بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

اینک

آخرین پست های وبلاگ اینک به صورت خودکار از بلاگ اینک دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



نوه ی من چیه

درخواست حذف اطلاعات

زن داداشم زنگ زده به دخترم و حالشو پرسیده. بعد ازش پرسیده جنس بچه ت چیه؟ اونم در جواب گفته صبر کنید اول به مامانم بگم، بعدش به شماها میگم. آخه مامانم ناراحت میشن اگه دیرتر از شماها بفهمن!!


زنداداشم برام تعریف کرده اینا رو.


یعنی قراره دخترم کی  به من بگه نوه م چیه؟


چقدر دلتنگشم. همش سر هام یادش می افتم و اشکم سرازیر میشه. اما بعدش زود خودمو جمع و جور می کنم.

دلم نمی خواد از تک و تا بندازم خودمو.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/21/post-915/نوه-ی-من-چیه




تفریح مختصر

درخواست حذف اطلاعات

همسر برای عصر پنج شنبه تا عصر روز قبل، برنامه ریزی کرد که بریم بیرون شهر.

قرار شد من شام آماده کنم که وقتی رسیدیم، معطل تهیه ش نشیم.

ناهار فرداش رو ، گذاشت به عهده ی زهرا. صبحانه رو هم خودش تقبل کرد.

عصر پتج شنبه همراه پسرم و دخترکوچکم و زهرا و بچه اش به همراه همسر راه افتادیم. دو ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم به یکی از روستاهای اطراف به نام اورگان.

همسر از قبل یه خونه برامون اجاره کرده بود. خونه نوساز بود. یه مقدار هم تجهیزات داشت.

ولی یه اتاق خواب داشت. 

شام رو دور هم خوردیم. زهرا هم ظرفا رو شست.

بعد هم برای خواب با بچه ش رفت تو اتاق.

من و همسر و بچه هام هم توی سالن خو دیم.

دیگه از خونه ی نوساز روستایی که نمی شد انتظار یه هتل مبله و شیک رو داشت.

موقع صبحانه هم،همسر رفت صبحانه ید.چایی  و شیر اماده کرد.

موقع ناهار هم صاحب خونه ما رو برد یه باغ شیک و با صفایی که اونجا بود. باغ گردو. چه گردوهای تازه ی خوشمزه ای هم داشت.

زهرا وسایل جوجه کباب رو آماده کرده و اورده بود. ولی صاحب خونه هم مقداری گوشت تازه ید. به سیخ کشید و باهامون سر یه سفره اومد. هم مهمون مون شد و هم مهمون ش شدیم. خیلی خوب بود . خیلی چسبید.

البته صاحب خونه با دخترش اومده بود.

بعد از ناهار فهمیدم دختر صاحب خونه،قبلا کارمند همسرم بوده و از طریق اون و برادرش ما هدایت شدیم به این باغ.این مهمونی هم بخاطر همونه. قیمت پایین اجاره هم بخاطر آشنا بودن طرف بوده.


با این حال تموم این مدت به یاد دختربزرگم بودم. هی جای اونو خالی می .

یادم اومد نوروز سال گذشته، یه سفر دو روزه به بیرون سهر برامون جور شد. همسر هم به داماد و دخترم گفت و ازشون خواست باهامون بیان. ولی آ ین لحظه فهمیدیم نمیان.

دو روز بعدش که ازش گلایه ، گفت ما عصر همون روز رفتیم منزل مادبزرگ عید دیدنی؛ ولی پدربزرگم خیلی تحویلم نگرفت. منم نیومدم. چون اونا هم همسفرتون بودند.


بهش میگم یکی دیگه تحویلت نگرفته،اونوقت باید ما تنبیه بشیم؟ دعوت بابات باید لغو بشه؟

میگه به هرحال.

میگم اون پدربزرگت حالش خوب نبوده. از جای دیگه اعصابش د شده، تو  و همسرت چرا بدون اینکه علت واقعی ش رو بدونید،قضاوت کردین؟

میگه همسرم معتقده رفتار آدمها نشانه ی ذهنیت اونهاست.

گفتم قبول ندارم. باید همه رو حمل بر مثبت می کردی،مگر اینکه خلافش ثابت بشه.مگر اینکه طرف مقابلت شفاف به زبان بیاره که ازت دلخوره.


تو  و همسرت فقط از یه رفتار معمولی، برداشت منفی کرده اید...

حرفمو قبول نکرد.انگار زبون منو متوجه نمی شد.


اون رور هم گذشت. ولی بهانه افتاد دست همسرم که دیدی؟ اونها همش دنبال بهانه ان!!

 




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/21/post-913/تفریح-مختصر




لحظه نوشت

درخواست حذف اطلاعات

امروز رو نرفتم شرکت. موندم تو خونه تا یه کم به کارای خونه برسم. همسر واسه ناهار میاد.

از امروز عصر تا چندجا عصرها دعوتم. به مناسبت ماه صفر چندمجلس نه دعوت دارم. دلم می خواد برنامه هام ردیف بشه و برم.


این وسط نشستم سر وبلاگ. کامنت هارو جواب  دادم. وبلاگ رو به روز . 

برم سر بقیه ی کارام. ظهر هم باید برم دنبال دخترم و پسر برادرم. هر دوتایی شون کلاس دوم ابت ان. با هم میرن مدرسه. یه مقدار از مسیرشون مشترکه. 


فعلا..




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/21/post-914/لحظه-نوشت




دلتنگ دخترم

درخواست حذف اطلاعات

بعد از اون جریان باغ،دیگه دخترمو ندیدم. ازش بی خبرم. دیگه نیومد خونه مون. به طبع ش، ما هم نرفتیم دیدنش.

ارتباط مون به کل قطع شد.

حتی مامانم هم موفق نمیشن باهاش ارتباط برقرار کنند.دو باری که بهش زنگ زدند، خیلی مختصر و کم احوالپرسی کرده و تمام.


باز خوبه که مادرشوهر خیلی سرحال و جوانی داره که خیلی خیلی بهش محبت می کنه. خیالم راحته که بهش می رسه. کمش نمی ذاره. دختر هم نداره،خیلی عروسش رو دوست داره.


همین قدر که می دونم حالش خوبه، راضی ام. نمی تونم مجبورش کنم که زهرا رو ندید بگیره و همچنان عین قبل بره و بیاد.


کاش الان حامله نبود. حداقل کمتر بهش فکر می .

الان همش به فکرشم. به یادشم. خیلی خیلی دلم براش تنگ شده.


ولی هرکاری می کنم برم دیدنش، پاهام یاری نمی کنه. پیش نمیره.


اون نتونست درکم کنه که بحران روحی شدیدی رو پشت سر گذاشته ام. تموم این رفتارهای ضد و نقیض من رو به حساب شخصیت من گذاشته که مثلا نتونسته ام درست داماد داری م.


همسر هم به حمایت از من، در اومده و باهاش برخورد کرده. ولی خب، وضعیت بهتر نشد که هیچ؛ بدتر هم شد.



خوبه که سرم به نتورک گرم شده. تموم انرژی ام رو اونجا ج می کنم. حالم خیلی خیلی بهتره. روز به روز هم دارم پیشرفت می کنم...


کاش می دونستم نوه ام چیه!  دختره یا پسر؟


انشالله چند روز دیگه یه قربانی می کنم به نیت سلامتی خودش و بچه ش. باید زنگ بزنم به اون آقایی که مسوول رسوندن کمک ها به فقراست. همش رو می دم بهش تا توزیع کنه.


ماه صفر ماه خوبی نیست. حتما باید مدام صدقه بدیم تا خطرهاش رد بشه




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/19/post-912/دلتنگ-دخترم




توهم گرونی، توهم کاسبی

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح، موقع پیاده شدن از ماشین، گوشی موبایلم از دستم افتاد روی زمین.   شیشه ی صفحه جلوی موبایلم د شد.


خیلی ناراحت شدم...به شدت هم با موبایلم کار دارم.  سر راه رفتم سراغ فروشگاههای تعمیر موبایل.


فروشنده اولی گفت یک میلیون و دویست می گیرم واسه تعمیرش!

منو بگووو! ماتم برد. گفتم هاااا؟

گفت خانم!گوشی شما الان قیمت نوی اون میشه سه میلیون!

گفتم ولی من که نگفتم فروشنده م! فقط می خوام شیشه ش رو عوض کنید!

گفت قیمتش همونه که گفتم!


با تموم وجود ناراحت شدم. هم پولشو نداشتم. هم مطمئن بودم همسر نمیده. هم مطمئن بودم داره دروغ میگه.


رفتم فروشگاه بعدی.

گفت یک میلیون!

فروشگاه سومی گفت ۸۰۰!

چهارمی گفت ۵۰۰!

پنجمی بازش کرد و یه کم معاینه ش کرد و گفت باید یک روز صبح تا عصر بذارین پیشم بمونه تا با احتیاط و دقت درستش کنم.قیمتش هم میشه ۱۸۰ یا ۲۸۰ هزار تومان!بستگی داره که کدوم نوع از شیشه رو انتخاب کنید!


از این همه اختلاف قیمت شاخ در آوردم

مامانم هم همراهم بود. گفت ببین چه بلبشو بازاریه.

سر گرونی دلار چطور داره پول حروم وارد زندگی ها میشه. آخه این همه اختلاف قیمت؟؟؟

اصلا گوشی م رو یک میلیون و ۲۰۰ یده بودم. برام قابل درک نبود که فقط پول شیشه ش با اصل گوشی یک قیمت باشه..



خدا لعنت کنه اون آدم بی کفایت رو که هیچی از اقتصاد نمی دونه و شده مدیر اجرایی کشور!!


به سختی تایپ . اگه ایراد داشت، دیگه ببخشید




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/15/post-907/توهم-گرونی،-توهم-کاسبی




نق

درخواست حذف اطلاعات

اعصابم داره د میشه که هنوز موبایل نازنینم تعمیرگاهه. 

بدجوررر بهش احتیاج دارم.





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/17/post-908/نق




بازگشت

درخواست حذف اطلاعات

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/15/post-910/




بغض باغ

درخواست حذف اطلاعات

و اما  بقیه ی داستان باغ...


یادتونه که گفته بودم برادرشوهر کوچکم دعوت کرده بود؟

یادتونه که گفتم به دختر بزرگم زنگ زده بود که بیا باغ و البته بابات هم منزل مادربزرگ شیفته؟


دخترم به باباش زنگ زده بود. خلاصه قرار شد که همه مون شب واسه خواب باغ نریم و به جاش فردا ازصبح ش بریم تا عصر که پیش بقیه باشیم.

خلاصه من و همسر و بچه هام با زهرا و بچه ش با یک ماشین رفتیم و البته که دختربزرگه م پیش از ظهرش با همسرش اومد.


ولی من که با همسر اول صبح رفته بودم،دیدم تموم قوم شوهر اونجا دور هم نشسته ن. تموم شون پا شدند و یکی یکی با همشون دست دادم و احوالپرسی .  ظاهرا ب که غروب اومده بودند، شام خورده بودند. ولی موقع خواب زنها مونده بودند و مردها همشون به بهانه ی فوتبال برگشته بودند خونه شون که شب تو خونه باشن و فردا ظهرش برگردن باغ.


خب، یه جورایی خوب بود. جو نه بود. گرچه حس می همسر خیلی معذبه. چون شنیده بود که پشت سرش خیلی حرف براش زده بودند. 

زهرا هم انگار گارد منفی گرفته بود. البته من اون موقع متوجه نشدم.چند روز بعدش که دختر خواهر شوهرم برام پیام گذاشته بود، متوجه شدم  که چه خبر بوده.


خلاصه، من که رفتم پیش جاری هام نشستم به حرف زدن. در حالیکه به شدت سختم بود. بیشتر ناراحت این بودم که حالا دامادم و دخترم سر می رسن و رفتار اونها با زهرا زیر ذره بین میره.

خیلی سعی می عادی رفتار کنم. ولی بعدها فهمیدم دیگران هم متوجه ی فشار روحی من شده ان. اونها حس کرده بودن چشمام پر از حلقه ی اشک هست و هرلحظه منتظر فروریختن ش بودند.


دخترم و دامادم  هم از راه رسیدند. سایر مردها هم یکی یکی از راه رسیدند.مهمونا رو تحویل گرفتند و روی یکی از مبل ها نشستند. برام جالب بود که زهرا رفت کنار دخترم و باهاش احوالپرسی کرد و چون دخترم حامله بود، انگارموضوع برای حرف زدن دستش اومده بود. تا زمان ناهار باهم  بودند و حرف می زدند.

همسر هم که مدام پیش پسرکش بود. انصافا پسرک خوشگل و بانمکی شده. خیلی دوستش دارم. ولی اونروز اصلا نمی تونستم طرفش برم. تحمل نگاههای زوم شده رو نداشتم.


زهرا هم معذب شده بود. چون بلافاصله بعد از ناهار آماده

شد که برگرده. به همسر می گفت من رو برسون خونه و باز برگرد پیش اینک خانم. 

همسر هم می گفت اگه برم که این همه راه دیگه بر نمی گردم و درست نیست اینک و بچه ها تنها بمونن. 

خلاصه؛ دخترم متوجه شد و فرصت رو مغتنم شمرد و گفت ما می خوایم برگردیم. کمرم درد گرفته و نمی تونم اینجا دراز بکشم. اگه می خواین، ما زهرا خانم رو  می رسونیم ش.


زهرا هم فوق العاده خوشحال شد. هم از جو سنگین اونجا راحت می شد و هم خوشحال شده بود که دخترم اونو می رسونه. اینجوری از حضور دخترم به نفع خودش نهایت بهره رو می برد. دیگه کمتر پشت سرش حرف می زدند.


اونها رفتند و من راحت تر شدم. گرچه رفتار صمیمانه ی دخترم با زهرا باعث شده بود خیلی حس بدی پیدا کنم. تصورش رو که من که مادرش هستم، باهام صحبتی نداشته باشه،  ولی با زهرا بتونه دو ساعت حرف بزنه.


یه جورایی د شدم.له شدم انگار. گرچه این فقط احساس منه. شاید دیگران چنین برداشتی نکرده باشن.


به هرحال تا غروب اونجا موندیم و بعد همه با هم اومدیم بیرون. توی راه هیچ حرفی به همسر نزدم. نخواستم باز بهانه گیری کنم و یا اوقات تلخی کنم.ولی حس به همسر هم خوش نگذشته. اونم اون نگاههای سنگین رو حس کرده بود. 



چند روز بعد یکی از دختر خواهر شوهرها توی تلگرام برام پیام گذاشت. بعد از برخورد زهرا گلایه کرده بود. گفت اون اصلا تحویل نمی گیره ماها رو؛ چرا اصرار داره اونو همه جا بیاره؟

گفتم اصرار بخاطر اینه که بودن زهرا عادی بشه. گارد زهرا هم بخاطر برخورد بقیه است. احتمالا دست پیش گرفته که پس نیفته.

گفت خیلی رو داره. وارد زندگی شماها شده، تازه طلبکارهم هست.


گفتم نمی دونم واقعا! ولی من انتظار بیشتری ازش ندارم. 

پرسید چرا؟


گفتم فقط کافیه خودتو بذاری جای زهرا! اونوقت راحت می تونی علت رفتارهاش رو بفهمی.

گفت راست میگی زن . من که حاضر بودم بمیرم ولی هرگز زن دوم نشم!

گفتم پس به شکرانه ی زن اول بودنت ،اون هم در سن شاد جوانی ات، لطفا زهرا رو قضاوت نکن. حداقل سکوت کن. 

گفت وای زن ! چه دل بزرگی داری. چه روح بزرگی پیدا کرده ای. 

بعد گفت از نظر ماها زهرا هرگز زن ما حساب نمیشه. ما فقط یه زن رو به رسمیت می شناسیم که اونم شمایید.

ازش تشکر و بعد بهش گفتم بیا یه کاری .

گفت چی کار کنم؟

گفتم من هنوز ات رو دوست دارم. پوئن های مثبتش خیلی خیلی زیاده. اونقدر زیاده که  تونستم این کارشو تحمل کنم و ازش عبور کنم. تو لطف کن و هرجا که دیدی توی جمع قوم شوهر دارن پشت سر من و ت و زهرا حرف می زنند، از همه مون دفاع کن و  کمک کن سفره ی این حرف و حدیثا جمع بشه.

گفت باشه . قول میدم. ولی راستش شوهر منم خیلی حرف زن دوم رو می زنه. می ترسم.

گفتم خب؟

گفت بهش گفتم اگه زن دوم گرفتی، طلاق نمی گیرم. ولی دیگه نمی خوامم ریختت رو ببینم!!

در جوابش فقط خندیدم. 

بعد گفتم واقعا ؟

گفت آره.آخه تا دعوامون میشه، تموم کارای بدش میاد جلوی چشمم. برای همین به سختی می تونم آشتی کنم بعدش.


گفتم همه ی زندگی ها همین طوره. منتهی نحوه ی کنار اومدن مون متفاوته.


گفت درسته. همین طوره.

بعد گفت زن ... خیلی دیدگاهم نسبت به شما عوض شده. همش منتظر بودیم بیایید خونه ی مامانجون و دعوا و سروصدای اساسی راه بندازی. ولی هیچ خبری نشد. بخدا خیلی صبورید.

گفتم زمان، زمان مناسبی برای دعوا و مشاجره نبود. من تموم ناراحتی هامو می نوشتم. برای همینه که شماها ندیدید...

گفت ممنونم که هستید. ممنونم که آبروی مو نبردید.


لبخندی زدم و بعد خداحافظی .


حالم خوب شده بود. احساس سبک بالی داشتم. این دخترخواهرشوهر من، شلوغ ترین و پرسروصداترین فرد این طایفه است. درخواستم ازش باعث شده بود مسوولیت  این شلوغ کاری ها بیفته گردنش و عملا تونسته بود تموم گعده های غیبت زنونه رو جمع ش کنه. دم ش گرم.


راحت شدم.



پی نوشت: بابت تاخیر واقعا معذرت می خوام. واقعا فرصت نمی بنویسم. نت ورک به شدت تموم فرصت هامو پر کرده. 

راجع بهش می نویسم حتما.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/07/17/post-911/




حال و احوال

درخواست حذف اطلاعات

به دعوت یه دوست صمیمی، رفتم تو کار نتورک.

این کار، تموم وقتمو پر کرده. به مرور هرچه کلاسای آموزشی اونو می رم، ازش خوشم میاد. امیدوارم بتونم موفق بشم.


به سختی فرصت می کنم بیام نت.

اگه فرصت ، هر از گاهی میام اینجا و می نویسم.

اگه نرسیدم هم، دیگه شرمنده واقعا.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/12/post-905/حال-و-احوال




روز نوشت به درخواست زیاد دوستان

درخواست حذف اطلاعات

ب به همراه همسر و دختر کوچکم رفتیم سینما. اما قبل از اینکه برسیم، زهرا هم با ماشین خودش به ماها ملحق شد و همراه خودش خواهر ،دخترخواهرش و دوتا برادرزاده هایش رو هم اورده بود.

از قبل با هماهنگی همسر، بلیط اینترنتی برای همه مون یده بود. به همسر گفته بود من شام درست می کنم. شما هم به اینک و بچه هاش بگو بیان.


پسرم اون رو قبلا دیده بود،گفت نمیام.

دختر بزرگه هم که حالش خوب نبود، نیومد.

ب ولی نوبت زهرا بود. ولی همسر به زهرا گفته بود من میرم دنبال اینک و با هم میاییم سینما. تو هم از اون طرف ماشینت رو بردار و با مهمونات بیا.


خلاصه بین راه به هم ملحق شدیم. من که چیزی نبرده بودم. آخه آدم واسه یه نفر که بساط راه نمی اندازه.

خوشحال شدم که مهمون بودم. چون عصر همون روز واسه ی دخترم دندون پزشکی بودم و خیلی هم طول کشید. استرس هایش رو هم نگو که خیلی خیلی باعث اذیت دخترم شده بود.


جای دوستان خالی بود. خوش گذشت بهم. ارتباط خوبی بین من و زهرا و خواهرش شکل گرفته. یه جور احساس امنیت. تفاهم. همدلی.


خداروشکر بابت بحرانی که گذشت...

فقط هنوز یه مشکلم حل نشده.

اونم مشکل حضور کمرنگ دختر بزرگمه.  هنوز نتونستم با خودم و این مدل زندگی همراهش کنم...

مطمئنم حل میشه. چون حضور زهرا رو پذیرفته. مطمئن شده که زهرا سرجای من نیومده.

اما بدبختی اینجاس که این جریان که هضم ش خیلی خیلی کار و زمان می بره،مصادف شده با حاملگی اون.

بدحالی های دوران حاملگی هم خودش مزید بر علت شده.


به شدت سرگرم کارای مرتبط به نتورک شده ام.

الان صبح خیلی زوده. منتظرم ناهار پخته بشه تا با خیال راحت برم کلاس.

امروز نوبت منه که همسر این طرف باشه. کاش می شد دوباره بفرستم ش پیش زهرا تا نگران دیر اومدنم به خونه نباشم.


بچه هام که شبا اینقدر دیر می خوابن، که صبح خواب می مونند و ساعت ۱۱ پیش از ظهر بیدار میشن.


اول مهر بشه، حتما بیچاره میشن که بخوان صبح زود برن مدرسه.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/14/post-906/روز-نوشت-به-درخواست-زیاد-دوستان




سکوت

درخواست حذف اطلاعات

دلم می خواد کامنت دونی رو ببندم. با اینکه می دونم شرمنده ی بعضی از دوستان منتقد منصف مون می شم.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/05/post-903/سکوت




آهنگ دوست داشتنی ام

درخواست حذف اطلاعات

حیلت رها کن عاشقا... حیلت رها کن عاشقا

وندردل آتش درآ پروانه شوپروانه شو

هم خویش را دیوانه کن هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو را چون ها هفت آب شوی از کینه ها
وانگه عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر جانهای ما
مفتاح شو، مفتاح را دردانه شو دردانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو حنانه شو…





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/06/post-904/آهنگ‌دوست-داشتنی-ام




آ جاده ی زندگی کجاست؟

درخواست حذف اطلاعات

آدمها گاهی جایی گیر می کنند که نه راه برگشت دارند و نه می تونند درجا بزنند.محبورن همین طور این جاده رو با سرعت حرکت کنند و برن جلو.

توی جلو رفتن ها هم ، اصلا نمی شه پیش بینی کرد که چه چیزهایی دیده میشه و چه اتفاقاتی ممکنه بیفته.

فقط هی باید بری جلو. بری جلو...


 توی عروسی پسرخواهرشوهرم، اعلام که نبودن های دخترم به خاطر حال بد روزهای حاملگیش بوده. دخترخواهر شوهرا تا شنیدند، اینقدر بلند برای دست و هورا کشیدند که باورم نمی شد اینجوری واکنش نشون بدن. حالا هم عموی آ یش بهش زنگ زده و دعوتش کرده باغ.


بعد یه چندنفری اون دور و برای میز عروسی نشسته بودند، به من گفت عه! اینک خانم مبارک باشه. بالا ه مامانجون هم شدی! ولی زود بود برات. هنوز جوانی.


گفتم زندگی ح ش همین طوره. ازدواج می کنی. بچه دار میشی. بچه ت بزرگ میشه. اونم ازدواج می کنه و بعد هم  بچه دار میشه... این راهی هست که همه باید بریم. به آ جاده هم باید برسیم. یعنی همه مون داریم به سمت آ جاده می ریم. بعدش تموم میشه و باید همه جیزمون رو تحویل بدیم و با دست خالی بریم اون دنیا...

انگار وسط حال و هوای عروسی، بهشون ضدحال زده بودم. بدجوری ت شدند....


تقصیر خودشونه. آخه این چه طرز تبریک گفتن بود که ذوق ادمو در حد مادربزرگ شدن میارن پایین و حس پیری به آدم القاء می کنند؟


ولی  واقعا وقتی آدم به آ جاده ی زندگی فکر می کنه، تموم مشکلات به نظرش کوچک میان. اونوقت با تمام وجودش به گذرا و فانی بودن این دنیا پی می بره.


کاش جاری باشیم حداقل...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/02/post-902/آخر-جاده-ی-زندگی-کجاست؟




برنامه نویسی

درخواست حذف اطلاعات

۱. امروز صبح رفتم بانک. تقاضای دستگاه کارتخوان .

۲.سر راه مقداری برای خونه ید .

۳.مادرم جایی می خواست بره، رسوندمش.

۴.رفتم آرایشگاه ،نوبت رزرو برای عصر.

۵.امشب عروسی دعوت داریم.

۶.پسرم عصر شوی کاراته در پارک بزرگ شهر داره.دلم می خواد برم ببینم ش.

۷.مراسم دعای عرفه هم هست.خیلی دلم می خواد برم. نمی دونم می رسم به مراسم یا نه؟

۸. تازه می خوام ناهار درست کنم. بچه ها که صبح دیر بیدار می شن، عملا تایم صبحانه و ناهارشون به هم می ریزه.


۹. امیدوارم توی کارم پیشرفت کنم. استقلال مالی دومین هدف من از این کار هست.

۱۰. یادم باشه یه روز هدفهام رو بنویسم و به سه رده تقسیم کنم.

کوتاه مدت، میان مدت،بلند مدت.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/30/post-897/




یه متن خوب. یه حس خوب

درخواست حذف اطلاعات

✳️ مکانیک، الکترونیک و ریاضی دانی موظف می شوند به:

((شیری را  داخل قفس گیر بیاندازید، در حالی که خودتان بیرون قفس باشید.))

مکانیک با ابزار مکانیکی، در قفس را طوری کنترل می کند که به محض ورود شیر به قفس، در بسته شود.

الکترونیک از سنسور نوری استفاده می کند که به محض ورود شیر به قفس، در بسته شود.

ریاضی دان وارد قفس می شود. در را می بندد و می گوید: این فضا را بیرون قفس تعریف می کنیم و آن طرف میله ها را داخل قفس.

و مسئله اینگونه حل می شود.

رسول خدا(ص) فرمودند: الدنیا سِجن المومن.

دنیا را زندان تعریف کرد و آ ت را رهایی.

آنچه را که «هست» می ‎دانستند، «نیست» دانست.

و آنچه را که «نیست» می دانستند، «هست» دانست.


#محمود_فروزبخش

#محاسبات_عددی

(نشر حدیث راه عشق، ۱۳۹۲)

صفحات ۱۸ و ۱۹.


@ab_o_atash


متن قشنگی بود. دلم خواست با شماها به اشتراک بذارم.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/30/post-898/یه-متن-خوب-یه-حس-خوب




نصف شبانه

درخواست حذف اطلاعات

خدایا... خودت گفتی عزت و ذلت دست خودته. 

نشون بده ما هم ببینیم!






منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/31/post-899/




پوز سیار

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح رفتم بانک و تقاضای دستگاه کارتخوان سیار . 

میگه یک هفته طول می کشه تا بهت بدیم!

فرم پر . اسم براش انتخاب . یک میلیون هم به حساب ریختم که البته بانک اون پول رو بلوکه می کنه درقبال دریافت دستگاه.





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/31/post-900/پوز-سیار




تنش جدید

درخواست حذف اطلاعات

امروز ظهربرادرشوهر ا ی، زنگ زده به همسر که  امشب شیفت توئه وباید بیایی مامان رو نگه داری!

بعد همسرش زنگ زده به من که ما امشب باغ گرفتیم و همه ی خواهرشوهرا و برادرشوهرا رو  با بچه های متاهل شون،دعوت کردیم که بیان باغ و شب هم همون جا بمونیم. تو هم بچه هات رو بردار و بیا!

بهش میگم همسر که پیش مادرشه!میگه خب باشه. چه اشکالی داره؟ خودت که ماشین داری!

میگم اره دارم. ولی آخه یه جوریه من شب بیام و همسر دنبال مون نباشه؟

میشه باشه. پس لااقل فرداش برای صبحانه خودتو برسون. تا غروب هستیم. ناهار هم دور هم برنامه ریزی می کنیم.

میگم باشه. حالا شماها برید. ببینم چی پیش میاد. خبر میدم بهت! 

میگه باشه. سعی کن حتما بیایی ها...

گفتم سعی می کنم!


عصر همسر اومده پیش من! میگه:" اینک جان؛ برادر ا ی زنگ زده به من که یادت نره امشب بری پیش مامان! ولی حرفی از باغ نزده!

اونوقت دخترم زنگ زده به من که بابا! عمو ا ی زنگ زده و ماها رو برای باغ دعوت کرده و تاکید کرده که بابات امشب پیش مامانجون شیفت هست و تو با شوهرت پاشو بیا باغ! موندم چی کار کنیم؟  شماها میایین؟

منم بهش گفتم به من حرفی از باغ نزده! بذار ب انت هماهنگ کنم و خبرشو بهت بدم! گفت باشه!"


اینک! چی کار کنم؟ خیلی بده که عمو داره اینجوری دعوت می کنه!چرا اونا باید فکر کنن ما و دخترمون نمی تونیم با هم باشیم؟ نبودن های مکرر دخترمون باعث سوء تفاهم شده و ماها اصلا نباید اجازه بدیم بین مون نفوذ کنند!


گفتم خب؟

گفت تازه اونا زهرا رو هم دعوت ن د! این خیلی بده!


گفتم  به قول خودتون زهرا یکی از اعضای خانواده ی ماست. پس بهتره انتظار دعوت مجزا نداشته باشیم و اگه زهرا دوست داره بیاد، ببریم ش.اینجوری بقیه می فهمند ما همه با هم هستیم!( می دونم الان صدای همتون در میاد که جاده صاف کن نباش)!!


ولی خوبه که دخترم به باباش زنگ زده و خبر داده! و خوبه که مردد شده واسه رفتن!


همسر گفت آره. با اینکه به شدت ازش دلخورم که عروسی رو نیومده! دلخورم که چندماه هست دیدن بزرگترای فامیل نرفته. طوری که همه فکر د بخاطر حضور زهرا با همه قطع رابطه کرده!


گفتم خب؛ چی کار کنم حالا؟

گفت نمی دونم. نمی تونم بی دعوت سرخود پاشم برم باغ!ببین تو رو دعوت کرده ولی به من چیزی نگفته!


گفتم احتمالا موقع دعوت، پیش مامانجون بوده و نخواسته مامانجون بفهمن. می دونی مامانجون باغ رو نمیاد. توقع داره بقیه هم نرن!

گفت شاید.


بعد گفت اینا ساعت ۷ می خوان برن.ولی من تا قبل از اذان جلسه دارم. میشه بری پیش مامانم تا من برسم؟

اومدم بگم نوبت زهراست که! ولی نمی دونم چرا نگفتم! انگار یه لحظه لال شدم! گفتم باشه.


ساعت شش و نیم رفتم منزل مادرشوهر. دیدم چندتایی اونجا جمع شدند که با هم برن.

خواهرشوهرم اونجا بود. گفت میایی باغ؟

گفتم میزبان به همسر چیزی راجع به باغ نگفته. ولی زنش به من زنگ زده و دعوت کرده!

سریع متوجه شد جریان چیه!

تا برادر شوهر اومد، اروم ، جوری که مادرشوهر نفهمه،گفت به شوهر اینک زنگ بزن و بگو باغ فردا ش هم هست. بهش بگو زهرا رو هم بیاره تا اینک و بچه هاش هم بتونن با هم بیان .


گفت باشه. یادم نبود بهش بگم!

جلوی خودم زنگ زد به همسر! ولی ی جواب نمی داد!

برادرشوهر گفت. ببین اینک خانم زنگ می زنم. ولی داداش جواب نمیده!

گفتم بهش پیام بدید. چون مطمئنم الان سر جلسه است.

گفت باشه. ولی تا من اونجا بودم، پیام نداد. یعنی نه که نخواد بده. مدام بهش زنگ می زدند تا آدرس باغ رو بپرسن. با اینکه من با هماهنگی جاری ام، کل هماهنگی باغ و ادرس رو توی گروه نوشته بودم.

پیش مادر شوهر موندم تا غروب. وقتی همسر اومد،  ازش پرسیدم چی شد بالا ه؟ چی کار کنیم؟

گفت وقتی تماس برادرم رو دیدم، خودم باهاش تماس گرفتم و اونم جریان باغ رو گفت. بهش گفتم باشه . فردا صبح رو میام .

همسر هم حس کرده بود که برادر شوهر با دعوتش از دخترم، خواسته مثلا خودشیرینی کنه و بگه تووبیا باغ تا ببینم ت. بابات هم شیفت هست و مشکلی نیست!


گفتم رفتار دخترمون با هر دومون خیلی سرده. شوهرش هم دیگه بدتر.

گفت عیبی نداره. اینا بچه های خودمون هستند. غریبه که نیستند. فردا میریم باغ. تحویل شون هم می گیریم. نباید دسگران بفهمند چه فضای سردی بین مون هست. از طرفی دخترمون حامله است. نباید بذاریم دچار تنش بشه. 

خلاصه هی گفت و گفت تا بالا ه به نتیجه رسیدیم.


من ا شب اومدم خونه تا وسایل رو برای باغ رفتن صبح تا عصری اماده کنم.

باغ مال عموی جاری ام هست. اما تا حالا نرفتم که ببینم چطوریه.

خوب شد پسرم اصرار نکرد شب رو بریم. خودش تا غروب کلاس داشت.

پس قرار شد فردا من و همسر و زهرا با بچه ها، همه با هم بریم باغ.

نمی دونم واکنش دخترم و دامادم، نسبت به حضور همزمان من  و زهرا جلوی بقیه چیه!!






منبع : http://inak.blogsky.com/1397/06/01/post-901/تنش-جدید




درخواست از زن دومی ها

درخواست حذف اطلاعات

کاش زن های دوم هم اینجا رو می خوندند و از دیدگاه اونا هم با خبر می شدیم. از حس شون به زن اول، به زندگی فعلی شون، به شرایط شون و از همه مهم تر حرفهایی که مرد دو زنه بهشون میگه.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/28/post-895/درخواست-از-زن-دومی-ها




اولین روز کاری پر مشغله

درخواست حذف اطلاعات

اولین رور کاری ام رو بعد از شش جلسه ی آموزشی، شروع .


خیلی خوب بود. برای روز اولم خیلی پیشرفت چشمگیری داشتم.

ما فوقم به کمکم اومد و با هم کار رو به صورت تیمی انجام دادیم. اون هم در فضای آزاد و خنک.


هم خوش گذشت و هم کار کردیم .


مامانم خیلی خوشحاله که سرگرم کار شده ام. میگه مطمئنم حواست پرت میشه و دیگه به زهرا فکر نمی کنی.


خودش هم اومده دنبالم و ازم پشتبانی می کنه.

همسر هم میگه برو جلو. من پشتت هستم. هرجا کم آوردی، روی من حساب کن.


خدایا شکرت که داری آرزوهامو بر اورده می کنی.

خیلی وقت بود که دنبال کاراقتصادی می گشتم. خدا گذاشت کف دستم...

عالیه.. . خیلی عالیه




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/29/post-896/اولین-روز-کاری-پر-مشغله




آشتی کنون با سس اضافه

درخواست حذف اطلاعات

تا دو روز  کامل تو فاز سکوت بدون اخم بودم. سلام و احوالپرسی داشتیم. ولی دیگه حرف بزنم و تعریف کنم از اینور و از اونور،  رو نداشتم.

شب دوم بالای پشت بام خواب بودم. همسر هم منزل مادرش شیفت بود. منزل ما و مادرشوهر تقریبا به هم نزدیک هست.

نصف شب بهم پیام داد که...

اینک جااان... خیلی دلم می خوادت. ساعت ۴ صبح میام اونجا و بعدش میرم پیاده روی و اداره.


اولش جواب ندادم. بعد یادم افتاد از روز اول ازدواجم به هم قول داده بودیم، تحت هیچ شرایطی از نیاز به عنوان اهرم فشار استفاده نکنیم.

برام سخت بود که بدون حل شدن دغدغه ی ذهنی، دل به خواسته ش بدم. ولی چون قول داده بودم، نمی خواستم نامردی کنم.

نصف شب پا شدم رفتم . یه سری کارای اولیه رو انجام دادم و منتظر اومدنش شدم. خوشحال بودم اتاق تاریکه و نمی بینه چهره ام باز نیست.

با انرژی مضاعف اومد. بعد از اتمام کار،براش شیرمعجون که همون نصف شب درست کرده بودم، آوردم. خورد و تشکر کرد و  گفت :"ببخش؛ ولی واقعا اینک بدنم کم شده بود.به شدت  عطر تنت رو می خواستم... ممنون که من رو پس نزدی."


 برای یه همسر جدی، این نهایت ابراز علاقه ش به حساب می اومد.


بعد به سمت اداره اش که تقریبا ۴۵ دقیقه طول می کشه، پیاده رفت. گفت ماشین رو نمی برم. بعد از شروع تایم اداره، میام می برم.


ظهرش ناهار اومد خونه. منم عادی برخورد . عصر با هم رفتیم بازار و من یه کفش شیک مجلسی یدم. با وجود کم تحمل بودن همسر برای ید، این بار واقعا حوصله به ج داد و پا به پای من راه اومد تا بالا ه بتونم یه کفش شیک و خوب انتخاب کنم.

 منم از فرصت استفاده و توی راه برگشت به خانه، بهش گفتم میایی بریم خ ابوالحسن اصفهانی؟

گفت چرا اونجا؟

گفتم می خوام یه کم حرف بزنیم. یه کم غر بزنیم. بعدش بریم خونه. اونجا خلوت ترین جایی هست که سراغ داشتم.

گفت باشه. بریم. سریع رفتیم اونجا. یه نیمکت پیدا و نشستیم به حرف زدن.


بهش گفتم یه سری کارا داره ناراحتم می کنه. اذیت میشم. دفاع شما هم بدترش می کنه.



گفت می دونم چی می خوای بگی. ولی بخدا منم خسته شدم. از بس هر دوتایی تون ناخنک می زنید و من رو مجبور می کنید دروغ بگم.

چون برام مهمه تو و زهرا سرحال باشید. برام مهمه از زندگی راضی باشید.ولی بخدا له شدم. به جان خودم و بچه هام قسم؛ اگه می دونستم دو همسری اینقدر سخته،غلط می همچین کاری رو انجام بدم. بخدا کچل شدم از بس اعصابم رو حراج .


گفتم من مقصرم؟

گفت نخیر عزیزم! من احمق، مقصرم!

گفتم پشیمون شدی؟

گفت پشیمون هم شده باشم، دیگه چه غلطی می تونم م؟

خندیدم. اونم خندید. گفت هاااان! جگرت خنک شد؟آره؟

گفتم نه. خیالم راحت شد. 

خلاصه یه کم دیگه غر زدم. خالی شدم. اونم گوش زد و بعدش گفت بخدا برام عزیزی. یه غلطی که واقعا نمی دونستم اینهمه سخت و پرانرژی هست. بیا و خانمی کن. قبول کن زهرا خام و نپخته است. تو لااقل کمکم کن بدتر نشه. همیشه کنارم بمون. اگه زهرا یک ساله که پیش منه، تو بیست سال همراهم بودی. ریشه دو . فکر نکن به این راحتی ها از جا در میاییم. باید محکم تر از همیشه دست مون توی دست هم باشه تا هیچ نتونه بین ما دوتا نفوذ کنه. 

بعد از خدا، امیدم و حامی ام شمایی اینک جان.


اصلا و تحت هیچ شرایطی خودتو با زهرا مقایسه نکن. چون قابل مقایسه نیستی واقعا. تو ریشه ی زندگی منی. با هم از صفر شروع کردیم. تموم راه رو با هم اومدیم. بیا رفیق نیمه راهم نباش. دوستت دارم و توقع دارم تا ا ین راه با هم باشیم. کنارم باشی.


باز سکوت . گوش می به حرفاش.

توی دلم گفتم اگه این زبون رو نداشتی، می خواستی چی کار کنی؟


حرفاش که تموم شد،دستمو گرفت و پاشو بریم. بچه ها تنهان. بیا بریم پیششون. یه کم خوراکی یدیم و رفتیم خونه.


بچه ها پای سینمایی نشسته بودند...





منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/24/post-892/




بی اعتمادی

درخواست حذف اطلاعات

فرداش که همسر اومد خونه، از لابه لای حرفاش متوجه شدم که زهرا بهش گفته من باهاش حرف زدم...

وقتی فهمیدم، اعتمادم ازش سلب شد.

خیلی حس بدیه که نتونی با ی صادقانه حرف بزنی. چون می دونی بعدش میره به نفر بعدی میگه.


منم به همسر گفتم اره رفتم و باهاش حرف زدم. ولی این یه محک بود و دیگه بهش اعتماد ندارم. از نظر من ی که حرفی رو به دیگری بگه که تاکید شده نگو، باعث بی اعتمادی میشه.

من می خواستم خودمون دوتا مشکل رو حل کنیم که لازم نباشه شما درگیر جریانات توی خونه باشی.

شروع کرد به دفاع که نه بابا... اون نمی خواست بگه! من از زبونش کشیدم و اینا...

گفتم مهم نیست. به هرحال دیگه مایل نیستم ببینم ش و لطفا جایی که من هستم،اونو نیار!!


همسر رو بگووو ... شروع کرد درستش کنه. که بخدا زهرا یه کم ساده اس. هیچ غرض و مرضی نداره. اون خیلی دوستت داره و می خواد باهات باشه و این حرفااا



گفتم. باهاش بد نیستم. فقط الان دیگه اعتماد ندارم و دلم نمی خواد ببینم ش. چون باید همش نگران باشم که نکنه اخبار رو بهت برسوننه و باعث درگیری و دعوا بشه...


خلاصه؛ هرچی همسر ازش دفاع می کرد، بدتر می شد. من سخت تر مقاومت می .

من اگه به ی اعتماد کنم و از اعتمادم سوء استفاده بشه، به این راحتی ها دیگه نمی پذیرم ش.

اگر هم مجبوررشم به ظاهر کوتاه بیام، ولی ته دلم برای همیشه بی اعتمادم بهش و جلوی اون خیلی زیاد سکوت می کنم.


خلاصه تا دیدم همسر همش دفاع می کنه و به قول خودش می خواد اعتماد سازی کنه، منم پا شدم و رفتم سر کارام.

عملا رفتم توی فاز سکوت.

سکوتی که همسر به شدت بدش میاد و مدام میگه وقتی سکوت می کنی، جو خونه مرگبار میشه و نمیشه توش زندگی کرد!


والا مگه همیشه پرحرفی مذموم نبود؟ نمی فهمم چرا تا سکوت می کنم، عوض اینکه خوشحال بشه، بدتر عصبانی میشه و قهر می کنه!!

این مردها هم چه موجودات عجییبی ان.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/24/post-891/بی-اعتمادی




بانویی که قراره زن دوم بشه... کمکش کنید

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

می دونم شاید بعد از این کامنت،درباره ام قضاوت بشه.

اما می خوام بگم که من اول این راهی هستم که زهرا خانم شما ،الان توش هست.

یعنی قول و قرار ازدواج با یک مرد متاهل دارم.همه چی خوب بود تا وقتی که اینجا رو دیدم.

حرفها و درد دل های شما،غصه هاتون،ناراحتی هاتون،رنجی که می برید...

حال شما، منو دچار تردید کرد. البته که ما هیچ وقت قصد نداریم چیزی رو علنی کنیم.یعنی اصلا نمی خوایم که همسرشون متوجه بشه که بخواداین حال بهش دست بده. اون آقا خیلی خوب جایگاه و حرمت همسر اولش رو نگه می داره و قرار نیست هیچ وقت کاری کنیم که اون بفهمه. خانوم شون براشون خیلی مهمه. دوستش داره و به من هم آموزش داده که نباید با اون خانم حسادت یا رقابت کنم و من هم احترام می ذارم و کوچک ترین حس بدی نسبت به اون خانم ندارم. هیچ وقت قصد ندارم بر علیه اون بد کنم یا موقعیتش رو تو خطر بندازم. هیچ وقت نمی خوام جای اونو بگیرم. می خوام من هم در کنار اون در قلب و زندگی مردی باشم که دوستش دارم،باشم. من احترام زیادی برای اون خانم قائلم و حتی اینو خیلی خوب می دونم که قدرت زیادی داره. قدرتش بچه هاشن.این همه سال روزهای بد و خوبی که همراه شوهرش بوده و الان قدرتمندش کرده. علاقه ی شوهرش به اون، قدرتش رو زیاد کرده. برای همین خیالم راحته که در حق اون احجاف نمیشه. حتی می دونم که من نیمی از امکانات اونو نمی تونم داشته باشم. می دونم که شوهرش دوستش داره و هیچ وقت کاری نمی کنه که به ضرر اون باشه. قراره اگه کمبودی باشه، برای من باشه.


قراره اونو بخاطر جایگاه خاصی که داره، از من بیشتر دوستش داشته باشه و وقت زیادی براش بذاره. قراره که من کوتاه بیام. قراره که من گذشت م. اما خب؛ خیالم راحته و می دونم که منم جایگاه خودمو دارم و با این قرارهایی که گذاشتیم، هیچ مشکلی ندارم. چون اگر این آقا الان بخاطر من در حق زنش احجاف ه، دو روز دیگر قطعا بلایی بدتر از این سر من میاره.

من راضی ام و مشکلی ندارم که حتی جلوی من ،سنگ اون زنش رو به بزنه. چون از نامردی خوشم نمیاد، حتی اگر به نفع من باشه. 

از طرفی هم از جایگاه خودم مطمئنم و می دونم که جای خودمو در قلب اون آقا دارم.



می خوام چیزی بگین که الان به دردم می خوره. می خوام منو راهنمایی کنید. می خوام که کمکم کنید.

دل کندن از اون آقا برای من خیلی مشکله. اما اگر واقعا قانع بشم که کارم درست نیست، "حتی با وجود این همه امتیاز دادن به اون خانم و محروم شدن از خیلی حق و حقوقم" منصرف میشم  از این کار.

حتی اگر بعدش زندگی برام سخت بشه.چون من بی نهایت اون آقا رو دوست دارم.



پی نوشت:  کامنت هایی که همراه با و تحقیر باشه ،سریع حذف میشه. لطفا بی طرفانه راهنمایی و را ار و یا اگر تجربه ی شخصی دارید، بنویسید.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/20/post-889/بانویی-که-قراره-زن-دوم-بشه-کمکش-کنید




جریان باغ ۳

درخواست حذف اطلاعات

فرداش به زهرا پیام دادم که فلان ساعت خونه هستی که یه سری بهت بزنم؟

با گرمی جواب داد و یک ساعت بعدش رو مشخص کرد که برم خونه اش.

سر ساعت مذکور رفتم خونه ش. البته قبل از اینکه برم، حس خودمو روحیه داده بودم که مطلقا عصبانی نشم و به اصطلاح به نیت دعوا نرفته باشم. واقعا دلم می خواست حرفام با حسن ظن و خیر پیش بره.


درب رو باز کرد و تحویل گرفت. وارد شدم. بچه ش که خو ده بود، ولی چشماش باز بود رو تحویل گرفتم. انصافا خیلی بانمکه و دوستش دارم. به نظرم یه بچه معصوم و بی گناه و دوست داشتنی می اومد.

یه کم که نشستم، آروم و قرار گرفتم، زهرا برام آبمیوه ی خنک و  یه ظرف میوه آورد . روی مبل جلویی نشست و منتظر که حرف بزنم.

از نگاهاش معلوم بود که کنجکاوه بدونه چی شده که یهویی پا شدم و رفتم اونجا!

شروع به حرف زدن. 

اول ازش گلایه که چرا تا یه چیزی میشه، سریع میره به همسر میگه!

بهش گفتم همسر اونقدر مشغله ی شغلی اش بالاست که واقعا دیگه جا برای مشاجرات نه نیست. وقتی همسر درگیر خونه بشه،اصلا نمی تونه توی محل کارش متمرکز بشه. بهش گفتم این اوا اونقدر گرفتاری پشت گرفتاری براش رخ داده که لازمه ما دوتا دیگه زندگی رو براش سخت تر نکنیم.

بعد بهش گفتم توقع زیادیه که می خوای هرجا بری، سریع بهت احترام بذارن. تحویلت بگیرن. 

گفتم دخترهای معمولی که ازدواج معمولی دارن، خواستگاری اونها توسط خانواده ی داماد انجام میشه. دوتا خانواده با هم جلسه ی معارفه می ذارن. به بهانه های مختلف برای هم هدیه می برند تا ریشه  و بنیان خانواده رو پایه گذاری کنند. اینا این همه کار انجام میدن و باز همچنان می بینیم ارتباط عروس و مادرشوهر جالب نیست؛ اونوقت وای به اون عروسی که یواشکی بله بگه. یواشکی عروسی بگیره. بدون حضور خانواده ی داماد، وارد یه زندگی جدید بشه. توقع داری تحویلت بگیرن؟ توقع داری بالای مجلس بنشوندت؟

گفتم تو یک دختر بودی و بدون هیچ تجربه ی شوهرداری. بعد یهویی وارد یه زندگی بیست ساله شدی که طرف مقابلت داماد داره. پسر توی سن بلوغ داره. دختر کوچک عاطفی داره. بعد این همه، تازه زن اولش رو هم خیلی دوست داره و براش مهمه که افسردگی نگیره و لازمه که هوای اونو به شدت داشته باشه تا این دوران سخت دو همسری طی بشه.

مطمئنم اگه خواهرت که مطلقه هست، خیلی خیلی عملکردش بهتر از تو خواهد بود.

گفت چطور؟

گفتم خواهرت یه دوره شوهرداری رو طی کرده. خودش بچه ی بزرگ داره. می فهمه حال و هوای بچه ها رو. درک می کنه حال و هوای مادرشوهر و اطرافیان رو.

بنابراین نه تنها با همسر جدیدش همکاری می کنه، بلکه توقع احترام نداره که هیچ؛  شروع می کنه به جذب محبت اطرافیان شوهرش تا بتونه جای خودشو باز کنه.

گفتم گرچه خودم پیشنهادت رو دادم به همسر. و البته هنوز پشیمون نشده ام. ولی لازمه با همدیگه مراقب زندگی مون باشیم.

به این فکر کن هر چه همسر رو تحت فشار قرار بدی، منم متوجه میشم. اونوقت من تا حدودی می تونم همسر بداخلاق رو تحمل کنم. بعدش ممکنه کم بیارم. ممکنه بزنم زیر همه چیز و رها کنم و برم.

اونوقت تو می تونی بچه ها رو نگه داری؟ اگه بتونی، که کم دردسری نیست. به خصوص که اصلا تجربه ش رو نداری.

نتونی، باز دردسره برات. چون ممکنه همسر بره سراغ زن سوم که بچه ها رو نگه داره.


پس می بینی که چقدر درایت لازمه. چقدر چشم پوشی و بی توقعی لازمه تا بگذره.

گفت این حرفا رو نزنید. من ذره ای به رفتن شما فکر نمی کنم. برام مهمه که باشید و برام مهمه که حتما با هم صمیمی باشیم. من دلم می خواد با هم رفت و امد داشته باشیم. دلم می خواد بچه های شما، پسر منو تحویل بگیرن. دوستش داشته باشن. من روی پسرت به عنوان برادر بزرگتر حساب کرده ام. دلم می خواد منو قبول داشته باشه. پسرمو به چشم برادری ببینه و دوستش داشته باشه.

اینک خانم. من شما رو دوست دارم. در زمان مجردی که خونه ی مادرم می اومدید، دوست تون داشتم. همیشه خوشحال بودم از دیدن تون. همیشه براتون احترام زیادی قائل بودم و هستم. اگه قرار باشه شما نباشید،منم نیستم.

مدیر خیلی خیلی شما رو دوست داره. و هر زمان که بین شما دوتا کدورت پیش میاد، ترکش های اون، به منم اصابت می کنه. اگه شما دوتا شاد نباشید، مدیر هیچ وقت پیش منم شاد نیست. نمی تونم حریف ش بشم. خیلی مونده تا بشناسم ش. شخصیتش شکل گرفته. اصلا تسلیم برنامه های من نمیشه. در حالیکه کافیه شما اشاره کنی، ببینید چکار می کنه. من رو هم مجبور کنه که همراهی کنم. برای همینه که برام مهمه بچه های شما منو بپذیرند.


گفتم پس بیا دست به دست هم بدیم. با هم هماهنگ باشیم. اجازه ندیم حرفهای اطرافیان بین دوتا خانواده رو اب کنند.

بیا به هم قول بدیم.

گفت چی؟

گفتم از این به بعد هرچی از این دو لب من شنیدی، باور کن. و منم هرچی از ب تو شنیدم، باور می کنم.

پس هر ی هر چیزی از نقل قول کرد، بذاریم پای شایعه و اصلا بهش ترتیب اثر ندیم تا زندگی مون از این که هست، آسیب پذیرتر نشه.

گفت باشه. قبوله.


بعد پاشدم. خداحافظی و اونم من رو تا دم درب اپارتمان بدرقه کرد و منم رفتم.


توی راه به خودم گفتم دو روز صبر می کنم. اگه به گوش همسر رسید، برای همیشه بهانه دستم میاد و متهم میشه به خبرچینی و دیگه بهش اعتماد نمی کنم.

اما اگر به همسر نگفت، بهش اعتماد می کنم و تغییر رویه میدم...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/21/post-890/جریان-باغ-۳




این خانم رو در پست بعد، کمکش کنید.

درخواست حذف اطلاعات

این پست بعد مربوط می شه به خانم ی که با عنوان"کمکم کن" برام کامنت گذاشته.

من اینجا، کامنت اون خانم رو بی کم و کاست، کپی و پیست می کنم و براتون می ذارم. خوشحال میشم که بی غرضانه و در نهایت ارامش و متانت بهش را ار بدید. بخصوص اونهایی که این راه رو تجربه کرده ان... منتظرکامنت های خوب تون هستیم.






منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/19/post-888/این-خانم-رو-در-پست-بعد،-کمکش-کنید-




جریان باغ ۲

درخواست حذف اطلاعات

بعد از اومدن همسر و پسرم، یکی یکی سر و کله ی بقیه ی مردها پیدا شد. یه کم وقت بعدش، همسر صدایم کرد که زهرا هم داره میاد.به نظرت شرایط مساعده؟

گفتم من که جاده رو براش هموار کرده ام. گرچه وظیفه ی من نیست. بلکه خودش باید جای خودشو باز کنه. نمی دونم چی میشه؟

خلاصه زهرا هم با ماشین خودش وارد باغ شد. البته قبلش به همسر گفته بود که مردده و می ترسه بیاد و تحویلش نگیرن! همسر هم گفته بود دیگه مختاری که بیایی یا نه!



خلاصه زهرا اومد و تموم خواهرشوهرها تحویلش گرفتند. باهاش دست دادند. ولی یکیشون به سردی باهاش برخورد کرد. 


اابته من خبر نداشتم. موقعی هم که تحویلش می گرفتن، توی جمع نبودم. عمدا بیرون موندم تا شاهد برخوردها نباشم.

زهرا بود تا موقع شام و بعد هم سریع شام خورد و رفت. طی این مدت ندیدم با ی حرف بزنه. همش یا در حال شیر دادن به بچه بود یا در حال تعویض پوشک و یا آروم ش.


بلافاصله بعد از شام همسر خوابش رو بهانه کرد و با همه خداحافظی کرد و به زهرا گفت من که با ماشین خودم اومدم. می خوای با ماشین خودت دنبالم بیا تا دم خونه ت. بعدش منم از اون  طرف میرم خونه ی اینک می خوابم تا بیادش. ( اون شب شیفت من بود مثلا)

از اون طرف زهرا هم سریع رفت. ظاهرا بین راه همسر بهش زنگ می زنه که چطور بود؟ خوش گذشت بهت؟

اونم میگه هی بد نبود. ولی نمی دونم چرا پسرت به من سلام نکرد؟ نکنه از من خوشش نمیاد؟ بعد هم می گه یکی از خواهرات هم تحویلم نگرفت و منم ناراحت شدم!


همسر با این حرف زهرا خیلی ناراحت میشه.من وقتی باغ رو تحویل دادم و برگشتم، خیلی دیر شده بود. همسر خواب بود.


صبح زود که بیدار شده بودم،همسر هم بیدار بود. اومد کنارم و بابت رفتار پسرمون به شدت گلایه کرد. و گفت از کی تا حالا این پسر اینقدر بی ادب شده؟


من رو بگو. به شدت تعجب . پسر من به آدم بی ادب اصلا نمی خوره.

فهمیدم باز زهرا گلایه کرده.

این سومین بار بود که زهرا اعتراض می کرد و به زبون می آورد.

منم راستش ناراحت شدم. اصلا انتظار نداشتم زهرا به همسر بگه و حتی تکرار کنه که این سومین باره که باهاش روبرو میشم و سلامم نمی کنه!

به همسر گفتم پیگیری می کنم و ازش می پرسم. ولی کاش زهرا به جای گلایه ، مستقیم می رفت سراغ پسرم و ازش می پرسید. اینطور که این زن داره رفتار می کنه، کارش شبیه دو به هم زنی میشه و اگه بخواد اینطور پیش بره،من کاملا میرم عقب و هرجا که قرار باشه زهرا بیاد، من نمیام!


پسرمون مخالف این کاره . ضمن اینکه دوران بلوغ ش هم هست. یه کم هم بهش حق بده.

تا اینو گفتم عصبانی تر شد و گفت غلط می کنه مخالفت می کنه. مگه چی کاره اس؟ هر نظری داره، بذاره واسه خودش. دلیل نمیشه بی ادب باشه!


زهرا ازش بزرگتره. باید بهش احترام بذاره. حتی اگه زن منم نبود!!


دوباره بین و من مدیر اااب شد...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/18/post-887/باغ-۲




جریان باغ ۱

درخواست حذف اطلاعات

تعداد  خواهر و برادر شوهرام به همراه بچه هاشون زیاده. عملا سخته همشون رو تو خونه دعوت کنی و ناهار و شام بدی. 

خیلی هم دوست دارن هرجا هستند، همه با هم باشن و ی بین شون ج نندازه.

خیلی هم اهل دورهمی رفتن هستند. خلاصه؛ باز چند روز پیش  ، به باغ خالی جور شد و منم توی گروه نه ی قوم شوهر نوشتم که فلان روز باغ خالیه و هر ی که می تونه برای ظهر دورهمی  نه ناهارشو بیاره و عصر هم به همسر و پسراتون بگید بیان و شام هم براتون ب ن و بیان.

چون دیر گفته بودم و وسط هفته هم بود، با اعتراض بقیه شروع شد.منم گفتم بهتره باغ رو از دست ندید و هر ی می تونه، بره. هر ی هم نمی تونه، از عصر یا شبش استفاده کنه.

بعد هم  ناهار پیشنهادی  و شام و میوه و عصرانه مشخص که چی باشه که به شدت استقبال د.


از قضا اون روز این همه برنامه ریزی برای بقیه، ولی اصلا موقعیت رفتن خودم واسه ناهار ردیف نشد. با اینکه می دونستم اگه ظهر برم، لازم نیس ناهار ببرم و مهمون بقیه میشم. به هرحال اونا قول داده بودند که هرکی باغ رو جور کنه، ناهارش رو مهمون بشه.


اون روز همسر و پسرم قصد داشتن واسه ناهار سریع بیان و برن بیرون. مجبور شدم ناهار درست کنم و تو گروه نوشتم که من بعد از ظهر میام و  واسه ناهار منتظرم نمونند.


همسر هم با نگهبان هماهنگ کرد که وقتی خانمها رسیدند، باغ رو تحویل بده و خودش بره پیش خانواده اش که خانم ها  توی اون گرما  راحت باشند.

خلاصه؛ ناهار همسر و بچه هامو دادم و بعدش وسایلمو برداشتم که برم باغ، که همسر گفت زهرا رو دعوتش نمی کنی؟

گفتم شما خودت بهش بگو. اگه دلش خواست، بفرستش بیاد. ولی حق نداره بعدش گلایه کنه که چرا تحویلم نگرفتند...


گفت باشه. بهش میگم.

منم عصر رفتم و به جمع نه ی اونها ملحق شدم. این بار تعدامون کمتر از قبل بود. یه سری ظهر اومدند، یه سری گفته بودن غروب با همسر و بچه هامون میاییم.


عصر نشسته بودیم تو فضای بیرون محوطه و در حال تخمه و چایی و بیسکوییت خوردن بودیم که یکی شون سر حرف رو باز کرد. 

حالا کجا سر حرف باز شد؟

از اونجایی که یکی از دخترخواهرشوهرا، حامله اس و مادرش قراره براش طاسیانه بده.

از من پرسید که برای زهرا هم طاسیانه دادند؟( حالا منظورش این بود که برای دختری که زن دوم شده، از این کارا و رسم و رسومات براش انجام داده شده یا نه؟!)

با اکراه جواب دادم که آره. برای منم فرستادند!

آقا! تا اینو گفتم، انگار سوژه افتاد دست شون! یکی شون پرسید مگه عروسی گرفتن که حالا طاسیونه اش باشه؟

گفتم آره. عروسی هم گرفتند!...

خلاصه از اول خواستگاری، همین طورررر پرسیدند تا سیسمونی و ده رسمای دیگه!

بعد خواهر شوهر بزرگه گفت اصلا می دونی چرا خونه ی زن نرفتم؟

گفتم بله. جاری خانم تحریک تون کرد که مثلا به احترام من واکنش نشون بدید و نرید! گرچه من باور ن !


گفت نه اتفاقا!  گفتم من که هیچی؛ چرا زن نرفت پیش مادرمون و بخاطر چنین ازدواجی اجازه بگیره؟


من رو بگووو... یه لحظه خنده ام گرفت! گفتم مثلا چه اتفافی می افتاد؟ مادرشوهر اجازه می داد؟ یا مثلا مخالفت می کرد؟

گفت اون مهم نیست! مهم اینه که زن به مادرمون که مادرشوهر دخترش شده، احترام نذاشته!!

از تعجب دهانم باز مونده بود!! من چی فکر می ، اونا تو چه فضایی بودند!

گفتم فعلا که زن فکر می کنه افسارفکر و عقل تون رو دادید دست جاری و هر چی اون بگه، اطاعت می کنید! تا اینو گفتم، خیلی بهش برخورد!

(البته اون روز ،اون جاری مربوطه با بچه هاش نیومده بودن باغ)

خلاصه، بعد گفتم اگه جاری قصد داشت به من احترام بذاره، اولا لازم بود جریان رو با من در میان بذاره. مطمئن بشه خبر دارم یا نه!نه اینکه به همه گفته باشه و بعد یهویی روز عید توی مسیر عید دیدنی، به من بگه! اگه خبر نداشتم که علی القاعده باید همون وسط پس می افتادم و حداقل بیهوش می شدم یا جار و جنجال راه می انداختم!


لحظه ای سکوت مطلق فرا گرفت. همه توی فکر بودند. بالا ه یکی شون گفت حالا اینها هیچی؛ تو چطور تونستی تحمل کنی؟ چطور می تونی زهرا رو تحویل بگیری؟

گفتم به نظرم که همسر فقط بیست سال امانت بود دست من. یه همراه و یه همسفر بود برام. من که قرار نبود با خودم تا اون دنیا ببرم ش!

اینم لابد یه امتحان بوده واسه من! یهویی یکی شون پرسید؛ شما هم رفتی عروسی؟ 

گفتم نه. نرفتم. قرار نبود که برم!

گفت پس اون شب چی کار کردی؟ تو خونه چیکار می کردی که می دونستی عروسی شوهرته؟

بغضم گرفت. نمی تونستم جواب بدم. به سختی بغض گلویمو فرو دادم پایین و گفتم اون شب من سوار ماشین بودم و هی دور اون تالار می ت دم...

اینو که گفتم اشک همشون در اومد. دیگه هیچی نپرسیدند. تازه فهمیده بودند علی رغم همکاری که کرده بودم، چه فشار زیادی رو تحمل کرده ام...

یکیشون آروم گفت اینک ؛ ماها خیلی پشت سرت حرف زدیم. خیلی قضاوتت کردیم. ماها رو ببخش!

گفتم کاش به خودم می گفتید؛ قبل از اینکه پشت سرم حرف بزنید. 

گفت ولی زهرا حق نداشت وارد زندگیت بشه! هی خبر میدن که خواستگار داشته! خب اگه داشته، با همون می کرد؛ دیگه چه ومی داشت این همه منت بذاره؟

گفتم هر دلیلی هم بیاره، مطمئنا نمیاد دلیل واقعی ش رو بگه.

بالا ه یه جایی به بن بست خورده که حاضر شده زن دوم بشه!

یکی شون گفت حتما طمع مال کرده! گفتم خیلی در اصل کار فرقی نمی کنه. اون همش ناراحته که نمی تونه توی جمع شماها بیاد. میگه تحویلش نمی گیرین!

گفتن خب اره. چه پرتوقع هم هست!

گفتم اون قبل از اینکه زن دوم باشه، یه انسان هست. بعد هم فامیل خودتونه. موظف هستید تحویلش بگیرید. اون چه گناهی کرده که زن دوم شده؟ مطمئنم هیچ دختری از ته دلش راضی نیس که زن دوم باشه. مطلقه ها و بیوه هاش زیربار نمی رن!

گفتم اگه فرار باشه ی تنبیه بشه و یا جواب پس بده، اون شخص فقط همسر هست. شما اونو ول کردید و اومدید سراغ من و زهرا؟

یهویی صدای زنگ درب باغ اومد. یکی گفت همسر اینک با پسرش اومده. پاشین برید تو اتاق...

یهویی جمع از هم پاشید. هر ی به سمتی رفت...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/14/post-886/




شکلات تلخ/ زندگی در لحظه

درخواست حذف اطلاعات

شکلات تلخ برای رفع افسردگی و جلوگیری از سکته خیلی خوبه.

الان دارم شکلات تلخ با چایی می خورم. چقدر هم خوشمزه است.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/08/post-884/شکلات-تلخ-زندگی-در-لحظه




دنیای پست

درخواست حذف اطلاعات

انگار نمیشه به هیچ مردی اعتماد کرد.

انگار واقعا هیچ کجا عشق وجود نداره. بلکه علاقه و محبت وجود داره که خب اونم مدام باید مراقب ش باشی از بین نره.

انگار دنیا فقط برای رنج بردن هست.

کلا دل بستن به دنیا و آدماش ، مز ف ترین کاردنیاست.


امسال شب قدر، فقط یه آرزو که خدایا امسال رو آ ین سال عمر من قرار بده...


خیلی خسته ام... خیلی...




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/10/post-885/دنیای-پست




درد و دلانه

درخواست حذف اطلاعات

با اینکه خودم قبول زهرا به عنوان هم شوهر، در کنارم زندگی کنه. با اینکه قبول دارم تعدد زوجات حق شرعی مردهاست و عملا جای اعتراضی برام نمونده؛ اما من هم یک زنم. مثل بقیه ی زنها.  براحتی آسیب روحی می بینم، وقتی یک سری رفتارهایی رو از همسرم می بینم. گرچه بلافاصله خودمو با این جملات آروم می کنم که:" اونا هم زن و شوهرن. پس طبیعیه.  یه مدت مال من بود، چی میشه یه مدت  یه زن دیگه  هم طعم شوهرداری رو بچشه! مگه وقتی بخوام بمیرم، می تونم شوهرمو با خودم ببرم ش؟!...

خلاصه این فکرها باعث ارامشم میشه. ولی حس نه ی من گم نمیشه. اگه شوخی های زهرا رو ببینم، دردم میاد، حتی اگه جیزی نگم بهش. اگه حس کنم همسر پیش زهرا شادتره، قلبم تیر می کشه. حتی اگه برویش لبخند بزنم....


خواستم اینا رو بگم تا اقایونی که اینجا رو می خونند، بدونن حتی در بهترین ح که زن اول کوتاه بیاد و چیزی نگه، اینطور نیست که خوش خوشانش بشه و غصه نخوره.

اگه همسر اول تون رو از ته دل دوستش دارید، کاری نکنید غصه بخوره. دلش بشکنه.

ما زنها ذات وجودی مون این طوریه که انحصار طلب باشیم و همسرمون رو فقط برای خودمون می خوایم...

گرچه دلم هم برای هم جنس هامون می سوزه. چون مطمئنم اونهایی که به هر دلیلی زن دوم میشن، مطمئنم که به بن بست رسیده ن و گرنه هرگز و هرگز  به خواستگاری مرد متاهل، جواب مثبت نمیدن.  چون به هرحال هرچقدر هم تلاش کنند، باز ناچارن با تقسیم همسرشون بسازن. خیلی حس خوبی نیست. خیلی جالب نیست که همسر آدم شیفت باشه.



اینا رو خطاب به مردهای دو زنه گفتم.  ولی دلیل نمیشه که فکر کنید با تعدد زوجات مخالفم. 

تنها دلیل موافقت من اینه که تعدد زوجات حق شرعی مردهاست و مطمئنم اگه شرایط خاصی لازم بود،خدا برامون می ذاشت.

این شرط عد هم تاکید شده، فقط در تقسیم شب هاست. اون شرطی هم خدا گفته نمی تونید، دقیقا همین شرط عد در محبته.

همسر من دنیای محبت هم که باشه،همین قدر که می دونم ممکنه به زن دوم ش هم ، محبت کنه، دیگه اون محبت های کلامی و رفتاری همسرم به دلم نمیشینه. گرچه باعث میشه عصبانی نشم. باعث میشه زندگیم آروم تر طی بشه، ولی انگار ناخالص باشه ها...به دست و قلبم نمی رسه. اثر وضعی خودشو داره.

و گرنه با این مدل زندگی که الان دارم، از نظر عقلی  بهتره.  استقلال روزهایم رو دارم. روزها و شبهایی که همسر اون طرفه، خیلی خیلی بهتر می تونم به پدر و مادرم برسم. خیلی راحت تر می تونم به سفرهای کوتاه مدت برم.راحت تر می تونم به دنبال علاقه مندی هایم برم. از لحاظ مالی هم راحت ترم.چون همسر برای اینکه نبودنش رو جبران کنه، سعی می کنه هیچ جایی کم نذاره. هیچ جایی خلاء حس نشه. دیگه مثل قبل نمی تونه راحت بگه تدارم و نیست! چون ازدواج دومش زیر سوال میره. 


دوست داشتم مطالب اینجا رو بدون غرض ورزی بخونید.  هی سرزنش نکنید. خیلی اتفاقاتی که برام می افته، حتی نمی تونم اینجا بنویسم. چون یقین دارم دشمن شاد میشم. خب؛ نکنین این کارا رو. 

وقتی داشتم اینجا رو می نوشتم، اول قصدم این بود که با نوشتن اتفاقات زندگیم، در وهله ی اول آرامش پیدا کنم. در وهله ی دوم کمک کنم اون خانم های اولی که زندگی شون مثل من میشه، سریع به سمت طلاق نرن و ببینن راه حل دیگه ای هم هست. گرچه مشکل اصلی حل نمیشه، ولی حداقل میشه  تهدید رو به فرصت تبدیل کرد. میشه ازش بهره برد. 

در وهله ی سوم ، اون دسته از خانم هایی که زن دوم میشن،بدونن چه ضربه ی مهلکی به پیکر و روح و روان زن اول وارد میشه و اگه زن اول رو محور زندگی بدونیم، قطع به یقین بدونین کل زندگی به سختی به حرکت ش ادامه میده. 


اقایون عزیز... اگه خانم تون سرده، اگه فعال نیست، اگه بهتون محبت نمی کنه و خیلی دلایلی از این قبیل؛چاره اش صرفا زن دوم نیست. 

بلکه  بدونید ۹۰ درصد ن یتی شما مردان، بر می گرده به رفتار خودتون در برابر همسر اول تون.

سرد مزاجی خانم ها اتفاقی نیست. بیشتر وقتها شماها فرصت ندادید زنها شکایت کنند.فرصت ندادید تا انتظارشون رو براتون بگن. بعد اون انتظارها بی جواب می مونه. منجر میشه به سردی در رابطه.

کاش مردها بدونن اگه ناراحتی های خودشون و انتظارات خودشون رو به همسرشون بگن، مطمئن باشن همسرشون در صدد رفع اونا بر میاد. اگه نتونست، اونوقت اگه ناچار شدید زن دوم بگیرید، حداقل دیگه می دونه چرا. باهاش هم انشالله کنار میاد.


مراقب خودتون باشید.




منبع : http://inak.blogsky.com/1397/05/05/post-883/درد-و-دلانه