بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

قفســــه کتاب ها

آخرین پست های وبلاگ قفســــه کتاب ها به صورت خودکار از بلاگ قفســــه کتاب ها دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



عشق-3

درخواست حذف اطلاعات

یا برگرد

یا این دل را برگردان... 


پ. ن

آ ین غروب 28سالگی تموم شد.  و چه خوب که تو هستی...

حالم دلتنگ پاییزه.  که داره تموم میشه و من ذره ذره، مزه مزه ش . مزه پاییز. . 

حال تو پاییزه، مگه نه؟

می دونم دنیا رو برام گلستون می کنی بس که عمیق دوستم داری.  منو یه جور خاصی دوست داری، خالی از همه ظواهر...  و خالی از همه دنیا. 

چجور می تونی منو این طور دوست داشته باشی؟

سزای ی که تو رو طلب کنه، چیه؟


می دونی

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

می دونم

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی...


اینقدر لطیف هستی، که دنیای نمی تونه درکت کنه.  برا همینه دیده نمیشی، یه جورایی شبیه خدا. 





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/17/post-228/عشق-3




عشق-4

درخواست حذف اطلاعات

ک نه هام زیاده. 

داشتم با یه دانشجوی فلسفه حرف می زدم و اون تمام مدت خیلی رسمی و در حیطه اصول نطق می کرد. 

در ا گیفی براش زدم که یه عروسک سوار بر قطار بود و داشت خداحافظی می کرد. 

کوتاه و دقیق حرف می زدم.  خالی از روده درازی! 

و همراه با استیکرهای خودم تو روابط عادیم.  که یعنی تو هم برام عادی هستی.  هیچ جایگاه و هیچ موقعیتی بر من تحمیل نمیشه. 

خودمم. 

و با همین حال می کنم. 

دیگه این قدر تو فضای بی بروزی هستم، نمی رم به طرف بگم فلانی دوست دارم.  یه که چی می زنم ته هر کاری که بخوام کنم، نه از افسردگی! 

ازینکه واقعا فایده ت چیه؟

و یادم میاد که اگه عشق بروز داده بشه، لگدمال میشه. 

باید سکوت کرد. ..

همین. 





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/21/post-229/عشق-4




گرم ِ گرم

درخواست حذف اطلاعات

امشب حمید خیلی راحت و جدی گفت چرا بهش فکر نمی کنی؟

گفت خیلی بچه خوبیه. گفتم تنده، حوصله انقل جماعت رو ندارم. گفت اهل گفتگوعه. بچه پاکیه. گفتم ریشش خیلی بلنده... خندید

گفت به خاطر مجر امساع می کنه.

تو فکر رفتم.

دیدم قلبم نرمه براش ولی مشکلم با انقل ا فکر ن و تند بودنشونه. که البته از نظر اعتقاد و ایمان بهتر از خیلیا هستن.

خلاصه که رقیق شدم. و نمی دونم چی می خواد بشه.

از طرفی چون قبلا یه بار ازدواج کرده، مطمئنا مخالفت میشم.

و از طرف دیگه نمی دونم واقعا ارزش داره براش بجنگم یا نه؟

پ.ن

چند وقت پیش درگیر آدمی بودم که اونو آقا می خوندم (می نامیدم). علتش این بود که فکر می خیلی فکر شده زندگی می کنه. یه نوع بلوغ خاصی درونش بود که منو آروم می کرد.انگار کنار کوهی. بهش گفتم که بهش علاقه دارم و این درگیری تبدیل به علاقه شد.

مسلما سعی می کرد با رفتارش حالیم کنه که بی توجهه و حسی بهم نداره.

منم متوجه شدم که هوشمندانه با عملش نشون داد واقعا علاقه ای نداره.

بعد از یه تایمی حدود چند روز پیش هم اقایی محبتش رو بهم ابراز کرد. حقیقتا دو نفر برام الان در یک جایگاهند. هر دو درگیر افراط و تفریط.

چیزی که در مورد آقا دیدم این بود که توی بلوغ و فکر غرق شده بود و این حالمو بهم میزد. این که مدام داشت به جنبه تربیت و ساخته شدن فکر می کرد. این ادم هیجان مردانه ای نداشت. اصلا کنارش ادم حس نمی کرد که طرف مرد هست. شاید فرهنگ ها متفاوته و تو جامعه اطراف من، مرد الگویی داره که با جامعه اون فرق داره.

هرچی هست تو ذوقم خورد.

در صورتی که در فرد چند روز پیش، کاملا برع بود. ح بهم می خورد که این قدر می لولید و رفتار انه ای داشت.

خیلی جاها فکر کم هستم، بی ارزشم، دوست داشتنی نیستم ولی همیشه احساسات پاکی داشتم. این احساسات هم شامل معنویاتم می شده هم شامل نگی هام.

هیچ وقت سعی ن زن ایده آلی باشم. زن کاملا بالغی باشم. زن کامل و بالغی باشم.

دوست داشتم بچگی داشته باشم و خیلی اوقات برای ک نه هام گریه . چون احساسات پاک و خام دل خیلیا رو می زنه عین آقا. آقا می گفت برو احساساتت رو پروسس کن و خب اون موقع واقعا فکر می ایرادی دارم.ولی خوب که دیدم، فهمیدم مشکل از پختگی افراطی اون بود که برای تک تک لحظات عاشقانه  در آینده ش که به قول خودش می گفت فانتزی، سکانس طراحی کرده بود. کارگردان خوبی بود ولی خیلی چیزها شوره، مال همون لحظه ست و من پتانسیل لحظه ایم خیلی بیشتره و خب اینا رو می سپارم به لحظه.

بگذریم...

هرچه بود تموم شد.

مثل هرسال جواب منفیمو می دم به دوست حمید چون اونم ادم متعادلی به نظرم نمیاد.

امیدوارم که باقی زندگیم حتی اگه خالی از یک همراه، کلید خورد، سرمو بالا بگیرم به خاطر تن ندادن به شوری یا بینمکی زندگی بقیه 






منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/31/post-217/گرم-ِ-گرم




گرم ِ گرم

درخواست حذف اطلاعات

امشب حمید خیلی راحت و جدی گفت چرا بهش فکر نمی کنی؟

گفت خیلی بچه خوبیه. گفتم تنده، حوصله انقل جماعت رو ندارم. گفت اهل گفتگوعه. بچه پاکیه. گفتم ریشش خیلی بلنده... خندید

گفت به خاطر مجر امساع می کنه.

تو فکر رفتم.

دیدم قلبم نرمه براش ولی مشکلم با انقل ا فکر ن و تند بودنشونه. که البته از نظر اعتقاد و ایمان بهتر از خیلیا هستن.

خلاصه که رقیق شدم. و نمی دونم چی می خواد بشه.

از طرفی چون قبلا یه بار ازدواج کرده، مطمئنا مخالفت میشم.

و از طرف دیگه نمی دونم واقعا ارزش داره براش بجنگم یا نه؟

پ.ن

چند وقت پیش درگیر آدمی بودم که اونو آقا می خوندم (می نامیدم). علتش این بود که فکر می خیلی فکر شده زندگی می کنه. یه نوع بلوغ خاصی درونش بود که منو آروم می کرد.انگار کنار کوهی. بهش گفتم که بهش علاقه دارم و این درگیری تبدیل به علاقه شد.

مسلما سعی می کرد با رفتارش حالیم کنه که بی توجهه و حسی بهم نداره.

منم متوجه شدم که هوشمندانه با عملش نشون داد واقعا علاقه ای نداره.

بعد از یه تایمی حدود چند روز پیش هم اقایی محبتش رو بهم ابراز کرد. حقیقتا دو نفر برام الان در یک جایگاهند. هر دو درگیر افراط و تفریط.

چیزی که در مورد آقا دیدم این بود که توی بلوغ و فکر غرق شده بود و این حالمو بهم میزد. این که مدام داشت به جنبه تربیت و ساخته شدن فکر می کرد. این ادم هیجان مردانه ای نداشت. اصلا کنارش ادم حس نمی کرد که طرف مرد هست. شاید فرهنگ ها متفاوته و تو جامعه اطراف من، مرد الگویی داره که با جامعه اون فرق داره.

هرچی هست تو ذوقم خورد.

در صورتی که در فرد چند روز پیش، کاملا برع بود. ح بهم می خورد که این قدر می لولید و رفتار انه ای داشت.

خیلی جاها فکر کم هستم، بی ارزشم، دوست داشتنی نیستم ولی همیشه احساسات پاکی داشتم. این احساسات هم شامل معنویاتم می شده هم شامل نگی هام.

هیچ وقت سعی ن زن ایده آلی باشم. زن کاملا بالغی باشم. زن کامل و بالغی باشم.

دوست داشتم بچگی داشته باشم و خیلی اوقات برای ک نه هام گریه . چون احساسات پاک و خام دل خیلیا رو می زنه عین آقا. آقا می گفت برو احساساتت رو پروسس کن و خب اون موقع واقعا فکر می ایرادی دارم.ولی خوب که دیدم، فهمیدم مشکل از پختگی افراطی اون بود که برای تک تک لحظات عاشقانه  در آینده ش که به قول خودش می گفت فانتزی، سکانس طراحی کرده بود. کارگردان خوبی بود ولی خیلی چیزها شوره، مال همون لحظه ست و من پتانسیل لحظه ایم خیلی بیشتره و خب اینا رو می سپارم به لحظه.

بگذریم...

هرچه بود تموم شد.

مثل هرسال جواب منفیمو می دم به دوست حمید چون اونم ادم متعادلی به نظرم نمیاد.

امیدوارم که باقی زندگیم حتی اگه خالی از یک همراه، کلید خورد، سرمو بالا بگیرم به خاطر تن ندادن به شوری یا بینمکی زندگی بقیه 






منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/31/post-217/گرم-ِ-گرم




پاییز

درخواست حذف اطلاعات

داره خاک سرخ نشون میده... حالم خوبه. امروز غروب، نور رنگ پاییز به خودش گرفته بود. حال مدرسه...

یادمه همیشه تابستونا افسردگی می گرفتم چون تو خونه تنها بودم. نهایتا یه کلاسی چیزی می رفتم ولی همش تنها بودم. مسافرت هم تو برنامه مون نبود. نهایتا برای ختمی می رفتیم دهاتمون...

تابستون سال ۷۹ من تکلیف شدم. کیک یدن و منو بردن زاده ورده. زاده ورده یه جاییه دور از کرج که رودخونه داره و خیلی با صفاست. به من خوش می گذشت اونجاها... مخصوصا وقتی پاهام خیس می شد و مراقب بودم بعدش نرم تو گِل.

از ورده برگشتیم و اومدیم خونه.

تلویزیون روشن بود. برنامه درشهر رو نشون می داد. همه رفته بودن تو حیاط داشتن گوجه ها رو صاف می که دو سه روز دیگه رب بپزن...

منم بین مغرب و عشا اومدم برم تو حیاط، که درشهر منو نگه داشت.

داشت بازسازی قتل رو نشون می داد. روی صورت قاتل هیچی نبود. اسم مرد رو یادم نیست. ولی اسم زن لاله زار بود. مستخدم خونه اقای . اینا با زور وارد خونه اقای میشن. دو تا پسرشو می کشن. خانوم حامله بود، اونم می کشن. مقاومت می کنه ولی زورش نمی رسه و کشته میشه. بچه ها و خانوم رو لای موکت می پیچن و اتیش می زنن.

من دیگه من نبودم.

بعد ازون چرخ و فلکی محلمون که خیلی شبیه شوهر لاله زار بود، میومد ماها رو سوار می کرد. هرچی به بابا می گفتم من نمی خوام چرخ و فلک سوار شم، قبول نمی کرد. قبول نمی کرد. منو سوار می و من دق می تا تموم شه.

یادمه اون موقع ها چهارشنبه شبا، شبکه سه سریال روزهای زندگی رو نشون می داد. من غروبا می رفتم تو پله ها می نشستم و تنهایی می ترسیدم. حالم خیلی بد بود ..

یادمه یه بار نوشتم به یکی از فامیلمون که سرهنگ بود که وقتی اقا محرم، همون چرخ و فلکیه اومد مارو کشت و بعد سوزوند، اون نامه رو پیدا کنن و قاتل رو بگیرن. دیگه من اون دختربچه ای نبودم که صبح ها صبونه درست می کرد و بعدشم از کتاب اشپزی دستور پخت کیک رو می دید و می پخت.

من پژمرده شدم فقط به خاطر اون تابستون لعنتی!

مامانم و بابام حالمو می دیدن ولی نمی بردنم . چون مامانم فکر می کرد من به خاطر اینکه تو خونه هستم، این جوری درگیر فکر و خیال شدم. شبا خوابم نمی برد، برام از روزای افسردگی و فکر و خیالای خودش می گفت و من بدار می شدم...

شبا می ترسیدم. روزها هم تا غروب روی تخت حمید که کنار پنجره اتاق کناری بود دراز می کشیدم و کرکره سبز رو می زدم کنار و چشم می دوختم به در که آقا محرم کی میاد ماهارو بکشه!

تابستون تموم شد و من رفتم مدرسه.

حالم خوب شد.با بچه ها بازی می و یادم رفت همه چیو...

پاییز برام شد حال خوب. اینکه تنهایی تموم میشه و من می تونم با دوستام بازی کنم.

کوچه ما پرسپکتیو درختاش منو مسخ می کرد. حالم خوب میشد از پاییز. از غروب پاییز که مدرسه تموم میشد و می خو دم و بیدار که میشدم انار ترش درخت حیاط رو می چیدم و می خوردم.


خاک سرخ حالمو خوب می کنه. اونم منو می بره به پاییز. پاییزی که جنگ برام یک مفهوم شد. مدرسه شاهد می رفتم و حاتمی کیا و برام ارزش شدن.


وقتی پاییز میاد، حالم خوبه. چون همه چیزای بد تموم شده. تابستون و گرمای لعنتیش... نور مز فش... اون ساعت هشت شبش که هنوز آفتاب  تو آسمون بود. کاش تابستون بمیره...

کاش بمیره..


حال خوب پاییز اون ساعت شیشی بود که از کلاس نقاشی میومدم و تو خیابون انقلاب می گشتم... خیلی حال خوبی بود.


پاییز خیلیا عاشق میشن ولی قلب من ت و آروم یه گوشه کز می کنه و حالش خوبه...





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/07/01/post-218/پاییز




پاییز

درخواست حذف اطلاعات

داره خاک سرخ نشون میده... حالم خوبه. امروز غروب، نور رنگ پاییز به خودش گرفته بود. حال مدرسه...

یادمه همیشه تابستونا افسردگی می گرفتم چون تو خونه تنها بودم. نهایتا یه کلاسی چیزی می رفتم ولی همش تنها بودم. مسافرت هم تو برنامه مون نبود. نهایتا برای ختمی می رفتیم دهاتمون...

تابستون سال ۷۹ من تکلیف شدم. کیک یدن و منو بردن زاده ورده. زاده ورده یه جاییه دور از کرج که رودخونه داره و خیلی با صفاست. به من خوش می گذشت اونجاها... مخصوصا وقتی پاهام خیس می شد و مراقب بودم بعدش نرم تو گِل.

از ورده برگشتیم و اومدیم خونه.

تلویزیون روشن بود. برنامه درشهر رو نشون می داد. همه رفته بودن تو حیاط داشتن گوجه ها رو صاف می که دو سه روز دیگه رب بپزن...

منم بین مغرب و عشا اومدم برم تو حیاط، که درشهر منو نگه داشت.

داشت بازسازی قتل رو نشون می داد. روی صورت قاتل هیچی نبود. اسم مرد رو یادم نیست. ولی اسم زن لاله زار بود. مستخدم خونه اقای . اینا با زور وارد خونه اقای میشن. دو تا پسرشو می کشن. خانوم حامله بود، اونم می کشن. مقاومت می کنه ولی زورش نمی رسه و کشته میشه. بچه ها و خانوم رو لای موکت می پیچن و اتیش می زنن.

من دیگه من نبودم.

بعد ازون چرخ و فلکی محلمون که خیلی شبیه شوهر لاله زار بود، میومد ماها رو سوار می کرد. هرچی به بابا می گفتم من نمی خوام چرخ و فلک سوار شم، قبول نمی کرد. قبول نمی کرد. منو سوار می و من دق می تا تموم شه.

یادمه اون موقع ها چهارشنبه شبا، شبکه سه سریال روزهای زندگی رو نشون می داد. من غروبا می رفتم تو پله ها می نشستم و تنهایی می ترسیدم. حالم خیلی بد بود ..

یادمه یه بار نوشتم به یکی از فامیلمون که سرهنگ بود که وقتی اقا محرم، همون چرخ و فلکیه اومد مارو کشت و بعد سوزوند، اون نامه رو پیدا کنن و قاتل رو بگیرن. دیگه من اون دختربچه ای نبودم که صبح ها صبونه درست می کرد و بعدشم از کتاب اشپزی دستور پخت کیک رو می دید و می پخت.

من پژمرده شدم فقط به خاطر اون تابستون لعنتی!

مامانم و بابام حالمو می دیدن ولی نمی بردنم . چون مامانم فکر می کرد من به خاطر اینکه تو خونه هستم، این جوری درگیر فکر و خیال شدم. شبا خوابم نمی برد، برام از روزای افسردگی و فکر و خیالای خودش می گفت و من بدار می شدم...

شبا می ترسیدم. روزها هم تا غروب روی تخت حمید که کنار پنجره اتاق کناری بود دراز می کشیدم و کرکره سبز رو می زدم کنار و چشم می دوختم به در که آقا محرم کی میاد ماهارو بکشه!

تابستون تموم شد و من رفتم مدرسه.

حالم خوب شد.با بچه ها بازی می و یادم رفت همه چیو...

پاییز برام شد حال خوب. اینکه تنهایی تموم میشه و من می تونم با دوستام بازی کنم.

کوچه ما پرسپکتیو درختاش منو مسخ می کرد. حالم خوب میشد از پاییز. از غروب پاییز که مدرسه تموم میشد و می خو دم و بیدار که میشدم انار ترش درخت حیاط رو می چیدم و می خوردم.


خاک سرخ حالمو خوب می کنه. اونم منو می بره به پاییز. پاییزی که جنگ برام یک مفهوم شد. مدرسه شاهد می رفتم و حاتمی کیا و برام ارزش شدن.


وقتی پاییز میاد، حالم خوبه. چون همه چیزای بد تموم شده. تابستون و گرمای لعنتیش... نور مز فش... اون ساعت هشت شبش که هنوز آفتاب  تو آسمون بود. کاش تابستون بمیره...

کاش بمیره..


حال خوب پاییز اون ساعت شیشی بود که از کلاس نقاشی میومدم و تو خیابون انقلاب می گشتم... خیلی حال خوبی بود.


پاییز خیلیا عاشق میشن ولی قلب من ت و آروم یه گوشه کز می کنه و حالش خوبه...





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/07/01/post-218/پاییز




اهالی-۱

درخواست حذف اطلاعات

جز علیرضا میم، نمی دونم کیا هستید که وبلاگمو می خونید، ولی ممنونم که دنبال می کنید:) خواستم تشکر کنم.


بریم سر پست امشب

یکی از کارهایی که هر شب سعی می کنم انجامش بدم، تصور ا ین لحظه زندگیمه.

همیشه این تصویر با کشته شدن تموم میشه یعنی من علاقه ای ندارم بمیرم. دوست دارم کشته بشم. اکثرا ا ین لحظه زندگیم لحظه ای که دم قبرم می ذارن منو و من می شینم و خم میشم و میگم السلام علیک یا حجة الله و دوبار دراز می کشم و می میرم.

اگه هم بتونم همون لحظه بگم خب دیگه دوست ندارم برگردم و این قرتی بازیا رو کنم. البته دروغ چرا، بدم هم نمیاد با شهرت بمیرم.

امروز داشتم داشتن علم لدنی معصومین رو با اعداد و معادله می نوشتم و رفتم تو رویا... که چه باحاله که مثلا علم من اینقدر زیاد بشه و سر یه جا یه گلوله جم کنن و تمام...

داشتم فکر می چقدر بهتر میشه به دست یهودی جماعت کشته بشم...

حال ِ خوبیه با موسی صدر و چمران زندگی کنی، ایده ئولوژی بسازی که چی؟ آره خار چشم م. مثلا همین سریال وفا. به وجدم میاره. شبکه افق گذاشته و هرشب بیدار می مونم تا ببینمش.

چند وقت پیش یکی از دوستای مقیم امریکام گفت دوست داره زن چریک بشه. اون موقع گفتم چه باحال... اره... چریک بودن برازنده جفتتونه چون داری مثل چمران تو امریکا زندگی می کنی و بعدشم ول می کنی و بعدش اووووف... چه شود.

بعد تو خودم ته نشین شدم، که چه بدبختم که نمی تونم یه چریک هم بشم. این باکلاسا باید چریک بشن، و من حتی نمی تونم آرزوشو کنم...

یه ماه پیش نشستم سر مطالعه فلسطین ی و فهمیدم چقدر عجیبه... چقدر عجیبه که ارمان من نیست ولی براش حرکت می کنم. 

مثلا الان که افتادم تو بحث علم، تو مسیر شهادت تو راه علم قدم بردارم...

عرباً عربا شدن توفیق می خواد علی جان. مبارک پدرت باشی.


پ.ن

امروز مستند جانباز  هفتاد درصدی رو دیدم که چند روز پیش تو رژه شهید شد. ع شهادتش رو که دیدم از مامانم پرسیدم این واقعا خونه؟

من خیلی دورم از شهادت ولی دونه دونه اجزاشو درک می کنم. صبح خواب می دیدم، یه عالمه جنازه های شهید توی پلاستیک بودن. بودن. همه سمت قبله به پهلو خو ده بودن. اره... من رفته بودم زیر عالم خاک. ولی خاکی نبود...






منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/07/02/post-219/اهالی-۱




اهالی-۱

درخواست حذف اطلاعات

جز علیرضا میم، نمی دونم کیا هستید که وبلاگمو می خونید، ولی ممنونم که دنبال می کنید:) خواستم تشکر کنم.


بریم سر پست امشب

یکی از کارهایی که هر شب سعی می کنم انجامش بدم، تصور ا ین لحظه زندگیمه.

همیشه این تصویر با کشته شدن تموم میشه یعنی من علاقه ای ندارم بمیرم. دوست دارم کشته بشم. اکثرا ا ین لحظه زندگیم لحظه ای که دم قبرم می ذارن منو و من می شینم و خم میشم و میگم السلام علیک یا حجة الله و دوبار دراز می کشم و می میرم.

اگه هم بتونم همون لحظه بگم خب دیگه دوست ندارم برگردم و این قرتی بازیا رو کنم. البته دروغ چرا، بدم هم نمیاد با شهرت بمیرم.

امروز داشتم داشتن علم لدنی معصومین رو با اعداد و معادله می نوشتم و رفتم تو رویا... که چه باحاله که مثلا علم من اینقدر زیاد بشه و سر یه جا یه گلوله جم کنن و تمام...

داشتم فکر می چقدر بهتر میشه به دست یهودی جماعت کشته بشم...

حال ِ خوبیه با موسی صدر و چمران زندگی کنی، ایده ئولوژی بسازی که چی؟ آره خار چشم م. مثلا همین سریال وفا. به وجدم میاره. شبکه افق گذاشته و هرشب بیدار می مونم تا ببینمش.

چند وقت پیش یکی از دوستای مقیم امریکام گفت دوست داره زن چریک بشه. اون موقع گفتم چه باحال... اره... چریک بودن برازنده جفتتونه چون داری مثل چمران تو امریکا زندگی می کنی و بعدشم ول می کنی و بعدش اووووف... چه شود.

بعد تو خودم ته نشین شدم، که چه بدبختم که نمی تونم یه چریک هم بشم. این باکلاسا باید چریک بشن، و من حتی نمی تونم آرزوشو کنم...

یه ماه پیش نشستم سر مطالعه فلسطین ی و فهمیدم چقدر عجیبه... چقدر عجیبه که ارمان من نیست ولی براش حرکت می کنم. 

مثلا الان که افتادم تو بحث علم، تو مسیر شهادت تو راه علم قدم بردارم...

عرباً عربا شدن توفیق می خواد علی جان. مبارک پدرت باشی.


پ.ن

امروز مستند جانباز  هفتاد درصدی رو دیدم که چند روز پیش تو رژه شهید شد. ع شهادتش رو که دیدم از مامانم پرسیدم این واقعا خونه؟

من خیلی دورم از شهادت ولی دونه دونه اجزاشو درک می کنم. صبح خواب می دیدم، یه عالمه جنازه های شهید توی پلاستیک بودن. بودن. همه سمت قبله به پهلو خو ده بودن. اره... من رفته بودم زیر عالم خاک. ولی خاکی نبود...






منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/07/02/post-219/اهالی-۱




اشتباه

درخواست حذف اطلاعات

اشتباه اینه که خلق رو با زایمان جابجا بگیری




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/07/05/post-220/اشتباه




اشتباه

درخواست حذف اطلاعات

اشتباه اینه که خلق رو با زایمان جابجا بگیری




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/07/05/post-220/اشتباه




صدای ساز خدا...

درخواست حذف اطلاعات

امروز نزدیک شش ساعت موسقی گوش دادم، سکانس نوشتم و الان داشتم با خودم سوت می زدم.

سالهاست که تمرین سوت زدن می کنم. خیلی دوست داشتم پیانو یاد بگیرم. ولی خب، هر ی محدودیت هایی داره...

لذا تنها چیزی که دارم گلوی سوتکدارمه.

سوت های کوتاه می زنم و قطع و وصلش می کنم.  ی که موسیقی می زنه به صدای ضربان روحش مشتاقه. و کاش اون ادمی که دوسش داری بلد باشه ساز بزنه... چون بارها و بارها صدای نفس روحش رو که از ناکجاآبادی به اسم عشق میاد، می شنوی و زنده میشی...


دستتو بهم بده و بیا بریم به صدای بارون گوش بدیم. فقط گوش بدیم. صدای ساز خدا... صدای ساز تو... من می فهممت حبیبی... من می شناسمت...

در پشت هر صدای قطره باران به زمین، بعنی آسمان و زمین به هم با محبت خدا متصلند...

هر قطره باران که به زمین می خورد، یعنی یا حبیب من لا حبیب له...

اگر سالهای سهراب سپهری بود، حتما با هم می نشستیم و عشق را می کردیم...

کاش سهراب زنده بود.

هرکه با مرغ هوا دوست شود، خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد شد...

ه




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/02/post-221/صدای-ساز-خدا-




صدای ساز خدا...

درخواست حذف اطلاعات

امروز نزدیک شش ساعت موسقی گوش دادم، سکانس نوشتم و الان داشتم با خودم سوت می زدم.

سالهاست که تمرین سوت زدن می کنم. خیلی دوست داشتم پیانو یاد بگیرم. ولی خب، هر ی محدودیت هایی داره...

لذا تنها چیزی که دارم گلوی سوتکدارمه.

سوت های کوتاه می زنم و قطع و وصلش می کنم.  ی که موسیقی می زنه به صدای ضربان روحش مشتاقه. و کاش اون ادمی که دوسش داری بلد باشه ساز بزنه... چون بارها و بارها صدای نفس روحش رو که از ناکجاآبادی به اسم عشق میاد، می شنوی و زنده میشی...


دستتو بهم بده و بیا بریم به صدای بارون گوش بدیم. فقط گوش بدیم. صدای ساز خدا... صدای ساز تو... من می فهممت حبیبی... من می شناسمت...

در پشت هر صدای قطره باران به زمین، بعنی آسمان و زمین به هم با محبت خدا متصلند...

هر قطره باران که به زمین می خورد، یعنی یا حبیب من لا حبیب له...

اگر سالهای سهراب سپهری بود، حتما با هم می نشستیم و عشق را می کردیم...

کاش سهراب زنده بود.

هرکه با مرغ هوا دوست شود، خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد شد...

ه




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/02/post-221/صدای-ساز-خدا-




مصطفی_۱

درخواست حذف اطلاعات
خیلی وقته کم حرف شدم.میرم تو اتاقم و ساعت ها رو به سقف دراز می کشم و فقط نگاه می کنم... تو مترو و اتوبوس خیلی شده آشنایی رو ببینم و جوری برخورد م که ندیدمش... دیروز عصر نزدیک چند ساعت با یکی تو خیابون راه می رفتم و حرف می زدم... یهو وسط خیابون رو کرد بهم و گفت: مصطفی؟ گفتم جانم. . .گفت: ...گریه م گرفت.  ساعتها با بغضش, سنگین بودم. کاش می تونستم بغلش کنم و بگم درست میشه...  اما نشد. خیلی وقته تو خیابون خودمو بین شلوغی نمی شناسم...



منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/05/post-223/مصطفی-۱




مصطفی_۱

درخواست حذف اطلاعات
خیلی وقته کم حرف شدم.میرم تو اتاقم و ساعت ها رو به سقف دراز می کشم و فقط نگاه می کنم... تو مترو و اتوبوس خیلی شده آشنایی رو ببینم و جوری برخورد م که ندیدمش... دیروز عصر نزدیک چند ساعت با یکی تو خیابون راه می رفتم و حرف می زدم... یهو وسط خیابون رو کرد بهم و گفت: مصطفی؟ گفتم جانم. . .گفت: ...گریه م گرفت.  ساعتها با بغضش, سنگین بودم. کاش می تونستم بغلش کنم و بگم درست میشه...  اما نشد. خیلی وقته تو خیابون خودمو بین شلوغی نمی شناسم...



منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/05/post-223/مصطفی-۱




رقت قلب

درخواست حذف اطلاعات

امشب عاشقم. ..

کاش می شد با تو قسمتش کنم! 

اما نه... 

می خواهم فقط عاشق باشم و تنها... 




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/13/post-225/رقت-قلب




رقت قلب

درخواست حذف اطلاعات

امشب عاشقم. ..

کاش می شد با تو قسمتش کنم! 

اما نه... 

می خواهم فقط عاشق باشم و تنها... 




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/13/post-225/رقت-قلب




بازیگرم!

درخواست حذف اطلاعات

چند هفته ای بود که از تمرین می گذشت اما بل ه تصمیم گرفتم بنویسمش.  قلم رو که برداشتم شروع به تحلیل خودم و نوشتن خودم.. . رفتم به فضای عجیب غریبی که فقط می نوشتم...  تکه از ذهنم و یا قلبم.  از یه جایی به بعد دیگه این قلم در اختیار خودم نبود و جهان در جوهر قلمم جلوه می کرد. 

سوال : بازی از نظر شما چیه؟


پ. ن

آنچه که از نظر من بازی معرفی می شود، برمی گردد به کودکی ام.  کودک رنجوری بودم و تمام زندگی ام عروسکهایم بودند، صبح تا شب با آنها بازی می و به ما خوش می گذشت... 

چون تنها دختر خانواده بودم، تحت تاثیر روحیه پسرانه برادرانم، عروسکها را کنار گذاشتم. 

عروسکها در ذهنم تبدیل شدند به شخصیت هایی که صبح تا شب با آنها رفاقت داشتم... در دنیای تخیلی ام بر آنها حکومت می و با آنها بازی می .  من بودم که تصمیم می گرفتم چگونه باشند و چطور فکر کنند و چطور احساس کنند... 

هر مسئله ای که در روز برایم رخ می داد، خوراک شخصیت های ذهنم می شد... خیلی وقتها که خوراک کم می آوردم از مجله و و موسیقی برایشان تغذیه می ... به جایی رسیدم که آنها بر من حکومت می د و تحت بازی آنها قرار گرفته بودم.  آنها تعیین می د که حال من چگونه باشد... شادی من در چه باشد. ناراحتی، دغدغه، مفاهیم، جامعه و...  در چه باشد.

من شده بودم عروسک دست آنها. بازی  تمام آن لحظه هایی بود که من دلبسته آنها بودم و آنها با من صادق نبودند. 

بیست سالگی که تمام شد، مسیر زندگی جور دیگری شد. دیگر شخصیتی در خیالم نمی زیست. انگار خیلی خیلی اتفاقی در جامعه متولد شده بودم.  کمبودهایم را در آدمهای دیگر پیدا می ، عاشقشان می شدم و هرچه آنها بودند می شدم. به سیر مطالعه و کارهایی که که نگاه می کنم، می فهمم که چقدر پرت و پلا بودم و هستم...  من دیگر قصه ای در ذهنم نمی ساختم، قصه ها را تجربه می ... از رسانه و کتاب و دیالوگ عاشقانه حفظ می ، فضا را می ساختم و بازی می .  من خوب بلد بودم بازی کنم... خیلی خوب...  این ها را آن زمان نمی دانستم و هرچه بود در ناخودآگاه من روی می داد. من درگیر بازی ذهن داستان ساز خود شده بودم که صورتک قلب زده بود و خوب مرا می شناخت. 


به جایی رسیدم که به هیچ عشق و علاقه ای نمی توانستم اعتماد کنم. خیلی اتفاقی در میان لجن زاری که در آن گرفتار بودم، با... 


بگذریم.  بقیه ش خصوصیه. 





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/13/post-224/بازیگرم-




بازیگرم!

درخواست حذف اطلاعات

چند هفته ای بود که از تمرین می گذشت اما بل ه تصمیم گرفتم بنویسمش.  قلم رو که برداشتم شروع به تحلیل خودم و نوشتن خودم.. . رفتم به فضای عجیب غریبی که فقط می نوشتم...  تکه از ذهنم و یا قلبم.  از یه جایی به بعد دیگه این قلم در اختیار خودم نبود و جهان در جوهر قلمم جلوه می کرد. 

سوال : بازی از نظر شما چیه؟


پ. ن

آنچه که از نظر من بازی معرفی می شود، برمی گردد به کودکی ام.  کودک رنجوری بودم و تمام زندگی ام عروسکهایم بودند، صبح تا شب با آنها بازی می و به ما خوش می گذشت... 

چون تنها دختر خانواده بودم، تحت تاثیر روحیه پسرانه برادرانم، عروسکها را کنار گذاشتم. 

عروسکها در ذهنم تبدیل شدند به شخصیت هایی که صبح تا شب با آنها رفاقت داشتم... در دنیای تخیلی ام بر آنها حکومت می و با آنها بازی می .  من بودم که تصمیم می گرفتم چگونه باشند و چطور فکر کنند و چطور احساس کنند... 

هر مسئله ای که در روز برایم رخ می داد، خوراک شخصیت های ذهنم می شد... خیلی وقتها که خوراک کم می آوردم از مجله و و موسیقی برایشان تغذیه می ... به جایی رسیدم که آنها بر من حکومت می د و تحت بازی آنها قرار گرفته بودم.  آنها تعیین می د که حال من چگونه باشد... شادی من در چه باشد. ناراحتی، دغدغه، مفاهیم، جامعه و...  در چه باشد.

من شده بودم عروسک دست آنها. بازی  تمام آن لحظه هایی بود که من دلبسته آنها بودم و آنها با من صادق نبودند. 

بیست سالگی که تمام شد، مسیر زندگی جور دیگری شد. دیگر شخصیتی در خیالم نمی زیست. انگار خیلی خیلی اتفاقی در جامعه متولد شده بودم.  کمبودهایم را در آدمهای دیگر پیدا می ، عاشقشان می شدم و هرچه آنها بودند می شدم. به سیر مطالعه و کارهایی که که نگاه می کنم، می فهمم که چقدر پرت و پلا بودم و هستم...  من دیگر قصه ای در ذهنم نمی ساختم، قصه ها را تجربه می ... از رسانه و کتاب و دیالوگ عاشقانه حفظ می ، فضا را می ساختم و بازی می .  من خوب بلد بودم بازی کنم... خیلی خوب...  این ها را آن زمان نمی دانستم و هرچه بود در ناخودآگاه من روی می داد. من درگیر بازی ذهن داستان ساز خود شده بودم که صورتک قلب زده بود و خوب مرا می شناخت. 


به جایی رسیدم که به هیچ عشق و علاقه ای نمی توانستم اعتماد کنم. خیلی اتفاقی در میان لجن زاری که در آن گرفتار بودم، با... 


بگذریم.  بقیه ش خصوصیه. 





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/13/post-224/بازیگرم-




عشق-1

درخواست حذف اطلاعات

شخصیت عجیبی داره.  عین من یه کم قوز داره ولی دنیاش اون پایینا نیست...

تعجب می کنم که اینقدر تضاد در این آدم وجود دارد و جالبه که تا به حال این آدم دیده نشده.  نگاه نشده.  نوازش نشده.  لمس نشده... 

بکر ِِ بکره.   خیلی متفاوته.  بیشتر ازون که عاشقش بشم تعجب می کنه خدا این ادمهای خاص رو برا چی خلق کرده؟

خیلیاشون توانایی تغییر جهان رو دارن ولی خب محیط با اونعا سازگار نیست و تلف میشن. 




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/13/post-226/عشق-1




عشق-1

درخواست حذف اطلاعات

شخصیت عجیبی داره.  عین من یه کم قوز داره ولی دنیاش اون پایینا نیست...

تعجب می کنم که اینقدر تضاد در این آدم وجود دارد و جالبه که تا به حال این آدم دیده نشده.  نگاه نشده.  نوازش نشده.  لمس نشده... 

بکر ِِ بکره.   خیلی متفاوته.  بیشتر ازون که عاشقش بشم تعجب می کنه خدا این ادمهای خاص رو برا چی خلق کرده؟

خیلیاشون توانایی تغییر جهان رو دارن ولی خب محیط با اونعا سازگار نیست و تلف میشن. 




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/13/post-226/عشق-1




عشق-2

درخواست حذف اطلاعات

امروز تمام شریعتی رو با این اهنگ باهات پیاده رفتم... شاید خیلی ساعت شد.  و من گریه می ... 

هرازچندگاهی الکی گوشیمو می گرفتم دم گوشم که نگاه مردم اذیتم نکنه. 

بی تابه این دل من

نمی دونم 

که بمونم یا برم.. .

ای کاش می شد

باور کنم

عشق تو که بمونه اینجا دلم... 


تمام نگاه های محبوب ها و معشوق هام جلو چشمام اومد و این درد داشت... 

درد عجیبی از جنس غربت. 

از جنس غربت خلقت


همان سکانس همیشگی ذهنم. 

همان

همان

ای تف به همان


چقدر همان ازت طلبکارم؟

چقدر...


حساب عدد  اغوش هایی که نشد و ازت طلبکارم...

ازت طلبکارم... 


حساب قرص شدنی دلی محکم وایمیسته و میگه همین! 

ازت طلبکارم...


طلب مال قصه عاشق و معشوقه نه حبیب و محبوب! 


باز به صورتت نگاه می کنم و چه عمقی از صبر از چشمات رو می تونم ببینم.  و مهربانی لبخندت که حتی با دیدنش، من هم تجربه می کنم. 


من حال تو رو هیچ جا ندیدم. قدم های خسته و دنیای عجیبت.  و این شلوغی ذره توجه به تو نیست و این از دنیای تو عجیب تره. 

خاص ترین ادمک دنیایی. 


راستی می دونستی آدم و حوا بعد از هبوط، چهل سال طول کشید که هم رو پیدا کنن؟


هیچی فقط گفتم که  بگم هنوز خیلی وقت داریم :))


راستی

دلی که برای تو تنگ نشه، دل نیست.  جدی می گم.  یادته زیر برف می چرخیدی و من فقط از دور ایستادم و نگاهت می .  با همون لبخند همیشگی و محاسنی که از پشتش لبخند ته همه محبتهای دنیاست. 

یادته اون آدمک شنی رو کنار ساحل ساختی و یه طرف صورتش نبود و ساعتها بغلش کردی و گریه کردی؟


دلم می خواست اون ع ه رو برات ب م. از محیا پرسیدم گفت چهل تومنه.  ولی من این قدر الان دم دست ندارم.  تو فکر کن اون قاب ع ه روی دیوارته... تو فکر کن یدمش برات. خیلی صبوری عزیز دلم که منو تحمل می کنی.  با همه نداشته ها و ضعف هام می سازی. وقتی اومدی با حرف زدی و بهت محل نذاشت، من دلم ش ت... مثل تمام لحظاتمون توی بانک که به تو توجه نشد و قلبم با تک تک دل ش تگیات، ش ت. 

من دلم می شکنه بابت برخورد بابا مامانت باهات.  از طرف من ببخششون...

اون جایی که حرفی رو نزدی من فهمیدم که می خواستی دلش نشکنه.  اونجایی که داد زدی و قاتی کردی، من فهمیدم از خشمت نبود و فقط واسه این بود که اون بفهمه حریم تو، حریم توعه. . 

ببین بلدم خوب عاشقی کنم. 


راستی

اون ع ت رو دوست داشتم. بپرسی کدوم، نمی دونم واقعا... 

ولی همون ع ه رو دوست داشتم که ساعت ها عمق نگاهتو نمیشه اندازه گرفت.  عمق لطافتو...

خالی از هر ژست عکاسی، خالی از هر تعلقی. ..

تو کی یاد گرفتی این قدر رها باشی؟

تو کی یاد گرفتی این قدر وسیع باشی؟

ما هنوز تا 40سالگی وقت داریم. ..

ما هنوز وقت داریم... 

تو کی یاد گرفتی تو قلبها رسوخ نکنی ولی لطیفانه قلبها رو دوست داشته باشی و خب البته هربار طرد بشی... 

راستش

من خلوصتو دوست دارم. و محبتی که در تو جریان داره...  جنس محبتت عین های هالیوودیه که زیرمتن چند لایه ای داره که باید کلی انرژی صرف کنی تا از یکیش سر در بیاری.  می فهمم که بال محبتت به ی بخوره رد میشی و اصلا برنمی گردی نگاه کنی که فهمید یا نه...  جبران کرد یا نه.. .


چه عمقی داری تو لعنتی! 

من اون نکاهی که نیمرخت طرف آینه بود و اشکت سر خورد و افتاد رو دوست دارم.  این جور موقع ها فقط دوست دارم از دور نگات کنم.  بغلت کنم، حیف میشه این تصویر. ..

باید تورو عمیق دید

باید سیر تو رو نگاه کرد

تمام رهایی ت رو که گاهی تتو گم می کنم. 

باید تو رو از دور بو کرد...


دوست دارم، عاشقتم همه عبارات تکراری و خزشده ای هستن.  می خوام برات یه عبارت جدید بسازم. 




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/14/post-227/عشق-2




عشق-2

درخواست حذف اطلاعات

امروز تمام شریعتی رو با این اهنگ باهات پیاده رفتم... شاید خیلی ساعت شد.  و من گریه می ... 

هرازچندگاهی الکی گوشیمو می گرفتم دم گوشم که نگاه مردم اذیتم نکنه. 

بی تابه این دل من

نمی دونم 

که بمونم یا برم.. .

ای کاش می شد

باور کنم

عشق تو که بمونه اینجا دلم... 


تمام نگاه های محبوب ها و معشوق هام جلو چشمام اومد و این درد داشت... 

درد عجیبی از جنس غربت. 

از جنس غربت خلقت


همان سکانس همیشگی ذهنم. 

همان

همان

ای تف به همان


چقدر همان ازت طلبکارم؟

چقدر...


حساب عدد  اغوش هایی که نشد و ازت طلبکارم...

ازت طلبکارم... 


حساب قرص شدنی دلی محکم وایمیسته و میگه همین! 

ازت طلبکارم...


طلب مال قصه عاشق و معشوقه نه حبیب و محبوب! 


باز به صورتت نگاه می کنم و چه عمقی از صبر از چشمات رو می تونم ببینم.  و مهربانی لبخندت که حتی با دیدنش، من هم تجربه می کنم. 


من حال تو رو هیچ جا ندیدم. قدم های خسته و دنیای عجیبت.  و این شلوغی ذره توجه به تو نیست و این از دنیای تو عجیب تره. 

خاص ترین ادمک دنیایی. 


راستی می دونستی آدم و حوا بعد از هبوط، چهل سال طول کشید که هم رو پیدا کنن؟


هیچی فقط گفتم که  بگم هنوز خیلی وقت داریم :))


راستی

دلی که برای تو تنگ نشه، دل نیست.  جدی می گم.  یادته زیر برف می چرخیدی و من فقط از دور ایستادم و نگاهت می .  با همون لبخند همیشگی و محاسنی که از پشتش لبخند ته همه محبتهای دنیاست. 

یادته اون آدمک شنی رو کنار ساحل ساختی و یه طرف صورتش نبود و ساعتها بغلش کردی و گریه کردی؟


دلم می خواست اون ع ه رو برات ب م. از محیا پرسیدم گفت چهل تومنه.  ولی من این قدر الان دم دست ندارم.  تو فکر کن اون قاب ع ه روی دیوارته... تو فکر کن یدمش برات. خیلی صبوری عزیز دلم که منو تحمل می کنی.  با همه نداشته ها و ضعف هام می سازی. وقتی اومدی با حرف زدی و بهت محل نذاشت، من دلم ش ت... مثل تمام لحظاتمون توی بانک که به تو توجه نشد و قلبم با تک تک دل ش تگیات، ش ت. 

من دلم می شکنه بابت برخورد بابا مامانت باهات.  از طرف من ببخششون...

اون جایی که حرفی رو نزدی من فهمیدم که می خواستی دلش نشکنه.  اونجایی که داد زدی و قاتی کردی، من فهمیدم از خشمت نبود و فقط واسه این بود که اون بفهمه حریم تو، حریم توعه. . 

ببین بلدم خوب عاشقی کنم. 


راستی

اون ع ت رو دوست داشتم. بپرسی کدوم، نمی دونم واقعا... 

ولی همون ع ه رو دوست داشتم که ساعت ها عمق نگاهتو نمیشه اندازه گرفت.  عمق لطافتو...

خالی از هر ژست عکاسی، خالی از هر تعلقی. ..

تو کی یاد گرفتی این قدر رها باشی؟

تو کی یاد گرفتی این قدر وسیع باشی؟

ما هنوز تا 40سالگی وقت داریم. ..

ما هنوز وقت داریم... 

تو کی یاد گرفتی تو قلبها رسوخ نکنی ولی لطیفانه قلبها رو دوست داشته باشی و خب البته هربار طرد بشی... 

راستش

من خلوصتو دوست دارم. و محبتی که در تو جریان داره...  جنس محبتت عین های هالیوودیه که زیرمتن چند لایه ای داره که باید کلی انرژی صرف کنی تا از یکیش سر در بیاری.  می فهمم که بال محبتت به ی بخوره رد میشی و اصلا برنمی گردی نگاه کنی که فهمید یا نه...  جبران کرد یا نه.. .


چه عمقی داری تو لعنتی! 

من اون نکاهی که نیمرخت طرف آینه بود و اشکت سر خورد و افتاد رو دوست دارم.  این جور موقع ها فقط دوست دارم از دور نگات کنم.  بغلت کنم، حیف میشه این تصویر. ..

باید تورو عمیق دید

باید سیر تو رو نگاه کرد

تمام رهایی ت رو که گاهی تتو گم می کنم. 

باید تو رو از دور بو کرد...


دوست دارم، عاشقتم همه عبارات تکراری و خزشده ای هستن.  می خوام برات یه عبارت جدید بسازم. 




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/09/14/post-227/عشق-2




عصر عاشورا

درخواست حذف اطلاعات

آقا جان

حج تون قبول باشه آقا...

دست ِ ما رو هم بگیر.


پ.ن

خدا لعنتت کنه شمر، آقام هنوز جون داشت...




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/29/post-216/عصر-عاشورا




عباس

درخواست حذف اطلاعات

علی العباس واویلا

حسین تنهاست واویلا...





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/27/post-212/عباس




خلوص

درخواست حذف اطلاعات

امشب موقع گریه ه ولی نمی دونم چرا من دوست دارم فقط باهات حرف بزنم.

آقا، چجوری میشه؟

واقعا من هرچقدر هم قوی باشم، باز نمی تونم قهرمانی مثل تو باشم.

یا 

بگذریم

بیا از عشق حرف بزنیم. از دوست داشتن...

وقتی حاجی تو باشی، بقیه حاجی ها رنگ می بازن... تمام اصول حج رو تو رعایت کردی.

حاجی

امشب تو شور حسین گفتن ادمها، یه لحظه ت شدم و هیچی نگفتم...

می دونی چجوری شد؟

انگار یه دریایی صدای موجش، ذکر حسین بود... وه که چه دریاییه...

بیا از عشق و دریا حرف بزنیم

از لحظه ای که من فقط می زنم و صدای گریه بقیه رو گوش میدم. از حسرت یه قطره اشک ولی فقط ادامه می دم چون تو این جوری منو طلبیدی.

حاجی

من می خوام چشمامو ببندم و راه بیوفتم تو این دریا.

می خوام تو یه نخلستان از جنون اسم تو خودمو بزنم به نخل ها، تا اروم شم ازین درد.

حسین

عشق تو چجوریه؟

حاجی من گریه هامو ،

امشب می خوام سرم بذارم روی پاهات و خوابم ببره، و دیگه وقت خاموش چراغ، اصلا بیدار نباشم که بخوام برم.

می خوام سالها روبروی تو وایسم و فقط نگات کنم.

این انصاف نبود که ما از یه نگاه هم محروم شدیم هرچند که همین هم صلاحه...

امشب تو مجلس مدام اسم زمان میومد و من بهت زده به این فکر می که کی رو میگه؟

خیلی مصیبته

خیلی مصیبته این "کی رو می گه" گفتن!

آقا جان شما چه می فهمی که کنار تکیه ت ایستادن و محروم بودن یعنی چی؟

آقا جان شما چه می دونی درد ولی نداشتن یعنی چی؟

آقا جان

شما چه می فهمی ضعف و خسته شدن از خود، یعنی چی؟

آقا جان شما چه می تونی درک کنی فرار از خودم به سمت تو یعنی چی؟

من با این فرار زندگی می کنم...

اقا جان

تا کی فرار؟

بیا مثل یه ماهی که به خاطر تو قید دریا رو زده و داره تو خشکی جون میده، بغلم کن و نذار به زندگی برگردم...

من از قلب هم گذشتم و تماما برای توام. خالی از اشک...

خالی از حال و هوا

تسلیمم...





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/29/post-214/خلوص




بیچاره

درخواست حذف اطلاعات

تو مراسما می شینم. 

فقط میرم که بگم رفتم. همین.

خیلی هم جون نمی کنم واسه رفتن به یه مجلس معروف. حدودا مسجد چهار الی پنج تا خونه با خونه ما فاصله داره. وقتی می فهمم نیرو هست واسه غذا کشیدن، میرم مسجد. خیلی هم دربند غذا نذری حسین نیستم. حقیقتش هیچ چی تو این دنیا برام رنگی نیست. مثلا آشپزا و نیروی کمک میان، خوش امد می گم. جوری همه رفتار می کنم که تو خیلی نوکری که پشت صحنه داری خدمت می کنی.

ماهم خیلی پیرغلامیم که خونه مون رو دادیم دست اشپزی هیئت.

خب که چی؟

بعد میام تو خونه و مداحی محمود کریمی می ذارم و کلی غر می زن که اه این چیه گذاشتی.

رلستشو بخوای مداحی اونم برام مهم نیست دیگه.

میرم مسجد...

همه می زنن، گریه می کنن، جیغ و داد و فریاد...

من هم دریغ از یه قطره اشک.

فقط نگاه می کنم. به این همه مداح و روضه خون که فقط میان که گریه ت بندازن و برع منو می خندونن و منم تو دلم مس ه شون می کنم.

یه سری دخترای مدرسه ای کم سن و سال، یه کوچه باز می کنن و برای خودشون تشکیلات و رئیس و اینا دارن و می زنن.

این وسطا هم یه دختری میاد و بچه ای رو بغل می کنه و ادای مامانا رو در میاره و منم تمام ایده ئولوژیای فمینیستی رو مرور می کنم.

یکی شون بچه ای رو بغل می کنه و جوری این ور و اون ور خودشو می ندازه و مضطر نشون می ده که بچه کلافه ش کرده و نمی تونه آرومش کنه.

شاید رو مود مس ه افتادم...

شایدم خسته شدم از ناخالصیای خودم و اونو تو بقیه پیدا می کنم...


از بعد رمضان من منتظر محرم هستم. دلتنگم. محرم که میاد، حکم وصاله. دیگه رسیدم به یار و حال خوب...

تا صبح عاشورا... داره نزدیک میشه رفتن ارباب.

مثل موقعهایی که برادرمینا و کلی مهمون از صبح خونمون هستن.

غروب نشده می ذارن برن که شب خونشون باشن و فرداش برن سر کار.

اون غروب، لجنه!

صبح، شروع شمارش مع رسیدن به لحظه فاجعه ست.

غروب که میشه من می فهمم که ای وای، جدی جدی حسین رفت. امسال هم رفت. امید داشتم که یزید هرکدومشون حر بشن و تموم شه این جنگ و حسین برگرده... یا شایدم امید دارم ا ین لحظه ی از مردم کوفه پشت یزید رو محاصره می کنن و امان نامه میدن وگرنه همشونو پودر می کنن.

ولی دم غروب خیمه ها رو آتیش می زنن و منم داغون تر از همیشه میرم سمت صفر. 

امشب تو مسجد داشتم فکر می واقعا من حوصله روضه ندارم. شایدم حوصله هیچی رو... من لیاقت عزا و گریه ندارم. اون روضه های سنگین قاعدتا باید زنده نذاره ولی من فقط نگاه می کنم. تازه، بعضی اوقات هم صحنه های خنده داری به ذهنم میاد.

من از خودم کلافه میشم.

میرم تو خودم...

یهو تو عالم خودم می گم حالا که اومدم... یادته فلان گناهو و گفتم حسین، به خاطر تو تمومش می کنم. یادته بهمان گند رو زدم ولی گفتم حسین، وسط این همه نفس کمکم کن؟

حالا اومدم...

اومدم مجلست. ببین این ادم ضعیفه. ضعف هامو دونه دونه بهش می گم. بعدش می گم شاید یه جایی برگردی بگی این، مالِ منه. بقیه بگن حسین، بابا این چیه؟

کلی رفقاش بگن بابا حسین، این حتی فلانی و فلانی هم ازش ب ، ولی تو بگی این مال ِ منه. ضعیفه. خیلی ضعیفه. بقیه می گن این بهترین ح ش مطمئنا وقتیه که نور رو خاموش می کردی تا همه برن، اینم می رفت. بدترینش همه می دونیم، کوفی ِ فلان ِ ....

حرفشونو قطع می کنی می گی مالِ منه. پناه برای ترسوهاست. پناه برای فراریاست. ی که قویه، پناه نمی خواد که. کنار منه، رفیق منه، اما این ترسیده و پناه می خواد. می دونم زخمش که خوب شه می ذاره می ره که میره... ولی باز مال ِ خودمه.


وسطاش گریه م می گیره. بهش می گم راستشو بخوای ادم تا یه جاهایی اعتقاد داره. حاجتشو که نمی دن می ذاره میره. 

ما هم گذاشتیم رفتیما... حسین جان، من واقعا نیستم. یعنی خودم می دونم ادم حسینی نیستم. آینه دق می خوای چیکار؟  یه ناامیدی که میشینه تو مجلست و غش غش می خنده تو دلش که اینا اومدن حاجت بگیرن ازت حسین. یا خوش خیالن عین من و بعد از چند سال می فهمن چی شده. یا حاجت می گیرن که خب حسودیم میشه و...

من حاجتامو به خدا گفتم قبلا. ولی خب نشد. اما خب بدبختی که از خودش فرار کرده سمت تو، اون تکلیفش چیه؟

خوبه هرچند شب به روش بیاری که گریه برای عبدالله چشم پاک می خواد؟

خوبه تنهایی و گناهمونو به رومون میاری؟

خلاصه حاجی ای که تو کربلا حجتو کامل کردی...

حاجی جان

من بازم میام مجلست...

کلا سیریشم. میام که بگم بقیه واسه عشق اومدن، من واسه بی پناهی.

بقیه حسین تمام زندگیشونه، من نه. اگه زندگیم روتین تر بود شاید یادشم نمی .

دیگه حال ما همینه. گریه و عزا شده حجاب بین ... من ازین گریه و عزا هم رد میشم، فقط واسه خودت.

ذهنمو ببین!

دلمو ببین!

بلد نیستم...

بلد نیستم عین دوستات باشم. ببخش این کج و کوله رو...






منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/25/post-209/بیچاره




بدون سانسور

درخواست حذف اطلاعات

تمام حرفهایی که می خوام بزنم ایده ش اینه، یعنی لپ کلام اینه: هیچ کی آدم حسابم نمی کنه!

پ.ن

حدود یه هفته ست که از درد گوش میانی دارو مصرف می کنم و هامو نشسته می خونم. حقیقتشو بخوای از خوندن هم ساقط شدم. یعنی بیان بگن دیگه نباید بخونید، کلی هم خوشحال می شم. من همیشه و هر جا که آدم های درست و حس بودن طرد شدم. یعنی خود به خود منو حذف ...

آدم های خفنی اطرافم بودن ولی خب بنا به دلایلی حذفم .

لذا آدم بزرگ تو زندگیم معنی نداره. مثلا میگن حسین یا المومنین، با خودم فکر می کنم اینا هم تا یه روزی هستن از یه روزی به بعد اینا هم منو طرد می کنن. ده نگیر بهم، ادمی که بزرگ باشه و طرد نکنه و همیشه کرامت و احترام برام قائل باشه، اطرافم نداشتم.

من از هر ی یه چیزی یاد گرفتم ولی در نهایت این تنهایی بوده که با من مونده. تنهایی خوشایند نه! تنهایی از جنس اینکه فاز تو به ماها نمی خوره...

یه هفته تو خونه صدام در نمیاد که گوشم اوضاعش خوب نیست، چون می دونم کلی سرکوفت و "چشمت کور" خواهم شنید. لذا نمی گم. من از فرط تنهایی و اینکه زمان بگذره سرم تو گوشیمه. یادمه اون موقع ها، یکی می گفت قهر کردی با خونواده ت و اینکه باهاشون گفتگو کن.

کدوم گفتگو آخه؟

مثلا خدا نکنه دوستانم (که تقریبا همه متاهل شدن) یه موفقیتی داشته باشن یا اینکه من بخوام باهاشون حرف بزنم. منطق مامانم اینه که اونا تورو بدبخت و خودشون رفتن دنبال زندگی شون و خوشبختی شون. این قدر نثارم می کنن و جوری داستان رو شکل می دن که من واقعا همین جوری فکر کنم و خودمو گنا ار ببینم. خودم مفلس ببینم. خودم هیچی ندار  ببینم. اولا که مامانم پاش درد می کرد مثل پروانه دورش می چرخیدم و سعی می هر چی اونا می گفتن رو عمل کنم به حساب دین و وبالوالدین احسانا... ولی از یه جایی به بعد دیدم من حذف شدم. مامان به خاطر اینکه این مصیبت رو تحمل کنه که یه دختر بیست و هفت ساله رو دستش مونده، حرف همه رو گوش می ده، خیلی وقتا به من جلو بقیه بی احترامی بگه که ثابت کنه من ادم نجیبی هستم و نطق نمی کشم و اره عیبی نداشتم که ی نیومده منو بگیره. اره، حکایت مامانم  حکایت ماستبندیه که ماستش رو دستش مونده! منم بی رحم شدم. عین شمر. دیگه هیچ خدمتی تو خونه ن . چون دیدم همیشه توصیه همه برای ید هر چیزی ارجحه. زن داداشم همیشه برای ما انتخاب می کنه. مثلا من چند سال هی می گفتم بابا این ترانس ها هستن که برق رو کنترل می کنن که به دستگاهها آسیب وارد نشه، ب ید. هی می گفتن برو بابا یا اصلا انگار نشنیدن و کار خودشونو ادامه می دادن. اون روز زن داداشم گفت ازینا ب ید حاج خانوم، یخچالاتون سالم می مونه! فی الفور رفت تو لیست ید!

یا مثلا هی اینا به من می گن هیچ کار نمی کنی تو آشپزخونه، بعد من می بینم داداشام میان زن داداشام ظرفها هرچقدر هم کم باشن رو می ذارن تو ماشین، ولی وقتایی که تنهایی م، من باید بشورم. دیگه نشستم. ب از گرما خوابم نمی برد، چون مامانم طی دعوایی که کرده بود باهام می گفت تو حقی تو این خونه نداری که کولر رو روشن کنی، و کولر رو خاموش . من هر موقع هرچی گفتم ی باور نکرده حتی در مورد گفتن اسم یه بازیگر. دیف م این بوده گنا ارم و دروغگوم. حتی م.م هم باور نکرد راست می گم و منو متهم کرد به بازی دادن و در اصل دروغگویی. منو همه جوره و هر جور که دلش خواست تحلیل کرد! توییتاش می گفت از فشار ازدواج خونواده سنتی دنبال شوهری.. بهترین شوهر... این راه رو نرو... کاش لااقل بهترین شوهر محسوب می شد و این قدر لجم نمی گرفت!

بگذریم

بعد با این وضعیت من می رم سر خوندن و تحصیل تو اموراتم!

امروز این قدر محبت و یه بغل محکم تو زندگیم کم بود، که حدود یه ساعت نگاهم به کتاب بود و نمی تونستم هیچی بخونم.

از طرفی هم می رم فضای مجازی اینستا، می بینم همه دوستای دوران دبیرستان و م یا خارجن و مینی ژوپ پوشیدن و دارن کیف و حال می کنن یا شوهر دارن و هی دارن ع عاشقانه می ذارن. هر چی هستن از من موفق ترن.

روحیه ندارم دیگه.

امروز داشتم ع ای بچه دوستم رو نگاه می ، و متوجه شدم چقدر بدبختم! چقدر این ادم حمایت می شه تو خونواده! چه قدر حرف داره و ایده... اون وقت داداش من زورش میاد وقتی ازش می پرسم چیکار کنم، محلم نمی ذاره. ولی مطمئنم کلی به این دوستم مشاوره داده که چیکار ن...

دلم می خواد وقتی کتاب روانشناسی یا دینی ای رو بخونم بالا بیارم بهش. به چی خوندن دل خوش من؟؟؟

به دوستم که ۳۴ سالشه می گم زهرا خدا کجاست، می گه حانیه برای خودم مدت هاس که سواله. تمام امیدواری ها و دستگیری ها و بلوغ ها تو این ادم جمع شده، اون وقت نکشیده تا ۳۴ سالگی!

تا کی باید ببینم فلان پسر مامانش می ره براش زن می گیره و کلی خوش و خوشوقت. دختره هم اپل واچ دستشه و دنبال اینه که جلسه پناهیان کجاست و کجا ابرو خوب برمی دارن و اون وقت من باید تا صبح بالشتمو بغل کنم و زجه بزنم! چرا؟ چون هیچ کی نیست به من بگه دوست دارم... چون خانواده ای ندارم که بهم بگه حانیه تو کلی استعداد و توانایی داری، کلی سری تو خیلی چیزا... همه که شوهر نمی کنن.

دعوای اخیرمون سر چی بود؟

کلی صبح زود بیدار شدم و رفتم پی کار. کار که نه، دارم خودمو تو جامعه هنر به این و اون نشون می دم که بتونم کار پیدا کنم. بعد جلسه ساعت پنج تموم شد. تا برسم کرج دم اذان بود.

به مامانم سلام و گفتم چطوری مامان؟

گفت به تو ربطی داره من چمه؟ صبح تا الان هر جا بودی همون جا می موندی! دختر که این سنه تو خونم، معلومه همش تو کوچه خیابون وله و...

اون لحظه برام اهمیتی نداشت.

ولی بعدش کلی غصه خوردم و امروزم دلم سوخت براشون. اینکه یه روزی بابت تک تک حرفها و ظلم هایی که عذاب وجدان می گیرن.

امروز گفتم بابا یه خودکشی ساختگی بسازم اینا دست از سرم بردارن بگن دیوونه ست، بهش فشار نیاریم، دیدم عرضه اون کارم نداریم.

ب به پیام دادم من می خوام این کاره بشم، مسیرم اینه، به اینا علاقه دارم و کلی کار ... پیام بعدی مو جواب داد که این مقاله هایی که برات می فرستم رو برای ی نفرست چون هنوز در دست ترجمه ست و اجازه نشر ندارم! و اصلا به روی خودش نیاورد اون همه زر زدم!!! البته می دونم اون وظیفه ای نداره ولی خب همینه وضع...


یه روزی داشتم خودمو با اطرافیان م.م مقایسه می . یهو دلم ریخت گفتم، هر کدومشون یه کاره ای هستن... تو چی داری... بیو هاشونو ببین!

بعد ناامید شدم. یهو نگام به بیو خودم خورد نوشته بود: من محمد را دوست می دارم

گفتم همین کافیه...


واقعا تنها دارایی م تو این دنیا محمده. رسول الله. تنها ی که کنارش می شینم حس بزرگی بهم دست میده. کنار هر کی نشستم، اینقدر ابهت و بزرگی از خودش نشون داد که کوچیکتر از چیزی شدم که بودم. لهم کرد. اما کنار محمد این جوری نیست... من ِ هیچی ندار... من بی و غربت زده...

اقا دژبخش می گفت پیغمبر خاصیتش اینه، کنارش بزرگ می شی... 

یکی از ام بهم ب می گفت با خودت مهربونی؟

گفتم نه

گفت برو بیرون، کافه، سینما، سفر، تئاتر...

روم نشد بهش بگم برادر من، موجودی حساب من همین الان دو هزار و هشتصد تومنه!!! با این بودجه یه چیزی هم باید از بابام بگیرم و فقط می تونم برم زاده حسن و زار زار گریه کنم. همین قدر زندگی خوش و شرایط تغییر زیاده!!! همین قدر وضع خوبی دارم!!! همین قدر کلی از قرارهای دوستی مو کنسل می کنم چون پول ندارم باهم بریم رستوران یا کافه!! هیچ وقت نشده برم تو یه کتابفروشی یا بستنی فروشی که از استرس حالم بد نشه که خدایا الان حسابش چقدر می شه. خدایا ابرومو ب .

هفته پیش رفتم کتاب یدم پول کم اوردم. اومدم بیرون کتابفروشی در به در به این اون زنگ بزن که یکی برات یه ذره پول بریزه. دوستم گفت شماره تو بفرست. داشتم می فرستادم که برادرم زنگ زد گفتم حمید چهل تومن برام بریز. صد تومن ریخت... خیس عرق خج شدم. حمید یه مدت پول مشاوره ای که می رفتم رو می داد. یه بار یه چیزی ازم خواست که من اونو نمی خواستم، جلوش و م. بعدش یه بار پیام دادم حمید بیست تومن برام می ریزی؟ گفت دادا این برج وضع ابه!

حالا فهمیدی چرا خیس خج شدم؟ یهو کتابفروشه اومد بیرون ببینه غیبم زده چرا. بعد دید هستم نگاهم کرد منم الکی پای تلفن گفتن بابا اسم کتاب رو بگو، الان کتابفروشیم. خلاصه یدم.

گریه کنان اومدم بیرون از کتابفروشی.


خونواده من ادم های خوبین... کلی خیر هستن. الان خونه شونو دارن می دن هییت محل که بتونن برای حسین اشپزی کنن. نگید تو سرشون بخوره، تو وضعت اینه و فلان...

نه

واقعا من اشتباهیم.

اگه به س.ج جواب مثبت می دادم، و الان بچه داشتم کلی عزیز دلشون بودم. ولی خب دیگه وضع منم اینه...

پریشبا یه اقایی که کتابفروشه و معمولا ازش کتاب می م تو اینستا بهم پیام داد و کلی از راه دلم باهام حرف زد... منم داشتم ایمان میاوردم که اخ... همینه خودشه... بالا ه پیدا شد. گرم شده بودم. لپام گل انداخته بود و چشمام برق افتاده بود و زیر چشمام سیاهی ش کم شده بود. روحم منبسط شده بود.

بعدش متوجه شدم که اقا ازدواج کرده و ازدواج سنتی بوده و الانم ناراضیه و بله! دنبال پای می گرده و خب منم پایه نیستم. دیگه خودش رفت...

گفتم بیا حانیه خانوم، می خواستی همین بلا سر خودت بیاد؟ ازدواج کنی با بی رغبتی و در نهایت بیوفتی دنبال این و اون. حالا اون مرده و می گن کرده و صدتا انگ به زنش می زنن که تامینش نکردی و تقصیر توعه و اینا... تو که یه مهر خیانت هم بهت می خورد! و بعدش غصه خوردم... که بیا! کیا سراغت میان بدبخت! کیا!!!!

واقعا بلاکه شدم...

ا ز گریه خسته شدم. برادرزاده م اون روز سر سفره هی می خندید و مس ه م می کرد و می گفت نگاش کن! شده عین سرطانیااا... هر هر هر

اره! چشمام اینقدر داغون شده که سرطانیم. سرطان غم گرفتم.

دختره می گه دوره فلان رو بیا... خیلی مفیده. شیش و خورده ایه... می گم ندارم. می گه بالا ه دستی باید کمک کنه! گفتم اره! تو به من کمک کنی! یه سلام رو زورت میاد جواب بدی  و کلی حرف می زنم و ا ش یه ایموجی می زنی!!! اگه به احترام برادرت نبود، محلتم نمی ذاشتم! دختره بی ادب!


هیچ وقت اجازه نمی دم خدا جونم، که روزی دهنده بودنت بیوفته روی مفهوم مجازی. این که به خاطر پول برم از ی کمک بگیرم که لیاقت نداره جوابشو بدم و این کمک صرف چی بشه؟ صرف بهتر شدن حال روحیم! زیرساختش غسال خونه روحمه! عین همون کت که با پول حمید یدم و هیچ وقت کارساز نشد! چون بار سنگینی رو حمل می کرد.


می دونم همه این سختی ها تموم میشه. می دونم این جوری برام مقدر شده. می دونم هیچ وقت نباید حضور خدا رو فراموش کنم...

از خدا ممنونم که اقای ص هست و با وجود لاکچری بودنش غرهامو می شنوه. از خدا ممنونم بابت زهرا که همیشه هست. از خدا ممنونم کلا.

توجهم فعلا روی این بی انگیزگی هاست. دربه در دنبال انگیزه و تغییر زاویه دیدم به زندگی و توجه هستم و بهتر که ی ادم حسابم نکرده وگرنه شاید دیگه تا حالا بنده ت نبودم.

ان شاءالله خدا روزی مون بده.





منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/16/post-206/بدون-سانسور




مامان بشو! باشه؟

درخواست حذف اطلاعات

آرزومه یه روزی بهم پیام بده و بگه حانیه، مامان شدم!

آرزومه یه روزی بهم پیام بده و بگه حانیه، شدم!

آرزومه یه روزی بهم پیام بده و بگه حانیه، دارم زن می گیرم!

آرزومه یه روزی بهم پیام بده و بگه حانیه، خوشبخت شدم...


آرزومه یه روزی برگرده ایران و بفهمم پدر شده...

پدر شدن بهش میاد.

مادر شدن هم بهش میاد.


دعاهامو می نویسم و با خودم می برم دم خونه رضا...




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/03/08/post-198/مامان-بشو-باشه؟




آقا- نمی دونم چند

درخواست حذف اطلاعات

دلم می خواست برم خفه ش کنم، بزنمش، لهش کنم

ولی گفتم ارزو دارم بهترین و ویژه ترین نصیبش بشه. جفنگ گفتم:// 

اه

اه

اه

عین ا توییت بغل جواب دلتنگیشو به خودم گرفتم.

اه

اه

اه

خاک ببر سر من...




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/03/18/post-200/آقا-نمی-دونم-چند




چاه درون-۱

درخواست حذف اطلاعات

با یک پیکان سفید رسیدم به دریاچه نمک. مرز بین دریاچه راه می رفتم. مردی با من می آمد. صدای پای او و تصویر ردپای من و لبخند او. نور قرمز و صدای به هم خوردن شمشیر و خس خس نفس مردی می آمد. 

آن سمت صداهای خوبی نمی آمد. رویم را از آن طرف برگرداندمو سعی نشنوم. دیگر نشنیدم. دوباره از آن خاکی عبور و خودم را پرت ولی تنها بیابان بود. نشستم.

همه رفته بودند و نور قرمز تمام شده بود. در چاهی سقوط که پر از نور بود. چاه به سمت آسمان می رفت. روی ابرها قرار گرفتم. خاکی نبود. تنها ابرها بودند. تشنه و خفه و دم کرده و خالی از نور. چنگ می انداختم ولی ابر در دستانم می آمد و آب می شد...

ابرها بالاتر از خورشید بودند. مجبور بودم دراز بکشم و چیزی روی ام سنگینی می کرد. لبه ابرها را می دیدم که نور می زد. اما نور کم بود.

کاش برمی گشتم به آن بیابان. خالص نیستم مع الاسف.

خالص نیستم...

خسته شدم از نقش ها...

انگار در رویاها هم نقش بازی می کنم. 




منبع : http://ghafaseyeketabha.blogsky.com/1397/06/13/post-205/چاه-درون