بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

از خود، بی خود

آخرین پست های وبلاگ از خود، بی خود به صورت خودکار از بلاگ از خود، بی خود دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



روح درد

درخواست حذف اطلاعات

من تنها زندگی می کنم. ترجیح میدم جای اینکه بقیه آزارم بدن تنهایی اذیتم ه. البته متوجه این تنهایی نمیشی وقتی قراره صبح بخاطر ۵۶۰هزار تومن پاشی بری سر کار و وقتی رسیدی ظرف هارو بشوری و بعد غذا بپزی و اَفتِر اون هم بخو خستگی حمالی از تنت در بره. وقتی بیدار میشی شروع میکنی به دیدن تلویزیون. اول تکرار برنامه ای که ب پخش اصلیش رو دیدی و بعدشم سریالی که از ده سال قبل هر سال پخش میشه و دیگه عنی نمونده که ازش دربیارن. وقت اخبار میشه و بعدشم فوتبال و شستن ظرف و شام و ...
ولی وای به اون ساعتی که برنامه های تلویزیون تموم میشن و برفک های سرگردان رو لامپ تصویر تلویزیون جولان میدن. دیگه کم کم فکر و خیال از سرت میان بیرون. غم و غصه واسه خودشون چایی میریزن میشینن کنارت بلند بلند حرف میزنن. به در میگن که دیوار و تو بشنوی. درد و افسردگی نرم نرمک از وجودت میاد بیرون. مثل یه سایه سایه میشینه روبروت زل میزنه بهت. هر چی اون اراده کنه از فکرت می گذره.
دست میندازی سیگارتو برداری یه نخ روشن کنی بلکه دود فراری بده این عفریت رو، میبینی سیگارت نیست. چشات رو زمین دنبال پاکت سیگارت میگرده که صدای روشن شدن کبریت چشاتو پرت می کنه سمت منبعش. میبینی سیگارت رو لب همون سایه هستش. انگار روحتو رول کرده داره میکشه تورو، دودش هم فوت می کنه تو صورتت.
دیگه کاری از دستت برنمیاد. تکیه میدی به دیوار با چشمت سوختنت رو میبینی. هر کامی که می گیره یه لبخند زجرآوری میزنه بهت. اونقدر نیگاش می کنی سایه رو که نمی فهمی کی خوابت برده. صبح بیدار میشی میگی ایول، بریم سراغ بدبختیامون.




منبع : http://insane.blog.ir/1396/06/21/روح-درد




میز، زندگی، عمر

درخواست حذف اطلاعات

اخیرا رفته بودم خونه پدری، اتاق اسبقم رو مبدل به گلخونه ای آماتور رویت . یه میز تحریر بود تو اتاق که راحت ۱۰ تا ۱۵ تا گلدون روش خبردار و ه بودن تا ازشون سان ببینی. اون میز رو وقتی دانش آموز ابت بودم واسم یده بودن. یادم میاد اون موقع اونقدر بزرگ بود که اصلا نمیتونستم ازش استفاده کنم و همش گله می . اوا ی هم که خونه بابام ن بودم و می رفتم یادمه همیشه بخاطر کوچیک بودنش اذیت می شدم. اصلا اون دورانی که اندازه ام بود رو یادم نمیاد. یعنی یه زمانی واسم ایده آل بود این میزه ولی من اصلا اهمیت ندادم به این مسئله. یعنی اگه در مورد میزه ازم بپرسن فقط در مورد اوایل و اوا استفادم ازش میگم. زندگی هم مثل همینه! موقعی که ایده آل و رو غلطک هستش اصلا متوجه نیستیم. به محض اینکه میافتیم تو چاله چوله سریع میگیم آره زندگی با ما نساخته. خوب که فاصله بگیری نیگاش کنی میبینی نه؛ یه جاهایی زندگی بدجور باهات ساخته و اصلا ندیدی.




منبع : http://insane.blog.ir/1396/02/05/میز،-زندگی،-عمر




عشق کودکی

درخواست حذف اطلاعات

از بچگی دوسِت داشتم، دست خودمم نبود! تو اولین و تنها دختری بودی که دیده بودم. برخلاف بقیه پسربچه ها فرق دختر و پسر رو خوب می فهمیدم. دختر اونایی هستن که موهاشون بلنده و پسرا اونایی که موهاش کوتاه تره. وقتی اینو میگم داداشم میخنده و میگه فرق اصلیشون این نیست ولی دروغ میگه. مگه دختر و پسر چه فرقی دارن؟ مرد و زن فرقشون چیه؟ همه یه جورن فقط موهاشون بلندتره و میشه سرتو ی توشون و چند ساعتی گم بشی.

ها! داشتم میگفتم از اول که یادمه دوسِت داشتم. یعنی صبح که چِشَم وا میشد قبل اینکه فکر و شکمم باشم ذهنم پرت تو میشد. میگفتم امروز باهاش حرف بزنم، دستم بخوره به دستش، بازی کنیم، قهر کنه ناز بکشم ... فقط وقتی دوست داشتم ازت دور باشم که مثل بقیه دخترای دهه هفتادی اون جورابای سفید بلندتو تا زیر دامن صدفیت می کشیدی بالا. می خواستم ازت دور باشم تا راحت تر بتونم پاهای کشیدتو ببینم. چشم چرونی حسابش کنی یا نه ولی من میگم حق داشتم سر تا پاتو نیگا کنم. تو مال من بودی. میگن زن جنس نیست ی حق مالکیت داشته باشه واسش ولی گه می خورن! من این چیزا حالیم نی، تو فقط مال من بودی.

بزرگتر که شدیم تو انگار ازم خسته شدی، تکراری شدم واست آره؟ مثل ربنای شجریان واسه !؟ سگ حسابم نمی کردی؛ می رفتی با بقیه دخترا بازی کنی. می گفتم بیا با من بازی کن اونارو ول کن، تو میگفتی خب تو هم بیا با ما بازی، منم نمی اومدم. من اونارو میخواستم چیکار. من میخواستم فقط با تو باشم. ولی تو ولم میکردی میرفتی پیش اونا. حتی دوست نداشتم تو هم با اونا بازی کنی. فقط می خواستم خودم باشم و خودت. قشنگ عین این تیکه های پازل می رفتیم تو هم و با هم واضح می شدیم، هیچم به بقیه احتیاج نداشتیم.

بزرگترتر که شدیم دیگه از هم دورتر شدیم. عین s و n مغناطیسی بودیم منتهی همدیگه رو جذب نمی کردیم. دیگه آهن ربای رابطمون خاصیتشو از دست داده بود. هر بار که همدیگه رو می دیدیم انگار دو تا غریبه ایم که هیچ صنمی با هم نداریم. یه بار یکیمون دهنشو باز کرد بگه چه مرگمون شده؟ ولش کن این حرفارو، گذشته دیگه گذشته، هر چند از رومون گذشته.

این عشقمو همیشه پنهون . حتی از خودت.هیچوقت بهت نگفتم چقدر دوست دارم. ولی که نیستی خودت باید میفهمدی دوست داشتم.

اینکه میگم خیلی دوست داشتم به این معنی نیست که الانم دوست دارم. الان واسم یه دختری مثل بقیه ولی قبلا واسم خود لغت دختر بودی. تو معنی دختر بودی برام. همیشه می پرسم از خودم اگه تو اولین دختری نبودی که میدیدم باز این حسو بهت داشتم. اگه جای تو یه دختر دیگه بود احساسی که بهت داشتم رو به اونم داشتم. خیلی فکر و به این رسیدم که نه. تو منحصر به فرد بودی. درواقع منحصر به من. اینی که هستم و شدم رو تو شکل دادی. هیشکی واسم تو نمیشد و نمیشه.




منبع : http://insane.blog.ir/1396/03/14/عشق-کودکی




ماکزیمم زندگی

درخواست حذف اطلاعات

عجب روزگار خوبی داشتم. خودم رو چند پله بالاتر از بقیه آدما میدیدم انگار که رو نردبون وایستاده باشی و از بالا داری با مسرت به بقیه و زندگی مس شون نگاه می کنی. تو خیابون که راه می رفتم خودم رو بهتر و شادابتر از بقیه ای میدیدم که درگیر روابط چرت بینشون هستم. تو کافه ها تنها و راحت با چنان ف ی لم میدادم به صندلی و بقیه رو می پاییدم که انگار این ریغوها از زیر دست من اومدن بیرون و الان نگاشون تو چشم همدیگه فرو رفته و فکر می کنن خنده رو لبشون از ته دلشونه. همه آدما و دغدغه هاشون واسم کوچیک و بی اهمیت بود. در حالی که همه داشتن تو یه زمین هموار دست و پا می زدن من همینطوری داشتم یه مسیر رو به بالا رو با سرعت و خوشی طی می .
اما الان فکر می کنم دیگه به ته روزای خوشم رسیدم. وایستادم تو نقطه ماکزیمم زندگیم و دارم شیب تند رو به صفر زندگیم رو با بغض نیگا می کنم و می دونم که راه برگشت نیست. باید رو این نمودار حرکت کنم و هر چقدر هم معطل کنم دردی ازم دوا نمیشه. قراره بشم یکی از همونایی که قبلا کوچیک می دیدمشون.




منبع : http://insane.blog.ir/1396/03/19/ماکزیمم-زندگی




به خاطر نمی آورم

درخواست حذف اطلاعات
به خاطر دارم که اصلا خاطرم نیست از کجا و کی شروع شد. نمی دانم این مغز من چه موقع به کار افتاد و شروع کرد به سوزاندن قند و تلاطم بیهوره سلول های خا تری اش! هر چه به عقب باز می گردم اصلا به یاد ندارم که اولین خاطره و فکر مغز فندقی ام کدام است. گویی درست در میانه یک وهم و خیال درون مغزم به دنیا شرف یاب شده ام. یا شاید هم مغزم در برهه ای از کودکی پاک شده و دانسته های ماقبل آن رویداد را پاک کرده. لابد لازم ندیده فضای گران بهای خود را با خاطرات و دل مشغولی های یک کودک مشنگ پر کند.




منبع : http://insane.blog.ir/1395/09/28/i-dont-remember




زیباترین معاشقه عمرم

درخواست حذف اطلاعات

زیباترین معاشقه عمرم، برای خودم نبوده! بلکه تنها آن را نظاره گر بودم. آن هم نه تماشاگر یک جفت انسان نر و ماده که همانند های اروتیک در هم تنیده اند و مدام منتظر ثانیه بعد هستند تا ببینند چه نوع لذتی انتظارشان را می کشد.
دورانی که هنوز برای مطالعه جفنگیات ی به کتابخانه شهر میرفتم و در مسیر از انواع محلات و کوچه ها میگذشتم و با هر قشری از مردم روبرو می شدم. لذت بخش ترین قسمت فرآیند مطالعه هم همین بود. از دیدن این افراد و اماکن بیشتر لذت می بردم تا مطالعه دروس ی. یک روز طبق عادت معمول راه خانه تا کتابخانه رو طی می که بانویی مسن دیدم خیره به سر گذر و پشت به من. راسخ و در سکوت منتظر ی یا چیزی بود و در حین این عمل، کوچکترین ی نداشت.
از سر گذر مرد کهنسالی با لبخند ولی دلهره در حال نزدیک شدن به هر دویمان بود. دانستم که جفت همان بانوی کهنسال است. نزدیک تر شد با ص که گویا آوای مردی جوان در آغازین روزهای زندگی مشترکش است گفت: "نور چشمام! نگفتم مگه نیا بیرون سرما میخوری بانو". زن با ص پر از ناز و با لحنی که انگار صد سال است که منتشر عشق اول و آ ش ایستاده گفت: "آخه نگرانت شدم آقا"




منبع : http://insane.blog.ir/1395/09/28/the-best-Flirting-of-my-life




کاتیوشا

درخواست حذف اطلاعات

شاید اگر کاتیوشا خودش می توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمی د، با من زندگی می کرد، بدون این که زن من بشود. حالا نه پدر و نه مادر، هیچ او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد، برای یک عمر بفروشد، برای این که بتواند فقط زندگانی کند، زن ها همه خود را می فروشند، بعضی در مقابل یک پول جزئی برای ساعت و روز، و بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی.

چمدان
بزرگ علوی

داد 1311




منبع : http://insane.blog.ir/1395/09/29/katyusha




چه ی از دیوانه ها نمی ترسد؟

درخواست حذف اطلاعات

همه ی آدم ها دیوانه اند. فقط نوع دیوانگی آن ها فرق می کند. شاید همین حرفم کافی است که دیگران بفهمند که خودم چقدر دیوانه ام. هر چند که دیگران همیشه می ترسند که نکند بهشان بگویند دیوانه اما من ترسی ندارم. حتا از دیوانگی خودم لذت هم می برم. اگر لازم باشد روی کاغذ می نویسم و پایش را امضا هم می کنم. خودم هم آن قدر جسور هستم که وقتی ی را می بینم که رفتار و حرف هایش شبیه عاقل ها نیست در چشمش زل می زنم و می گویم دیوانه!

من هم که فقط منتظر همین حرف ها هستم که قاطی م و دخل طرفم را بیاورم. یک بار هم در مترو با یک زن ولگرد جر و بحث . با موبایلش صحبت می کرد و به طرفش با صدای بلند می گفت که یک شب تا صبح چقدر پول می گیرد. من هم عصبانی شدم و با هم جر و بحث کردیم. بهم داد. چیزی نگفتم تا وقتی که خواست پیاده شود، از پشت مانتویش را گرفتم و تا بالا جر دادم. در آن شلوغی تا به خودش بیاید در بسته شده بود و من برایش شستم را به علامت بیلاخ نشان می دادم.

نگار تنها ی است که این روزها جرأت می کند به من بگوید دیوانه. او می گوید دیوانگی من از نوع گیر دادن است؛ می گوید چیزی نیست که به آن گیر ندهم. به خدا به آسمان به زمین به مردم. یکی از روزهایی که جر و بحث می کردیم نگار گفت: دیوانه! پدر من و برادرهایم از سیاست و ادبیات چیزی نمی دانند که باهاشان بحث می کنی و خیطشان می کنی.

من هم گفتم: خوب وقتی از چیزی سر در نمی آورند غلط می کنند درباره اش حرف می زنند.

زل زد در چشم هایم و در حالی که بغض کرده بود گفت: خیلی نفهمی. چیزی هست که تا حالا بهش گیر نداده باشی؟


چه ی از دیوانه ها نمی ترسد؟
مهدی رضایی
1389




منبع : http://insane.blog.ir/1395/10/24/Who-is-not-afraid-of-insanes




آ ین معشوقه بور

درخواست حذف اطلاعات

روزای بدی بود، حال خوشی نداشتم. داشتم برمی گشتم منزل که از دور دیدمش. سایه بود، نزدیک تر که شد رخ گشت هویدا! بور بود، چشما سبز، قد و قامت رعنا، موهاش بور. ازم رد که شد یک چیزی ازم کند. یک قسمتی از خودم رو ازم گرفت. تابحال حسرت چیزی رو نخورده بودم، هیچی؛ ولی برای اولین بار حسرت خوردم که چرا این دختر با من نیست، ,hsi من نیست. خیلی زود فهمیدم یه چیزیم شد. بعد اونروز دیگه اون آدم سابق نشدم. هنوز جای خالی چیزی که ازم کند درد می کنه. کاش هیچوقت ندیده بودمش.
از بورها همیشه بدم میومد. بد داغ میذارن به دل آدم و میرن.




منبع : http://insane.blog.ir/1395/11/17/the-last-blonde-mistress




دیوانه باش

درخواست حذف اطلاعات

نه نور، چشمانم را اذیت می کند، نه صدا آزارم می دهد و نه از محبت دیگران آزرده می شوم ولی می دانم که دارم دیوانه می شوم. انگار آدم ها همان هایی نیستن که دیروز میشناختم. تعجب می کنم این همه مدت چگونه دوام آورده ام بینشان. عقایدشان آزارام می دهد. انگار از قصد اینطور احمقانه افاضه فضل می کنند. همگی عوض شده اند؛ اصرار هم دارند من تغییر کرده ام. دیگر نمی توانم با اینها ادامه دهم. دیگر بریده ام. دارم تمام می شوم، حقیقتا دارم تمام می شوم.




منبع : http://insane.blog.ir/1395/11/19/be_a_insane




خیالباف

درخواست حذف اطلاعات

یک جوان سالخورده بودم. فقط خودم را به ضمیمه ی پاکت سیگارم و موهای جو گندمی ام دوست داشتم، کارم به کارِ دل و دلدار نبود. تووی فاضلاب رابطه ها دلم را گذاشته بودم تووی پستوی خانه ی مادر بزرگ، تووی همان کمدی که آجیل ها و شیرینی های عید را قایم میکرد و برایش توضیح داده بودم که این روز ها اوضاع آدم ها پس است رفیق شاید مجبور باشی تا ابد تووی همین پستو بمانی اما باور کن که اینجا ماندنت هم به نفع توست هم به نفع من.

روزهایم وقف و داستان و نوشتن و شنیدن شده بود، هر از چند گاهی سری هم به میزدم و مردم را تماشا می . آدم ها؛ آدم های بدی شده بودند، روزگار روزگار خوبی نبود. بعضی از ماده ها با آن همه آرایش و عطر و ادکلن، باز هم بووی تعفن میدادند و نرهایی که تووی چشم هایشان میشد حجم اسپرم را دید برای غرق شدن تووی آن تعفن از گُه مال هیچ ارزشی دریغ نمی د.

سرم به کار خودم بود، زندگی اگر نمک نداشت خودم را قانع می که در عوض فشار خون نمیگیریم تا اینکه تو آمدی و خندیدی، صورت خاک گرفته ام را پاک کردی و مثل ها با مداد رنگی هایت تووی صورتم یک خنده ی درست و حس کشیدی. روزهای اول دلم میخواست برایم تعریف کنی با آن تیله های سیاه تووی صورتت به گا رفته دنیای آدم ها را چطور میبینی، راستش را بخواهی هنوز هم باورم نمیشود با آن چشم ها همانقدری که من میبینم میبینی چرا که فکر میکنم با برق آن چشم ها میشود لبخند شهر را فهمید وقتی ما تووی خیابان هایش پرسه میزنیم.

به خودم آمدم دیدم دست هایت را گرفتم و میخواهم دلم را از پستووی خانه ی مادربزرگ بیاورم بدهم به تو نیم وجب قد و بالایی که کنارم راه میروی.

گاهی انقدر بچه میشوی که حس هامبرت به لولیتا را بهتر درک میکنم، میفهمم چرا اورلیانو تووی صد سال تنهایی عاشق رِمِ ِ نُه ساله شد و گاهی آنقدر دقیق نگاه میکنی که دلم میخواهد با تو پشت یک میز تک تک مشکلات خاور میانه را حل کنم. حالا که آمدی و مجبورم کردی به جای تمام آدم ها تو را تماشا کنم، حالا که خنده های نمکینت به طعم زندگی معنا بخشیده است و حالا که مادر بزرگ کنار خوراکی هایش لبخند گذاشته و به ما تعارف میکند، باید حضورت را تووی این نوشته ها برای سال هایی که هیچ نمیداند از آسمانش قرار است شکوفه، باران یا سنگ ببارد، پس انداز کرد.

خیالباف
عنتلکتورى




منبع : http://insane.blog.ir/1395/12/17/خیالباف




به خاطر نمی آورم

درخواست حذف اطلاعات
به خاطر دارم که اصلا خاطرم نیست از کجا و کی شروع شد. نمی دانم این مغز من چه موقع فعالیت اش را آغاز کرد و شروع کرد به سوزاندن قند و تلاطم بیهوره سلول های خا تری اش! هر چه به عقب باز می گردم اصلا به خاطر نمی آورم که اولین خاطره و فکر مغز فندقی ام کدام است. گویی درست در میانه یک وهم و خیال درون مغزم به دنیا شرف یاب شده ام. یا شاید هم مغزم در برهه ای از کودکی پاک شده و دانسته های ماقبل آن رویداد را پاک کرده. لابد لازم ندیده فضای گران بهای خود را با خاطرات و دل مشغولی های یک کودک مشنگ پر کند.



منبع : http://insane.blog.ir/1395/09/28/i-dont-remember




زیباترین معاشقه عمرم

درخواست حذف اطلاعات
زیباترین معاشقه عمرم، برای خودم نبوده! بلکه تنها آن را نظاره گر بودم. آن هم نه تماشاگر یک جفت انسان نر و ماده که همانند های اروتیک در هم تنیده اند و مدام منتظر ثانیه بعد هستند تا ببینند چه نوع لذتی انتظارشان را می کشد.
دورانی که هنوز برای مطالعه جفنگیات ی به کتابخانه شهر میرفتم و در مسیر از انواع محلات و کوچه ها میگذشتم و با هر قشری از مردم روبرو می شدم. لذت بخش ترین قسمت فرآیند مطالعه هم همین بود. از دیدن این افراد و اماکن بیشتر لذت می بردم تا مطالعه دروس ی. یک روز طبق عادت معمول راه خانه تا کتابخانه رو طی می که بانویی مسن دیدم خیره به سر گذر و پشت به من. راسخ و در سکوت منتظر ی یا چیزی بود و در حین این عمل، کوچکترین ی نداشت.
از سر گذر مرد کهنسالی با لبخند ولی دلهره در حال نزدیک شدن به هر دویمان بود. دانستم که جفت همان بانوی کهنسال است. نزدیک تر شد با ص که گویا آوای مردی جوان در آغازین روزهای زندگی مشترکش است گفت: "نور چشمام! نگفتم مگه نیا بیرون سرما میخوری بانو". زن با ص پر از ناز و با لحنی که انگار صد سال است که منتشر عشق اول و آ ش ایستاده گفت: "آخه نگرانت شدم آقا"




منبع : http://insane.blog.ir/1395/09/28/my-second-test-post




کاتیوشا

درخواست حذف اطلاعات

شاید اگر کاتیوشا خودش می توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمی د، با من زندگی می کرد، بدون این که زن من بشود. حالا نه پدر و نه مادر، هیچ او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد، برای یک عمر بفروشد، برای این که بتواند فقط زندگانی کند، زن ها همه خود را می فروشند، بعضی در مقابل یک پول جزئی برای ساعت و روز، و بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی.

چمدان
بزرگ علوی

داد 1311




منبع : http://insane.blog.ir/1395/09/29/katyusha




چه ی از دیوانه ها نمی ترسد؟

درخواست حذف اطلاعات

همه ی آدم ها دیوانه اند. فقط نوع دیوانگی آن ها فرق می کند. شاید همین حرفم کافی است که دیگران بفهمند که خودم چقدر دیوانه ام. هر چند که دیگران همیشه می ترسند که نکند بهشان بگویند دیوانه اما من ترسی ندارم. حتا از دیوانگی خودم لذت هم می برم. اگر لازم باشد روی کاغذ می نویسم و پایش را امضا هم می کنم. خودم هم آن قدر جسور هستم که وقتی ی را می بینم که رفتار و حرف هایش شبیه عاقل ها نیست در چشمش زل می زنم و می گویم دیوانه!

من هم که فقط منتظر همین حرف ها هستم که قاطی م و دخل طرفم را بیاورم. یک بار هم در مترو با یک زن ولگرد جر و بحث . با موبایلش صحبت می کرد و به طرفش با صدای بلند می گفت که یک شب تا صبح چقدر پول می گیرد. من هم عصبانی شدم و با هم جر و بحث کردیم. بهم داد. چیزی نگفتم تا وقتی که خواست پیاده شود، از پشت مانتویش را گرفتم و تا بالا جر دادم. در آن شلوغی تا به خودش بیاید در بسته شده بود و من برایش شستم را به علامت بیلاخ نشان می دادم.

نگار تنها ی است که این روزها جرأت می کند به من بگوید دیوانه. او می گوید دیوانگی من از نوع گیر دادن است؛ می گوید چیزی نیست که به آن گیر ندهم. به خدا به آسمان به زمین به مردم. یکی از روزهایی که جر و بحث می کردیم نگار گفت: دیوانه! پدر من و برادرهایم از سیاست و ادبیات چیزی نمی دانند که باهاشان بحث می کنی و خیطشان می کنی.

من هم گفتم: خوب وقتی از چیزی سر در نمی آورند غلط می کنند درباره اش حرف می زنند.

زل زد در چشم هایم و در حالی که بغض کرده بود گفت: خیلی نفهمی. چیزی هست که تا حالا بهش گیر نداده باشی؟


چه ی از دیوانه ها نمی ترسد؟
مهدی رضایی
1389




منبع : http://insane.blog.ir/1395/10/24/چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟