بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

اینک

آخرین پست های وبلاگ اینک به صورت خودکار از بلاگ اینک دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



زن تنها

درخواست حذف اطلاعات

مهمون عزیزی برام رسیده که خیلی خیلی خوشحالم کرده.


زن تنها با دخترش امشب اومدن اصفهان .

فعلا   روز تعطیلی مهمون من هستند.


همسر و پسرم رفتند سفر پیاده روی اربعین. منم فرصت رو مغتنم شمردم و از زن تنها دعوت بیاد شهرمون.


در حرف داریم که با هم بزنیم...هعی... هعی...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/08/08/post-922/زن-تنها




لحظه نوشت ...

درخواست حذف اطلاعات

اومدم مدرسه ی دخترم. مثلا مجمع عمومی انجمن اولیا و مربیان هست.

نحوه ی  رای گیری برای ک دها خیلی مس ه است.

دیرو ز برگه فرستادن خونه مون که توش تعداد اسامی ک دها با نام مدرک تحصیلی و َشغل شون درج شده!

بعد از ماها می خوان  از بین این اسامی به ۱۶ نفرشون رای بدیم،بدون اینکه هیچ شناختی داشته باشیم!!


فوق العاده مس ه است.گرچه کل انجمن هم فرمایشی هست. یعنی عملا اعضای انجمن هیچ نقش کاربردی روی مسائل مدرسه نمی تونن داشته باشن...


علافم هنوز. مجری نیومده!!

کلی کار دارم بابا...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/24/post-918/لحظه-نوشت-




گذراز روزها

درخواست حذف اطلاعات

خیلی خیلی دلم برای دختر بزرگم تنگ شده. اما تحمل ندارم خودم شروع کننده ارتباط باشم.


حالا  اگه آدم فقط با دخترش طرف بود،طوری نبود. یه ارتباط بین مادر و دختر بود و خودمون دوتایی حلش می کردیم.ولی وقتی  یه داماد وارد حریم ارتباط شخصی مادر و دختر میشه و پیامک هاشون رو می خونه و بعد به دخترم میگه فلان چیزها رو بگو و از طرف منم بگو، خیلی برام گرون تموم میشه.

اینکه داماد پیام بذاره که هرکی ارتباط رو قطع کرده،خودش باید بیاد بازش کنه؛ خیلی زشته.

اینحور موقع ها  دخترهای با سیاست،اصلا نمی ذارن داماد جریان رو بفهمه. کتمان می کنند.حالا اگه فهمید،دیگه نمی ذارن جلوتر بیاد.نه اینکه داماد بیاد وسط و حتی نوع مکالمه و پیام رو دیکته کنه و یادش بره که زنش کوچک تر از پدر و مادرشه. یادش بره که حساب فرزند و والد جداست. 


با این حال، به همسر میگم شما و پسرمون که در هرحال می خواین برید سفر اربعین. چطوره به بهانه ی خداحافظی برید خونه ش و به یک باره براش طاسیانه هم ببرید؟


گفت موافقم. به شرطی که تو هم بیایی!


گفتم من که مسافر نیستم! نمیام.

نمی تونم پیام های سبک انگارانه ی اون دوتا رو فراموش کنم.

به قول خودش هر چه کمتر همو ببینیم، تنش های کمتری رو تحمل می کنه.


همسر هم گفت پس اگه اینطور باشه،منم نمیرم و نمی ذارم اقتدار مادری ات ش ته بشه.  درب خونه ی ما به روی اونها باز هست. منزل خودشونه که بخوان بیان. ولی هرگز بدون دعوت اونجا نمی ریم.



چند دقیقه بعد گفت:" راستی ؛ زهرا پیشنهاد داده که می خواین من  وانمود کنم چیزی از جریان نمی دونم و اونت رو برای شام دعوت کنم خونه مون؟بلکه این دیدارها تازه بشه.خونه ی هیچ کدوم تون هم نباشه. خونه ی من بهتره برای شروع آشتی"


سکوت . بعد گفتم نظری ندارم.اگه مطمئن هستید حل میشه،اقدام کنید.ولی من هیچ کجا نمیام.


اجازه زبان درازی به دامادم رو نمی دم. دیگه خود دانید.

همسر هم باشه.بذار بازم فکر کنیم و ببینیم چی کار میشه کرد.



دلم خیلی برای این دختر زبون دراز و پرتوقع تنگ شده...


انقدر تحمل میکنم تا خودش بیاد خونه مون.





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/29/post-921/گذراز-روزها




نوه ی من چیه

درخواست حذف اطلاعات

زن داداشم زنگ زده به دخترم و حالشو پرسیده. بعد ازش پرسیده جنس بچه ت چیه؟ اونم در جواب گفته صبر کنید اول به مامانم بگم، بعدش به شماها میگم. آخه مامانم ناراحت میشن اگه دیرتر از شماها بفهمن!!


زنداداشم برام تعریف کرده اینا رو.


یعنی قراره دخترم کی  به من بگه نوه م چیه؟


چقدر دلتنگشم. همش سر هام یادش می افتم و اشکم سرازیر میشه. اما بعدش زود خودمو جمع و جور می کنم.

دلم نمی خواد از تک و تا بندازم خودمو.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/21/post-915/نوه-ی-من-چیه




لحظه نوشت

درخواست حذف اطلاعات

امروز رو نرفتم شرکت. موندم تو خونه تا یه کم به کارای خونه برسم. همسر واسه ناهار میاد.

از امروز عصر تا چندجا عصرها دعوتم. به مناسبت ماه صفر چندمجلس نه دعوت دارم. دلم می خواد برنامه هام ردیف بشه و برم.


این وسط نشستم سر وبلاگ. کامنت هارو جواب  دادم. وبلاگ رو به روز . 

برم سر بقیه ی کارام. ظهر هم باید برم دنبال دخترم و پسر برادرم. هر دوتایی شون کلاس دوم ابت ان. با هم میرن مدرسه. یه مقدار از مسیرشون مشترکه. 


فعلا..




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/21/post-914/لحظه-نوشت




توهم گرونی، توهم کاسبی

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح، موقع پیاده شدن از ماشین، گوشی موبایلم از دستم افتاد روی زمین.   شیشه ی صفحه جلوی موبایلم د شد.


خیلی ناراحت شدم...به شدت هم با موبایلم کار دارم.  سر راه رفتم سراغ فروشگاههای تعمیر موبایل.


فروشنده اولی گفت یک میلیون و دویست می گیرم واسه تعمیرش!

منو بگووو! ماتم برد. گفتم هاااا؟

گفت خانم!گوشی شما الان قیمت نوی اون میشه سه میلیون!

گفتم ولی من که نگفتم فروشنده م! فقط می خوام شیشه ش رو عوض کنید!

گفت قیمتش همونه که گفتم!


با تموم وجود ناراحت شدم. هم پولشو نداشتم. هم مطمئن بودم همسر نمیده. هم مطمئن بودم داره دروغ میگه.


رفتم فروشگاه بعدی.

گفت یک میلیون!

فروشگاه سومی گفت ۸۰۰!

چهارمی گفت ۵۰۰!

پنجمی بازش کرد و یه کم معاینه ش کرد و گفت باید یک روز صبح تا عصر بذارین پیشم بمونه تا با احتیاط و دقت درستش کنم.قیمتش هم میشه ۱۸۰ یا ۲۸۰ هزار تومان!بستگی داره که کدوم نوع از شیشه رو انتخاب کنید!


از این همه اختلاف قیمت شاخ در آوردم

مامانم هم همراهم بود. گفت ببین چه بلبشو بازاریه.

سر گرونی دلار چطور داره پول حروم وارد زندگی ها میشه. آخه این همه اختلاف قیمت؟؟؟

اصلا گوشی م رو یک میلیون و ۲۰۰ یده بودم. برام قابل درک نبود که فقط پول شیشه ش با اصل گوشی یک قیمت باشه..



خدا لعنت کنه اون آدم بی کفایت رو که هیچی از اقتصاد نمی دونه و شده مدیر اجرایی کشور!!


به سختی تایپ . اگه ایراد داشت، دیگه ببخشید




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/15/post-907/توهم-گرونی،-توهم-کاسبی




بازگشت

درخواست حذف اطلاعات

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/15/post-910/




روز نوشت به درخواست زیاد دوستان

درخواست حذف اطلاعات

ب به همراه همسر و دختر کوچکم رفتیم سینما. اما قبل از اینکه برسیم، زهرا هم با ماشین خودش به ماها ملحق شد و همراه خودش خواهر ،دخترخواهرش و دوتا برادرزاده هایش رو هم اورده بود.

از قبل با هماهنگی همسر، بلیط اینترنتی برای همه مون یده بود. به همسر گفته بود من شام درست می کنم. شما هم به اینک و بچه هاش بگو بیان.


پسرم اون رو قبلا دیده بود،گفت نمیام.

دختر بزرگه هم که حالش خوب نبود، نیومد.

ب ولی نوبت زهرا بود. ولی همسر به زهرا گفته بود من میرم دنبال اینک و با هم میاییم سینما. تو هم از اون طرف ماشینت رو بردار و با مهمونات بیا.


خلاصه بین راه به هم ملحق شدیم. من که چیزی نبرده بودم. آخه آدم واسه یه نفر که بساط راه نمی اندازه.

خوشحال شدم که مهمون بودم. چون عصر همون روز واسه ی دخترم دندون پزشکی بودم و خیلی هم طول کشید. استرس هایش رو هم نگو که خیلی خیلی باعث اذیت دخترم شده بود.


جای دوستان خالی بود. خوش گذشت بهم. ارتباط خوبی بین من و زهرا و خواهرش شکل گرفته. یه جور احساس امنیت. تفاهم. همدلی.


خداروشکر بابت بحرانی که گذشت...

فقط هنوز یه مشکلم حل نشده.

اونم مشکل حضور کمرنگ دختر بزرگمه.  هنوز نتونستم با خودم و این مدل زندگی همراهش کنم...

مطمئنم حل میشه. چون حضور زهرا رو پذیرفته. مطمئن شده که زهرا سرجای من نیومده.

اما بدبختی اینجاس که این جریان که هضم ش خیلی خیلی کار و زمان می بره،مصادف شده با حاملگی اون.

بدحالی های دوران حاملگی هم خودش مزید بر علت شده.


به شدت سرگرم کارای مرتبط به نتورک شده ام.

الان صبح خیلی زوده. منتظرم ناهار پخته بشه تا با خیال راحت برم کلاس.

امروز نوبت منه که همسر این طرف باشه. کاش می شد دوباره بفرستم ش پیش زهرا تا نگران دیر اومدنم به خونه نباشم.


بچه هام که شبا اینقدر دیر می خوابن، که صبح خواب می مونند و ساعت ۱۱ پیش از ظهر بیدار میشن.


اول مهر بشه، حتما بیچاره میشن که بخوان صبح زود برن مدرسه.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/14/post-906/روز-نوشت-به-درخواست-زیاد-دوستان




آهنگ دوست داشتنی ام

درخواست حذف اطلاعات

حیلت رها کن عاشقا... حیلت رها کن عاشقا

وندردل آتش درآ پروانه شوپروانه شو

هم خویش را دیوانه کن هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو را چون ها هفت آب شوی از کینه ها
وانگه عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر جانهای ما
مفتاح شو، مفتاح را دردانه شو دردانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو حنانه شو…





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/06/post-904/آهنگ‌دوست-داشتنی-ام




یه متن خوب. یه حس خوب

درخواست حذف اطلاعات

✳️ مکانیک، الکترونیک و ریاضی دانی موظف می شوند به:

((شیری را  داخل قفس گیر بیاندازید، در حالی که خودتان بیرون قفس باشید.))

مکانیک با ابزار مکانیکی، در قفس را طوری کنترل می کند که به محض ورود شیر به قفس، در بسته شود.

الکترونیک از سنسور نوری استفاده می کند که به محض ورود شیر به قفس، در بسته شود.

ریاضی دان وارد قفس می شود. در را می بندد و می گوید: این فضا را بیرون قفس تعریف می کنیم و آن طرف میله ها را داخل قفس.

و مسئله اینگونه حل می شود.

رسول خدا(ص) فرمودند: الدنیا سِجن المومن.

دنیا را زندان تعریف کرد و آ ت را رهایی.

آنچه را که «هست» می ‎دانستند، «نیست» دانست.

و آنچه را که «نیست» می دانستند، «هست» دانست.


#محمود_فروزبخش

#محاسبات_عددی

(نشر حدیث راه عشق، ۱۳۹۲)

صفحات ۱۸ و ۱۹.


@ab_o_atash


متن قشنگی بود. دلم خواست با شماها به اشتراک بذارم.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/30/post-898/یه-متن-خوب-یه-حس-خوب




پوز سیار

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح رفتم بانک و تقاضای دستگاه کارتخوان سیار . 

میگه یک هفته طول می کشه تا بهت بدیم!

فرم پر . اسم براش انتخاب . یک میلیون هم به حساب ریختم که البته بانک اون پول رو بلوکه می کنه درقبال دریافت دستگاه.





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/31/post-900/پوز-سیار




درخواست از زن دومی ها

درخواست حذف اطلاعات

کاش زن های دوم هم اینجا رو می خوندند و از دیدگاه اونا هم با خبر می شدیم. از حس شون به زن اول، به زندگی فعلی شون، به شرایط شون و از همه مهم تر حرفهایی که مرد دو زنه بهشون میگه.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/28/post-895/درخواست-از-زن-دومی-ها




بانویی که قراره زن دوم بشه... کمکش کنید

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

می دونم شاید بعد از این کامنت،درباره ام قضاوت بشه.

اما می خوام بگم که من اول این راهی هستم که زهرا خانم شما ،الان توش هست.

یعنی قول و قرار ازدواج با یک مرد متاهل دارم.همه چی خوب بود تا وقتی که اینجا رو دیدم.

حرفها و درد دل های شما،غصه هاتون،ناراحتی هاتون،رنجی که می برید...

حال شما، منو دچار تردید کرد. البته که ما هیچ وقت قصد نداریم چیزی رو علنی کنیم.یعنی اصلا نمی خوایم که همسرشون متوجه بشه که بخواداین حال بهش دست بده. اون آقا خیلی خوب جایگاه و حرمت همسر اولش رو نگه می داره و قرار نیست هیچ وقت کاری کنیم که اون بفهمه. خانوم شون براشون خیلی مهمه. دوستش داره و به من هم آموزش داده که نباید با اون خانم حسادت یا رقابت کنم و من هم احترام می ذارم و کوچک ترین حس بدی نسبت به اون خانم ندارم. هیچ وقت قصد ندارم بر علیه اون بد کنم یا موقعیتش رو تو خطر بندازم. هیچ وقت نمی خوام جای اونو بگیرم. می خوام من هم در کنار اون در قلب و زندگی مردی باشم که دوستش دارم،باشم. من احترام زیادی برای اون خانم قائلم و حتی اینو خیلی خوب می دونم که قدرت زیادی داره. قدرتش بچه هاشن.این همه سال روزهای بد و خوبی که همراه شوهرش بوده و الان قدرتمندش کرده. علاقه ی شوهرش به اون، قدرتش رو زیاد کرده. برای همین خیالم راحته که در حق اون احجاف نمیشه. حتی می دونم که من نیمی از امکانات اونو نمی تونم داشته باشم. می دونم که شوهرش دوستش داره و هیچ وقت کاری نمی کنه که به ضرر اون باشه. قراره اگه کمبودی باشه، برای من باشه.


قراره اونو بخاطر جایگاه خاصی که داره، از من بیشتر دوستش داشته باشه و وقت زیادی براش بذاره. قراره که من کوتاه بیام. قراره که من گذشت م. اما خب؛ خیالم راحته و می دونم که منم جایگاه خودمو دارم و با این قرارهایی که گذاشتیم، هیچ مشکلی ندارم. چون اگر این آقا الان بخاطر من در حق زنش احجاف ه، دو روز دیگر قطعا بلایی بدتر از این سر من میاره.

من راضی ام و مشکلی ندارم که حتی جلوی من ،سنگ اون زنش رو به بزنه. چون از نامردی خوشم نمیاد، حتی اگر به نفع من باشه. 

از طرفی هم از جایگاه خودم مطمئنم و می دونم که جای خودمو در قلب اون آقا دارم.



می خوام چیزی بگین که الان به دردم می خوره. می خوام منو راهنمایی کنید. می خوام که کمکم کنید.

دل کندن از اون آقا برای من خیلی مشکله. اما اگر واقعا قانع بشم که کارم درست نیست، "حتی با وجود این همه امتیاز دادن به اون خانم و محروم شدن از خیلی حق و حقوقم" منصرف میشم  از این کار.

حتی اگر بعدش زندگی برام سخت بشه.چون من بی نهایت اون آقا رو دوست دارم.



پی نوشت:  کامنت هایی که همراه با و تحقیر باشه ،سریع حذف میشه. لطفا بی طرفانه راهنمایی و را ار و یا اگر تجربه ی شخصی دارید، بنویسید.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/20/post-889/بانویی-که-قراره-زن-دوم-بشه-کمکش-کنید




جریان باغ ۲

درخواست حذف اطلاعات

بعد از اومدن همسر و پسرم، یکی یکی سر و کله ی بقیه ی مردها پیدا شد. یه کم وقت بعدش، همسر صدایم کرد که زهرا هم داره میاد.به نظرت شرایط مساعده؟

گفتم من که جاده رو براش هموار کرده ام. گرچه وظیفه ی من نیست. بلکه خودش باید جای خودشو باز کنه. نمی دونم چی میشه؟

خلاصه زهرا هم با ماشین خودش وارد باغ شد. البته قبلش به همسر گفته بود که مردده و می ترسه بیاد و تحویلش نگیرن! همسر هم گفته بود دیگه مختاری که بیایی یا نه!



خلاصه زهرا اومد و تموم خواهرشوهرها تحویلش گرفتند. باهاش دست دادند. ولی یکیشون به سردی باهاش برخورد کرد. 


اابته من خبر نداشتم. موقعی هم که تحویلش می گرفتن، توی جمع نبودم. عمدا بیرون موندم تا شاهد برخوردها نباشم.

زهرا بود تا موقع شام و بعد هم سریع شام خورد و رفت. طی این مدت ندیدم با ی حرف بزنه. همش یا در حال شیر دادن به بچه بود یا در حال تعویض پوشک و یا آروم ش.


بلافاصله بعد از شام همسر خوابش رو بهانه کرد و با همه خداحافظی کرد و به زهرا گفت من که با ماشین خودم اومدم. می خوای با ماشین خودت دنبالم بیا تا دم خونه ت. بعدش منم از اون  طرف میرم خونه ی اینک می خوابم تا بیادش. ( اون شب شیفت من بود مثلا)

از اون طرف زهرا هم سریع رفت. ظاهرا بین راه همسر بهش زنگ می زنه که چطور بود؟ خوش گذشت بهت؟

اونم میگه هی بد نبود. ولی نمی دونم چرا پسرت به من سلام نکرد؟ نکنه از من خوشش نمیاد؟ بعد هم می گه یکی از خواهرات هم تحویلم نگرفت و منم ناراحت شدم!


همسر با این حرف زهرا خیلی ناراحت میشه.من وقتی باغ رو تحویل دادم و برگشتم، خیلی دیر شده بود. همسر خواب بود.


صبح زود که بیدار شده بودم،همسر هم بیدار بود. اومد کنارم و بابت رفتار پسرمون به شدت گلایه کرد. و گفت از کی تا حالا این پسر اینقدر بی ادب شده؟


من رو بگو. به شدت تعجب . پسر من به آدم بی ادب اصلا نمی خوره.

فهمیدم باز زهرا گلایه کرده.

این سومین بار بود که زهرا اعتراض می کرد و به زبون می آورد.

منم راستش ناراحت شدم. اصلا انتظار نداشتم زهرا به همسر بگه و حتی تکرار کنه که این سومین باره که باهاش روبرو میشم و سلامم نمی کنه!

به همسر گفتم پیگیری می کنم و ازش می پرسم. ولی کاش زهرا به جای گلایه ، مستقیم می رفت سراغ پسرم و ازش می پرسید. اینطور که این زن داره رفتار می کنه، کارش شبیه دو به هم زنی میشه و اگه بخواد اینطور پیش بره،من کاملا میرم عقب و هرجا که قرار باشه زهرا بیاد، من نمیام!


پسرمون مخالف این کاره . ضمن اینکه دوران بلوغ ش هم هست. یه کم هم بهش حق بده.

تا اینو گفتم عصبانی تر شد و گفت غلط می کنه مخالفت می کنه. مگه چی کاره اس؟ هر نظری داره، بذاره واسه خودش. دلیل نمیشه بی ادب باشه!


زهرا ازش بزرگتره. باید بهش احترام بذاره. حتی اگه زن منم نبود!!


دوباره بین و من مدیر اااب شد...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/18/post-887/باغ-۲




شکلات تلخ/ زندگی در لحظه

درخواست حذف اطلاعات

شکلات تلخ برای رفع افسردگی و جلوگیری از سکته خیلی خوبه.

الان دارم شکلات تلخ با چایی می خورم. چقدر هم خوشمزه است.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/08/post-884/شکلات-تلخ-زندگی-در-لحظه




درد و دلانه

درخواست حذف اطلاعات

با اینکه خودم قبول زهرا به عنوان هم شوهر، در کنارم زندگی کنه. با اینکه قبول دارم تعدد زوجات حق شرعی مردهاست و عملا جای اعتراضی برام نمونده؛ اما من هم یک زنم. مثل بقیه ی زنها.  براحتی آسیب روحی می بینم، وقتی یک سری رفتارهایی رو از همسرم می بینم. گرچه بلافاصله خودمو با این جملات آروم می کنم که:" اونا هم زن و شوهرن. پس طبیعیه.  یه مدت مال من بود، چی میشه یه مدت  یه زن دیگه  هم طعم شوهرداری رو بچشه! مگه وقتی بخوام بمیرم، می تونم شوهرمو با خودم ببرم ش؟!...

خلاصه این فکرها باعث ارامشم میشه. ولی حس نه ی من گم نمیشه. اگه شوخی های زهرا رو ببینم، دردم میاد، حتی اگه جیزی نگم بهش. اگه حس کنم همسر پیش زهرا شادتره، قلبم تیر می کشه. حتی اگه برویش لبخند بزنم....


خواستم اینا رو بگم تا اقایونی که اینجا رو می خونند، بدونن حتی در بهترین ح که زن اول کوتاه بیاد و چیزی نگه، اینطور نیست که خوش خوشانش بشه و غصه نخوره.

اگه همسر اول تون رو از ته دل دوستش دارید، کاری نکنید غصه بخوره. دلش بشکنه.

ما زنها ذات وجودی مون این طوریه که انحصار طلب باشیم و همسرمون رو فقط برای خودمون می خوایم...

گرچه دلم هم برای هم جنس هامون می سوزه. چون مطمئنم اونهایی که به هر دلیلی زن دوم میشن، مطمئنم که به بن بست رسیده ن و گرنه هرگز و هرگز  به خواستگاری مرد متاهل، جواب مثبت نمیدن.  چون به هرحال هرچقدر هم تلاش کنند، باز ناچارن با تقسیم همسرشون بسازن. خیلی حس خوبی نیست. خیلی جالب نیست که همسر آدم شیفت باشه.



اینا رو خطاب به مردهای دو زنه گفتم.  ولی دلیل نمیشه که فکر کنید با تعدد زوجات مخالفم. 

تنها دلیل موافقت من اینه که تعدد زوجات حق شرعی مردهاست و مطمئنم اگه شرایط خاصی لازم بود،خدا برامون می ذاشت.

این شرط عد هم تاکید شده، فقط در تقسیم شب هاست. اون شرطی هم خدا گفته نمی تونید، دقیقا همین شرط عد در محبته.

همسر من دنیای محبت هم که باشه،همین قدر که می دونم ممکنه به زن دوم ش هم ، محبت کنه، دیگه اون محبت های کلامی و رفتاری همسرم به دلم نمیشینه. گرچه باعث میشه عصبانی نشم. باعث میشه زندگیم آروم تر طی بشه، ولی انگار ناخالص باشه ها...به دست و قلبم نمی رسه. اثر وضعی خودشو داره.

و گرنه با این مدل زندگی که الان دارم، از نظر عقلی  بهتره.  استقلال روزهایم رو دارم. روزها و شبهایی که همسر اون طرفه، خیلی خیلی بهتر می تونم به پدر و مادرم برسم. خیلی راحت تر می تونم به سفرهای کوتاه مدت برم.راحت تر می تونم به دنبال علاقه مندی هایم برم. از لحاظ مالی هم راحت ترم.چون همسر برای اینکه نبودنش رو جبران کنه، سعی می کنه هیچ جایی کم نذاره. هیچ جایی خلاء حس نشه. دیگه مثل قبل نمی تونه راحت بگه تدارم و نیست! چون ازدواج دومش زیر سوال میره. 


دوست داشتم مطالب اینجا رو بدون غرض ورزی بخونید.  هی سرزنش نکنید. خیلی اتفاقاتی که برام می افته، حتی نمی تونم اینجا بنویسم. چون یقین دارم دشمن شاد میشم. خب؛ نکنین این کارا رو. 

وقتی داشتم اینجا رو می نوشتم، اول قصدم این بود که با نوشتن اتفاقات زندگیم، در وهله ی اول آرامش پیدا کنم. در وهله ی دوم کمک کنم اون خانم های اولی که زندگی شون مثل من میشه، سریع به سمت طلاق نرن و ببینن راه حل دیگه ای هم هست. گرچه مشکل اصلی حل نمیشه، ولی حداقل میشه  تهدید رو به فرصت تبدیل کرد. میشه ازش بهره برد. 

در وهله ی سوم ، اون دسته از خانم هایی که زن دوم میشن،بدونن چه ضربه ی مهلکی به پیکر و روح و روان زن اول وارد میشه و اگه زن اول رو محور زندگی بدونیم، قطع به یقین بدونین کل زندگی به سختی به حرکت ش ادامه میده. 


اقایون عزیز... اگه خانم تون سرده، اگه فعال نیست، اگه بهتون محبت نمی کنه و خیلی دلایلی از این قبیل؛چاره اش صرفا زن دوم نیست. 

بلکه  بدونید ۹۰ درصد ن یتی شما مردان، بر می گرده به رفتار خودتون در برابر همسر اول تون.

سرد مزاجی خانم ها اتفاقی نیست. بیشتر وقتها شماها فرصت ندادید زنها شکایت کنند.فرصت ندادید تا انتظارشون رو براتون بگن. بعد اون انتظارها بی جواب می مونه. منجر میشه به سردی در رابطه.

کاش مردها بدونن اگه ناراحتی های خودشون و انتظارات خودشون رو به همسرشون بگن، مطمئن باشن همسرشون در صدد رفع اونا بر میاد. اگه نتونست، اونوقت اگه ناچار شدید زن دوم بگیرید، حداقل دیگه می دونه چرا. باهاش هم انشالله کنار میاد.


مراقب خودتون باشید.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/05/post-883/درد-و-دلانه




دعوت منزل برادرشوهر

درخواست حذف اطلاعات

امشب منزل برادرشوهر جشن هست. واسه شام دعوتیم. دیروز صبح برادرشوهر به مدیر زنگ زده و واسه امشب دعوتش کرده. قید کرده حتما با اینک خانم و بچه ها تشریف بیارید. عصر هم جاری زنگ زده به گوشیم و شخصا دعوتم کرده!

مدیر ولی حرص ش گرفته که چرا زهرا رو دعوتش نکرده اند! با اینکه خودش امشب منزل مادرشوهر شیفت هست، ولی ازم خواست مهمونی منزل برادرشوهر رو نرم تا بتونه به گوش اونا برسونه که ما همه مون با هم هستیم و هرجا من و اینک دعوت می شیم، زهرا هم باید باشه؛ حتی اگه خودش بخواد نیاد!


مدیر امشب جای دیگه هم واسه جشن تولد رضا دعوته. به من گفت میری پیش مادرم بمونی تا من برم جشن و برگردم؟ گفتم حرفی ندارم برم. منتهی امروز پیش زهرا بودی. پس عملا اون باید بره پیش مادرشوهر! 

گفت زهرا سختشه بره. گفتم پس چرا اصرار داری همه جا دعوتش کنند؟ می بینی که خودش چندان مایل نیست توی جمع قوم شوهر ظاهر بشه!

کم آورد. جو نداشت به من بده. گفت باشه. یه کاری می کنم دیگه!


یک ساعت پیش پیام دادم به مدیر که خونه ی مادر چی شد بالا ه؟

جواب داد": عزیزم. من که رفتم جشن! زهرا رو به جای خودم فرستادم!"

فهمیدم بالا ه دیکتاتوری مدیر موثر واقع شده و زهرا بالا ه مجبور شده بره پیش مادرشوهر!




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/02/post-879/دعوت-منزل-برادرشوهر




لحظه نوشت هام

درخواست حذف اطلاعات

یه روز بعد از ظهر با مدیر در حال خوردن چایی و بیسکوییت عصرانه بودیم که یهویی بی مقدمه به من گفت:" اینک! بیست سال پیش یادته؟ اون روز که داشتی با مامانت و داداشت می رفتی مسافرت، من تو رو دیدمت. پای اتوبوس، کنار اون خیابون. 

اون روز دیدمت. یهویی اینقدر دلم تو رو خواست. 


خندیدم و گفتم واح! یهویی چی شد که یاد اون روزا افتادی؟

گفت آخه همون حس، الان اومد توی ذهنم. یهویی دلم تو رو خواست...

گفتم ای مدیر احساساتی!


گفت اینک جانم... چقدر خوبه که هستی. خوشحالم که کنارمی...

چقدر خوبه که دارمت...


لبخند زدم بهش. ولی چیزی نگفتم. فقط توی دلم گفتم کاش می فهمیدی که الان برام سخته این حرفات رو باور کنم. گرچه شنیدنش برام دلنشین بود.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/03/post-881/لحظه-نوشت-هام




پیغام زن دوم به نام صهبا به وبلاگ اینک

درخواست حذف اطلاعات
زن دوم هستم. صهبا 

سلام. بعد از دو سه روز بی وقفه آرشیو وبلاگتون رو خوندم. واقعا باید به اینهمه خویشتنداری تون تبریک گفت . البته وقتی می خوندم اون روزها چی کشیدید خیلی خیلی بهم ریختم. می دونید بیخیال قضاوت های مردم بشید. اونها تا جای ما قرار نگیرند نمی تونند درک درستی از این وضع داشته باشند. من وقتی بیست سالم بود با همسرم که چهل و هشت سالش بود آشنا شدم. هیچچچی کم نداشتم. فکر می این هم یک نوع زندگیه.. امااااا که عشق آسان نمود اول 
خیلی سخت کنار اومدم. 
اینم بگم من تو هجده سالگی عاشق شدم و ازدواج و در نوزده سالگی با یک بچه سه ماهه جدا شدم 
خلاصه خواستم بگم چقدر به هم ریختم از ناراحتی هایی که کشیدید. انگار قصه همسر اول شوهرم رو می خوندم

شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷ @ ۰۴:۳۳ ق.ظ< on type=" on" cl ="btn btn-link btn-xs unread" style="direction: rtl; font-family: inherit; font-size: 12px; -webkit-font-smoothing: antialiased; -webkit-text-stroke-width: 0.07px; margin: 0px; font-style: inherit; font-variant: inherit; font-stretch: inherit; line-height: 1.5; color: rgb(51, 122, 183); overflow: visible; cursor: pointer; padding-right: 5px; padding-left: 5px; white-space: now ; vertical-align: middle; touch-action: manipulation; user-select: none; background-image: none; border-width: 1px; border-style: solid; border-color: transparent; border-radius: 3px; box-shadow: none;"> علامت نخوانده بزن < on type=" on" cl ="btn btn-link btn-xs" data-toggle="delete-confirmation" style="direction: rtl; font-family: inherit; font-size: 12px; -webkit-font-smoothing: antialiased; -webkit-text-stroke-width: 0.07px; margin: 0px; font-style: inherit; font-variant: inherit; font-stretch: inherit; line-height: 1.5; color: rgb(51, 122, 183); overflow: visible; cursor: pointer; padding-right: 5px; padding-left: 5px; white-space: now ; vertical-align: middle; touch-action: manipulation; user-select: none; background-image: none; border-width: 1px; border-style: solid; border-color: transparent; border-radius: 3px; box-shadow: none;"> حذف< on type=" on" cl ="btn btn-link btn-xs" data-toggle="delete-confirmation" style="direction: rtl; font-family: inherit; font-size: 12px; -webkit-font-smoothing: antialiased; -webkit-text-stroke-width: 0.07px; margin: 0px; font-style: inherit; font-variant: inherit; font-stretch: inherit; line-height: 1.5; color: rgb(51, 122, 183); overflow: visible; cursor: pointer; padding-right: 5px; padding-left: 5px; white-space: now ; vertical-align: middle; touch-action: manipulation; user-select: none; background-image: none; border-width: 1px; border-style: solid; border-color: transparent; border-radius: 3px; box-shadow: none;">



منبع : http://inak.blogsky.com/1397/04/23/post-875/پیغام-زن-دوم-به-نام-صهبا-به-وبلاگ-اینک




اینک و سلبریتی ها

درخواست حذف اطلاعات

۱_زن میگه با شوهرم قبل از اینکه ازدواج کنم، چند سال دوست بودم. باهاش تفریح و گردش می رفتم. دست همو می گرفتیم. بوسه های عاشقانه داشتیم.توی مهمونی های دوره ای با خودم می بردم ش. با هم می یدیم. اینقدر از فلان آهنگ و ترانه ش خاطره دارم که نگووو.. بعد از  چندسال ، بالا ه ازم خواستگاری کرد و زنش شدم!!!! 


۲_ زن میگه، تن خودمه. دلم می خواد هرجور مایل بودم بیرون بیام! موهای خودمه. هر جور که دوست داشتم مدلش میدم و بیرون میام! اختیار تن  و موهام و زندگیمو دارم! برام مهم نیست که نافم رو هر مرد عبوری توی کوچه ببینه! برام مهم نیست که  تموم مردهای کوچه و خیابون ببینن که موهام تا کجای کمرمه. ولی دلم می خواد بیرون بذارم تا ببین منو.برام مهم نیست که مشخص باشه سایز هام چقدره! برام مهم نیست که شلوار تنگ و کوتاه که آب رفته رو بپوشم!


۳_  عروسی تیرچراغ برق فلان فامیلم دعوتم . بالا ه باید توی چشم باشم یا نه؟ رفتم فلان لباس بی یقه و بی سرشانه رو دیدم و سفارش دادم خیاط بدوزه .  جلوی مردها با هر لباس بازی که باشم، شوهرم گیر نمیده. ولی ماشالله غیرت داره. نمی ذاره ی با من شوخی کنه و این حرفا...( معلوم نیس تو فرهنگ اونا غیرت چه معنایی داره!)


 ۴_ ما ادمای روشن فکر و تحصیل کرده ای هستیم! مردها از نظر ما گودزیلا نیستن و براشون احترام قائلیم . برای همین نگران نیستیم که شب با فکر اندام متناسب مون و چهره ی و موهای مون با زن خودشون همبستر بشن. به ما چه اصلا !



۵_  زن میگه:"رفتم آرایشگاه. خانمه خیلی کارش خوبه. رفتم بیکینی م رو موم انداختم. خیلی تمیز انجام ش داد. ( حیا کیلویی چند که بخاطر همین مردا میرین زجر درد موم و بی حیایی جلوی آ رایشگر زن! رو تحمل می کنید؟) که مثلا شوهرتون بیشتر تحویل بگیره و به به عجب زن تمیز و سفیدی دارم! که مثلا چشم و دلش سیر بشه ،نره سراغ دیگری!


۶_  زن  میگه:" ترجیح میدم مردی که قراره بیاد خواستگاری من، به حد کافی خوشگذرونی کرده باشه با دخترای مختلف لاس زده باشه ، که وقتی اومد خواستگاری من، دیگه بشینه سر زندگیش و چشمش دنبال زنهای دیگه نباشه( مرد بی بند و بار، نوش جان زن  بی بندو بار) تازه خوبه که حس کار بلد باشه و بتونه زنش رو به اوج رضایت برسونه!"



از نظر اونها هر چه زن جلف تر و باز تر، لابد باسوادتر و روشنفکر تر!

مرد هرچه بی غیرت تر و پر روتر و رقاص تر، هنرمند و با کلاس و روشنفکر و باحال تر!


از نظر اونا اگه مرد با غیرتی از  راه درست و منطقی بره ازدواج مجدد ه و تمام مسوولیت اون ازدواج رو به عهده بگیره، میشه مرد هوس باز! میشه مردی که زندگی براش از کمر به پایین تعریف میشه!

اونوقت ای بی ِغیرت تون که دائم اشون رو عوض می کنند،  میشن مردهای وفادار و باحال؟


این چه تعریفی که از خودتون بیرون داده اید؟


بله خب؛ اگه از نظر شماها مردهای چند زنه هوسبازند، از نظر ماها هم مردها و زن های هفت دست چرخیده ، هوس باز و هرزه ن. 


باز خوبه که مردهای ما در چهارچوب تعریف شده ی دین مجازن چهار زن بگیرن و خب مسوولیت اونها رو هم باید بپذیرند.


 مردهای شماها چی؟ فقط با چهارچوب اخلاق می خواین مراقب اونا باشید؟ انتظار دارید صرفا بخاطر اخلاق ، به شماها وفادار بمونند؟زهی خیال باطل...

خوشبختانه خیانتی که مد نظر شماهاست، شامل هر دو طیف شده.  در بین آدمهای مذهبی و غیر مذهبی دیده شده. پس نمی تونید تهمت بزنید که شما مذهبیا فلان و بهمان هستید.

حالا من اسمش رو خیانت نمی ذارم. بلکه  تصورم اینه که در مرحله ی اول ، مردها مخفی می کنند، چون نمی خوان همسر اول شون آسیب جدی ببینه. همیشه هم جدی نیست. هیچ وقت هم مثل داستان ها و رمان های عاشقانه ، با یه بوسه یهویی و یواشکی شروع نمیشه. مثل بعضیا با یه نگاه ،توی کافی شاپ یا رستوران قلب شون نلرزیده...

بیشتر اتفاقاتی که من تا به حال شنیده ام، مقدمه ی طولانی و دراز مدت داشته.به هرحال بگذریم.

چیزی که می خوام بگم اینه که حساب ازدواج های چند همسری با حساب دوستی های خیابانی فرق می کنه. 


اصلا بیاین با همدیگه کاری نداشته باشیم. شماها فرهنگ خودتون رو حفظ کنید و کنترلش کنید. و بد و بیراه رو بذارید برای حریم شخصی تون.

ماها هم زندگی خودمون رو داریم. 

من وبلاگ نویسم و روزمره هامو می نویسم. شماها هم وبلاگ باز کنید و روزمره هاتون رو بنویسید. 

قصد تبلیغ هم نداشتم تا حالا. منتهی اینقدر هرزه گویی در آوردید که مصمم شدم محکم تر بنویسم و حال اساسی بهتون بدم.

دیدید که زندگی خودتون همچین گل و بلبلی نیست. خیلی هم بی در و پیکره. چون هیچ حد  و مرزی نداره.

سلبریتی ها رو دیدید؟ چقدر به همه چی و همه جا کار دارن. بعد که باهاشون مصاحبه می کنند، طفلیا میگن کو شوهر؟ نرگس محمد بازیگر ستایش؛ توی اون یه خواستگار خوب و مطمئن پیدا می کنه. حتی یواشکی از سنت پدرشوهر بچه دار میشه و متواری میشه. و خلاصه تا ا داستان که خودش زن خوب داستان هست و بقیه مزاحم! اونوقت این بازیگر میگه من بعد از ۲۶ سالگی ،دیگه خواستگار برام نیومد!!

خانم ها کجایید که می گفتید ۳۵ سالگی تازه اول زندگی مونه؟ بیاین جواب این سلبریتی طفلکی رو بهش بدید!بقیه ی بازیگرا هم دست کمی ازش ندارند. چقدر هم به خودشون می رسند که مثلا خدای جذ ت باشند. یه کم دیگه بهشون گیر بدیم، میگن نر که هست، کو شوهر؟ دست پیش میگیرن که پس نیفتند!!


 خب؛ حرفامو مختصر و خلاصه زدم. تیرخلاص رو هم رها !


عزیزم... مخاطب نازنینم! اگه اعصابت از خوندن اینجا به هم می ریزه، قربون دستت اون ضربدر سمت راست بالایی رو فشار و بده و رد شو. برو دنبال زندگی خودت. بذار ما هم کار خودمون رو ! به جای این دری و وری و کشی ها، بهتره بری خودت ری استارت کنی. ببینی کجا بودی و الان کجا ایستادی!ببین چه چیزی در وجودت از بین رفته که زبانت براحتی پر میشه از های هرزه ای که مطمئنم فرهنگ خانوادگی خودتو نشون میده.

عزیزم... مراقب خودت باش.






 





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/04/26/post-877/




و بعد...

درخواست حذف اطلاعات

تا اینکه بالا ه فرصت پیش اومد و زمانی که مادرم ،منزل پدربزرگ شیفت بود، جان هم میاد اونجا و شب تا دیروقت با هم صحبت می د.زن نیومده بود و مادرم و بدون نگرانی با هم حرف زدند.

مامان گلایه کرده بود از جان و ایشون هم جواب داده بود.

ولی انگار در دلش بیشتر باز شده بود. شروع کرد بگه:" منم مردم مثلا. دوست دارم زنم رو توی خونه، خوشگل و ارایش کرده ببینم. دوست دارم صبح ها که میرم سرکار، برام صبحانه اماده کرده باشه و بدرقه م کنه. ولی ۳۵ ساله که ازدواج کرده ام،زنم صبح ها خوابه. از صبحانه خبری نیست. همش حواسش به بچه هاشه. تا مادرش زنده بود، که به اون چسبیده بود. حالا که مادرش مرده، به بچه هاش چسبیده. گاهی ظهرها که دیر میام، می بینم همشون ناهار خوردند و هیچی برام نذاشتند. عین مرد بیوه ها باید برم تخم مرغ درست کنم و بخورم. نمی تونم هم بازخواستش کنم. چون عملا وظیفه ش نیست. بخاطر بچه ها که نمی تونم طلاقش بدم. مجبورم باهاش بسازم. کاش زنم اونقدر فهمیده  و دانا بود که خودش برام می رفت خواستگاری. نه اینکه تهدیدم کنه که اگه زن گرفتی، چنین و چنان می کنم آبروتو می برم و این حرفا... بیرون هم که ماشالله. آدم اینقدر زنهای رنگارنگ می بینه که دلش می خواد. چشم بسته که نمی تونم برم تو خیابون. از اون بدتر اینکه این همه زن اطرافم هست که علنا بهم درخواست میدن. راحت پا میدن. اینقدر که زندگی ها بی در و پیکر شده. دین و ایمان ها سست شده. واقعا خیلی مقاومت کرده ام تا حالا که تا الان حتی یه زن ای هم نگرفته ام. . چه شبهای زیادی بوده که نیاز داشته ام و خانم خسته بوده، حس نداشته،  و در خواستم رو رد کرده. ..."

مامانم گفت:"خب ؛ اینجور که داری میگی، همه بهت حق میدن بری دنبال ازدواج مجدد. ولی اینک من چی؟ اون شوهرش مدام میگه ازش راضی ام.مدام میگه ازدواج دومش صرفا برای رفع تکلیف بوده و خواسته یه زن یا دختر رو به زندگی و تشکیل خانواده برسونه!"

گفت پس با این حساب بیشتر باید بهش تبریک می گفتم. شوهر اینک درست میگه. من هم بخاطر نوع شغلی که دارم، مراجعه کننده زن،  زیاد دارم. خیلی هاشون علنی ازم درخواست می کنند که متعه شون کنم. اغلب شون هم بخاطر شرایط نامساعد زندگی شون و عدم مسوولیت پذیری مردشون بوده. و گرنه یک زن وقتی مطلقه میشه، باید مهریه ش رو دریافت کنه که با اون مهریه ش، بتونه یه کم روی پای خودش بایسته. نه اینکه مرد تموم همراهی های این زن رو نا دیده بگیره و این زن بخاطر گرفتن چندتا سکه ناچیز مهریه اش، پله های دادگاهها رو بالا و پایین بره. چرا باید مرد حضانت بچه ها رو به گردن زن بیچاره بندازه که بنده ی خدا دست از پا درازتر به منزل پدری اش برگرده. اصلا همین نامردی مردها باعث شده که دختران مون تن به ازدواج ندن تا درس شون تموم بشه و شاغل بشن.بعد ازدواج می کنند. در حالیکه رس زن، در وهله ی اول خوب شوهرداری هست. در وهله ی دوم، خوب مادری هست.یک زن تا زمانی می تونه ادعا کنه فرد موفقی توی زندگی اش بوده که تونسته باشه چند فرزند صالح و مومن و کارامد تحویل جامعه ش بده. ولی متاسفانه زنهای امروزی به بهانه ی شریک بودن زندگی، از زیر بار مسوولیت زندگی شانه خالی می کنند.

مذهبی ها میگن وظیفه مون نیست. غیر مذهبی ها هم که اونقدر راحت رفتار می کنند که دیگه هیچ حریمی بین خودشون و نامحرمها قرار نمیدن. هر دوتا گروه زندگی شون در معرض فرو پاشی قرار می گیره.

در نهایت یکی مثل زن من، که خیال می کنه زندگی ش رو کنترل کرده، ولی نمی دونه همین ن یتی من ازش،کافیه تموم زحمت هایی که به نظر خودش کشیده، هدر رفته. ممکنه ازدواج دوم نکنم. ولی عاقبت مجبور میشم یه زن خوبی که پیدا ، متعه اش کنم. پای تموم نیازها و گرفتاری هایش هم می ایستم. وضع مالی ام خوبه. چرا کمکش نکنم؟ چرا زیر پروبال خودم نگیرم ش؟ چزا چتر حمایتی ام رو باز نکنم؟

تا الان موفق شده ام به غیر از منزل خودم،دوتا خونه در یه شهرستان اطراف شهرمون بسازم. چرا به خانم بی س ناه ندم؟ چرا بذارم اون خونه خالی و بلا مصرف بمونه؟

وقتی  از همسرم خواهش می کنم همراه من، سه روز ا هفته رو بیاد شهرستان! مخالفت می کنه و میگه از بچه هام دور میشم.از خواهرم دور میشم. باز اونها رو به من که همسرش هستم ترجیح میده، جرا باید بهش وابسته بمونم؟

من آ ش ازدواج مجدد می کنم. کاش شوهر اینک هم مخفیانه انجام داده بود. اگه کار و نیت ش خیر بوده، به نظرم نیازی نبود علنی اش کنه."


بنده ی خدا، فکر کنم خبر نداشت که اولا ماه همیشه پشت ابر نمی مونه. دوما هیچ زن دومی دوست نداره مخفیانه زندگی کنه و کلا زندگی به صورت مخفیانه واقعا سخته. سوما برای محضری ازدواج دوم ، رضایت کتبی زن اول لازمه. 

پس نمیشه مخفی بمونه.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/04/15/post-873/




یک کامنت و پاسخ ش

درخواست حذف اطلاعات
حالا هر چی <harchi@msn.com>

"اینک جان من هنوز متوجه نشدم چرا شوهر شما ازدواج مجدد کرد
یه چراغ دیگه روشن که نشد دلیل ، با روح و روان شما و بچه هاتون بازی بشه که یه نفر دیگه از تنهایی دربیاد!!!!؟؟؟ چرا باید عزیزانش رو آزار بده بخاطر روشن یه چراغ؟؟؟؟ 
خودتون هم خوب میدونید هر چقدر هم زهرا خوب باشه بازم اون حس بدی که در شما بوجود میاد رو هرچند نادیده بگیرید نمیتونید کتمان کنید 
لطفا لطفا بگید دلیل همسرتون چی بوده؟ بی اعتنایی نکنید من جواب میخوام 
مطمئنا یکی دو سال دیگه رابطه شما و شوهرتون و زهرا مثل الان نمیمونه مواظب خودتون باشید"

این پیام بالا رو یکی از کامنترهای عزیز برام فرستاده.کامنت دونی بسته است.فکر همین جا جوابش رو بدم، بهترباشه.


دوست عزیزم. کاش یه اسم مستعار هم گذاشته بودی تا بدونم چی صدایت بزنم.

به هرحال...

درسته اذیت شدم. درسته بهم بد گذشته.ولی الان که می بینم زهرا داره زندگی می کنه، بچه داری می کنه و چقدر عشق می کنه با بچه اش؛ راضی ام.  هم جنس من به ارامش نسبی رسیده. بهش فرصت مادر شدن، داده شده و من مطمئنم در خلق این آرامشش، بی نصیب نبوده ام. مطمئنم انرژی های مثبت زندگی اش ، به سمت من و زندگی ام در جریان هست. بی بهره نمی مونم.

عزیزم... انکار نمی کنم که  اولش اذیت شدم. ولی به نظرم ارزشش رو داشت. زهرا دختر خیلی خوب و آرومیه. انگار خواهر خودم به سر و سامان رسیده. خب؛ برسه. چرا بخیل باشم؟یه کم گذشت من و همراهی مدیر باعث شده یه زندگی جدید و یه خانواده ی جدید پا بگیره. به کوری چشم دشمنان مون، یه بچه ی مسلمون و شیعه به دنیا اومده. کجای این جریان بده؟ من فقط یه کم از سهم خودم گذشتم. فقط به جای هر شب،  یک شب  در میان همسرم رو دارم. اونم فقط شبهایش تقسیم شده. و گرنه هر روز صبح و عصر همدیگه رو می بینیم. جایی که موردی نداشته باشه،  مثل رستوران یا پارک و یا مجامع عمومی، همه با هم می رویم. 

محبت همسر نسبت به من و بچه هام اصلا کم نشده که بیشتر شده. رسیدگی و احساس مسوولیت ش دوبرابر شده. پس چرا باید بنالم؟ جرا باید زار بزنم؟ الحمدالله حرف و حدیث اطرافیانم تموم شده. اونا وقتی دیدند من پذیرفته ام، ارام تر شده ام، کوتاه اومدند. گرچه حلوا حلوایش نمی کنند. عیبی نداره. همین قدر که دش نمی کنند، همه مون راضی هستیم. گرچه زهرا هم پذیرفته که این نوع زندگی رو انتخاب کرده و قطعا سختی هایی هم داره. دلش به چیزهایی که برایش مهم تر بوده اند، خوش کرده است.

خداروشکر که هوویم یه زن هرزه نیست. فحاش نیست. بی حیا و بی نیست. اینها کم نیستند. خیلی برام مهم بود که به قصد براندازی نیومده باشه. برام مهم بود اختلاف طبقاتی و عقیدتی نداشته باشیم. خب الحمدالله لطف خدا باعث شده این بحران بخیر بگذره. 

زهرا سرگرم زندگی خودشه. منم سرگرم دخترم و شروع بارداری اش هست. 

همسر  به فکر تهیه ی سیسمونی  افتاده. کلا زندگی در مسیر خودش در جریان هست. 

در اطرافم دختران زیادی هستند که همچنان تنها مانده اند. ن مطلقه هم. 

کیست که بگه من نیازی به ازدواج ندارم؟ کیه که بگه مجردی رو خوش است؟

همچنان پشیمان نشده ام. 





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/04/10/post-871/یک-کامنت-و-پاسخ-ش




یه پیغام جدید از ندای عزیز

درخواست حذف اطلاعات

سلام خانوم اینک دوست داشتنی و بزرگوار 
مدتیه دست نوشته های شما را پیگیرم قلم خوبی دارین و کاملا نگاه انسانی و معقولانه دارین. 
اینک بامحبت فهم رفتارهای انسان دوستانه شما برای ن خودخواه سخته . 
عصبانیت دیگران نداشتن فهم و درک بابت سرکوب حسادتها و بزرگ شی های شماست . 
همه جا حرف از شماست این نشانه قلم خوب و استواری شماست . 
شما همچنان جایگاه و منزلت یک زن را نزد همسرتان دارین 
وقتی با وجود هوو این چنین در دل همسرتان جای دارین پس علاقه تان مستحکم بود . 
خوشحال باشین از این بحران به سلامت عبور کردین عصبانیت دیگران به این دلیله چشم دیدن مدیریت تمام عیار شما در برابر بحران را ندارن . 
عقده گشایی میکنن و به شما طعنه میزنن. 
شما الگو صبر و بخشندگی ها هستین . 
همین خانوم آبی را به خاطر دارید چقدر علیه شما موضع منفی داشت با شما تند صحبت میکرد. 
طبل رسوایی شان در وبلاگها به صدا در آمد . 
همه جا در حال توهین و افتراست 
پس شک نکنین مورد غضب انی قرار گرفتین که بویی از انسانیت و محبت نبردند همه ی توهین کنندگان شما از قماش آبی هستند به توهین عادت . 

خانوم آبی به دوست خود (نازلی)توهین و دعوا پرخاشگرانه کرد انیکه ظالمانه شما را تحقیر می کنن از گروه بدصفتها هستن که ترکش شان به همه اثبات می کنه برای همین درک عظمت روح شما برایشان دشواره . 

شما در هیچ زمانی به هیچ بنده خ توهین نکردین برای همین این قدر روح شما آسمانی است و فهم بزرگواری شما برای این گروه از ن بسی دشوار. 
به شما افتخار می کنیم . 
موفق و خوشبخت باشید. 


پی نوشت:

این پست بالا ، پیغام کامنتر عزیز، خانم ندا است.

حیف که برام ایمیل نذاشته که بتونم بهش پاسخ بدم.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/03/17/post-867/




ادامه ی پست قبل

درخواست حذف اطلاعات

ادامه ی پست قبل...


حالا که مقداری آرامش به زندگیم برگشته، همسر هر از گاهی  گذشته براش تداعی میشه. بعد میگه چه خوب که نشد. 

بارها و بارها بهم گفته که سمیه طفلی خیلی تلاش کرد که تو رو بیرون کنه و بعد خودش بیاد. ولی وقتی فهمید با تمام قدرت پای حفظ زندگیم ایستاده ام، شروع کرد به زهر ریختن. 

از نظر اون قابل قبول نبود که زن دوم بشه. به قول خودش شخصیت داره و در شانش نبود که بعد این همه سال، این مدلی ازدواج کنه.

به مدیر میگم پس چطور چنین زنی با چنین ادعایی، اومده بهت ابراز علاقه کرده؟  چطور تونسته اینقدر خودشو کوچک کنه که گ محبت ه؟ 

میگه فرهنگش اینجوریه لابد. چیزی که منم باهاش مخالف بودم. اساسا ما مردها ساختار وجودی مون طوری هست که باید خودمون انتخاب کننده باشیم و پای انتخاب مون هم می ایستیم. ولی چرا باید یه دختر این طور خودشو کوچک کنه؟ بر می گرده به ترس از آینده اش. به قول خودش  در زمان جوانی اش چون شان خودشو بالا  می دیده، تند تند خواستگارهای مختلفش رو رد می کرده. به قول خودش می خواسته اول یکی پیدا بشه که عاشقش بشه و بعد بر اساس همون عشق باهاش ازدواج کنه.  در حالیکه عشق به این شکلی که توی تصورات دخترا هست، وجود خارجی نداره


. مردم این جامعه علاقه و دوست داشتن رو با عشق اشتباه می گیرن. سمیه می گفت دیگه ترسیده بودم . از آینده ی مجهول زندگی ام ترسیده بودم. ا ین مهلت باروری ام رو به اتمام بود. 


وقتی ی هدف زندگی اش رو گم می کنه، مدام دست و پا می زنه. مدام مسیرش به چپ و راست منحرف میشه. 


بیشتر این دخترا با قصد ازدواج وارد رابطه ی دوستی با پسرها میشن. ولی اغلب شون به نتیجه نمی رسن. چون به خیال خودشون با عشق شروع می کنند. مدتی بعد کم کم برای همدیگه عادی میشن. یک سال می گذره و باز می بینن اون عشق کمرنگ شده. و چون از اول به طور رسمی  عقد نکرده ان، بعد از یک سال یا شش ماه، دراثر برخوردهای متفاوتی و یا اختلاف هایی که پیش میاد،کات می کنند و هر کدوم براهی می روند...

سمیه گول مدرک تحصیلی اش رو خورد. ولی مگر هر زن و مردی که با هم زندگی می کنند، مدام از مدرک شون در زندگی شویی شون استفاده می کنند؟

اصلا وقتی سمیه با اون تیپ خاص فرهنگی  خانوادگی اش ، سراغ مدیر رفت، چه وجه مشترکی با مدیر داشت؟ سمیه یه آدم مانتویی  شل حج که ارتباط و ابراز علاقه با جنس مخالف رو عادی می دونست، کجا می تونست با مدیر که مرد متدین مذهبی و از خانواده ای مذهبی بود رو، تحمل کنه؟ 

بیچاره چقدر تلاش کرد من رو از چشم مدیر بیاندازه تا بتونه خودش وارد بشه. مطمئنم اگر هم موفق می شد، هرگز نمی تونست تعصب ها و غیرت های مدیر رو تاب بیاره. 

مدیر ذره ای تحمل نمی کنه که من بخوام با مردهای اطرافم بگو و بخند و شوخی داشته باشم. خودش برام تعریف می کنه که مدام سرحجابش باهاش بحث داشتم. مدام سر برخورد راحتش با ارباب رجوع ها بحث داشتم. 

میگم پس با اینهمه اختلاف ، چرا اومده سراغت؟

میگه خود سمیه بارها بهم گفته پیش تو، احساس امنیت می کنم. می دونم اگه باهات ازدواج کنم،محاله طلاقم بدی. 

طفلی... عاقبت موفق نشد این علاقه رو به سرانجام برسونه.


مدیر میگه سمیه چوب خودخواهی خودش رو می خوره.  چوب خودبزرگ بینی اش رو می خوره. 


زهرا هم تحصیلات ی داره. شاغله. استخدام رسمی شده. منتهی دیگه خودخواه نبود. حسود نبود و از همه مهم تر واقع بینانه اومد جلو و ازدواج کرد. 

به قول خودش میگه هدفم از ازدواج مشخص بود.شخص ش برام مهم بود. حالا قسمتم نشده که زن اول باشم، مهم نیست. همین قدر که دیدم ایده ال های ذهنی من با خلق و خوی مدیر نزدیکه، پذیرفتم. گرچه ازدواج دوم،سختی های مختص به خودشو داره.  

به هرحال هیچ زندگی ای بی مشکل نیست. پس این هم مثل بقیه ی زندگی ها.  


ارتباط مون خیلی خوبه. هیچ کدوم حس برتری نسبت به هم نداریم. چون لازمه ی س ا موندن چنین زندگی ، فقدان خودخواهی هر دوطرف هست.

مدیر به گونه ای برنامه ریزی کرده که بتونه به هر دوتا خونه مرتب سر بزنه. در جریان وقایع زندگی قرار بگیره و احیانا اگه مشکلی بود، بتونه اونها رو با همفکری همدیگه حل ه.


خداروشکر ارتباط دخترم و دامادم خیلی خیلی بهتر شده. 

ب که افطار مهمون یکی از خواهرشوهرا بودیم، نوبت مدیر بود که پیش مادرش بمونه. مادرش هم به شدت از رفتن به این مهمونی امتناع کرد. در نتیجه مدیر مجبور شد بمونه.

ولی یک ساعت قبل از افطار با م هر سه تایی مون، یعنی من و زهرا و مدیر، قرار شد برای اولین بار، زهرا بیاد پیش مادرشوهر بمونه. مدیر استرس داشت که نکنه مهمون دیگه ای برسه و بخواد زهرا رو تحقیر کنه. بهرحال زهرا اومد و دختر کوچک منم ، پیش زهرا موند. گفت ترجیح میدم پیش داداشم بمونم تا اینکه بخوام مهمونی رو بیام.

من خودم با پسرم زودتر رفته بودم مهمونی. ولی مدیر دم اذان رسید و هر ازش پرسید که مادر رو چه کردی؟گفته بود که دخترم پیشش مونده تا من سریع بعد از افطار برگردم.

ولی خواهر شوهر پاپیچم شد که راستشو بگو کی پیش مادر مونده؟ مجبور شدم بگم زهرا و دخترم با هم مونده ن.

هیچ واکنش خاصی نشون نداد. فقط موقع برگشت مدیر، سهم غذای مادر و دخترم و زهرا رو براشون فرستاد.

مدیر از این رفتار خواهرشوهرم خوشش اومده بود و احساس کرد که فضا برای پذیرش زهرا آماده است...





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/03/05/post-860/




هم صحبتی مادرم

درخواست حذف اطلاعات

مادرم میگه خوشحالم که آرامش پیدا کردی. خوشحالم که ح خوبه. ولی امیدوارم این زهرا تا آ ش همین طور خوب بمونه. تا آ همین مدلی که هست، باهات باشه. 

و گرنه دنیا تابوده، همیشه هوو بد بوده. همیشه جاری ها حسود بودند. همیشه نامادری ها ، خشن بودند. 

واقعا زهرا استثناء در اومده برات، از نظر من. 

همچنان نمی تونم باور کنم ح خوبه و اون کاری به تو نداره.

سخته باور کنم که مدیر هنوز دوستت داره و همچنان مثل قبل و حتی بهتر از قبل باهات برخورد می کنه.


ولی هرچی که هست، امیدوارم ح خوب باشه و مریض نشی.خوشحالم که طلاق نگرفتی و پیش بچه هات موندی.

مطمئنم که با طلاقت،نمی تونستی بچه هات رو ببری. چون نمی تونستی ثابت کنی که مدیر صلاحیت نگهداری بچه ها رو نداره.


خوشحالم که بچه هات،بچه های طلاق نشدند.


بهش میگم از لطف و دعای شما بوده مامان جونم.

از دیدگاه من، این یه امتحانی سختی برام بود.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/03/10/post-863/




یه کار خوب وبلاگستان

درخواست حذف اطلاعات

خب...

خداروشکر یه کار خوب توی وبلاگستان انجام گرفت و اونم حذف کامنت های اون وبلاگ کذایی بود.  فضا تمیز شد انگار.

خداروشکر... خداروشکر.

نمی دونم حالا کجا قراره عصبانیت هاشون رو خالی کنند




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/03/15/post-865/یه-کار-خوب-وبلاگستان




پیغام وارده

درخواست حذف اطلاعات

سلام خانوم اینک صبور و پر افتخار 
من دختریم با نصف سن شما و نیمه مذهبی که ظاهرمو اگر ببینین شاید بگین تو رو چه به حرف از دین 
دلم نیومد نظر ندم 
دروغ چرا اولش کلی خاطرات و میخوندم و شدیدا حرصم میگرفت از شما و شوهرتون خصوصا که شوهرتون عرض می حلاله حلاله حلاله..... 
ولی باعث ازار شما شدن چ بسا چ بیماری هایی که شما گرفتین چه صبوری هایی که دلتون رو خون کرد 
اومدم ی کامنت بزارم و حس سرزنشتون کنم که با شوهرتون یکم تندی کنین بابا بزارین بفهمه حلالی که به قیمت ازار همسر باشه ابدا توجیه نیست مثل مثلا نذری که ادم میخواد بده و راه بندون میکنه و باعث ازار میشه 
اما دیدم خودتوت ح ون خیلی ابه و هیچی نگفتم که نمک روی دخم نشم 
کم کم دیدم نه خیلی داره اوضاع خوب میشه و وقتی اروم شدم خواستم بهتون تبریک بگم (با وجود مخالفتم) دیدم کامنتا بستن 
فقط خانوم اینک عزیز 

همسر خیلی خوبی دارین مشخصه واقعا قصدش خیره مشخصه به کلی با مردای این زمونه متفاوته مشخصه چقدرررر عاشق شماس و این خیلی خوبه باور کنین واقعا اخلاقیات همسرتون قابل ستایشه ولی شما دیگه دربرابر ایشون غیرقابل توصیفین از خوبی و صبر 
ولی فقط ی گله کوچیک دارم ک احتمال میدم اهمیت ندین 
ولی گوش بدین لطفا 
تبلیغی ک میکنین برای مر مثل مرد شما خوبه 
برای زنی خیلی محکم تر از شما که همونقدر ازار نشه خوبه.شما طاقت اوردین ولی از کجا معلوم بقیه خانوما طاقت بیارن؟دوست من همین قضیه سرش اومد ادم مذهبیم بود ولی ب سال نکشید دق کرد،سکته کرد یه شب و متاسفانه فوت شد 
خانوم اینک عزیز این قضیه برای همه جواب خوبی نمیده مردای الان اکثرا از ازدواج دوم قصد هوس دارن قصد خیر ندارن ب خدا که ندارن....وقتی تبلیغ میبینن پرو تر و گستاخ تر میشن ولی همه مثل همسر شما نیستن بخدا 
مردای الان پی هوسن نه خیر و ثواب و دخترای الان هم کم طاقت 
اگر یک مردی برع همسر شما این تبلیغارو ببینه و ازدواج کنه و همسری عین دوست دسته گل من داشته باشه که به سال نکشیده سکته کنه دق کنه چی.....همه مثل هم نیستن همه شرایط ی ان ندارن 

امیدوارم هرسه شما خوشبخت بشین 
خدا خیر بده بهتون که انقدر دل بزرگی دارین 
زنی مثل شما اصلا پیدا نمیشه 
از ته دل براتون ارزوی شادی دارم

< on type=" on" cl ="btn btn-link btn-xs" data-toggle="delete-confirmation" style="direction: rtl; font-family: inherit; font-size: 12px; -webkit-font-smoothing: antialiased; -webkit-text-stroke-width: 0.07px; margin: 0px; font-style: inherit; font-variant: inherit; font-stretch: inherit; line-height: 1.5; color: rgb(51, 122, 183); overflow: visible; cursor: pointer; padding-right: 5px; padding-left: 5px; white-space: now ; vertical-align: middle; touch-action: manipulation; user-select: none; background-image: none; border-width: 1px; border-style: solid; border-color: transparent; border-radius: 3px; box-shadow: none;">
< on type=" on" cl ="btn btn-link btn-xs" data-toggle="delete-confirmation" style="direction: rtl; font-family: inherit; font-size: 12px; -webkit-font-smoothing: antialiased; -webkit-text-stroke-width: 0.07px; margin: 0px; font-style: inherit; font-variant: inherit; font-stretch: inherit; line-height: 1.5; color: rgb(51, 122, 183); overflow: visible; cursor: pointer; padding-right: 5px; padding-left: 5px; white-space: now ; vertical-align: middle; touch-action: manipulation; user-select: none; background-image: none; border-width: 1px; border-style: solid; border-color: transparent; border-radius: 3px; box-shadow: none;">پی نوشت:این متن بالا،پیغام دوست عزیزمون خانم آناهیتا بود.بابت پیغام شون ممنونم.



منبع : http://inak.blogsky.com/1397/03/02/post-858/




دوتا تولد در یه روز

درخواست حذف اطلاعات

خوشبختانه ب بعد از افطار یه مهمون قمی برای مادرشوهر می رسه و عملا خواهرشوهر مجبور میشه بیشتر از تایم وظیفه اش، بمونه. وقتی مهمون رفت، خواهرشوهر هم رفت.

 در نتیجه من و مدیر با فاصله ی زمانی نزدیک به هم رسیدیم. البته  قبل از اینکه برم منزل مادرشوهر، رفتم خونه ی خودمون و از توی یخچال کیک تولد و دسری که درست کرده بودم رو برداشتم. کادوها رو هم برداشتم و رفتم منزل مادرشوهر. توی راه هم به دخترم زنگ زدم و اونم چند دقیقه ی بعد خودشو رسوند. 

بچه ها کیک بردند داخل اتاق و با سر و صدای تولدت مبارک که می خوندند، کیک رو جلوی باباشون گذاشتن و کادوها رو بهش دادند و تبریک گفتند. مادرشوهر ماتش برده بود. به دخترم می گفت اینجا چه خبره؟ دخترمم با خنده می گفت مامانجون؛ تولد بابامونه. برای همین اومدیم اینجا.

مادرشوهرم خوشحال شد و به همسر تولدش رو تبریک گفت. کیک ها رو بریدیم و دسرها رو هم داخل ظرف تقسیم و تعارف . مادرشوهرم اصلا کیک رو نخورد، ولی دسر رو تحویل گرفت و خورد. 

مدیر هم کادوها رو باز کرد و تشکر کرد. وقتی مراسم جشن تولد کوچک مون تموم شد،مدیر گفت منم عصر جشن تولد داشتم و تموم همکارام توی اداره جمع شده بودند. هی به من زنگ می زدند که میشه بیاین اداره؟ خلاصه، وقتی رفتم دیدم همشون دارن دست می زنن و میگن تولدت مبارک بعد یه قاب تقدیر نامه بهم دادند. بعدش یه سبد گل بزرگ. و بعد هم کیک رو اوردند که روی کیک ع من رو چاپ کرده بودند. به عنوان کادو از طرف همشون یک سکه کامل بهار بهم هدیه دادند.


گفتم حالا چرا کیک رو دست نخورده آوردید خونه؟گفت اینها همشون شب واسه افطار مهمون من بودند. منتهی چون  عصر، تولد رو گرفته بودند، روزه بودند. جشن تولد بدون پذیرایی طی شد و اونا کیک رو گذاشتن عقب ماشینم تا بیارم خونه!!


گفتم چه خوبه که هرسال یادشون می مونه و دقیقا سر همین تاریخ برات تولد می گیرند... گفت کارمندای خوبی دارم. ارتباط بین شون خوبه. همشون با هم مثل یه تیم قوی و محکم می مونند.


گفتم با داشتن چنین مدیری، تشکیل چنین تیم منسجمی، کاملا طبیعیه. 

وقتی داشتم اینا رو  جلوی  بچه ها و دامادم و مادرشوهر می گفتم، قند توی دل مدیر  آب می شد... به وضوح خوشحالی رو توی صورتش می دیدم. 

اونم گفت ولی هیچی مثل کادوی شماها نمیشه و اعضای خونوادم یه چیز دیگه ان برام... خلاصه...


دیگه دیر وقت شده بود. تند تند ظرفها رو شستم واتاق رو جمع و جور و کیک تولد کارمندای مدیر و سبد گل رو عقب ماشین گذاشتم و کادوها رو هم اوردم خونه.


دلم می خواست یه تکه از کیک رو برای مادرم ببرم. دلم می خواست به طبقه پایین هم بدم. ولی دیگه دیر وقت بود.

فردا صبح زود بعد از سحری، مدیر از منزل مادرش برگشت و اومد خونه.  ماشین رو برام از پارکینگ خارج کرد. درب حیاط مون روی نبش کوچه مونه و من نمی تونم ماشین رو بیرون ببرم. این کار هر روز صبح مدیره که ماشین رو برام بذاره بیرون و بعد هم ده دقیقه میاد خونه. یه کم حرف می زنیم و بعدش  میره پیش زهرا. چند دقیقه هم اونجا بهش سر می زنه و بعد میره اداره.


به مدیر گفتم کیک کارمندات رو قاچ نمی زنم. دست نخورده ببر اون طرف. بذار زهرا هم ببینه و تحویل بگیره. بعد نصف ش کن. نصف ش رو برام بیاراین طرف.

گفت اتفاقا شب افطاری منزل برادر بزرگ زهرا دعوتیم. گفتم خیلی خوب شد.  اصلا کامل ببرید اونجا و دور هم بخورید. کیک ش خیلی بزرگه و به همشون می رسه. توی یخچال بمونه که اب میشه. همه که روزه ن فعلا.

از پیشنهادم استقبال کرد. ولی سبد گل رو نبرد. گفت بذار اینجا باشه. انشالله فردا می برم اون طرف. 

نمی دونم منظورش از این کار چی بود. ولی در هر حال موافقت و چیزی نپرسیدم. 

از قضا منم منزل دختر عمویم افطاری دعوتم و مدیر هیچ سالی اونجا رو نمیاد.اما  امسال اولین سالی هست که مدیر نیست و من می تونم با خیال راحت برم افطاری. جالبه که خونه ی دختر عمویم نزدیک ، خونه ی برادر بزرگ زهراست و می تونم هر وقت دختر کوچکم بهانه گیری کرد، بفرستم ش پیش باباش.

دختر عمویم خیلی جوانه. ولی دو سال پیش، دختر تازه عروس ۲۰ ساله ش فوت می کنه و اونم برای  خیرات دختر مرحومش، همیشه اولین چهارشنبه های هر ماه رو روضه ی فامیلی به همراه شام می گیره و اون چهارشنبه ای که به ماه رمضان برخورد می کنه رو، افطاری میده. 

کل فامیل رو هم دعوت می کنه و افطاری میده. خیلی شلوغ میشه خونه ش. مدیر هم خیلی مایل نیست بیاد، به من میگه خودت تنهایی برو. منم به همراه مامان و بابام میرم.


پسرم هم واسه افطار توی بسیج محله ش واسه افطار دعوته. خلاصه امسال خیالم راحته و می تونم برم. سال پیش مدیر خونه مون بود و اصلا نمی شد افطار تنهاش بذارم. امسال ولی، زهرا هست و نوبت ش هم هست. دیگه مدیر باید بره اون طرف.


نمی دونم زهرا براش کادو گرفته یا نه؟

 باز مثل همیشه عصر مدیر یه سری میاد این طرف و احتمالا برام میگه خبری بوده یا نه...


جای همگی خالی... ب خیلی خوب بود. خیلی خوش گذشت.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/03/02/post-856/دوتا-تولد-در-یه-روز




برنامه ریزی تولد مدیر

درخواست حذف اطلاعات

به بچه ها خبر دادم که اول داد تولد پدرشون هست. مدیر هم افطاری جایی دعوته و قراره با پسری با هم برن. بعدش باید سریع برگرده سر شیفت مادرش تا خواهرش بتونه برسه خونه و برای خونه ی خودش سحری درست کنه.

با دختربزرگم هماهنگ که بعد از افطار با شوهرش بیاد منزل مادربزرگش. این طوری هم دیدار مادربزرگ حاصل میشه و هم دور همی اونجا تولد غافلگیرانه می گیریم.امیدوارم خوش بگذره.

امروز هم رفتم بیرون و برای مدیر کادو یدم. به زهرا نگفتم فعلا. چون نمی تونستم بهش بگم واسه تولد  بیاد منزل مادرشوهرم. مطمئن بودم اگه بیاد، دختر و دامادم نمیان اونجا.

فعلا مسکوت گذاشتم تا ببینم چی پیش میاد.

امیدوارم با مراسم کوچک تولد همسری، ارتباط بین دامادم و شوهرم و دخترم و باباش، بهبود پیدا کنه.

دلم می خواد کیک تولد ب م. منتهی اگه دخترم هم درست کنه و بیاره، خیلی ناراحت میشه ببینه که منم کیک تولد یده ام...

باید قبلش باهاش هماهنگ کنم.


فعلا...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/02/31/post-853/برنامه-ریزی-تولد-مدیر




پیغام منصفانه

درخواست حذف اطلاعات

سلام من باز اومدم در دفاع از دخترتون یه چیزی بگم برم 
خودش که نیست ولی خداش که هست! 
البته من و خواننده ها اینجا هیچ چیز دقیقی از جلسات بین پدر و دختر نمیدونیم و اصلا نمیتونیم نظر دقیق بدیم. 
ولی با این حال به نظر من دخترتون دقیقا طوری رفتار میکنه که باید. 
منظورم اینکه اگه جور دیگه ای رفتار کنه همه باید تعجب کنن! 
اصلا هم منظورم این نیست که رفتارش بده و زنندست اتفاقا خیلی عادیه. 
دلیلشم اینکه شما مادرشین. زنی مادرشه که همه جوره پای شوهرش وای میسته. زنی مادرشه که از شوهرش دربرابر مادرش و پدرش و برادراش حمایت میکنه. زنی اونو تربیت کرده که همیشه شوهرش اول بوده براش بعد خانواده خودش یا حتی بچه هاش. 
خب چجوی دخترتون یه جور دیگه عمل کنه؟ 
چجوری بیاد طرف شما وقتی خودتون همیشه بهش یاد دادین هر چی که باشه شوهرش باید اول باشه؟ 
بهش همیشه ثابت کردین با عملتون که آدم باید همیشه تو جبهه شوهرش باشه. 
خب این دختر اتفاقا دختر خلف شماست. شما باید بهش افتخار کنین که تا این حد شبیه شما عمل میکنه. 

فقط دلم میخواد درکش کنین چجوری دلتون میخواد جور دیگه ای عمل کنه وقتی بهش یه جور دیگه آموزش دادین. 
در آ م بگم من دیدم شما مرتب زهرا رو با دخترتون مقایسه میکنین و از بهتر بودن زهرا میگین. 
البته که زهرا خیلی خانومو خوبه. 
ولی اخه دخترتون کجا زهرا کجا؟؟!! 
زهرا الان با شما و مدیر زندگی مشترکی رو شروع کرده ولی دخترتون با شوهرش زندگی مشترک داره نه با شما. چجوری میشه زهرا رو با اون بنده خدا مقایسه کرد. 
آ شم بگم مطمئن باشین دخترتون عاشق شماست و از همه بیشتر این وسط اون داره ضربه میخوره. اونه که بین شوهرش و خانوادش مونده. اونه که خانوادش بهش یاد دادن اول شوهر بعد بقیه حالا که داره به گفته اونا عمل میکنه داره اینطوری قضاوت میشه. 

براتون آرزوهای خوب دارم.


" این متن بالا، پیغام دوست عزیزی به نام خانم عادله است. ممنونم ازش و می خوام بگم خوبه که بهم گفتی. من حتما توی رفتارم و قضاوتم با دخترم، حتما تجدید نظر می کنم. حتما جلوی مدیر، از رفتارش حمایت می کنم و بهش حق میدم. ممنونم بابت پیغامی که برام گذاشتی."




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/02/27/post-849/