بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

گاه نوشت

آخرین پست های وبلاگ گاه نوشت به صورت خودکار از بلاگ گاه نوشت دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



به اشکی نریخته میماند

درخواست حذف اطلاعات
سلام

یک صدای کوچیک لازمه تا خوابتو به هم بریزه .. زیاد دیر نشده که بگی همه چیزو از دست دادی و اما برای بهترین بودن کمی دیره و اولین قطار رفته حتمن..  میشه بلند بشی و راه بیوفتی و تا رسیدن هزار تا راهو با خودت و با دنیات بری تا دیر رسیدنتو توجیه کنه...  میشه پای یک وسوسه شیرین بخو و دل سیر ادامه بدی به رویایی که شاید فقط همون لحظه داشته باشیش... آدما تو زندگیاشون وقت اگر و شاید و اما و ای کاش و آرزوهاشون یک رویای ساده میخوان واسه آروم شدن..  مثل اومدنت حرفات و با تو از نو دیدن آسمون و برگا و زمین و...  تو هم بعضی روزا از همه چی خالی میشی و پر میشی از تمام شاید و اگر و اما... ببین رویایی که پاش وای نستادی چی و کجا بوده..  گاهی فکر میکنم چقدر خوبه که هستی..  ازم چیز زیادی نمونده راستش اما با همینام ددلتنگت




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/343




شعر

درخواست حذف اطلاعات
پرم از عشق
مثل درختی بزرگ که از باد
مثل اسفنجی که از دریا
مثل عمری دراز که از رنج
مثل زمان که از مرگ




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/344




سیاه سفید

درخواست حذف اطلاعات
سلام

اینروزا دنیارو شکل ع ای سیاه سفید دوست دارم..  اکثر خاطراتت رنگ باختن .. عین ی که سالها تو تاریکی بوده و نور چشماشو اذیت میکنه رن دنیا رو دوست ندارم و نمیفهمم..  من فقط سیاهی موهای پ شت بلندت با چهره سفیدته که یادمه..  رن دنیا ذهنمو به بازی میگیرن که یادم بیاد تورو با لاک و رژ قرمزت و بتونم بفهمم زندگی میتونه چقدر گرم باشه قدر گندمی پوستت..  اما یادم نمیاد سرخیش شبیه چی بود یا گندمی پوستت چقدر روشن بود و چقدر تاریک و این جدال ناخودآگاه هر روز تکرار میشه..  دگ هیچ خبری ازت ندارم..  از یادم میری و من پاییز و بهار و دنیارو سیاه و سفید میفهمم..  سیاه عین موهات.. دنیا زرد عین شکلکای مسنجری که واسه همیشه خاموش شده و سفیده عین صفحه باز روبه روم...  ذهنم خالیه از همه چیزو فقط تورو دوست دارم همین




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/345




هیچستان

درخواست حذف اطلاعات
سلام

عین قدم زدنای طولانی..  عین سکوت های چند روزه..  عین گریه های بی بهونه و خلاصی از بغض..  عین زل زدن به ماه..  عین چند دقیقه بعد تماشای غروب..  عین پر و خالی مدام دستام از شن کنار ساحل..  عین چند ساعت با ریتم بیخودی که افتاده تو سرم صدا در آوردن..  عین ذکر گفتن ذکر گفتن فکر بغض گریه ذکر گفتن...  عین تو بارون بیرون زدن قطع شدن بارون و بعد چند دقیقه دوباره شروع شدنش..  یا عین همین نفس کشیدن...  پشت همین هیچستانم



امشب فقط هامون شاهین رو گوش دادم بغض اما گریه نه

خیلی دلم میخواست بعد مدتها با ی حرف بزنم راستش هیچ نبود و هیچ حرفی هم نداشتم.

افتاده دردت تو سرم یک قرص ماه به من بده نمیدونم چرا این آهنگ حامی رو دارم مدام تو ذهنم تکرار میکنم

دلم سیاهی موهاتو میخواد




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/346




زیبا سلام

درخواست حذف اطلاعات
سلام

تو دگ نه فکر میکنی که الان چندمین روز ماه و ساعت داره چ زمانیرو نشون میده و تاوان این ندونستنا چیه..  اصلن تاوانی داره یا نه..  دگ هیچ چیزی به خنده وادارت نمیکنه..  با هیچ چیزی پوست صورتت ت نمیخوره که  بخواد ح ی رو نمایش بده..  چشمات همیشه خیره ان و خیلی طول کشید تا بفهمم این معنیش نه انتظار نه چشم به راهی و نه تعقیب منظره....  چیزی غمگینت نمیکنه نه بارش چند روز بارون و ابری بودن هوا نه حتی پاییزی ک دست خالی رسیده...  من مدام به تو فکر میکنم به تمام علایم حیاتیت که وجود داره و به اینکه اینایی ک گفتم معنی خاصی دارن یا اصلن باید معنایی داشته باشن یا نه..  دارم به تمام اینا فکر میکنم و هر روز بیشتر شبیه تو میشم..  گاهی شاید دوست داشتن این شکلی باشه نمیدونم و دلم نمیخواد با فکر ازت دور بشم..  آدما شکل چیزیو میگیرن که دوسش دارن حتی اگر سالها پیش مرده باشه!

حتی اگر آ ایمر بگیرم و دوباره ببینمت بازم همین شکلی میشم اینو تازه چند روز ک فهمیدم

هنوز دلم میخواد تو سیاهی موهات راهمو گم کنم و هیچوقت به این کابوس برنگردم

مراقب خودت باش




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/347




امید

درخواست حذف اطلاعات
سلام

دوست داشتن بزرگه خیلی خیلی بزرگ و وقتی به شخص معطوف میشه اب میشه و به یاس میرسه چون دگ ساخته نمیشه..  ما دارایی هامون تو هر سنی که باشیم کمه و وقتی بخواییم تمامش رو ج ساختن دنیایی برای شادی ی مطمئنن مایوس کننده س..  چون جاهای خالی زیادی میمونن که ذهن نمیسازتشون و پوچی خارق العاده ای بهت میدن که میشه تا ته عمر مسخش بود و دوسش داشت...  فکر میکنم اگر بتونم دووم بیارم و از این سیاهی شبگون موهات که خالق تمام این پوچی اعتیاد آور حیات تو سرزمین تو برگردم .. میتونم دوست داشتن بزرگتری بسازم که این یاس عقب تر بشینه و زندگی وسعت بیشتری بگیره..  خالق همه چیز ماییم و وقتی از خودمون کوچ میکنیم سمت مخلوق دلمون خ میخواد شکل خودمون باشه و ادامه بده و بسازه و بسازه..  ما تو خیال خالق که بعد کوچ ما دگ نیست و وجود نداره تمام پوچی اطرافمون رو میپرستیم و با اشک که از منشا نا معلومی میجوشه هر روز تطهیرش میکنیم..  اگر بتونم برگردم مطمئنم دنیای قشنگتری برات میسازم .. میدونم یکروز میای حتی اگر تمام سال گفته باشی هرگز

تو هفته ای که گذشت بهترین حالم وقتی بود که سر کار غروب رو تماشا و اشکام کم کم میومد برات تعریفش میکنم بعدن

آهنگ شکوه محسن نامجورو گوش میدم




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/348




شعر که همیشه دوست داشتی

درخواست حذف اطلاعات
دستانت را به من بده ، بخاطر دلواپسی
دستانت را به من بده که بس رویا دیده ام
بس رویا دیده ام در تنهایی خویش
دستانت را به من بده برای رهایی ام

دستانت را که به پنجه های نحیفم می فشرم
با ترس و دستپاچگی ، به شور
مثل برف در دستانم آب می شوند
مثل آب درونم می تراوند

هرگز دانسته ای که چه بر من می گذرد
چه چیز مرا می آشوبد و بر من هجوم می برد
هرگز دانسته ای چه چیز مبهوتم میکند
چه چیزها وامیگذارم وقتی عقب می نشینم ؟

آنچه در ژرفای زبان گفته می شود
سخن گفتنی صامت است از احساسات حیوانی
بی دهن ، بی چشم ، آیین های بی تصویر
به لرزه افتادن از شدت دوست داشتن ، بی هیچ کلام

هرگز به حس انگشتان یک دست فکر کرده ای
لحظه ای که شکاری را در خود می فشرند
هرگز سکوتشان را فهمیده ای
تلالویی که نادیدنی را به دیده می آورد

دستانت را به من بده که قلبم آنجا بسته است
دنیا در میان دستانت پنهان است ، حتی اگر لحظه ای
دستانت را به من بده که جانم آنجا ه است
که جانم آنجا برای ابد ه است

..

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
و استواری امن زمین را زیر پای خویش

..

آ ین روزی که تو این شهر لجن از خواب پامی شم
پی خورشید می گردم
آسمون اشا آسمون ِ این اب شده ر گرفتن !
آ ین روزی که صورتم تو این آب لجن می شورم
ریش ی می زنم که دیگه نمی شناسمش
تو راه رو موشا جولون می دن
دماغم بهم می گه ا دارن تو کوچه می گندن
از طبقه ی پایین صدای زرزره بچّه میاد!
آ ین روزی که این صدا به گوشم می خوره
من برمی گردم شهر خودمون
آ ین روزی که تو این هوای سربی نفس می کشم
از ترافیک ذلّه می شم
دنیا رُ خا تری می بینم
آ ین روزی که قهوه م وایستاده می خورم
به آدمای غریبه یی که دارن می رن سر کار
لبخند می زنم
این شهر لعنتی هیچّی بهم نداده !
خسته ام

خسته تر از اونم که بخوام بازم با این شهر بجنگم
من برمی گردم شهر خودمون !
آ ین روزی که لباس کار روغنیم می پوشم
سر کار ساعت می زنم !
فردا فلنگ می بندم می رم طرفای غروب
لم می دم کنار رادیو و تو خیال
دختر آوازه خونی که صداش پخش می شه رُ می بوسم
من این جا رو تختم دراز کشیدم خیره موندنم به سقف ،
از طبقه ی پایین صدای جیغ بلند می شه و
نمی دونم کجای رؤیام غلط از آب در اومده !
این آ ین روزی که
به برگشتن فکر می کنم

.

درِ این اتاق ها را
یکی یکی باز می کنیم و
سرک می کشیم
از اتاق سفید می رسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز می رسیم
به اتاق سیاه
از آب انبار قدیمی می رسیم
به صندوق خانه ی مادربزرگ

من این درها را تنها برای تو باز کرده ام
من این ستاره ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده ام
من از سایه تنها برای تو می گویم
سایه ای که بزرگ و بزرگ تر می شود روی دیوار
وقتی چراغ روشن می شود
من از نور تنها برای تو می گویم
نوری که از سقف می تابد و پلّه ها را روشن می کند
پلّه هایی که بالا می روند
پلّه هایی که پایین می روند

چیزهای دیگری هم در این اتاق هست که تنها برای تو می گویم
مثلاً دستی که زیرِ چانه می نشیند و غصّه می خورد
مثلاً لبخند پریده رنگی که پشت لیوان آن محو می شود
مثلاً سری که درد می کند و اشک به چشم می آورد
مثلاً پوستِ پرتقالی که عطرش بینی را پُر می کند

من این چیزها را تنها برای تو می گویم
تو که می دانی این ها را برای تو کنار گذاشته ام
تو که می دانی این ها را دیگران نمی دانند

ماریا چیزی نمی گوید
ماریا پنجره را باز نمی کند
ماریا پنجره ای برای باز ندارد

سکوت
جاری می شود
مثل آبی دریا در روز
مثل ما در اتاق های این خانه

هنوز همان جا نشسته ایم و
آبی دریا
پابرجاست
هنوز اشک می ریزیم و
سکوت بالا و بالاتر می آید
مثل آبی دریا
سکوت غرق مان می کند
و دری برای باز نیست
پنجره ای برای دیدن نیست

آ ین اتاق این خانه همیشه قفل است
ی کلید این اتاق را ندیده
اتاقی که پنجره ای ندارد
اتاقی که چراغ ندارد
نه سفید است و
نه صورتی
نه سبز است و
نه سیاه
ما باید از این اتاق سر درآوریم
باید پنجره ای برای این اتاق بسازیم
باید چراغی در این اتاق روشن کنیم
باید این سکوت را بشکنیم
ماریا
این جا کجاست ماریا؟

می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خواهم داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم ش ته
بی و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را…

آن روزها من به سلیقه ی که دوستم داشت
و دوستش داشتم
سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم
آبی آبی
آبی به رنگ دریا
و نا گهان یک روز او را دست در دست ی دیدم که
سر تا پایش زرد بود
زرد ، مثل نور
من شنا نمی دانستم
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم
و غرق شدم
در دریایِ آبی بیکران رویاها
و کابوسها




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/349




کمی خسته کمی تنها

درخواست حذف اطلاعات
سلام

داشتم فکر می ما تو روز حرفایی که میزنیم چند درصدش حرفای خودمونه ؟ یعنی حرفایی ک ذهن ما ساخته و دوست داره گفته بشه و رشد کنه ؟ فکر نمیکنم مقدارش زیاد باشه و این محدود به یکی دو روز و امروز و دیروز نیست .. فکر میکنم چقدرش باهامون مونده و چقدرش فراموش شدن ؟ ..  و ما چقدر از چیزی که دوست داشتیم باشیم فاصله داریم و باز با تمام اینها هنوز خودمونو دوست داریم...  میدونی گاهی نمیدونم چی میخوام و نمیدونم چیکار باید م برای فهمیدن و داشتن چیزی که خالی وجودمو پر کنه..  زمان نمیگذره پناهمون میشن ایی که زمان رو کنارشون کمتر حس میکنی و اما درمانی نیست انگار...  انگار یکی از حرفایی که سالها پیش بیخ گلوم بود و نگفتمش و فراموش شده برگشته و اینبار شکل نمیگیره و کلمه نمیشه...  گاهی فکر میکنم ما هزار سال پیش وسط اقیانوس بزرگ رها شدیم و تمام این سالها فقط تونستیم یاد بگیریم چطوری زنده بمونیم .. نمیدونیم چی میخواییم و چطور باید بخواییم و چجوری بهش برسیم...  گاهی یک امکان که زندگی میده به آدم یک وجوده که برات زندگی میسازه...  یک امکان مثل تو که عشق رو میسازی..  همین




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/350




شعر

درخواست حذف اطلاعات
چشم می چرخانم در تاریکی
در سیاهیِ حافظه
چیزی جز حرکتِ مردمک هایم احساس نمی کنم
پیش آمده خودم را به نفهمی بزنم
پیش آمده
پیش آمدی را ببینم و سر برگردانم
.

حافظه ات را برایم نگه دار
ما ساعت ها در اختلافِ ساعت زیسته ایم
گوشم از آن جایی که تویی خالی ست
از سرزمینی که دورم
.

من بندبازی که خو گرفته به طناب
دیگر در هیچ نقطه ای از زمین
تعادل ندارم.
.
از کتاب دست هایت را در کلمه هایم فرو کن




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/351




دلم سیاهی موهاتو میخواد

درخواست حذف اطلاعات
سلام

پشت همین شهر شاید وسطای یک کوه نه نزدیک به قله نه پای کوه جایی که جای پای عابر توش کمه نشستم شب رو تماشا میکنم ستاره هاش خیلی کمن آسمونش انگار هیچوقت پر ستاره نبوده اما ماه نیمه روشن پیداس و همین نیمه روشن انقدری بزرگ هست که بشه چاله های رو سطحشو دید .. تو آسمون هیچ ستاره دنباله داری نیست خیلی ک چشم بچرخونی چندتا ابر سیاه کوچیکن که باد و نسیم داره جابه جاشون میکنه و شاید به آ خط دیدت هم زورشون نرسه برن و همون وسط آسمون محو بشن..  به اطراف که نگاه میکنی نوری نیست و درختا به زور نور کم ماه بدون اینکه بشه تفکیکشون کرد درست حس دیده میشن و صدا صدای سکوته و درخت و سنگ و گاهی هم رد شدن یک پرنده .. آسمون سیاهه و خنکه و بزرگ و تا ته خیال فرشه.. گاهی میترسم از این همه حجم خالی وقتی صدای پرنده ای یادم میاره زنده م..  عطری ک نسیم میاره چیزیو یادم نمیندازه همیشه همین بو رو میداده هوا چ تو پاییز چ تو فصلای دگ اما گاهی ک بارون میزنه عطرا تند تر میشن و میشه بوی خاک و حتی بوی بارونو حس کرد..  این شب قشنگه برام و دوسش دارم اما همیشه واسه زندگی ش عطر موهاتو کم آوردم..  بهم بگو دلتنگت شدنی سمت کجا وایسم دلم سیاهی موهاتو میخواد..




منبع : http://hooseellee.blogfa.com/post/352