گاهی هم حل میشن... ضمیر ناخوداگاه ما خیلی نادونه و ساده... هر چی رو پنهون کنی یادش نگه میداره. از هر چی فرار کنی.. از چیزی بدت بیاد و به دروغ بگی خوشم میاد، اون باور میکنه! و حتی برع ش...

کاش میشد زندگیمو هم خلوت کنم. و اینکارو میکنم... نیازی به بودن خیلی چیزها توی ذهنم ندارم! ولی ازون جایی که اون چیزها چسبیدن به مغزم. نیاز دارم که با چیزای دیگه هم مغزمو پر کنم بلکه اونارو رها کنه! ایده ی خودم حل کلی مسئله ی پیچیده ی اپراتورهای کوانتومیه... مثلا نوشتن معادله شرودینگر برای ذره در جعبه یک بعدی و بعد کم کم سه بعدی میتونه ایده خوبی باشه... قشنگ سیفون مغز آدم کشیده میشه!




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/08/09/post-731/




ری استارت مغزی...

درخواست حذف اطلاعات

عاشق تغییرم. دوست دارم هر از گاهی زندگیم و مغزم رو ت بدم. همه ی چیزای کهنه رو دور بریزم. چیزایی که اذیتم میکنه. دوست دارم فراموش کنم. یکم سخته برام! بعضی مسائل که توی بیداری سعی میکنم یادم بره ، تا صبح توی خوابم میان کنارم و گاهی هم حل میشن... ضمیر ناخوداگاه ما خیلی نادونه و ساده... هر چی رو پنهون کنی یادش نگه میداره. از هر چی فرار کنی.. از چیزی بدت بیاد و به دروغ بگی خوشم میاد، اون باور میکنه! و حتی برع ش...

کاش میشد زندگیمو هم خلوت کنم. و اینکارو میکنم... نیازی به بودن خیلی چیزها توی ذهنم ندارم! ولی ازون جایی که اون چیزها چسبیدن به مغزم. نیاز دارم که با چیزای دیگه هم مغزمو پر کنم بلکه اونارو رها کنه! ایده ی خودم حل کلی مسئله ی پیچیده ی اپراتورهای کوانتومیه... مثلا نوشتن معادله شرودینگر برای ذره در جعبه یک بعدی و بعد کم کم سه بعدی میتونه ایده خوبی باشه... قشنگ سیفون مغز آدم کشیده میشه!




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/08/09/post-731/




قانون سه هفته

درخواست حذف اطلاعات

قانون سه هفته واسه آدم های تنبلی مثه منه! علم روانشناسی میگه اگه میخوای یه عادت بد رو ترک کنی یا یه عادت خوب رو به عادت هات اضافه کنی باید سه هفته خودت رو مجبور به انجام یا ترکش کنی. و بعد سه هفته معجزه رو می بینی! و حالا من تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم! بوم بوم بوووووووم!




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/06/29/post-614/قانون-سه-هفته




آه...

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مدتها این اتاقک وحشیِ کهنه را از تنهایی درمی آورم. حالم خوب است چون اینجا به اندازه ی کافی به هم ریخته است! مثل ذهن من. وقتی مسئله ای برایم هضم نمیشود سرم میخارد. اوه راستی شما وقتی ح ان خوب نیست چه غلطی میکنید؟! سیگار میکشید؟! من موزیک میکشم. تزریق میکنم.البته که این عمل آداب خاص خودش را دارد! تنهایی و ارتفاع یا کنج عزلت یا ...یک بار...دوبار....ده بار....صدبار...اعتیاد به موزیک مثل همه ی اعتیادهای دنیا خوب است! اعتیاد حال آدم را خوب میکند. اعتیاد به آغوش های بغلی مثلا...اعتیاد به حرف زدن با خدای بی نظیر آفریننده ی گوش هایی که مینوشند موسیقی را و میرود توی سرشان باران میشود و میشوید همه ی آلودگی ها را...آه صدایش!!! صدایش....صدایش اما سیلاب میشود...میبرد همه ی هوش و حواسم را...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/06/08/post-569/




گم شدن توی اتاق...

درخواست حذف اطلاعات

ماه را تماشا کردیم از پشت دوربین، صورتش کک و مک داشت. توی تاریکی و خنکی ،دور اتش، زیر پتو نشستیم. بلال ها و کباب و سیب زمینی های زیر آتش و آرامش و من و پوریا که زیر پتو، چفت  هم، همه روزنه ها را میبستیم که مبادا سردمان شود.فردا قرار است برود به شهر دودها و مرا تنها بگذارد. حتی  مجبورم کرد مثل شش سالگی اش چشم بند بزنم و پیدایش کنم، به تیز بودن گوشهایم که  نفس هایش را میشنیدم غبطه خورد . نوبت او که شد چه زیبا ناگهان ایستاد و کلافه دست گذاشت روی چشم بند و گفت:« توی اتاق گم شدم! نمیدونم کجام! نمیتونم تجسم کنم» و من فهمیدم آدمهایی که ذهنشان نمیبیند و فکرشان نمیبیند و عقلشان هم همینطور، گم میشوند؛ حتی در مشکلاتی به کوچکی ِ یک اتاق سه در چهار!




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/06/08/post-566/گم-شدن-توی-اتاق-




پرواز

درخواست حذف اطلاعات

برادرم به خانه آمده بود. هیچ جز من  او را نمی دید.باهاش حرف میزدم. از همه جا از همه چیز. نمی دانستم سالهاست برای همیشه رفته. پرسیدم چرا دیر به دیر به خانه می آیی؟ گفت:« تو یه سلام کنی میام !» رفت روی بام خانه ای که روبرویش انبوه درختان سپیدار بود. جایی روشن اما بدون خورشید. گفت:« باید برم». ی کنارش بود و  انگار باید باهاش می رفت. بهش گفتم: «میشه منم بیام؟» چیزی نگفت... من هم کنارش ایستادم. وسط نسیمی که شبیه جارو برقی مکش داشت رو به آسمانِ پر از مه. رویم را که برگرداندم رفته بود. و من هم پشت سرش بالا کشیده شدم! باد خنک به زور توی شش هایم میرفت و قلبم داشت  از جا کنده میشد. قطره های نم توی صورتم میخورد. بالا می رفتم و زیر پاهایم  فاصله زیادی از انتهای انبوه درختان سپیدار داشت.وجودم سراسر ترس بود اما کم کم متوجه بی وزنی ام شدم! موج دریاها و آب ها را از آن بالا می  دیدم. چشمانم را بستم و از لابه لای فضای نمناک و بخار آلود و خنک ابرها عبور . چیزی شبیه ترس و هیجان رهایی و پرواز... نفس هایم عمیق و بلند بود و انگار میخواست بند بیاید که ناگهان دلم برای مادرم تنگ شد...باید برمیگشتم...مقاومت ...به خودم گفتم باید برگردی خونه باید بیدار شی! چشمانم را باز و سقف اتاق را دیدم ...با اندکی تاخیر توانستم بدنم را حرکت بدهم... گوشی ام پنج صبح را نشان داد... 




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/06/03/post-560/پرواز




شهریور بوی سیب می دهد...

درخواست حذف اطلاعات

مس ه است نه؟ که مثلا دختر باشید و از بودن لاک روی ناخن هایتان، احساس خفگی کنید. نیست؟ یا مثلا پاستیل که برایتان ب ند،ح ان به هم بخورد و فقط محض دلخوشی  هی شیرینی شیمیایی مز فش را روی زبانتان حس کنید. نیست؟ یا دختر باشید و دلتان بخواهد روزی بدون داماد عروس شوید و کفش های کتانی گل دار بپوشید و موهایتان کوتاهِ کوتاه باشد. حتی از موهای هاسکی هم کوتاه تر باشد.نیست؟ یا دختر باشید و فوق العاده ظریف و از لباس دکلته ح ان به هم بخورد و عاشق لباسهای مردانه و کت و شلوار و کراوات پوشیدن باشید؛ البته در این مورد با موهای بلند!

 راستی شهریور شما را یاد چه چیزهایی می اندازد؟ یاد عروسی جیرجیرکها؟ یا درسهای رد شده؟! شهریور مرا یاد لوازم حریر می اندازد. یاد یک عالمه مداد رنگی نو .شهریور بوی انتظار می دهد. بوی پاییزهای سحرآمیز. بوی سیاره ای که تویش خورشیدِ پیرِ زرد پشت ابرها قایم شده و درخت های سپیدارش کتاب های رنگی باردارند! فکرش را ید میوه ی سپیدار کتاب باشد! خودش است! آنجاست همان مدینه ی فاضله ی من ...هِی جک لوبیای سحرآمیزت را بیاور...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/06/03/post-559/شهریور-بوی-کتاب-می-دهد-




همچنان...

درخواست حذف اطلاعات

هیچوقت دوست ندارم به گذشته برگردم. دوست دارم رو به جلو برم و روزها بگذره.گذشته هام اصلا قشنگ نیست. نمیدونم چرا آدمهای همسن من و بالاتر دوست دارن برگردن به بچگی و با آه و حسرت یادش میفتن...من اصلا دوست ندارم.شاید چون هنوز اونقدری بزرگ نشدم که دلم تنگ بشه واسه قبل...شایدم اونایی که دلشون تنگ میشه انقدر حافظه ی ضعیفی دارن که خاطرات بد یادشون نیست و یا انقدر ذهن مثبت نگری دارن که همه چیزای خوب رو یادشه و شایدم جزو خوشبخت ترین ها هستن! به هر حال ذهن من مدتهاست که به قسمت مثبت نگری روحم انگشت وسطشو نشون میده و میگه بتمرگ سر جات زندگی خیلی لعنتی تر ازین حرفاست بچه ننه!




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/05/29/post-540/




oh matthew

درخواست حذف اطلاعات

 نمی خواهم متیو بمیرد. ساعت خواب من و او فرق دارد. او خیلی دیرتر از من میخوابد.اگر موقع کار بهش زنگ بزنم میگوید:i cant speek any more گریه کنم می گوید: بیا بغلم... میترسم متیو بمیرد و تا ا عمرم ghostly kissهایش را روی پیشانی منی که ش ته ام بکارد...ناراحت که بشود میگوید: «اوکی» و این اوکی از هزارتا مادرفاکر بدتر است...نه متیو نباید بمیرد...متیو باید زنده بماند...فقط من و خواهرش و رییس پولدار بدردنخورش میدانیم که او چطور استیو را توی کوچه ها سرگردان کرد. باید بماند تا  یک روز برود تورنتو و اسم پسرش را بگذارد:«تورنتو» و لولیتایش را همه بشناسند...متیو باید زنده بماند و سا یفون بزند...متیو باید بماند....متیو باید زنده بماند و یک روز پشت آن دیوار گریه کنم و برایش بخوانم :

how could i ever know you? when you are miles and miles away?

گریه کنم و گریه کنم و بگویم دوستت دارم... ببینم رفته است و مثل همیشه گریه هایم را ی نفهمیده و حتی دوست داشتن هایم را...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/05/21/post-517/




شیمی کوانتومم باش...

درخواست حذف اطلاعات

۹۹/۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹درصد اتم فضای خالیه! یعنی تقریبا همه چی با اینکه وجود داره خالیه..همیشه میشه این خلاء رو حس کرد.... دیدی آدم همش توی دلش حفره حس میکنه؟؟...حتی دردها انگار حفره هستن.... که گاهی از چیزی پر میشن...

حفره های وجودم لبریز شدن...اما صبر میکنم تا آ دنیا




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/05/07/post-446/




دارم پیر میشم ولی عاشقم...

درخواست حذف اطلاعات

یک عدد تنهایی جانانه پیدا کرده ام. یک عدد حریم خصوصی ح ونی! یک عدد تاریکی ، زیر نور یک عدد ماه که از پنجره می تابد با یک عدد هدفون بامزه ی کش رفته  از وسایل های یک عدد داداشی بی وفا که مامان توی انبار پنهانش کرده بود.

دارم به موزیک بازی ام میپردازم. امشب آنقدر موزیک گوش کنم که پودر شوم.کلاه سبز رنگی هم دیدم که مخصوص  سربازی بود و زیرش چوب خط هایی با خ ر آبی...کاپشن چهارخانه سیاه و سفید و کوله پشتی مخصوص کوهنوردی که حامد، پسرعموی انترم بندش را کرده بود...احساس میکنم همینجاست و دارد میگوید: «خودم با قیچی موهاتو کوتاه میکنما!! شپش کنه!!میدونی چند کیلو شامپو هدر میره واسش مِلمِلیییییی؟»




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/04/26/post-386/




ظهرهای تابستان

درخواست حذف اطلاعات

ظهرهای تابستان خسته ترین و بی حال ترین و ت ترین ظهر ها هستند. همه ی موجودات بی حال و مشغول استراحت...کلاغها گرمشان است و همدیگر را بغل نمی کنند...به گمانم تمام ظهر ها ی تابستان خواستگاهشان شهر چنارها باشد! آ یکی از دوستان شهر چنارهایم می گوید به محض وارد شدن به آنجا اتمسفر و آب و هوایش روی بدنت اثر میگذارد و ناخوداگاه سست و بی حال میشوی! و فقط دلت حلیم بادمجان میخواهد و بابا بستنی و کباب های زری جان،جانِ جانان! و هی دلت قار و غور میکند...




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/04/14/post-326/




تنهات نمیذارم..

درخواست حذف اطلاعات

وسط گریه هایم سروکله اش پیدا میشود و میگوید: من تنهات نمیذارم! مرا میشنود و هر کمکی بتواند بهم میکند تا بخشی از نگرانی هایم کم شود...بارها و بارها این جمله ی «تنهات نمیذارم»را اثبات کرده،بارها و بارها دوستت دارم هایش را به انحاء مختلف بیان کرده..بارها و بارها در بدترین شرایط کمکم کرده و تنهایم نگذاشته و من حتی تشکر هم نکرده ام!

وقتی هیجان زده بودم و دلم میخواست هدف پنهانم را به ی بگویم تمامش را شنید و گفت کمکت میکنم! آنقدر میروم روی مخت تا تلاش کنی...آدمی که صبح تا شب سر کارش وسط آنهمه شلوغی و جلسه آدمهای مختلف،یهو زنگ میزند و من گاهی از چند تماس پشت سرهمش ا ی را با بی حوصلگی تمام جواب میدهم و  با نگرانی میگوید:الاهه ناهار خوردی؟!!!خوبی؟ جات راحته؟   و من میگویم: به تو چه ربطی داره خب! و او انگار نمیشنود حرفهای بدم را و هیچ تغییری در رفتارش نمیبینم!!.. گاهی از این حجم از مهربان بودنش عصبی میشوم!!!...دیوانه نیستم؟....آدمی که شبهایش را کتاب مینویسد...وقتی تصادف میکند و ماشینش له میشود...تا چند ساعت چیزی به من نمی گوید! که مبادا خاطره بدی توی ذهنم بیاید!... روزهای آ ماه مبارک گریه میکند...برایم دعا میکند....و من احمق دیوانه همیشه با خودخواهی تمام ، تمام اینها را نمیبینم و حس نمیکنم!

مگر عشق همین نیست؟! که دلش میخواهد من شریک تمام شادی هایش باشم؟ که هرگز چیزی را تلافی نمیکند...که در تمام زندگی اش جریان دارم...حتی در قشنگ ترین کتابش...که هر کاری میکند تا نگرانی چشمهایم تمام شود....مگر غیرتش همین نیست که میخواهد خاتمه بدهد به هر نگرانی  ساده ی توی قلبم...

چرا نمیتوانم اینهمه عشق را ببینم!؟؟؟ 




منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/04/14/post-320/




حق ندارم از مشاورها متنفر شوم؟

درخواست حذف اطلاعات

بهش میگفتم ۲۰واحد تخصصی سخت دارم این ترم.با چشمهای گرد میگفت: مگه تو از پسش برمیای! کمش کن! میگفتم نه راحتم فقط میترسم نتونم واسه ارشد بخونم. میگفت: مگه تو  ارشد هم میخوای بری با این وضعیت؟!!! و من چون به مشاورها اعتماد دارم باور که نمی توانم....ولی  توانستم!

مشاور دیگرم ته ته مکاشفاتش توی چشمهایم زل میزد و می گفت: چرا نمیخوای معمولی باشی؟ میگفتم« من معمولی ام!!! خیلی معمولی!!! چرا اینجوری فکر میکنین!! می گفت: تو کمال گرایی!

کمال گرایم و مثل بقیه معمولی نیستم ؟! لابد چون همیشه دلم میخواسته خودم،خودم را خوشبخت کنم و منتطر نمانم تا یکی با اسب سفیدش بیاید و در ازای خودم آرزوهایم را براورده کند!

آن یکی می گوید: بهتره به نوشتن بپردازی! دست از درس برداری!  و من ته دلم میگویم: تو چرا نمیفهمی من کی بودم و کی شدم؟ چرا نمیفهمی من توی نوشتن علیلم وقتی نوشته ی خودمو  با  کتاب  داستان و رمان   ی که دوستم داره، مقایسه میکنم...

بهترینشان  وسط بحث ها می گفت: ببین خب  مثلا خود من یه دختر پنج ساله دارم هفته پیش مریض بود، خودم مجبور شدم واسه اولین بار برم سبزی ب م! جوپرک ب م! تا سوپ درست کنم براش! ولی بالا ه یاد گرفتم ،حالا ازونور مادرشوهرم......... ........تو هم.................

و من ته دلم به تمام سن و سالش خندیدم! که در این سن   ید سبزی جزو استقلالش،محسوب میشود! و ی میخواهد به من درس زندگی بیاموزد که تنها تجاربش که به من برتری دارد شامل:مراجع دیدن، زایمان و حاملگی و آن اتفاق ۹ماه قبل حاملگی است! آنوقت من تنهایی  چه کارها که نکرده ام! و مقایسه میکنم همه آنها را با اوج نگرانیهای این خانم محترم  که نق زدن بچه اش است و نرفتنش به مهد بخاطر سرماخوردگی! و مادرشوهرش! هنوز هم درک نمیکنم وقتی عاشق شوهرت هستی چرا باید بدت بیاید از مادری که او را بدنیا آورده و از جانش برایش مایه گذاشته؟!  ایا آن مادر حق ندارد دلش بگیرد که چرا پسرش که سالها جان کنده تا او را به اینجا برساند ،حالا یکی از راه برسد و یک شبه صاحب تمام قلبش بشود؟!! بیشعوری نیست که در مقام یک زن و مادر یک بچه پنج ساله ،نتوان اینهمه عشق مادرانه را درک کرد؟

و من همچنان از تمامشان فراری بودم!

 نمی دانم چرا قیافه ام شبیه کرگدن نیست و شبیه بچه پاستوریزه های بی دست و پاست ! شاید چون به شدت احساساتی و تخیلی و عاشق پیشه هستم؟!

حالا دوباره یکیشان زنگ زده و میگوید:من مددکارتم! حتی بعد فارغ حصیلیت هم در خدمتتیم ما!! میخوام برات وقت مشاوره بذارم!

و من ته دلم میگویم گندش بزنند بهترین مشاوران یکی از بهترین های این کشور را که فکر میکنند بعد پاس ۲۵واحد عمومی و تعدادی واحد چرت تخصصی و سروکله زدن با چند  تا بچه دانشجوی استرسی احمق میتوانند با کفشهای من راه بروند و رفتارهای مرا تحلیل و قضاوت کنند، به من برچسب بزنند، بهم قرص بدهند،درمانم کنند و بگویند تو افسرده ای و باید بنشینی در خانه تا چند سال قرص بخوری و بقولی« مواظب باشی ی سرت بلا نیاورد تا یک آدم خوب و مطمئن بیاید که سرت یک بلایی بیاورد!»


پوووووف،باشد! اصلا من کمال گرا!! به جهنم! ولم کنید! حالم از آن و آدمهایش بد می شود! اَ ه ه ه ه!!!!






منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/04/13/post-314/حق-ندارم-از-مشاورها-متنفر-شوم؟




حق ندارم از مشاورها متنفر شوم؟

درخواست حذف اطلاعات

بهش میگفتم ۲۰واحد تخصصی سخت دارم این ترم.با چشمهای گرد میگفت: مگه تو از پسش برمیای! کمش کن! میگفتم نه راحتم فقط میترسم نتونم واسه ارشد بخونم. میگفت: مگه تو  ارشد هم میخوای بری با این وضعیت؟!!! و من چون به مشاورها اعتماد دارم باور که نمی توانم....ولی  توانستم!

مشاور دیگرم ته ته مکاشفاتش توی چشمهایم زل میزد و می گفت: چرا نمیخوای معمولی باشی؟ میگفتم« من معمولی ام!!! خیلی معمولی!!! چرا اینجوری فکر میکنین!! می گفت: تو کمال گرایی!

کمال گرایم و مثل بقیه معمولی نیستم ؟! لابد چون همیشه دلم میخواسته خودم،خودم را خوشبخت کنم و منتطر نمانم تا یکی با اسب سفیدش بیاید و در ازای خودم آرزوهایم را براورده کند!

آن یکی می گوید: بهتره به نوشتن بپردازی! دست از درس برداری!  و من ته دلم میگویم: تو چرا نمیفهمی من کی بودم و کی شدم؟ چرا نمیفهمی من توی نوشتن علیلم وقتی نوشته ی خودمو  با  کتاب  داستان و رمان   ی که دوستم داره، مقایسه میکنم...

بهترینشان  وسط بحث ها می گفت: ببین خب  مثلا خود من یه دختر پنج ساله دارم هفته پیش مریض بود، خودم مجبور شدم واسه اولین بار برم سبزی ب م! جوپرک ب م! تا سوپ درست کنم براش! ولی بالا ه یاد گرفتم ،حالا ازونور مادرشوهرم......... ........تو هم.................

و من ته دلم به تمام سن و سالش خندیدم! که در این سن   ید سبزی جزو استقلالش،محسوب میشود! و ی میخواهد به من درس زندگی بیاموزد که تنها تجاربش که به من برتری دارد شامل:مراجع دیدن، زایمان و حاملگی و آن اتفاق ۹ماه قبل حاملگی است! آنوقت من تنهایی  چه کارها که نکرده ام! و مقایسه میکنم همه آنها را با اوج نگرانیهای این خانم محترم  که نق زدن بچه اش است و نرفتنش به مهد بخاطر سرماخوردگی! و مادرشوهرش! هنوز هم درک نمیکنم وقتی عاشق شوهرت هستی چرا باید بدت بیاید از مادری که او را بدنیا آورده و از جانش برایش مایه گذاشته؟!  ایا آن مادر حق ندارد دلش بگیرد که چرا پسرش که سالها جان کنده تا او را به اینجا برساند ،حالا یکی از راه برسد و یک شبه صاحب تمام قلبش بشود؟!! بیشعوری نیست که در مقام یک زن و مادر یک بچه پنج ساله ،نتوان اینهمه عشق مادرانه را درک کرد؟

و من همچنان از تمامشان فراری بودم!

 نمی دانم چرا قیافه ام شبیه کرگدن نیست و شبیه بچه پاستوریزه های بی دست و پاست ! شاید چون به شدت احساساتی و تخیلی و عاشق پیشه هستم؟!

حالا دوباره یکیشان زنگ زده و میگوید:من مددکارتم! حتی بعد فارغ حصیلیت هم در خدمتتیم ما!! میخوام برات وقت مشاوره بذارم!

و من ته دلم میگویم گندش بزنند بهترین مشاوران یکی از بهترین های این کشور را که فکر میکنند بعد پاس ۲۵واحد عمومی و تعدادی واحد چرت تخصصی و سروکله زدن با چند  تا بچه دانشجوی استرسی احمق میتوانند با کفشهای من راه بروند و رفتارهای مرا تحلیل و قضاوت کنند، به من برچسب بزنند، بهم قرص بدهند،درمانم کنند و بگویند تو افسرده ای و باید بنشینی در خانه تا چند سال قرص بخوری و بقولی« مواظب باشی ی سرت بلا نیاورد تا یک آدم خوب و مطمئن بیاید که سرت یک بلایی بیاورد!»


پوووووف،باشد! اصلا من کمال گرا!! به جهنم! ولم کنید! حالم از آن و آدمهایش بد می شود! اَ ه ه ه ه!!!!






منبع : http://insidee.blogsky.com/1396/04/13/post-314/حق-ندارم-از-مشاورها-متنفر-شوم؟