بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

اینجا که من ایستاده ام

آخرین پست های وبلاگ اینجا که من ایستاده ام به صورت خودکار از بلاگ اینجا که من ایستاده ام دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چند ماهی که گذشت

درخواست حذف اطلاعات

این همه خونه نشینی و استراحت واقعا کلافه ام کرده، الان سه هفته ست که نمی تونیم جایی بریم و باید خونه باشیم و واقعا سخته، حالا باز مادرم از صبح کنارمه و علاوه بر اینکه کارهای خونه و آشپزی رو نمی کنم و یه همصحبت دارم و تا شب که همسرم برگرده تنها نیستم، همسرم هم الان نزدیکه دو ماهه ها هم سرکاره، بعد از عید نزدیک پنج ماه کارش خیلی کم بود و درآمد هم کم و پس اندازمان ته ته کشیده بود و الان شکر خدا این دو ماه کارش خوب شده و البته الان مسیرش هم دورتر شده و شبا هم دیروقت میاد و خسته خسته و خوب طبیعیه حوصله ام سر بره،دیروز از کلافکی و بی حوصلگی فشارم بالا رفته بود و همش در حال چرت بودم و آ شب دقیقا 5 دقیقه رفتیم بیرون و یه هوایی خوردیم و هم کمر درد و هم سرما دست به دست هم دادند و زود برگشتیم. 

اگر بخوام برای بارداری خودم تقویمی حساب کنم :

ماه اول که خوب بودم ، ماه دوم و سوم فوق العاده بی حال و خسته و ح تهوع و فشار پایین و بی نهایتتتت کم انرژی و افسرده بودم و شاید یک دلیل تمام اینها دور از خانواده و تنها موندن بود، اما برع ش چهار ماه بعدی فول انرژی، ح تهوع تموم شده بود و کیف می ، فشارم فقط با مراعات غذای کم نمک و نداشتن استرس عالی بود ولی به محض کوچکترین مراعات ن دوباره همان آش و همان کاسه، از لحظه به لحظه ام لذت بردم و  تمام کارهای خونه رو خودم با انرژی انجام می دادم و کتاب و قرآن و بیرون رفتن های آ شب و عصری با همسر و ید وسایل بچه و در معنی کامل کلمه لذت بردن از روزهای بارداری و اینکه کاش بارداری اصلا تموم نشه و دیر تموم بشه و حس خوبی داره ، اما خب بودن یه روزهایی که به خاطر کم تحمل شدن سر یه مسائلی فوق العاده بهم فشار می اومد و یکی دو روزم اب می شد اما در نهایت خیلی خوب بود، امااااا این دو ماه آ ، بی صبری و کمردرد و شمردن روزهای آ و کی تموم می شه و هر روز یه مشکل جدید و و بیمارستان و استرس و خونه نشینی و .......

 البته قصدم از نوشتن تمام اینها نه غر بود نه ناشکری ، فقط به خاطر ثبت ش نوشتم و اینکه یادم نره چه روزهایی رو گذروندم حالا سخت یا آسون؛ و خدا رو شکر می کنم که اگر چه چهار ماه سخت بود و اذیت شدم اما پنج ماه بعدی اش خیلی خوب بودم و در نهایت اون چند ماهی هم که اذیت شدم در مقایسه با ایی که شنیدم اوضاعشون خوب نبود وضعم به مراتب خیلی خیلی خوب بود و حتی بابت این روزها هم خدا رو شکر می کنم.

 خدایا شعار نمی دم و واقعا شکرت شکر شکر


 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/08/02/post-163/چند-ماهی-که




شمارش مع

درخواست حذف اطلاعات

تا دو سه هفته پیش همه اش لحظه شماری می این دوره هم  زودتر تموم  بشه و راحت بشم، چند باری که بیمارستان رفتم و استرسی که با شروع دردها و رفتن ها شروع شد، تا همین چند روز پیش حتی روزها رو می شمردم که اینقدر مونده و اینقدر باید صبر کنم ، اما این چند روزه از وقتی فهمیدم زمانش خیلی نزدیک شده شوکه شدم و دلم می خواد روزها کش دار بشه و چند روزی هم به تعویق بیفته و بیشتر استفاده کنم حالا نمی دونم شاید هم دلیلش اینه که گل پسرم این چند روزه آقایی کرد و نصف شبی ما رو تا بیمارستان نکشوند :-) 

اما  الان واقعا شوکه ام و باورم نمی شه همین چند روز بعد پ می شیم، یعنی یه نفر بهمون اضافه می شه که من می شم مادرش، تصور اینکه چه حسی بهش خواهم داشت برام خیلی غریبه، با اینکه الان بی نهایت دوستش دارم ندیده، اما جنس این دوست داشتن فرق می کنه ، در هر حال منتظرم،همسرم که خیلی خیلی بیشتر از من مشتاقه و یه نفر که خواب دیده بود هنوز دو هفته مونده وقتی شنید به هم ریخت و متوجه که شدم گفت به اونا چه  که چپ و راست خواب می بینن امروز می شه یا دو هفته بعد؟ اصلا می بینن چرا می گن؟؟ و معذرت خواهی هم کرد که بی دلیل داره غر می زنه اما از بس دلش می خواد زود بابا بشه تحمل نداره یه کم دیرتر بشه ، البته دیرتر یعنی موعدش!!!

از افسردگی بعد زایمان زیاد شنیدم مخصوصا برای ماها که غریبیم اما خیلی ایمان دارم به خدا که افسردگی سراغم نیاد با اینکه همین الانش گاهی یه خودی نشون می ده و می دونم بعدا هم گهگاهی میاد سراغم اما خداخدا می کنم دیگه سراغم نیاد.

خدایا شکرت که این لحظه های ناب رو بهمون چشوندی و انشاءالله قسمت همه ایی که در آرزوش هستند بچشونی. 

خدایا  شکر شکر شکر

 خدایا اولاد صالح و سالم نصیب همه و ما رو هم تو این دایره ببین.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/08/08/post-164/شمارش




برای همسرم

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/08/14/post-166/برای




برای احسانم

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه وقت موعود رسید و با شنیدن صدای گریه ات گریه ام گرفت و وقتی برای اولین بار دیدمت  با لبهای سرخ سرخ ، صورتی قرمز و کوچک دلم برای در آغوش گرفتنت پر کشید ، آرزوی من و پدرت به بار نشسته بود و از ته دلم خوشحال بودم ، وقتی ساعتی بعد در آغوشم بودی باور نمی انقدر نزدیکم باشی و پدرت که وقتی برای بار اول تو را دید با تمام ثانیه شماری هایی که داشت گفت احساس جایی بین زمین و آسمانم و اصلا نمی دانستم چه حسی داشته باشم و از خوشحالی نتوانستم احساسم را بروز دهم.

 پسرم احسانم، اکنون که آرام خو ده ای و من از اولین فرصت بیکاری ام در این چند روز استفاده و برایت می نویسم گاهی وقتی در بغلم هستی با تعجب نگاهت می کنم که واقعا این معجزه خدا پسر من است؟؟؟؟؟ شبیه من و پدرت هستی و البته اخمو، به قول پدرت قیافه مردانه ای داری و با تمام وجودمان دوستت داریم و اگر بدانی و اگر بدانی که پدرت چقدر دوستت دارد و چه کارها که برایت می کند تمام دنیا را هم به او بدهی باز هم بد ار مهربانی هایش هستی، و شاه پسری که با کوچکترین صدای گریه ات و نا آرامی ات بغضی می شود و چنان بابا بابا صدایت می کند که دلم ضعف می رود برای این عشق، برای شب بیداری هایی که پا به پای من دارد، برای انجام دادن کارهایت و کمک هایی که با تمام وجودش می کند و واقعا عشق عجیبی بهت دارد و باید به وجودش افتخار کنی و خدا برای حفظش کند.

 خدایا شکر تو را برای تمام نعمتهایی که ارزانی مان داشته ای و شکر تو را برای این معجزه بزرگت که تمام جان من و همسرم شده است . خدایا  شکر که دوران پراسترس بارداری به سلامتی گذشت و پسر سالمی برایمان خواستی .

 خدایا شکر شکر شکر




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/08/15/post-167/برای




شاید حذفی

درخواست حذف اطلاعات

همین که تو خونه خودمون کنار همسر و بچه مون و خانواده خودمون نشستیم هزاران بار جای شکر داره اینو اون روزی فهمیدم که به خاطر زردی پسرم رفتیم بیمارستان و با گریه هاش گریه می و دلم کباب می شد وقتی از خودم جداش می و می ذاشتم تو دستگاه، باید قدر حتی گریه های شبانه اش رو بدونم که نشون می ده بچه ام سالمه و تو خونه مون ، اینو وقتی فهمیدم که همسرم و مادرم بعد از وقت ملاقات رفتند و من موندم و هوای سخت بیمارستان و دلتنگی و گریه های بی امان پسرم و دست تنها موندم چی کار کنم منی که به خاطر کمردردم کارای بچه رو س بودم به مادر و همسرم و اونجا یک دفعه باید قوی می شدم ، اونجا بود که از ته ته دلم دعا برای تمام مریضا و تمام پدرا و مادرایی که به خاطر بچه هاشون تو بیمارستان گرفتارند، خیلی سخته آدم جگرگوشه اش مشکلی داشته باشه و کاری از دست آدم برنیاد.

 خدایا به حق این ماه عزیز تمام بیمارستانها خالی باشند و دل هیچ پدر و مادری به خاطر بچه اش نلرزه.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/08/20/post-168/شاید




مهر ماهی که گذشت

درخواست حذف اطلاعات

چقدر لحظه شماری می مهرماه تمام شود و منتظر آ ین روزش بودم و حالا تمام شده و فقط استرس و نگرانی اش مانده و توکلی که انگار از ته دل نداشته ام!!! افسوس می خورم به ناتوانی ام در توکل ، در سپردن کارها به خدا ، البته از ته ته دل، که به هیچ عنوان کاری که درش دخیل نیستم نگرانم نکند که می کند، خدای خوبم مرا ببخش بابت توکل نادرستم، خدای خوبم شکر تو را که این ماه هم به سلامتی تمام شد، خدای خوبم تمام منتظران را دلشاد کند و ما را هم هم چنین .

خدایا شکر شکر شکر


واقعا خجلم از توکلی که به زبان گفتم اما توکلی که ن ، خدایا به بزرگی ات مرا ببخش




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/08/01/post-162/مهر-ماهی-که




لحظه شماری

درخواست حذف اطلاعات

این ماه آ هم خیلی سخت می گذره، طوری شده که واقعا دارم لحظه شماری می کنم روزا زودتر بگذرند و پسرمون رو تو بغلمون بگیریم، از یه طرف استراحتی که باید م و بیرون نمی تونم برم و از اون طرف مادرم رو از اون راه دور کشوندم و دو هفته ای باید کنارم باشه، دردای هرازگاهی و کمردردی که دارم و بحث سر اینکه همسرم می گه مادرت یا فعلا نره یا ی دیگه ای بیاد پیشت ، تازه بعد اینکه مادرم بره چند هفته مونده و منم نمی خوام چند هفته دیگه مزاحم ی بشم، مامانم هم چون بعد تولد بچه می خواد بیاد انشاءالله، دیگه نمی تونه دو ماه پشت سر هم بمونه، حوصله اش سر می ره و منم بیشتر اون موقع بهش احتیاج دارم و فعلا به توافق نرسیدیم .


بارداری لحظه های خوب زیادی داره و سه ماهه وسط همش می گفتم کاش بیشتر بود دوره اش، چون همه کارامو خودم می ، وضعیت جسمی ام خیلی خوب بود و  عجله ای نداشتم ولی الان به خاطر بعضی مسائل فقط می گم خدایا انشاءالله به خوبی و  خوشی این یه ماهه هم تموم بشه و همه چی رو خودت ختم به خیر .

 بیشتر منتظرم مهر ماه تموم بشه و بعدش استرسم کم می شه و بعد اون هر موقع شد عادیه و الان هم خدا بخواد دیگه چیزی نمونده. 

خدایا برای نعمت بزرگ سلامتی که دادی، همسر خوب، بارداری خوب، خانواده و تمام نعمت هات یک دنیا شکر ، خدایا شکر شکر شکر




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/19/post-159/لحظه




دو هفته ای که گذشت

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت فکر نمی با بودن در کنار مادرم انقدر بهم خوش بگذره و روحیه ام شاد بشه، تو مجردی زیاد اخلاقامون با هم جور نبود و اصلا حرف مشترکی نداشتیم و اینکه دو هفته بیاد بمونه اصلا فکرشم نمی ، ولی حتی از خواهرم که صمیمی هستیم با هم، بیشتر خوش گذشت و بیشترش به این برمی گرده که بالا ه به آرزوم رسیدم و دو هفته از کارخونه معاف شدم و تو دوره بارداری این مدت دست به سیاه و سفید نزدم، معذب هم نبودم باهاش ، غذا پختن، جارو و ظرف شستن، هم من هم همسرم خیلی ازش تشکر کردیم و برای هرکارش واقعا ازش ممنونم و خیلی خالصانه کمکم می کنه و واقعا بهم مزه می ده، خدا همه مادرا رو حفظ کنه.


انقدر هم روحیه اش خوبه خدا رو شکر، با وجود بعضی مسائلی که تو خونه دارن و سخته و اذیت کننده ست اما شکر خدا بگو بخندش سرجاشه . 

یه روز دوستم رو برای ناهار دعوت و یه عصری هم ما رفتیم خونه اش و اونجا خیلی خندیدیم به خاطرات جوونی مادرم و بزرگ چند تا بچه و سختی هایی که داشته و خاطرات بامزه ای که داشتن.

 الان تو این فکرم چند روز بعد که بره چقدر جاش خالی می شه و چقدر دلم تنگ می شه و مخصوصا دوباره روزایی که تنهام و جایی هم نمی تونم برم به خاطر دل درد و کمردردی که دارم و هنوز دو هفته دیگه باید کلا خونه استراحت کنم. 

دیروز و ب دوباره حالم خوب نبود و و بیمارستان و سرم و خستگی و .....خدایا به حق این روزها تمام مریضا رو شفا بده، خدایا نعمت سلامتی رو به همه بنده هات عطا کن.

 خدایا شکر بابت تمام نعمتهایی که دادی مخصوصا سلامتی  

خدایا شکر شکر شکر




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/24/post-160/دو-هفته-ای-که




دوباره بیمارستان

درخواست حذف اطلاعات

دوباره بیمارستان و درد کاذب و سرکار رفتنمان! موقع برگشت از بیمارستان واقعا کلافه بودم، یعنی همه کلافه بودیم و من از همه بیشتر، دلم می خواست بزنم زیرگریه، رفتم پشت ماشین دراز کشیدم و خو دم و کمی فکرم آروم شد، همسرم ذوق چهارتایی برگشتن رو داشت و منم خسته بودم از این بلاتکلیفی ، اما خب الان دوباره همه چیز رو سپردم به خدا، انشاءالله در کنار همه همه مادران منم به سلامتی فارغ بشم.


خدایا همه چیز رو به خودت سپردم. شکر خدایا شکر شکر




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/27/post-161/دوباره




استراحت

درخواست حذف اطلاعات

به خاطر دل درد و کمر درد برایم استراحت نوشته  و چند روزی ست که مادرجان آمده کمکم، خدا خیرش بدهد هم دو هفته ای از کار خانه و آشپزی معاف شدم و هم از تنهایی در آمدم ،با اینکه همسرم با تمام توان کمکم می کند و آشپزی و جارو، اما خب از سرکار می آمد و خسته بود و دلم نمی آمد و الان خیالم راحت شده، با اینکه استراحت هم اصلا جالب نیست و حوصله ام سر می رود و چون جایی هم نمی توانیم برویم وجود مادرم برایم ارزشمند است ، خدا همه مادران را حفظ کند، ولی سلامتی یک گوهر ارزشمند است و خدا دست چپ را هم محتاج دست راستش نکند. خدایا شکر بابت سلامتی و وجود همسری مهربان و پسری ناز و پدرو مادری نازنین




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/16/post-157/استراحت




استراحت

درخواست حذف اطلاعات

به خاطر دل درد و کمر درد برایم استراحت نوشته  و چند روزی ست که مادرجان آمده کمکم، خدا خیرش بدهد هم دو هفته ای از کار خانه و آشپزی معاف شدم و هم از تنهایی در آمدم ،با اینکه همسرم با تمام توان کمکم می کند و آشپزی و جارو، اما خب از سرکار می آمد و خسته بود و دلم نمی آمد و الان خیالم راحت شده، با اینکه استراحت هم اصلا جالب نیست و حوصله ام سر می رود و چون جایی هم نمی توانیم برویم وجود مادرم برایم ارزشمند است ، خدا همه مادران را حفظ کند، ولی سلامتی یک گوهر ارزشمند است و خدا دست چپ را هم محتاج دست راستش نکند. خدایا شکر بابت سلامتی و وجود همسری مهربان و پسری ناز و پدرو مادری نازنین




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/16/post-157/استراحت




دو روز دوندگی

درخواست حذف اطلاعات

دیروز و امروز حالم چندان خوش نبود و سونوگرافی و و صبح اورژانس و دل درد و نگرانی و ..... اما خب خدا را شکر چیز خاصی نبود و استراحت گفته و استراحت ، و واقعا خدا را شکر بابت اینکه تا این مدت توانستم خودم س ا باشم ، این هم توکل به خدا، هر چه صلاح بداند با اینکه ته دلم ترس و نگرانی مور مور می کند اما همه اش با خودم می گوید « خدا بزرگ است»


گر نگه دار من آنست که من می دانم


شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.  


خدایا به رسم همیشگی شکر، شکر، شکر




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/12/post-155/دو-دوز




یکی از خوشبختی ها

درخواست حذف اطلاعات

یکی از خوشبختی های دنیا اینه که همسر آدم بد غذا نباشه و نون پنیر هم جلوش بذاری بخوره، و عمده خوشبختی اینه که عاشق «یرالما یومورتا» باشه ،یعنی تخم مرغ و سیب زمینی آب پز، اونم نه به شکل سالادالویه که رنده کنی و مرغ بزنی و کالباس و. ....نه!!! همینجوری پوست ه ورقه ای ه و بذاره لای نون ؛و کره بزنه با فلفل ؛و با چنان  اشتهایی بخوره  که انگار چلوکباب می خوره. من خودم یه کم بدغذام و همین غذا رو مجبوری می خورم.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/08/post-154/یکی-از-خوشبختی




یکی از خوشبختی ها

درخواست حذف اطلاعات

یکی از خوشبختی های دنیا اینه که همسر آدم بد غذا نباشه و نون پنیر هم جلوش بذاری بخوره، و عمده خوشبختی اینه که عاشق «یرالما یومورتا» باشه ،یعنی تخم مرغ و سیب زمینی آب پز، اونم نه به شکل سالادالویه که رنده کنی و مرغ بزنی و کالباس و. ....نه!!! همینجوری پوست ه ورقه ای ه و بذاره لای نون ؛و کره بزنه با فلفل ؛و با چنان  اشتهایی بخوره  که انگار چلوکباب می خوره. من خودم یه کم بدغذام و همین غذا رو مجبوری می خورم.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/08/post-154/یکی-از-خوشبختی




یکی از خوشبختی ها

درخواست حذف اطلاعات

یکی از خوشبختی های دنیا اینه که همسر آدم بد غذا نباشه و نون پنیر هم جلوش بذاری بخوره، و عمده خوشبختی اینه که عاشق «یرالما یومورتا» باشه ،یعنی تخم مرغ و سیب زمینی آب پز، اونم نه به شکل سالادالویه که رنده کنی و مرغ بزنی و کالباس و. ....نه!!! همینجوری پوست ه ورقه ای ه و بذاره لای نون ؛و کره بزنه با فلفل ؛و با چنان  اشتهایی بخوره  که انگار چلوکباب می خوره. من خودم یه کم بدغذام و همین غذا رو مجبوری می خورم.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/08/post-154/یکی-از-خوشبختی




درد و دل

درخواست حذف اطلاعات

از سر صبحش که بی حال بودم و ل، دم ظهر هم که ناهار نداشتم و انقدر دوست داشتم ی بود یه ناهار خونگی چرب وچیلی خوشمزه می آورد برام که اونم طبق معمول ی نبود بیاره و تازه نون هم نداشتیم رفتم از مارکت نون گرفتم و نیمرو خوردم و چون خوردم سیرم نکرد و بعد ازسه چهار ماه مراعات ،  چیپس و ماست موسیر خوردم، بعد رفتم اینترنت هزینه های بیمارستان رو دیدم و یه کم بیشتر از قبل دپرس شدم و بعدش فشارم رفت بالا و خواب آلودگی و تبعاتی که فشار بالا برام داره، دلم می گیره و گریه ام میاد، فوق العاده خوابم میاد و انگار دستام اصلا زور ندارن، همسر بعد اذان اومد و یه کم که گذشت دیدم خوب نشدم گفتم بریم پارک ، اونم خوابش می اومد و خسته بود اما حالم رو که دید چیزی نگفت .

 اونجا رفتیم هم یه کم درددل که خیلی دلم می خواست تو این اوضاع من یه کم بیشتر خونه بودی و بهم می رسیدی و ها لااقل یه جای تفریحی می رفتیم اما اونم سرکاری ، این دو ساله به جز ولایت ما سفر حتی یک روزه نرفتیم و بعد عید حتی یک ، یک روز تعطیل یه مسافرت کوتاه نبوده و یا سرکار بودی یا باغ ، از این ور فکر می کنم خب تا حالا اینقدر هزینه کردیم و بعد این هزینه بیمارستان و مخارج و ج یومیه خودمون ، اما خب وقتی خیلی بهم فشار میاد ناراحت می شم، روزام اصلا تنوعی نداره و شب هم که می رسی این قدر خسته ای اصلا خودم دلم نمیاد چیزی بگم، بعضی موقع ها کمر درد دارم و ظرفها می مونه و خودت میای می شوری، سر غذا غر نمی زنی نون و پنیر هم جلوت بذارم تشکر می کنی، از این ور می گی غذا درست نکن با این کمردرد که خودم میام درست می کنم اما ساعت 8 شب با اون همه خستگی انتظار غذا درست ندارم اون وقت شب، درک می کنم که داری فشار میاری به خودت و تنها کاریه که از دستت برمیاد اما خب می دونم شدنی نیست و بابت مراعات حالم خیلی ممنونم ازت، و  واقعا متوجه محبتت هستم اما خب دردودل لازم بودم و هیچ کدوم غر نبود و به دل نگیر .

 یه کم گفتم و گفتم همسرم هم خسته بود ، گوش داد اونم از ج و مخارج و قسط و اجاره و اینا گفت و منم کاملا بهش حق می دم و فقط من باب دردل گفتم و یه کم نشستیم و چون خسته بود زود برگشتیم و سرراه یه بستنی قیفی خوشمزه کشف کردیم تازگیا خوردیم که نکته جالبش اینه فوق العاده خوشمزه ست اما هزار تومن، بعد هم رسیدیم خونه و خسته افتاده خو ده و منم یه کم می خوام بیدار باشم و فکر کنم.

 می خوام یه کم صبرم رو ببرم بالاتر و شرایط رو درک کنم و تو این اوضاع انتظار بالایی نداشته باشم و بعد می بینم انتظارم اصلا بالا نیست اما کلا صبر و صبر و شکر رو تمرین کنم، شکر برای تمام چیزهایی که داریم، شکر برای همسر خوب، برای بچه سالم ، برای روزی حلال،برای کار خوبی که دارد ، برای اینکه دستمان جلوی ی دراز نیست و حتی هر ماه مبلغی برای کار خیر کنار می گذاریم در حد خودمان مبلغی خوب،  برای دلخوشی و عاشقانه هایمان، از اینکه اینقدر خدا حواسش بهمان هست و همسرم پشتم است و دور بریزم غربت و .....و منطق را چاشنی زندگی مان م با اینکه اصلا بی منطقی نکرده ام ، اما دم زدن از این همه که گفتم فقط مشکل درست می کند و باعث می شود شکر داشته هایمان را نکنم و حتی شاید فراموششان کنم . 

خدایا شکر تو را بابت تمام نعمت هایی که دادی، شکر شکر شکر




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/08/post-152/درد-و




برای سپاس

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/06/post-150/برای




خانه تکانی پاییزه

درخواست حذف اطلاعات

امروز هم از آن روزهای شلوغ و کاری بود، همسرم بعد از یک ماه که ها هم سر کار می رفت خانه ماند و  در خانه تکانی پاییزه کمک کرد، که بهتر بگویم کلا خودش انجام داد، کارهایی که انجامش برایم سخت بود مخصوصا با این کمردردی که بیشتر از نیم ساعت س ا می ایستم  اصلا توان بلند شدم ندارم ، فقط ناهار درست و دوخت آشپزخانه آن چنان خسته ام کرده و کمر درد گرفتم که فعلا نمی توانم س ا بایستم .

خدا خیرش بدهد خانه که تمیز می شود انگار نفس ام باز می شود، سال قبل خودم اکثر کارها را و امسال با این وضعیت نشد و شرمنده زحمات همسر شدم.

 فکر نمی زمانی برسد که آرزوی خانه تکانی داشته باشم اما واقعا خدا نعمت سلامتی را به همه ارزانی دارد که هر چه داریم از سلامتی ست و همیشه غافل و در خواب.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/06/post-149/خانه-تکانی




برای نازنین موجود کوچکم

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/06/post-151/برای-نازنین-موجود




این روزهایم

درخواست حذف اطلاعات

انگار به پوچی رسیده باشم احساس بی هدفی می کنم، صبح تا شب تو خونه موندن برام یه جور بی اعتمادی نسبت به خودم رو آورده و اعتماد به نفس سابق رو ندارم، روزهام به خاطر کمبود خواب و بدخو به خواب و چرت و بط می گذره، احساس می کنم از اول بارداری دچار یه جور افسردگی شدم چون برنامه ندارم و بارداری هم واقعا بدنم رو ضعیف کرده از اضافه وزن زیاد و تنگی نفس و فشار خون گرفته تا غذای بی نمک خوردن و مراعات بیش از حد غذایی، و بی برنامه و تو خونه موندنم مزید بر علت شده، شایدم اسمش افسردگی نیست و برای ی مثل من که عاشق درس خوندن و تلاش بود وفق با شرایط جدید سخت شده، در هر حال دنبال تنوع هستم و موندم چه کنم. 

بعد بچه دار شدن هم چون دست تنهام و ی نیست پسرم رو صبح ها بسپرم بهش و برم کلاس، عملا باید خیال کلاس رفتن ها رو از سرم بندازم، کلاس زبان و کامپیوتر که نمی ذارن با بچه برم، نهایتا بعد عید فقط می تونم فقط باشگاه برم البته نمی دونم تو شش ماهگی می شه با بچه رفت باشگاه؟ باشگاهی که قبل بارداری می رفتم 6 نفر بودیم و دستگاه هم نداشت و سروصدا نبود و یکی از خانما که شرایطش مثل من بود می گفت دخترش شش ماهه بود با اون می اومد، فعلا هم اونجا تعطیل شده و باشگاه های دیگه که شلوغه نمی شه با بچه رفت.

اصلا نمی دونم بچه داری فرصتی برام می ذاره که به اینا دارم فکر می کنم ، یا به قول خیلیا تا یه سالگی حسرت چند ساعت خواب پشت سر هم رو خواهم داشت حالا چه برسه  به باشگاه و کلاس رفتن، تو سن کوچیک هم مهد گذاشتنش همسرم به هیچ عنوان موافق نیست و خودم هم البته ، و ی هم نیست بچه رو چند ساعتی در روز بهش بسپارم.

این قدر دوست دارم درس بخونم، حفظ کنم ، امتحان داشته باشم و روی یه کار مفیدی تمرکز کنم که دلم می خواد کتابای ی ام رو در بیارم و قوانین حفظ کنم ، شاید برای خیلیا مس ه باشه ولی علاقه دارم و نمی شه کاری کرد. 

برع هیچ علاقه ای به بافتن و دوخت و دوز و  پختن غذاهای جورواجور و شیرینی ندارم و کتاب خوندن دوست دارم و درس و کارای کامپیوتری، اما شرایطش نیست. 

پسر گلم انشاءالله دو ماهه دیگه به دنیا میاد و با وجود سختی های بارداری که گفتم انقدر لحظات شیرینی هست وقتی تو دلم حسش می کنم که عمیقا دوست دارم این دو ماه کش بیاد و نهایت استفاده رو م و قشنگ حسش کنم که بعد دو ماه این لحظه ها رو با همچین پسر گلی دیگه تجربه نمی کنم و آرزوی این لحظه ها رو خواهم داشت، با وجود تمام سختی هاش خیلی خیلی دوره شیرینیه ، مخصوصا ماههای آ و امیدوارم خداوند دامن تمام منتظرا رو سبز کنه. خدایا شکر بابت همسر عزیز  و پسر گلم   

خدایا شکر بابت سلامتی و نعمت های بی دریغت  

خدایا تمام اینها که گفتم دلیل به ناشکری نیست، حواسم هست که چه نعمت هایی داده ای، حواسم هست شکر کنم که به اندازه ای داریم که مجبور نیستم در این شرایط کار کنم ، حواسم هست همسرم قدر تمام زحمت ها و خستگی هایم را می فهمد، حواسم هست که این چند ماه که کارش کم بود و از پس اندازمان استفاده کردیم اما محتاج نشدیم و الان به لطف خودت دوباره گره از کارمان باز کردی، خدایا حواسم هست که حواست بهمان هست.

 خدایا هزاران بار شکرت ، فقط نگذار این غول افسردگی داشته هایم را از یاد ببرد و از یادت غافلم کند، خدایا نگذار افسردگی بر هیچ بنده ات چیره کند.خدایااااااااا ......




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/06/18/post-144/




خورشت بادمجون!!

درخواست حذف اطلاعات

یک ماهی می شه حدودا حال و هوای سه ماهه اول بارداری ام برگشته، ناراحتی و دلتنگی و بی حوصلگی و کم طاقتی و اشکم دم مشکم بودن، از این اوضاع خسته ام اما واقعا دست خودم نیست، سه ماهه وسط هم از لحاظ جسمی خوب بودم هم روحی، الان همیشه باید منتظر یه ناراحتی و دلخوری باشم. 


تو تلویزیون که تبلیغ «الیت» رو می کنه خورشت بادمجون نشون داد منم یه لحظه هوس ، اونم اینکه بوش بهم نخوره و یکی درست کنه بخورم ،خدا رو شکر تو بارداری ام ویار نداشتم تا حالا فقط یه بار هوس دلمه داشتم و اونم چون حالم خوب نبود و سبزی آماده هم نداشتم ده روز طول کشید درست کنم و این دومین باره هوس غذا می کنم البته ویار نیست، دیدم ی نیست بهش بگم فقط یه دوستی که همینجا باهاش آشنا شدم هست که چند باری گفته مدیونی چیزی دلت بخواد و نگی ، هی تو ذهنم حلاجی بگم یا نه؟ آ ش تصمیم گرفتم بگم، به همسرم گفتم گفت نگو خودم  امشب درست می کنم حالا با چه وضعیتی ؛ سرش شلوغه شب ساعت 7 میاد خسته و کوفته ، سرما خورده ، بی حال، می دونستم نمی تونه، قرار بود بریم بیرون ید کنیم و منم ناراحت بودم و گفت می دونم ناراحتی از اینکه چرا من ی رو ندارم که وقتی چیزی هوس می کنم برام درست کنه و منم انگار منتظر بودم یکی این حرف رو بزنه گریه ام گرفت و دردودل و از اینکه مادرش تو این مدت یک بار هم لااقل تعارف نکرد چیزی هوس کردی بگو درست کنم و انگار یه غریبه ست و ....خودشم خسته اما گوش داد و حرف زدیم ، رسیدیم خونه ساعت 10 و گفت اگه امشب نشه خورشت رو درست کنم ناراحت می شی؟ منم که مطمئن بودم نمی تونه درست کنه چون نه تنها آشپزی بلد نیست اصلا تا حالا همچین غذای خورشتی درست نکرده و با اینترنت می خواد بره و زمانبره و حوصله می خواد گفتم نمی خوام، و واقعا هم ازش انتظاری نداشتم مخصوصا تو این شرایط کاری اش که هم فشار کاری اش بالاست و هم از لحاظ ما لی خیلی فکرش درگیره ، به خاطر این ازش ناراحت نشدم .

اما الان از هر چی خورشت بادمجونه بدم میاد، دیگه نخورده زده شدم ، می گم خب هر کی به اندازه گلیمش باید پاشو دراز کنه وقتی ی نیست هوسونه برام درست کنه چرا باید دلم بخواد، گیرم این یه بار با تمام معذب بودن با دوستم روم شد بهش بگم اگه دفعه بعدی دوباره یه چیز دیگه دلم خواست چی؟ پس بهتره همین الان یاد بگیره که نخواد، خودم فردا درست می کنم اونم نه به خاطر خودم ، حالا راست یا دروغ بعضیا می گن اینو خودت هوس نکردی بچه هوس کرده با اینکه باور ندارم اما به خاطر پسرم درست می کنم یه کم بخورم مدیون بچه ام نشم وگرنه چنان از چشمم افتاد که تا آ عمرم خورشت بادمجون ببینم خوشم نمیاد.

کلا ب هم رو مد غر بودم و هی غر زدم و همسرم گفت وقتی من خواستم از راه دور ازدواج کنم خیلیا گفتن سخته و این چیزا رو داره اما چون نمی تونستم مثل تو پیدا کنم و حتی سی درصد خصوصیات تو رو هم ی نداشت من گفتم پیه اش رو به تنم می مالم و همه سختی هاشو به جون می م اما انگار ی این حرفا رو به تو نگفته؛ گفتم اتفاقا زن داداشم گفت فردا مریضی داری بارداری و بچه داری می بینی و انقدر سختیا داره باید باهاش کنار بیای، بچه ات رو ی نیست بهش بسپاری بری جایی، مریض بشی ی نیست بهت برسه و .... ولی خب الان شرایطم فرق می کنه، مگه قبل بارداری اذیتت ؟ تو این شرایط هر چیز کوچیکی به هم می ریزه خلقیاتم رو و عصبی شدم وگرنه منم به همون اندازه که ازت راضی ام و احساس خوشبختی می کنم باید با این مسائل کنار بیام اما الان زمان این منطق نیست. 

واقعا هم همینه به اندازه سهمی که خدا از خوشبختی داده تمام سختی های غربت و تحمل و می کنم و این یک صدم هم از اون چیزایی که پیش اومده نیست و فقط تا حالا اینو نوشتم  اما خب اینقدر از خدا شاکرم و اینقدر از همسرو زندگی ام راضی ام که اینا اصلا حساب نمی شه ولی آدمیزاده دیگه یه موقعهایی خسته می شه و کم طاقت .

خدایا شکر بابت تمام نعمت هایی که دادی، شکر بابت وجود همسری که با تمام خستگی هاش پای دردودلم هست و برام وقت می گذاره ، شکر برای سلامتی مون و کنار هم بودنمون، شکر برای وجود پسری که وقتی باهاش دردودل می کنم و تو دلم ت می خوره احساس می کنم داره باهام حرف می زنه و جوابم رو می ده، خدایا بابت تمام گفتنی ها و نگفتنی ها شکرت




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/06/22/post-145/




بی حالی

درخواست حذف اطلاعات

  تاسوعا و عاشورای  حسینی رو تسلیت می گم.

امروز قرار بود بریم هیئتی، مراسمی ، اما فشار بالای من تا همین الان نذاشته هیچ جایی بریم و یه فیضی از مراسم ببریم .

پریشب بالا ه بعد از ده روز غذای بی مزه و بی نمک خوردن و تمام شدن سرماخوردگی ،خورشت بادمجون درست و صبحش هم حلیم نذری خوردیم و ناهار از غذای شام مونده بود و شام کالباس درست ، کلا تو این هشت ماه بیشتر از سه چهار بار کالباس نخوردم ، و اینا همانا و فشار بالا و بی حالی و تنگی نفس همانا، از سه ماهه اول که فهمیدم نمک برام فوق العاده ضرر داره غذاهای بی نمک و کم نمک می خورم ، چون علاوه بر فشار بالا ، وزنم رو هم حس زیاد کرد، سه ماهه اول که مراعات ن هر ماه 4  ، 5 کیلو اضافه وزن و بعدش که مراعات ماهی 1،1/5 شد ، پرخوری هم نداشتم ، لواش و بربری کلا حذف شد فقط سنگک، برنج که از قبل هم هفته ای یکی دوبار می خوردیم الان شده ماهی سه چهار بار، غذای بیرون و فست فود حذف، دوغ خانگی کاملا بی نمک، غذای چرب ممنوع و الی آ ......الغرض دلم لک زده بود یه غذا بخورم که اونم اینطوری شده، به یاد بچگی هام ب تو ساندویچ کالباس چیپس هم زدم که فوق العاده چسبید ولی هم دیروز و هم امروز فشارم بالا بود و فکر کنم دو سه روزی هم طول بکشه، حالا خوبه مراعات اینم ، ماهی سه چهار بار غذااااااا می خورم، غذای بدون  پرهیز ولی این بار پشت سر هم شد و سه وعده شد و الان نفسم درنمیاد اصلا . 

یکی از توصیه هام به ایی که باردار می شن اینه که همانا در خوردن نمک مراعات کنید و خوش به حال ایی که از این جریانا نداشتن و با دل سیر غذاهای خوشمزه و فست فود و تنقلات خوردن و نه استرس فشار بالا داشتن و نه اضافه وزن، که بعد از هر غذا صد بار هم خدا رو شکر کنید فقط به خاطر همین خوش شانسی تون باز هم کمه . 

خدایا شکر شکر شکر ، با تمام این چیزهایی که گفتم بابت بارداری سالمی که داشتم شکر.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/06/28/post-147/بی-حالی




اول مهر

درخواست حذف اطلاعات

باز آمد بوی ماه مهر :-)


چقدر من دوست دارم پاییز رو و چقدر بیشتر دوست دارم اول مهر رو ، شروع مدرسه، بهترین خاطرات بچگی ام تو مدرسه گذشت، با دوستای خوبی که داشتم و الان واقعا غبطه می خورم به بچه هایی که می بینم می رن مدرسه، انقدر دوست دارم وقت به مدرسه رفتن پسرم باشه و ببرمش مدرسه و تو حیاط وایسم و این ذوق و شوق رو ازنزدیک ببینم، اصلا خیلی خوب می شد معلم می شدم.


خونه این قدر ت و خلوته که به همسرم گفتم انگار تو دنیا فقط ئیم و این بچه، حس خوبیه، خونه رو تمیز و البته همسر هم به خاطر سردردش خو ده و منتظرم بیدار شه یه کم حرف بزنیم، صبح تا شب که تنهام و ی رو نمی بینم، احسانم به دنیا بیاد انشاءالله صبحا انقدر وقتم رو بگیره که فرصت بیکاری نداشته باشم . 

این ماه های آ چقدر سخته، چون رو حرکاتش باید حساس بشیم دائما استرس دارم ، طبیعیه؟ غیر عادیه؟ البته نه استرس زیاد، ولی خب فکرم درگیره و باید چک کنم و بعدش البته می گم خدایا توکل به خودت، تا اینجا چه جوری نگهش داشتی بعد اینم می سپارم به خودت. 

از سه چهار ماهگی حس وابستگی شدیدی به گل پسرم پیدا و احساس می کنم ده تا هم بچه داشته باشیم احسانم یه چیز دیگه ست و همسرم هم می گه احسان من پسررررررره، زرنگ ، باهوش و یه پسر نمونه ، و اینقدر گفته احساس می کنم یه پسر می شه عین باباش خانواده دوست و کاری و زرنگ انشاءالله

 خدا دامن همه منتظرا رو سبز کنه انشاءالله

 خدایا شکر شکر شکر برای هزار و یک نعمتت ، برای خانه مستقلی که داریم، برای خ دلچسب خانه ، خدایا شکر که جواب آرزوهایم را فکر می بهشان نمی رسم دادی، خدایا شکر برای همه چیز




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/07/01/post-148/اول




ادامه پست قبلی

درخواست حذف اطلاعات

امروز مادر شوهرم پیام داد که میام خونتون ،دم ظهر رسید و یه شاخه گل دستش  بود و منم با روی باز به استقبالش رفتم و  چیزی به روی خودم نیاوردم، احوالپرسی و خودش شروع کرد« حلالم کن ، من نمی دونم چرا اینجوری گفتم ، اصلا از صبحش حالم خوب نبود انگار عصبانیت ام رو باید سر یکی خالی می که شما اومدید، بعد رفتنتون تازه فکر که چی گفتم ،  اصلا من کله پاچه رو خوردم  فشارم رفت بالا و دهنم باز شد ، بهم نساخت انگار» گفتم« نه مامان شما قبل اون ح ون خوب نبود ربطی به کله پاچه نداشت»  و بعد یه کادو برا کوچولو و یه کادو برای خودم و یه بسته شکلات و یه کم میوه آورده بود، واقعیتش انتظار نداشتم این حرکت رو ه و غرورش رو بشکنه .

و این همش به خاطر حمایت همسرم بود که همون شب رفت با مادرش حرف زد به پشتیبانی از من ، و گفته بود اگه خوبی هایی که می کنه به چشمتون نمیاد و اون یکیا عزیزترند پس منم می گم نکنه و اصلا برای چی بیایم که اینقدر اذیت بشه و.....  همسرم شب که رسید از ناراحتی فشارش بالا رفت و عصبی و کلافه بود، از یک طرف حق را به من می داد و از طرف دیگه احترام پدرومادرش را خیلی دارد و این دفعه انقدر بهش فشار اومد که رو درروش وایساد ولی عصبی بود و خیلی اذیت شد، و من واقعا قدردانش بودم و هستم که با این همه حساسیتی که روی مادرش دارد پشتم درآمد و تنهام نگذاشت.

  مادر شوهرم چند بار معذرت خواهی کرد و بغضی شد و گریه اش گرفت و گفت این سه روز رو کلا فراموش کن  و حلالم کن و ازم پرسید به خانواده ام نگفته باشم، چون رابطه خیلی خوبی با هم دارند و خج می کشید که بفهمند که من هم خیالش را راحت که نگفتم  . 

واقعا دل بزرگی می خواد که ی همچین حرکتی ه ، مخصوصا مادرشوهر برای عروس، اون هم چند بار معذرت خواهی و حلالم کن و .....و واقعا خیلی خیلی به چشمم اومد و فراموش ، واقعا هم اصلا توقع نداشتم بیاد خونه مون، نهایتا انتظار داشتم تلفن ه، اما برای این کارش کلا بخشیدم .  

اما وقتی آدم دلش بشکنه مثل سابق نمی شه و با اینکه کاملا بخشیدمش اما موقع بیمارستان ازش نمی خوام کنارم بمونه و اصلا اطلاع نمی دیم بهشون تا وقت ملاقات، یه جوری انگار منت دار شد و اگر هم بفهمه و بیاد اصلا اومدنش به چشمم نمیاد، حتی اگه این کارم نشون از کینه باشه و بد و فلان، اما روی باز نشون دادم بهش، کاملا هم بخشیدمش و می دونم یک در هزار ی هم چین کاری ه و واقعا هم کار بزرگی کرد و ارزش قائلم براشون اما خب دلم ش ت و با اینکه خوب هم جلو اومد اما یک چیزهایی بهم ثابت شد ، اینکه هر چقدر خوب باشند ، هر چقدر من خوب باشم و مثل دخترشان، اما درنهایت به چشم عروس می بینند و نباید توقعی که از مادرم دارم ازش داشته باشم، حریم عروس و مادرشوهری باید حفظ بشه ، وگرنه به جای مادرشوهر بودن واقعا خوبه، بدون دخ ، بدون دو به هم زنی، مهربون ، و واقعا مهربون البته، اما اینها نباید باعث بشه حساب مادری باز کنم رویش ، که انگار نمی شود که نمی شود ، که به وقتش باز می شکنم و بدتر می شکنم.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/06/04/post-143/ادامه-پست




روزهای وبلاگی

درخواست حذف اطلاعات

دلم برای آن روزهای خوب وبلاگ نویسی تنگ شده، هم خودم فعال بودم و هم بقیه، سر به هر وبلاگ می زدی مطلبی داشت ، سه سال قبل حدودا، اما بعدتر رفته رفته انگار تعطیل شده باشد بلاگستان و سوت و کور،یا کلا در بلاگشان را بسته اند و گاه آنقدر کم رفت و آمد.....خودم هم دست کمی ندارم، انگار روزه سکوت گرفته باشم.


دلیلش هر چه باشد مهم نیست ، مهم عاقبت این خاموشی هست که زیاد دل نشین نیست. 

الهی دل همه تان خوش باشد.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/03/23/post-139/روزهای




بدون عنوان

درخواست حذف اطلاعات

خیلی حرفها دارم بزنم اما وقتی یک مدت نمی نویسم حس نوشتنم می پرد و کلمه ندارم اصلا.




منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/04/31/post-140/بدون




برای نازنین موجود کوچکم

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت بود که می خواستم برایت بنویسم ، اما نمی شد، می خواستم از ذوق و لذتی که خداوند بار دیگر نصیبم کرده بود بنویسم و شکرش را به جا بیاورم اما واقعیتش من لحظه های مهم و خوب زندگی ام کلمه کم می آورم مثل زمان عقد و ازدواج و اولین روزهای زندگی مشترک و تولد گرفتن و سو رایز همسرم که بی نظیر بود و کلی حس های خوب که خدا قسمت همه بندگانش د. 

می خواستم برایت بنویسم که دوستت داریم و لحظه شماری می کنیم برای آمدنت و هم غرق لذتیم و هم انتظار.

پسر گلم احسان جان

 شش ماه است در درونم رشد کرده ای و یک ماهی می شود قشنگ خودت را شیرین تر کرده ای و امروز برای اولین بار وقتی س که ت را متوجه شدم غرق شعف شدم جان دلم، ده دقیقه ضربات آرام و ریتمیک ، و اولش فکر حتما اذیت می شوی و لالایی خواندم برایت و نوازشت و آرام شدی شاید هم نه به صدا و نوازش من، اما بگذار برای همین لحظه به خیال خودم شاد باشم.

پسرم احسان جان ، برای پدرت از همین حالا باعث افتخار شدی و لذت می برد که ی تت را بپرسد و با افتخار بگوید « پسر» و عاشق پ شدن بود و هست و چه نقشه هایی که برایت می کشد ، و  روزها را می شمارد برای در بغل گرفتنت و دیدن روی ماهت و من هی به شوخی ازش می پرسم« بچه تون دختره یا پسر» و او می خندد و سرش را بالا برده و جلو می دهد و با تبسم می گوید«پسررررررر»

پسرم آرزویی بهتر  از این برایت ندارم که سه ماه دیگر انشاءالله وقتی قدم به دنیای ما می گذاری سالم باشی و زیر سایه حق و پدر و مادر بزرگ شوی و  عزیز پدرررررر و مادرررررررر باشی گلم.


هم چنان با نوشتن غریب شده ام انگار و جمله ها کت می آیند و می روند ، بماند، همین که از یک جایی شروع کنم کافی ست.





منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/05/14/post-141/برای-نازنین-موجود




زنکی شاید

درخواست حذف اطلاعات

هیچ موقع دوست نداشتم ناله کنم و خاطرات بد و ناراحت کننده را بنویسم و بزرگش کنم و اما امروز برای چندمین بار رنجیدم، همه اش که نمی شود گفت عیبی ندارد بزرگ تر است، مادر است ، برای پسرش زحمت کشیده، حالا حوصله نداشته، بعضی موقع ها نمی شود قورت داد ، نمی شود هضم کرد، ناراحتی ها و دلخوری های قبلی پشت بندش می آیند و هی بغضی تر می شوی و عصبانی تر ، آ ش فقط یک چیز آرامم می کند اینکه همسرم پشتم است و هوایم را دارد، خدا حفظت کند همسرم .

پست جالبی نیست و زنکی شاید  ، با اینکه اصلا از نوشتن این مدلی خوشم نمیاد اما دلم پر بود و نوشتم اگر هم ی نخواند چیزی از دست نمی ده و فقط نوشتم نامهربانی ها یادم بماند .



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1397/05/31/post-142/خاله-زنکی




خدایا شکر

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1396/12/23/post-128/




اولین صحبت

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com/1396/12/24/post-129/اولین