بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

غار تنهایی من

آخرین پست های وبلاگ غار تنهایی من به صورت خودکار از بلاگ غار تنهایی من دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



یا امان الخافئین

درخواست حذف اطلاعات

دیروز غروب و بعد از  یادداشت دیروز تو راه خونه تو ذهنم اومد یا امان الخائفین. احساس خوبم از این بود که پیش بینی ترس منو از قبل کرده بود.

سحر که دعای روز دوازدهم رو خوندم که گفته بود

«و امنی فیه من کل ما اخاف»‌ انگار باز خیالم راحتتر شد که خب ترسم قابل درکه و واکنشم عجیب و غریب نیست و اینکه او درکم کرده خیلی واسم شیرین بود.

اما بعد از اون حادثه لعنتی وحشتناک امروز صبح یهوو جنس ترسم عوض شد. خدایا بازم غیر قابل پیش بینی!! این دفعه من تنها نیستم که می ترسم. ۸۰ میلیون دیگه مثل من ترس و نگرانی تو دلشون هست. یا امان الخائفین.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/494




حرف دل

درخواست حذف اطلاعات

اگر پای حرف باشه و اگر بحث ایمان و توکل و امیدواری بشه شایدها بتونم ساعت ها حرف بزنم طوری که هیچ خسته نشه (اعتماد به سقف !!!) ولی نمی دونم حکمتت چیه که چند سال متوالی ماه رمضون رو انتخاب کردی واسه امتحان عملی گرفتن. اونم امتحانای ترسناک.

واقعیتش اینه که خیلی به همون خطابه هایی که برای دیگرون می رم فکر می کنم. به اوضاع اعتقادی خودمم فکر می کنم. اینکه چرا با اینکه نمی خوام ازت طلبکار باشم ولی هستم!! به اینکه فرض رو می گذارم که من اصلا تو دستگاه خلقت تو منفعل عمل و اصلا سعی ن . اصلا منفی! پس این همه آدمی که هر وقت می بیننم می گن واستون دعا کردیم هم یعنی کشک!! همه تلاشم رو که نادیده بگیرمت ولی نمی تونم! نه که نتونم نمیشه! سلول های من می گن تو سمیع و علیم هستی. واقعیتش اینه که خسته ام از تلاش برای انکار صفاتت! تو داری طبق برنامه خودت پیش میری و بزرگترین مشکل من اینه که می ترسم. هیچ چیز این دنیات قابل پیش بینی نیست و البته هست چون نظام تو نظم داره ولی دانش ما اینقدر محدوده که حتی یک ثانیه بعدترمون رو هم نمی تونیم پیش بینی کنیم.

حالا مطمئنم که ته قلبم هیچ خصومتی باهات ندارم فقط می ترسم. می دونم که تو خدای ترسوها هم هستی. فقط یواش یواش.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/493




تکراری

درخواست حذف اطلاعات

خیلی واسم پیش میاد که آدم های غریبه بگن چهره تون چقدر آشناست. فلان مدرسه یا یا ... نبودین!!

تو محل کارم که ارباب رجوع زیاد هست خب این مساله هم به تبع زیاد پیش میاد. خصوصا معلمین گرامی اصرررررار دارن که من یه زمانی شاگردشون بودم و یادم نیست!!

بعضی ها هم میگن شبیه خانمی هستی که مثلا تو آدرس ای کار می کنه و آدرس ای رو هم دقیق می دن و میگن خودت برو ببین!!

یه بارم یکی از ارباب رجوع های ثابت مون خواهری رو یه جا دیده بود و همون روز پیش ما کار داشت؛  کلی ذوق زده شده بود که تونسته بود ارتباط ما را کشف کنه!!

امروز این مساله به حداعلای خودش رسید؛ ۳ نفر تو بازه زمانی دو ساعت اومدن و گفتن شما چقدر آشنایین؛ خانم فلانی هستین؟!

الان واسم سوال پیش اومده که یعنی واقعا اینقدر تکراری مسوال




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/492




غارنوردی!!

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

یادتون هست تو زمستون یه تور ثبت نام کردیم ولی به دلیلی یخ زدگی جاده و سردی هوا کنسل شد و دست از پا درازتر برگشتیم خونه؟! چند وقت بعدش من خواستم که پولمون رو پس بگیرم گفتند سازمان گردشگری گفته یا نصف پول یا یه تور جایگزین دیگه! ما هم دیدیم که عاقلانه اینه که یه تور دیگه بریم. 

برنامه مون هی جور نمی شد تا این هفته، دیگه تصمیم گرفتیم تا رمضان نشده حتما یه تور بریم. این هفته هم پنج شنبه تور داشتن و هم . چون بعد از تفریح های این مدلی خیلی خسته و عملا له و لورده میشیم من با موافق نبودم چون روزه گرفتن واسمون سخت می شد. تور پنج شنبه شون هم "تنگ رِغِز" بود. نزدیک داراب که تقریبا 300 کیلومتر تا شیراز فاصله داره. توی مشخصات تور نوشته بود که سختی تور 3 از 6 هست و یه قسمت هایی دست به سنگ داره و کمک میکنیم که با طناب رد بشین. من خیلی مردد بودم که بریم ولی خیلی هم کار داشتم و اصلا یادم نبود که سرچ کنم و... . چهارشنبه صبح مثل خوشحالا پیام دادم که ما هم میایم. دیگه قطعی شد رفتن مون. پنج شنبه کله صبح راه افتادیم و بعد از 3.5 ساعت تو راه بودن رسیدیم پای کوه. تو راه هم یک نفر راهنمای محلی از روستای حسن آباد سوار کردیم. گفته بودن یک ساعت و ربع پیاده روی داره. آقای راهنما گفت من خودم 20 دقیقه ای میرم  ولی شماها دو ساعت تو راهین. خلاصه یه کم تو آفتاب و شیب زیاد و گرمای 37 درجه از کوه رفتیم بالا. چند تا محلی دیگه هم بهمون پیوستند. دیگه رسیدیم به اولین جایی که اونا رفتن طناب کشی و یکی یکی ردمون . بعد رسیدیم به اولین حفره و آبشار کوچیک کنارش. واقعا بی نظیر بود، پسرا که شونصد بار شیرجه زدن و دوباره راه افتادیم، بقیه مسیر هر از 10 متر نیاز به طناب کشی داشت و تک تک رد شدن. به حفره های جدید می رسیدیم خیلی زیبا بودن و البته خیلی پرهیجان. یه جایی باید نشسته یه مسیر 20 متری که شبیه سرسره بود رو بالا می رفتیم و چون بالای سرمون ص ه بود رد شدن واقعا سخت بود، از سنگ های یک متری باید بالا می رفتیم و ... . تو پرانتز بگم که خواهری امسال واسه خودش چالش کوه نوردی تعریف کرده و بخاطر اینکه به فاصله ربع ساعتی خونه ما 4-5 پارک کوهستانی هست می تونه زود به زود و تنها بره کوه. یه چند باری هم من باهاش رفتم. ولی تو مسیر برگشت بزکوهی درونم نگذاشته از مسیر آدم رو بیایم پایین و از وسط ص ه ها و دره ها اومدیم پایین. اینو گفتم که همچینم بی آمادگی هم نبودیم!! ولی اونجا که رفتیم متوجه شدم بزکوهی درونم استعفا داد و رفت چشمک بس که یه جاهائیش سخت بود!! خلاصه بعد از دوساعت و ربع آبنوردی و غارنوردی رسیدیم به آبشار "وداع"، حوضچه پایین آبشاره شبیه قلب بود و رنگ آبی آبش بی نظیر. یه چیز فوق العاده انگار نقاشی. انگار فتوشاپ!چشمک آبشار ارتفاعش 46 متر بود که لیدر تور یه چند باری از همونجا شیرجه زد!!  دیگه ما هم نشستیم رو همون ص ه ها و ناهار خوردیم. فکر کنم قند من اون موقع 10 بود. بعدش راهنمای محلی مون و... آتیش درست و چایی زغالی و طفلی ها لیوان لیوان ، خودشون می آوردن برامون. بعد تازه ما اونجا فهمیدیم کجا اومدیم. ما از وجی دره وارد شده بودیم و تقریبا آبشار وداع آ ین آبشار مسیر بود! تیم های کوهنوردی و خیلی توریست ها، بسیار مجهز از روستا با نیسان! با فاصله دو ساعت رانندگی میرن سرچشمه و یک ساعت پیاده روی و بعد وارد دره میشن و 7 ساعت آبنوردی و غارنوردی! 64 تا آبشار و حفره تو مسیر هست که ع اشون بی نظیر بود و البته همش به ص ه نوردی نیاز داشت، آقای راهنما می گفت به شما هم آموزش می دیدم و شما هم می تونید!!! خلاصه یه دوساعتی اونجا موندیم و یواش یواش برگشتیم اومدیم. استتوس اونجا هم این بود  "و خ که دقیقا همونجا بود" هم به لحاظ قدرتش در خلقت و هم به لحاظ اینکه مواظبمون بود که سالم برسیم!

بزکوهی درونم نه تنها استعفا داد بلکه امروز بجاش یه چنگ جایگزین شده، تمام عضله های پام گرفته و به سختی می تونم راه برمخج  تا حالا برای تفریح اینقدر زحمت نکشیده بودم!! ولی ارزشش رو داشت و می خوام خودمو آماده کنم که از سرچشمه اصلی دفعه بعد بریم. ع های تنگه رو اگر دوست داشتین گوگل کنید و ببینید. من خیلی ع نگرفتم و توی اکثرشون هم آدم هست!!




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/491




وظایف

درخواست حذف اطلاعات

انتخابات به خیر و خوشی تموم شد ولی  بد نیست ملت فهیم ایران کمی در مورد وظایف و اختیارات نهادها و سازمان های کشور مطالعه کنند و بعد بر اساس اون سطح توقعاتشون رو تنظیم کنند.

خیلی از انتظارات مردم هیچ ربطی به قوه مجریه و رییس جمهور نداره و مستقیما به قوه قضائیه و نیروی انتظامی و شهرداری ها و مهمتر از همه ۳پاه مربوط هست. مجلس هم که فقط موقع رای اعتماد به وزرا مورد فاط ملت فهیم قرار می گیره و متوجه میشن هاشون چه پدیده های کم نظیری هستند!!

از اون طرف هم وظیفه شورای شهر ایجاد اشتغال نیست؛ همین که هفته ای سه مرتبه آسف های خیابون ها را نکنند ما ازشون ممنونیم.

نقش ملت همیشه در صحنه هم که بر همگان واضح و مبرهن است: غر زدن بدون کوچکترین حرکت پیش راننده ای.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/489




برای خودم!

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت ها کابوس ها از خود واقعی اتفاق ها وحشتناک تر هستند.

خیلی از کابوس ها اتفاق نمی افتند فقط فکرشون مثل خوره اذیتت می کنه. خیلی از کابوس ها هم اتفاق می افتند حتی وخیم تر و غیرمنتظره تر از اونی که تو عالم فکر و خیال بوده ولی دردش کمتر از درد فکرش هست. شاید وقتی تو متن ماجراییم داغیم و نمی فهمیم. ولی خب تجربه میگه منتظر نباش که این کابوس تموم بشه و وارد بهشت بشی. زندگی همینه هر مرحله کابوس های خاص خودش رو داره. اما تجربه یه چیز دیگه هم میگه صبر کن هر موقع اون کابوس زشته اتفاق افتاد به راه حل هاش فکر کن. لحظات قبل از وقوع حادثه رو با فکر به احتمالات زهر نکن. دور ش باش اما زهرکننده لحظات هوشیاری ت نباش‌.

شاید بخشی از درد کابوس از انرژی ای زیادی باشه که برای فرار از اون اتفاق صرف می کنیم و وقتی اون کابوس اتفاق می افته اون انرژی آزاد میشه و صرف هضم مساله یا فکر به راه حل میشه و واسه همینه که دردش کمتره. فرار استیصال و سرگشتگی و استرس میاره.

---------

 

یه چیز دیگه قبلا اینجا نوشته بودم که زندگی مثل موج سینوسی می مونه.پر از دره ناامیدی و پر از قله امید. گاهی فاصله بین این قله ها و دره ها به چشم بر هم زدن هم نمی رسه. گاهی هم دره ها و قله ها به هم منطبق میشن. همزمان امیدوار و ناامید. همزمان شاد و غمگین. از این پیچیدگی روح و ذهن انسان خوشم میاد. تک متغیره نیست. سه - چهار تا مجهوله هم نیست. اصلا ثابت نیست و شاید همین مفهوم زندگی باشه.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/487




برای خودم!

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت ها کابوس ها از خود واقعی اتفاق ها وحشتناک تر هستند.

خیلی از کابوس ها اتفاق نمی افتند فقط فکرشون مثل خوره اذیتت می کنه. خیلی از کابوس ها هم اتفاق می افتند حتی وخیم تر و غیرمنتظره تر از اونی که تو عالم فکر و خیال بوده ولی دردش کمتر از درد فکرش هست. شاید وقتی تو متن ماجراییم داغیم و نمی فهمیم. ولی خب تجربه میگه منتظر نباش که این کابوس تموم بشه و وارد بهشت بشی. زندگی همینه هر مرحله کابوس های خاص خودش رو داره. اما تجربه یه چیز دیگه هم میگه صبر کن هر موقع اون کابوس زشته اتفاق افتاد به راه حل هاش فکر کن. لحظات قبل از وقوع حادثه رو با فکر به احتمالات زهر نکن. دور ش باش اما زهرکننده لحظات هوشیاری ت نباش‌.

---------

 

یه چیز دیگه قبلا اینجا نوشته بودم که زندگی مثل موج سینوسی می مونه.پر از دره ناامیدی و پر از قله امید. گاهی فاصله بین این قله ها و دره ها به چشم بر هم زدن هم نمی رسه. گاهی هم دره ها و قله ها به هم منطبق میشن. همزمان امیدوار و ناامید. همزمان شاد و غمگین. از این پیچیدگی روح و ذهن انسان خوشم میاد. تک متغیره نیست. سه - چهار تا مجهوله هم نیست. اصلا ثابت نیست و شاید همین مفهوم زندگی باشه.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/487




کیمیا خاتون!

درخواست حذف اطلاعات

این روزها خیلی کم با لب تاپم تنها میشم و واسه همین کمتر اینجا می نویسم. کم کم دارم اوردوز آدم می کنم بس که تعداد ملاقات ها و مهمونی ها زیاد شده! دیروز با دوستای دوره لیسانسم رفته بودیم باغ جهان نما! که یه دفعه 1 و خانوادش رو دیدم و از اون موقعیت هایی هم بود که اصلا قابل پیچوندن نبود! 1 حال 2 رو می پرسه و میگه یه قرار بگذاریم با هم بریم بیرون! تو دلم گفتم حالا که من دارم پرونده های قرارها رو میبندم، شما هم باید از غیب برسی و درخواست قرار بدی. منم مشتــــــــــــاق عینک دیگه خلاصه یه چشم گفتم و جمعش  چران

--------

کتاب کیمیا خاتون رو تقریبا تموم . کیمیا خاتون دختر خوانده مولانا و همسر شمس بوده. هر چقدر از دردی که این کتاب رو دلم گذاشت بگم کمه! 

کلا هر موقع داستان شمس و مولانا رو به هر شکلی میخونم یاد سارا می افتم! نقش سارا تو زندگی من شبیه نقش شمس تو زندگی مولانا بود (لازمه نیست که بگم قیاس مع الفارقه!! لازمه؟!). تو این کتاب از یه بُعد دیگه شمس رو بررسی کرده بود و بدقلقی هاش رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود و بدقلقی های سارا هم دقیقا همینجوری بود! و آ شم که کیمیا و مرگش یه جورایی باعث هجرت دوم شمس بود که بخشی از قطع ارتباط من و سارا  هم بخاطر پیشنهاد ازدواج سارا برای داداشش و انتظاراتش در این راستا بود. البته همون اولای دوستی مون من داشتم کتاب "پله پله تا ملاقات خدا" رو می خوندم و سارا می گفت این طرز فکرت تحت تاثیر اون کتاب هست ولی خب به نظرم من خیلی هم تحت تاثیر نبودم! در هر صورت حضور سارا تو زندگی من با همه بدقلقی هاش یک نقطه عطف بسیار مهم بود که باعث شد دیدگاهم به خیلی مسائل تغییر کنه و خیلی چیزها رو از زاویه بازتر و زیباتری ببینم و تا همیشه بخاطر چیزهایی که بهم یاد داد ازش ممنونم.

هر موقع یاد سارا می افتم براش آرزوی آرامش میکنم.

-------------

صبح امروز می خواستم گل بچینم ببرم اداره دستم سنگیم بود و گفتم فردا می برم! رسیدم اداره همکار میگه مطمئن بودم که امروز گل میاری! حالا هیچ حرفی هم قبلا در این مورد نزده بودیما! کلا لو رفتم!لبخند




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/478




و خ که در این ست...

درخواست حذف اطلاعات

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌ وبلاگی سلام، هم‌ وبلاگی سلامنیشخند

مجددا آغاز بهار و آغاز سال 1396 را تبریک عرض میکنم.

سال 96 را سال "تلاش لحظه به لحظه، پوست کلفتی لحظه به لحظه و لذت لحظه به لحظه" برای خودمان نام نهادیم باشد امید که در پایان سال بنویسیم که لحظه به لحظه به آرمان هایمان پایبند بودیم.

در راستای تحقق این لحظه به لحظه گی سعی نمودیم از تک تک ثانیه های تعطیلات استفاده بنمائیم. 

روز 26 ام اسفند ساعت 13 تعطیلات ما شروع شد که ما ساعت 14:30 سفرمان را آغاز بنمودیم و ساعت 1:00 بامداد 5 فروردین خاتمه سفر را اعلام و ساعت 8:04 همان روز سال کاری مان را شروع نمودیم.

در طول سفر مسیر انه، کاشان، قم زیبا* و قزوین و رشت و انزلی و لاهیجان را بازدید نمودیم و سعی کردیم طبق برنامه پیش برویم که البته کاشان در برنامه مان نبود ولی به دلیل کوتاهی زمان بازدید انه وقت کردیم 2 ساعتی را در کاشان بگذارنیم و البته در راه بازگشت به وطن پارک ناژوان اصفهان و آکواریمش را مورد فات قرار دادیم.  جای همگی دوستان خالی سفر بسیار دلنشینی بود. علی الخصوص قسمت انه و لاهیجان علی الخصوص تالاب سوستان لاهیجان. 

شعری که در بک گراند در کل سفر و علی الخصوص در لاهیجان در مغزمان تکرار می شد "و خ که در این نزدی یت" بود! 

در راستای تحقق پوست کلفتی لحظه به لحظه باید عرض بنمائیم که از نخستین ساعات شروع سال 96، یعنی همان 30 اسفند 95 اینجانب مورد حمله گلو درد و گوش درد عفونی قرار گرفته و از مزایای پوشش کلیه لباس های چمدان جهت مواجهه با تب لرز که منجر به سهولت حمل و نقل چمدان ها می شد بهره بردم و تا صبح امروز مفت م که اعلام کنم 3 شیشه شربت دیفن هیدرامین از نوع کامپاند، یک شیشه شربت د ترومتروفان  و مقادیر نامعدودی قرص کلدا و کلداستاپ و مقادیر معدودی کپسول آمو ی سیلین مصرف نموده و از موهبت معافیت از روبوسی در برخورد با میهمانان و میزبانان نوروزی برخوردار بوده ام و بدین وسیله اعلام می دارم اولین چالش پوست کلفتی را با موفقیت پشت سرگذارندم.

از آنجایی که سیستم دفاعی بدنمان در سال 95 نشان داد که مقاومتش در حد پرچین های خونه مادربزرگه است، ما در این فکریم که پروژه سیستم دفاعی بدنمان را در سال 96 پس از اجرای یک مزایده صوری!! به 3 پاه پاس داران که مجری تمام پروژه های مهم ملی و برخی پروژه های برون مرزی است واگذار نمائیم. از پیشنهادات شما در این زمینه استقبال می شود.

و اما هدف لذت لحظه به لحظه را گذاشتیم ح پیش فرض ذهنی مان و دم به دم به خودمان یادآوری میکنیم که فرصت زندگی کم است و نه فقط دریاب دمی که با طرب می گذرد بلکه بساز دمی که با طرب بگذرد. 

با امید به تحقق شعارمان.

و در ضمن هر چی آرزوی خوبه مال تولبخند

* و قم زیبا سرزمینی است که یکی از عموهای بنده  به همراه فرزندانش در آنجا سکنی دارند و بس که یکی از عموزاده ها در گروه خانوادگی مان تصاویر زیبا از کانال قم زیبا را به اشتراک گذاشته است صفت زیبا تبدیل به بخش لاینفک اسم شهر قم شده است چران




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/476




خنک آن بازی!

درخواست حذف اطلاعات

خب آمده ام که سال 95 ام را بدرقه کنم و بسپارمش به خاطره ها!

یک ماه است که دارم در ذهنم این پست را تایپ میکنم! می نویسم و پاک میکنم! 

امروز دیگر روز آ است و باید بنویسم!

چند روز است که دفتر اه م 95 را آورده ام و به نوشته هایم نگاه میکنم! به آنچه انتظار داشتم که می شد و آنچه شده است فکر !

امروز یکبار دیگر آ ین پست اسفند 94 را خواندم.

سال 95 سال سختی بود! واقعا سخت بود! توی حساس ترین بازه های زمانی، بدترین شرایط جسمی و روحی را تجربه ! بارها ش تم و ش ت خوردم و  دوباره بلند شدم! بارها اه م مرور ! بارها همه چیز را به چالش کشیدم و دوباره از اول! تصمیمات پرریسک گرفتم! به معنایی واقعی کلمه توکل و سعی فقط کِشت کنم و تمرکزم را از نتیجه بردارم!

از اول اسفند، هر روز به این فکر میکنم که امتیاز کلی 95 ام چند می شود؟ منصفانه از 100 چند حقم هست؟ از اول اسفند به این فکر میکنم چرا با اینکه این همه سخت بود ته دلم خوشحالم! از اول اسفند به این فکر میکنم که امتیاز دستاوردهای ماراتن 95 از 100 چند می شود؟ و هی هر روز محاسبه می ! و هی روز سعی می که منصف باشم! و هر روز این یادداشت در ذهنم ویرایش می شد!

امتیازدهی ام هم با ریسک است ولی به عملکرد خودم، به تلاشم، به اینکه ش تم، دوباره بلند شدم! به اینکه خطا و سعی درس بگیرم از خطایم، از 100 نمره 80 را می دهم. کمتر حقم نیست! 

توی بخشی از یادداشت سال پیش نوشته بودم:

"وقت هایت را چگونه سپری کردی!! که در واقع ثانیه به ثانیه عمرت پی چه گذر ؟"

همه سعیم را که دریابم لحظه لحظه های این ی ال را! و خب مسلم است که کاملا موفق نبوده ام ولی امتیاز 80 منصفانه است! سعی که تک بعدی نباشم! که حواسم به همه چیز باشد! معلوم است که همیشه نبود! معلوم است که از دستم در رفت که یک جاهایی خطا ! معلوم است که همه جاهایی که باید سکوت می ، سکوت ن ولی سعیم را !

و اما امتیاز دستاوردهای 95 ام از 100 شاید به 10 هم نرسد! ولی باکی نیست! 

من همان بازیم که وصفش این است:

خنک آن بازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس دیگر!

96 هم از دیدگاه من دیگری است که شدیداً مشتاقش هستم که بروم در دلش! که تجربه کنم چیزهای جدید را! چه شیرین! چه سخت و چه حتی طاقت فرسا! از اینکه روحم کش می آید حس رضایت میکنم! واین دلیل آن است از ابتدای اسفند ته دلم حس خوشحالی موج می زد! که سختی امسال کش آورد ظرفیتم را! 

----------

سفر نوروزی مان را اگر خدا بخواهد فردا شروع میکنیم! سفر عصاره تجربه است، عصاره نو شدن! و من به هر نحوی از سفر استقبال میکنم! که البته برنامه ریز تمام سفرها خودم هستملبخند

---------

برای دوستان خوبم مثل همیشه بهترین ها آرزو میکنم! ممنونم که امسال هم همراهیم کردید. اگر ناخواسته خاطری مکدر شد به بزرگواری خودتان ببخشایید.

بهارتان پیشاپیش مبارک! 

با آرزوی شادکامی و سلامتی و سربلندی.

ارادتمند شما

صبا

25/12/95 ساعت 19:10.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/474




یادم باشد

درخواست حذف اطلاعات

دارم لب تاپ ت ی می کنم فایل های اضافه رو می ریزم دور چران

قبلا این متن رو گذاشته بودم  تو یه فایل رو دسکتاپ بگذارم تو وبلاگ:

 

منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز ! ( با راکت اسبک میزنند !!( خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه…   هم عملا تو این توهم وقتمون حرم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حس میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت !

اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را وقتی با یه آدم کم فهم معا میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه وقتی با یه ادم زنک دم به دم میشی ..وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و افی داره و تحملش میکنی ،وقتی رفیق جینگت یه که درکش از دو نانوگرم تستسترون بیشتر نیست ،

وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش ، کف هرم مازلو است ( مسکن و رستوران و لباس برند و…!) دیگه انتظار نداشته باش که از  حروم شدن وقتت غصه بخوری از درجا زدنت  هم خج نمیکشی از برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه از نخواندن آ ین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و  مولوی و ….دردت نمیاره...داری بی غیرت میشی عزیزم !

به مردنت ادامه بده یا مثل یه بزرگ مرد بکش از این وضعیت بیرون و نذار زنده به گور بشی و بشی یه مرده متحرک




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/472




هم غم بخور هم غم مخور

درخواست حذف اطلاعات
ای مانده زیر شش جهت
هم غم بخور هم غم مخور
کان دانه‌ها زیر زمین
یک روز نخلستان شود
 
معنی:
ای ی که اسیر جهت ها (مکان) و زمان هستی, باید به خاطر این اسارت غمگین باشی,
 ولی در عین حال نباید غمگین باشی, چرا؟ چون این دانه های وجود تو یک روزی بالا ه
 تبدیل به باغی از درخت های نخل خواهند شد.
 
اما مولانا در عین حالی که ما را از این اسارت آگاه می کند و می فرمایند غم آن را بخور,
 از طرف دیگر می فرمایند که غم مخور, چرا؟ 
چون روح تو که زیر خاک قرار گرفته و این خاک و این اسارت و این تاریکی محیط او را در 
بر گرفته, مانند بذری است که بالا ه پوسته خود را کنار می زند, بالا ه جوانه می زند, 
بالا ه غلاف خود را می درد و بالا ه از تاریکی و زندان بیرون می آید و تبدیل به درختی 
تنومند می شود, تبدیل به نخلستانی می شود که از سایه و مای شیرین آن همه 
بهره می برند. اما شرط آن این است که تو این نیرو و توان نهفته خود را تلف نکنی, 
دور نریزی, ارزش خودت را بدانی و آن را حفظ کنی, از نور و گرمای خورشید و آب معرفت
 خود را تغذیه کنی و نیروهای خود را کم کم جمع کنی.
 
منبع:
کانال شمس تبریزی و مولانا: تلگرام
https://t.me/shamsmowlana



منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/466




طلسم شدگان

درخواست حذف اطلاعات

دو- سه هفته هست که خواهری اصرار رو اصرار که تا تعطیلات من تموم نشده یه سفر کوتاه بریم. این وسط همکار من یه بارداری نا موفق داشت و خیلی درگیر مسائلش بود و کلا استعلاجی بود. خودمم یه سری کار داشتم که بهتر بود در منزل می بودم ولی خب خواهری هم گناه داشت. خیلی وقت هم بود می خواستیم یه سفر کویر بریم که خواهری گفت 10 بهمن که جشن سده هست بریم یزد، که هم مراسم جشن سده را از نزدیک ببینیم و هم یه تور کویر نوردی یه روزه از همونجا بریم. من با جشن سده مخالف بودم (دلیلش رو بعدا توی ماجراهای کاری میگم) و واسه همین خیلی دلم نمی خواست سفر یزد جور بشه، به هر ترتیب بود اینقدر دیر اقدام کردیم که خدا رو شکر کنسل شد! بعدش قرار شد از این هفته بریم قشم! که اون هم بخاطر هماهنگی و ... کنسل شد. گفتیم خب میریم بوشهر هم نزدیکتره هم چهارشنبه ظهر راه می افتیم، عصر برمیگردیم و یه روزم من بیشتر لازم نیست مرخصی بگیرم! که اونم مهمانسرا فقط واسه یه شب جا داشت و بخاطر همین کنسل شد!! دیگه من پیشنهاد دادم بیا اصلا خودمون دو تا یه تور یه روزه بریم سپیدان (پیست پولادکف) برف بازی و ... که موافقت شد. تور رو ثبت نام و کلی بار و بندیل و لباس جمع کردیم. صبح ساعت 6 پاشدیم رفتیم به سمت محل قرار. هوای شیراز -5 بود و فکر میکنم سردترین روز سال ! هوای سپیدان رو چک -13 و پولادکف هم احتمالا -20 بود دیگه! به هر ترتیب بود ما رفتیم و سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم! رسیدیم به پلیس راه (5 دقیقه ای بیشتر راه نبود) گفتند که !! فرمانده پلیس راهنمایی رانندگی مستقر شده اینجا و بدلیل یخ زدگی جاده فعلا به هیچ اتوبوسی اجازه عبور نمیده! دارن نمک و شن می ریزن تو مسیر و نیم ساعت اینجا متوقف میشم و صبحانه رو تو همون اتوبوس می خوریم و بعدش ادامه مسیر! نیم ساعت شد یک ساعت و البته دو ساعت و نهایتا سه ساعت و در نهایت موافقت ن که هیچ اتوبوسی وارد جاده بشه و دور زدیم و برگشتیم اومدیم شیراز! خنثی و بدین سان تعطیلات خواهری به پایان رسید و ما پامون رو از مرزهای شیراز بیرون نگذاشتیمعینک




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/464




گل سنگ

درخواست حذف اطلاعات

دو سال از اولین روز شروع به کارم تو اداره می گذره.

می خواستم همین روزها ماجراهایی که اتفاق می افته رو بنویسم ولی الان وقتش نیست.

فقط اومدم بگم من آدم دو سال پیش نیستم. چیزهایی دیدم تو این دو سال که گاهی فکر میکنم به عقل جن!! هم نمی رسه چه برسه به اون دختر خوش خیال و احساساتی دو سال پیش. نه که حالا دیگه احساساتی نیستم یا خیلی محکم شدم. آثار شکنندگی جسم و روحم تو نوشته هام فریاد می زنه. ولی خب قول دادم مثبت باشم و به نکات مثبت قضایا نگاه کنم. مثبتی این ماجراها اینه که هیچ چیز واسم عجیب نیست دیگه! یاد گرفتم با همه جور آدمی هم حسی کنم! البته هنوز یاد نگرفتم زود قضاوت نکنم -زودباورم و فکر میکنم همه آدم ها واقعیت رو همونطوری که هست جلوه میدن نه اون طوری که میخوان- ولی روز به روز دارم تمرین می کنم و یاد میگیرم که فقط به حرف آدمها و یک طرف ماجرا نگاه نکنم. یاد گرفتم همیشه دنبال راه حل باشم و زود تسلیم نشم. با همه شکنندگی و زودرنجی هام صبورتر شدم. همه آدم ها تشنه محبت و توجه هستند وقتی میبینم که با احترام و محبت و هم حسی میشه احساس یه آدم دردکشیده رو تغییر داد؛  انگیزه م برای لبخند زدن؛ برای استفاده از کلمات محبت آمیز و محترمانه بیشتر میشه.

 

 

شاید لازم بوده این روزها رو بگذرونم و خیلی شایدهای دیگه...

 پ.ن: گل سنگم تو اون روزهایی که حالم واقعا بد بود؛ خشک شده بود.انگار نعناع خشک. خیلی ضدحال بود واسم! یه برگ کوچولو شاید ابعادش دو میلیمتر بود مونده بود ازش. حالا همون برگ کوچولو اینقدر خانواده دار شده که دوباره میشه بهش گفت گل سنگ. و دوباره قرار محرم دلتنگی های من تو اداره باشه.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/452




نیازمندی ها!

درخواست حذف اطلاعات

به تعداد زیادی افراد دعاگو نیازمندیم. متقاضیان می توانند بسته های انرژی مثبت خود را از طریق سیستم کائنات به آدرس پستی torouhesaba@gharetanhaei.ir  ارسال نمایند.

ضمنا یادآور می شود به کلیه شرکت کنندگان در این طرح بسته های انرژی مثبت جهت تسریع در کلیه امور دنیوی و ا وی اعطا خواهد شد.




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/454




اعتمادی نیست بر کار جهان

درخواست حذف اطلاعات
 
چون سر آمد ت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم
*********************
اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم
---------------------

جناب حافظ بهمان فرموده اند تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز! 
حال من از میان برخواسته ام! ولی خب کجا بشینم؟ یعنی همین جوری بایستم؟!!



منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/457




فروشنده

درخواست حذف اطلاعات

** فروشنده رو دیدم و اصلا از دیدنش راضی نیستم. کاری به نقدها و غیره ندارم مناسب گروه روحی من نبود!! 

**آدم ها، خیلی یه جورین یا من خیلی یه جوریم؟!! این سواله خیلی مهم و فلسفیه به ظاهر اینجوریش نگاه نکنید!!

**طرف امروز در توجیه بی اخلاقیش و اینکه به قول خودش سر ملت گول می کنه! میگه طبق نظریه داروین اونایی که زرنگ تر هستند تکامل پیدا میکنند و عملا میرن مرحله بعد و ساده لوحان از چرخه حیات حذف می شوند!! و این قانون طبیعته!

**کلا فضای حقیقی و مجازی شده پلاسکو! حادثه به شدت دل اشی هست! وطبق نقدهای روانشناسانه چون ناجیان فداکار در این حادثه آسیب دیدن و از بین رفتن! مدت و شدت سوگواری طولانی تر و بیشتره! و انگشت اتهام هم که همیشه به سمت دیگری هست! در اینکه م ملکت داریشون باید توی گینس ثبت بشه که شکی نیست اما:

«انّ الله لا یُغیِّرُ ما بقوم حتّی یغیّرو ما بانفسهم» خداوند سرنوشت هیچ قومی و «ملّتی» را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود تغییر دهند.

**خدایا  کلا میشه خودت ظهور کنی! خدایا، این خواسته قلبیم هست، دیگه دعا هم نمی تونم م! چون کلا انگار کرکره رو کشیدی پایین رفتی یه جای جدید! لطفا ظهور کن دیگه! 




منبع : http://gharetanhaei.persianblog.ir/post/460