بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

لبخند، نام کوچک من است

آخرین پست های وبلاگ لبخند، نام کوچک من است به صورت خودکار از بلاگ لبخند، نام کوچک من است دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



هیچ پشت هیچ روزمان نیست ری را...

درخواست حذف اطلاعات
یاتو|


گم شدن توی کوچه های خیابان بیدآباد و خود را به مرکز رساندن، دیدن یک دوست قدیمی بعد از چهارسال در تا ی، شهر که باران زده می شود و من که خودم را از پیاده روی خیابانی طولانی به خانه می رسانم و هر لحظه ذوق و شکر باران را می کنم و میانه‎ ی راه دلم هوس آش می کند و گرمای کاسه ی آش را تا خانه بغل میکنم.

و یادم می رود را...یادم می رود صبح شنبه را...یادم می رود هر آنچه قلبم را سخت فشرده و سرم را گیج کرده...یادم می رود اشکهای ریخته نشده و کارهای مانده را...




منبع : http://girllivinginagreenworld.blogfa.com/post/73




مزاحم های شریف...

درخواست حذف اطلاعات
یاتو|

روزی اگر خواستم شغل مزاحم بودن را برگزینم، با اسم و رسم مزاحم می شوم، شماره شناسنامه می دهم و می گویم: سلام! من ریحانه هستم و یک مزاحمم و قصد دارم به شما آزار برسانم! پس تماسها و برخوردهای مرا جدی بگیرید!

نه اینکه بخواهم با اسمهای جعلی مردم را محک بزنم و مثل یک ترسو ی بی نام و نشان با خودم ذوق کنم که مزاحم فلانی شده ام!




منبع : http://girllivinginagreenworld.blogfa.com/post/122




باهم از هولِ این همه همهمه می گذریم...*

درخواست حذف اطلاعات

یاتو|

ری را، از حجمِ زیادِ ناامیدی پناه می بریم به معجزه و وقتی کاسه ی دستهامون خالی می مونه، مکث می کنیم، می ترسیم و به هر طریقی فرار می کنیم...حالا هم می ترسم، فرار می کنم...بعد هر نقطه به خودم میگم دیگه شروع نمی کنم...دیگه تموم شد...و شروع میکنم...بعد چند ساعت، چند روز، چند لحظه!...باید یاد بگیری آستانه ی تحملت در برابر ش ت بره بالا...انقدر بره بالا که از آستانه ی درد رد بشی...تا سید علی صالحی بگه:" من خود را از نهایت درد به شفا رسانده ام..."

*سید علی صالحی




منبع : http://girllivinginagreenworld.blogfa.com/post/123




بارون شو یاد من عشقُ بیار...

درخواست حذف اطلاعات

یاتو|

سرانجام کدام قصه می رسی؟...تا تمام حرف ها و نگاه هایمان معنا شود؟ تا یادمان بیاید تنها یکبار می شود تمام خود را به پای ی ببازیم و لبخند بزنیم؟...کجا و کِی سهممان از تمام نداشتن ها و نرسیدن ها، رسیدن می شود؟...تا نامه هایمان را به دست هم جواب دهیم؟...کجای این قصه به نام ما می خورد که تمام روزها را به شوق رسیدنش پشتِ سر بگذاریم؟...




منبع : http://girllivinginagreenworld.blogfa.com/post/124




دلت که تاریک شد، آمین بگو به دعای باران، شاید شعله ای از راه برسد...

درخواست حذف اطلاعات

یاتو|

قبل تر ها از تاریکی هراس زیادی داشتم...توی یک راهروی تاریک همیشه فکر می ی پشت سرمه و ناخودآگاه شروع می به دویدن...موقع خواب با اینکه چراغ خواب آزارم میداد اما روشنش میذاشتم تا سایه ها بهم نزدیک نشند و چشم می دوختم به در اتاق تا خوابم بره...و هفته ها گذشت و با تمرینهای ناخواسته ای که انجام دادم، خو گرفتم به تاریکی...چراغ را که خاموش میکنم اول همه چیز سیاهِ سیاهه اما کافیه چند لحظه بگذره تا بتونی جزییات را تشخیص بدی: ع های روی شیشه ی پنجره، شیشه های پاسیو، کمد رو به رو و حتی چراغ خو که توی تاریکی سرش را پایین انداخته.

ری را! داستان من و عادت ها و هراسها و چشم هام را رها کن! نزار دلت به تاریکی خو بگیره! نزار عادت کنی به حضور سایه ها، وگرنه باید راه بلد خوبی باشی که از حجم این همه تاریکی به روشنایی برگردی، تا به یاد بیاری یک ذره نور را! باید راه بلد باشی تا راه بیفتی! وگرنه اونکه مهر فراموشی به دلش زدند به تاریکی خو میگیره، تا ابد، حتی اگه روشنایی جلوی چشماش باشه چیزی را به یاد نمیاره! نخواه که دور افتاده باشی! نخواه!




منبع : http://girllivinginagreenworld.blogfa.com/post/125




بیا آرزو کنیم روی کره ی مریخ زندگی کنیم! می خواهم ببینم چه ی جلودارمان است؟

درخواست حذف اطلاعات

یاتو|

نوشته ای میخونم که میگه مهم نیست کلی کتاب نصف نیمه داشته باشید، فقط ببینید توی لحظه عطش چی را دارید و کتابش را بنوشید!...کتابهای نخونده ام را میچینم بالای تختم، پشت میز میشینم و مدام روی کاغذ می نویسم من از چه کت خوشم میاد؟ هیچی! هیچی به ذهنم نمیرسه! یاد وقتی می افتم که "کفش های آبنباتی" توی پله های پشت بوم یواشکی میخوندم و بعد فهمیدم چه کتاب مز فی بود!...یاد تمام وقت هایی که کتاب ها در تمام منابع جهان را روی من باز می د! اما حالا هرچقدر تکرار میکنم چی میخوای بدونی چیزی به ذهنم نمی رسه! توی همون حال و هوا یک عزیزی که روزگاری از تفکرات من برای آینده تا حدی خبر داشته، پیام میده فلان کتاب را بخون کمکت میکنه! متعجب میشم از زندگی! کتاب را می گیرم و سعی میکنم هدف ها و رویاهام را واضح تر به یاد بیارم! شیشه ی رویاهام را باز میکنم و تک تک آرزوهام را میخونم! آرزوهای قبلیم هم پیدا میکنم! سال ۹۲ میخواستم رتبه سه کنکور ادبیات بشم! میخواستم برم فرانسه روانشناسی بخونم! و خب اون روزها زندگی خلاف میلم چرخید و من به یک جریان دیگه هدایت شدم و همیشه بابتش خوشحال و متعجبم! یاد غذا، دعا، عشق می افتم و یک جعبه میارم و سعی میکنم درستش کنم! سعی میکنم دوباره به یاد بیارم چند سال در طلب چی می دویدم! خنده های دوستم وقتی ی ال پیش بهش گفتم میخوام فلان کار را کنم یاد میاد! وقتی گفت حالا چرا انقدر جدی در موردش حرف می زنی؟... عجیبه نه؟ هیچ به اندازه ی خودمون به اون تصویر آینده اش ایمان نداره...حتی اگه عزیزترین مون باشه...

همین.




منبع : http://girllivinginagreenworld.blogfa.com/post/128