بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

????عشق جان است و عشق تو جانتر جانان...????

آخرین پست های وبلاگ ????عشق جان است و عشق تو جانتر جانان...???? به صورت خودکار از بلاگ ????عشق جان است و عشق تو جانتر جانان...???? دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



لباسی که ندیده????????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/08/06/لباسی-که-ندیده????????




دوباره منم و جاده???? (کارت جانم)

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/08/13/دوباره-منم-و-جاده????-کارت-جانم




اختصاصی ویولتم????☔️

درخواست حذف اطلاعات
سلام عزیزای دلم.خدا میدونه از عصر چققققد احوالاتم خوشه. و این حال لذیذ رو مدیون خوشدل ترین مجازی زندگیمم اولین ی که خوندمش، درکش با پوست و استخونم تو دنیای نوجوونی... بعدش گمش و پیداش دودستی چسبیدمش و چققققد برام خوشاینده داشتنش. بارها با اشکاش گریم دراومد، با خنده هاش خندیدم، نفس راحت کشیدم با خلاص شدنش. روزهااااا بوده که ده بار سر زدم بهش که فقط باخبر بشم از حال و روزش... عزیزدل مرسی که این هممم خوبی رو نشونم دادی، مرسی که با وجود اختلاف سنی بینمون انقد درکت بالاس ، انقد رازداری، انقد سنگ صبوری . بغض الانم از این همه مهربونیت یکی از صادقانه ترین بغضای از سر شوق زندگیمه. عصری با مامان گلاب و گلاب قدم زنون تو هوای پاییزی و بشدت دل انگیز وطن مادری میرفتیم بازار که برای خونمون حبوبات و ادویه جات ب م. مامان زنگ زد که از مازندران بسته رسیده ، واسه شماس؟ ذهنم رفت پیش علیرضا، که ید اینترنتی میکنه و تولد آجی نزدیکه. گفتم حتما علیرضا سفارش داده صدای فانینا اومد که هدیس، گفتم هموووون پس هدیه تولده . گفت نههههه اسم فرستنده هدیس. خدایااااااا ذهنم جرقه خورد دلم هررررییییی ریخت. داد زدم بازش نکنیییین خودم بیام پس فردا وا کنم. قطع . طاقت نیوردم تو همون بازار رفتم سر وقتش. وااااییی دل تو دلم نیست شنبه شه. نتونستم تلفنی واسه علیرضا تعریف کنم منتظرم فردا بیاد و حضوری با آب و تابش تعرییییف کنم تماااااام خستگیای این مدت گلوله شدن از تنم در اومدن... انرژیم صدها برابر شد.⚡️ دنیا دنیا شرمندم کردی. ایشالا بتونم جبران کنم محبتت رو. بخدا که یه تیکه از قلبم ، اونجا که عزیزترین آدمهای زندگیمن، جات دقیقا اونجاس. حکمتش رو نمیدونم ولی یه جورخاصی مخلصتم من.☺️ بمون برام



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/08/17/اختصاصی-ویولتم????☔️




آمده ام با تپش قلبها...????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/26/آمده-ام-با-تپش-قلبها-????




بالا ه غول رو زدیییییم تر دیم????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/30/بالاخره-غول-رو-زدیییییم-ترکوندیم????




برای اولین بار... پاییز غریبانه????????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/01/برای-اولین-بار-پاییز-غریبانه????????




محتاج آمیییین...????????

درخواست حذف اطلاعات

سلام خدای مهربوووون. میدونم این گره فقققققط و فقط با دستای سبز و نازنین خودت باز میشه.

میدونم تا تو نخوای نمیشه.

میشه خیر و صلاحمون رو در این قرار بدی که جور بشه کار دلم؟؟؟

میشه نا امیدم نکنی؟؟ میدونی نا امید نشدم. میدونی حتی الان و تو این شرایط سخت، تو این دل کندن از همه ی دل بستگیام و اومدنم تو این غربت تلخ، هنوز نا امیدت نشدم. فردا پدر مادرم رو نا امید نکن. نذار دل ش ته از درگاهت برگردن... خدایا به حق دل ش ته ی مامانم... به حق صدای گرفته ی بابام....به حق اشکای نیمه شب خودم، به خاطر سردردای علی از این وضعیت، به خاطر دوری مَردم رحم کن و فردا کمکمون کن. دلم روشنه به گوشه ی چشمت ، به نگاهت، میدونم دریغ نمیکنی...

لطفا برام دعا کنین. خدا صدای بنده هاشو میشنوه. فقط یه آمین بگین❤️..

دوست نوشت: آوایی با این دل ش ته به یاد مامانتم و از خدا میخوام هرچه زودتر مرادتون رو بده.




منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/03/محتاج-آمیییین-????????




تو خورشیدی و ذره پرور ترینی...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/04/تو-خورشیدی-و-ذره-پرور-ترینی




به من میگن علی کیه؟؟ علی عاشقاست... و بازهم عیدی: منزل عشششششششق❤️????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/10/به-من-میگن-علی-کیه-علی-امام-عاشقاست-و-بازهم-عیدی-منزل-عشششششششق❤️????




به من میگن علی کیه؟؟ علی عاشقاست... و بازهم عیدی: منزل عشششششششق❤️????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/10/به-من-میگن-علی-کیه-علی-امام-عاشقاست-و-بازهم-عیدی-منزل-عشششششششق❤️????




تمیز کاری خونه و جابجایی...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/13/تمیز-کاری-خونه-و-جابجایی




تمیز کاری خونه و جابجایی...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/13/تمیز-کاری-خونه-و-جابجایی




مبلمان+عروسی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/21/مبلمان-عروسی




مبلمان+عروسی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/21/مبلمان-عروسی




تولد یکی یکدونگی و مروارید جان

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/27/تولد-یکی-یکدونگی-و-مروارید-جان




تولد یکی یکدونگی و مروارید جان

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/27/تولد-یکی-یکدونگی-و-مروارید-جان




تحولی در رابطه????و بمبی که بالا ه منفجر شد...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/04/05/تحولی-در-رابطه????و-بمبی-که-بالاخره-منفجر-شد




ادامه انفجار و تحول...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/04/05/ادامه-انفجار-و-تحول




خوزستان دوباره و با هم احتمالات...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/04/26/خوزستان-دوباره-و-با-هم-احتمالات




منم! پهلوون روزای سخت????????????

درخواست حذف اطلاعات

سلام عزیزای دل خودم، خوبین خوشین؟؟

من روزای خیلی سختی رو میگذرونم ولی به هرچیزی چنگ میزنم که حال خودمو بهتر کنم و گرفتار یه روحیه درب و داغونی نشم. دوره فیتنسم تموم شد، وااااقعا عالی بود... ♀️

خب این مدت همش کتاب میخونم و میبینم... کتاب دشمن عزیزو خوندم و به همتون توصیه میکنم بخونیدش که فووووق العادس.

از ده ریزای عروسی(اهواز) نوبت آرایشگاه گرفتم و بیعانه دادیم. قرار شده یه بارم بریم خودمو ببینه.

تشریفات و آتلیمم انتخاب . ولی هنوز اقدام ن . علی دور خودش دیوار کشیده نمیاد سراغی ازم نمیگیره... و این بی معرفتیش داره روحمو میخوره اما چاره ای نیست. میدونم به این زمان بشدت احتیاج داره. دعا میکنم هرچه زودتر دوتامون به آرامش برسیم و بیشتر از این حرفا قدر هم بدونیم

و امااااااااا خبرای جدید این روزا پر از اتفاقه دور و برم: دوست صمیمیم (ن) که همیشه پیاده روی میرفتیم با هم نامزد کردهوااااقعا خوشحالم براش. الان شهرستانن، هفته بعد میاد و با هم میریم کلییی میگردیم واسه لباس و یدامون.

بعدا اینکه بابا و حاجی رفتن شهرستان برای انتقالیم، من استرس داشتم و مامانم خیلییی دعا و نذر میکرد. ولی متاسفانه شاکی خصوصی دارم:( ولی نا امید نمیشم و توکلن به خداس از لطفش نا امید نمیشم.امروز با اینکه با این خبر مواجه شدم ، ولی نذاشتم حالم بد بشه! طی یه تصمیم صد درصد یهویی و با تشویقای مامانم من ارشد زبان تهران ثبت نام . تو یه موسسه، پکیجمو زودی میفرستن باید بشینم سفت و سخت بخونم و دی و بهمن برم امتحان بدم اگه معدلم به حد نصاب برسه و قبول شم دانشجوی ترم دو میشم اگه نه که هیچی.امتحانامم همینجا کرج میرم میدم. متاسفانه به خاطر کارم نمیتونم ریسک کنم و کنکور سراسری بدم، با اینکه میدونم حتما قبول میشم. ولی ممکنه از اداره باهام همکاری نکنن و اینکه در اونصورت کلاسارو حتما باید برم. ولی اینجوری حضور ا امی نیست. و من نمیخوام بین کارشناسی و ارشدم فاصله بیفته. اینه که امروز بالا ه ثبت نام ❤️ و از لحظه ثبت نام به بعد با وجود استرسی که دارم ولی واقعا خوشحالم. میدونم دورم شلوغه. کارای خونه ازیه طرف، مهر به بعد مدرسه دارم خودش یه طرف، یدای عروسی و خونه چیدن و کلی کار دیگه. ولی این بین میتونم تمرکز کنم و پکیجو بخونم که ایشالا قبول شم

بعد از ثبت نام با بابا صحبت کردیم، شهرستان بودن، رفته بود از مغازه ی دوستش برای بوفه جدید مامان ظرف بگیره. منم سفارش برام جای دستمال کاغذی و سطل زباله بگیره آخه من شوش چیزی نپسندیدم، دیگه ع فرستاد و اونم انتخاب . بعدش تو این وضع و اوضاع مامان و فانینا رو است مهمون ♀️ الان یک عدد له عالم داره با موهای خیس داره مینویسه.

یه دونه کتاب جدید از قفسه بیرون کشیدم که شروع کنم بخونم.

کلاس مم ثبت نام که از شنبه ایشالا برم.

باید میوه و ظرف برای مربا بگیرم. و شروع کنم سبزی خشک .

پر حرفیام و از این شاخه به اون شاخه پ های من رو ببخشید.

دوستون دارم. و نیازمند انرزی مثبتاتون.




منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/10/منم-پهلوون-روزای-سخت????????????




جومه نارنجی هنرمند????

درخواست حذف اطلاعات

سلام به روی ماهتون عزیزای دلم. خوبین خوشین؟

شب رفتیم تالار ولیمه نوه ی پسر عموی مامانم. کلییییییی یدیم و تخلیه انرژی و برگشتنی و دختر رو رسوندیم و نصف مسیرو من و فانینا و آجی تنهایی برگشتیم عجییییب حال داد

دارم یاد میگیرم روزا و شبامو خودم بسازم نه احساس لعنتیم که گاهی سر و گوشش میجنبه و خطا میره مث امروز دارم مقاومت میکنم که سمتش نرم. نمیخوام تا آ زندگیم به یه آدم بداخلاق از خود راضی باج بدم. میخوام قدرشناس باشه و بفهمه که عمر منه که داره میگذره پاش... نمیدونم موفق شم یا نه. ولی اگرم نشم از اون سواری دادن خبری نیست کاشف به عمل اومده که دو هفته مرخصی گرفته عوض اینکه بیاد بریم کارامونو انجام بدیم اومد شو برداشت و درکمال طلبکاری رفت خوزستانبگذرررریم...

خبببب بگم براتون که چقد ذوق دارم از اینکه امروز استارت درس خوندنمو زدم. دیروز پکیجم رسیدو متاسفانه برع تصور من اصلا آموزش از طریق لوحای فشردس در حالیکه من کلا با کتاب بیشتر حال میکنم. ولی این ابدددا مانم عشق ورزیم به درس خوندنم نمیشه.دیروز نشستم کل سی دیا رو، روی لپتاپ قراضم نصب . قربونش برم اذیتم نکرد و کلی راه اومد یکم استراحت و پا شدم رفتم باشگاه جدید که جلسه اول کلاس م بود.عرق ریزون رسیدم که گفتن مربی سرما خورده و امروز کلاس تشکیل نمیشه.

منم مدتها بود دنبال لاینر( دور گیر ویترای) بودم. رفتم نوشت افزار بالای خیابون اصلی و دوتا لاینر و یه بسته مداد شمعی یدم و برگشتم خونه. کل دیروزو سرم گرم رنگ آمیزی بود. و اینکه ویترای رو تو خونه و بدون کلاس شروع . بقیه وسایلشو روز دختر با علیرضا از مشک یده بودیم خوشبختانه

شبم با فانینا و دختر هام و پسرخالم یعنی بابای گلاب( بچه های عزیز که با هم بزرگ شدیم) رفتیم نشستیم تو یه سفره خونه رو باز،بچه ها کلی بازی و مام هله هوله خوردیم و دودی بر دل زدیم. و تا تونستیم من و بابای گلاب درباره آینده من و علیرضا حرف زدیم

بعدم که برگشتنی بابای گلاب من و فانینا رو رسوند. بابا ساندویچ و سیب اژدر زاپاتا یده بود که از اونم نگذشتیم و زدیم بر بدنجاتون خالی حس چسبید.

امروز بیدار شدم، یه دوش مفصل گرفتم و یه شلوارک زرد قناری و یه لباس نارنجی از این مدل آزادا پوشیدم و نشستم به درس خوندن. من کلا خیلی نمیخونم و میدونم این خوندنایی که همش به بازیگوشی میگذره فقط واسه اینه که آشنایی داشته باشم با موضوع. اصلش میمونه برای دم امتحان

بعد از اونم سر خودمو با رنگ آمیزیای ویترای و دفترچم گرم . آهنگ گذاشتم و غرق شدم توش...خبببب از نتیجه راضیم راستش. با اینکه خیلییی ایراد داره ولی اول اینکه بار اولم بود. دومم اینکه اصلا کلاس نرفتم و خودم تو خونه دارم کار میکنم. سومیشم اینکه من کلا نقاشیم افتضاحه، بخاطر همینم ویترای رو انتخاب . چون نیاز نیست طراحی حرفه ای بلد باشی. خوبه سرم گرم میشه و دوسم دارم این کارو. هدفم اصلا یه خلق اثر هنری خارق العاده نیست... میخوام استفاده کنم از خودم و دستام. بعد تموم شدن رنگ آمیزیام با فانینا تقسیم کار کردیم و من آشپزخونه رو جمع ، شب دخترخالم میاد

این از ویترایم( نقاشی روی شیشس: )


اینم با خ ره (کامل نشده) :


گاف نوشت: گند زدم، عصبی بودم اس دادم بهش که نمیبخشمت، سربحث باز شد و کلی دری وری به هم بافتیم باز.

سِر نوشت: لمس و بی حس شدم، حس نمیکنم دارم با دستای خودم زندگیمونو خفه میکنم.

دود نوشت: دلم عجیب سیگار میخواد. از نوع برگ، و شمال و دریا و دریا و دریا.






منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/15/جومه-نارنجی-هنرمند????




دست دردسرساز

درخواست حذف اطلاعات

سلاااام به روی ماهتون. خوبین قشنگا؟؟؟

دیروز یکی از سخخخخخت ترین روزای زندگیم بود.خیلی خیلی سخت، حالا تعریف میکنم...

پریشب بود که دختر خالم و خانم پسر خالم( مامان گلاب). اینجا بودن. عصرش رفتیم پارک و تا تونستیم هله هوله خوردیم و قلیون کشیدیمخیلییی چسبید خ . اونجا علیرضا اس داد که شب ساعت دو میرسه.

شبش که برگشتیم خونه دم نوش دم دادیم دور هم خوردیم و سرگرم حرف زدن شدیم تا وقتی که علیرضا رسید.خدایا چه حالی داشتم...چه دلتنگی غریبی. براش درو وا ولی اصلا حرفی نزدم. اون شب بخیر گفت و رفت تو اتاق به من اس داد که زود حرف زدنتو تموم کن بیا من کارت دارم. اومدم و گف بریم سر بزنیم به خ م آباد که نی نی آورده. منم جدی جوابشو میدادم که یهو بغلم کرد❤️❤️کلیم حرف زدیم و اشتباهاشو قبول کرد واقعا.

درد دل کرد، گفت بخدا تحت فشارم. از یه طرف پادگان ، از یه طرف خونه، از یه طرف انتقالی من... دغدغه هاشو گفت ولی گف از این به بعد وقت میذارم و... خلاصه تا ٤ و رب حرف زدیم...صبشم ساعت شیش قرار بود من با آجی برم بیمارستام دستشو عمل کنه( یه کیست استخونی رو مچش دراومده بود) که جانانم گفت خودم میبرمتون خیلیم گفتیم با بابا میریم . اما خودش ساعت گذاشت ٥ و نیم بیدارم کرد آماده شدیم رفتیمواییییی خدا هیچ و اسیر بیمارستان نکنه، تازه آجی مثلا همکارشون بود و هواش رو داشتن. ولی قرار بود صبح عملش کننیه ساعت منتظر موندیم خبری نشد... حالا فک کنین علیم شبش تو جاده بوده واین همه رانندگی کردهرفته بود پایین منتظر بود اجی رو ببرن اتاق عمل که بیاد پیش من، تنها نباشم. وایییی یه جا من پشت پنجره بودم که تلفنی ز زد برام خوراکی یده بود که برم بیارم گشنه نمونیم.بهش گفتم کجایی گف رو صندلی پارک، چش چرخوندم دیدمش

اینم ع علیرضا البته زومم شده

خلاصه سعات نه شد هنوز نیومده بودن... وای ما لهههه بودیم از خستگی و بیخو . هرکاری می علیرضا راضی نمیشد بیاد خونه. دیگه ساعت ده و نیم خبری نشد مامانم ز زد به علی و با اصرار مامانم رفت. قبلش اومد بالا دنیال من رفتیم پیش ماشین یکم آب و آبمیوه خوردم اومدم بالا پیش آجی و علیرضا اومد خونه.

وایییییی نشون به اون نشون که تا ساعت ١ و نیم اتاق خالی نشد. من یه رب قبل عمل رو صندلی خوابم گرفته بود لحظه ای بردنش داخل خیلییی سخت بود. خدا هیچ و جز برای زایمان و کارای خوب روونه بیمارستان نکنهفضای استرس زا... پشت در اتاق عمل حتی یه دونه صندلی نداشت ملت بشینن:( حاضرم خودم مریض بودن ولی آجیمو نمیبردن اون تو... خدا میدونه چی کشیدم تا بیاد...علیرضام خونه استرس داشت خوب خوابش نمیگرفت هی زنگ میزد حالمونو میپرسید.من فک حتما تا ساعت سه میاد ولی ساعت ٤ که نیوردنش داشتماز نگرانی میمردم. میترسیدم مث بقیه همراها برم پشت در هی سوال کنم...چون آجی رو میشناسن درست نبود. خلاصه خدا خیرش بده یکی از همکارای خود آجی اومد رفت داخل که گفتن اوردنش ریکاوری، به هوش بیاد تحویلش میدنیکم از نگرانیم کم شد. ولی خیلییی دیر به هوش اومد. بابا نگران شده بود اومده بود بیمارستان. راهش دادن اومد بالا پیشم ولی بعد فرستادنش بره خلاصه ساعت ٥ و نیم بود که صدام زدن بیا ببینش. ظاهرا استخونشو تراشیده بودن که انقد طول کشیده بود و وحشتناک درد کشیده بود. رفتم کمک با آسانسور اوردیمش پایین. و دیگه بابا فانینا رو آورده بود جای من بمونه... فقط خدا میدونه چقد گشنه و خسته بودم. چشمام گود افتاده بود. رسیدم خونه پرواز تو . علیرضا تازه خو ده بود که بیدار شد وعصرونه و چای خوردیم... یعنی من فووووق خسته بودم:( دخترخالم آماده شد بره بیرون که دیدم زشته خونه ماس تعارفش نکنم. آخه خونشون اینجا نیست و درواقع مهمان محسوب میشد همه جوره. بلند شدم آماده شدم باهاش رفتم بیرونهمه میگفتن تو دیگه کی هستی یه جین از این مدل جدید سمبادیا یدم و یه شلوار تو خونه ای برای علیرضا. دوتا نمکدون یه مقدار خورده ریز برا خونمون دخترخالمم برم زیرلیوانی شب رنگ ید و دیگههه پابند تمام مهره واسه خودم و دخترخالم یدمساعت ده و نیم بود که علیرضا ز زد گف دارم غذا میبرم برا فانینا و آجی ،بیام دنب ون؟ رضایت دادبم و برگشتیم دیدیدم عزیز اینا و اون یکی دخترخالم با دوتا دخترش اومدن.دیگه فک کنید پسر دخترخالم(مهمان) و گلاب و این دوتا چه با خونه زندگیمون. شلوارام سایزمون نشد.خلاصه تا ساعت یک نتونستیم بخو م!ولی شهییید شدیم تا صب که آجی رو آوردنساعت ٩بود با سر وصداشون بیدار شدیم. خونه هارو جمع کردیم صبحونه خوردیم و با دخترا و خانم پسر و گلاب و علیرضا رفتیم بازار من لباسا رو عوض پابند برای اون یکی دخترخالم و خانم پسرخالم و یه رنگ دیگه برا خودم یدم دیگه برای دامادی علی کفش وکمربند چرم یدم که فروشنده گف سایز پای جانان یه کفش چرم داره تک سایز شده تخفیف خورده،خیلی شیک بود، اونم رو هوا زدیم

اومدیم خونه ریحان اینا اومده بودن پیش آجی. خونمون این مدت خیلی شلوغه. ایشالا همیشه به شادی و خوشی جمع شیم دور هم.

الانم کم کم برم بیام آماده شم، قرار گذاشتیم عصر بریم پارک.

مراقب خودتون باشید. میبوسمتون❤️




منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/18/دست-دردسرساز




وقتی تو میای همه چی خوب پیش می

درخواست حذف اطلاعات

سلااام بچه ها خوبین؟

بچه ها میدونین که نوبت تالار ما ٢٦ آبان تالار جانان بود، و من با یه تشریفات برای عروسی هماهنگ کرده بودم، که از خوش شانسی من ایشون تشریفات تالار قصر بودهمون تالار قشنگه که خیلی دوس داشتیم و نوبت نداشت. این آقای مهربون قرار شد اگه کنسلی داشت ما رو اولویت قرار بده و خبر بده. حالا ما بیعانم داده بودیم، ولی پنج شنبه عصر بود ما دیگه کلا نا امید شده بودیم از جور شدن این تالار که این آقا تماس گرفت و گفت٢٨ آبان کنسلی دارن، من و علی با بابا مامانش رایزنی کردیم و قرار شد همینو قرارداد ببندیم و خداروشکر شنبه صبح قرار داد بسته شد و من نوبت آرایشگاهمم عوض ، دیگه ایشالا این تاریخ تصویب شده. راستش من حس خوبی نداشتم که شب عروسی و تاریخ تولدم یکی باشه. همیشه فک می خیلی خوب میشه ها، ولی وقتی بنا براین شد یجوری بی میل بودم.خب آخه حیفه اتفاقای خوب زندگیمون اینجوری ادغام بشه و همشون درهم برهم بشه.

عصر خونه حنان بودیم که یهو تصمیم گرفتیم ای وسایل رو ب یم، داشتیم با پسرخالم (بابای گلاب) دنبال تو دیجی کالا میگشتیم که پسر طی یه پیشنهاد ناگهانی گفت پاشید بریم شمال و شما منطقه آزاد ید کنین.

آقا مث دیوونه ها ساعت ٨ ونیم این فکر زد به سرمون. حالا ماشین ما پر بود از وسایلمون(کتابای من، یه مقدار از لباسا، ت و پرتایی که این مدت یدیم) و قرار بود ببریم بذاریم خونه نوشین! خلاصه تندی راه افتادیم سمت خونه نوشین وسایل رو جاسازی کردیم و دم درم پای من پیچ خورد صدبار پله ها رو بالا پایین رفتیم دوتایی و وسایلو بردیم بالا.

بعدشم رفتیم خونه حنان شام خوردیم و با فانینا و پسر و دختر ( م آبادی) راه افتادیم. مسیر که عششششق بود، بچه ها دوتا دایجستیو یدیم ٣٤ هزار تومن واقعا گرونی و آدمخواری بیداد میکنه

مقصدمون یه اقامتگاه تو زاده هاشم بود، بچه هااااا زیباییش قابل توصیف نییییست. وااااقعا قشنگ و م بود ساعت دو شب بود رسیدیم

پپشه بند برامون بسته بود توی ایوون، نم نم رییییز بارون...شب با بهترین حسای دنیا کنار هم توی ایوون خو دیم و صبح با صدای طبیعت و مرغ و وس ها و نم نم بارون بیدار شدیمصبونه خوردیم و آماده شدیم رفتیم منطقه آزاد کاسپین.

اونجا قیمت ای مارک تفاوتی نداشت و تصمیم بر این شد که خودمون همینجا سفارش بدیم.

ولی سرویس یدیم ☺️وحوله تن پوش و پاپوش برای من که جدا جدا ست خودم. ادکلنی که زمان دوستیمون جانانم کادو یده بود رو اصلش رو برای توی م یدم و آبرسان پوست و یه روتختی خیلی ناز برای جانانم تی یدیم. تا شب توی بازار اونجا بودیم. همون شب برگشتنی یه کوچولو بخثی پیش اومد بین من و علیرضا که از اینکه جلوی فانینا بود کمی دلخور شدم. شب برگشتیم اقامتگاه شام شمالی خوردیم☺️ که من تو لک بودم بعدشم رفتم تو اتاق بقیه دور آتیش قلیون کشیدن. دخترخالم اومد به زور منو برد، که اونجا کم کم علیرضا اومد پیشم و رفتیم صحبت کردیم و همون شب قدم زنون حل کردیم موضوع رو. اون شب ولی ما توی اتاقا خو دیم و مهمونای تازه از راه رسیده روی ایوون.

صبحم بیدار شدیم و رفتیم خونه یکی از آشناهای پسر . اونجا یه کار کوچولو داشت و انجام شد. عصری حرکت کردیم و آروم آروم اومدیم کرج...رودبار موندیم سوغاتی و زیتون یدیم...

کل دیروز رو استراحت کردیم، غروب همون اکیپ بعلاوه ریحان بلیط داشتیم برای برج میلاد بریم دلفینیاریوم ببینیم.ساعت ٧ و نیم آماده شدیم راه افتادیم رفتیم و خلاصه جای همتون خالی، عالیییی بود من عاشق دلیفینا شدم انقد که باهوش و هنرمندن.

امروز صبحم من و جانانم رفتیم دنبال خونه، یه مورد حیاط دار بود که هالش خیلی کوچیک بود، قرار شده فردا عصرم باز بریم برای موردای دیگه.

عصری کلاس مو رفتم. امروز جلسه دومم بود کم کم دارم راه میفتم و یه حرکتایی یاد میگیریم.

انتقالی نوشت: با اینکه امشب بازم سعی کردی منو نا امید کنی ولی من سفت چسبیدم به جور شدنت. راهی جز درست شدن نداری. ❤️

آرامشم نوشت: خونه شه، بابا بابت انتقالی نگرانه... و عجولانه میگه اینجا خونه نگیرین... بهش زنگ زدم درمورد انتقالی و خونه صحبت کنیم... خیلی آروم و منطقی برخورد کرد...دلداریم داد و گفت فردا حضوری مفصل صحبت میکنیم...کلی آرومم کرد خدایا شکرت.

خدایا شکرت بابت همه لطفایی که هرلحظه بهمون میکنی و ما نمیبینیم.




منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/23/وقتی-تو-میای-همه-چی-خوب-پیش-میره




حلقه ی عشق و لوستر

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/28/حلقه-ی-عشق-و-لوستر




خدا ممنون بابت عیدی???? هزااااران بار شکر

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/30/خدا-ممنون-بابت-عیدی????-هزااااران-بار-شکر




خانه ام کو؟ لانه ام کو؟ کاشانه ام کو؟

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/06/خانه-ام-کو-لانه-ام-کو-کاشانه-ام-کو




چشم انتظار معجزتم

درخواست حذف اطلاعات
سلام عزیزای دلمامروز عصر لاک زدم، بادمجونی که دوس داری آماده شدم و فقط رژ قرمز زدم، ساده که دوس داری، رفتیم دور دور، یه کوچولو خوراکی یدیم و اومدیم شام خوردیم. بعدش زودی اومدیم تو اتاق، گپ زدیم به جبران پنج شنبه که فردیس بودی.ماساژت دادم عزیزم. بخدا میفهمی حالمو، بغضمو ، میفهمی و من نگرانی رو تو چشمات میبینم ولی چقققققد تو داری تو دورت بگردم. چن شبه تا نزدیکای صب بیدارم.سرگرم میکنم خودمو که فکر و خیال نکنم. عصرا آهنگ میذارم ، هدفونو میذارم تو گوشم و ورزش میکنم، حلقه میزنم. خیلیییی خوبه کاش زودتر شروع می .بعد از ورزشم دوش میگیرم. تا چن ساعت بعدش حالم خوبه. ولی میدونین بلاتکلیفی چیه؟؟؟؟؟؟من الان تو نقطه اوجش وایسادم.نمیدونم تهش چی میشه!!! میدونم کار سختیه ولی خدا بخواد نشد نداره.ازش میخوام بهترین رو برام رقم بزنه. امتحانا شنبه هفته بعد شروع میشه و من کتاب و جزوه ندارم. تا فردا شب مهلت دارم یه مقاله علمی پژوهش تحویل بدم ولی هنوزم یک کلمشم ننوشتم. دست و دلم نمیره. به دختر ها پیام دادن پس فردا قابلمه پارتی ترتیب بدیم و کیکشم با من. میخوام اگه قراره برم تا لحظه ای که وسایلمو جمع میکنم بهش فک نکنم. میخوام عزیزم دلت نلرزه از رفتتنم. چشم امیدم فقط به خداس.به دعاهای عزیزام. به دلگرمیای همتون. مرسی که هستین. ❤️❤️



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/10/24/چشم-انتظار-معجزتم




طولانی از ا*نقلاب تا شوش????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/10/28/طولانی-از-ا-نقلاب-تا-شوش????




مسافرِ من...

درخواست حذف اطلاعات

با تو هستم ای مسافر... ای به جاده تن س ... ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده.

منو از یاد تو برده... هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره... گل به گل گوشه به گوشه... تو رو یاد من میاره...

با تو من چه کرده بودم؟ که چنین مرا ش تی؟؟؟

بی وداع و بی تفاوت سرد و بی صدا ش تی...

به گذشته برمیگردم به سراغ خاطراتم...تازه میشم از دوباره... از تو داغه خاطراتم...

"به تو میرسم همیشه در نهایت رسیدن"...هر کجا باشی و باشم به تو برمیگردم حتما...

این تویی همیشه ی من... توی آیینه ی تقدیر... با همه ش تم از تو، نیستم از دست تو دلگیر...

با تو من چه کرده بودم؟؟

ظهر برای ناهار دختر ز زد گف بیاین اینجا، عصرم با آجیا و دختر پیاده رفتیم زاده وسطای راه اسنپ گرفتیم، بعدشم اومدیم دم خونه آجی ماشینو برداشت که دختر رو برسونه و با فانینا برن ید. من نرفتم. اومدم استراحت خوندم. آجی و فانینا اومدن برام آش آورده بودن(امروز هوس کرده بودم و آجی یادش مونده بود برام از بیرون آورده بود)خوردم و قرار شده بود دختر شب بیاد، من تند تند ماکارونی دم دادم (تمام کارا رو درحالی انجام دادم که همون بغض لعنتی چسبیده و ول کن نیست...الانم دراز کشیدم و منتظرم دختر بیاد ببینم حالم بهتر میشه. کل روزو حالم به شدت عجیب غریب بود... یه دلتنگی بدی عجیب بیخ گلومو گرفته. کمدو وا میکنم پیراهنای آویزون اتو کشیدش که هنوزم بوی عطرشو میدن جلو رومه. دراز میکشم روی تختم عروسکاش که گذاشتم روی تخت و بالای تخت دور تا دورمه...همه بی خبر از همه جا حالشو ازم میپرسن:) باورم نمیشه یعنی امروزو یادش رفته؟؟!!! دوسال پیش ما این ساعت از هیجان رو ابرا بودیم. دقیقا تو آسمونا...بابام اجازه داده بود بیان صحبت کنیم...

قطعا اگه میدونستم اینجا انقد حالمو بد میکنه عمرا میومدم




منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/08/18/مسافر-من




مری مریا

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/09/18/مری-مریا