بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

حساب رسی

آخرین پست های وبلاگ حساب رسی به صورت خودکار از بلاگ حساب رسی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



نقل به مضمون :

درخواست حذف اطلاعات

یک از علما بود ؛ با خودش عهد بست یک چله بیاید زیارت حضرت رضا تا حاجتش بر آورده شود ؛ آمد و رفت ، آمد و رفت تا روز چهلم شد و هیچ که هیچ ... در همان حال که در صحن حضرت نا امید نشسته بود ، دید یک پیرمرد روستایی با لباس های و شاید پای کودک علیلی را با خود به داخل صحن می کشد . کودکش را انداخت وسط صحن و رفت . هنوز به در نرسیده بود که دید صدای کودکش می آید که می گوید : "بابا کجا می روی ؟!" برگشت و دید کودکش به روی دو پایش ایستاده است ... آن عالم نگاهی به سوی گنبد کرد و با ح گله گفت : "یا رضا من چ چیزی از این مرد روستا نشین کم داشتم !؟ " ص آمد که : "اگر دلِ او را داشتی تا به حال حاجتت را گرفته بودی ... "

یا رضا ! این منم که با ح ی زار به پیشگاه تو آمده ام ؛ و از همین فاصله ی دور دلم را به پنجره فولادِ تو گره زده ام . دل نالایقم را . من نه علم آن عالم را دارم ن دلِ آن پیر مرد روستا نشین را . هیچ ندارم ؛ دستم خالیِ خالی ست ؛ به گ آمده ام ؛ در مرام شما نیست که گدا را دست خالی رها کنید . تا به حال هدیه ها بسیار گرفته ام و از جود و کرم شما برای همگان تعریف بسیار کرده ام ؛ باز به امید هدیه ای آمده ام ... به امید وصال ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/04/نقل-به-مضمون




نقل به مضمون :

درخواست حذف اطلاعات

یک از علما بود ؛ با خودش عهد بست یک چله بیاید زیارت حضرت رضا تا حاجتش بر آورده شود ؛ آمد و رفت ، آمد و رفت تا روز چهلم شد و هیچ که هیچ ... در همان حال که در صحن حضرت نا امید نشسته بود ، دید یک پیرمرد روستایی با لباس های و شاید پای کودک علیلی را با خود به داخل صحن می کشد . کودکش را انداخت وسط صحن و رفت . هنوز به در نرسیده بود که دید صدای کودکش می آید که می گوید : "بابا کجا می روی ؟!" برگشت و دید کودکش به روی دو پایش ایستاده است ... آن عالم نگاهی به سوی گنبد کرد و با ح گله گفت : "یا رضا من چ چیزی از این مرد روستا نشین کم داشتم !؟ " ص آمد که : "اگر دلِ او را داشتی تا به حال حاجتت را گرفته بودی ... "

یا رضا ! این منم که با ح ی زار به پیشگاه تو آمده ام ؛ و از همین فاصله ی دور دلم را به پنجره فولادِ تو گره زده ام . دل نالایقم را . من نه علم آن عالم را دارم ن دلِ آن پیر مرد روستا نشین را . هیچ ندارم ؛ دستم خالیِ خالی ست ؛ به گ آمده ام ؛ در مرام شما نیست که گدا را دست خالی رها کنید . تا به حال هدیه ها بسیار گرفته ام و از جود و کرم شما برای همگان تعریف بسیار کرده ام ؛ باز به امید هدیه ای آمده ام ... به امید وصال ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/04/نقل-به-مضمون




نقل به مضمون :

درخواست حذف اطلاعات

یک از علما بود ؛ با خودش عهد بست یک چله بیاید زیارت حضرت رضا تا حاجتش بر آورده شود ؛ آمد و رفت ، آمد و رفت تا روز چهلم شد و هیچ که هیچ ... در همان حال که در صحن حضرت نا امید نشسته بود ، دید یک پیرمرد روستایی با لباس های و شاید پای کودک علیلی را با خود به داخل صحن می کشد . کودکش را انداخت وسط صحن و رفت . هنوز به در نرسیده بود که دید صدای کودکش می آید که می گوید : "بابا کجا می روی ؟!" برگشت و دید کودکش به روی دو پایش ایستاده است ... آن عالم نگاهی به سوی گنبد کرد و با ح گله گفت : "یا رضا من چ چیزی از این مرد روستا نشین کم داشتم !؟ " ص آمد که : "اگر دلِ او را داشتی تا به حال حاجتت را گرفته بودی ... "

یا رضا ! این منم که با ح ی زار به پیشگاه تو آمده ام ؛ و از همین فاصله ی دور دلم را به پنجره فولادِ تو گره زده ام . دل نالایقم را . من نه علم آن عالم را دارم ن دلِ آن پیر مرد روستا نشین را . هیچ ندارم ؛ دستم خالیِ خالی ست ؛ به گ آمده ام ؛ در مرام شما نیست که گدا را دست خالی رها کنید . تا به حال هدیه ها بسیار گرفته ام و از جود و کرم شما برای همگان تعریف بسیار کرده ام ؛ باز به امید هدیه ای آمده ام ... به امید وصال ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/04/نقل-به-مضمون




دعاها هم رنگ عوض می کنن ...

درخواست حذف اطلاعات

زندگی ، وقتی که همه ی ذهن آدم رو پر می کنه . وقتی که تمام تلاش های ما خلاصه می شه در تلاش برای زنده ماندن ، در تلاش برای بودن ؛ احساس پوچی می کنم ... وقتی که دغدغه ها شکل عوض می کن ؛ وقتی دعا ها رنگ عوض می کنن :'( .... هعععععی ....

چ روز هایی بود ... ! همین چند روز پیش رو می گم . چه دعا هایی داشتیم من و همسر ... چه عجیب بود حس و حالمون ... حال خوشی داشتیم ، حالِ خیلی خوشی ... چیز هایی از خدا می خواستیم که توی خواب هم نمیدیدم که یک روز همچین دعایی ؟! از تهِ دلمون دعا می کردیم . با اشک ...

اما حالا شدم مثلِ یک مرده ی متحرک ! زندگیم و فکر و ذکرم خلاصه شده توی دغدغه های این دنیای گور به گوری ! بعضی موقع ها توی کار خدا شک می کنم ! با خودم میگم خب خدایا چرا دنیا رو این شکلی درست کردی که ذاتش ما رو از تو دور می کنه ؟! این چ امتحان سختیه که باید بین این همه دغدغه ی ریز و درشت که زندگی هامون رو پر کرده ؛ باید تو رو فراموش نکنیم .... کاش همه چیز برای با تو بودن راحت بود ... این روزها احساس می کنم با توبودن فقط یک رویای شیرینه ...

باشه ! میگی این دغدغه ها خودش می تونه زمینه ای باشه که با خدا حرف بزنی . به قول معروف می تونی با این دغدغه ها سرِ بحث رو با خدا باز کنی ! اینم درسته و قبول دارم که توی این کار هم کوتاهی ؛ اما خدایا ! من دوست ندارم از تو نانِ شب بخوام ! دوست دارم رنگ و بوی دعاهام بشه مثِ چند روزِ پیش ... !

دوست دارم از ته دل دعا کنم و بگم : "خدایا !! از تو ، تو را می خواهم " اما حیف ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/08/دعاها-هم-رنگ-عوض-می-کنن




دعاها هم رنگ عوض می کنن ...

درخواست حذف اطلاعات

زندگی ، وقتی که همه ی ذهن آدم رو پر می کنه . وقتی که تمام تلاش های ما خلاصه می شه در تلاش برای زنده ماندن ، در تلاش برای بودن ؛ احساس پوچی می کنم ... وقتی که دغدغه ها شکل عوض می کن ؛ وقتی دعا ها رنگ عوض می کنن :'( .... هعععععی ....

چ روز هایی بود ... ! همین چند روز پیش رو می گم . چه دعا هایی داشتیم من و همسر ... چه عجیب بود حس و حالمون ... حال خوشی داشتیم ، حالِ خیلی خوشی ... چیز هایی از خدا می خواستیم که توی خواب هم نمیدیدم که یک روز همچین دعایی ؟! از تهِ دلمون دعا می کردیم . با اشک ...

اما حالا شدم مثلِ یک مرده ی متحرک ! زندگیم و فکر و ذکرم خلاصه شده توی دغدغه های این دنیای گور به گوری ! بعضی موقع ها توی کار خدا شک می کنم ! با خودم میگم خب خدایا چرا دنیا رو این شکلی درست کردی که ذاتش ما رو از تو دور می کنه ؟! این چ امتحان سختیه که باید بین این همه دغدغه ی ریز و درشت که زندگی هامون رو پر کرده ؛ باید تو رو فراموش نکنیم .... کاش همه چیز برای با تو بودن راحت بود ... این روزها احساس می کنم با توبودن فقط یک رویای شیرینه ...

باشه ! میگی این دغدغه ها خودش می تونه زمینه ای باشه که با خدا حرف بزنی . به قول معروف می تونی با این دغدغه ها سرِ بحث رو با خدا باز کنی ! اینم درسته و قبول دارم که توی این کار هم کوتاهی ؛ اما خدایا ! من دوست ندارم از تو نانِ شب بخوام ! دوست دارم رنگ و بوی دعاهام بشه مثِ چند روزِ پیش ... !

دوست دارم از ته دل دعا کنم و بگم : "خدایا !! از تو ، تو را می خواهم " اما حیف ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/08/دعاها-هم-رنگ-عوض-می-کنن




دعاها هم رنگ عوض می کنن ...

درخواست حذف اطلاعات

زندگی ، وقتی که همه ی ذهن آدم رو پر می کنه . وقتی که تمام تلاش های ما خلاصه می شه در تلاش برای زنده ماندن ، در تلاش برای بودن ؛ احساس پوچی می کنم ... وقتی که دغدغه ها شکل عوض می کن ؛ وقتی دعا ها رنگ عوض می کنن :'( .... هعععععی ....

چ روز هایی بود ... ! همین چند روز پیش رو می گم . چه دعا هایی داشتیم من و همسر ... چه عجیب بود حس و حالمون ... حال خوشی داشتیم ، حالِ خیلی خوشی ... چیز هایی از خدا می خواستیم که توی خواب هم نمیدیدم که یک روز همچین دعایی ؟! از تهِ دلمون دعا می کردیم . با اشک ...

اما حالا شدم مثلِ یک مرده ی متحرک ! زندگیم و فکر و ذکرم خلاصه شده توی دغدغه های این دنیای گور به گوری ! بعضی موقع ها توی کار خدا شک می کنم ! با خودم میگم خب خدایا چرا دنیا رو این شکلی درست کردی که ذاتش ما رو از تو دور می کنه ؟! این چ امتحان سختیه که باید بین این همه دغدغه ی ریز و درشت که زندگی هامون رو پر کرده ؛ باید تو رو فراموش نکنیم .... کاش همه چیز برای با تو بودن راحت بود ... این روزها احساس می کنم با توبودن فقط یک رویای شیرینه ...

باشه ! میگی این دغدغه ها خودش می تونه زمینه ای باشه که با خدا حرف بزنی . به قول معروف می تونی با این دغدغه ها سرِ بحث رو با خدا باز کنی ! اینم درسته و قبول دارم که توی این کار هم کوتاهی ؛ اما خدایا ! من دوست ندارم از تو نانِ شب بخوام ! دوست دارم رنگ و بوی دعاهام بشه مثِ چند روزِ پیش ... !

دوست دارم از ته دل دعا کنم و بگم : "خدایا !! از تو ، تو را می خواهم " اما حیف ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/08/دعاها-هم-رنگ-عوض-می-کنن




پُشت گرمی می خواهم ...

درخواست حذف اطلاعات

رفتم یه سری به رفیقم بزنم . خونش طبقه هشتم بود . منتظر وایستادم تا لباساشو بپوشه و بیاد بریم بیرون قدم بزنیم . توی این فاصله رفتم داخل راه پله ها و از بین پله ها به پایین نگاه می . خیلی بلند بود ! اون لحظه یه چیزی اومد تو ذهنم . با خودم گفتم اگر به تو بگن اگر همین الآن با سر خودتو پرت کنی پایین ، اون پایین علی (ع) با آغوش باز منتظرته چیکار می کنی ؟! یک تستِ ساده برای دل بستگی به این دنیا ؛ یک تست ساده برای آزمایش ترس از مرگ ... . دیدم نه من آدمش نیستم ! سعی این فرض رو خیال کنم که واقعیِ واقعیه ! با خودم کلنجار می رفتم که فلانی اگه همین الآن بپری پایین قطعا می ری بهشت . ه ن حسین میشی ؛ باز هم حاضر نیستی بپری ؟! دیدم هرچی کلنجار می رم این حس ترس از بین نمیره ! به حالاتم دقت . سعی بفهمم که ریشه این ترس چیه ؟! دیدم ریشه این ترس اینه که اعتماد ندارم . یقین ندارم . شک دارم . یک " از کجا معلوم؟! " کافیه که پاهای آدم سست بشه . میشه یک معامله ی ریسکی !

از خدا این روز ها یقین می خوام . دوست دارم دلم قرص باشه ؛ هر کاری که می خوام م فرقی نداره چیه ؛ هر چی هست مطمئن باشم که بهترین کارِ ... شک مانع بزرگیه که تازه اگه بر طرف بشه باز معلوم نیست چه مانعِ جدیدی سر باز کنه ...

شاید هم بشه این طور گفت . ما وظیفه داریم سعی کنیم که بفهمیم چه کاری باید توی این دنیا . حالا اگه به یه راه مشخص یقین نکردیم اما احتمال زیاد دادیم که فلان راه ، راهِ درستیه ، بقیه ش با توکل حل میشه ... هرچند فکر نکنم این توکل بتونه مثلِ یقین دلِ آدمو قرص کنه ! البته برای آدم هایی مثل من ... ولی اگه اعتمادمون به خدا زیاد باشه این توکل هیچ فرقی با اون یقین نداره ...

+ این ها همش تراوشات ذهنیه منه خیلی جدی نگیرید :)





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/10/پشت-گرمی-می-خواهم




پُشت گرمی می خواهم ...

درخواست حذف اطلاعات

رفتم یه سری به رفیقم بزنم . خونش طبقه هشتم بود . منتظر وایستادم تا لباساشو بپوشه و بیاد بریم بیرون قدم بزنیم . توی این فاصله رفتم داخل راه پله ها و از بین پله ها به پایین نگاه می . خیلی بلند بود ! اون لحظه یه چیزی اومد تو ذهنم . با خودم گفتم اگر به تو بگن اگر همین الآن با سر خودتو پرت کنی پایین ، اون پایین علی (ع) با آغوش باز منتظرته چیکار می کنی ؟! یک تستِ ساده برای دل بستگی به این دنیا ؛ یک تست ساده برای آزمایش ترس از مرگ ... . دیدم نه من آدمش نیستم ! سعی این فرض رو خیال کنم که واقعیِ واقعیه ! با خودم کلنجار می رفتم که فلانی اگه همین الآن بپری پایین قطعا می ری بهشت . ه ن حسین میشی ؛ باز هم حاضر نیستی بپری ؟! دیدم هرچی کلنجار می رم این حس ترس از بین نمیره ! به حالاتم دقت . سعی بفهمم که ریشه این ترس چیه ؟! دیدم ریشه این ترس اینه که اعتماد ندارم . یقین ندارم . شک دارم . یک " از کجا معلوم؟! " کافیه که پاهای آدم سست بشه . میشه یک معامله ی ریسکی !

از خدا این روز ها یقین می خوام . دوست دارم دلم قرص باشه ؛ هر کاری که می خوام م فرقی نداره چیه ؛ هر چی هست مطمئن باشم که بهترین کارِ ... شک مانع بزرگیه که تازه اگه بر طرف بشه باز معلوم نیست چه مانعِ جدیدی سر باز کنه ...

شاید هم بشه این طور گفت . ما وظیفه داریم سعی کنیم که بفهمیم چه کاری باید توی این دنیا . حالا اگه به یه راه مشخص یقین نکردیم اما احتمال زیاد دادیم که فلان راه ، راهِ درستیه ، بقیه ش با توکل حل میشه ... هرچند فکر نکنم این توکل بتونه مثلِ یقین دلِ آدمو قرص کنه ! البته برای آدم هایی مثل من ... ولی اگه اعتمادمون به خدا زیاد باشه این توکل هیچ فرقی با اون یقین نداره ...

+ این ها همش تراوشات ذهنیه منه خیلی جدی نگیرید :)





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/10/پشت-گرمی-می-خواهم




پُشت گرمی می خواهم ...

درخواست حذف اطلاعات

رفتم یه سری به رفیقم بزنم . خونش طبقه هشتم بود . منتظر وایستادم تا لباساشو بپوشه و بیاد بریم بیرون قدم بزنیم . توی این فاصله رفتم داخل راه پله ها و از بین پله ها به پایین نگاه می . خیلی بلند بود ! اون لحظه یه چیزی اومد تو ذهنم . با خودم گفتم اگر به تو بگن اگر همین الآن با سر خودتو پرت کنی پایین ، اون پایین علی (ع) با آغوش باز منتظرته چیکار می کنی ؟! یک تستِ ساده برای دل بستگی به این دنیا ؛ یک تست ساده برای آزمایش ترس از مرگ ... . دیدم نه من آدمش نیستم ! سعی این فرض رو خیال کنم که واقعیِ واقعیه ! با خودم کلنجار می رفتم که فلانی اگه همین الآن بپری پایین قطعا می ری بهشت . ه ن حسین میشی ؛ باز هم حاضر نیستی بپری ؟! دیدم هرچی کلنجار می رم این حس ترس از بین نمیره ! به حالاتم دقت . سعی بفهمم که ریشه این ترس چیه ؟! دیدم ریشه این ترس اینه که اعتماد ندارم . یقین ندارم . شک دارم . یک " از کجا معلوم؟! " کافیه که پاهای آدم سست بشه . میشه یک معامله ی ریسکی !

از خدا این روز ها یقین می خوام . دوست دارم دلم قرص باشه ؛ هر کاری که می خوام م فرقی نداره چیه ؛ هر چی هست مطمئن باشم که بهترین کارِ ... شک مانع بزرگیه که تازه اگه بر طرف بشه باز معلوم نیست چه مانعِ جدیدی سر باز کنه ...

شاید هم بشه این طور گفت . ما وظیفه داریم سعی کنیم که بفهمیم چه کاری باید توی این دنیا . حالا اگه به یه راه مشخص یقین نکردیم اما احتمال زیاد دادیم که فلان راه ، راهِ درستیه ، بقیه ش با توکل حل میشه ... هرچند فکر نکنم این توکل بتونه مثلِ یقین دلِ آدمو قرص کنه ! البته برای آدم هایی مثل من ... ولی اگه اعتمادمون به خدا زیاد باشه این توکل هیچ فرقی با اون یقین نداره ...

+ این ها همش تراوشات ذهنیه منه خیلی جدی نگیرید :)





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/10/پشت-گرمی-می-خواهم




یادم نره ک همه ش امتحانه ...

درخواست حذف اطلاعات
بعضی موقع ها کاملا برام روشنه ک توی امتحان الهی هستم . وقتی همه چی بر خلاف همیشه بر وفق مراد نیست . یه هو همه چی با هم ! یه سرما خوردگی خانوادگی ، و کلافگی ها و کم طاقتی هاش ، و فشار ها و خستگی های جسمی و روحی ش . وقتی ک تصمیم میگیرم قطعه پلاتینی رو بفروشم تا توشه سفر اربعینم بشه . همین ک تصمیمم برای فروش جدی میشه یه هو قیمت طلا ۲۰۰ تومان بیاد پایین و بگن قیمتش همچنان نزولی خواهد بود . و ب همین خاطر هیچ طلا فروشی ای حاضر به یدش نیست ! (همه از این موضوع خوش حالند من چم شده ؟؟؟! ) وقتی برای آروم شدن و رفع خستگی دست پسرمو می گیرم و میرم پارک سر کوچه و اون جا -برخلاف همیشه- با صحنه های از حجاب دختر خانم ها و ارتباط دختر و پسر مواجه میشم ، حالم بدتر میشه ، تذکری میدم و بر می گردم ! و یک احساسِ ناامیدیِ خانوادگی و ...
همه ش امتحانه ، تا ببینه تا کجا پاش وا میستم ، تا عیارِ اعتمادمو به خودش بسنجه ... خدایا هستم تا هستی ...



منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/11/یادم-نره-ک-همه-ش-امتحانه




یادم نره ک همه ش امتحانه ...

درخواست حذف اطلاعات
بعضی موقع ها کاملا برام روشنه ک توی امتحان الهی هستم . وقتی همه چی بر خلاف همیشه بر وفق مراد نیست . یه هو همه چی با هم ! یه سرما خوردگی خانوادگی ، و کلافگی ها و کم طاقتی هاش ، و فشار ها و خستگی های جسمی و روحی ش . وقتی ک تصمیم میگیرم قطعه پلاتینی رو بفروشم تا توشه سفر اربعینم بشه . همین ک تصمیمم برای فروش جدی میشه یه هو قیمت طلا ۲۰۰ تومان بیاد پایین و بگن قیمتش همچنان نزولی خواهد بود . و ب همین خاطر هیچ طلا فروشی ای حاضر به یدش نیست ! (همه از این موضوع خوش حالند من چم شده ؟؟؟! ) وقتی برای آروم شدن و رفع خستگی دست پسرمو می گیرم و میرم پارک سر کوچه و اون جا -برخلاف همیشه- با صحنه های از حجاب دختر خانم ها و ارتباط دختر و پسر مواجه میشم ، حالم بدتر میشه ، تذکری میدم و بر می گردم ! و یک احساسِ ناامیدیِ خانوادگی و ...
همه ش امتحانه ، تا ببینه تا کجا پاش وا میستم ، تا عیارِ اعتمادمو به خودش بسنجه ... خدایا هستم تا هستی ...



منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/11/یادم-نره-ک-همه-ش-امتحانه




یادم نره ک همه ش امتحانه ...

درخواست حذف اطلاعات
بعضی موقع ها کاملا برام روشنه ک توی امتحان الهی هستم . وقتی همه چی بر خلاف همیشه بر وفق مراد نیست . یه هو همه چی با هم ! یه سرما خوردگی خانوادگی ، و کلافگی ها و کم طاقتی هاش ، و فشار ها و خستگی های جسمی و روحی ش . وقتی ک تصمیم میگیرم قطعه پلاتینی رو بفروشم تا توشه سفر اربعینم بشه . همین ک تصمیمم برای فروش جدی میشه یه هو قیمت طلا ۲۰۰ تومان بیاد پایین و بگن قیمتش همچنان نزولی خواهد بود . و ب همین خاطر هیچ طلا فروشی ای حاضر به یدش نیست ! (همه از این موضوع خوش حالند من چم شده ؟؟؟! ) وقتی برای آروم شدن و رفع خستگی دست پسرمو می گیرم و میرم پارک سر کوچه و اون جا -برخلاف همیشه- با صحنه های از حجاب دختر خانم ها و ارتباط دختر و پسر مواجه میشم ، حالم بدتر میشه ، تذکری میدم و بر می گردم ! و یک احساسِ ناامیدیِ خانوادگی و ...
همه ش امتحانه ، تا ببینه تا کجا پاش وا میستم ، تا عیارِ اعتمادمو به خودش بسنجه ... خدایا هستم تا هستی ...



منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/11/یادم-نره-ک-همه-ش-امتحانه




دوباره آمد ، فصل باران و دعاهای مستجاب ...

درخواست حذف اطلاعات

سهراب:

چتر ها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را خاطره را زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت .

دوست را زیر باران باید دید .

عشق را زیر باران باید جست ...

... زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است .


رخت هارا :

آب در یک قدمی است ...


+ میگن آدم باید دیوونه باشه ک زیر همچین بارونی بره بیرون ! به همین خاطر آدما تا مجبور نشن همچین کاری نمی کنن . برای یه ید جزیی رفتم بیرون ، حس خیس شدم :) وقتی برگشتم و به در خونه رسیدم با پلاستیک زباله ای مواجه شدم ک منتظرِ برده شدن بود ! تو دلم از همسرم تشکر که دوباره توفیق دعا زیر بارونو بهم هدیه کرد :)

+ منزل ما طوری هست ک برای بردن زباله باید یه مسیری رو زیر آسمون قدم زد .

+ البته معتقدم گاهی دیوانگی عاقلانه است :)





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/16/دوباره-آمد-،-فصل-باران-و-دعاهای-مستجاب




دوباره آمد ، فصل باران و دعاهای مستجاب ...

درخواست حذف اطلاعات

سهراب:

چتر ها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را خاطره را زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت .

دوست را زیر باران باید دید .

عشق را زیر باران باید جست ...

... زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است .


رخت هارا :

آب در یک قدمی است ...


+ میگن آدم باید دیوونه باشه ک زیر همچین بارونی بره بیرون ! به همین خاطر آدما تا مجبور نشن همچین کاری نمی کنن . برای یه ید جزیی رفتم بیرون ، حس خیس شدم :) وقتی برگشتم و به در خونه رسیدم با پلاستیک زباله ای مواجه شدم ک منتظرِ برده شدن بود ! تو دلم از همسرم تشکر که دوباره توفیق دعا زیر بارونو بهم هدیه کرد :)

+ منزل ما طوری هست ک برای بردن زباله باید یه مسیری رو زیر آسمون قدم زد .

+ البته معتقدم گاهی دیوانگی عاقلانه است :)





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/16/دوباره-آمد-،-فصل-باران-و-دعاهای-مستجاب




دوباره آمد ، فصل باران و دعاهای مستجاب ...

درخواست حذف اطلاعات

سهراب:

چتر ها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را خاطره را زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت .

دوست را زیر باران باید دید .

عشق را زیر باران باید جست ...

... زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است .


رخت هارا :

آب در یک قدمی است ...


+ میگن آدم باید دیوونه باشه ک زیر همچین بارونی بره بیرون ! به همین خاطر آدما تا مجبور نشن همچین کاری نمی کنن . برای یه ید جزیی رفتم بیرون ، حس خیس شدم :) وقتی برگشتم و به در خونه رسیدم با پلاستیک زباله ای مواجه شدم ک منتظرِ برده شدن بود ! تو دلم از همسرم تشکر که دوباره توفیق دعا زیر بارونو بهم هدیه کرد :)

+ منزل ما طوری هست ک برای بردن زباله باید یه مسیری رو زیر آسمون قدم زد .

+ البته معتقدم گاهی دیوانگی عاقلانه است :)





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/16/دوباره-آمد-،-فصل-باران-و-دعاهای-مستجاب




طناب های صعود ...

درخواست حذف اطلاعات

همیشه فکر می که آدما از نظر پایدار بودنشون روی عهد هایی که با خودشون بستن دو دسته هستن :

1- اون هایی که مثل یک درختِ تنومند ، ریشه دار هستن و هیچی نمی تونه جلوی اون ها رو بگیره . ایی که انگیزه درونی شون انقدر زیاده که حتی نیازی هم به کمک و روحیه گرفتن از دیگران ندارن . آدم هایی که از درون قوی هستند و خودشون از پسِ خودشون بر میان !

2- آدمایی که مثل سنگ هستند . سنگی که به آسمون پرتاب شده . بالا می ره ؛ حتی بالاتر از درخت ! اما بالا ه این انرژیِ خارجی تموم میشه و نوبت می رسه به سقوط ... یه جورایی می شه گفت این ها آدمایی هستند که بر اثر یک اتفاق یا گوش دادن یک موسیقی یا هرچی ... جَو گیر شدن ! داغ شدن و از روی داغی یک کاری رو شروع و کم کم سرد شدن ...


اما حالا فکر می کنم که یک دسته سومی هم وجود داره که شاید بیشترِ آدم ها از این دسته باشن :

- ایی که برای بالا رفتن از چیزی گرفتن و آویزون شدن ! شاید از یک ، دو و یا چندین طناب ... . این ها آدم هایی هستند که درسته که انرژِی شون درونی نیست و از دیگرون این انرژی رو دریافت اما این انرژیِ بیرونی همیشه با اون ها هست . تا زمانی که خودشون رهاش کنن ...


+ گاهی آدم تصمیم هایی می گیره و با خودش قرار می ذاره که به این تصمیم ها پایبند باشه . اما یه وقتایی پیش میاد که بعد از مدتی که از انجام تصمیماتش می گذره کپسول تحملش پُر میشه و می ترکه ! تصمیماتش رو رها می کنه ! ولی باز پشیمون میشه و به تصمیماتش برگشت می کنه ... این ح همین دیروز برام پیش اومد . حالا با خودم فکر می کنم که چرا گاهی این اتفاق می افته . روش فکر و به این نتیجه رسیدم :

طناب هایی که ازش آویزون شده بودم رو کم کم و یکی یکی رها . وقتی یکی رو رها می کنی خیلی متوجه نمیشه که خطرناکه ! دومی رو رها می کنی و خیال می کنی اتفاقی نمی افته ... و همین طور ادامه میدی که دیگه زورت نمی رسه که با طناب های باقی مونده خودت رو نگه داری ، و پرت میشی پایین ...


تصمیم : دوباره باید طناب ها رو محکم و دودستی بچسبم !





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/19/طناب-های-صعود




طناب های صعود ...

درخواست حذف اطلاعات

همیشه فکر می که آدما از نظر پایدار بودنشون روی عهد هایی که با خودشون بستن دو دسته هستن :

1- اون هایی که مثل یک درختِ تنومند ، ریشه دار هستن و هیچی نمی تونه جلوی اون ها رو بگیره . ایی که انگیزه درونی شون انقدر زیاده که حتی نیازی هم به کمک و روحیه گرفتن از دیگران ندارن . آدم هایی که از درون قوی هستند و خودشون از پسِ خودشون بر میان !

2- آدمایی که مثل سنگ هستند . سنگی که به آسمون پرتاب شده . بالا می ره ؛ حتی بالاتر از درخت ! اما بالا ه این انرژیِ خارجی تموم میشه و نوبت می رسه به سقوط ... یه جورایی می شه گفت این ها آدمایی هستند که بر اثر یک اتفاق یا گوش دادن یک موسیقی یا هرچی ... جَو گیر شدن ! داغ شدن و از روی داغی یک کاری رو شروع و کم کم سرد شدن ...


اما حالا فکر می کنم که یک دسته سومی هم وجود داره که شاید بیشترِ آدم ها از این دسته باشن :

- ایی که برای بالا رفتن از چیزی گرفتن و آویزون شدن ! شاید از یک ، دو و یا چندین طناب ... . این ها آدم هایی هستند که درسته که انرژِی شون درونی نیست و از دیگرون این انرژی رو دریافت اما این انرژیِ بیرونی همیشه با اون ها هست . تا زمانی که خودشون رهاش کنن ...


+ گاهی آدم تصمیم هایی می گیره و با خودش قرار می ذاره که به این تصمیم ها پایبند باشه . اما یه وقتایی پیش میاد که بعد از مدتی که از انجام تصمیماتش می گذره کپسول تحملش پُر میشه و می ترکه ! تصمیماتش رو رها می کنه ! ولی باز پشیمون میشه و به تصمیماتش برگشت می کنه ... این ح همین دیروز برام پیش اومد . حالا با خودم فکر می کنم که چرا گاهی این اتفاق می افته . روش فکر و به این نتیجه رسیدم :

طناب هایی که ازش آویزون شده بودم رو کم کم و یکی یکی رها . وقتی یکی رو رها می کنی خیلی متوجه نمیشه که خطرناکه ! دومی رو رها می کنی و خیال می کنی اتفاقی نمی افته ... و همین طور ادامه میدی که دیگه زورت نمی رسه که با طناب های باقی مونده خودت رو نگه داری ، و پرت میشی پایین ...


تصمیم : دوباره باید طناب ها رو محکم و دودستی بچسبم !





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/19/طناب-های-صعود




طناب های صعود ...

درخواست حذف اطلاعات

همیشه فکر می که آدما از نظر پایدار بودنشون روی عهد هایی که با خودشون بستن دو دسته هستن :

1- اون هایی که مثل یک درختِ تنومند ، ریشه دار هستن و هیچی نمی تونه جلوی اون ها رو بگیره . ایی که انگیزه درونی شون انقدر زیاده که حتی نیازی هم به کمک و روحیه گرفتن از دیگران ندارن . آدم هایی که از درون قوی هستند و خودشون از پسِ خودشون بر میان !

2- آدمایی که مثل سنگ هستند . سنگی که به آسمون پرتاب شده . بالا می ره ؛ حتی بالاتر از درخت ! اما بالا ه این انرژیِ خارجی تموم میشه و نوبت می رسه به سقوط ... یه جورایی می شه گفت این ها آدمایی هستند که بر اثر یک اتفاق یا گوش دادن یک موسیقی یا هرچی ... جَو گیر شدن ! داغ شدن و از روی داغی یک کاری رو شروع و کم کم سرد شدن ...


اما حالا فکر می کنم که یک دسته سومی هم وجود داره که شاید بیشترِ آدم ها از این دسته باشن :

- ایی که برای بالا رفتن از چیزی گرفتن و آویزون شدن ! شاید از یک ، دو و یا چندین طناب ... . این ها آدم هایی هستند که درسته که انرژِی شون درونی نیست و از دیگرون این انرژی رو دریافت اما این انرژیِ بیرونی همیشه با اون ها هست . تا زمانی که خودشون رهاش کنن ...


+ گاهی آدم تصمیم هایی می گیره و با خودش قرار می ذاره که به این تصمیم ها پایبند باشه . اما یه وقتایی پیش میاد که بعد از مدتی که از انجام تصمیماتش می گذره کپسول تحملش پُر میشه و می ترکه ! تصمیماتش رو رها می کنه ! ولی باز پشیمون میشه و به تصمیماتش برگشت می کنه ... این ح همین دیروز برام پیش اومد . حالا با خودم فکر می کنم که چرا گاهی این اتفاق می افته . روش فکر و به این نتیجه رسیدم :

طناب هایی که ازش آویزون شده بودم رو کم کم و یکی یکی رها . وقتی یکی رو رها می کنی خیلی متوجه نمیشه که خطرناکه ! دومی رو رها می کنی و خیال می کنی اتفاقی نمی افته ... و همین طور ادامه میدی که دیگه زورت نمی رسه که با طناب های باقی مونده خودت رو نگه داری ، و پرت میشی پایین ...


تصمیم : دوباره باید طناب ها رو محکم و دودستی بچسبم !





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/19/طناب-های-صعود




اللهم استجب لنا ...

درخواست حذف اطلاعات

بهش می گم عزیزم بیا با هم توی وبلاگ بنویسیم . می گه آخه من چی بنویسم ؟! می گم بیا بنویس تا قلمت روون بشه . می گه من بلد نیستم خوب بنویسم . من می گم شما بنویس . گفتم باشه :)

بعد پیشنهادی بهم داد که حاصلش شد این پست :

این شبا بعد از مراسم مسجد می ریم پارک می شینیم که پسرمم یه کم بازی کنه . توی پارک این نوجوونا و جوونا رو می بینیم که همه غذای نذری به دست ، میان و توی پارک شامشونو می خورن . خوب راستش ما هم دلمون می خواست ! می دونستم کدوم هیئته . یه شب بعد از مراسم مسجد رفتیم اون هیئت! چقدر طولانی بود . تا به شامش رسید پیر شدیم ! ملت هم توی راه پله کرده بودن اصلا نمی شد بیرون اومد . خلاصه تا حدودی کوفتمون شد ! تصمیم گرفتیم قید شام رو بزنیم و به همون مراسم مسجد بسنده کنیم . انصافا هم از همه لحاظ خوب بود . هم زمانش و هم سخنران و مداحش . تنها مشکلش این بود که شام نداشت !

یه شب همسر جان گفت : "من دلم قیمه نذری می خواد ولی حیف ..." رفتیم مسجد و همون شب بر خلاف همیشه شام دادن اون هم قیمه :))) بهش می گم کاش چیز دیگه ای از خدا می خواستی ! کاش برا من دعا می کردی :) می گه برا تو هم دعا عزیزم ...

هعی ... خیلی به دلِ پاک همسرم غبطه می خورم ... با خودم می گم خب اون توی روضه های حسین بزرگ شده اما تو چی ! وقتی به این فکر می کنم خیلی از خودم نا امید می شم ... می ترسم از این که گذشتم ، آیندمو بسازه ...

+ خدایا تو رو به اشک های همسرم توی این روضه ها قسم ! دعاشو در حقم مستجاب کن ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/27/اللهم-استجب-لنا




خدا هست ...

درخواست حذف اطلاعات

1- اوضاع پوشک رو که حتما می دونید چطور هست . قیمتاش سه تا چهار برابر شده ... توی این اوضاع گرونی پوشک چاره ای ندیدیم جز این که بریم سراغ کهنه ! یکی دوبار کهنش کردیم اما قبول نمی کرد . کهنه رو که میدید جیغش می رفت هوا ... ما هم دلمون سوخت براش گفتیم ولش . بنده خدا یه عمری پوشک استفاده کرده بذار اذیتش نکنیم ... رفتیم پوشک ارزون قیمت پیدا کردیم . این که می گم ارزون یعنی مثلا قیمتش دو برابر شده نه سه برابر و بیشتر ! سه تا برداشتیم موقع پرداخت مبلغ یکی رو ازمون گرفت گفت فقط دو تا ! این بچه ما هم اصلا به فکر جیب باباش نیست ! همین طور پوشک مصرف می کنه ! پی پی پشتِ پی پی ! میگم باباجون خب نگه دار همه رو یک دفعه ... :)) ! تا این که یک روز 6 تا پوشک مصرف کرد . 6 تا یعنی خیلی ! اون روز من و همسرم بیشتر از هر روز دیگه نگران آینده بودیم ... یه نگاهی به آسمون (سقف خونه) و گفتم خدایا اوضاع مالی ابه . تا وقتی که داریم ج می کنیم برای مایحتاج زندگی . وقتی هم که دیگه روزیمون رو برامون نفرستی مجبوریم بریم از "غیر" قرض کنیم . غیرتت اجازه میده ؟! رو به همسرم گفتم نگران نباش عزیزم خدا که هنوز ما رو تنها نذاشته ! به خیال خودم این ها رو بلند می گفتم که خدا هم بشنوه !


2- آبگرم کن خونه مدتیه مشکل پیدا کرده . روزی یک بار خاموش میشه و باید برم روشنش کنم . به همین راحتی هم روشن نمیشه . باید روده پوده هاشو بریزم بیرون باز سر هم کنم تا روشن بشه . فنی نیستم ولی این کار رو که می کنم روشن میشه نمی دونم چرا ! تا این که یک روز – دقیقا همون روزی که فرزند 6 تا مصرف کرد - دیگه روشن نشد . هر کاری هر چی باهش ور رفتم روشن نشد . تقریبا مطمئن شدم که دیگه کار رسیده به تعمیرکار . اصلا خاطره خوبی از خدماتی های این شهر ندارم . و از طرفی نگران بحث مالیش هم بودم . توی این اوضاع از کجا بیارم باز ج این م ! گفتم نا امید نشو ! باز رفتم باهش ور رفتم . دیدم نه ! این روشن بشو نیست ! باز رفتم سراغش ، این شاستی شمعکش رو فشار داده بودم و نگه داشته بودم . باید سی ثانیه نگه می داشتم . این بین همسرم گفت : "یک بسم الله اولش گفتی ؟!" همون جا گفتم بسم الله الحمن الرحیم . تو دلم با خدا حرف زدم . گفتم خدایا اگه تو اینو درست کنی درستش کردی وگرنه می دونی که از دست من کاری بر نمیاد ... وقتی رهاش با صدای گُر گرفتنش گُر گرفتیم ... طبق معمول همیشه باید بعد از حدود یه ساعت دوباره خاموش می شد . همسرم گفت برو ببین خاموش نشده ؟ گفتم عزیزم خدا که چیزی رو بد تعمیر نمی کنه :) ! رفتم دیدم آبگرم کن همچنان داره کار میکنه ... . درست شد !


+ خدایا ممنونتم که توی اتفاقات کوچیک زندگی بزرگی خودتو به ما نشون می دی . خدایا ممنونتم که زندگی ما رو پر کردی از معجزه های کوچیک و بزرگ ، تا بهتر ببینیمت .

خدایا عاشقتم ! دوستت دارم ! سختی ها هرچند سختن اما چشم های کورِ منو باز می کنن که بهتر ببینمت . می ارزه ... واقعا می ارزه ... دوست دارم کارم به جایی برسه که دیگه به اسباب فکر هم نکنم ... همه کاره تویی و تویی و تویی و بس ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/31/خدا-هست




خیالِ بودن ...

درخواست حذف اطلاعات

1- گاهی یک سری چیز های خیلی کوچیک باعث می شه آدم باد ه ! حتی یه دست لباس شیک و تر و تمیز ! با این که آدم خودش می دونه که منی که امروز توی این لباس هام با منِ دیروز هیچ فرقی ندارم . همونم که فقط پوست انداخته و شکل عوض کرده ! بعضی وقت ها هم دیدن نقطه ضعف دیگران باعث می شه که آدم خیال کنه بالاتر از بقیه س ! با این که حواسش نیست که خودش هم نقاط ضعف کم نداره و یا نقاط ضعفش آشکار نشده . آخه دیکته ی نانوشته که غلط نداره ...

2- مغرب رفته بودم مسجد . بعد از اول بین دو یه نفر از دم در داد زد : "آقایون اون ور خیابون زیر پل هوایی یک پراید سفید ... " یه هو ذهنم یاد قضیه ای افتاد . دامادمون خونشون پارکینگ نداره ماشینشو می ذاره توی کوچه . یه بار که گذاشته بود نصف شب اومدن زنگ درشون رو زدن سوال این صمند سفید مال شماست ؟! گفت اره ! گفتن " بیا که یه ماشینی اومده کوبیده به ماشینت ! " داخل کوچه ی باریک و خلوت همچین چیزی چ طور ممکنه آخه ؟! خلاصه ... . این افکار در عرض چند صدم ثانیه از ذهنم عبور کرد و دلم هُرّی ریخت . با خودم گفتم بیدل بیچاره شدی ! که اون آقا از انتهای مسجد ادامه داد "... چراغاش روشنه باطریش خالی می شه ، اسرافه ! " خیالم راحت شد ... این جا بود که فهمیدم من همون آدم وابسته ی بدبینِ دیروزم !

3- دیروز روز افسردگی بود برای من و همسرم . قضیه ای اتفاق افتاد که یه مقدار آستانه تحمل هردو مون کم شده بود . الکی الکی از دست هم ناراحت می شدیم . با خودمون می گفتیم چِ مون شده ما ! مشقِ من اینه که به همسرم محبت م . در تمام شرایط ! اما دیروز خیلی سخت بود ؛ دلم جواب نمی داد ... این هم یک نقطه ضعف دیگه ...

+ همیشه از این تخیل و توهمِ خود بزرگ بینی می ترسیدم . آخه یه حساب سر انگشتی که می کنم می بینم اوضام داغونه ؛ پس چرا همچین توهمی برام میاد . از عُجب خیلی چیزا شنیدم . که هرکار کردی نابود می کنه . مثل برگ درختای پاییز هرچی جمع کردی می ریزه ! من فکر و خیال های بلندی برا خودم دارم اما وقتی به این نقطه ضعف بزرگ فکر می کنم نا امید می شم و البته این نا امیدی حیله ی ه ... به فکر می کنم . شهیدانی که با این که خیلی از ما جلو تر بودن ولی باز هم به حال خودشون گریه می ! با خودم می گم این ها به چی فکر می و برای چی گریه می ؟! این همه خوبی توی خودشون جمع کرده بودن و به قول معروف نور بالا می زدن ولی باز هم گریه می و نگران آینده بودن ... درکش برام خیلی سخته ...

خدایا ...

ای خدای شهیدان !

ای خدای بزرگ مردان !

ای خ که دستِ هدایتِ تو شهیدان را شهید کرد ؛ نه پایِ عملِ ایشان !

می دانم که تا به خودم متکی باشم جز خیالات چیزی نصیبم نمی شود ؛

پس تکیه گاهم باش و بگذار این تنِ افلیج را در آغوشت رها کنم ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/07/03/خیال-بودن




بسم الله الرحمن الرحیم

درخواست حذف اطلاعات

این روز ها انقدر در گیر و دار جاده بودم ک خیلی چیزا رو فراموش ... مسافرت خوبه اما آدمو از برنامه زندگی روز مره ش می ندازه . و حالا ک از برنامه هام فاصله گرفتم برگشتن به ح قبل یه کم مشکله اما شدنیه ... . حالا ک برگشتیم شهرمون باید دوباره خ داشته باشم و توجهی ... یه برنامه تازه و یه شروع دوباره ... اما این بار شروعی با الگو ها و هدف های جدید ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/23/بسم-الله-الرحمن-الرحیم




چ جوری عاشق بشم ؟!

درخواست حذف اطلاعات
می خواستم نظرتونو در مورد مساله ای بدونم ...
آیا عاشق شدن یک اتفاقِ غیر اختیاریه یا اختیاری ؟ معمولا مشکل آدما جاییه ک عاشق شدن ، حالا نمی دونن با این عشق چ کار کنن ! اما گاهی آدم لازم می دونه که عاشق بشه . عشقِ اختیاری ! یک نفر رو مشخص می کنه و تصمیم میگیره احساساتشو در مورد اون مدیریت کنه . می خواد کاری کنه که عاشقش بشه ! اون یک نفر هر ی می تونه باشه ، همسر ، فرزند ، پدر و مادر ، دوست ، اهل بیت ع ، خدا ...

+ اگه به نظرتون عشق اختیاریه ، خب چ طوری میشه عشق رو ایجاد کرد ؟ چ طوری میشه عاشق شد ؟؟؟



منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/06/چ-جوری-عاشق-بشم




شارژرِ روح !

درخواست حذف اطلاعات

وقتی مسیر جاده طولانی باشه لازمه آدم به یک وسیله ای خودشو بیدار نگه داره ، چند تا چیز هست که منو بیدار نگه میداره . یا یک همسفرِ پُرچونه ! یا یک کیلو تخمه ! یا آهنگ ! توی این سفری که با رفیق داشتیم ، از هر سه گزینه استفاده کردیم :) یکیش هم که گزینه ی آهنگ بود . آهنگا رو ریخته بودیم توی گوشی و هر نوبتش می رسید که رانندگی کنه با هندزفری آهنگ گوش می داد (چون یک هندزفری بیشتر نداشتیم ). واقعا هم بیدارمون نگه می داشت . رفیق وقتی نوبتش می رسید به شوخی می گفت : "فلانی اون شارژرو بده !"

بعد از مدت ها باز آهنگ گوش دادم . چه حس و حال عجیب غریبی داشت ! حالاتم مثلِ امواج دریا بالا و پایین می رفت ! اشک ، غم ، عصبانیت و خشم ، شادی ، عشق ، دوست داشتن و ... یکی پس از دیگری با هر "تِرَک" میومدن و می رفتن ! آقای ای که کنارم نشسته بود و این حالات رو توی چهره ی من می دید از نگاهش معلوم بود داره با خودش فکر می کنه من دارم چی گوش می دم ! نمی دونست دارم آهنگ گوش میدم ...

آهنگ چه احساساتِ شدیدی ، بدون هیچ زحمتی ، و نقدِ نقد به وجود می آره . شاید باورتون نشه در حالی که داشتم آهنگ ها رو گوش می دادم چه تصمیمی گرفتم (نپرسید که نمی گم:) ) ! حس جو گیر شده بودم !

یادمه چند وقت پیش که رفته بودم سراغ آهنگ یکی از دوستان مجازی(امیدوارم باز بنویسه) با کلی تاکید بهم گفت نرَم سَمتش ! حالا که می شینم حساب کتاب می کنم می بینم حرفش درست بوده ...

آهنگ هم احساسات ایجاد می کنه ، فکر و نوشتن هم احساسات ایجاد می کنه ، من هردوشو تجربه . احساساتی که آهنگ ایجاد می کنه شدید ، لحظه ای و گذراست . با تمام شدن تِرکِ آهنگ ، اون احساس هم تمام می شه . اما احساساتی که با تفکر و دست به قلم شدن برای آدم ایجاد میشه عمیق و ماندگاره ، هر چند سخت تره ... شاید چون حقیقتِ پشتِ این احساس همچنان باقی می مونه ... هنوز حس و حال نوشته "ای کاش من هم جاری شوم" و "یا حبیب یا محبوب" برام از بین نرفته !

احساساتِ آهنگی مثل لقمه ی جویده شدست با ارزشِ غذایی کم ، یک چیزی شبیه پُفک ! و احساساتی که با فکر ایجاد می شه مثلِ گوشته ! برای جویدن و هضمش باید زحمت کشید اما انصافا ارزششو داره ...

اگر خودمونو به لقمه های جویده شده عادت بدیم دیگه حاضر نیستیم زحمتِ به نیش کشیدن گوشت رو به خودمون بدیم ...

احساساتِ آهنگی مثل سنگیه که به آسمون پرتاب شده و با پایان آهنگ به زمین می خوره . اما احساساتی که با فکر ایجاد میشه مثل درختیه که ریشه هاش توی زمین محکمه ... هر دوش بالا میره ، یکیش سریع و یکیش کُند . ولی این کجا و آن کجا ...

+ می دونم که این پست منتقد زیاد داره . می شنوم :)





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/08/شارژر-روح




ریای میّت !

درخواست حذف اطلاعات

خیلی آدمیزاد موجودِ عجیبیه !

حتی برای بعد از مُردنش هم ریا داره !

یه کاری ک بعدِ مردنمون مردم بگن دمش گرم !

مردم بعد از مردن ، بیشتر دوستمون بدارن و برامون اشک بریزن !

انگار ن انگار ک بعد از مرگ دیگه توی این دنیا نیستیم . اصلا شاید هیچی از اتفاقات این دنیا خبر دار نشیم ! یا این که انقدر سرمون شلوغ باشه و با مسائل مهمی دست به گریبان باشیم ک اتفاقات دنیا برامون ذره ای ارزش نداشته باشه ... قطعا همین طوره !


حرف ها و نگاه های مردم توی این دنیا چ نفعی برامون داشت ک حالا توی اون دنیا داشته باشه ... ؟! امیدمون باید ب گوشه ی چشمِ خدامون باشه ...


+ یوم یفر المرء من اخیه و صاحبته و ... روزی که انسان از برادرش و همسرش و ... فرار می کنه ... !




منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/11/ریای-میت




با هم به مرگ می خندیدیم ...

درخواست حذف اطلاعات

لعنت خدا برترامپ و دار و دسته ش و غیره و غیره و غیره ...

"رفیق" چند سالیه عمل قلب باز کرده و روی سینش یک چاکِ بزرگ هست . دریچه قلبش نمی دونم چ مشکلی داشته که مجبور شدن از جنس پلاتین براش یک دریچه قلب درست کنن . وقتی کنارش می شینی مثِ ساعت تیک تاک می کنه ! بهش یک قرص داده که باید هر شب بخوره . و اگر یکی دو روز مصرف نکنه ،،، می میره !! یعنی همین قدر بگم که براش حکم آب و هوا رو داره این قرص . اما از بدِ ماجرا این قرص خارجیه و تولید داخل نداره ، و بد تر از اون ، این که حالا رفته توی لیست تحریم !

چند تا داروخونه رو سر زدیم . هیچ کدوم نداشتن ! دارویی که تا دیروز مثِ استامنیفون توی همه داروخونه ها پیدا می شد . بعدش یه داروخونه ای بود که لطف کرد بهمون 5 عدد داد ! رو به رفیق خندیدم و با شوخی گفتم : "خوش حال باش مرگت 5 روز به تاخیر افتاد !"

بهمون گفتن برید هلال احمر شاید بهتون بده . اون سر شهر بود . تا رسیدیم شب شد . من توی ماشین منتظر بودم و رفیق رفت که دارو ب ه . وقتی برگشت گفت ، ده ساله از این جا جمع شده !

یک نگرانی پنهان توی نگاهش بود . زیرلبش همش "خدالعنت کنه ..." بود . اما می خندید !کلی با هم شوخی کردیم و خندیدم ! می گفتم رفیق حالا که داری می میری چرا شهید نشی ؟! بیا همه زار و زندگیتو بفروش یه بلیط بگیر برو با یک کمر بند انفجاری کاخ سفیدو بیار پایین همه راحت شن ! با همون لهجه ی غلیظ مشه گفت : "اگر بروم آن جا قرص هایم را می م !" (مشه قابل تایپ نبود!)

توی راه یک داروخونه به چشممون خورد . گفت نگه دار شاید داشته باشه . رفت ب ه و من منتظر توی ماشین . وقتی برگشت صد روز از زندگیشو توی دستش بالا گرفته بود و می خندید !


لعنت خدا بر ...


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


+ ما بچه ی پایین شهریم و هلال احمر بالاشهر . ملت بد وضعی داشتن ! واقعیتش حفظ نگاه خیلی کار سختی بود ، تقریبا ناممکن ...





منبع :
http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/14/با-هم-به-مرگ-می-خندیدیم




خسته ام ...

درخواست حذف اطلاعات

ساعت ۲ و ۳۰ دقیقه نیمه شب ، بعد از یک روز رانندگی ، من و همسر توی حیات مجتمع محل زندگیمون ، مشغول خوابوندن پسرم ک تازه از شیر گرفته شده ...

خسته ی خسته ی خسته ...

رفیق و همسرش مهمان ما هستن ...

گفت همسرمو خیلی وقته مسافرت نبردم میشه بیایم خونتون ؟ ، من ک این چند ماهه انقدر سفر رفتم ک مُردم ، اصلا دوست نداشتم بیان ، اما به رسم رفاقت قبول . روز سختی بود و از جهات مختلف تحت فشار بودم . وقتی شرایط سخت میشه آدم حساس میشه . عیب های کوچیک آدما به نظر بزرگ جلوه می کنه . و تصمیم هایی از ذهن آدم عبور میکنه ک خیلی بی رحمانه س ! توی شرایطی هستم ک تصمیم گیری مساوی میشه با اشتباه ...

صبر ، صبر ، صبر ... کاریه ک باید م . جلو زبونمو بگیرم و کینه های پوچ و توخالی رو از دلم بیرون بریزم ...

یاد این جمله شهید سیا الی افتادم که : کفی بالحلم ناصرا ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/17/خسته-ام




ظرفِ روح ...

درخواست حذف اطلاعات
ظرفیت روحی ...چیزی ک اگه باشه می تونی به جای همه ی آدمای دور و برت صبوری کنی ، می تونی صبور باشی و صبوری رو به دیگران هم انتقال بدی ، *** وقتی همسرم می خنده ، می خندم ، وقتی ناراحته ، ناراحتم ، وقتی شاده شادم ، وقتی افسردست ، افسرده م ... چون دوستش دارم ! اما این دوست داشتن ، دوست داشتنی ذلیل و ضعیفِ ... باید وقتی می خنده بخندم و وقتی ناراحته ، بخندونمش و شادش کنم ... این یعنی دوست داشتنِ قوی همراه با روحِ بلند ... *** هعععی ... ای بیدل ... راه پیش روی تو خیلی طولانیه ، هر چی میری باز می بینی اول راهی ... ضعیفی بیدل ، ضعیف ... باید کار کنی ، تلاش کنی ... این مسافرت زمین تمرین و مبارزس .
مشقِ سفر : هر جا همسر صبرش تموم شد بهش دلدادی بده ، هر جا فکر سوءی اومد تو ذهنت یادت بیار ک ذهنت به شدت منفی بافه و داره بهت دروغ می گه ، هر جا خطایی از ی سر زد بدون ک هیچ معصوم نیست ، که میشه بدی رو با خوبی جواب داد ، با محبت ...
+ اومدیم قزوین تا اگه شد با همسر شهید سیا الی دیدار داشته باشیم . اما گویا پیدا شون کار آسونی نیست ، اگه بشه چقدر عالی میشه ، دعا کنید ک بشه ... الهی به امید تو ...



منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/18/ظرف-روح




ماجرای دیدار ...

درخواست حذف اطلاعات

توی کتاب (یادت باشد) اسم چند تا خیابون داشت . می رفتیم توی اون خیابونا و پرس و جو می کردیم . تا این ک مغازه ی عمومی شهید رو پیدا کردیم . ایشون گفتن خونه همسر شهید توی محله کوثره اما دقیقشو نمی دونستن . رفتیم محله کوثر . از مغازه ها می پرسیدیم ک منزل سیا الی مرادی رو می شناسن یا نه . یه مغازه الکتریکی می شناختشون . گفت سه سال پیش براشون اومده اف اف نصب کرده و حدودی خونشونو بلده . بنده خدا با موتورش افتاد جلو و بعدِ یه مقدار گشتن خونشونو پیدا کرد . قرارمون این بود ک یه آدرسی ازشون پیدا کنیم ، بعدش بریم یه ی بریم و یه هدیه ای ب یم و بعدش مزاحم بشیم . اما شرایط جور دیگه ای شد .

زنگ زدیم . پدرِ همسر شهید سیا الی اومدن دم در . یه احوال پرسی گررررم ... خیلی زیاد اصرار بریم داخل . با همون قیافه زار و نزارمون رفتیم داخل و البته ازشون عذر خواهی کردیم . متاسفانه همسر شهید رفته بودن تهران و توفیق دیدار با ایشونو پیدا نکردیم . اما پدر و مادرشون خیلی دل زنده بودن و از هم صحبتی باهشون نهایت لذتو بردیم . به زور نگهمون داشتن برا ناهار . بعد ناهارم نشستیم گرم صحبت تا ساعت ۶ . هنوزم خسته نشده بودیم ...

قبل رفتن شماره هامونو دادیم بهشون ک بدن همسر شهید تا هر وقت اومدن مشهد بتونیم ملاقاتشون کنیم .


+ همسرم خیلی خوش حال بود . همش بهم می گفت فلانی امروز خخخخیلی روز خوبی بود ... تو همین حس و حالِ خوش بودیم ک تلفن همسرم زنگ خورد . ناشناس بود . وقتی جواب داد گُل از گُلش شکفت :) همسر شهید بودن ... رفتم بیرون ک راحت بتونن صحبت کنن ...

+ اون صبر و این هم پاداشش ... اصلِ این ک بیایم تا قزوین دیدن خانواده شهید سیا الی پیشنهاد رفیق بود . همچین رفیقی انصافا انصافا ارزشو یه مقدار صبر روداره ...

+ این صدای شهید سیا الیه . شعرش هم از خودشونه . حدود ۱۵ روز قبل از شهادت . معلوم بوده کاملا خبر دارن ک قراره شهید بشن . پدر همسر شهید ک اینو گذاشتن تقریبا همه گریه می جز من ! بیدل بودن یه جاهایی خیلی غصه داره ...


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



منبع :
http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/19/ماجرای-دیدار




ماجرای دلم ...

درخواست حذف اطلاعات

چه عجیب است ماجرای دلم

این چه حسی است در وَرای دلم

چه قضاوتگرِ بدیست ، سکوت

نَشنیدَست هوی و هایِ دلم

حکم فرما اگر سکوت شود

حکم ، بی شک ، شود خطای دلم

زندگی جز همین دو راهی نیست ،

راه عقلم و یا هوایِ دلم

دستِ عقلم اگر که پس زده است

می کشد پیشْ بازْ پای دلم

عقلِ من عزمِ جنگ دارد باز

تو پناهی ، تو ای خدای دلم ...





منبع : http://hesab-rasi.blog.ir/1397/06/02/ماجرای-دلم