بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

مبارزه،آزادی،دمکراسی

آخرین پست های وبلاگ مبارزه،آزادی،دمکراسی به صورت خودکار از بلاگ مبارزه،آزادی،دمکراسی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تضاد

درخواست حذف اطلاعات

از یک سو خوابم می آید و از سویی عطشی سیری ناپذیری نمی گذارد چشمانم بسته شود. مایلم ی ر کتاب بخوانم. کتاب و کتاب. این، انسان را. این غضب زمین را بشناسم. قواهای مختلفه از همه جهات هجوم می آورند. یکی از این قواهای مهاجم و طبیعی: خواب و دیگری خستگی است. انسانهایی هستن مانند من از هر چیزی سرخورده اند و بقای خود را در کتاب می یابند. واقعا من ابتدائا هیچ ایکن دریافته که هر چیزی پابندت حیاتت می کند، زیباست. اما من فرزند ام. بدون و استقلال پوچ تر از اکنونم!.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/25/تضاد




تضاد

درخواست حذف اطلاعات

از یک سو خوابم می آید و از سویی عطشی سیری ناپذیری نمی گذارد چشمانم بسته شود. مایلم ی ر کتاب بخوانم. کتاب و کتاب. این، انسان را. این غضب زمین را بشناسم. قواهای مختلفه از همه جهات هجوم می آورند. یکی از این قواهای مهاجم و طبیعی: خواب و دیگری خستگی است. انسانهایی هستن مانند من از هر چیزی سرخورده اند و بقای خود را در کتاب می یابند. واقعا من ابتدائا هیچ ایکن دریافته که هر چیزی پابندت حیاتت می کند، زیباست. اما من فرزند ام. بدون و استقلال پوچ تر از اکنونم!.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/25/تضاد




تضاد

درخواست حذف اطلاعات

از یک سو خوابم می آید و از سویی عطشی سیری ناپذیر نمی گذارد چشمانم بسته شود. مایلم ی ر کتاب بخوانم. کتاب و کتاب. این انسان را، این غضب زمین را بشناسم. قواهای مختلفه از همه جهات هجوم می آود. یکی از قواهای مهاجم و طبیعی: خواب و دیگری خستگی است. انسانهایی هستن مانند من از هر چیزی سرخورده اند و راز بقای خود را در کتاب می یابند. اما فرزند ام. بدون و استقلال پوچ تر از اکنونم!.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/25/تضاد




تضاد

درخواست حذف اطلاعات

از یک سو خوابم می آید و از سویی عطشی سیری ناپذیر نمی گذارد چشمانم بسته شود. مایلم ی ر کتاب بخوانم. کتاب و کتاب. این انسان را، این غضب زمین را بشناسم. قواهای مختلفه از همه جهات هجوم می آود. یکی از قواهای مهاجم و طبیعی: خواب و دیگری خستگی است. انسانهایی هستن مانند من از هر چیزی سرخورده اند و راز بقای خود را در کتاب می یابند. اما فرزند ام. بدون و استقلال پوچ تر از اکنونم!.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/25/تضاد




تضاد

درخواست حذف اطلاعات

از یک سو خوابم می آید و از سویی عطشی سیری ناپذیر نمی گذارد چشمانم بسته شود. مایلم ی ر کتاب بخوانم. کتاب و کتاب. این انسان را، این غضب زمین را بشناسم. قواهای مختلفه از همه جهات هجوم می آود. یکی از قواهای مهاجم و طبیعی: خواب و دیگری خستگی است. انسانهایی هستن مانند من از هر چیزی سرخورده اند و راز بقای خود را در کتاب می یابند. اما فرزند ام. بدون و استقلال پوچ تر از اکنونم!.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/25/تضاد




تضاد

درخواست حذف اطلاعات

از یک سو خوابم می آید و از سویی عطشی سیری ناپذیر نمی گذارد چشمانم بسته شود. مایلم ی ر کتاب بخوانم. کتاب و کتاب. این انسان را، این غضب زمین را بشناسم. قواهای مختلفه از همه جهات هجوم می آود. یکی از قواهای مهاجم و طبیعی: خواب و دیگری خستگی است. انسانهایی هستن مانند من از هر چیزی سرخورده اند و راز بقای خود را در کتاب می یابند. اما فرزند ام. بدون و استقلال پوچ تر از اکنونم!.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/25/تضاد




تضاد

درخواست حذف اطلاعات

از یک سو خوابم می آید و از سویی عطشی سیری ناپذیر نمی گذارد چشمانم بسته شود. مایلم ی ر کتاب بخوانم. کتاب و کتاب. این انسان را، این غضب زمین را بشناسم. قواهای مختلفه از همه جهات هجوم می آود. یکی از قواهای مهاجم و طبیعی: خواب و دیگری خستگی است. انسانهایی هستن مانند من از هر چیزی سرخورده اند و راز بقای خود را در کتاب می یابند. اما فرزند ام. بدون و استقلال پوچ تر از اکنونم!.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/25/تضاد




ساده لوحی توده ها

درخواست حذف اطلاعات

هیتلر و آلمان

من ناقوس پر سر و صدای نظم اجتماعی و طرز کار آن را به شما نشان دادم و باعث تعجب شما شدم. ولی وحشت شما مثل ترس و دلهره ی یک سرباز تازه کار در میدان جنگ است برطرف خواهد شد، و شما عادت خواهید کرد که مردم را بچشم سربازانی ببینید که حاضرند خود را برای انی که "بدست خود تاج شاهی بر سر نهاده اند به کشتن دهند". ص157


کتاب: باباگوریو؛ ترجمه: م.ا.به آذین؛ چاپ دهم،1387؛نشر: دوستان.


@jeanchristophe




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/24/ساده-لوحی-توده-ها




به موقع آموختن و بکار بستن

درخواست حذف اطلاعات

ممکن است سارتر یا روسو، شیخ صنعان یا سهروردی، زاپاتا یا رستم، مهدی یا ، بتمن یا مرد عنکبوتی، دروغ باشند یا رسند، پذیرفته شوند یا رد، ناجی اند اما بی منجی!

معلم ما هرچه بهتر به من بیاموزد از آتش نجات نمی یابد اما هرچه من بهتر بیاموزم، یکی از سوختگان کم می شود و سوختگان بسیاری در من زیستنی آرام آغاز می کند. مادرم، پدرم، معلمم و ... معلم ما منجی من است ولی خود ناجی ندارد. با آموزش من می خواهد نجات بیابد و نجات من ادامه پیدا کند. پدرم و مادرم نیز ناجی اند اما بی منجی.

این قاعده حیات ماست

دردمندان به نجات انی می آیند که هنوز درد را واقعی نچشیده و نکشیده و با من شلاق و قهر و توصیه و سرزنش به میدان آمده اند. حال وظیفه ما بموقع آموختن و بکار بستن است. تا جزو سوختگانی نشویم که ناجی می شوند...


این است ناجی و فلسفه نجات دهنده و نجات یابنده





منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/24/به-موقع-آموختن-و-بکار-بستن




به موقع آموختن و بکار بستن

درخواست حذف اطلاعات

ممکن است سارتر یا روسو، شیخ صنعان یا سهروردی، زاپاتا یا رستم، مهدی یا ، بتمن یا مرد عنکبوتی، دروغ باشند یا رسند، پذیرفته شوند یا رد، ناجی اند اما بی منجی!

معلم ما هرچه بهتر به من بیاموزد از آتش نجات نمی یابد اما هرچه من بهتر بیاموزم، یکی از سوختگان کم می شود و سوختگان بسیاری در من زیستنی آرام آغاز می کند. مادرم، پدرم، معلمم و ... معلم ما منجی من است ولی خود ناجی ندارد. با آموزش من می خواهد نجات بیابد و نجات من ادامه پیدا کند. پدرم و مادرم نیز ناجی اند اما بی منجی.

این قاعده حیات ماست

دردمندان به نجات انی می آیند که هنوز درد را واقعی نچشیده و نکشیده و با من شلاق و قهر و توصیه و سرزنش به میدان آمده اند. حال وظیفه ما بموقع آموختن و بکار بستن است. تا جزو سوختگانی نشویم که ناجی می شوند...


این است ناجی و فلسفه نجات دهنده و نجات یابنده





منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/24/به-موقع-آموختن-و-بکار-بستن




ما کشف شدنی هستیم

درخواست حذف اطلاعات

دیگر برایم مهم نیست ی قدرشناسم باشد یا نباشد. من در دنیای جدیدی هستم. دنیایی که بند نافم را ب . دیوار حفاظم خودم هستم. تنها در این مرحله بود که فهمیدم رد و پذیرش دیگران ارزنی ارزش ندارد و صرفا بجهت نفعیست که به آنها میرسانی. خوشبختانه من یک آدم میرغضب سخت منتقد بددهن بودم و هستم و همه را تاراندم. نکته اینجاست ثروت حقیقی کشف ارزش های خود توسط خود است. دیگران یک دکمه در اختیار دارند


تایید"

این دکمه دغل و ریا تا زمانی به دکمه تکذیب و رد" تغییر سمت نمی دهد که نفعی داشته و بهر طریقی خیری رسانده باشی. در غیر اینصورت دیده نمیشی و یا صرفا تا زمانی که نابود بشوی دیده می شوی. من می دانم چه در گرانی هستم، این مهم است. برای همین وقتی ی در مقابل عظمت توانایی و استعدادم چماق ناسپاسی بدست می گیرد، ته دلم می گویم: ای ابله

انسان گمشده نیست. یک ماشین است که بطریق غریزه و احتیاج و عادت شه کشف می شود. به میزانی که خود را کشف و با برتران برابر می بیند، سر نه خم می کند که در یک طراز نیز قرار می گیرد. اما وای به روزی که قدم در راه خودشناسی نگذاری. مشتی نمیشه و نمی تونی و نمی تونم در بچگی حقنه و انوقت در مقابل هم هر ننه قمری یه لا دو لا میشی. مسئله این است: تو خود را کشف نکردی و مانع کشفت هم ذهنی و گاهی عینی و لمسی مانند شرایط بد ، اجتماعی و مالی است.

از اجداد گوریل و تک سلولی مان در حرکت آموخته تا ما انسانهای کنونی، در نفس حرکت آموزش و آموزش است. پیوسته در هر اشتباهی آموزشی مجزا و بدیع وجود دارد. این حکایت از لایتناهی هستی دارد و نه تناهی بودن. جمله ای سارتر دارد که حکایت از نفس انسان دارد:

ی که جرئت ترک ساحل را ندارد، جزایر بزرگ را کشف نمی کنند. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر.

در حین رفتن، آموختن است. بنابراین انسان محصول خطاست. در روانشناسی چیزی بنام خطای شناختی هست. یک شاخه این خطاهای شناختی خطای خویشتن شناختی بطور خاص بمنظور کشف استعدادها و یا اسیر استکبار من می توانم هاست!




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/21/ما-کشف-شدنی-هستیم




ما کشف شدنی هستیم

درخواست حذف اطلاعات

دیگر برایم مهم نیست ی قدرشناسم باشد یا نباشد. من در دنیای جدیدی هستم. دنیایی که بند نافم را ب . دیوار حفاظم خودم هستم. تنها در این مرحله بود که فهمیدم رد و پذیرش دیگران ارزنی ارزش ندارد و صرفا بجهت نفعیست که به آنها میرسانی. خوشبختانه من یک آدم میرغضب سخت منتقد بددهن بودم و هستم و همه را تاراندم. نکته اینجاست ثروت حقیقی کشف ارزش های خود توسط خود است. دیگران یک دکمه در اختیار دارند


تایید"

این دکمه دغل و ریا تا زمانی به دکمه تکذیب و رد" تغییر سمت نمی دهد که نفعی داشته و بهر طریقی خیری رسانده باشی. در غیر اینصورت دیده نمیشی و یا صرفا تا زمانی که نابود بشوی دیده می شوی. من می دانم چه در گرانی هستم، این مهم است. برای همین وقتی ی در مقابل عظمت توانایی و استعدادم چماق ناسپاسی بدست می گیرد، ته دلم می گویم: ای ابله

انسان گمشده نیست. یک ماشین است که بطریق غریزه و احتیاج و عادت شه کشف می شود. به میزانی که خود را کشف و با برتران برابر می بیند، سر نه خم می کند که در یک طراز نیز قرار می گیرد. اما وای به روزی که قدم در راه خودشناسی نگذاری. مشتی نمیشه و نمی تونی و نمی تونم در بچگی حقنه و انوقت در مقابل هم هر ننه قمری یه لا دو لا میشی. مسئله این است: تو خود را کشف نکردی و مانع کشفت هم ذهنی و گاهی عینی و لمسی مانند شرایط بد ، اجتماعی و مالی است.

از اجداد گوریل و تک سلولی مان در حرکت آموخته تا ما انسانهای کنونی، در نفس حرکت آموزش و آموزش است. پیوسته در هر اشتباهی آموزشی مجزا و بدیع وجود دارد. این حکایت از لایتناهی هستی دارد و نه تناهی بودن. جمله ای سارتر دارد که حکایت از نفس انسان دارد:

ی که جرئت ترک ساحل را ندارد، جزایر بزرگ را کشف نمی کنند. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر.

در حین رفتن، آموختن است. بنابراین انسان محصول خطاست. در روانشناسی چیزی بنام خطای شناختی هست. یک شاخه این خطاهای شناختی خطای خویشتن شناختی بطور خاص بمنظور کشف استعدادها و یا اسیر استکبار من می توانم هاست!




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/21/ما-کشف-شدنی-هستیم




قماش قلد رست

درخواست حذف اطلاعات

می خواستم درباره حکایتی از مقتول سعیدی سیرجانی از کتاب در آستین مرقع، حکایت مشتی غلوم لعنتی رو بنویسم. حکایتی بر تشبیه و تمثیل برای مطابق افرادی که پرستنده به دنیا نمی آیند. مشتی غلوم دل پر کینه و نفرتی داشتی. یازده ماه از سال را در حال غصه خوردن بود. ماه محرم و ایام عزاداری فرصت خوبی برای تخلیه بود. وقتی هم مردم غرق شور بود عالم و آدم را سر داد و مردم فقط میگفتن لعنت. میگن بر گور پدرتان و مردم میگفتن: لعنت. البته سعیدی می خواد بگه شعور شما را میستاید و با شور شما هر بلایی سرتان می آورد.

دختری دیدم در مقابل بارگاه کوروش خم شد و مردمی در قبال اعراب سر خم می کنم و آهن و خشت می پرستن. مگر میشه دلی سرشار از لجن نداشته باشن؟ مشتی غلوم در لباس مذهب به هدف خود می رسید و آیا اینها هم در لباس باستان گرایی، شخص یا دین، سعی در تخلیه مصائب رنگارنگ خود ندارند؟ بی تردید همینطور است. پر دوز و کلک ترین که صیدهای خوبی برای اتاق های روانکاوی هستن همین قماش قلد رستن!

خواب و دل درد

دیگه ازین بهتر چی میشه.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/23/قماش-قلدرپرست




قماش قلد رست

درخواست حذف اطلاعات

می خواستم درباره حکایتی از مقتول سعیدی سیرجانی از کتاب در آستین مرقع، حکایت مشتی غلوم لعنتی رو بنویسم. حکایتی بر تشبیه و تمثیل برای مطابق افرادی که پرستنده به دنیا نمی آیند. مشتی غلوم دل پر کینه و نفرتی داشتی. یازده ماه از سال را در حال غصه خوردن بود. ماه محرم و ایام عزاداری فرصت خوبی برای تخلیه بود. وقتی هم مردم غرق شور بود عالم و آدم را سر داد و مردم فقط میگفتن لعنت. میگن بر گور پدرتان و مردم میگفتن: لعنت. البته سعیدی می خواد بگه شعور شما را میستاید و با شور شما هر بلایی سرتان می آورد.

دختری دیدم در مقابل بارگاه کوروش خم شد و مردمی در قبال اعراب سر خم می کنم و آهن و خشت می پرستن. مگر میشه دلی سرشار از لجن نداشته باشن؟ مشتی غلوم در لباس مذهب به هدف خود می رسید و آیا اینها هم در لباس باستان گرایی، شخص یا دین، سعی در تخلیه مصائب رنگارنگ خود ندارند؟ بی تردید همینطور است. پر دوز و کلک ترین که صیدهای خوبی برای اتاق های روانکاوی هستن همین قماش قلد رستن!

خواب و دل درد

دیگه ازین بهتر چی میشه.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/23/قماش-قلدرپرست




انسان و نام خودخوانده اش

درخواست حذف اطلاعات

اگر تعریفات منسوبی از حیات برداشته شود، مابقی تعریفات ریزش خواهد کرد. در صورتی انسان، انسان باشد، پس تضاد و جدال هست. سر ب مرغ جنایت و ... و چنانچه انسان از این نقاب جدا بشه و موجودی متحرک جزو موجودات باشد، همچنانکه پیش تر گفتم عملش هیچ معنایی نخواهد داشت. وقتی انسان باشد با خودش در تضاد است. نه، چون متضاد است به پوشش انسان بودن برای انجام دادن و انجام ندادن محتاج است. چنانچه انسان خلع مسئولیت شوید و این قه ی سالوس ( انسان بودن نه موجود زنده ) را رها کند، رفع تکلیف از بود و نبود کرده. پس انسان بودن مانند عالم و جاهل بودن ریشه در سرشت ما دارد. بجهت اینکه حیوانیم و حیوان در وحش است و برتری، این پوشش ها به اقتضای احتیاج ساخته شده اند. بطور مثال انسان و حیوان! یعنی یکی نیستنند!


تعریفات دروغین این موجود متحرک دو پا را چنان فریفته که برای همه چیز قانون می تراشد و تعیین تکلیف می کند. حالا اگر به مقام یک گوش متنزل شود، باز جدال و مناقشه در سطح کلان و کلی خواهد داشت؟

مثلا شیر، شی نیست. چون خودش برای خودش هویت قائل نیست، پیش از اینکه شیر باشد، موجود زنده است. انسان برای این انسان نیست، چون برای خودش نام گذاشت، خوب و بد آفرید، گناه و ثواب خلق کرد، رحم و جنایت را ساخت. بنایراین انسان این دردسرها نمی تواند بزید. چون در کف جنگل سقوط می کند. باید بکوشد این تمایز را حفظ کند و پیوسته برای جانداران هستی، دایه دلسوزتر از مادر باشد. یکی حفظ حیوانات کند و یکی را هم انقراض شان.




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/21/انسان-و-نام-خودخوانده-اش




راه رهایی

درخواست حذف اطلاعات

بستن چشمها یعنی دیدن خود. یعنی نمی خواهم دیگر تو را ببینم. چسب اتصال انسان به انسان احتیاج است. احتیاج قوی و تواناست، چنان که" صادق هدایت خود را می ترکاند تا محتاج دیگری نگردد. میرزاده عشقی می گوید: آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج! محتوی سخن عشقی غیر از احتیاج مسئله زمانه اش هم هست: اسارت و استبداد. و این دو در یک جامعه، تولید: آویزانی می کند. و آویزانی پدید آورنده و تحریک کننده: اضظرابهای کودکی، اضطراب و ترس و لرز و نفرت است. چشم بستن به معنی کوری نیست. به یک معنای انسان شناختی ما ی یا چیزی را می بینیم که به آن وابسته ایم و این پیامهایی دارد که در سطح د و کلان، وحشتناک و خطرناک است. سطح د: وابستگی به خانواده به دلیل نداشتن پول و توانایی روانی برای استقلال و . چون روابط اعتباری و اعتبارات از میان رفتنی هستند، لازمه هر موجود زنده ج است. وای به روزی که انسان با این همه مسئله آویزان باقی بماند. سطح کلان: مطیع و منقاد بودن در قبال کارفرمای جبار و حق خور یا حکومت غیرعادل،غیرصادق و چپوچی و آدمکش. مست جات وابستگی و یا آویزانی در سطح د و کلان نفاق و دروغ و دعوا و اضطراب و عذاب و افسردگی در خانواده است. و همین افراد گرفتار وقتی وارد جامعه می شوند، جامعه ای بیمار تشکیل می دهند و چنین جامعه ای غیرنرمال و غیراستاندارد رژیم های استبداد و تب ار را خلق و تقویت می کنند. ضرورت استقلال و در وهله نخست نازل و کم مسائل بد و کشنده و سپس پرداختن به اخلاق و فرهنگ و هنر برای تلطیف کلیت جامعه و روابط ت و ملت و مردم با مردم و کشور با کشور است. سابق بر این گفتم که بینایی هر انسانی به روی ی گشوده می شود که با او و در او، نیازهایش را برطرف می کند. کودک مادر را نمی شناسد، شیر را می شناسد. همین کودک گرچه به حوایج دیگری چون نوازش مادرانه و لذات و غذا محتاج است، با پدید آمدنی زنی ( اگر فرزند پسر باشد ) در زندگیش مادر را کمتر و بهتر می بیند. تا وقتی به چیزی وابسته باشیم، توانایی دیدن و تفکیک نقاط سودمند و زیانبخش آن را نخواهیم داشت. مادر مهربان و ستمگر، نجیب و شیاد، دیدنش خارج از اختیار فرزندیست که پیوسته به او محتاج و آویزان است. برای دیدن آن مادر یا باید کمتر داشتش و یا حائلی باشد تا عیوبش را ببینیم. برای پسران حائل زن و برای دختران، مرد است. اما فرزندان غیرخودشناس ناخودآگاه تابع خصوصیات والدین خود می باشند و بنابراین بسراغ انی می روند که شباهت قریبی به والدینشان دارند. چه بلحاظ ظاهری چه شخصیتی. تعصب و ستمگری پسران بر مادران حسادت است نه غیرت. غیرت یک واژه تهی و بی معناست. یعنی آنچه از غیرت حاصل می شود گم و گنگ است و با واقعیت همخوان نیست. احتیاج؛ مادر همه چیز است. در گفتگوی فرهاد با خسرو، مجنون با عیب جو، توانایی بینایی به دلیل احتیاج مخدوش است. و زمانی این عدم شفافیت مرتفع می شود که ما خودشناسی کنیم. خودشنایی که ضرورت استقلال و را تأیید و تثبیت کند. انسان چیزی را می بیند که نفعی برایش دارد و یا حاوی و حامل خطری و تهدیدی برایش، هست. چشم بستن یعنی ذره ذره از ناف مادری جدا شدن. من مادر را تمثیلی از علاءالدین چراغ جادو گرفتیم. محتاج و برآورنده. مجموعه احتیاجات و ولی نعمت هایی که به آنها آویزانیم بسیار است. از خانواده تا کارفرما، از همکلاسی تا همخانه ای. ب از همه اینها و رسیدن به استقلال شرط لازمش همت است اما شکلش دمکراسی و محتوایش و است. چشم بستن یعنی در تو خیری نیست، شر مرسان! ب فرد از وابستگی به غیر و در زل و ذیل خود قرار گرفتن. راه نجات و روان آسوده و آرام، بستن در انتظار و توقع از دیگران و گشودن در د و توانایی هایی خود. تنها در این صورت و در این شرایط ما به آرامش می رسیم. آرامشی واقعی و پایدار در گرو خوداتکایی و ایستادن روی پای خود است. با وجود پی بردن به علت حال اب خویش و توانایی رستن از آن ما گرفتار یأجوج و مأجوج زمانیم. انی که سخت حیله گر و بازیگر اند. این رژیم تحمیلی - مانع استقلال و ما شده.
آآگاهی،دانایی، خودشناسی،دمکراسی، ،حقوق،مسئولیت راه خوشبختی است.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/13/بند-ناف-مادری




راه رهایی

درخواست حذف اطلاعات

بستن چشمها یعنی دیدن خود. یعنی نمی خواهم دیگر تو را ببینم. چسب اتصال انسان به انسان احتیاج است. احتیاج قوی و تواناست، چنان که" صادق هدایت خود را می ترکاند تا محتاج دیگری نگردد. میرزاده عشقی می گوید: آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج! محتوی سخن عشقی غیر از احتیاج مسئله زمانه اش هم هست: اسارت و استبداد. و این دو در یک جامعه، تولید: آویزانی می کند. و آویزانی پدید آورنده و تحریک کننده: اضظرابهای کودکی، اضطراب و ترس و لرز و نفرت است. چشم بستن به معنی کوری نیست. به یک معنای انسان شناختی ما ی یا چیزی را می بینیم که به آن وابسته ایم و این پیامهایی دارد که در سطح د و کلان، وحشتناک و خطرناک است. سطح د: وابستگی به خانواده به دلیل نداشتن پول و توانایی روانی برای استقلال و . چون روابط اعتباری و اعتبارات از میان رفتنی هستند، لازمه هر موجود زنده ج است. وای به روزی که انسان با این همه مسئله آویزان باقی بماند. سطح کلان: مطیع و منقاد بودن در قبال کارفرمای جبار و حق خور یا حکومت غیرعادل،غیرصادق و چپوچی و آدمکش. مست جات وابستگی و یا آویزانی در سطح د و کلان نفاق و دروغ و دعوا و اضطراب و عذاب و افسردگی در خانواده است. و همین افراد گرفتار وقتی وارد جامعه می شوند، جامعه ای بیمار تشکیل می دهند و چنین جامعه ای غیرنرمال و غیراستاندارد رژیم های استبداد و تب ار را خلق و تقویت می کنند. ضرورت استقلال و در وهله نخست نازل و کم مسائل بد و کشنده و سپس پرداختن به اخلاق و فرهنگ و هنر برای تلطیف کلیت جامعه و روابط ت و ملت و مردم با مردم و کشور با کشور است. سابق بر این گفتم که بینایی هر انسانی به روی ی گشوده می شود که با او و در او، نیازهایش را برطرف می کند. کودک مادر را نمی شناسد، شیر را می شناسد. همین کودک گرچه به حوایج دیگری چون نوازش مادرانه و لذات و غذا محتاج است، با پدید آمدنی زنی ( اگر فرزند پسر باشد ) در زندگیش مادر را کمتر و بهتر می بیند. تا وقتی به چیزی وابسته باشیم، توانایی دیدن و تفکیک نقاط سودمند و زیانبخش آن را نخواهیم داشت. مادر مهربان و ستمگر، نجیب و شیاد، دیدنش خارج از اختیار فرزندیست که پیوسته به او محتاج و آویزان است. برای دیدن آن مادر یا باید کمتر داشتش و یا حائلی باشد تا عیوبش را ببینیم. برای پسران حائل زن و برای دختران، مرد است. اما فرزندان غیرخودشناس ناخودآگاه تابع خصوصیات والدین خود می باشند و بنابراین بسراغ انی می روند که شباهت قریبی به والدینشان دارند. چه بلحاظ ظاهری چه شخصیتی. تعصب و ستمگری پسران بر مادران حسادت است نه غیرت. غیرت یک واژه تهی و بی معناست. یعنی آنچه از غیرت حاصل می شود گم و گنگ است و با واقعیت همخوان نیست. احتیاج؛ مادر همه چیز است. در گفتگوی فرهاد با خسرو، مجنون با عیب جو، توانایی بینایی به دلیل احتیاج مخدوش است. و زمانی این عدم شفافیت مرتفع می شود که ما خودشناسی کنیم. خودشنایی که ضرورت استقلال و را تأیید و تثبیت کند. انسان چیزی را می بیند که نفعی برایش دارد و یا حاوی و حامل خطری و تهدیدی برایش، هست. چشم بستن یعنی ذره ذره از ناف مادری جدا شدن. من مادر را تمثیلی از علاءالدین چراغ جادو گرفتیم. محتاج و برآورنده. مجموعه احتیاجات و ولی نعمت هایی که به آنها آویزانیم بسیار است. از خانواده تا کارفرما، از همکلاسی تا همخانه ای. ب از همه اینها و رسیدن به استقلال شرط لازمش همت است اما شکلش دمکراسی و محتوایش و است. چشم بستن یعنی در تو خیری نیست، شر مرسان! ب فرد از وابستگی به غیر و در زل و ذیل خود قرار گرفتن. راه نجات و روان آسوده و آرام، بستن در انتظار و توقع از دیگران و گشودن در د و توانایی هایی خود. تنها در این صورت و در این شرایط ما به آرامش می رسیم. آرامشی واقعی و پایدار در گرو خوداتکایی و ایستادن روی پای خود است. با وجود پی بردن به علت حال اب خویش و توانایی رستن از آن ما گرفتار یأجوج و مأجوج زمانیم. انی که سخت حیله گر و بازیگر اند. این رژیم تحمیلی - مانع استقلال و ما شده.
آآگاهی،دانایی، خودشناسی،دمکراسی، ،حقوق،مسئولیت راه خوشبختی است.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/13/بند-ناف-مادری




راه رهایی

درخواست حذف اطلاعات

بستن چشمها یعنی دیدن خود. یعنی نمی خواهم دیگر تو را ببینم. چسب اتصال انسان به انسان احتیاج است. احتیاج قوی و تواناست، چنان که" صادق هدایت خود را می ترکاند تا محتاج دیگری نگردد. میرزاده عشقی می گوید: آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج! محتوی سخن عشقی غیر از احتیاج مسئله زمانه اش هم هست: اسارت و استبداد. و این دو در یک جامعه، تولید: آویزانی می کند. و آویزانی پدید آورنده و تحریک کننده: اضظرابهای کودکی، اضطراب و ترس و لرز و نفرت است. چشم بستن به معنی کوری نیست. به یک معنای انسان شناختی ما ی یا چیزی را می بینیم که به آن وابسته ایم و این پیامهایی دارد که در سطح د و کلان، وحشتناک و خطرناک است. سطح د: وابستگی به خانواده به دلیل نداشتن پول و توانایی روانی برای استقلال و . چون روابط اعتباری و اعتبارات از میان رفتنی هستند، لازمه هر موجود زنده ج است. وای به روزی که انسان با این همه مسئله آویزان باقی بماند. سطح کلان: مطیع و منقاد بودن در قبال کارفرمای جبار و حق خور یا حکومت غیرعادل،غیرصادق و چپوچی و آدمکش. مست جات وابستگی و یا آویزانی در سطح د و کلان نفاق و دروغ و دعوا و اضطراب و عذاب و افسردگی در خانواده است. و همین افراد گرفتار وقتی وارد جامعه می شوند، جامعه ای بیمار تشکیل می دهند و چنین جامعه ای غیرنرمال و غیراستاندارد رژیم های استبداد و تب ار را خلق و تقویت می کنند. ضرورت استقلال و در وهله نخست نازل و کم مسائل بد و کشنده و سپس پرداختن به اخلاق و فرهنگ و هنر برای تلطیف کلیت جامعه و روابط ت و ملت و مردم با مردم و کشور با کشور است. سابق بر این گفتم که بینایی هر انسانی به روی ی گشوده می شود که با او و در او، نیازهایش را برطرف می کند. کودک مادر را نمی شناسد، شیر را می شناسد. همین کودک گرچه به حوایج دیگری چون نوازش مادرانه و لذات و غذا محتاج است، با پدید آمدنی زنی ( اگر فرزند پسر باشد ) در زندگیش مادر را کمتر و بهتر می بیند. تا وقتی به چیزی وابسته باشیم، توانایی دیدن و تفکیک نقاط سودمند و زیانبخش آن را نخواهیم داشت. مادر مهربان و ستمگر، نجیب و شیاد، دیدنش خارج از اختیار فرزندیست که پیوسته به او محتاج و آویزان است. برای دیدن آن مادر یا باید کمتر داشتش و یا حائلی باشد تا عیوبش را ببینیم. برای پسران حائل زن و برای دختران، مرد است. اما فرزندان غیرخودشناس ناخودآگاه تابع خصوصیات والدین خود می باشند و بنابراین بسراغ انی می روند که شباهت قریبی به والدینشان دارند. چه بلحاظ ظاهری چه شخصیتی. تعصب و ستمگری پسران بر مادران حسادت است نه غیرت. غیرت یک واژه تهی و بی معناست. یعنی آنچه از غیرت حاصل می شود گم و گنگ است و با واقعیت همخوان نیست. احتیاج؛ مادر همه چیز است. در گفتگوی فرهاد با خسرو، مجنون با عیب جو، توانایی بینایی به دلیل احتیاج مخدوش است. و زمانی این عدم شفافیت مرتفع می شود که ما خودشناسی کنیم. خودشنایی که ضرورت استقلال و را تأیید و تثبیت کند. انسان چیزی را می بیند که نفعی برایش دارد و یا حاوی و حامل خطری و تهدیدی برایش، هست. چشم بستن یعنی ذره ذره از ناف مادری جدا شدن. من مادر را تمثیلی از علاءالدین چراغ جادو گرفتیم. محتاج و برآورنده. مجموعه احتیاجات و ولی نعمت هایی که به آنها آویزانیم بسیار است. از خانواده تا کارفرما، از همکلاسی تا همخانه ای. ب از همه اینها و رسیدن به استقلال شرط لازمش همت است اما شکلش دمکراسی و محتوایش و است. چشم بستن یعنی در تو خیری نیست، شر مرسان! ب فرد از وابستگی به غیر و در زل و ذیل خود قرار گرفتن. راه نجات و روان آسوده و آرام، بستن در انتظار و توقع از دیگران و گشودن در د و توانایی هایی خود. تنها در این صورت و در این شرایط ما به آرامش می رسیم. آرامشی واقعی و پایدار در گرو خوداتکایی و ایستادن روی پای خود است. با وجود پی بردن به علت حال اب خویش و توانایی رستن از آن ما گرفتار یأجوج و مأجوج زمانیم. انی که سخت حیله گر و بازیگر اند. این رژیم تحمیلی - مانع استقلال و ما شده.
آآگاهی،دانایی، خودشناسی،دمکراسی، ،حقوق،مسئولیت راه خوشبختی است.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/13/بند-ناف-مادری




راه رهایی

درخواست حذف اطلاعات

بستن چشمها یعنی دیدن خود. یعنی نمی خواهم دیگر تو را ببینم. چسب اتصال انسان به انسان احتیاج است. احتیاج قوی و تواناست، چنان که" صادق هدایت خود را می ترکاند تا محتاج دیگری نگردد. میرزاده عشقی می گوید: آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج! محتوی سخن عشقی غیر از احتیاج مسئله زمانه اش هم هست: اسارت و استبداد. و این دو در یک جامعه، تولید: آویزانی می کند. و آویزانی پدید آورنده و تحریک کننده: اضظرابهای کودکی، اضطراب و ترس و لرز و نفرت است. چشم بستن به معنی کوری نیست. به یک معنای انسان شناختی ما ی یا چیزی را می بینیم که به آن وابسته ایم و این پیامهایی دارد که در سطح د و کلان، وحشتناک و خطرناک است. سطح د: وابستگی به خانواده به دلیل نداشتن پول و توانایی روانی برای استقلال و . چون روابط اعتباری و اعتبارات از میان رفتنی هستند، لازمه هر موجود زنده ج است. وای به روزی که انسان با این همه مسئله آویزان باقی بماند. سطح کلان: مطیع و منقاد بودن در قبال کارفرمای جبار و حق خور یا حکومت غیرعادل،غیرصادق و چپوچی و آدمکش. مست جات وابستگی و یا آویزانی در سطح د و کلان نفاق و دروغ و دعوا و اضطراب و عذاب و افسردگی در خانواده است. و همین افراد گرفتار وقتی وارد جامعه می شوند، جامعه ای بیمار تشکیل می دهند و چنین جامعه ای غیرنرمال و غیراستاندارد رژیم های استبداد و تب ار را خلق و تقویت می کنند. ضرورت استقلال و در وهله نخست نازل و کم مسائل بد و کشنده و سپس پرداختن به اخلاق و فرهنگ و هنر برای تلطیف کلیت جامعه و روابط ت و ملت و مردم با مردم و کشور با کشور است. سابق بر این گفتم که بینایی هر انسانی به روی ی گشوده می شود که با او و در او، نیازهایش را برطرف می کند. کودک مادر را نمی شناسد، شیر را می شناسد. همین کودک گرچه به حوایج دیگری چون نوازش مادرانه و لذات و غذا محتاج است، با پدید آمدنی زنی ( اگر فرزند پسر باشد ) در زندگیش مادر را کمتر و بهتر می بیند. تا وقتی به چیزی وابسته باشیم، توانایی دیدن و تفکیک نقاط سودمند و زیانبخش آن را نخواهیم داشت. مادر مهربان و ستمگر، نجیب و شیاد، دیدنش خارج از اختیار فرزندیست که پیوسته به او محتاج و آویزان است. برای دیدن آن مادر یا باید کمتر داشتش و یا حائلی باشد تا عیوبش را ببینیم. برای پسران حائل زن و برای دختران، مرد است. اما فرزندان غیرخودشناس ناخودآگاه تابع خصوصیات والدین خود می باشند و بنابراین بسراغ انی می روند که شباهت قریبی به والدینشان دارند. چه بلحاظ ظاهری چه شخصیتی. تعصب و ستمگری پسران بر مادران حسادت است نه غیرت. غیرت یک واژه تهی و بی معناست. یعنی آنچه از غیرت حاصل می شود گم و گنگ است و با واقعیت همخوان نیست. احتیاج؛ مادر همه چیز است. در گفتگوی فرهاد با خسرو، مجنون با عیب جو، توانایی بینایی به دلیل احتیاج مخدوش است. و زمانی این عدم شفافیت مرتفع می شود که ما خودشناسی کنیم. خودشنایی که ضرورت استقلال و را تأیید و تثبیت کند. انسان چیزی را می بیند که نفعی برایش دارد و یا حاوی و حامل خطری و تهدیدی برایش، هست. چشم بستن یعنی ذره ذره از ناف مادری جدا شدن. من مادر را تمثیلی از علاءالدین چراغ جادو گرفتیم. محتاج و برآورنده. مجموعه احتیاجات و ولی نعمت هایی که به آنها آویزانیم بسیار است. از خانواده تا کارفرما، از همکلاسی تا همخانه ای. ب از همه اینها و رسیدن به استقلال شرط لازمش همت است اما شکلش دمکراسی و محتوایش و است. چشم بستن یعنی در تو خیری نیست، شر مرسان! ب فرد از وابستگی به غیر و در زل و ذیل خود قرار گرفتن. راه نجات و روان آسوده و آرام، بستن در انتظار و توقع از دیگران و گشودن در د و توانایی هایی خود. تنها در این صورت و در این شرایط ما به آرامش می رسیم. آرامشی واقعی و پایدار در گرو خوداتکایی و ایستادن روی پای خود است. با وجود پی بردن به علت حال اب خویش و توانایی رستن از آن ما گرفتار یأجوج و مأجوج زمانیم. انی که سخت حیله گر و بازیگر اند. این رژیم تحمیلی - مانع استقلال و ما شده.
آآگاهی،دانایی، خودشناسی،دمکراسی، ،حقوق،مسئولیت راه خوشبختی است.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/13/بند-ناف-مادری




علیخانی و قاسمی نژاد دو شیر زن دنیای منافع

درخواست حذف اطلاعات

سعید قاسمی نژاد

علیخانی در مناظره با قاسمی نژاد می گوید: اگر می تواند را تحریم کند، چرا مردم را زیر فشار نگه می دارد.

قاسمی نژاد می گوید: شاه فقید.

علیخانی می گوید: خودتم می دانی دیکتاتور بود.

قاسمی نژاد سکوت می کند، چون کیان رضا پهلوی برای سلطنت آینده و پست های کلیدی خودش برای لحظه ای می پرد.

تحلیل گری که برای واقعیت حرف نمی زند، نمی تواند محل اعتنا باشد. منتها بخت و اقبال با عده ای یار است تا بجهت لجن پراکنی برای قشری و فرقه ای پول بجیب بزنن و تا نفس می کشند، خوش زندگی کنند. اما این قسمت حسرت برانگیز ماجرا بود. قسمت تاسف برانگیزش: باور و طرفداری مردمی از راویان منفعت طلب است. این نوع تحلیگران که باید گفت تحریفگران، نمونه زنده از روده و تناسل و توحش اند. خدا رحمت کند داروین را.

علیخانی نمی خواهد مردم بیشتر صدمه ببیند. تا همین اکنونم این مردم آتش به منش افتاده. اما قاسمی نژاد می گوید: تو سرباز هستی!

چند روز پیش اتفاقی به سایت علیخانی رفتم، نبود. به رفتم، نبود، به دویچه رفتم: بود، به آمدنیوز، مجاهدین و آواتودی رفتم با شکن هم بزور باز شد، اما وقتی رفتم، باز بود. فکر کنم علت الاهی باشد نه جارچی مصون از است. در جواب چنین چیزی می گویند: محتوای سایت ها بر جامعه تاثیر فسادانگیز می گذارد. سلاخ دو رو، می داند نهایت لجن است ولی می گوید. می گوید: ع اونجاست و اینجا نیست. اما همین شخص نسبت به استثمار کارگران توسط کارفرمایان و خودش، بیکاری گسترده، فقر و بینوایی، تجرد 14 میلیون بالای 40 سال، و .... نظرات نجومی دارد مانند ثروتش تا فهم ما به آن نرسد. خدا اشک می ریزد این دو روی دروغگوی منافق نقش دایه دلسوزتر از مادر بازی می کند. و حامیان اینها که نه من بلکه میلیونها نفر را برای خاطر خودشان نادیده می گیرند، در بهترین جای دنیا زندگی می کنند و توانایی و تمکین مالی دارند و برخوردار از هر چیزی، آیا او انسان است؟!

من معتقد نیستم حق و باطل یا خیرو نیکی و یا بدو بدتر وجود دارد. این هم اعتقاد نیست، برداشت است. و چون برداشت است به کشاورزش منوط است که هر دفعه محصول خوب بکار و خوب آب بدهد. پس توده ها باید قوی شوند. توده باید در نهایت اشتغال کتاب های آگاه کننده و مفید و پیوسته بخواند. توده ناگزیر است با سلاح د در مقابل اسطبل حکومتیان بایستد. یا دانا می شویم و مقابل جه های 200 ساله خود و تعویض شاه با شاه می ایستیم، یا پیوسته باید پشت بامی برای خودکشی پیدا کنیم.

آقا یکمشت دل و روده نمی تواند سر و سامان بگیرد. باید خورد و در مغز هضم کرد. در اینصورت زیست آگاهانه همه چیز را کنترل می کند و زیر رصدش هست و از پیوستن صرفا به تناسل و تفرج یا خود کتاب می پر د. هر چیزی مادیت و معنویت را به حد انجام می دهد نه نسبت به لذت که به سیاست، بیطرف هیچ نیست نقش تعیین کننده دارد. انتخاب فرد را با دو ماه مطالعه سابقه اش رد یا پذیرش می کند، نه شب انتصابات. دانا برای هر چیزی وقت دارد. چون جامعه ای و کشوری می سازد که در هیچ ضلعی از اضلاع آن، حرص نیست. باشد، عاقلانه است نه جاهلانه. جاهل به هر وجهی ز وجوه، م ب است.

در ادامه: بر اساس معیاری از اریک برن می توان گفت: سربازان، سربازان را خوب می شناسند. او سرباز شاه فقید قبلی بود و این سرباز شاه فقید فعلیست. جالب است، در پستی نوشتم تا بند نافی باشیم نمی توانیم حسن و قبح مادر را ببینیم. حال این مدل کوری، علت پول بسیار است. کشورهای غربی یا کشورهای شرقی، نه دیگر؛ علت ی و حزب پول و بودن، بقول ماکیال درون خود آدمی است که انسان بذات فاسد و غدار است. نباید گفت در سیستمی که خدای یکتایش پول بوده، پولی شده که پولی بوده است!

در دنیای قدیم خدایان بسیار بودند. نام این خدایان الاهه بود. من الهه را الاهه می نویسم. حتی را حتا. منتهی را منتها. داشتم می گفتم، هر کدام از این خدایان کاربردی و شرافتی داشتن. یکی خدای گندمکاری بود، یکی خدای رانی، یکی میگساری، یکی توالید نسل، یکی مسئول غضب و ... یک بار دیگه هم گفتم ولی نه در وبلاگ، دین و الاهه ها رفتار روزمره هستن و نیچه به دقت به امور ناخودآگاه پرداخته و مچ خود ( انسان - نیچه نوع خود است ) را می گیرد و می گوید: رذ آدمی است؛ با این حساب نیکی ها هم خداست. حال در هسته رذ و نیکی توجه کنیم از شناخت جنس آنها به شناخت دقیق تر جنس خود در بستر روانشناختی و هستی شناختی پی میبریم.

ی در 7 pars دیدم درباره جنگ دوم جهانی، آدلف هیتلر. وقتی به لهستان یا صربستان حمله د و کشیش ها را تیرباران - از افسران بلندپایه نازی به یک کشیش - اسقف - جاثلیق - نمی دانم، او هم بلندپایه بود، گفت: خدای ما خدای عزت و افتخار است. و آن بلندپایه کلیسا نیز گفت: خدای ما، خدای محبت و مهربانی. آنچه با توجه به اینکه خوانده بودم، ابتدای پیدایش مزدا در ایران بود. دقیقا شبیه همین خدایان بود. دو قبیله نزاع د. و سخت از هم کشتند. یکی شد نور به معنی هدایت کننده و بی آزار و یا روشن کننده واقعیت و دیگری تاریکی. این خدایان بی افتخار، بیشمار و متفاوت هدفشان یک چیز است: تفوق انسان بر انسان. آلفرد آدلر این مسئله را نخست برتری انسان بر انسان و در نهایت کمال دانست. در صورتی که من به هدف پذیرش دنبال کمال هستم. اگر پذیرش و توجه شرطی نباشد - ی - ی - را نمی کشد. همه از ترس به راه هایی آویخته ایم و در آن بشدت در حال قوی شدنیم. من برای خوردن و طالب موفقیتم. برای همین هم می خوانم تا سهم من از نفع و لذت در هستی ربوده نشود و یا اگر شد که شد، بدانم.

در نهایت کشیش تیرباران شد و چنانچه می دانید، نازی مشخص و معین آلمانی هم از بین رفت! یک بار دیگر نوشتم که عشق پوشش ، علم پوشش نکبت، و هر چیزی که اسم و رسمی دارد برای انسانهای ستمدید و رنج کشیده ( آدم مرفه چه احتیاجی به دانستن دارد؟ )، پوششی برای فرار از دست بدبختی های متعدد است. یکی از فقر به ثروت و دیگری از وحشت واقعیت به آرامش دروغ پناه می برد. آلمانی های به قدرت تکیه داشتن. قدرتی که خون می ریزد. امریکایی ها پوششان ثروت است. هنوز هم هستند انی که از پوشش دینی استفاده می کنند.

یکی بخاطر لب و لوچه بدش به ادا در آوردن پناه میبرد. مکانیسم های دفاعی هر در خور آن چیزیست که از آن می ترسد. می نویسم که آشفته ام. ثبت شود، بدانم همه بدبختن حتا خوشبخت ها بدبختن. بزیر نمی کشانم ( نمی توانم ) اما می خواهم نتیجه ای متفاوت بگیرم.

کشیش خدایش مهربانی بود: کشته شد

نازی خدایش عزت و افتخار بود: کشته شد

امریکایی خدایش پول است: کشته می شود

خدایش مذهب است: کشته می شود

قانون هستی چه قانون باشد چه قانون خواندگی پایان همه با تکیه بر هر چیزی برای فرار از واقعیت نیستی، ممکن نیست. پس خوش باش و بگذار خوش باشند.

می گویند برای داشتن عزت نفس برو ژیمناستیک بیاموز. گویی برای اینکه سر پا باشی باید چیزی غیر از آب و غذا داشته باشی. آن چیزی که غیر از اینهاست پیوسته علی الظاهر داشتن پول است. بمیزانی که زیاد باشد: سایه گستر است. ولی آیا این باعث رستن ما از سرنوشت بد نازی ها و کشیش ها می شود؟ اراده الاهی نبود که ی نابود بشود. او اراده کرده بود که بکشد و این اراده کرده بود که کشته شود. نتیجه گرفتیم که انسان ها صاحب تشویش و آرامش هستند، و به اراده خودشان پیروز یا نابود می شوند. کافیست که در بغل هر زنی بچه ای نباشد - چون بیماران آدمکش مولود آغوش های هرزه و ناپاک اند و پدران فاسدالاخلاق و لاابال. خانواده مهربان، متعهد و مسئول وجیش هیتلر و استالین نیست. نتیجه اش می شود دانشمند و مخترع. نه آدمکش و رمال. در نهایت درباره علیخانی و قاسمی نژاد نظر این است که این با تکیه بر مردم توسط فقیه و او تکیه بر پول ت امریکا، نمی توانند دوام بیاورند. بزرگترین بزرگترها سرمایه های مادی را از دست می دهند، آنچه می ماند: اعتباری است که بر جای می گذاری. کاری به سعدی و حافظ و اخلاق ندارم. در هر حال مغرور شدن به داشته آدمی را شدیدا کور و ن نا می کند. خبرگزاری های معتمد مردم با وجودی که مردم اخبار را از می گیرند، اما تعصبی جاهلانه باعث می شود که سانسور کنند و انتظار حمایت و آرزوی نابودی هم بدست مردمی که باهاش دروغ میگن رو دارند. نا امید کننده هست. اما در نهایت خواست حقیقی توده ها اجابت می شود و این خواست مشخص نیست. پس با تعصب و سانسور و ژست مخالف حکومت ی یا موافق آن گرفتن، چیزی از پیش نمی رود. نتیجه تصمیم قطعی توده از سر سفره ها شروع می شود نه ها.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/علیخانی-و-قاسمی-نژاد-دو-شیر-زن-دنیای-منافع




علیخانی و قاسمی نژاد دو شیر زن دنیای منافع

درخواست حذف اطلاعات

سعید قاسمی نژاد

علیخانی در مناظره با قاسمی نژاد می گوید: اگر می تواند را تحریم کند، چرا مردم را زیر فشار نگه می دارد.

قاسمی نژاد می گوید: شاه فقید.

علیخانی می گوید: خودتم می دانی دیکتاتور بود.

قاسمی نژاد سکوت می کند، چون کیان رضا پهلوی برای سلطنت آینده و پست های کلیدی خودش برای لحظه ای می پرد.

تحلیل گری که برای واقعیت حرف نمی زند، نمی تواند محل اعتنا باشد. منتها بخت و اقبال با عده ای یار است تا بجهت لجن پراکنی برای قشری و فرقه ای پول بجیب بزنن و تا نفس می کشند، خوش زندگی کنند. اما این قسمت حسرت برانگیز ماجرا بود. قسمت تاسف برانگیزش: باور و طرفداری مردمی از راویان منفعت طلب است. این نوع تحلیگران که باید گفت تحریفگران، نمونه زنده از روده و تناسل و توحش اند. خدا رحمت کند داروین را.

علیخانی نمی خواهد مردم بیشتر صدمه ببیند. تا همین اکنونم این مردم آتش به منش افتاده. اما قاسمی نژاد می گوید: تو سرباز هستی!

چند روز پیش اتفاقی به سایت علیخانی رفتم، نبود. به رفتم، نبود، به دویچه رفتم: بود، به آمدنیوز، مجاهدین و آواتودی رفتم با شکن هم بزور باز شد، اما وقتی رفتم، باز بود. فکر کنم علت الاهی باشد نه جارچی مصون از است. در جواب چنین چیزی می گویند: محتوای سایت ها بر جامعه تاثیر فسادانگیز می گذارد. سلاخ دو رو، می داند نهایت لجن است ولی می گوید. می گوید: ع اونجاست و اینجا نیست. اما همین شخص نسبت به استثمار کارگران توسط کارفرمایان و خودش، بیکاری گسترده، فقر و بینوایی، تجرد 14 میلیون بالای 40 سال، و .... نظرات نجومی دارد مانند ثروتش تا فهم ما به آن نرسد. خدا اشک می ریزد این دو روی دروغگوی منافق نقش دایه دلسوزتر از مادر بازی می کند. و حامیان اینها که نه من بلکه میلیونها نفر را برای خاطر خودشان نادیده می گیرند، در بهترین جای دنیا زندگی می کنند و توانایی و تمکین مالی دارند و برخوردار از هر چیزی، آیا او انسان است؟!

من معتقد نیستم حق و باطل یا خیرو نیکی و یا بدو بدتر وجود دارد. این هم اعتقاد نیست، برداشت است. و چون برداشت است به کشاورزش منوط است که هر دفعه محصول خوب بکار و خوب آب بدهد. پس توده ها باید قوی شوند. توده باید در نهایت اشتغال کتاب های آگاه کننده و مفید و پیوسته بخواند. توده ناگزیر است با سلاح د در مقابل اسطبل حکومتیان بایستد. یا دانا می شویم و مقابل جه های 200 ساله خود و تعویض شاه با شاه می ایستیم، یا پیوسته باید پشت بامی برای خودکشی پیدا کنیم.

آقا یکمشت دل و روده نمی تواند سر و سامان بگیرد. باید خورد و در مغز هضم کرد. در اینصورت زیست آگاهانه همه چیز را کنترل می کند و زیر رصدش هست و از پیوستن صرفا به تناسل و تفرج یا خود کتاب می پر د. هر چیزی مادیت و معنویت را به حد انجام می دهد نه نسبت به لذت که به سیاست، بیطرف هیچ نیست نقش تعیین کننده دارد. انتخاب فرد را با دو ماه مطالعه سابقه اش رد یا پذیرش می کند، نه شب انتصابات. دانا برای هر چیزی وقت دارد. چون جامعه ای و کشوری می سازد که در هیچ ضلعی از اضلاع آن، حرص نیست. باشد، عاقلانه است نه جاهلانه. جاهل به هر وجهی ز وجوه، م ب است.

در ادامه: بر اساس معیاری از اریک برن می توان گفت: سربازان، سربازان را خوب می شناسند. او سرباز شاه فقید قبلی بود و این سرباز شاه فقید فعلیست. جالب است، در پستی نوشتم تا بند نافی باشیم نمی توانیم حسن و قبح مادر را ببینیم. حال این مدل کوری، علت پول بسیار است. کشورهای غربی یا کشورهای شرقی، نه دیگر؛ علت ی و حزب پول و بودن، بقول ماکیال درون خود آدمی است که انسان بذات فاسد و غدار است. نباید گفت در سیستمی که خدای یکتایش پول بوده، پولی شده که پولی بوده است!

در دنیای قدیم خدایان بسیار بودند. نام این خدایان الاهه بود. من الهه را الاهه می نویسم. حتی را حتا. منتهی را منتها. داشتم می گفتم، هر کدام از این خدایان کاربردی و شرافتی داشتن. یکی خدای گندمکاری بود، یکی خدای رانی، یکی میگساری، یکی توالید نسل، یکی مسئول غضب و ... یک بار دیگه هم گفتم ولی نه در وبلاگ، دین و الاهه ها رفتار روزمره هستن و نیچه به دقت به امور ناخودآگاه پرداخته و مچ خود ( انسان - نیچه نوع خود است ) را می گیرد و می گوید: رذ آدمی است؛ با این حساب نیکی ها هم خداست. حال در هسته رذ و نیکی توجه کنیم از شناخت جنس آنها به شناخت دقیق تر جنس خود در بستر روانشناختی و هستی شناختی پی میبریم.

ی در 7 pars دیدم درباره جنگ دوم جهانی، آدلف هیتلر. وقتی به لهستان یا صربستان حمله د و کشیش ها را تیرباران - از افسران بلندپایه نازی به یک کشیش - اسقف - جاثلیق - نمی دانم، او هم بلندپایه بود، گفت: خدای ما خدای عزت و افتخار است. و آن بلندپایه کلیسا نیز گفت: خدای ما، خدای محبت و مهربانی. آنچه با توجه به اینکه خوانده بودم، ابتدای پیدایش مزدا در ایران بود. دقیقا شبیه همین خدایان بود. دو قبیله نزاع د. و سخت از هم کشتند. یکی شد نور به معنی هدایت کننده و بی آزار و یا روشن کننده واقعیت و دیگری تاریکی. این خدایان بی افتخار، بیشمار و متفاوت هدفشان یک چیز است: تفوق انسان بر انسان. آلفرد آدلر این مسئله را نخست برتری انسان بر انسان و در نهایت کمال دانست. در صورتی که من به هدف پذیرش دنبال کمال هستم. اگر پذیرش و توجه شرطی نباشد - ی - ی - را نمی کشد. همه از ترس به راه هایی آویخته ایم و در آن بشدت در حال قوی شدنیم. من برای خوردن و طالب موفقیتم. برای همین هم می خوانم تا سهم من از نفع و لذت در هستی ربوده نشود و یا اگر شد که شد، بدانم.

در نهایت کشیش تیرباران شد و چنانچه می دانید، نازی مشخص و معین آلمانی هم از بین رفت! یک بار دیگر نوشتم که عشق پوشش ، علم پوشش نکبت، و هر چیزی که اسم و رسمی دارد برای انسانهای ستمدید و رنج کشیده ( آدم مرفه چه احتیاجی به دانستن دارد؟ )، پوششی برای فرار از دست بدبختی های متعدد است. یکی از فقر به ثروت و دیگری از وحشت واقعیت به آرامش دروغ پناه می برد. آلمانی های به قدرت تکیه داشتن. قدرتی که خون می ریزد. امریکایی ها پوششان ثروت است. هنوز هم هستند انی که از پوشش دینی استفاده می کنند.

یکی بخاطر لب و لوچه بدش به ادا در آوردن پناه میبرد. مکانیسم های دفاعی هر در خور آن چیزیست که از آن می ترسد. می نویسم که آشفته ام. ثبت شود، بدانم همه بدبختن حتا خوشبخت ها بدبختن. بزیر نمی کشانم ( نمی توانم ) اما می خواهم نتیجه ای متفاوت بگیرم.

کشیش خدایش مهربانی بود: کشته شد

نازی خدایش عزت و افتخار بود: کشته شد

امریکایی خدایش پول است: کشته می شود

خدایش مذهب است: کشته می شود

قانون هستی چه قانون باشد چه قانون خواندگی پایان همه با تکیه بر هر چیزی برای فرار از واقعیت نیستی، ممکن نیست. پس خوش باش و بگذار خوش باشند.

می گویند برای داشتن عزت نفس برو ژیمناستیک بیاموز. گویی برای اینکه سر پا باشی باید چیزی غیر از آب و غذا داشته باشی. آن چیزی که غیر از اینهاست پیوسته علی الظاهر داشتن پول است. بمیزانی که زیاد باشد: سایه گستر است. ولی آیا این باعث رستن ما از سرنوشت بد نازی ها و کشیش ها می شود؟ اراده الاهی نبود که ی نابود بشود. او اراده کرده بود که بکشد و این اراده کرده بود که کشته شود. نتیجه گرفتیم که انسان ها صاحب تشویش و آرامش هستند، و به اراده خودشان پیروز یا نابود می شوند. کافیست که در بغل هر زنی بچه ای نباشد - چون بیماران آدمکش مولود آغوش های هرزه و ناپاک اند و پدران فاسدالاخلاق و لاابال. خانواده مهربان، متعهد و مسئول وجیش هیتلر و استالین نیست. نتیجه اش می شود دانشمند و مخترع. نه آدمکش و رمال. در نهایت درباره علیخانی و قاسمی نژاد نظر این است که این با تکیه بر مردم توسط فقیه و او تکیه بر پول ت امریکا، نمی توانند دوام بیاورند. بزرگترین بزرگترها سرمایه های مادی را از دست می دهند، آنچه می ماند: اعتباری است که بر جای می گذاری. کاری به سعدی و حافظ و اخلاق ندارم. در هر حال مغرور شدن به داشته آدمی را شدیدا کور و ن نا می کند. خبرگزاری های معتمد مردم با وجودی که مردم اخبار را از می گیرند، اما تعصبی جاهلانه باعث می شود که سانسور کنند و انتظار حمایت و آرزوی نابودی هم بدست مردمی که باهاش دروغ میگن رو دارند. نا امید کننده هست. اما در نهایت خواست حقیقی توده ها اجابت می شود و این خواست مشخص نیست. پس با تعصب و سانسور و ژست مخالف حکومت ی یا موافق آن گرفتن، چیزی از پیش نمی رود. نتیجه تصمیم قطعی توده از سر سفره ها شروع می شود نه ها.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/علیخانی-و-قاسمی-نژاد-دو-شیر-زن-دنیای-منافع




علیخانی و قاسمی نژاد دو شیر زن دنیای منافع

درخواست حذف اطلاعات

سعید قاسمی نژاد

علیخانی در مناظره با قاسمی نژاد می گوید: اگر می تواند را تحریم کند، چرا مردم را زیر فشار نگه می دارد.

قاسمی نژاد می گوید: شاه فقید.

علیخانی می گوید: خودتم می دانی دیکتاتور بود.

قاسمی نژاد سکوت می کند، چون کیان رضا پهلوی برای سلطنت آینده و پست های کلیدی خودش برای لحظه ای می پرد.

تحلیل گری که برای واقعیت حرف نمی زند، نمی تواند محل اعتنا باشد. منتها بخت و اقبال با عده ای یار است تا بجهت لجن پراکنی برای قشری و فرقه ای پول بجیب بزنن و تا نفس می کشند، خوش زندگی کنند. اما این قسمت حسرت برانگیز ماجرا بود. قسمت تاسف برانگیزش: باور و طرفداری مردمی از راویان منفعت طلب است. این نوع تحلیگران که باید گفت تحریفگران، نمونه زنده از روده و تناسل و توحش اند. خدا رحمت کند داروین را.

علیخانی نمی خواهد مردم بیشتر صدمه ببیند. تا همین اکنونم این مردم آتش به منش افتاده. اما قاسمی نژاد می گوید: تو سرباز هستی!

چند روز پیش اتفاقی به سایت علیخانی رفتم، نبود. به رفتم، نبود، به دویچه رفتم: بود، به آمدنیوز، مجاهدین و آواتودی رفتم با شکن هم بزور باز شد، اما وقتی رفتم، باز بود. فکر کنم علت الاهی باشد نه جارچی مصون از است. در جواب چنین چیزی می گویند: محتوای سایت ها بر جامعه تاثیر فسادانگیز می گذارد. سلاخ دو رو، می داند نهایت لجن است ولی می گوید. می گوید: ع اونجاست و اینجا نیست. اما همین شخص نسبت به استثمار کارگران توسط کارفرمایان و خودش، بیکاری گسترده، فقر و بینوایی، تجرد 14 میلیون بالای 40 سال، و .... نظرات نجومی دارد مانند ثروتش تا فهم ما به آن نرسد. خدا اشک می ریزد این دو روی دروغگوی منافق نقش دایه دلسوزتر از مادر بازی می کند. و حامیان اینها که نه من بلکه میلیونها نفر را برای خاطر خودشان نادیده می گیرند، در بهترین جای دنیا زندگی می کنند و توانایی و تمکین مالی دارند و برخوردار از هر چیزی، آیا او انسان است؟!

من معتقد نیستم حق و باطل یا خیرو نیکی و یا بدو بدتر وجود دارد. این هم اعتقاد نیست، برداشت است. و چون برداشت است به کشاورزش منوط است که هر دفعه محصول خوب بکار و خوب آب بدهد. پس توده ها باید قوی شوند. توده باید در نهایت اشتغال کتاب های آگاه کننده و مفید و پیوسته بخواند. توده ناگزیر است با سلاح د در مقابل اسطبل حکومتیان بایستد. یا دانا می شویم و مقابل جه های 200 ساله خود و تعویض شاه با شاه می ایستیم، یا پیوسته باید پشت بامی برای خودکشی پیدا کنیم.

آقا یکمشت دل و روده نمی تواند سر و سامان بگیرد. باید خورد و در مغز هضم کرد. در اینصورت زیست آگاهانه همه چیز را کنترل می کند و زیر رصدش هست و از پیوستن صرفا به تناسل و تفرج یا خود کتاب می پر د. هر چیزی مادیت و معنویت را به حد انجام می دهد نه نسبت به لذت که به سیاست، بیطرف هیچ نیست نقش تعیین کننده دارد. انتخاب فرد را با دو ماه مطالعه سابقه اش رد یا پذیرش می کند، نه شب انتصابات. دانا برای هر چیزی وقت دارد. چون جامعه ای و کشوری می سازد که در هیچ ضلعی از اضلاع آن، حرص نیست. باشد، عاقلانه است نه جاهلانه. جاهل به هر وجهی ز وجوه، م ب است.

در ادامه: بر اساس معیاری از اریک برن می توان گفت: سربازان، سربازان را خوب می شناسند. او سرباز شاه فقید قبلی بود و این سرباز شاه فقید فعلیست. جالب است، در پستی نوشتم تا بند نافی باشیم نمی توانیم حسن و قبح مادر را ببینیم. حال این مدل کوری، علت پول بسیار است. کشورهای غربی یا کشورهای شرقی، نه دیگر؛ علت ی و حزب پول و بودن، بقول ماکیال درون خود آدمی است که انسان بذات فاسد و غدار است. نباید گفت در سیستمی که خدای یکتایش پول بوده، پولی شده که پولی بوده است!

در دنیای قدیم خدایان بسیار بودند. نام این خدایان الاهه بود. من الهه را الاهه می نویسم. حتی را حتا. منتهی را منتها. داشتم می گفتم، هر کدام از این خدایان کاربردی و شرافتی داشتن. یکی خدای گندمکاری بود، یکی خدای رانی، یکی میگساری، یکی توالید نسل، یکی مسئول غضب و ... یک بار دیگه هم گفتم ولی نه در وبلاگ، دین و الاهه ها رفتار روزمره هستن و نیچه به دقت به امور ناخودآگاه پرداخته و مچ خود ( انسان - نیچه نوع خود است ) را می گیرد و می گوید: رذ آدمی است؛ با این حساب نیکی ها هم خداست. حال در هسته رذ و نیکی توجه کنیم از شناخت جنس آنها به شناخت دقیق تر جنس خود در بستر روانشناختی و هستی شناختی پی میبریم.

ی در 7 pars دیدم درباره جنگ دوم جهانی، آدلف هیتلر. وقتی به لهستان یا صربستان حمله د و کشیش ها را تیرباران - از افسران بلندپایه نازی به یک کشیش - اسقف - جاثلیق - نمی دانم، او هم بلندپایه بود، گفت: خدای ما خدای عزت و افتخار است. و آن بلندپایه کلیسا نیز گفت: خدای ما، خدای محبت و مهربانی. آنچه با توجه به اینکه خوانده بودم، ابتدای پیدایش مزدا در ایران بود. دقیقا شبیه همین خدایان بود. دو قبیله نزاع د. و سخت از هم کشتند. یکی شد نور به معنی هدایت کننده و بی آزار و یا روشن کننده واقعیت و دیگری تاریکی. این خدایان بی افتخار، بیشمار و متفاوت هدفشان یک چیز است: تفوق انسان بر انسان. آلفرد آدلر این مسئله را نخست برتری انسان بر انسان و در نهایت کمال دانست. در صورتی که من به هدف پذیرش دنبال کمال هستم. اگر پذیرش و توجه شرطی نباشد - ی - ی - را نمی کشد. همه از ترس به راه هایی آویخته ایم و در آن بشدت در حال قوی شدنیم. من برای خوردن و طالب موفقیتم. برای همین هم می خوانم تا سهم من از نفع و لذت در هستی ربوده نشود و یا اگر شد که شد، بدانم.

در نهایت کشیش تیرباران شد و چنانچه می دانید، نازی مشخص و معین آلمانی هم از بین رفت! یک بار دیگر نوشتم که عشق پوشش ، علم پوشش نکبت، و هر چیزی که اسم و رسمی دارد برای انسانهای ستمدید و رنج کشیده ( آدم مرفه چه احتیاجی به دانستن دارد؟ )، پوششی برای فرار از دست بدبختی های متعدد است. یکی از فقر به ثروت و دیگری از وحشت واقعیت به آرامش دروغ پناه می برد. آلمانی های به قدرت تکیه داشتن. قدرتی که خون می ریزد. امریکایی ها پوششان ثروت است. هنوز هم هستند انی که از پوشش دینی استفاده می کنند.

یکی بخاطر لب و لوچه بدش به ادا در آوردن پناه میبرد. مکانیسم های دفاعی هر در خور آن چیزیست که از آن می ترسد. می نویسم که آشفته ام. ثبت شود، بدانم همه بدبختن حتا خوشبخت ها بدبختن. بزیر نمی کشانم ( نمی توانم ) اما می خواهم نتیجه ای متفاوت بگیرم.

کشیش خدایش مهربانی بود: کشته شد

نازی خدایش عزت و افتخار بود: کشته شد

امریکایی خدایش پول است: کشته می شود

خدایش مذهب است: کشته می شود

قانون هستی چه قانون باشد چه قانون خواندگی پایان همه با تکیه بر هر چیزی برای فرار از واقعیت نیستی، ممکن نیست. پس خوش باش و بگذار خوش باشند.

می گویند برای داشتن عزت نفس برو ژیمناستیک بیاموز. گویی برای اینکه سر پا باشی باید چیزی غیر از آب و غذا داشته باشی. آن چیزی که غیر از اینهاست پیوسته علی الظاهر داشتن پول است. بمیزانی که زیاد باشد: سایه گستر است. ولی آیا این باعث رستن ما از سرنوشت بد نازی ها و کشیش ها می شود؟ اراده الاهی نبود که ی نابود بشود. او اراده کرده بود که بکشد و این اراده کرده بود که کشته شود. نتیجه گرفتیم که انسان ها صاحب تشویش و آرامش هستند، و به اراده خودشان پیروز یا نابود می شوند. کافیست که در بغل هر زنی بچه ای نباشد - چون بیماران آدمکش مولود آغوش های هرزه و ناپاک اند و پدران فاسدالاخلاق و لاابال. خانواده مهربان، متعهد و مسئول وجیش هیتلر و استالین نیست. نتیجه اش می شود دانشمند و مخترع. نه آدمکش و رمال. در نهایت درباره علیخانی و قاسمی نژاد نظر این است که این با تکیه بر مردم توسط فقیه و او تکیه بر پول ت امریکا، نمی توانند دوام بیاورند. بزرگترین بزرگترها سرمایه های مادی را از دست می دهند، آنچه می ماند: اعتباری است که بر جای می گذاری. کاری به سعدی و حافظ و اخلاق ندارم. در هر حال مغرور شدن به داشته آدمی را شدیدا کور و ن نا می کند. خبرگزاری های معتمد مردم با وجودی که مردم اخبار را از می گیرند، اما تعصبی جاهلانه باعث می شود که سانسور کنند و انتظار حمایت و آرزوی نابودی هم بدست مردمی که باهاش دروغ میگن رو دارند. نا امید کننده هست. اما در نهایت خواست حقیقی توده ها اجابت می شود و این خواست مشخص نیست. پس با تعصب و سانسور و ژست مخالف حکومت ی یا موافق آن گرفتن، چیزی از پیش نمی رود. نتیجه تصمیم قطعی توده از سر سفره ها شروع می شود نه ها.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/علیخانی-و-قاسمی-نژاد-دو-شیر-زن-دنیای-منافع




علیخانی و قاسمی نژاد دو شیر زن دنیای منافع

درخواست حذف اطلاعات

سعید قاسمی نژاد

علیخانی در مناظره با قاسمی نژاد می گوید: اگر می تواند را تحریم کند، چرا مردم را زیر فشار نگه می دارد.

قاسمی نژاد می گوید: شاه فقید.

علیخانی می گوید: خودتم می دانی دیکتاتور بود.

قاسمی نژاد سکوت می کند، چون کیان رضا پهلوی برای سلطنت آینده و پست های کلیدی خودش برای لحظه ای می پرد.

تحلیل گری که برای واقعیت حرف نمی زند، نمی تواند محل اعتنا باشد. منتها بخت و اقبال با عده ای یار است تا بجهت لجن پراکنی برای قشری و فرقه ای پول بجیب بزنن و تا نفس می کشند، خوش زندگی کنند. اما این قسمت حسرت برانگیز ماجرا بود. قسمت تاسف برانگیزش: باور و طرفداری مردمی از راویان منفعت طلب است. این نوع تحلیگران که باید گفت تحریفگران، نمونه زنده از روده و تناسل و توحش اند. خدا رحمت کند داروین را.

علیخانی نمی خواهد مردم بیشتر صدمه ببیند. تا همین اکنونم این مردم آتش به منش افتاده. اما قاسمی نژاد می گوید: تو سرباز هستی!

چند روز پیش اتفاقی به سایت علیخانی رفتم، نبود. به رفتم، نبود، به دویچه رفتم: بود، به آمدنیوز، مجاهدین و آواتودی رفتم با شکن هم بزور باز شد، اما وقتی رفتم، باز بود. فکر کنم علت الاهی باشد نه جارچی مصون از است. در جواب چنین چیزی می گویند: محتوای سایت ها بر جامعه تاثیر فسادانگیز می گذارد. سلاخ دو رو، می داند نهایت لجن است ولی می گوید. می گوید: ع اونجاست و اینجا نیست. اما همین شخص نسبت به استثمار کارگران توسط کارفرمایان و خودش، بیکاری گسترده، فقر و بینوایی، تجرد 14 میلیون بالای 40 سال، و .... نظرات نجومی دارد مانند ثروتش تا فهم ما به آن نرسد. خدا اشک می ریزد این دو روی دروغگوی منافق نقش دایه دلسوزتر از مادر بازی می کند. و حامیان اینها که نه من بلکه میلیونها نفر را برای خاطر خودشان نادیده می گیرند، در بهترین جای دنیا زندگی می کنند و توانایی و تمکین مالی دارند و برخوردار از هر چیزی، آیا او انسان است؟!

من معتقد نیستم حق و باطل یا خیرو نیکی و یا بدو بدتر وجود دارد. این هم اعتقاد نیست، برداشت است. و چون برداشت است به کشاورزش منوط است که هر دفعه محصول خوب بکار و خوب آب بدهد. پس توده ها باید قوی شوند. توده باید در نهایت اشتغال کتاب های آگاه کننده و مفید و پیوسته بخواند. توده ناگزیر است با سلاح د در مقابل اسطبل حکومتیان بایستد. یا دانا می شویم و مقابل جه های 200 ساله خود و تعویض شاه با شاه می ایستیم، یا پیوسته باید پشت بامی برای خودکشی پیدا کنیم.

آقا یکمشت دل و روده نمی تواند سر و سامان بگیرد. باید خورد و در مغز هضم کرد. در اینصورت زیست آگاهانه همه چیز را کنترل می کند و زیر رصدش هست و از پیوستن صرفا به تناسل و تفرج یا خود کتاب می پر د. هر چیزی مادیت و معنویت را به حد انجام می دهد نه نسبت به لذت که به سیاست، بیطرف هیچ نیست نقش تعیین کننده دارد. انتخاب فرد را با دو ماه مطالعه سابقه اش رد یا پذیرش می کند، نه شب انتصابات. دانا برای هر چیزی وقت دارد. چون جامعه ای و کشوری می سازد که در هیچ ضلعی از اضلاع آن، حرص نیست. باشد، عاقلانه است نه جاهلانه. جاهل به هر وجهی ز وجوه، م ب است.

در ادامه: بر اساس معیاری از اریک برن می توان گفت: سربازان، سربازان را خوب می شناسند. او سرباز شاه فقید قبلی بود و این سرباز شاه فقید فعلیست. جالب است، در پستی نوشتم تا بند نافی باشیم نمی توانیم حسن و قبح مادر را ببینیم. حال این مدل کوری، علت پول بسیار است. کشورهای غربی یا کشورهای شرقی، نه دیگر؛ علت ی و حزب پول و بودن، بقول ماکیال درون خود آدمی است که انسان بذات فاسد و غدار است. نباید گفت در سیستمی که خدای یکتایش پول بوده، پولی شده که پولی بوده است!

در دنیای قدیم خدایان بسیار بودند. نام این خدایان الاهه بود. من الهه را الاهه می نویسم. حتی را حتا. منتهی را منتها. داشتم می گفتم، هر کدام از این خدایان کاربردی و شرافتی داشتن. یکی خدای گندمکاری بود، یکی خدای رانی، یکی میگساری، یکی توالید نسل، یکی مسئول غضب و ... یک بار دیگه هم گفتم ولی نه در وبلاگ، دین و الاهه ها رفتار روزمره هستن و نیچه به دقت به امور ناخودآگاه پرداخته و مچ خود ( انسان - نیچه نوع خود است ) را می گیرد و می گوید: رذ آدمی است؛ با این حساب نیکی ها هم خداست. حال در هسته رذ و نیکی توجه کنیم از شناخت جنس آنها به شناخت دقیق تر جنس خود در بستر روانشناختی و هستی شناختی پی میبریم.

ی در 7 pars دیدم درباره جنگ دوم جهانی، آدلف هیتلر. وقتی به لهستان یا صربستان حمله د و کشیش ها را تیرباران - از افسران بلندپایه نازی به یک کشیش - اسقف - جاثلیق - نمی دانم، او هم بلندپایه بود، گفت: خدای ما خدای عزت و افتخار است. و آن بلندپایه کلیسا نیز گفت: خدای ما، خدای محبت و مهربانی. آنچه با توجه به اینکه خوانده بودم، ابتدای پیدایش مزدا در ایران بود. دقیقا شبیه همین خدایان بود. دو قبیله نزاع د. و سخت از هم کشتند. یکی شد نور به معنی هدایت کننده و بی آزار و یا روشن کننده واقعیت و دیگری تاریکی. این خدایان بی افتخار، بیشمار و متفاوت هدفشان یک چیز است: تفوق انسان بر انسان. آلفرد آدلر این مسئله را نخست برتری انسان بر انسان و در نهایت کمال دانست. در صورتی که من به هدف پذیرش دنبال کمال هستم. اگر پذیرش و توجه شرطی نباشد - ی - ی - را نمی کشد. همه از ترس به راه هایی آویخته ایم و در آن بشدت در حال قوی شدنیم. من برای خوردن و طالب موفقیتم. برای همین هم می خوانم تا سهم من از نفع و لذت در هستی ربوده نشود و یا اگر شد که شد، بدانم.

در نهایت کشیش تیرباران شد و چنانچه می دانید، نازی مشخص و معین آلمانی هم از بین رفت! یک بار دیگر نوشتم که عشق پوشش ، علم پوشش نکبت، و هر چیزی که اسم و رسمی دارد برای انسانهای ستمدید و رنج کشیده ( آدم مرفه چه احتیاجی به دانستن دارد؟ )، پوششی برای فرار از دست بدبختی های متعدد است. یکی از فقر به ثروت و دیگری از وحشت واقعیت به آرامش دروغ پناه می برد. آلمانی های به قدرت تکیه داشتن. قدرتی که خون می ریزد. امریکایی ها پوششان ثروت است. هنوز هم هستند انی که از پوشش دینی استفاده می کنند.

یکی بخاطر لب و لوچه بدش به ادا در آوردن پناه میبرد. مکانیسم های دفاعی هر در خور آن چیزیست که از آن می ترسد. می نویسم که آشفته ام. ثبت شود، بدانم همه بدبختن حتا خوشبخت ها بدبختن. بزیر نمی کشانم ( نمی توانم ) اما می خواهم نتیجه ای متفاوت بگیرم.

کشیش خدایش مهربانی بود: کشته شد

نازی خدایش عزت و افتخار بود: کشته شد

امریکایی خدایش پول است: کشته می شود

خدایش مذهب است: کشته می شود

قانون هستی چه قانون باشد چه قانون خواندگی پایان همه با تکیه بر هر چیزی برای فرار از واقعیت نیستی، ممکن نیست. پس خوش باش و بگذار خوش باشند.

می گویند برای داشتن عزت نفس برو ژیمناستیک بیاموز. گویی برای اینکه سر پا باشی باید چیزی غیر از آب و غذا داشته باشی. آن چیزی که غیر از اینهاست پیوسته علی الظاهر داشتن پول است. بمیزانی که زیاد باشد: سایه گستر است. ولی آیا این باعث رستن ما از سرنوشت بد نازی ها و کشیش ها می شود؟ اراده الاهی نبود که ی نابود بشود. او اراده کرده بود که بکشد و این اراده کرده بود که کشته شود. نتیجه گرفتیم که انسان ها صاحب تشویش و آرامش هستند، و به اراده خودشان پیروز یا نابود می شوند. کافیست که در بغل هر زنی بچه ای نباشد - چون بیماران آدمکش مولود آغوش های هرزه و ناپاک اند و پدران فاسدالاخلاق و لاابال. خانواده مهربان، متعهد و مسئول وجیش هیتلر و استالین نیست. نتیجه اش می شود دانشمند و مخترع. نه آدمکش و رمال. در نهایت درباره علیخانی و قاسمی نژاد نظر این است که این با تکیه بر مردم توسط فقیه و او تکیه بر پول ت امریکا، نمی توانند دوام بیاورند. بزرگترین بزرگترها سرمایه های مادی را از دست می دهند، آنچه می ماند: اعتباری است که بر جای می گذاری. کاری به سعدی و حافظ و اخلاق ندارم. در هر حال مغرور شدن به داشته آدمی را شدیدا کور و ن نا می کند. خبرگزاری های معتمد مردم با وجودی که مردم اخبار را از می گیرند، اما تعصبی جاهلانه باعث می شود که سانسور کنند و انتظار حمایت و آرزوی نابودی هم بدست مردمی که باهاش دروغ میگن رو دارند. نا امید کننده هست. اما در نهایت خواست حقیقی توده ها اجابت می شود و این خواست مشخص نیست. پس با تعصب و سانسور و ژست مخالف حکومت ی یا موافق آن گرفتن، چیزی از پیش نمی رود. نتیجه تصمیم قطعی توده از سر سفره ها شروع می شود نه ها.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/علیخانی-و-قاسمی-نژاد-دو-شیر-زن-دنیای-منافع




دکی در باب ناباب رضاخان

درخواست حذف اطلاعات

یا رب ستدی مملکت از همچو منی

دادی به مخنثی نه مردی نه زنی

از گردش روزگار معلومم شد

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی


لطفعلی خان زند بقلم نصرت نظمی


از این رباعی تاریخ ایران بر می آید. تاریخی که مادام در مقابل شایستگان اوج رذ را ب ج داده است. در کتاب کودتای رضاخانی می خوانیم که انگلیسی ها ناشریف ترین انسان حیات را روی کار آوردند. بد نیست، کمی درباره پدر دیکتاتوری نوین ایران را بیاوریم: 《در بین قوای نظامی موجود در ایران، قزاق ها از اساس نیرویی وابسته به بیگانه بودند و نفوذ روس و انگلیس در آنها در حد بالایی به چشم می خورد. این وضعیت در نیروهای ژاندارم که هم تحصیلکرده بودند و هم از روحیات و تعصبات ملی بیشتری برخوردار بودند، حاکم نبود. بنابراین قوای قزاق راحت تر سلطه بیگانه را می پذیرفتند و گوش شنوایی در مقابل فرامین آنها داشتند. همچنین از آنجا که و تشیع محکمترین مانع بر سر راه نفوذ انگلستان در ایران بود و می بایست برای سلطه کامل بر ایران ابتدا بساط تشیع را برچید، شرط دوم مطرح شد. مجری این سیاست نه تنها باید فاقد هر نوع تربیت ملی و دینی باشد بلکه به واسطه انحرافات اخلاقی و دینی می بایست آمادگی فروش کشور به بیگانه و نابودی فرهنگ دینی را داشته باشد.

نگاهی به پیشینه رضاخان نشان می دهد که او از همه لحاظ حائز شرایط فوق بود. پرونده رضاخان از لحاظ اخلاقی مشحون ( انباشته، پر، لبریز ) از اقدامات زشت و ناپسند نظیر ی، باج گیری، میگساری و ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم بود. چنین فردی برای رسیدن به تمایلات نامشروع خود تن به هر کاری می دهد.

تحمیل این فرد بر کشوری نظیر ایران با هفت هزار سال سابقه تمدنی و حضور 1300 ساله با هزاران چهره برجسته تاریخی، اهانتی بزرگ به ملت ایران بود. صص9,10; کودتای رضاخانی، بخش نخست بقلم موسی فقیه حقانی.

جدای از مسئله کوتاچی، دیکتاتور و آدمکشی مانند رضاخان که توسط آیرونساید روی کار آمد، در سراسر تاریخ ایران مسئله تکرار شده است. همین ذلت که موسی فقیه حقانی، شرط عدم مشروعیت رضاخان می داند توسط یک حرامزاده ای همه چیز فروش، بنام روزبه فارسی به ایران آمد. یا مسئله مغول نیز توسط زنی هرزه و بود. دمادم بوده اند انی که بدون ذره ای شایستگی و منی از رذ و سبعیت برای رسیدن به قدرت، نیکان و پاکان را کنار زده اند.

سال 1357 ما هم گول خوردیم و تحمیلی دوباره صورت گرفت. مسئله اینجاست که به هیچ مقدار از تاریخ نخوانده و نمی خوانیم و ضرورت خواندنش را احساس نمی کنیم یا کتاب های تحریفی و اطلاعات درباری و دست دوم است یا اینکه حالمان را بد می کند و چه بسا حالمان با خواندن کلا بد می شود.

با دیدن رباعی لطفعلی خان، نوه کریم خان، سرسلسله دودمان زندیه، بار دیگر به خودم ثابت که ایران عمده و عامل همه مصائب و مشکلات در ما مردم است. ما که شخص را بجای قانون گرفته و ستایش می کنیم. وقتی طرفدار شاخدار سلطنت تاجدار می گوید، پادشاه برای ما مأنوس و دمکراسی نامأنوس بی اختیار آرامشم را از دست می دهم. اینها چقدر رذل اند و پست، که هنوز به زنجیری به دنبال ما هستند؟ ایضا ایراد از ما مردم است. چرا بشدت برخورد نکردیم، که هنوز طمع به آرامش و آسایشمان دارند؟!

آیا یک حکومت دمکراتیک فدرال، وبا دارد؟ ناشناخته است؟ پادشاهی و مذهبی شناخته شده، منجر به کدام اتفاق مستحسن شد؟ با گوشه ای از یک رو مه فیک و مشتی بنجل شما باور می کنید؟ مگر همینک چنین تکه رو مه های پرطمطراق و سخنرانی های گوشت و خون داری را نمی بینید یا نمی خوانید؟ گذشت چهل سال چطور می تواند دروغی را واقعیت جلوه دهد؟ آیا مسئولان ناسزا می گویند و یا گفته اند وضع بد است؟ در آن کلیپ و رو مه ها از شاه مخلوع و خائن - چیزی جز اینچه هست که از تلویوزیون حاضر مکرر دیده و شنیده اید؟ علت در مرغ غازی نمای همسایه نیست، ما نادانیم و از خود بیخبر و بقول سعدی:

منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت:


تو بر اوج فلک چه دانى چیست

که ندانى که در سرایت کیست


سعدی ، گلستان باب چهارم د فواید خاموشی. حکایت شماره ی 11.


و ما از گذشته تا بدین لحظه گرفتار چنین جهلی هستیم. فست فودخواهی عاقبتش شمشیر برنده و کاسه گ ست. تنها راه برون رفت آگاهی و دانش فردی و جمعی ست. هر ماهیانه کت ب د و بخواند، بیاموزدش و سپس کنارش بگذارد. اما رمان الاهی بمیرم برات برای این دنیای پر از گرگ درنده بزک دوزک کرده، بکار نمی آید. ایران جز در دست نیست و جز هم انتظارش را نمی کشد.


مک تمام




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/خردکی-در-باب-ناباب-رضاخان




دکی در باب ناباب رضاخان

درخواست حذف اطلاعات

یا رب ستدی مملکت از همچو منی

دادی به مخنثی نه مردی نه زنی

از گردش روزگار معلومم شد

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی


لطفعلی خان زند بقلم نصرت نظمی


از این رباعی تاریخ ایران بر می آید. تاریخی که مادام در مقابل شایستگان اوج رذ را ب ج داده است. در کتاب کودتای رضاخانی می خوانیم که انگلیسی ها ناشریف ترین انسان حیات را روی کار آوردند. بد نیست، کمی درباره پدر دیکتاتوری نوین ایران را بیاوریم: 《در بین قوای نظامی موجود در ایران، قزاق ها از اساس نیرویی وابسته به بیگانه بودند و نفوذ روس و انگلیس در آنها در حد بالایی به چشم می خورد. این وضعیت در نیروهای ژاندارم که هم تحصیلکرده بودند و هم از روحیات و تعصبات ملی بیشتری برخوردار بودند، حاکم نبود. بنابراین قوای قزاق راحت تر سلطه بیگانه را می پذیرفتند و گوش شنوایی در مقابل فرامین آنها داشتند. همچنین از آنجا که و تشیع محکمترین مانع بر سر راه نفوذ انگلستان در ایران بود و می بایست برای سلطه کامل بر ایران ابتدا بساط تشیع را برچید، شرط دوم مطرح شد. مجری این سیاست نه تنها باید فاقد هر نوع تربیت ملی و دینی باشد بلکه به واسطه انحرافات اخلاقی و دینی می بایست آمادگی فروش کشور به بیگانه و نابودی فرهنگ دینی را داشته باشد.

نگاهی به پیشینه رضاخان نشان می دهد که او از همه لحاظ حائز شرایط فوق بود. پرونده رضاخان از لحاظ اخلاقی مشحون ( انباشته، پر، لبریز ) از اقدامات زشت و ناپسند نظیر ی، باج گیری، میگساری و ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم بود. چنین فردی برای رسیدن به تمایلات نامشروع خود تن به هر کاری می دهد.

تحمیل این فرد بر کشوری نظیر ایران با هفت هزار سال سابقه تمدنی و حضور 1300 ساله با هزاران چهره برجسته تاریخی، اهانتی بزرگ به ملت ایران بود. صص9,10; کودتای رضاخانی، بخش نخست بقلم موسی فقیه حقانی.

جدای از مسئله کوتاچی، دیکتاتور و آدمکشی مانند رضاخان که توسط آیرونساید روی کار آمد، در سراسر تاریخ ایران مسئله تکرار شده است. همین ذلت که موسی فقیه حقانی، شرط عدم مشروعیت رضاخان می داند توسط یک حرامزاده ای همه چیز فروش، بنام روزبه فارسی به ایران آمد. یا مسئله مغول نیز توسط زنی هرزه و بود. دمادم بوده اند انی که بدون ذره ای شایستگی و منی از رذ و سبعیت برای رسیدن به قدرت، نیکان و پاکان را کنار زده اند.

سال 1357 ما هم گول خوردیم و تحمیلی دوباره صورت گرفت. مسئله اینجاست که به هیچ مقدار از تاریخ نخوانده و نمی خوانیم و ضرورت خواندنش را احساس نمی کنیم یا کتاب های تحریفی و اطلاعات درباری و دست دوم است یا اینکه حالمان را بد می کند و چه بسا حالمان با خواندن کلا بد می شود.

با دیدن رباعی لطفعلی خان، نوه کریم خان، سرسلسله دودمان زندیه، بار دیگر به خودم ثابت که ایران عمده و عامل همه مصائب و مشکلات در ما مردم است. ما که شخص را بجای قانون گرفته و ستایش می کنیم. وقتی طرفدار شاخدار سلطنت تاجدار می گوید، پادشاه برای ما مأنوس و دمکراسی نامأنوس بی اختیار آرامشم را از دست می دهم. اینها چقدر رذل اند و پست، که هنوز به زنجیری به دنبال ما هستند؟ ایضا ایراد از ما مردم است. چرا بشدت برخورد نکردیم، که هنوز طمع به آرامش و آسایشمان دارند؟!

آیا یک حکومت دمکراتیک فدرال، وبا دارد؟ ناشناخته است؟ پادشاهی و مذهبی شناخته شده، منجر به کدام اتفاق مستحسن شد؟ با گوشه ای از یک رو مه فیک و مشتی بنجل شما باور می کنید؟ مگر همینک چنین تکه رو مه های پرطمطراق و سخنرانی های گوشت و خون داری را نمی بینید یا نمی خوانید؟ گذشت چهل سال چطور می تواند دروغی را واقعیت جلوه دهد؟ آیا مسئولان ناسزا می گویند و یا گفته اند وضع بد است؟ در آن کلیپ و رو مه ها از شاه مخلوع و خائن - چیزی جز اینچه هست که از تلویوزیون حاضر مکرر دیده و شنیده اید؟ علت در مرغ غازی نمای همسایه نیست، ما نادانیم و از خود بیخبر و بقول سعدی:

منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت:


تو بر اوج فلک چه دانى چیست

که ندانى که در سرایت کیست


سعدی ، گلستان باب چهارم د فواید خاموشی. حکایت شماره ی 11.


و ما از گذشته تا بدین لحظه گرفتار چنین جهلی هستیم. فست فودخواهی عاقبتش شمشیر برنده و کاسه گ ست. تنها راه برون رفت آگاهی و دانش فردی و جمعی ست. هر ماهیانه کت ب د و بخواند، بیاموزدش و سپس کنارش بگذارد. اما رمان الاهی بمیرم برات برای این دنیای پر از گرگ درنده بزک دوزک کرده، بکار نمی آید. ایران جز در دست نیست و جز هم انتظارش را نمی کشد.


مک تمام




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/خردکی-در-باب-ناباب-رضاخان




دکی در باب ناباب رضاخان

درخواست حذف اطلاعات

یا رب ستدی مملکت از همچو منی

دادی به مخنثی نه مردی نه زنی

از گردش روزگار معلومم شد

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی


لطفعلی خان زند بقلم نصرت نظمی


از این رباعی تاریخ ایران بر می آید. تاریخی که مادام در مقابل شایستگان اوج رذ را ب ج داده است. در کتاب کودتای رضاخانی می خوانیم که انگلیسی ها ناشریف ترین انسان حیات را روی کار آوردند. بد نیست، کمی درباره پدر دیکتاتوری نوین ایران را بیاوریم: 《در بین قوای نظامی موجود در ایران، قزاق ها از اساس نیرویی وابسته به بیگانه بودند و نفوذ روس و انگلیس در آنها در حد بالایی به چشم می خورد. این وضعیت در نیروهای ژاندارم که هم تحصیلکرده بودند و هم از روحیات و تعصبات ملی بیشتری برخوردار بودند، حاکم نبود. بنابراین قوای قزاق راحت تر سلطه بیگانه را می پذیرفتند و گوش شنوایی در مقابل فرامین آنها داشتند. همچنین از آنجا که و تشیع محکمترین مانع بر سر راه نفوذ انگلستان در ایران بود و می بایست برای سلطه کامل بر ایران ابتدا بساط تشیع را برچید، شرط دوم مطرح شد. مجری این سیاست نه تنها باید فاقد هر نوع تربیت ملی و دینی باشد بلکه به واسطه انحرافات اخلاقی و دینی می بایست آمادگی فروش کشور به بیگانه و نابودی فرهنگ دینی را داشته باشد.

نگاهی به پیشینه رضاخان نشان می دهد که او از همه لحاظ حائز شرایط فوق بود. پرونده رضاخان از لحاظ اخلاقی مشحون ( انباشته، پر، لبریز ) از اقدامات زشت و ناپسند نظیر ی، باج گیری، میگساری و ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم بود. چنین فردی برای رسیدن به تمایلات نامشروع خود تن به هر کاری می دهد.

تحمیل این فرد بر کشوری نظیر ایران با هفت هزار سال سابقه تمدنی و حضور 1300 ساله با هزاران چهره برجسته تاریخی، اهانتی بزرگ به ملت ایران بود. صص9,10; کودتای رضاخانی، بخش نخست بقلم موسی فقیه حقانی.

جدای از مسئله کوتاچی، دیکتاتور و آدمکشی مانند رضاخان که توسط آیرونساید روی کار آمد، در سراسر تاریخ ایران مسئله تکرار شده است. همین ذلت که موسی فقیه حقانی، شرط عدم مشروعیت رضاخان می داند توسط یک حرامزاده ای همه چیز فروش، بنام روزبه فارسی به ایران آمد. یا مسئله مغول نیز توسط زنی هرزه و بود. دمادم بوده اند انی که بدون ذره ای شایستگی و منی از رذ و سبعیت برای رسیدن به قدرت، نیکان و پاکان را کنار زده اند.

سال 1357 ما هم گول خوردیم و تحمیلی دوباره صورت گرفت. مسئله اینجاست که به هیچ مقدار از تاریخ نخوانده و نمی خوانیم و ضرورت خواندنش را احساس نمی کنیم یا کتاب های تحریفی و اطلاعات درباری و دست دوم است یا اینکه حالمان را بد می کند و چه بسا حالمان با خواندن کلا بد می شود.

با دیدن رباعی لطفعلی خان، نوه کریم خان، سرسلسله دودمان زندیه، بار دیگر به خودم ثابت که ایران عمده و عامل همه مصائب و مشکلات در ما مردم است. ما که شخص را بجای قانون گرفته و ستایش می کنیم. وقتی طرفدار شاخدار سلطنت تاجدار می گوید، پادشاه برای ما مأنوس و دمکراسی نامأنوس بی اختیار آرامشم را از دست می دهم. اینها چقدر رذل اند و پست، که هنوز به زنجیری به دنبال ما هستند؟ ایضا ایراد از ما مردم است. چرا بشدت برخورد نکردیم، که هنوز طمع به آرامش و آسایشمان دارند؟!

آیا یک حکومت دمکراتیک فدرال، وبا دارد؟ ناشناخته است؟ پادشاهی و مذهبی شناخته شده، منجر به کدام اتفاق مستحسن شد؟ با گوشه ای از یک رو مه فیک و مشتی بنجل شما باور می کنید؟ مگر همینک چنین تکه رو مه های پرطمطراق و سخنرانی های گوشت و خون داری را نمی بینید یا نمی خوانید؟ گذشت چهل سال چطور می تواند دروغی را واقعیت جلوه دهد؟ آیا مسئولان ناسزا می گویند و یا گفته اند وضع بد است؟ در آن کلیپ و رو مه ها از شاه مخلوع و خائن - چیزی جز اینچه هست که از تلویوزیون حاضر مکرر دیده و شنیده اید؟ علت در مرغ غازی نمای همسایه نیست، ما نادانیم و از خود بیخبر و بقول سعدی:

منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت:


تو بر اوج فلک چه دانى چیست

که ندانى که در سرایت کیست


سعدی ، گلستان باب چهارم د فواید خاموشی. حکایت شماره ی 11.


و ما از گذشته تا بدین لحظه گرفتار چنین جهلی هستیم. فست فودخواهی عاقبتش شمشیر برنده و کاسه گ ست. تنها راه برون رفت آگاهی و دانش فردی و جمعی ست. هر ماهیانه کت ب د و بخواند، بیاموزدش و سپس کنارش بگذارد. اما رمان الاهی بمیرم برات برای این دنیای پر از گرگ درنده بزک دوزک کرده، بکار نمی آید. ایران جز در دست نیست و جز هم انتظارش را نمی کشد.


مک تمام




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/خردکی-در-باب-ناباب-رضاخان




دکی در باب ناباب رضاخان

درخواست حذف اطلاعات

یا رب ستدی مملکت از همچو منی

دادی به مخنثی نه مردی نه زنی

از گردش روزگار معلومم شد

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی


لطفعلی خان زند بقلم نصرت نظمی


از این رباعی تاریخ ایران بر می آید. تاریخی که مادام در مقابل شایستگان اوج رذ را ب ج داده است. در کتاب کودتای رضاخانی می خوانیم که انگلیسی ها ناشریف ترین انسان حیات را روی کار آوردند. بد نیست، کمی درباره پدر دیکتاتوری نوین ایران را بیاوریم: 《در بین قوای نظامی موجود در ایران، قزاق ها از اساس نیرویی وابسته به بیگانه بودند و نفوذ روس و انگلیس در آنها در حد بالایی به چشم می خورد. این وضعیت در نیروهای ژاندارم که هم تحصیلکرده بودند و هم از روحیات و تعصبات ملی بیشتری برخوردار بودند، حاکم نبود. بنابراین قوای قزاق راحت تر سلطه بیگانه را می پذیرفتند و گوش شنوایی در مقابل فرامین آنها داشتند. همچنین از آنجا که و تشیع محکمترین مانع بر سر راه نفوذ انگلستان در ایران بود و می بایست برای سلطه کامل بر ایران ابتدا بساط تشیع را برچید، شرط دوم مطرح شد. مجری این سیاست نه تنها باید فاقد هر نوع تربیت ملی و دینی باشد بلکه به واسطه انحرافات اخلاقی و دینی می بایست آمادگی فروش کشور به بیگانه و نابودی فرهنگ دینی را داشته باشد.

نگاهی به پیشینه رضاخان نشان می دهد که او از همه لحاظ حائز شرایط فوق بود. پرونده رضاخان از لحاظ اخلاقی مشحون ( انباشته، پر، لبریز ) از اقدامات زشت و ناپسند نظیر ی، باج گیری، میگساری و ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم بود. چنین فردی برای رسیدن به تمایلات نامشروع خود تن به هر کاری می دهد.

تحمیل این فرد بر کشوری نظیر ایران با هفت هزار سال سابقه تمدنی و حضور 1300 ساله با هزاران چهره برجسته تاریخی، اهانتی بزرگ به ملت ایران بود. صص9,10; کودتای رضاخانی، بخش نخست بقلم موسی فقیه حقانی.

جدای از مسئله کوتاچی، دیکتاتور و آدمکشی مانند رضاخان که توسط آیرونساید روی کار آمد، در سراسر تاریخ ایران مسئله تکرار شده است. همین ذلت که موسی فقیه حقانی، شرط عدم مشروعیت رضاخان می داند توسط یک حرامزاده ای همه چیز فروش، بنام روزبه فارسی به ایران آمد. یا مسئله مغول نیز توسط زنی هرزه و بود. دمادم بوده اند انی که بدون ذره ای شایستگی و منی از رذ و سبعیت برای رسیدن به قدرت، نیکان و پاکان را کنار زده اند.

سال 1357 ما هم گول خوردیم و تحمیلی دوباره صورت گرفت. مسئله اینجاست که به هیچ مقدار از تاریخ نخوانده و نمی خوانیم و ضرورت خواندنش را احساس نمی کنیم یا کتاب های تحریفی و اطلاعات درباری و دست دوم است یا اینکه حالمان را بد می کند و چه بسا حالمان با خواندن کلا بد می شود.

با دیدن رباعی لطفعلی خان، نوه کریم خان، سرسلسله دودمان زندیه، بار دیگر به خودم ثابت که ایران عمده و عامل همه مصائب و مشکلات در ما مردم است. ما که شخص را بجای قانون گرفته و ستایش می کنیم. وقتی طرفدار شاخدار سلطنت تاجدار می گوید، پادشاه برای ما مأنوس و دمکراسی نامأنوس بی اختیار آرامشم را از دست می دهم. اینها چقدر رذل اند و پست، که هنوز به زنجیری به دنبال ما هستند؟ ایضا ایراد از ما مردم است. چرا بشدت برخورد نکردیم، که هنوز طمع به آرامش و آسایشمان دارند؟!

آیا یک حکومت دمکراتیک فدرال، وبا دارد؟ ناشناخته است؟ پادشاهی و مذهبی شناخته شده، منجر به کدام اتفاق مستحسن شد؟ با گوشه ای از یک رو مه فیک و مشتی بنجل شما باور می کنید؟ مگر همینک چنین تکه رو مه های پرطمطراق و سخنرانی های گوشت و خون داری را نمی بینید یا نمی خوانید؟ گذشت چهل سال چطور می تواند دروغی را واقعیت جلوه دهد؟ آیا مسئولان ناسزا می گویند و یا گفته اند وضع بد است؟ در آن کلیپ و رو مه ها از شاه مخلوع و خائن - چیزی جز اینچه هست که از تلویوزیون حاضر مکرر دیده و شنیده اید؟ علت در مرغ غازی نمای همسایه نیست، ما نادانیم و از خود بیخبر و بقول سعدی:

منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت:


تو بر اوج فلک چه دانى چیست

که ندانى که در سرایت کیست


سعدی ، گلستان باب چهارم د فواید خاموشی. حکایت شماره ی 11.


و ما از گذشته تا بدین لحظه گرفتار چنین جهلی هستیم. فست فودخواهی عاقبتش شمشیر برنده و کاسه گ ست. تنها راه برون رفت آگاهی و دانش فردی و جمعی ست. هر ماهیانه کت ب د و بخواند، بیاموزدش و سپس کنارش بگذارد. اما رمان الاهی بمیرم برات برای این دنیای پر از گرگ درنده بزک دوزک کرده، بکار نمی آید. ایران جز در دست نیست و جز هم انتظارش را نمی کشد.


مک تمام




منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/19/خردکی-در-باب-ناباب-رضاخان




دکی تاریخ " زند"، لطفعلی خان

درخواست حذف اطلاعات

افلاطون در مقام آرزو می گفت: ای کاش دانشمندان، فرمانروایان بودند، یا امرا و سلاطین دانشمند؛ پس از درگذشت افلاطون که بیش از بیست قرن می گذرد، تاکنون هزاران فرمانروای دانشمند داشته ایم، که همه ان با چراغ بوده اند و صد درجه بدتر از سلاطین مستبد ابله بشمار می روند.

تیمور گورکان بقول و به گفته ی خودش د کتاب (( منم تیمور جهانگشا )) قرآن کریم را بطوری از حفظ داشت که حتا می توانست آیات شریف هر سوره را از آ ین آیه شروع و به اولین آن ختم نماید. آقا محمدخان قاجار که از کله ی مسلمانان هموطن خود مناره ها می ساخت، در صفر سن به دستور کریم خان به حوزه ی علمیه ی شیراز جهت تلمذ علوم دینیه اعزام و به روایت ژان گوره محقق و مورخ فرانسوی به درجه ی اجتهاد و فقاهت رسید، اولی (( تیمور )) همیشه در سفرهایش اعم از جنگی یا غیر آن مسجدی منقول بهمراه داشت و دومی (( آقا محمدخان )) هیچگاه و روزه اش ترک نمی شد. آیا اینان ضررشان برای جامعه ی بشری کمتر از تموچین (( چنگیزخان )) امی و عامی بوده است؟!

اصولا و بحکم طبیعت انسانی، امارت مطلقه لازمه اش منافسه و مفا ه است، که نتیجتا به ظلم و ستم منجر می شود، ولو این هیتلر و موسولینی باشند یا خواجه نظام الملک، بانی های معروف نظامیه ی بغداد و نیشابور؛ یا آلبرت انیشتین. لکن استثنا هم وجود دارد. - گو اینکه استثنا به حکم منطق قانون نمی شود - فی المثل همان کریم خان که گروگان یا خود را جهت اکتساب علوم روانه ی حوزه ی علمیه می کند، مردی است ساده دل، متدین و معتقد، متعصب به مذهب حقه ی شیعه ی علوی اثنی عشری. چون فوق العاده امین و مهذب الاخلاق است، بریاست ایل زند که مقیم قریه ی (( پری زنگنه )) فیم ن اراک و ملایر است انتخاب می شود، میزان هوش و درایتش تا بدانجا رسیده که بدون اجازه و انتخاب وی در عشیره اش ازدواجی صورت نمی گیرد، او لر است و از سیاستهای منحوس ماکیاولی نآگاه - او خدا را می شناسد و بس. احکام شرعی را خود عهده دار نیست، بلکه اجرای آنها و فتاوی را به عهده ی اهلش (( فقها )) س است. گویا بدون اینکه روح افلاطون و اپیکور از وجود وی در روی کره ی ارض مطلع باشند فلسفه ی (( مدینه ی فاضله )) و باغ اپیکور را در محدوده ی کوچک طایفه ی زندیه پیاده کرده است. ناگهان این مرد شریف و با ایمان آگاه می شود که هموطنان او که همه شیعه ی حقیقی علی مرتضی اسدالله الغالب ( ع ) اند گرفتار قوم افغان که شیعیان را رافضی و مهدورالدم می شناسند و ی آنان به عهده ی محمود و اشرف نامی است، شده اند و سلطان بی لیاقت و تن پروری که بزعم او سلاله ی گرامی ( ص ) می باشد بدست خویش تاج و تخت و دختران را برسم پیشکش به آنانکه از لئام خلایقند تقدیم فرموده است!

عرق مذهبی او به لرزه می افتد. خون عشیره ای اش به جوش می آید. چه کند؟ می شنود که مردی مثل خودش که ایلیاتی است برای دفع و رفع غائله ی افاغنه دامن همت بکمر بسته و شمشیر دادستان را از نیام کشیده است و در این هنگام، در قریه ی مهماندوست مقابله و مقاتله ی فریقتن است، او درنگ را جایز نشمرده و با تعدادی از برادران و عموزادگان و سایر اقربای دور و نزدیک که قریب به دو هزار جوان گرد و دلیر است. با شتاب به کمک وردی می شتابد. پس از خاتمه ی جنگ و پیروزی چشمگیر نادر، که از صفویه منتزع و به افشاریه - طبق آراء نمایندگان مردم که د دشت مغان گرد آمده بودند - منتقل می شود با وجاهت دینی و ملی مقام خویش را حفظ و جزء چند تن امنای سلطان مقتدر افشاری باقی می ماند. نادر در اثر بیماری (( هیستریک )) که ناشی از کور فرزند ارشد خود، رضاقلی میرزا، بود دچار توطئه سران نمک نشناس خویش شده و شبانه در چادر خود به قتل می رسد. توطئه کنندگان و قاتلین - بصراحت تاریخ، کریمخان از این عمل ناجوانمردانه مطلع نبوده است - متواری و هر کدام در گوشه ای لمن الملکی می زنند، محمد حسن خان قاجار، کوچک بیگ افشار ارموی، موسی بیگ و صالح بیگ افشار و دیگر ان. کشوری که به جهت نادر یکپارچه و وحدت کلمه شعارش شده بود از هم پاشیده می شود. این وضع برای این شجاع مرد مسلمان مالایطاق است. برادران، نوادگان، و اقوام دیگر نادر از ی و و انش از سوی دیگر خاک مملکت را به توبره کشیده اند. وظیفه ی او چیست؟ پر معلوم است تکلیف او را دینش برای وی تعیین کرده. این است که به وی دستور می دهد: یاری مستضعفان و انتقام از مستکبرین. سیف قاطع او داور قرار می گیرد دیری نمی پاید که متجاسرین به سزای اعمال وحشیانه ی خود رسیده هر کدام پس از یکدیگر به دیار عدم رهسپار می شوند.

ایران دوباره به هم می پیوندد و بلامعارضش کریم خان زند است. ولی شاهرخ میرزا نوه ی نادر را که مکحول شده به پاس نمک نشناسی از جدش که روزی او بود در حکومت اسان باقی می گذارد.

او از کلمه ی شاه، سلطان و بسختی بیزار است. چون سلطنت را ویژه ی حضرت ولی عصر ( عج ) می داند لذا خود را الرعایا نام می دهد. از تشکیل و دربار و زدن سکه بنام خویش مستنکف است. قضاوت در ید ون راستین قرار دارد. امن و آسایش و رفاهیت در قلمرو پهناور او. پس از مدت کوتاه خلافت علی بن عمران ( ع ) در سراسر تاریخ شش هزار ساله ی قوم ما بی نظیر است. ولی دریغ و صد دریغ همیشه علی ها را معاویه ای در پی است. کریم خان بقدری دادگستر بود که هنگام قحطی اصفهان دستور داد گندم ذخیره ی او نیمی برای خوراک و نیمی برای بذر به کشاورزان داده شود. و با این تدبیر محتکرین دچار محظور شدند و اجناس انباری بازاری شد و در نتیجه هم مردم از گرسنگی رهائی یافتند و هم قشون او بدون آذوقه نماند آری این است عمل یک مرد ساده ولی با ایمان. کریم خان در 12 صفر المظفر 1192 هجری قمری مطابق با سال 1778 میلادی روی در نقاب خاک کشید. آقا محمدخان که در کودکی بوسیله ی علیشاه یا عادلشاه افشار مجبوب، واژه ی فقهی و عربی اخته، شده بود، بلافاصله برای تدارک قشون و تهیه ی لوازم سلطنت به ورامین که قبلا بوسیله ی مکاتبات محرمانه مرکز توطئه قرار گرفته بود گریخت.

پس از کریم خان ابوالفتح خان پسرش به کمک زکی خان زند بر تخت سلطنت نشست اما در عمل قدرت در دست زکی خان بوده و او عده ای از امرای زندیه را که بلند - پرواز بودند مسموم یا مقتول کرد تا بتواند اموالشان را در اختیار گیرد. بقول واتسون نویسنده ی انگلیسی اگر زکی خان طبق مرسوم زمان آنان را کور می کرد و زنده می ماندند، اموالشان قابل تصرف نبود. پس باید بکلی معدوم شوند. علی مراد خان زند در سایه ی حمایت زکی خان که دائی وی بود والی منطقه ای گردید که قبلا بوسیله ی چند حاکم اداره می شدند. ذوالفقارخان حاکم خمسه و زنجان که آن منطقه را میراث آباء و اجدادی خویش می دانست سر از اطاعت ابوالفتح خان ( فی الواقع زکی خان ) باز زد و عاقبت کار به جنگ انجامید. ولی طرفین بوساطت ملا تهرانی ( پدر آیت الله حاج میرزا تهرانی، که در غایله ی گریبایدوف در زمان فتحعلی شاه عامل اصلی بود آشتی نمودند. ) اخبار ناگواری از شمال می رسید که آقا محمدخان قاجار قشون فراوانی تهیه کرده و عازم تهران خواهد شد. و بالا ه این پیش بینی به حقیقت پیوست و آقا محمدخان قشون علی مردان خان فرمانده زندیه را در تنگه ی عباس آباد تار و مار و راه تهران به روی خواجه ی قاجار باز گردید. آقا محمدخان می دانست که قشون وی نیاز مبرم به پول دارد چون خود فاقد آن است، بایستی از جائی تهیه شود. به او گفته بودند که ذوالفقارخان گنجینه و ثروتی بیکران دارد، وی بیدرنگ جعفرقلی خان برادرش را به جنگ خمسه فرستاد. ذوالفقارخان منهزم و نقدینه و اموال بی حساب او در ید آقا محمدخان قرار گرفت. علی مردان که جان بسلامت بدر برده بود، در شیراز به ابوالفتح خان سلطان زند پیوست و بی دغدغه و غافل از مجسمی چون مخنث خان قاجار به خوش گذرانی مشغول گردید. شهر شیراز که در زمان کریم خان ملقب به دارالعلم شده بود در اثر بی توجهی زمامداران نالایق مجددا دارای روسپی خانه، خانه و میکده گردید. بازار یهودیان سخت رواج گرفت ( ربا ). رضاقلی خان قاجار که برادر آقا محمدخان بود تمرد را آغاز کرد. ولی این یاغی، سر دو همدست خود ( خوانین لاریجان که بخان سیاه و خان سفید اشتجار داشتند ) را بر باد داد و خود با در بدری و خواری از این جهان فانی در گذشت. پس از این پیروزی آقا محمدخان رسما در مازندران به تخت نشست و ایران ملوک الطوائفی گردید.

در سال 1196 هجری قمری دو پادشاه نیمه بزرگ در ایران سلطنت می د. آقا محمدخان در شمال و ابوالفتح خان در جنوب، علاوه بر آنان چند شاهچه که برای خود حقی قائل بودند، یکی از آنها علی مردان زند که در اصفهان داعیه داشت، دیگری بازماندگان نادر افشار در اسان و آذربایجان، و لرستان و قهستان ( جنوب اسان ) ابوالفتح خان آزاری نداشت زیرا بی می و معشوقه قانع می بود. ولی زکی خان عمومی او بسیار شدید العمل و سفاک بشمار می رفت و برخلاف برادر جوانمردش به مردم ستم روا می داشت. شغل رسمی زکی خان فرمانداری شیراز، اما در حقیقت سلطان رسمی جنوب ایران جز او ی نبود.

در تمام شئون مملکت دست انداخته و هرگونه مالیات و عوارض از هر کجا می آمد به کیسه ی جون چاه ویل وی سرازیر می گردید. فی الواقع مستوفی الممالک نیز خود وی بود. یکی از کارهای پلید زکی خان این است که بر ، نوشابه ای که در دین رسمی کشورش یعنی ممنوعیت کلی دارد مالیات وضع کرد، البته به نفع خویش. و در عوض برخلاف عقاید عامه، ید و فروش و شرب آنرا اعلام نمود. تخطی بدون چرا از حکم قرآن کریم - در صورتی که در زمان کریم خان یدار، فروشنده و شارب آن حد شرعی داشتند که بوسیله ی ون انجام می گردید و مقبولیت عامه داشت. کریم خان دستور داده بود که انگور را برای فروش به بازار عرضه می کنند، روی آنها آب نمک غلیظ بریزند زیرا اگر انگور برای خوراک شستشو داده شود آب نمک آن از بین رفته و هیچ گونه لطمه ای به طعم و ماهیت غذائی آن نمی زند، ولی املاح رسوب شده در پوست دانه های خوشه ی آنرا از حیز انتفاع برای انداختن خارج می کند. - در آنروز - زمان کریم خان - حکم پیدا گنج کاذب را داشت. - ببینید در اندک مدت چگونه حکام یک دین 1200 ساله ملعبه ی یک موجود انسان نما قرار می گیرد او، علی مردان حاکم اصفهان نوشت که تو دست نشانده ی منی و بایستی اج بفرستی. وی در جواب گفت: شیر به شغال باج نمی دهد. او مجبور شد به یک مرد که متأسفانه من هرچه تقلا کرده به تواریخ معتبر مراجعه نموده ام نتوانستم نام وی را دریابم که مقیم ایزدخواست بود بنویسد: مالیات ایزدخواست سالی 7200 تومان است و شما باید تا چند روز دیگر که بیش از یک هفته نخواهد بود جمع آوری و به من تقدیم! کنید.

می دانید پیشوای ایزدخواست در جواب چه نوشت؟ ما قدرت و توانائی پرداخت این مالیات غیرشرعی را نداریم زیرا اگر همه ی ایزدخواست را جستجو کنید و اموال و امتعه ی منقولی را که برابر خواسته ی شما باشد نخواهید یافت. خانه های ما هم که جز خشت و کل چیزی نیستند، هرچه می خواهی ولی بشرط آنکه از من شروع شود.

این بیدادگران 18 تن جوان را که بین سنین 14 و 18 بودند از مردم بومی انتخاب و برای رفع خشم خود بدار آویخت. به این هم بسنده نکرد و سید سالخورده را که استقامت کرده و جواب دندان شکن داده بود، دستور داد او را آوردند و به او گفت ش ت من در گرفتن این باج خواهی توئی، و امر کرد شکم وی را دریده و امعاء و احشاء او به بیابان بیفکنند. لعنة الله علی القوم الظالمین.

چون ارجمند در تمام مدت شکنجه ع العملی نشان نداد بجای اینکه سبب کظم غیظ این حجاج بن یوسف ثانی شده باشد، برع مقرر داشت زن و دخترانش را در اختیار سربازان ( مافی ) بگذارند.

خوشبختانه هنوز آنطور که زکی خان تصور می کرد، سربازان با وجودی که همه در عنفوان شباب و چیرگی و عزوبت بودند، معتقدات خود را از دست نداده و صبح فردا جناب شداد خبر شد که بخشندگان وی گوهر عفت خود را در اثر دینداری و پایبندی یان به باورهای مذهبی، کماکان حفظ کرده اند و انی که بایستی م باشند مبدل به پاسدار گردیده اند.

این موضوع خان را سخت عصبی کرد. فرمانده آنها علی خان مافی را احضار و دستور داد که اگر مسئول او تا شب دیگر صورت نپذیرد او و سربازان مافی را که از سوءنیت به خاندان رس مآب سالخورده استنکاف کرده اند بدار مجازات خواهد آویخت. می گویند بسا می شود که انسان حکم قتل خویشتن را خود صادر می کند. شبانگاه سربازان مافی بریاست متدین خود، علیخان جد اعلای خانواده ی مافی، او را بدرک اسفل السافلین روانه داشتند. - پس از زکی خان، صادق خان زند که از بیم وی در کرمان می زیست بلافاصله به شیراز آمد و مشیر و مشار ابوالفتح خان گردید. ابوالفتح خان با تمام رذ اخلاقی مثل پدرش عنوان شاهی را نپذیرفت ولی دارای احترامی شایان می بود. شرب مدام وی را چنان از پای در آورد که بقول مورخین عصر دائما چنان مست بود که برای قضای حاجت نیاز به چند دستیار داشت، و هنگام مستی رکاکت بسیار ب ج می داد. صادق خان که مردی جاه طلب بود این موضوع را دستاویز قرار داده وی را دررهنگام مستی و حرکات غیرانسانی به ون ذی نفوذ و رجال متدین شیراز ارائه کرد. صادق خان فردای آن روز دستور داد که به فتوای ون جامع الشرایط و رجال نیکنام و متدین شیراز در ارتکاب مناهی از سلطنت مخلوع و صادق خان که خود مردی متظاهر و فاسق و فاجر است بجای وی سلطنت جنوب ایران انتخاب شده است. مردم دسته دسته به تهنیت وی به دربار شتافتند. اینک سلطان بلامنازع جنوب ایران صادق خان زند - برادر کریم خان - است.

او برخلاف برادر و برادر زاده اش خود را شاه خواند. علی مردان خان نیز سلطان اصفهان می باشد و خود را کمتر از صادق خان نمی داند. بسرعت به شیراز حمله و آن شیر را در محاصره گرفت. آن روز جمعیت دارالعلم شیراز 250 هزار تن بود.

باید توجه داشته باشیم که این رسم ددمنشانه از دربارعثمانی و در زمان صفویه به ایران سرایت کرد.
آقا محمدخان در این مدت که در بالا به استحضار خوانندگان گرامی رسید دائما در تلاش بود. صدها معارض ایلی و خانوادگی داشت که با صبر و حوصله و کمک یاران با نبوغش چون مجنون خان پازوکی بر همه ی آنان منجمله برادرردیگرش جعفرقلی خان پیروز گردید. این سال 1205 هجری قمری است، اولین بار نام پر طنطنه (( لطفعلیخان )) به گوشش رسید. لطف علی خان پسر جعفرخان زند که در عنفوان شباب پدرش بود، زیباترین جوان شیراز و خانواده ی زند و دلیرترین آنان. ژان گوره از قول گولد اسمیت انگلیسی می گوید در کشور آریاها از بدو سلطنت خاندان صفویه چنین نوجوان زیبا و دلیری دیده نشده است. آقا محمدخان ناآگاه یا بقول امروز با حس ششم دریافت که این ششصد دینار با آن سه عباسی فرق بسیار دارد و ممکن است که این نوجوان برای وی سدی ایجاد کند زیرا به وی گفته شده بود که او قدرت تحرک غزال و زهره ی شیر دارد. لطف علیخان زند دلیری کم نظیر بود و جرئتی شبیه به پهلوانان اساطیری داشت، او بدون شیدن به کمی عده ی سربازان خود و کثرت قوای دشمن هیچ گونه هراسی به دل راه نمی داد. آرزویش این بود که دوره ی کریمخانی تجدید شود. فقر، اء، میخوارگی و که عموم به آن مبتلا شده دیگر بار از صحنه ی گیتی رخت بربندد و سنت رسول الله و احکام قرآن کریم دگربار بر جامعه مستولی گردد. جعفرخان در شیراز بسر می برد و چون آقا محمدخان قصد تصرف اصفهان را داشت، زیباترین جوان ایران و اشجع آنان یعنی لطفعلیخانیا تشکیلات منظمی که به اصطلاح امروز کماندو یا رنجر خوانده می شود در خارج ا بطوری آقا محمدخان را که از شیراز و اصفهان را در محاصره داشت درمانده کرده بود که خان قاجار از ترس شبیخونهای وی خواب راحت و استراحت را از دست داده بود. مرحوم میرزا حسن خان مستوفی الممالک که از رجال نیکنام و با سواد اخیر ایران است از قول پدرش شادروان میرزا یوسف آشتیانی و وی به گفته ی میرزا ابراهیم خان بیگلربیگی صدر اعظم آقا محمدخان روایت کرده که خان قاجار به خود گفته بود اگر ی لطفعلی خان را زنده دستگیر کند هم وزن وی به آورنده الماس خواهم داد. - ناچیز این مطلب را از خانم هما مستوفی الممالکی دختر مرحوم میرزا حسن شنیده ام. لطفعلی خان هنگامی قشون کثیر آقا محمدخان را به ستوه می آورد، که بقول امروزی ها طفلی دبیرستانی بود. - یعنی زیر 18 سال داشت - اما نبوغ و سن با یکدگر تباینی ندارند. موتسارت در سن 7 سالگی تمام موسیقی دانان هم عصر را عقب گذارد یا علامه حلی بقولی کمتر از 12 سال داشت که به درجه ی اجتهاد رسید .. در تاریخ فرانسه پس از انقلاب، ناپلئون بناپارت جوانترین افسر جزء بود که سرانجام قاره ی اروپا را به زانو در آورد. پس نباید تعجب کرد که چگونه یک نوباوه 16 ساله با گرگ یالان دیده ای چون اخته خان به جوال می رود.
وقتی آقا محمدخان شیراز را در محاصره داشت که وی با نیروی کوچک خود قادر نیست که با نیروی بزرگ وی مقابله نماید و اگر رو در روی وی جبهه بندی کند و مبادرت به جنگ منظم نظامی کند در محو خود کوشیده است. بنابراین بایستی جنگ فرسایشی چریکی را انتخاب کرد و به همین نحو عمل نمود و مدتی طولانی خان قاجار را مستأصل و علاوه بر قتل بسیاری از لشکر دشمن غنائمی قابل توجه به دست آورد، کما اینکه در یک شب پائیزی سربازان لطفعلی خان با تقلید صدای شغال که بعد از نیمه شب برای حمله به جالیزهای صیفی معمول می دارند لشکر خان قاجار مورد شبیخون قرار گرفت، آنها تصور د این شغالان هستند که به اردو حمله ور شده اند و آن را ناچیز شمردند، در صورتی که نتیجه ی تاکتیک نظامی لطف علیخان به قیمت جان 70 تن سرباز قاجار و بیش از 200 تن مجروح تمام شد و سربازان زند تعدادی تفنگ و شمخال به غنیمت بردند. و یک شب بعد، از صدای بوم تقلید کرده و دیگر شب، از آوای چندش آور کفتار استفاده، و نتیجه ی شب اول را گرفتند، و تمام این تمهیدات بوسیله ی خود لطفعلی صورت می گرفت. لطفعلی خان هرگز از یک جناح جنگی، برای سردرگمی دشمن دو بار استفاده نمی کرد. بلکه گاه می بود که شبانگاه نیروی خان قاجار از چند سو خود را مورد تهاجم دشمن می دیدند، و این موضوع چنان ایشان را آسیمه سر کرده بود که بعضی از سربازان ترکمن وجود جن را قبول کرده، و اگر ترس از سفاکی آقا محمدخان که سربازان فراری را به فجیع ترین طرز مثله می کرد نبود، ده - ها مرتبه فرار را بر قرار ترجیح می دادند. ولی تقدیر هیچگاه مطابق تدبیر نیست. یک شب لطفعلی خان از سوی خاور دست به یورش زد و بعد از یک جنگ کوتاه مدت در همان جانب حمله مبادرت به عقب نشینی نمود. در هنگام بازگشت آهسته می رفت برای اینکه قشون دشمن او را تعقیب نماید و آنها را به کمینگاه بکشاند. همین که به سربازان لطفعلی خان رسیدند ناگهان مغاکی بزرگ که از قبل تعبیه شده بود در زیر پای آنان دهان گشوده و جسمی عفیر را در خاک مدفون ساخت. از ابداعات بی نظیر این دسال زند عملی است که بقول ژان گوره محقق فرانسوی بی شباهت به مین گذاری امروزی نیست. خان قاجار پیرامون اردوی خود مبادرت به احداث تله ی گرگ گیری کرده بود. و شما می دانید که هر موجودی در این دام بیفتد علاوه بر اسارت حتما یک پای خود را برای همیشه از دست خواهد داد، و این در صورتی است که مجروح دچار قانقاریا نشود و الا مرگ وی حتمی است. لطفعلی خان بوسیله ی جواسیس خود از این امر آگاه می بود. دیگر صدای شغال و آوای کفتار و جغد را به کنار گذاشت ( چون می دانست حریف دست او را خوانده است ) از آن به بعد پیش قراولان لطفعلی بدون صدا به اردوی خان قاجار نزدیک می شدند، و آنان که وظیفه داشتند، پیشتازان اولیه را معدوم کنند خویشتن را به فرم جانوران گوناگون مثل س، گرگ، روباه، ببر و پلنگ ( البته با ماسک صورت ) و با چهار دست و پا می خزیدند و به نگهبانان صف اول جبهه نزدیک می شدند، و تا آنان خود را دریابند کارشان ساخته بود، زیرا به مجرد نزدیک شدن قطعه خمیری را که در دست داشتند در دهان آنها فرو می د و آنان را از فریاد و کمک خواستن باز می - داشتند. آقا محمدخان که در نبوغ فرماندهی و استراتژیکی وی بحثی نیست قشون خود را در سراسر حلقه ی محاصره پخش و پلا نمی کرد و در جهات اصلی ( شمال - جنوب - شرق - غرب ) یک واحد قوی مستقر داشت. در نیروی پارتیزانی لطفعلی خان یک سرباز پیر وجود نداشت، همه شاد و سرزنده و فقط یک فرمانده در صورتی که خان قاجار بطور اجبار دارای چند فرمانده مختلف بود. تفاوت چشم گیری وجود داشت، لطفعلی و سربازانش غیور ولی بی تجربه که در اثر چند پیروزی کوچک غرور و ش ت ناپذیری را به آنان القا کرده بود. آقا محمدخان مردی پر تجربه با مردانی چموش و دنیا دیده. تفاوت بسیار بود. آقا محمدخان پشتگرمی به تهران و استرآباد و مازندران داشت، اما لطفعلی جز خود و یارانش مستظهر به هیچ نبود. نتیجه از نظر منطق معلوم است، لطفعلی دلاور است و چابک ولی بی پشتیبان. چون در این جنگهای بخصوص مردم دخ ی ندارند، عده ای سرباز مزدور و عده ای کمی معتقد و مؤمن.
مقدمه، بقلم مرتضی بینش؛ کتاب: زند؛ زندگی پر ماجرای لطفعلی خان.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/20/خردکی-تاریخ-سردار-زند-،-لطفعلی-خان




دکی تاریخ " زند"، لطفعلی خان

درخواست حذف اطلاعات

افلاطون در مقام آرزو می گفت: ای کاش دانشمندان، فرمانروایان بودند، یا امرا و سلاطین دانشمند؛ پس از درگذشت افلاطون که بیش از بیست قرن می گذرد، تاکنون هزاران فرمانروای دانشمند داشته ایم، که همه ان با چراغ بوده اند و صد درجه بدتر از سلاطین مستبد ابله بشمار می روند.

تیمور گورکان بقول و به گفته ی خودش د کتاب (( منم تیمور جهانگشا )) قرآن کریم را بطوری از حفظ داشت که حتا می توانست آیات شریف هر سوره را از آ ین آیه شروع و به اولین آن ختم نماید. آقا محمدخان قاجار که از کله ی مسلمانان هموطن خود مناره ها می ساخت، در صفر سن به دستور کریم خان به حوزه ی علمیه ی شیراز جهت تلمذ علوم دینیه اعزام و به روایت ژان گوره محقق و مورخ فرانسوی به درجه ی اجتهاد و فقاهت رسید، اولی (( تیمور )) همیشه در سفرهایش اعم از جنگی یا غیر آن مسجدی منقول بهمراه داشت و دومی (( آقا محمدخان )) هیچگاه و روزه اش ترک نمی شد. آیا اینان ضررشان برای جامعه ی بشری کمتر از تموچین (( چنگیزخان )) امی و عامی بوده است؟!

اصولا و بحکم طبیعت انسانی، امارت مطلقه لازمه اش منافسه و مفا ه است، که نتیجتا به ظلم و ستم منجر می شود، ولو این هیتلر و موسولینی باشند یا خواجه نظام الملک، بانی های معروف نظامیه ی بغداد و نیشابور؛ یا آلبرت انیشتین. لکن استثنا هم وجود دارد. - گو اینکه استثنا به حکم منطق قانون نمی شود - فی المثل همان کریم خان که گروگان یا خود را جهت اکتساب علوم روانه ی حوزه ی علمیه می کند، مردی است ساده دل، متدین و معتقد، متعصب به مذهب حقه ی شیعه ی علوی اثنی عشری. چون فوق العاده امین و مهذب الاخلاق است، بریاست ایل زند که مقیم قریه ی (( پری زنگنه )) فیم ن اراک و ملایر است انتخاب می شود، میزان هوش و درایتش تا بدانجا رسیده که بدون اجازه و انتخاب وی در عشیره اش ازدواجی صورت نمی گیرد، او لر است و از سیاستهای منحوس ماکیاولی نآگاه - او خدا را می شناسد و بس. احکام شرعی را خود عهده دار نیست، بلکه اجرای آنها و فتاوی را به عهده ی اهلش (( فقها )) س است. گویا بدون اینکه روح افلاطون و اپیکور از وجود وی در روی کره ی ارض مطلع باشند فلسفه ی (( مدینه ی فاضله )) و باغ اپیکور را در محدوده ی کوچک طایفه ی زندیه پیاده کرده است. ناگهان این مرد شریف و با ایمان آگاه می شود که هموطنان او که همه شیعه ی حقیقی علی مرتضی اسدالله الغالب ( ع ) اند گرفتار قوم افغان که شیعیان را رافضی و مهدورالدم می شناسند و ی آنان به عهده ی محمود و اشرف نامی است، شده اند و سلطان بی لیاقت و تن پروری که بزعم او سلاله ی گرامی ( ص ) می باشد بدست خویش تاج و تخت و دختران را برسم پیشکش به آنانکه از لئام خلایقند تقدیم فرموده است!

عرق مذهبی او به لرزه می افتد. خون عشیره ای اش به جوش می آید. چه کند؟ می شنود که مردی مثل خودش که ایلیاتی است برای دفع و رفع غائله ی افاغنه دامن همت بکمر بسته و شمشیر دادستان را از نیام کشیده است و در این هنگام، در قریه ی مهماندوست مقابله و مقاتله ی فریقتن است، او درنگ را جایز نشمرده و با تعدادی از برادران و عموزادگان و سایر اقربای دور و نزدیک که قریب به دو هزار جوان گرد و دلیر است. با شتاب به کمک وردی می شتابد. پس از خاتمه ی جنگ و پیروزی چشمگیر نادر، که از صفویه منتزع و به افشاریه - طبق آراء نمایندگان مردم که د دشت مغان گرد آمده بودند - منتقل می شود با وجاهت دینی و ملی مقام خویش را حفظ و جزء چند تن امنای سلطان مقتدر افشاری باقی می ماند. نادر در اثر بیماری (( هیستریک )) که ناشی از کور فرزند ارشد خود، رضاقلی میرزا، بود دچار توطئه سران نمک نشناس خویش شده و شبانه در چادر خود به قتل می رسد. توطئه کنندگان و قاتلین - بصراحت تاریخ، کریمخان از این عمل ناجوانمردانه مطلع نبوده است - متواری و هر کدام در گوشه ای لمن الملکی می زنند، محمد حسن خان قاجار، کوچک بیگ افشار ارموی، موسی بیگ و صالح بیگ افشار و دیگر ان. کشوری که به جهت نادر یکپارچه و وحدت کلمه شعارش شده بود از هم پاشیده می شود. این وضع برای این شجاع مرد مسلمان مالایطاق است. برادران، نوادگان، و اقوام دیگر نادر از ی و و انش از سوی دیگر خاک مملکت را به توبره کشیده اند. وظیفه ی او چیست؟ پر معلوم است تکلیف او را دینش برای وی تعیین کرده. این است که به وی دستور می دهد: یاری مستضعفان و انتقام از مستکبرین. سیف قاطع او داور قرار می گیرد دیری نمی پاید که متجاسرین به سزای اعمال وحشیانه ی خود رسیده هر کدام پس از یکدیگر به دیار عدم رهسپار می شوند.

ایران دوباره به هم می پیوندد و بلامعارضش کریم خان زند است. ولی شاهرخ میرزا نوه ی نادر را که مکحول شده به پاس نمک نشناسی از جدش که روزی او بود در حکومت اسان باقی می گذارد.

او از کلمه ی شاه، سلطان و بسختی بیزار است. چون سلطنت را ویژه ی حضرت ولی عصر ( عج ) می داند لذا خود را الرعایا نام می دهد. از تشکیل و دربار و زدن سکه بنام خویش مستنکف است. قضاوت در ید ون راستین قرار دارد. امن و آسایش و رفاهیت در قلمرو پهناور او. پس از مدت کوتاه خلافت علی بن عمران ( ع ) در سراسر تاریخ شش هزار ساله ی قوم ما بی نظیر است. ولی دریغ و صد دریغ همیشه علی ها را معاویه ای در پی است. کریم خان بقدری دادگستر بود که هنگام قحطی اصفهان دستور داد گندم ذخیره ی او نیمی برای خوراک و نیمی برای بذر به کشاورزان داده شود. و با این تدبیر محتکرین دچار محظور شدند و اجناس انباری بازاری شد و در نتیجه هم مردم از گرسنگی رهائی یافتند و هم قشون او بدون آذوقه نماند آری این است عمل یک مرد ساده ولی با ایمان. کریم خان در 12 صفر المظفر 1192 هجری قمری مطابق با سال 1778 میلادی روی در نقاب خاک کشید. آقا محمدخان که در کودکی بوسیله ی علیشاه یا عادلشاه افشار مجبوب، واژه ی فقهی و عربی اخته، شده بود، بلافاصله برای تدارک قشون و تهیه ی لوازم سلطنت به ورامین که قبلا بوسیله ی مکاتبات محرمانه مرکز توطئه قرار گرفته بود گریخت.

پس از کریم خان ابوالفتح خان پسرش به کمک زکی خان زند بر تخت سلطنت نشست اما در عمل قدرت در دست زکی خان بوده و او عده ای از امرای زندیه را که بلند - پرواز بودند مسموم یا مقتول کرد تا بتواند اموالشان را در اختیار گیرد. بقول واتسون نویسنده ی انگلیسی اگر زکی خان طبق مرسوم زمان آنان را کور می کرد و زنده می ماندند، اموالشان قابل تصرف نبود. پس باید بکلی معدوم شوند. علی مراد خان زند در سایه ی حمایت زکی خان که دائی وی بود والی منطقه ای گردید که قبلا بوسیله ی چند حاکم اداره می شدند. ذوالفقارخان حاکم خمسه و زنجان که آن منطقه را میراث آباء و اجدادی خویش می دانست سر از اطاعت ابوالفتح خان ( فی الواقع زکی خان ) باز زد و عاقبت کار به جنگ انجامید. ولی طرفین بوساطت ملا تهرانی ( پدر آیت الله حاج میرزا تهرانی، که در غایله ی گریبایدوف در زمان فتحعلی شاه عامل اصلی بود آشتی نمودند. ) اخبار ناگواری از شمال می رسید که آقا محمدخان قاجار قشون فراوانی تهیه کرده و عازم تهران خواهد شد. و بالا ه این پیش بینی به حقیقت پیوست و آقا محمدخان قشون علی مردان خان فرمانده زندیه را در تنگه ی عباس آباد تار و مار و راه تهران به روی خواجه ی قاجار باز گردید. آقا محمدخان می دانست که قشون وی نیاز مبرم به پول دارد چون خود فاقد آن است، بایستی از جائی تهیه شود. به او گفته بودند که ذوالفقارخان گنجینه و ثروتی بیکران دارد، وی بیدرنگ جعفرقلی خان برادرش را به جنگ خمسه فرستاد. ذوالفقارخان منهزم و نقدینه و اموال بی حساب او در ید آقا محمدخان قرار گرفت. علی مردان که جان بسلامت بدر برده بود، در شیراز به ابوالفتح خان سلطان زند پیوست و بی دغدغه و غافل از مجسمی چون مخنث خان قاجار به خوش گذرانی مشغول گردید. شهر شیراز که در زمان کریم خان ملقب به دارالعلم شده بود در اثر بی توجهی زمامداران نالایق مجددا دارای روسپی خانه، خانه و میکده گردید. بازار یهودیان سخت رواج گرفت ( ربا ). رضاقلی خان قاجار که برادر آقا محمدخان بود تمرد را آغاز کرد. ولی این یاغی، سر دو همدست خود ( خوانین لاریجان که بخان سیاه و خان سفید اشتجار داشتند ) را بر باد داد و خود با در بدری و خواری از این جهان فانی در گذشت. پس از این پیروزی آقا محمدخان رسما در مازندران به تخت نشست و ایران ملوک الطوائفی گردید.

در سال 1196 هجری قمری دو پادشاه نیمه بزرگ در ایران سلطنت می د. آقا محمدخان در شمال و ابوالفتح خان در جنوب، علاوه بر آنان چند شاهچه که برای خود حقی قائل بودند، یکی از آنها علی مردان زند که در اصفهان داعیه داشت، دیگری بازماندگان نادر افشار در اسان و آذربایجان، و لرستان و قهستان ( جنوب اسان ) ابوالفتح خان آزاری نداشت زیرا بی می و معشوقه قانع می بود. ولی زکی خان عمومی او بسیار شدید العمل و سفاک بشمار می رفت و برخلاف برادر جوانمردش به مردم ستم روا می داشت. شغل رسمی زکی خان فرمانداری شیراز، اما در حقیقت سلطان رسمی جنوب ایران جز او ی نبود.

در تمام شئون مملکت دست انداخته و هرگونه مالیات و عوارض از هر کجا می آمد به کیسه ی جون چاه ویل وی سرازیر می گردید. فی الواقع مستوفی الممالک نیز خود وی بود. یکی از کارهای پلید زکی خان این است که بر ، نوشابه ای که در دین رسمی کشورش یعنی ممنوعیت کلی دارد مالیات وضع کرد، البته به نفع خویش. و در عوض برخلاف عقاید عامه، ید و فروش و شرب آنرا اعلام نمود. تخطی بدون چرا از حکم قرآن کریم - در صورتی که در زمان کریم خان یدار، فروشنده و شارب آن حد شرعی داشتند که بوسیله ی ون انجام می گردید و مقبولیت عامه داشت. کریم خان دستور داده بود که انگور را برای فروش به بازار عرضه می کنند، روی آنها آب نمک غلیظ بریزند زیرا اگر انگور برای خوراک شستشو داده شود آب نمک آن از بین رفته و هیچ گونه لطمه ای به طعم و ماهیت غذائی آن نمی زند، ولی املاح رسوب شده در پوست دانه های خوشه ی آنرا از حیز انتفاع برای انداختن خارج می کند. - در آنروز - زمان کریم خان - حکم پیدا گنج کاذب را داشت. - ببینید در اندک مدت چگونه حکام یک دین 1200 ساله ملعبه ی یک موجود انسان نما قرار می گیرد او، علی مردان حاکم اصفهان نوشت که تو دست نشانده ی منی و بایستی اج بفرستی. وی در جواب گفت: شیر به شغال باج نمی دهد. او مجبور شد به یک مرد که متأسفانه من هرچه تقلا کرده به تواریخ معتبر مراجعه نموده ام نتوانستم نام وی را دریابم که مقیم ایزدخواست بود بنویسد: مالیات ایزدخواست سالی 7200 تومان است و شما باید تا چند روز دیگر که بیش از یک هفته نخواهد بود جمع آوری و به من تقدیم! کنید.

می دانید پیشوای ایزدخواست در جواب چه نوشت؟ ما قدرت و توانائی پرداخت این مالیات غیرشرعی را نداریم زیرا اگر همه ی ایزدخواست را جستجو کنید و اموال و امتعه ی منقولی را که برابر خواسته ی شما باشد نخواهید یافت. خانه های ما هم که جز خشت و کل چیزی نیستند، هرچه می خواهی ولی بشرط آنکه از من شروع شود.

این بیدادگران 18 تن جوان را که بین سنین 14 و 18 بودند از مردم بومی انتخاب و برای رفع خشم خود بدار آویخت. به این هم بسنده نکرد و سید سالخورده را که استقامت کرده و جواب دندان شکن داده بود، دستور داد او را آوردند و به او گفت ش ت من در گرفتن این باج خواهی توئی، و امر کرد شکم وی را دریده و امعاء و احشاء او به بیابان بیفکنند. لعنة الله علی القوم الظالمین.

چون ارجمند در تمام مدت شکنجه ع العملی نشان نداد بجای اینکه سبب کظم غیظ این حجاج بن یوسف ثانی شده باشد، برع مقرر داشت زن و دخترانش را در اختیار سربازان ( مافی ) بگذارند.

خوشبختانه هنوز آنطور که زکی خان تصور می کرد، سربازان با وجودی که همه در عنفوان شباب و چیرگی و عزوبت بودند، معتقدات خود را از دست نداده و صبح فردا جناب شداد خبر شد که بخشندگان وی گوهر عفت خود را در اثر دینداری و پایبندی یان به باورهای مذهبی، کماکان حفظ کرده اند و انی که بایستی م باشند مبدل به پاسدار گردیده اند.

این موضوع خان را سخت عصبی کرد. فرمانده آنها علی خان مافی را احضار و دستور داد که اگر مسئول او تا شب دیگر صورت نپذیرد او و سربازان مافی را که از سوءنیت به خاندان رس مآب سالخورده استنکاف کرده اند بدار مجازات خواهد آویخت. می گویند بسا می شود که انسان حکم قتل خویشتن را خود صادر می کند. شبانگاه سربازان مافی بریاست متدین خود، علیخان جد اعلای خانواده ی مافی، او را بدرک اسفل السافلین روانه داشتند. - پس از زکی خان، صادق خان زند که از بیم وی در کرمان می زیست بلافاصله به شیراز آمد و مشیر و مشار ابوالفتح خان گردید. ابوالفتح خان با تمام رذ اخلاقی مثل پدرش عنوان شاهی را نپذیرفت ولی دارای احترامی شایان می بود. شرب مدام وی را چنان از پای در آورد که بقول مورخین عصر دائما چنان مست بود که برای قضای حاجت نیاز به چند دستیار داشت، و هنگام مستی رکاکت بسیار ب ج می داد. صادق خان که مردی جاه طلب بود این موضوع را دستاویز قرار داده وی را دررهنگام مستی و حرکات غیرانسانی به ون ذی نفوذ و رجال متدین شیراز ارائه کرد. صادق خان فردای آن روز دستور داد که به فتوای ون جامع الشرایط و رجال نیکنام و متدین شیراز در ارتکاب مناهی از سلطنت مخلوع و صادق خان که خود مردی متظاهر و فاسق و فاجر است بجای وی سلطنت جنوب ایران انتخاب شده است. مردم دسته دسته به تهنیت وی به دربار شتافتند. اینک سلطان بلامنازع جنوب ایران صادق خان زند - برادر کریم خان - است.

او برخلاف برادر و برادر زاده اش خود را شاه خواند. علی مردان خان نیز سلطان اصفهان می باشد و خود را کمتر از صادق خان نمی داند. بسرعت به شیراز حمله و آن شیر را در محاصره گرفت. آن روز جمعیت دارالعلم شیراز 250 هزار تن بود.

باید توجه داشته باشیم که این رسم ددمنشانه از دربارعثمانی و در زمان صفویه به ایران سرایت کرد.
آقا محمدخان در این مدت که در بالا به استحضار خوانندگان گرامی رسید دائما در تلاش بود. صدها معارض ایلی و خانوادگی داشت که با صبر و حوصله و کمک یاران با نبوغش چون مجنون خان پازوکی بر همه ی آنان منجمله برادرردیگرش جعفرقلی خان پیروز گردید. این سال 1205 هجری قمری است، اولین بار نام پر طنطنه (( لطفعلیخان )) به گوشش رسید. لطف علی خان پسر جعفرخان زند که در عنفوان شباب پدرش بود، زیباترین جوان شیراز و خانواده ی زند و دلیرترین آنان. ژان گوره از قول گولد اسمیت انگلیسی می گوید در کشور آریاها از بدو سلطنت خاندان صفویه چنین نوجوان زیبا و دلیری دیده نشده است. آقا محمدخان ناآگاه یا بقول امروز با حس ششم دریافت که این ششصد دینار با آن سه عباسی فرق بسیار دارد و ممکن است که این نوجوان برای وی سدی ایجاد کند زیرا به وی گفته شده بود که او قدرت تحرک غزال و زهره ی شیر دارد. لطف علیخان زند دلیری کم نظیر بود و جرئتی شبیه به پهلوانان اساطیری داشت، او بدون شیدن به کمی عده ی سربازان خود و کثرت قوای دشمن هیچ گونه هراسی به دل راه نمی داد. آرزویش این بود که دوره ی کریمخانی تجدید شود. فقر، اء، میخوارگی و که عموم به آن مبتلا شده دیگر بار از صحنه ی گیتی رخت بربندد و سنت رسول الله و احکام قرآن کریم دگربار بر جامعه مستولی گردد. جعفرخان در شیراز بسر می برد و چون آقا محمدخان قصد تصرف اصفهان را داشت، زیباترین جوان ایران و اشجع آنان یعنی لطفعلیخانیا تشکیلات منظمی که به اصطلاح امروز کماندو یا رنجر خوانده می شود در خارج ا بطوری آقا محمدخان را که از شیراز و اصفهان را در محاصره داشت درمانده کرده بود که خان قاجار از ترس شبیخونهای وی خواب راحت و استراحت را از دست داده بود. مرحوم میرزا حسن خان مستوفی الممالک که از رجال نیکنام و با سواد اخیر ایران است از قول پدرش شادروان میرزا یوسف آشتیانی و وی به گفته ی میرزا ابراهیم خان بیگلربیگی صدر اعظم آقا محمدخان روایت کرده که خان قاجار به خود گفته بود اگر ی لطفعلی خان را زنده دستگیر کند هم وزن وی به آورنده الماس خواهم داد. - ناچیز این مطلب را از خانم هما مستوفی الممالکی دختر مرحوم میرزا حسن شنیده ام. لطفعلی خان هنگامی قشون کثیر آقا محمدخان را به ستوه می آورد، که بقول امروزی ها طفلی دبیرستانی بود. - یعنی زیر 18 سال داشت - اما نبوغ و سن با یکدگر تباینی ندارند. موتسارت در سن 7 سالگی تمام موسیقی دانان هم عصر را عقب گذارد یا علامه حلی بقولی کمتر از 12 سال داشت که به درجه ی اجتهاد رسید .. در تاریخ فرانسه پس از انقلاب، ناپلئون بناپارت جوانترین افسر جزء بود که سرانجام قاره ی اروپا را به زانو در آورد. پس نباید تعجب کرد که چگونه یک نوباوه 16 ساله با گرگ یالان دیده ای چون اخته خان به جوال می رود.
وقتی آقا محمدخان شیراز را در محاصره داشت که وی با نیروی کوچک خود قادر نیست که با نیروی بزرگ وی مقابله نماید و اگر رو در روی وی جبهه بندی کند و مبادرت به جنگ منظم نظامی کند در محو خود کوشیده است. بنابراین بایستی جنگ فرسایشی چریکی را انتخاب کرد و به همین نحو عمل نمود و مدتی طولانی خان قاجار را مستأصل و علاوه بر قتل بسیاری از لشکر دشمن غنائمی قابل توجه به دست آورد، کما اینکه در یک شب پائیزی سربازان لطفعلی خان با تقلید صدای شغال که بعد از نیمه شب برای حمله به جالیزهای صیفی معمول می دارند لشکر خان قاجار مورد شبیخون قرار گرفت، آنها تصور د این شغالان هستند که به اردو حمله ور شده اند و آن را ناچیز شمردند، در صورتی که نتیجه ی تاکتیک نظامی لطف علیخان به قیمت جان 70 تن سرباز قاجار و بیش از 200 تن مجروح تمام شد و سربازان زند تعدادی تفنگ و شمخال به غنیمت بردند. و یک شب بعد، از صدای بوم تقلید کرده و دیگر شب، از آوای چندش آور کفتار استفاده، و نتیجه ی شب اول را گرفتند، و تمام این تمهیدات بوسیله ی خود لطفعلی صورت می گرفت. لطفعلی خان هرگز از یک جناح جنگی، برای سردرگمی دشمن دو بار استفاده نمی کرد. بلکه گاه می بود که شبانگاه نیروی خان قاجار از چند سو خود را مورد تهاجم دشمن می دیدند، و این موضوع چنان ایشان را آسیمه سر کرده بود که بعضی از سربازان ترکمن وجود جن را قبول کرده، و اگر ترس از سفاکی آقا محمدخان که سربازان فراری را به فجیع ترین طرز مثله می کرد نبود، ده - ها مرتبه فرار را بر قرار ترجیح می دادند. ولی تقدیر هیچگاه مطابق تدبیر نیست. یک شب لطفعلی خان از سوی خاور دست به یورش زد و بعد از یک جنگ کوتاه مدت در همان جانب حمله مبادرت به عقب نشینی نمود. در هنگام بازگشت آهسته می رفت برای اینکه قشون دشمن او را تعقیب نماید و آنها را به کمینگاه بکشاند. همین که به سربازان لطفعلی خان رسیدند ناگهان مغاکی بزرگ که از قبل تعبیه شده بود در زیر پای آنان دهان گشوده و جسمی عفیر را در خاک مدفون ساخت. از ابداعات بی نظیر این دسال زند عملی است که بقول ژان گوره محقق فرانسوی بی شباهت به مین گذاری امروزی نیست. خان قاجار پیرامون اردوی خود مبادرت به احداث تله ی گرگ گیری کرده بود. و شما می دانید که هر موجودی در این دام بیفتد علاوه بر اسارت حتما یک پای خود را برای همیشه از دست خواهد داد، و این در صورتی است که مجروح دچار قانقاریا نشود و الا مرگ وی حتمی است. لطفعلی خان بوسیله ی جواسیس خود از این امر آگاه می بود. دیگر صدای شغال و آوای کفتار و جغد را به کنار گذاشت ( چون می دانست حریف دست او را خوانده است ) از آن به بعد پیش قراولان لطفعلی بدون صدا به اردوی خان قاجار نزدیک می شدند، و آنان که وظیفه داشتند، پیشتازان اولیه را معدوم کنند خویشتن را به فرم جانوران گوناگون مثل س، گرگ، روباه، ببر و پلنگ ( البته با ماسک صورت ) و با چهار دست و پا می خزیدند و به نگهبانان صف اول جبهه نزدیک می شدند، و تا آنان خود را دریابند کارشان ساخته بود، زیرا به مجرد نزدیک شدن قطعه خمیری را که در دست داشتند در دهان آنها فرو می د و آنان را از فریاد و کمک خواستن باز می - داشتند. آقا محمدخان که در نبوغ فرماندهی و استراتژیکی وی بحثی نیست قشون خود را در سراسر حلقه ی محاصره پخش و پلا نمی کرد و در جهات اصلی ( شمال - جنوب - شرق - غرب ) یک واحد قوی مستقر داشت. در نیروی پارتیزانی لطفعلی خان یک سرباز پیر وجود نداشت، همه شاد و سرزنده و فقط یک فرمانده در صورتی که خان قاجار بطور اجبار دارای چند فرمانده مختلف بود. تفاوت چشم گیری وجود داشت، لطفعلی و سربازانش غیور ولی بی تجربه که در اثر چند پیروزی کوچک غرور و ش ت ناپذیری را به آنان القا کرده بود. آقا محمدخان مردی پر تجربه با مردانی چموش و دنیا دیده. تفاوت بسیار بود. آقا محمدخان پشتگرمی به تهران و استرآباد و مازندران داشت، اما لطفعلی جز خود و یارانش مستظهر به هیچ نبود. نتیجه از نظر منطق معلوم است، لطفعلی دلاور است و چابک ولی بی پشتیبان. چون در این جنگهای بخصوص مردم دخ ی ندارند، عده ای سرباز مزدور و عده ای کمی معتقد و مؤمن.
مقدمه، بقلم مرتضی بینش؛ کتاب: زند؛ زندگی پر ماجرای لطفعلی خان.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/20/خردکی-تاریخ-سردار-زند-،-لطفعلی-خان




دکی تاریخ " زند"، لطفعلی خان

درخواست حذف اطلاعات

افلاطون در مقام آرزو می گفت: ای کاش دانشمندان، فرمانروایان بودند، یا امرا و سلاطین دانشمند؛ پس از درگذشت افلاطون که بیش از بیست قرن می گذرد، تاکنون هزاران فرمانروای دانشمند داشته ایم، که همه ان با چراغ بوده اند و صد درجه بدتر از سلاطین مستبد ابله بشمار می روند.

تیمور گورکان بقول و به گفته ی خودش د کتاب (( منم تیمور جهانگشا )) قرآن کریم را بطوری از حفظ داشت که حتا می توانست آیات شریف هر سوره را از آ ین آیه شروع و به اولین آن ختم نماید. آقا محمدخان قاجار که از کله ی مسلمانان هموطن خود مناره ها می ساخت، در صفر سن به دستور کریم خان به حوزه ی علمیه ی شیراز جهت تلمذ علوم دینیه اعزام و به روایت ژان گوره محقق و مورخ فرانسوی به درجه ی اجتهاد و فقاهت رسید، اولی (( تیمور )) همیشه در سفرهایش اعم از جنگی یا غیر آن مسجدی منقول بهمراه داشت و دومی (( آقا محمدخان )) هیچگاه و روزه اش ترک نمی شد. آیا اینان ضررشان برای جامعه ی بشری کمتر از تموچین (( چنگیزخان )) امی و عامی بوده است؟!

اصولا و بحکم طبیعت انسانی، امارت مطلقه لازمه اش منافسه و مفا ه است، که نتیجتا به ظلم و ستم منجر می شود، ولو این هیتلر و موسولینی باشند یا خواجه نظام الملک، بانی های معروف نظامیه ی بغداد و نیشابور؛ یا آلبرت انیشتین. لکن استثنا هم وجود دارد. - گو اینکه استثنا به حکم منطق قانون نمی شود - فی المثل همان کریم خان که گروگان یا خود را جهت اکتساب علوم روانه ی حوزه ی علمیه می کند، مردی است ساده دل، متدین و معتقد، متعصب به مذهب حقه ی شیعه ی علوی اثنی عشری. چون فوق العاده امین و مهذب الاخلاق است، بریاست ایل زند که مقیم قریه ی (( پری زنگنه )) فیم ن اراک و ملایر است انتخاب می شود، میزان هوش و درایتش تا بدانجا رسیده که بدون اجازه و انتخاب وی در عشیره اش ازدواجی صورت نمی گیرد، او لر است و از سیاستهای منحوس ماکیاولی نآگاه - او خدا را می شناسد و بس. احکام شرعی را خود عهده دار نیست، بلکه اجرای آنها و فتاوی را به عهده ی اهلش (( فقها )) س است. گویا بدون اینکه روح افلاطون و اپیکور از وجود وی در روی کره ی ارض مطلع باشند فلسفه ی (( مدینه ی فاضله )) و باغ اپیکور را در محدوده ی کوچک طایفه ی زندیه پیاده کرده است. ناگهان این مرد شریف و با ایمان آگاه می شود که هموطنان او که همه شیعه ی حقیقی علی مرتضی اسدالله الغالب ( ع ) اند گرفتار قوم افغان که شیعیان را رافضی و مهدورالدم می شناسند و ی آنان به عهده ی محمود و اشرف نامی است، شده اند و سلطان بی لیاقت و تن پروری که بزعم او سلاله ی گرامی ( ص ) می باشد بدست خویش تاج و تخت و دختران را برسم پیشکش به آنانکه از لئام خلایقند تقدیم فرموده است!

عرق مذهبی او به لرزه می افتد. خون عشیره ای اش به جوش می آید. چه کند؟ می شنود که مردی مثل خودش که ایلیاتی است برای دفع و رفع غائله ی افاغنه دامن همت بکمر بسته و شمشیر دادستان را از نیام کشیده است و در این هنگام، در قریه ی مهماندوست مقابله و مقاتله ی فریقتن است، او درنگ را جایز نشمرده و با تعدادی از برادران و عموزادگان و سایر اقربای دور و نزدیک که قریب به دو هزار جوان گرد و دلیر است. با شتاب به کمک وردی می شتابد. پس از خاتمه ی جنگ و پیروزی چشمگیر نادر، که از صفویه منتزع و به افشاریه - طبق آراء نمایندگان مردم که د دشت مغان گرد آمده بودند - منتقل می شود با وجاهت دینی و ملی مقام خویش را حفظ و جزء چند تن امنای سلطان مقتدر افشاری باقی می ماند. نادر در اثر بیماری (( هیستریک )) که ناشی از کور فرزند ارشد خود، رضاقلی میرزا، بود دچار توطئه سران نمک نشناس خویش شده و شبانه در چادر خود به قتل می رسد. توطئه کنندگان و قاتلین - بصراحت تاریخ، کریمخان از این عمل ناجوانمردانه مطلع نبوده است - متواری و هر کدام در گوشه ای لمن الملکی می زنند، محمد حسن خان قاجار، کوچک بیگ افشار ارموی، موسی بیگ و صالح بیگ افشار و دیگر ان. کشوری که به جهت نادر یکپارچه و وحدت کلمه شعارش شده بود از هم پاشیده می شود. این وضع برای این شجاع مرد مسلمان مالایطاق است. برادران، نوادگان، و اقوام دیگر نادر از ی و و انش از سوی دیگر خاک مملکت را به توبره کشیده اند. وظیفه ی او چیست؟ پر معلوم است تکلیف او را دینش برای وی تعیین کرده. این است که به وی دستور می دهد: یاری مستضعفان و انتقام از مستکبرین. سیف قاطع او داور قرار می گیرد دیری نمی پاید که متجاسرین به سزای اعمال وحشیانه ی خود رسیده هر کدام پس از یکدیگر به دیار عدم رهسپار می شوند.

ایران دوباره به هم می پیوندد و بلامعارضش کریم خان زند است. ولی شاهرخ میرزا نوه ی نادر را که مکحول شده به پاس نمک نشناسی از جدش که روزی او بود در حکومت اسان باقی می گذارد.

او از کلمه ی شاه، سلطان و بسختی بیزار است. چون سلطنت را ویژه ی حضرت ولی عصر ( عج ) می داند لذا خود را الرعایا نام می دهد. از تشکیل و دربار و زدن سکه بنام خویش مستنکف است. قضاوت در ید ون راستین قرار دارد. امن و آسایش و رفاهیت در قلمرو پهناور او. پس از مدت کوتاه خلافت علی بن عمران ( ع ) در سراسر تاریخ شش هزار ساله ی قوم ما بی نظیر است. ولی دریغ و صد دریغ همیشه علی ها را معاویه ای در پی است. کریم خان بقدری دادگستر بود که هنگام قحطی اصفهان دستور داد گندم ذخیره ی او نیمی برای خوراک و نیمی برای بذر به کشاورزان داده شود. و با این تدبیر محتکرین دچار محظور شدند و اجناس انباری بازاری شد و در نتیجه هم مردم از گرسنگی رهائی یافتند و هم قشون او بدون آذوقه نماند آری این است عمل یک مرد ساده ولی با ایمان. کریم خان در 12 صفر المظفر 1192 هجری قمری مطابق با سال 1778 میلادی روی در نقاب خاک کشید. آقا محمدخان که در کودکی بوسیله ی علیشاه یا عادلشاه افشار مجبوب، واژه ی فقهی و عربی اخته، شده بود، بلافاصله برای تدارک قشون و تهیه ی لوازم سلطنت به ورامین که قبلا بوسیله ی مکاتبات محرمانه مرکز توطئه قرار گرفته بود گریخت.

پس از کریم خان ابوالفتح خان پسرش به کمک زکی خان زند بر تخت سلطنت نشست اما در عمل قدرت در دست زکی خان بوده و او عده ای از امرای زندیه را که بلند - پرواز بودند مسموم یا مقتول کرد تا بتواند اموالشان را در اختیار گیرد. بقول واتسون نویسنده ی انگلیسی اگر زکی خان طبق مرسوم زمان آنان را کور می کرد و زنده می ماندند، اموالشان قابل تصرف نبود. پس باید بکلی معدوم شوند. علی مراد خان زند در سایه ی حمایت زکی خان که دائی وی بود والی منطقه ای گردید که قبلا بوسیله ی چند حاکم اداره می شدند. ذوالفقارخان حاکم خمسه و زنجان که آن منطقه را میراث آباء و اجدادی خویش می دانست سر از اطاعت ابوالفتح خان ( فی الواقع زکی خان ) باز زد و عاقبت کار به جنگ انجامید. ولی طرفین بوساطت ملا تهرانی ( پدر آیت الله حاج میرزا تهرانی، که در غایله ی گریبایدوف در زمان فتحعلی شاه عامل اصلی بود آشتی نمودند. ) اخبار ناگواری از شمال می رسید که آقا محمدخان قاجار قشون فراوانی تهیه کرده و عازم تهران خواهد شد. و بالا ه این پیش بینی به حقیقت پیوست و آقا محمدخان قشون علی مردان خان فرمانده زندیه را در تنگه ی عباس آباد تار و مار و راه تهران به روی خواجه ی قاجار باز گردید. آقا محمدخان می دانست که قشون وی نیاز مبرم به پول دارد چون خود فاقد آن است، بایستی از جائی تهیه شود. به او گفته بودند که ذوالفقارخان گنجینه و ثروتی بیکران دارد، وی بیدرنگ جعفرقلی خان برادرش را به جنگ خمسه فرستاد. ذوالفقارخان منهزم و نقدینه و اموال بی حساب او در ید آقا محمدخان قرار گرفت. علی مردان که جان بسلامت بدر برده بود، در شیراز به ابوالفتح خان سلطان زند پیوست و بی دغدغه و غافل از مجسمی چون مخنث خان قاجار به خوش گذرانی مشغول گردید. شهر شیراز که در زمان کریم خان ملقب به دارالعلم شده بود در اثر بی توجهی زمامداران نالایق مجددا دارای روسپی خانه، خانه و میکده گردید. بازار یهودیان سخت رواج گرفت ( ربا ). رضاقلی خان قاجار که برادر آقا محمدخان بود تمرد را آغاز کرد. ولی این یاغی، سر دو همدست خود ( خوانین لاریجان که بخان سیاه و خان سفید اشتجار داشتند ) را بر باد داد و خود با در بدری و خواری از این جهان فانی در گذشت. پس از این پیروزی آقا محمدخان رسما در مازندران به تخت نشست و ایران ملوک الطوائفی گردید.

در سال 1196 هجری قمری دو پادشاه نیمه بزرگ در ایران سلطنت می د. آقا محمدخان در شمال و ابوالفتح خان در جنوب، علاوه بر آنان چند شاهچه که برای خود حقی قائل بودند، یکی از آنها علی مردان زند که در اصفهان داعیه داشت، دیگری بازماندگان نادر افشار در اسان و آذربایجان، و لرستان و قهستان ( جنوب اسان ) ابوالفتح خان آزاری نداشت زیرا بی می و معشوقه قانع می بود. ولی زکی خان عمومی او بسیار شدید العمل و سفاک بشمار می رفت و برخلاف برادر جوانمردش به مردم ستم روا می داشت. شغل رسمی زکی خان فرمانداری شیراز، اما در حقیقت سلطان رسمی جنوب ایران جز او ی نبود.

در تمام شئون مملکت دست انداخته و هرگونه مالیات و عوارض از هر کجا می آمد به کیسه ی جون چاه ویل وی سرازیر می گردید. فی الواقع مستوفی الممالک نیز خود وی بود. یکی از کارهای پلید زکی خان این است که بر ، نوشابه ای که در دین رسمی کشورش یعنی ممنوعیت کلی دارد مالیات وضع کرد، البته به نفع خویش. و در عوض برخلاف عقاید عامه، ید و فروش و شرب آنرا اعلام نمود. تخطی بدون چرا از حکم قرآن کریم - در صورتی که در زمان کریم خان یدار، فروشنده و شارب آن حد شرعی داشتند که بوسیله ی ون انجام می گردید و مقبولیت عامه داشت. کریم خان دستور داده بود که انگور را برای فروش به بازار عرضه می کنند، روی آنها آب نمک غلیظ بریزند زیرا اگر انگور برای خوراک شستشو داده شود آب نمک آن از بین رفته و هیچ گونه لطمه ای به طعم و ماهیت غذائی آن نمی زند، ولی املاح رسوب شده در پوست دانه های خوشه ی آنرا از حیز انتفاع برای انداختن خارج می کند. - در آنروز - زمان کریم خان - حکم پیدا گنج کاذب را داشت. - ببینید در اندک مدت چگونه حکام یک دین 1200 ساله ملعبه ی یک موجود انسان نما قرار می گیرد او، علی مردان حاکم اصفهان نوشت که تو دست نشانده ی منی و بایستی اج بفرستی. وی در جواب گفت: شیر به شغال باج نمی دهد. او مجبور شد به یک مرد که متأسفانه من هرچه تقلا کرده به تواریخ معتبر مراجعه نموده ام نتوانستم نام وی را دریابم که مقیم ایزدخواست بود بنویسد: مالیات ایزدخواست سالی 7200 تومان است و شما باید تا چند روز دیگر که بیش از یک هفته نخواهد بود جمع آوری و به من تقدیم! کنید.

می دانید پیشوای ایزدخواست در جواب چه نوشت؟ ما قدرت و توانائی پرداخت این مالیات غیرشرعی را نداریم زیرا اگر همه ی ایزدخواست را جستجو کنید و اموال و امتعه ی منقولی را که برابر خواسته ی شما باشد نخواهید یافت. خانه های ما هم که جز خشت و کل چیزی نیستند، هرچه می خواهی ولی بشرط آنکه از من شروع شود.

این بیدادگران 18 تن جوان را که بین سنین 14 و 18 بودند از مردم بومی انتخاب و برای رفع خشم خود بدار آویخت. به این هم بسنده نکرد و سید سالخورده را که استقامت کرده و جواب دندان شکن داده بود، دستور داد او را آوردند و به او گفت ش ت من در گرفتن این باج خواهی توئی، و امر کرد شکم وی را دریده و امعاء و احشاء او به بیابان بیفکنند. لعنة الله علی القوم الظالمین.

چون ارجمند در تمام مدت شکنجه ع العملی نشان نداد بجای اینکه سبب کظم غیظ این حجاج بن یوسف ثانی شده باشد، برع مقرر داشت زن و دخترانش را در اختیار سربازان ( مافی ) بگذارند.

خوشبختانه هنوز آنطور که زکی خان تصور می کرد، سربازان با وجودی که همه در عنفوان شباب و چیرگی و عزوبت بودند، معتقدات خود را از دست نداده و صبح فردا جناب شداد خبر شد که بخشندگان وی گوهر عفت خود را در اثر دینداری و پایبندی یان به باورهای مذهبی، کماکان حفظ کرده اند و انی که بایستی م باشند مبدل به پاسدار گردیده اند.

این موضوع خان را سخت عصبی کرد. فرمانده آنها علی خان مافی را احضار و دستور داد که اگر مسئول او تا شب دیگر صورت نپذیرد او و سربازان مافی را که از سوءنیت به خاندان رس مآب سالخورده استنکاف کرده اند بدار مجازات خواهد آویخت. می گویند بسا می شود که انسان حکم قتل خویشتن را خود صادر می کند. شبانگاه سربازان مافی بریاست متدین خود، علیخان جد اعلای خانواده ی مافی، او را بدرک اسفل السافلین روانه داشتند. - پس از زکی خان، صادق خان زند که از بیم وی در کرمان می زیست بلافاصله به شیراز آمد و مشیر و مشار ابوالفتح خان گردید. ابوالفتح خان با تمام رذ اخلاقی مثل پدرش عنوان شاهی را نپذیرفت ولی دارای احترامی شایان می بود. شرب مدام وی را چنان از پای در آورد که بقول مورخین عصر دائما چنان مست بود که برای قضای حاجت نیاز به چند دستیار داشت، و هنگام مستی رکاکت بسیار ب ج می داد. صادق خان که مردی جاه طلب بود این موضوع را دستاویز قرار داده وی را دررهنگام مستی و حرکات غیرانسانی به ون ذی نفوذ و رجال متدین شیراز ارائه کرد. صادق خان فردای آن روز دستور داد که به فتوای ون جامع الشرایط و رجال نیکنام و متدین شیراز در ارتکاب مناهی از سلطنت مخلوع و صادق خان که خود مردی متظاهر و فاسق و فاجر است بجای وی سلطنت جنوب ایران انتخاب شده است. مردم دسته دسته به تهنیت وی به دربار شتافتند. اینک سلطان بلامنازع جنوب ایران صادق خان زند - برادر کریم خان - است.

او برخلاف برادر و برادر زاده اش خود را شاه خواند. علی مردان خان نیز سلطان اصفهان می باشد و خود را کمتر از صادق خان نمی داند. بسرعت به شیراز حمله و آن شیر را در محاصره گرفت. آن روز جمعیت دارالعلم شیراز 250 هزار تن بود.

باید توجه داشته باشیم که این رسم ددمنشانه از دربارعثمانی و در زمان صفویه به ایران سرایت کرد.
آقا محمدخان در این مدت که در بالا به استحضار خوانندگان گرامی رسید دائما در تلاش بود. صدها معارض ایلی و خانوادگی داشت که با صبر و حوصله و کمک یاران با نبوغش چون مجنون خان پازوکی بر همه ی آنان منجمله برادرردیگرش جعفرقلی خان پیروز گردید. این سال 1205 هجری قمری است، اولین بار نام پر طنطنه (( لطفعلیخان )) به گوشش رسید. لطف علی خان پسر جعفرخان زند که در عنفوان شباب پدرش بود، زیباترین جوان شیراز و خانواده ی زند و دلیرترین آنان. ژان گوره از قول گولد اسمیت انگلیسی می گوید در کشور آریاها از بدو سلطنت خاندان صفویه چنین نوجوان زیبا و دلیری دیده نشده است. آقا محمدخان ناآگاه یا بقول امروز با حس ششم دریافت که این ششصد دینار با آن سه عباسی فرق بسیار دارد و ممکن است که این نوجوان برای وی سدی ایجاد کند زیرا به وی گفته شده بود که او قدرت تحرک غزال و زهره ی شیر دارد. لطف علیخان زند دلیری کم نظیر بود و جرئتی شبیه به پهلوانان اساطیری داشت، او بدون شیدن به کمی عده ی سربازان خود و کثرت قوای دشمن هیچ گونه هراسی به دل راه نمی داد. آرزویش این بود که دوره ی کریمخانی تجدید شود. فقر، اء، میخوارگی و که عموم به آن مبتلا شده دیگر بار از صحنه ی گیتی رخت بربندد و سنت رسول الله و احکام قرآن کریم دگربار بر جامعه مستولی گردد. جعفرخان در شیراز بسر می برد و چون آقا محمدخان قصد تصرف اصفهان را داشت، زیباترین جوان ایران و اشجع آنان یعنی لطفعلیخانیا تشکیلات منظمی که به اصطلاح امروز کماندو یا رنجر خوانده می شود در خارج ا بطوری آقا محمدخان را که از شیراز و اصفهان را در محاصره داشت درمانده کرده بود که خان قاجار از ترس شبیخونهای وی خواب راحت و استراحت را از دست داده بود. مرحوم میرزا حسن خان مستوفی الممالک که از رجال نیکنام و با سواد اخیر ایران است از قول پدرش شادروان میرزا یوسف آشتیانی و وی به گفته ی میرزا ابراهیم خان بیگلربیگی صدر اعظم آقا محمدخان روایت کرده که خان قاجار به خود گفته بود اگر ی لطفعلی خان را زنده دستگیر کند هم وزن وی به آورنده الماس خواهم داد. - ناچیز این مطلب را از خانم هما مستوفی الممالکی دختر مرحوم میرزا حسن شنیده ام. لطفعلی خان هنگامی قشون کثیر آقا محمدخان را به ستوه می آورد، که بقول امروزی ها طفلی دبیرستانی بود. - یعنی زیر 18 سال داشت - اما نبوغ و سن با یکدگر تباینی ندارند. موتسارت در سن 7 سالگی تمام موسیقی دانان هم عصر را عقب گذارد یا علامه حلی بقولی کمتر از 12 سال داشت که به درجه ی اجتهاد رسید .. در تاریخ فرانسه پس از انقلاب، ناپلئون بناپارت جوانترین افسر جزء بود که سرانجام قاره ی اروپا را به زانو در آورد. پس نباید تعجب کرد که چگونه یک نوباوه 16 ساله با گرگ یالان دیده ای چون اخته خان به جوال می رود.
وقتی آقا محمدخان شیراز را در محاصره داشت که وی با نیروی کوچک خود قادر نیست که با نیروی بزرگ وی مقابله نماید و اگر رو در روی وی جبهه بندی کند و مبادرت به جنگ منظم نظامی کند در محو خود کوشیده است. بنابراین بایستی جنگ فرسایشی چریکی را انتخاب کرد و به همین نحو عمل نمود و مدتی طولانی خان قاجار را مستأصل و علاوه بر قتل بسیاری از لشکر دشمن غنائمی قابل توجه به دست آورد، کما اینکه در یک شب پائیزی سربازان لطفعلی خان با تقلید صدای شغال که بعد از نیمه شب برای حمله به جالیزهای صیفی معمول می دارند لشکر خان قاجار مورد شبیخون قرار گرفت، آنها تصور د این شغالان هستند که به اردو حمله ور شده اند و آن را ناچیز شمردند، در صورتی که نتیجه ی تاکتیک نظامی لطف علیخان به قیمت جان 70 تن سرباز قاجار و بیش از 200 تن مجروح تمام شد و سربازان زند تعدادی تفنگ و شمخال به غنیمت بردند. و یک شب بعد، از صدای بوم تقلید کرده و دیگر شب، از آوای چندش آور کفتار استفاده، و نتیجه ی شب اول را گرفتند، و تمام این تمهیدات بوسیله ی خود لطفعلی صورت می گرفت. لطفعلی خان هرگز از یک جناح جنگی، برای سردرگمی دشمن دو بار استفاده نمی کرد. بلکه گاه می بود که شبانگاه نیروی خان قاجار از چند سو خود را مورد تهاجم دشمن می دیدند، و این موضوع چنان ایشان را آسیمه سر کرده بود که بعضی از سربازان ترکمن وجود جن را قبول کرده، و اگر ترس از سفاکی آقا محمدخان که سربازان فراری را به فجیع ترین طرز مثله می کرد نبود، ده - ها مرتبه فرار را بر قرار ترجیح می دادند. ولی تقدیر هیچگاه مطابق تدبیر نیست. یک شب لطفعلی خان از سوی خاور دست به یورش زد و بعد از یک جنگ کوتاه مدت در همان جانب حمله مبادرت به عقب نشینی نمود. در هنگام بازگشت آهسته می رفت برای اینکه قشون دشمن او را تعقیب نماید و آنها را به کمینگاه بکشاند. همین که به سربازان لطفعلی خان رسیدند ناگهان مغاکی بزرگ که از قبل تعبیه شده بود در زیر پای آنان دهان گشوده و جسمی عفیر را در خاک مدفون ساخت. از ابداعات بی نظیر این دسال زند عملی است که بقول ژان گوره محقق فرانسوی بی شباهت به مین گذاری امروزی نیست. خان قاجار پیرامون اردوی خود مبادرت به احداث تله ی گرگ گیری کرده بود. و شما می دانید که هر موجودی در این دام بیفتد علاوه بر اسارت حتما یک پای خود را برای همیشه از دست خواهد داد، و این در صورتی است که مجروح دچار قانقاریا نشود و الا مرگ وی حتمی است. لطفعلی خان بوسیله ی جواسیس خود از این امر آگاه می بود. دیگر صدای شغال و آوای کفتار و جغد را به کنار گذاشت ( چون می دانست حریف دست او را خوانده است ) از آن به بعد پیش قراولان لطفعلی بدون صدا به اردوی خان قاجار نزدیک می شدند، و آنان که وظیفه داشتند، پیشتازان اولیه را معدوم کنند خویشتن را به فرم جانوران گوناگون مثل س، گرگ، روباه، ببر و پلنگ ( البته با ماسک صورت ) و با چهار دست و پا می خزیدند و به نگهبانان صف اول جبهه نزدیک می شدند، و تا آنان خود را دریابند کارشان ساخته بود، زیرا به مجرد نزدیک شدن قطعه خمیری را که در دست داشتند در دهان آنها فرو می د و آنان را از فریاد و کمک خواستن باز می - داشتند. آقا محمدخان که در نبوغ فرماندهی و استراتژیکی وی بحثی نیست قشون خود را در سراسر حلقه ی محاصره پخش و پلا نمی کرد و در جهات اصلی ( شمال - جنوب - شرق - غرب ) یک واحد قوی مستقر داشت. در نیروی پارتیزانی لطفعلی خان یک سرباز پیر وجود نداشت، همه شاد و سرزنده و فقط یک فرمانده در صورتی که خان قاجار بطور اجبار دارای چند فرمانده مختلف بود. تفاوت چشم گیری وجود داشت، لطفعلی و سربازانش غیور ولی بی تجربه که در اثر چند پیروزی کوچک غرور و ش ت ناپذیری را به آنان القا کرده بود. آقا محمدخان مردی پر تجربه با مردانی چموش و دنیا دیده. تفاوت بسیار بود. آقا محمدخان پشتگرمی به تهران و استرآباد و مازندران داشت، اما لطفعلی جز خود و یارانش مستظهر به هیچ نبود. نتیجه از نظر منطق معلوم است، لطفعلی دلاور است و چابک ولی بی پشتیبان. چون در این جنگهای بخصوص مردم دخ ی ندارند، عده ای سرباز مزدور و عده ای کمی معتقد و مؤمن.
مقدمه، بقلم مرتضی بینش؛ کتاب: زند؛ زندگی پر ماجرای لطفعلی خان.



منبع : http://hamdheydari.blog.ir/1397/07/20/خردکی-تاریخ-سردار-زند-،-لطفعلی-خان