بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

حیاط خلوت ذهن

آخرین پست های وبلاگ حیاط خلوت ذهن به صورت خودکار از بلاگ حیاط خلوت ذهن دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چهل و سه

درخواست حذف اطلاعات
زمانی که من دبستان میرفتم یه مسافت نسبتا طولانی رو برای رسیدن به مدرسه پیاده میرفتیم به همراه خواهر یا همکلاسی یا و گاهی هم تنها.از کوچه پس کوچه های خلوت سلانه سلانه میرفتیم و اونموقع پدر و مادرمون هیچوقت نگران این نبودن که ممکنه برای ما اتفاقی بیافته و هیچوقت هم اتفاقی نیفتاد و چقدر ذهن و خاطرشون آسوده بود از این بابت. حالا منه مادر تو این دوره و زمونه جرأت نمیکنم بذارم دخترم حتی تا سر کوچه هم تنها بره چه برسه به اینکه بخواد پیاده و تنها بره مدرسه ای که از قضا یکی دوتا کوچه هم بیشتر فاصله نداره با ما.یا مثلا تو پارک و فضاهای شلوغ همش باید ترس اینو داشته باشم که نکنه گم بشن یا فرد غریبه ای بهشون نزدیک بشه.انقد که آدم های مریض زیاد شدن.نکنه اتفاقی براشون بیفته.نکنه روح و سرشت پاکشون تو این هجوم اطلاعات و فضای مجازی و رسانه و خبرهای بد آسیب ببینه.چی شد که به اینجا رسیدیم؟ پدر و مادرهای نسل ما از این نظر که این نگرانی ها و دغدغه ها و ترس ها رو اونموقع نداشتند قطعا آدم های خوشبخت تری بودند!



منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/25/چهل-و-سه




چهل و چهار

درخواست حذف اطلاعات

صحبت میکنیم با هم.وضعیت شرکت مثه بیمار محتضریه که امیدی به بهبو نیست.با هم صحبت کردیم و هیچکدوم آروم نشدیم.حوصله ندارم حرفای امیدوار کننده بزنم.فقط میدونم این روزها هم میگذره.میدونم درست میشه.یه سیب سرخ برداشتم و نشستم همونجای همیشگی روبروی پنجره باز آشپزخونه و همینطور که گازش میزنم و باد میخوره به کله ام مینویسم که درست میشه.باید پاشم و کاری کنم که ظهر و بعدظهر و شب این پنجشنبه آ مهرماهی مثل صبحش دلگیر و پر از بغض و اشک نباشه.همین (:




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/26/چهل-و-چهار




سی و پنج

درخواست حذف اطلاعات

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای ، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که ب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف .سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا می و با خودم فک مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خو دن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/11/سی-و-شش




سی و پنج

درخواست حذف اطلاعات

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای ، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که ب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف .سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا می و با خودم فک مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خو دن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/11/سی-و-شش




سی و پنج

درخواست حذف اطلاعات

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای ، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که ب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف .سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا می و با خودم فک مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خو دن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/11/سی-و-شش




چهل

درخواست حذف اطلاعات

قصه از کجا شروع شد؟ از امروز ظهر که میخواستم برم دنبال موطلایی.سه چهار تا موضوع همزمان باعث شد بداخلاق بشم.درگیری های ذهنی و فکر و خیال هایی که تمومی ندارن.نهار بچه ها و میم رو حاضر و سر سفره که نشستن رفتم تو اتاق خواب تو تاریکی دراز کشیدم.بعد نهار دخترا خونه سازی و دومینو ها رو ریختن وسط و مشغول بازی شدن.میم اومد داخل و با اولین کلمه بغضم ترکید.با هق هق حرف زدم و حرف زدم و گلایه و خالی شدم.گفتم من هرجوری باشه این مشکلات مالی رو تحمل میکنم ولی بچه ها چی؟ دلم نمیخواد هیچ حسرتی تو دلشون باشه.میگه تو نگران نباش من نمیذارم اینجوری بشه.امیدت به خدا باشه.درست میشه همه چیز.

دستمو گرفت و اومدیم تو حیاط.دخترها هم اومدن.چهارتایی دست همدیگه رو گرفتیم و تو هوای ابری و خنک پاییزی شروع کردیم به دویدن و شلوغ کاری و من فراموش ناراحتی ها و دلخوری ها رو.مگه نه اینکه خدا خودش حواسش بهمون هست؟




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/22/چهل




چهل

درخواست حذف اطلاعات

قصه از کجا شروع شد؟ از امروز ظهر که میخواستم برم دنبال موطلایی.سه چهار تا موضوع همزمان باعث شد بداخلاق بشم.درگیری های ذهنی و فکر و خیال هایی که تمومی ندارن.نهار بچه ها و میم رو حاضر و سر سفره که نشستن رفتم تو اتاق خواب تو تاریکی دراز کشیدم.بعد نهار دخترا خونه سازی و دومینو ها رو ریختن وسط و مشغول بازی شدن.میم اومد داخل و با اولین کلمه بغضم ترکید.با هق هق حرف زدم و حرف زدم و گلایه و خالی شدم.گفتم من هرجوری باشه این مشکلات مالی رو تحمل میکنم ولی بچه ها چی؟ دلم نمیخواد هیچ حسرتی تو دلشون باشه.میگه تو نگران نباش من نمیذارم اینجوری بشه.امیدت به خدا باشه.درست میشه همه چیز.

دستمو گرفت و اومدیم تو حیاط.دخترها هم اومدن.چهارتایی دست همدیگه رو گرفتیم و تو هوای ابری و خنک پاییزی شروع کردیم به دویدن و شلوغ کاری و من فراموش ناراحتی ها و دلخوری ها رو.مگه نه اینکه خدا خودش حواسش بهمون هست؟




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/22/چهل




چهل

درخواست حذف اطلاعات

قصه از کجا شروع شد؟ از امروز ظهر که میخواستم برم دنبال موطلایی.سه چهار تا موضوع همزمان باعث شد بداخلاق بشم.درگیری های ذهنی و فکر و خیال هایی که تمومی ندارن.نهار بچه ها و میم رو حاضر و سر سفره که نشستن رفتم تو اتاق خواب تو تاریکی دراز کشیدم.بعد نهار دخترا خونه سازی و دومینو ها رو ریختن وسط و مشغول بازی شدن.میم اومد داخل و با اولین کلمه بغضم ترکید.با هق هق حرف زدم و حرف زدم و گلایه و خالی شدم.گفتم من هرجوری باشه این مشکلات مالی رو تحمل میکنم ولی بچه ها چی؟ دلم نمیخواد هیچ حسرتی تو دلشون باشه.میگه تو نگران نباش من نمیذارم اینجوری بشه.امیدت به خدا باشه.درست میشه همه چیز.

دستمو گرفت و اومدیم تو حیاط.دخترها هم اومدن.چهارتایی دست همدیگه رو گرفتیم و تو هوای ابری و خنک پاییزی شروع کردیم به دویدن و شلوغ کاری و من فراموش ناراحتی ها و دلخوری ها رو.مگه نه اینکه خدا خودش حواسش بهمون هست؟




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/22/چهل




چهل و یک

درخواست حذف اطلاعات

قرار بود در مورد یه موضوعی با خانوم معلم موطلایی صحبت کنم. ب نتونستم تماس بگیرم.امروز صبح رفتم و حل شد.در حالی که ب کل خوابم در مورد همین موضوع بود! همیشه هر مسئله کوچیکی کلی ذهنم رو درگیر میکنه و هزار بار تو ذهنم تجزیه و تحلیلش میکنم و تصمیم های مختلف رو بررسی میکنم.آ ش هم ختم به خیر میشه معمولا ولی این استرس ها اذیتم میکنه.کاش بتونم بهتر مدیریت کنم ذهنم رو.

کارهایی که برای دل خودم شروع کرده بودم از اول پاییز به صورت تق و لق انجام میشن و گاهی هم اصلا انجام نمیشن.با اینکه همش در حال بدو بدو هستم فقط کارهای روتین و همیشگی رو میرسم که انجام بدم.فک میکنم گرفتار روزمرگی شدم باز.صبح ها که هیچی.عصرا و شب ها اگه کلا خونه باشیم وقت اضافه پیدا میشه که معمولا کار یا برنامه ای پیش میاد و نیستیم.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/23/چهل-و-یک




چهل و یک

درخواست حذف اطلاعات

قرار بود در مورد یه موضوعی با خانوم معلم موطلایی صحبت کنم. ب نتونستم تماس بگیرم.امروز صبح رفتم و حل شد.در حالی که ب کل خوابم در مورد همین موضوع بود! همیشه هر مسئله کوچیکی کلی ذهنم رو درگیر میکنه و هزار بار تو ذهنم تجزیه و تحلیلش میکنم و تصمیم های مختلف رو بررسی میکنم.آ ش هم ختم به خیر میشه معمولا ولی این استرس ها اذیتم میکنه.کاش بتونم بهتر مدیریت کنم ذهنم رو.

کارهایی که برای دل خودم شروع کرده بودم از اول پاییز به صورت تق و لق انجام میشن و گاهی هم اصلا انجام نمیشن.با اینکه همش در حال بدو بدو هستم فقط کارهای روتین و همیشگی رو میرسم که انجام بدم.فک میکنم گرفتار روزمرگی شدم باز.صبح ها که هیچی.عصرا و شب ها اگه کلا خونه باشیم وقت اضافه پیدا میشه که معمولا کار یا برنامه ای پیش میاد و نیستیم.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/23/چهل-و-یک




چهل و یک

درخواست حذف اطلاعات

قرار بود در مورد یه موضوعی با خانوم معلم موطلایی صحبت کنم. ب نتونستم تماس بگیرم.امروز صبح رفتم و حل شد.در حالی که ب کل خوابم در مورد همین موضوع بود! همیشه هر مسئله کوچیکی کلی ذهنم رو درگیر میکنه و هزار بار تو ذهنم تجزیه و تحلیلش میکنم و تصمیم های مختلف رو بررسی میکنم.آ ش هم ختم به خیر میشه معمولا ولی این استرس ها اذیتم میکنه.کاش بتونم بهتر مدیریت کنم ذهنم رو.

کارهایی که برای دل خودم شروع کرده بودم از اول پاییز به صورت تق و لق انجام میشن و گاهی هم اصلا انجام نمیشن.با اینکه همش در حال بدو بدو هستم فقط کارهای روتین و همیشگی رو میرسم که انجام بدم.فک میکنم گرفتار روزمرگی شدم باز.صبح ها که هیچی.عصرا و شب ها اگه کلا خونه باشیم وقت اضافه پیدا میشه که معمولا کار یا برنامه ای پیش میاد و نیستیم.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/23/چهل-و-یک




چهل و دو

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح با صداش بیدار شدم.هوا ابری بود.با اینکه ب دیر خو ده بودم ولی سرحال پاشدم.بغلش و بوسیدمش.دست و صورتش رو شست. موهاش رو شونه و با عشق نگاهش .امروز یه روز خاص و ویژه اس برای من.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها خداوند موطلایی رو به ما بخشید.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها من مادر شدم و چه اتفاق بزرگیه مادر شدن.

یادمه خانوم اولین چیزی که گفت این بود که وای خانوم فلانی دخترت چقدر بوره.بعدش تا ی الگی موها و ابروها و مژه هاش اصلا مشخص نبود.البته الان دیگه به اون روشنی نیستن و موهاش هم کلی پ شت شده.

خوب از امروز بگم که خود متولد از چیزی خبر نداره و نمیدونه امروز تولدشه و قراره ایزش کنیم.منم کلی ذوق دارم از اینکه قراره ایز بشه ظهر.بریم دنبال کار و ادامه زندگی مون.روزتون به خیر و شادی.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/24/چهل-و-دو




چهل و دو

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح با صداش بیدار شدم.هوا ابری بود.با اینکه ب دیر خو ده بودم ولی سرحال پاشدم.بغلش و بوسیدمش.دست و صورتش رو شست. موهاش رو شونه و با عشق نگاهش .امروز یه روز خاص و ویژه اس برای من.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها خداوند موطلایی رو به ما بخشید.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها من مادر شدم و چه اتفاق بزرگیه مادر شدن.

یادمه خانوم اولین چیزی که گفت این بود که وای خانوم فلانی دخترت چقدر بوره.بعدش تا ی الگی موها و ابروها و مژه هاش اصلا مشخص نبود.البته الان دیگه به اون روشنی نیستن و موهاش هم کلی پ شت شده.

خوب از امروز بگم که خود متولد از چیزی خبر نداره و نمیدونه امروز تولدشه و قراره ایزش کنیم.منم کلی ذوق دارم از اینکه قراره ایز بشه ظهر.بریم دنبال کار و ادامه زندگی مون.روزتون به خیر و شادی.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/24/چهل-و-دو




چهل و دو

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح با صداش بیدار شدم.هوا ابری بود.با اینکه ب دیر خو ده بودم ولی سرحال پاشدم.بغلش و بوسیدمش.دست و صورتش رو شست. موهاش رو شونه و با عشق نگاهش .امروز یه روز خاص و ویژه اس برای من.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها خداوند موطلایی رو به ما بخشید.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها من مادر شدم و چه اتفاق بزرگیه مادر شدن.

یادمه خانوم اولین چیزی که گفت این بود که وای خانوم فلانی دخترت چقدر بوره.بعدش تا ی الگی موها و ابروها و مژه هاش اصلا مشخص نبود.البته الان دیگه به اون روشنی نیستن و موهاش هم کلی پ شت شده.

خوب از امروز بگم که خود متولد از چیزی خبر نداره و نمیدونه امروز تولدشه و قراره ایزش کنیم.منم کلی ذوق دارم از اینکه قراره ایز بشه ظهر.بریم دنبال کار و ادامه زندگی مون.روزتون به خیر و شادی.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/24/چهل-و-دو




چهل و سه

درخواست حذف اطلاعات
داشتم به این موضوع فکر می که زمانی که من دبستان میرفتم یه مسافت نسبتا طولانی رو برای رسیدن به مدرسه پیاده میرفتیم به همراه خواهر یا همکلاسی یا و گاهی هم تنها.از کوچه پس کوچه های خلوت سلامه سلامه میرفتیم و اونموقع پدر و مادرمون هیچوقت نگران این نبودن که ممکنه برای ما اتفاقی بیافته و هیچوقت هم اتفاقی نیفتاد و چقدر ذهن و خاطرشون آسوده بود از این بابت. حالا منه مادر تو این دوره و زمونه جرأت نمیکنم بذارم دخترم حتی تا سر کوچه هم تنها بره چه برسه به اینکه بخواد پیاده و تنها بره مدرسه ای که از قضا یکی دوتا کوچه هم بیشتر فاصله نداره با ما.یا مثلا تو پارک و فضاهای شلوغ همش باید ترس اینو داشته باشم که نکنه گم بشن یا فرد غریبه ای بهشون نزدیک بشه.انقد که آدم های مریض زیاد شدن.نکنه اتفاقی براشون بیفته.نکنه روح و سرشت پاکشون تو این هجوم اطلاعات و فضای مجازی و رسانه و خبرهای بد آسیب ببینه.چی شد که به اینجا رسیدیم؟ پدر و مادرهای نسل ما از این نظر که این نگرانی ها و دغدغه ها و ترس ها رو اونموقع نداشتند قطعا آدم های خوشبخت تری بودند!



منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/25/چهل-و-سه




چهل و سه

درخواست حذف اطلاعات
داشتم به این موضوع فکر می که زمانی که من دبستان میرفتم یه مسافت نسبتا طولانی رو برای رسیدن به مدرسه پیاده میرفتیم به همراه خواهر یا همکلاسی یا و گاهی هم تنها.از کوچه پس کوچه های خلوت سلامه سلامه میرفتیم و اونموقع پدر و مادرمون هیچوقت نگران این نبودن که ممکنه برای ما اتفاقی بیافته و هیچوقت هم اتفاقی نیفتاد و چقدر ذهن و خاطرشون آسوده بود از این بابت. حالا منه مادر تو این دوره و زمونه جرأت نمیکنم بذارم دخترم حتی تا سر کوچه هم تنها بره چه برسه به اینکه بخواد پیاده و تنها بره مدرسه ای که از قضا یکی دوتا کوچه هم بیشتر فاصله نداره با ما.یا مثلا تو پارک و فضاهای شلوغ همش باید ترس اینو داشته باشم که نکنه گم بشن یا فرد غریبه ای بهشون نزدیک بشه.انقد که آدم های مریض زیاد شدن.نکنه اتفاقی براشون بیفته.نکنه روح و سرشت پاکشون تو این هجوم اطلاعات و فضای مجازی و رسانه و خبرهای بد آسیب ببینه.چی شد که به اینجا رسیدیم؟ پدر و مادرهای نسل ما از این نظر که این نگرانی ها و دغدغه ها و ترس ها رو اونموقع نداشتند قطعا آدم های خوشبخت تری بودند!



منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/25/چهل-و-سه




چهل و سه

درخواست حذف اطلاعات
داشتم به این موضوع فکر می که زمانی که من دبستان میرفتم یه مسافت نسبتا طولانی رو برای رسیدن به مدرسه پیاده میرفتیم به همراه خواهر یا همکلاسی یا و گاهی هم تنها.از کوچه پس کوچه های خلوت سلامه سلامه میرفتیم و اونموقع پدر و مادرمون هیچوقت نگران این نبودن که ممکنه برای ما اتفاقی بیافته و هیچوقت هم اتفاقی نیفتاد و چقدر ذهن و خاطرشون آسوده بود از این بابت. حالا منه مادر تو این دوره و زمونه جرأت نمیکنم بذارم دخترم حتی تا سر کوچه هم تنها بره چه برسه به اینکه بخواد پیاده و تنها بره مدرسه ای که از قضا یکی دوتا کوچه هم بیشتر فاصله نداره با ما.یا مثلا تو پارک و فضاهای شلوغ همش باید ترس اینو داشته باشم که نکنه گم بشن یا فرد غریبه ای بهشون نزدیک بشه.انقد که آدم های مریض زیاد شدن.نکنه اتفاقی براشون بیفته.نکنه روح و سرشت پاکشون تو این هجوم اطلاعات و فضای مجازی و رسانه و خبرهای بد آسیب ببینه.چی شد که به اینجا رسیدیم؟ پدر و مادرهای نسل ما از این نظر که این نگرانی ها و دغدغه ها و ترس ها رو اونموقع نداشتند قطعا آدم های خوشبخت تری بودند!



منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/25/چهل-و-سه




سی و دو

درخواست حذف اطلاعات

سال نود و یک این موقع ها در آستانه مهر و آمدن پاییز من منتظر اومدن دختر کوچولویی بودم که نمیدونستم موهاش طلاییه و چشمای رنگ روشنش یه روزی انقدر هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه برام دلبری میکنه (:

حالا در آستانه پاییز نود و هفت دختر کوچولوی موطلایی من داره بزرگ میشه و میخواد برای اولین بار بره مدرسه و از من جدا بشه! این روزها من قلبم تندتر و تندتر میزنه و حال عجیبی دارم (:

آرزوی اینکه و و حقوقدان بشه رو ندارم فقط دلم میخواد تا بچه است بازی کنه و از زندگی لذت ببره و وقتی هم که بزرگتر شد بره دنبال اون چیزی که دوست داره و حالش رو خوب میکنه (:

پ.ن1: تا یک ساعت دیگه باید بیدارش کنم و هفت و نیم باید بریم.ولی بعید میدونم خودش زودتر بیدار نشه.یکی از القاب ایشون سحر خیز خانوم هستش (:

پ.ن2 : انشاءالله از امروز روزهایی که میم خونه باشه صبح ها پیش خانوم کوچیک میمونه و من بعد از اینکه موطلایی رو رسوندم میرم پارک نزدیک خونه پیاده روی (:

پ.ن3 : تصمیم های خوبی گرفتم در مورد خودم.انشاءالله که بتونم و عملی بشن.امید سرمایه بزرگ زندگی منه (:





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/06/31/سی-و-دو




سی و دو

درخواست حذف اطلاعات

سال نود و یک این موقع ها در آستانه مهر و آمدن پاییز من منتظر اومدن دختر کوچولویی بودم که نمیدونستم موهاش طلاییه و چشمای رنگ روشنش یه روزی انقدر هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه برام دلبری میکنه (:

حالا در آستانه پاییز نود و هفت دختر کوچولوی موطلایی من داره بزرگ میشه و میخواد برای اولین بار بره مدرسه و از من جدا بشه! این روزها من قلبم تندتر و تندتر میزنه و حال عجیبی دارم (:

آرزوی اینکه و و حقوقدان بشه رو ندارم فقط دلم میخواد تا بچه است بازی کنه و از زندگی لذت ببره و وقتی هم که بزرگتر شد بره دنبال اون چیزی که دوست داره و حالش رو خوب میکنه (:

پ.ن1: تا یک ساعت دیگه باید بیدارش کنم و هفت و نیم باید بریم.ولی بعید میدونم خودش زودتر بیدار نشه.یکی از القاب ایشون سحر خیز خانوم هستش (:

پ.ن2 : انشاءالله از امروز روزهایی که میم خونه باشه صبح ها پیش خانوم کوچیک میمونه و من بعد از اینکه موطلایی رو رسوندم میرم پارک نزدیک خونه پیاده روی (:

پ.ن3 : تصمیم های خوبی گرفتم در مورد خودم.انشاءالله که بتونم و عملی بشن.امید سرمایه بزرگ زندگی منه (:





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/06/31/سی-و-دو




سی و دو

درخواست حذف اطلاعات

سال نود و یک این موقع ها در آستانه مهر و آمدن پاییز من منتظر اومدن دختر کوچولویی بودم که نمیدونستم موهاش طلاییه و چشمای رنگ روشنش یه روزی انقدر هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه برام دلبری میکنه (:

حالا در آستانه پاییز نود و هفت دختر کوچولوی موطلایی من داره بزرگ میشه و میخواد برای اولین بار بره مدرسه و از من جدا بشه! این روزها من قلبم تندتر و تندتر میزنه و حال عجیبی دارم (:

آرزوی اینکه و و حقوقدان بشه رو ندارم فقط دلم میخواد تا بچه است بازی کنه و از زندگی لذت ببره و وقتی هم که بزرگتر شد بره دنبال اون چیزی که دوست داره و حالش رو خوب میکنه (:

پ.ن1: تا یک ساعت دیگه باید بیدارش کنم و هفت و نیم باید بریم.ولی بعید میدونم خودش زودتر بیدار نشه.یکی از القاب ایشون سحر خیز خانوم هستش (:

پ.ن2 : انشاءالله از امروز روزهایی که میم خونه باشه صبح ها پیش خانوم کوچیک میمونه و من بعد از اینکه موطلایی رو رسوندم میرم پارک نزدیک خونه پیاده روی (:

پ.ن3 : تصمیم های خوبی گرفتم در مورد خودم.انشاءالله که بتونم و عملی بشن.امید سرمایه بزرگ زندگی منه (:





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/06/31/سی-و-دو




سی و چهار

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح دخترک تعطیل بود و بعد دوباره خو دم و ساعت هفت با سروصدای موطلایی و باباش با اخم بیدار شدم.صبحونه خوردیم ولو شدم رو مبل و فک به انبوه کارهایی که باید انجام بشن مثل هر روز به اضافه ی تصمیم هایی که خیلی وقته گرفته شدن ولی عملی نمیشن.

یه لحظه این موضوع از ذهنم گذشت که دو راه بیشتر نداری.یا باید بسم الله بگی و بلند شی و شروع کنی و زندگیت رو پیش ببری و ح رو خوب کنی و یا میتونی تا شب همینجور شل و ول و کلافه و گوشی به دست بشینی و امروزت رو اب کنی و عمرت رو تلف کنی! راه اول رو انتخاب خوشبختانه و بلند شدم.من یه مامان قوی هستم!

میم چند روزی مریض شده بود و حالش خوب نبود.فکر وخیال و فشار عصبی زده به جسمش.امروز بهتره خداروشکر.خدایا بهمون صبر و بی خیالی عطا کن این روزها ):





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/05/سی-و-چهار




سی و چهار

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح دخترک تعطیل بود و بعد دوباره خو دم و ساعت هفت با سروصدای موطلایی و باباش با اخم بیدار شدم.صبحونه خوردیم ولو شدم رو مبل و فک به انبوه کارهایی که باید انجام بشن مثل هر روز به اضافه ی تصمیم هایی که خیلی وقته گرفته شدن ولی عملی نمیشن.

یه لحظه این موضوع از ذهنم گذشت که دو راه بیشتر نداری.یا باید بسم الله بگی و بلند شی و شروع کنی و زندگیت رو پیش ببری و ح رو خوب کنی و یا میتونی تا شب همینجور شل و ول و کلافه و گوشی به دست بشینی و امروزت رو اب کنی و عمرت رو تلف کنی! راه اول رو انتخاب خوشبختانه و بلند شدم.من یه مامان قوی هستم!

میم چند روزی مریض شده بود و حالش خوب نبود.فکر وخیال و فشار عصبی زده به جسمش.امروز بهتره خداروشکر.خدایا بهمون صبر و بی خیالی عطا کن این روزها ):





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/05/سی-و-چهار




سی و چهار

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح دخترک تعطیل بود و بعد دوباره خو دم و ساعت هفت با سروصدای موطلایی و باباش با اخم بیدار شدم.صبحونه خوردیم ولو شدم رو مبل و فک به انبوه کارهایی که باید انجام بشن مثل هر روز به اضافه ی تصمیم هایی که خیلی وقته گرفته شدن ولی عملی نمیشن.

یه لحظه این موضوع از ذهنم گذشت که دو راه بیشتر نداری.یا باید بسم الله بگی و بلند شی و شروع کنی و زندگیت رو پیش ببری و ح رو خوب کنی و یا میتونی تا شب همینجور شل و ول و کلافه و گوشی به دست بشینی و امروزت رو اب کنی و عمرت رو تلف کنی! راه اول رو انتخاب خوشبختانه و بلند شدم.من یه مامان قوی هستم!

میم چند روزی مریض شده بود و حالش خوب نبود.فکر وخیال و فشار عصبی زده به جسمش.امروز بهتره خداروشکر.خدایا بهمون صبر و بی خیالی عطا کن این روزها ):





منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/05/سی-و-چهار




سی و پنج

درخواست حذف اطلاعات

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای ، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که ب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف .سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا می و با خودم فک مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خو دن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.

پ.ن3: الان اگه بخوام میتونم از چیزای ناراحت کننده و از مشکلات یه طومار طولانی بنویسم.ولی نمی نویسم.نمیخوام امروزم اب بشه با افکار منفی.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/11/سی-و-شش




سی و پنج

درخواست حذف اطلاعات

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای ، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که ب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف .سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا می و با خودم فک مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خو دن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.

پ.ن3: الان اگه بخوام میتونم از چیزای ناراحت کننده و از مشکلات یه طومار طولانی بنویسم.ولی نمی نویسم.نمیخوام امروزم اب بشه با افکار منفی.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/11/سی-و-شش




سی و پنج

درخواست حذف اطلاعات

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای ، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که ب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف .سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا می و با خودم فک مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خو دن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.

پ.ن3: الان اگه بخوام میتونم از چیزای ناراحت کننده و از مشکلات یه طومار طولانی بنویسم.ولی نمی نویسم.نمیخوام امروزم اب بشه با افکار منفی.




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/11/سی-و-شش




سی و شش

درخواست حذف اطلاعات

ساعت نزدیک یک بعدظهر روز .هوا ابریه و باد خنکی میاد. پنجره آشپزخونه رو باز و باد آروم و بی صدا رو ت میده و می ونه و من زیر لب این شعر رو با خودم میکنم؛ من از این خونه هرجایی که میرم، نمیتونم تو رو یادم نیارم، چقد خوبه دلت آشوبه بی من، من این دلشوره ها رو دوست دارم...




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/13/سی-و-هفت




سی و شش

درخواست حذف اطلاعات

ساعت نزدیک یک بعدظهر روز .هوا ابریه و باد خنکی میاد. پنجره آشپزخونه رو باز و باد آروم و بی صدا رو ت میده و می ونه و من زیر لب این شعر رو با خودم میکنم؛ من از این خونه هرجایی که میرم، نمیتونم تو رو یادم نیارم، چقد خوبه دلت آشوبه بی من، من این دلشوره ها رو دوست دارم...




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/13/سی-و-هفت




سی و شش

درخواست حذف اطلاعات

ساعت نزدیک یک بعدظهر روز .هوا ابریه و باد خنکی میاد. پنجره آشپزخونه رو باز و باد آروم و بی صدا رو ت میده و می ونه و من زیر لب این شعر رو با خودم میکنم؛ من از این خونه هرجایی که میرم، نمیتونم تو رو یادم نیارم، چقد خوبه دلت آشوبه بی من، من این دلشوره ها رو دوست دارم...




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/13/سی-و-هفت




سی و هفت

درخواست حذف اطلاعات

امروز تا اینجاش یه روز معمولی بود.صبح سرحال و با انرژی بیدار شدم ولی با یه چیز کوچیک بی اهمیت ناراحت شدم و بداخلاق.از اون ناراحتیای کوچیک که چیزای بزرگتری پشتشون هست و شارژشون میکنه.با این حال کارامو انجام دادم و یک ساعتی تو پارک پیاده روی .

امروز از اون روزهایی هم هست که عذاب وجدان دارم از اینکه مادر خوب و با حوصله ای نیستم.هی تو ذهنم مرور میشه که الان باید پامیشدی و این کار رو میکردی.الان باید با مهربونی جوابشون رو میدادی.الان میتونستی هزار تا کار انجام بدی که خوشحال بشن و لذت ببرن و انجام نمیدی! همه ی آدم ها یه زمان هایی بی حوصله میشن! نه؟

پ.ن1:امروز سالگرد ازدواجمون هستش.از فردا وارد هشتمین سال زندگی مشترک میشیم.خوشحالم از بودنش و این روز برام یادآور بهترین خاطرات و لحظات زندگیمه.

پ.ن2: نبکا جان امیدوارم هرجا هستی شاد باشی و خوشبخت.اگه بازم تصمیم گرفتی به نوشتن، بی خبرمون نزار.ممنون بابت خصوصیت.

پ.ن3: عصری دو ساعتی تو اتاق خواب تاریک خو دم.البته با چاشنی سروصدای دخترها.بعضی وقتا خواب بعدظهر بیشتر آدم رو ل میکنه.

پ.ن4: همین الان موطلایی اومده میگه من میخوام در آینده کفاش بشم(تا حالا هزارتا شغل عوض کرده).بعد خانوم کوچیکم برای اینکه کم نیاره میگه منم میخوام در آینده پیرزن بشم! لباس پیرزن ها رو میپوشم و عصا میگیرم دستم و میشم مامان بزرگ بچه ها (:




منبع : http://injabedoneman.blog.ir/1397/07/15/سی-وهفت