بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

حروف مقطعه دل

آخرین پست های وبلاگ حروف مقطعه دل به صورت خودکار از بلاگ حروف مقطعه دل دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



رمز آزمون الهی ام من....

درخواست حذف اطلاعات

یا نور

...


سلام بر همگی


هر کدوم از ما آدمها رو خدا یه جور امتحان میکنه...

اسامی امتحاناتمونم، مواد و منابعشونم با هم فرق داره

...

با تمام سختی و تلخی هاش، ناچاری که سر آزمون بشینی و مدام محک بخوری و درجه ات بالاتر بره

بالا ه بهشت رضوان الهی رو به بها میدن دیگه...

همیشه از خدا شاکر و ممنون بودم که عمر دنیا کوتاهه...زودی تموم میشه

بالا ه به سر میرسه

اما...

انقدر بزرگ نیستم که بگم: تو امتحاناتش بی ت نمیکنم و همین کوتاهیه دنیا منو راضی نمیکنه و دشمن آشکارمه

یا به قول دوستمون عارفه زهرای عزیز، دشمن زندگیمونه...

...

مثلا امتحان این روزهام:

بیماریه عجیبی که مشخص نیست به یکباره از کجا دوییده تو خونم...

هاب دیده شده تو آزمایش خونم!

گوشهام صدا میده!

و یه تونست تشخیص بده البته نصفه و نیمه و گفت: احتمالا رماتیسم مفاصل!

...

هرچی لولا توو بدنم هست درد میکنه

انگار بند بندش میخواد از هم جدا بشه

نمیدونم آ و عاقبتم چی میشه

امروز دوماه شد که عروس شدم

اما من از خدا راضی ام

به هرچی که ازش خواستم توو زندگیم رسیدم

راه نرفته ای ندارم

اما میدونم من بننده خوبی براش نیستم

....

دلم میخواد از همگی بخوام که بیایید و برای خدا بنده های بهتری باشیم

بیایید خوشحالش کنیم...

...

سر در ورودیه آزمون من:

رماتیسم!


یا من اسمه دواء و ذکره شِفاء


...


ماس دعا...




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/07/19/رمز-آزمون-الهی-ام-من




سلاااام

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و خیر ناصر و معین


....


سلااااام علیکم جمیعا و رحمه الله


من از منزل خودم با شما صحبت میکنم


همسری بعد از یک روز فشرده کاری و شیفت شب، الان در اتاق خواب هستن و خانومی اینجا...


خدا به همه سلامتی بده....

...

برامون دعاکنید


ان شاء الله برمیگردم زوده زود... با کلی خبر :-))




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/06/06/سلاااام




انا سردرگم...

درخواست حذف اطلاعات

یا نور و یا قدوس


...


سلام بر همگی


اما بعد


ما کلا زوج اهل داد و هوار و بد و بیراه نیستیم...خط قرمز ما احترام متقابله

اما

اما

اما

عیب های همدیگه رو خیلی بزرگ میبینیم و د ده میشیم زود به زود از هم...

من متاسفانه مغرورم کمی

و همسرم هم متوقع هستن که هرچی میگم باید انجام بشه و نافرمانی و بی اعتنایی نشه

...

از هم متوقع هستیم

لحظات شادمون کمه...دل و دماغ میره گاهی

و گاهی هم خیلی شاد و عاشقانه میشه مخیط زندگیمون

کلا منم که مشکل سازم...چون با شرایط جدید هنوز ممزوج نشدم

ن مم یدار نداره...

...

به جرات میگم همسرم از من دلنازکترن!

...

من خودم رو دوست دارم و ایشون خودش و بعد من رو...برای همینه که ما هنوز ما نشدیم...

چه کنم حالم خوبم ثابت بمونه؟؟؟

همسرم ازم راضی باشه؟؟؟

کمک کمک




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/06/11/انا-سردرگم




زندگی چیست؟؟؟

درخواست حذف اطلاعات

یا الله الرحمان


...


هنوز اونجور که باید و شاید زندگی متاهلی رو نپذیرفتم از درون

یه جور واهمه خاصی دارم...

قبول اینهمه مسئولیت واقعا سخته...

قبلا تو خونه پدرم هر ساعتی از روز که دوست داشتم بیدار میشدم و سفره صبحانه و تان تازه و چای و شیر و...مهیا بود

اما تو خونه خودم، این منم که باید زودتر بیدارشم و اسباب صبحانه رو بچینم

یه گوشه از خونه با من بود و نیم ساعت بعد همه وقتم تا خود شب مال خودم بود...

برای نهار و شام هم فعالیتی نداشتم و مامانیه نازم تدارک میدیدن و من فقط زحمت سر سفره رفتن و غذا خوردن رو به عهده داشتم و شاید شستن سه چهارتا ظرف نهار!

اما تو خونه خودم، باید از صبح که بیدارمیشم فکر نهار همسری و شام باشم...

جارو برقی بکشم

لباس ها رو به رنگ و الیاف تفکیک کنم و بریز ماشین...

اتاق خواب رو مرتب کنم

گرد گیری کنم

یک و نیم ساعت هم سرگاز بایستم و نهار رو آماده کنم

ظرفهای صبحانه رو بشورم...

تمام آشپزخانه رو مرتب کنم و گاز رو تمیز کنم و ک نتها رو مرتب کنم و....

وااای

واااای

واااااااییییی

خدایا

سختمه

دلم برای مامانم تنگ شده...

از طرفی ح رو همسرت درک نکنه و بیحالی و بهانه آوردنات رو نمیفهمه!

از طرف دیگه آقایی جانم سرماخوردن و باید تیمارداری(تیمار ) هم م

چرا انقدر همیشه بیخیال بودم که الان توو این فشار باشم؟؟

همینکارهای خونه اجازه نمیده خیلی آپ بشم و براتون کامنت بزارم

اما میام و وبلاگهاتون رو میخونم...

...

از همه چی سختتر بدخواب بودن و دیرازخواب بیدارشدنم هم هست...

زندگی سختهههههه




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/06/14/زندگی-چیست




گسل درد...

درخواست حذف اطلاعات

سلام


...


بطرز عجیبی اتفاقات بظاهر بد پشت هم افتاد برامون...

من هر روز توو خونه یه جور آسیب میدیدم...کاملا هم اتفاقی

و در آ باعث شد پام بسوزه و یک هفته است که خوب نمیتونم راه برم...

و چهار روزه با همسرم بدجور دعوا و دلخوری و کش مکش دارم...

پای مادرشم وسط کشیده شده و حساس شده ننه شوهر

امروز هم ماشینمون تو بزرگراه و نزدیک پیچ و تو سراشیبی لاستیک عقبش ترکید و تو راه موندیم و تازه اینجا بود که باز دوباره قدرهمدیگرو دونستیم...

اما بنظر من مشکلات به زعم خودش باقیه...

امروز صبح منو گذاشت خونه مادرم تا فرداشب بیاد دنبالم...

خیلی جریانات دترم برای تعریف ...

چشم بد از همه دورباشه

زندگیم رو گسله...خدایا رحم کن




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/06/22/گسل-درد




آه...

درخواست حذف اطلاعات

یا رب...

نمردم و روزهای اول زندگیه مشترکمم دیدم...

معناش میشه:


تنهایی....چه روحی...چه فیزیکی


و اصبر لحکم ربک...


و توکل علی الحی الذی لا یموت


و آه،نام دیگر خداست




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/07/06/آه




پولهای هنگفت...و جامعه مستضعف

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای مهر گستر..


...


سلام علیکم جمیعا


چند روزی سرم گرم به مجلس قرآن و نذری مادرشوهرم گرم بود...

همچنان خواهرشوهر ما رو مورد آزار رفتاری اش و طرز برخوردهاش قرار میده

آخه کی با عروس یک ماهه اینجوری رفتار میکنه؟؟؟

...

چند روز پیش با مادر همسر رفتیم که من چندتا کلاس آموزشی و ورزشی هم، پرس و جو و ثبت نام کنم

الکی کلی راه رفتیم و خسته و کوفته برگشتیم خونه

قیمتهای کلاس ها سرسام آوره

خیاطی ترم اول ۱۲۰ هزار تومان

قرآن ترمی ۶۰ هزهرتومان

قلاب بافی ۸۰ هزار تومان

روبان دوزی ۸۰ هزار تومان

شنا ۲۴۶ هزار تومان

و.....

خدایا

ما که به خودمون رحم نمیکنیم، تو به ما رحم کن یا ارحم الراحمین





منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/07/13/پولهای-هنگفت-و-جامعه-مستضعف




مقدمه...

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای مهربانترینم ... سلام و درود بر همراهان و عزیزانِ جان ... اول از همه و آ و وسط و...بگم که تنها و تنها خداست که ولی و دوست ماست و همیشه و همه جا بدون قضاوت دوستمون داره و پناهمون میشه ... اما بعد همه ی حرفم دو خط بالاست...فقط الله مهربان ما دخترها،نسوان عزیز، از یه نوهبت خدادادی به نام لطافت و ظرافت برخورداریم...و یه احساسات فوق العاده زیاد که خدا به دو علت بزرگ و کلی علت های ریز و درشت بهمون داده .. یکیش مهرورزی به خانواده و دیگری به آرامش رسوندن همسر و فرزندان همه ی دنیا رو گشتم و مطالعه و درس خووندم تا فهمیدم دین حق فقط هست و فرامین معصومین که قلب قرآنند... بدای همین خودم رو له و دیگه دیده نشدم...خودم منظورم غرور و لجباطی و خودخواهیمه...یه دختر فوق نغرور و زودرنج تبدیل شد به یه دختر نامزد و سنگین و تا حدودی صبور... رشد ..اون سیلی سخت زندگی بیدارم کرد...یه وقتایی محبت راه رو نشون میده یه وقتایی هم سیلی... ... و تمام این لحظات حضرت الله جل جلاله کنارم بود و من در آغوشش... ... ما آذزی ها یه ضرب المثل داریم که میگه: اَللهی تا نی می یانا لعنت...لعنت ی رو که خدا رو نمیشناسه... ... روز ۲۲ اردیبهشت بود...نمایشگاه تهران...ساعات آ ش بود..با خواهر کوچیکه رفتیم تا هم من چندتا کتاب بگیرم و هم خواهری برای کنکور... پول تو کارتم کم بود...یه مدت بود خیلی جم بالا شده بود و یه هفته نکشیده ماهانه ام تموم میشد اونروز هم ۳۰هزار تومن داشتم و بشدت پول نیاز...همسری سرکار بودن و بشدت سرشون شلوغ(همیشه شلوغ:/) همش دل دل زنگ نزنم...اما بعد دوساعت دلو زدم به دریا و زنگ زدم... گفتن الان خیلی نیازته حتما؟؟ منم الکی خودمو لوس و گفتم آره...خلاصه زنگ زدن به خمکاراشون که ۵۰تومن بریزید به فلان حساب...پیششونم مشتری بود...کلافه شده بودن... بعد نیم یاعتی زنگ زدم که گفتن ریختیم به حسابت،اما خانوم جان لطفا قبل رفتنت پول جیبت رو چک کن تا منو پیش مشتری سکه یه پول نشم..و از همکار و...۵۰ تومن بگیرم که فکر کنن چقدر به بدبختی اعتادم و...منم صدامو نازک و لطبف و گفتم:خب ببخشید آقایی :( گفتن: برای من زشت شد،طرف میلیاردی کار میکنه من بهش گفتم بدو ۵۰ تومن بزن به حساب؛مشتری هم میگه آقای فلانی چقدر مضطربید؟؟ گفتم خانومم بیرون مونده و لنگ پوله! بازهم گفتم: خب ببخشید دیگه آقایی جان ... با ناراحتی رفتیم و گرفتیم دادم رسیدیم خونه سرد جواب دادن و من به دلم افتاد خبر بدی در راهه...میترسیدم زنگ بزنه و بازهم سرزنش بشم... زنگ زدن و سرزنش ها شروع شد من هم گفتم بخاطر ۵۰ تومن اینهمه وقت خودت و منو گرفتی چکار کنم خسیسی نمیکردی و ۲۰۰ یا ۳۰۰ میگفتی بریزن تا برات لد نشه و خداحافظی ... نیم ساعت بعد زنگ زدن...منم تا دو ساعت فقط جیغ و داد و خط و نشون کشیدم...اما همسری مثل همیشه آرام و متین و ت...فقط منطقی و با صدای پایین حرف میزدن...تو دعواهام نه توهین میکنم نه میدم نه اسم ی رو میارم فقط با صدای بلند خواسته ها و برداشتهام رو هوار هوار ... آ ش هم گفتم: قبل از عروسی باید سنگهامون رو وا و من یه دنیا ف تو دلمه...(من اصلا حرفهام رو نمیزنم از اول نامزدی،همیشه توو خودم میریزم) که اونشب دیگه بهد ۸ ماه منفجر شدم .. و آ ش گفتم: تا دو روز گوشیم رو خاموش میکنم توام به ادامه این ازدواج فکر کن منم فکر میکنم... خداحافظی کردیم و حالا تازه نئشه شدم و فهمیدم چه کاری ... دو ساعت بعد آقایی جانم پیام دادن: سلام عزیزم بهتر شدی الحمدلله من الان رسیدم خونه رفتم دوش گزفتم منم نوشتم: باشه شب خوش یاد اون روزها میفتم دلم میشکنه...از خودم توقع نداشتم...اما از من به شما نصیحت حرف رو در جایگاه خودش بگید تا مثل من تلنبار نشه و منفجر نشید... خلاصه لحظات وحشتناک شروع شد و با حواب سرد من همسری هم قهر دیگه.... اما فردا... ادامه دارد....



منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/04/05/مقدمه




ساعت ۱۵...

درخواست حذف اطلاعات

یا الله

...

اول از همه عذرمیخوام اگر خواهران و آقایان محترم رو منتظر گذاشتم

ان شاء الله که بتونم به خانومهای عزیز به عنوان یه دختر کمک کنم تا رابطه شون با همسرشون بهتر باشه؛چون من مدیون لحظات و عمر شما میشم اگر بیهوده وقتی از شما فوت بشه و نتونه در قیامت جواب خدارو بدم و ایی نکرده دچار حق الناس بشم

...

اما بعد:

همونجوری که پشت تلفن جیغ و اد می ، صدام طبقهپایین بود و مادر و خواهرم نگران بودن که به من چیشده که دختر آرووم و صبورمون اینجوری آتیش گرفته..

خب من سنگ صبور امینی هم ندارم جز مادرم...

همه ی دلخوری ها رو گفتم و...هرچی تو این هشت ماه بهم فشار روحی و فکری وارد کرده بود..

آ ش همسر ناز و آرووم و مهربانم گفتن: ببین خانوم جان اگر صدات رو پایین نیاری منم بلدم خوووب صدام رو بالا ببرم.

اینو که گفتن بنزین رو آتیشم ریختن و تهرید دو رکز گوشیمو خاموش میکنم و به ادامه داشتن یا نداشتن ازدواجمون فکر میکنم بعد دو روز نتیجه رو بهتون میگم!

گفتن باشه :/

شب، عروسمون خونمون بود...تا دو شب با مادرم و عروسمون زدم به در بیخیالی و قش قش میخندیدم و انگار نه انگار که چیزی شده؛ اما همه اینها بود و حالم بد بود

توی چشمام آتیش میبارید

خلاصه شب رو خو دیم

صبح ها همسری بهم زنگ میزنن و بیدارم میکنن، اونروز تا ساعتها بیدار بودم و منتظر تماسشون اما خبری نشد اگرم زنگ نمیزدن پیامک میدادن و میگفتن در اولین فرصت تماس میگیرم

همون روز قرار بود عروسی هم بریم

ساعت شد ۱۳ و از آقایی خبری نشد

دیگه داشتم دیوونه میشدم و از طرفی هم گفته بودم دو روز خانوش

آقایون بیزارن از اینکه اونها رو از حقوقشون محروم کنی...مثل همین گوشی و تلفن و چون من میدونستم نقطه ضعف آقایی بیخبر موندن و خاموش شدن گوشیمه دست گذاشتم رو نقطه ضعفشون تا اذیتشون کنم و دلم خنک بشه!!

همه اینها از روی بچه بازی و بچگیه من بود

خدا منو ببخشه

دقیقه ها زجر آور شدن و کش میاومدن...من هم لحظه به لحظه حالم بدتر میشدم

گاهی میرفتم بالا

گاهی پایین

اصلا حال مساعدی نداشتم ...

مامان دیدن حالم بدشده گفتن زنگ بزن و عذرخواهی کن...خواهر بزرگترمم گفتن سریعتر تماس بگیر و بگو عصبانی بودی و اشتباه کردی

اولش خیلی مقاومت

و باز رفتم تو تنهایی و فکر و دیدم دارم پس میفتم و باید یه خبری بگیرم

الهی من بمیرم برای همسری، تا گوشی رو گرفتم دستم و بوق دوم نخورده جواب دادن....



ادامه دارد...




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/04/05/ساعت-15




تنهایی...

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای نور


...


لحظات سخت و دردناکی بود...هیچ نمیتونه درکم کنه که چه حالی بودم...

خلاصه تو خونه همه آماده ی رعتن به مراسم عروسی میشدن، اما من حالم اب بود...

شماره رو گرفتم و با دومین بوق گوشی رو جواب دادن...

سلام و احوال پرسی کردیم...گرم و صمیمی...صدای خیابون و رفت و آمد مردم میومد، پرسیدم کجایی شما؟؟ گفتن: دارم ماشین رو پارک میکنم و...منتظرم هستن

گفتم: زنگ زدم که بگم بابت اینکه ب صدام بلا رفت متاسفم و عذرمیخوام؛ خب تقصیر خودت بود

گفتن: تو که گفتی گوشی خاموش! تا دو روز!

گفتم: الان که میبینی خاموش نیستم و کلا اصلا خاموش ن ..بالا ه با جهان نمیشه که ارتباطم رو قطع کنم که!

گفتن: من باید برم...تو ح خوبه؟؟ بهتری الحمدلله؟؟

گفتم: آره خیلی خوبم...امشبم میخواهیم بریم عروسی و عروسمونم میاد...(همه اینها رو با ذوق میگفتم و غرورم اجازه نمیداد خودمو از تک و تا بندازم)

گفتن: خب الحمدلله که ح خوبه و خیالم راحت شد که سرت شلوغه و ننشستی به غصه خوردن!

گفتم: ممنونم

گفتن: من به کارهام میرسم و این دو روز رو خوب فکر کن!!!

بعد هم خداحافظی

واااای من، تمام عالم رو سرم اب شد...پس عذرخواهی و تماس من بی فایده بوده و آقا ناز می

حالم بد شد...اومدم پایین و رفتم گرفتم خو دم...چون تا صبح بیداری کشیده بودم و از صبح تا ظهر هم بی هدف تو خیابون ها میچرخیدم...

چادر کشیدم سرم و قبل خواب گریه از عمق جانم اما بی صدا تا ی متوجه حالم نشه

مامان اومدن نشستن کنارم و گفتن: دخترم چیشد؟؟ چرا خو دی؟؟ پاشو...تو دیگه تماستم گرفتی و غدرخواهی کردی...دیگه به حال خودش بزارش

یه خواب نیم ساعت، یه ساعته ای و بلندشدیم بریم جشن!

یه لباس بیخود پوشیدم...عروسمون گفت اینا چیه پوشیدی؟؟ گفتم: دل و دماغ هیچیو ندارم...عروسی و شادی برای من، شوهرمه که الان حال دوتامون بده و...

گریه سر دادم

مدام گریه می ...

عروسی رو رفتیم و تو سالن هم چشمم به گوشی بود و حالم بد...آ ش هم هیییچ خبری از همسری نشد که نشد!

حتی قرار شبانه مون، که هرشب بهم شب بخیر هم میگفتن، بدون و برو و برگرد، امشب علاوه بر تماس و معذرت خواهیم، بازهم سکوت مطلق و نگفتن شب بخیر!

نفهمیدم چیشد اما خوابم برد و با کابوس بیدار شدم...

صبحم رو خوووندم و گریه و متتظر شدم هوا روشن شد و بازهم شال و کلاه کروم و ساعتها تووو خیابون و پارکها بی هدف راه میرفتم و به تمام اتفاقاتی که بینمون افتاده بود فکر می ...

ظهر اومدم خونه...

نشستم به گریه ...مامانم خیلی غصه میخوردن...هیچی از گلوم پایین نمیرفت...گفتم: نمیتونم زیر سقف بشینم، انگار یکی داشت خفه ام میکرد؛

دوباره با پا درد و گرسنگی و کم خو ، پاصدم و گفتم: مامان نمیتونم زیر سقف بشینم، دارم دق میکنم میرم بیرون گوشیمم خاموش میکنم نگرانم نشید برمیگردم خیلی زود!

...


ادامه دارد...




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/04/08/تنهایی




ح پرواز

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای بهترین دوست

...

زدم بیرون...

اهل موسیقی نیستم زیاد ...تفننی چند ماه یکبار یه دو سه تا گوش بدم مگه!

اما اونروز چندتا غمگین و چند تراک قرآنی هم ریختم توو گوشیم و هندزفری برداشتم و بی هدف شروع به راه رفتن و گوش دادن...

از کنار آدمها بی تفاوت تر از همیشه میگذشتم...

پاهام درد میکرد..اما نمیتونستم بشینم...

پارکهای اطراف رو رفتم و یه بازارچه نزدیک خونمونه، ازونجام رد شدم و رفتم اتوبوسرانی...

نه، اتوبوسرانی رو هم رد و رفتم نزدیک خونه خواهرم..ازونجام هم رد شدم و نشستم توی اتوبوس به مقصد مرکز شهر...

ترافیک بود و ساعت ۷ عصر..

توو این چندساعتی که بیرون بودم چتد ساعت یکبار گوشی رو تو ح پرواز میگذاشتم، به گمان اینکه زنگ زد، غرورم نشکنه و فکر نکنه منتظرشم و پشت خط بمونه...

نیم ساعت بعد با خوف و رجا، گوشی رو از ح پرواز درمیاوردم، و منتظر پیامک خطم، که فلان شماره با شما تماس گرفته..

اما هربار ناکام و ناکامتر

...

به آسمون نگاه میگردم و میگفتم: خدایا همسرم رو به من برگردون...

زیر لب همش صداش میزدم...عزییییزترینم؟؟؟ آقاااییی جاااان؟؟؟ رفیقم؟؟؟ و...

...

آه نوشتن از اون لحظات درد آور الان هم قلبم رو مچاله میکنه و حالم رو منقلب میکنه...

لحظات وحشتناکی بود...

موندیم تو ترافیک...

مامان و آبجی کوچیکه نگرانم بودن...گوشیم زنگ خورد...دلم فرو ریخت..

از خونه بود!

آبجی کجایی قربونت برم؟؟؟

فاطمه؟؟ آقایی زنگ زدن خونه؟؟

نه آبجی...نمیایی خونه؟؟

چرا میام...

...

بازهم گوشیم زنگ خورد...نفسم تنگ شد...پریسا دوستم بود...کجایی عروس خانوم؟؟ ح خوبه؟؟ نگران نباش همسرت چون بهشون گفتی دو روز سکوت، دارن به حرفت احترام میزارن...امشب یا فردا سراغت میان

گریه ام گرفته بود و سکوت

...

ده دیقه نشد بازهم گوشیم رنگ خورد

چشمام رو بستم و منتظر ص که تو گوشیم پر شد...

صدای مهربون آبجی بزرگه بود...

سلام آجی.خوبی؟؟ کجایی؟؟ چخبر؟؟ من انقلابم تو کجایی؟؟؟

منم نزدیک اونجام.. میخوام برای مامانِ آقایی جان کتاب ب م...سفارشش رو بهم داده بودن...

اسمش رو بگو تا برسی، من پرس و جو کنم

...

الو؟؟ نرسیدی؟؟

پرسیدم، میگن این کتاب رو باید از سازمان تبلیغات بگیری و...

ساعت ۲۱:۱۶ دقیقه بود...

باهم برگشتیم خونه...آبجی هم اومدن خونه ما...همسرشون هم در راه بودن

چادر از سر برداشتم و رفتم بالا...تو اتاق تنهایی..

پشت بام...

تو تاریکی نشستم

صدای چرخ دنده های آسانسور اومد...

تو دلم یه شعفی اومد....خیلی زود هم ضائل شد...با خودم گفتم: آقا وحید دامادمون اومده

نرفتم پایین...تو تاریکی پاهام رو بغل گرفتم و چشم به صفحه سیاه گوشی دوخته بودم...

چراغ راه پله روشن شد...

صدای پای ی می اومد...نزدیک و نزدیکتر شد...

...

ادامه دارد...




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/04/10/حالت-پرواز




خاتمه...

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای مهربانترین

...

سلام به همگی

معذرت میخوام که اومدنهام دیر میشه

یک هفته گذشته دچار یه بیماری نادر شدم و....الان بهترم و اومدم بازهم از زندگیه پر از فراز و نشیبم بگم

...


اما بعد:


صدای قدمهای مامان با الهام قلبیم یکی شدن...

احساس می همسری تو نزدیکترین نقطه بهم ایستادن...

صدای مامان رو از پله های آ منتهی له پشت بام شنیدم که صدام میزدن: مهنا مهنا کجایی؟بیا همسرت اومدن...

سرجام میخکوب شدم!

بازهم دلم درست گفت..

مامان رو صدا زدم و گفتم: مامان بگو بیاد بالا

راه رفته رو برگشتم و نشستم سرجام

با روسری و ماننو بالا رفته بودم...

چراغ روشن شد و صدای گامهای همسری اومد...تو تاریکی دنبالم گشت و گوشه درب کنار اتاق آسانسور پیدام کرد...

دستم رو گرفت و بهم گفتن: چرا اینجا تو تاریکی نشستی؟؟سلام علیکم

چادر سفید رو سرم انداخت و به آغوشم کشید و گفت: از کِی اینجا نشستی؟؟؟

منم زدم بلند بلند زیر گریه و گفتم:

این دو روز کجا بودی؟؟؟ تا الان کجا بودی؟؟ نگقتی از نگدانی ح میمیرم؟؟ منو از خودت بیخبر گذاشتی؟؟

و هق هق گریه

آرووم باش خانومم..گریه نکن

تازه بدتی اولین بار سرمو بلند و صورتش رو دیدم

ریشهاش بلند شده بود...چشماش گود رفته بود..موهاش پریشون بود و نگاهش پر از دلتنگی و غم سنگین

حس پیر شده!

یکه خوردم و فقط تو چشماش نگاه و بعد هم محکم رفتم تو آغوشش...

نگاهش پر از حرف بود

گفت: گریه نکن بیا صورتت رو بشور...منم از سرکار مستقیم اومدم اینجا..دست و رومون رو بشوریم و بریم پایین...

رفتیم پایین...

یه دسته گل و یه جعبه شیرینی برام آورده بود همسری...

اونشب گذشت و از فردا حرفهامون آرووم آرووم و کوتاه، درباره این موضوع شروع شد....

...


مردها موجودات احساساتی و عاقلی هستن

ما زنها الکی هوچی گری میکنیم گاهی

آرامش وجود همسرم، منم خیلی آرووم کرده

منی که تند و تیز بودم

...

ان شاء الله تقریبا یه ماه به جشن عروسیمون مونده...

که من هفته پیش یه بیماری عجیب گرفتم و بازهم سراشیبی غم....

...

با توکل برخدا داریم پیش میریم تا قسمت الهی چی باشه

....


دعام کنید سلامتیم رو بدست بیارم و خوشبخت بشم درکنار همسرم




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/04/21/خاتمه




عروسی :-)

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام به همگی


خیلی ضربتی و فوری اومدم بگم که ان شاء الله دو روز آینده وقت دارم و تکلیفم با این بیماری مشخص نیشه

هرچند که دوباره بعد کم داروها، برگشته به ح قبل

توکل برخدا...غم عالم به دلم شده...خدا همه بیمارها علی الخصوص تازه عروس و دامادها رو شِفای عاجل کرامت کنه به آبروی حضرت زهراء سلام الله علیها...

دعام کنید...


....


خبرخوشحال کننده اینکه:

ان شاء الله عروسیمونه...جشنمون هم مولودیه....دعاکنید خوشبخت بشیم


...


چندتا کمک هم از شما عزیزان دارم:

پیشنهاد برای تزئین یخچال و تزیین خونه عروس و تزیین رختخواب ها و تزیین تخت عروس دارید که بتونم توو این یک هفته انجام بدم؟؟؟ خونه ام خوشگل بشه ع ش رو براتون بزارم

...


ان شاء الله قسمت همه باشه خوشبختی چه متاهل و چه مجرد و چه تازه عروس و دامادها...


منتظرم

....




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/05/13/عروسی




آیا تو تمام شدی؟؟؟

درخواست حذف اطلاعات

یا رب...


...


تا دو روز بعد مشخص میشه باهم ازدواج خواهیم کرد یا تموم میشه همه چی!


دعاکنید برای همه جوونها...


برای خوشیختیه همه جوونها...





منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/02/22/آیا-تو-تمام-شدی




وعده دیدار

درخواست حذف اطلاعات



سلام


ان شاء الله پست جدید در راه است....






منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/04/03/وعده-دیدار




اسیر دست تقدیر

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای مونس


...


چند روزیه با همسری همش دعوا دارم

درکم نمیکنن

اصلا دلسرد شدم

مدتهاست مثل روزهای اول نامزدیمون ابراز عشق و علاقه نمیکنن

تماس میگیرن یه سلام خشک و خالی

...

من هم دختر بشدت لجبازی هستم، من هم روو نمیدم بهشون

...

همش فکر میکنم منو با دیگران مقایسه میکنن

دیروز از صبح تا بعدازظهر تهرون رو زیر پام گذاشتم نا بتونم بسیج فعالم رو بگیرم و یه کم به همسری توو ج و مخارج کمک کنم

آخه تالاری که گرفتیم برای ه و گفته کارت فعال داشته باشید یه دویست سیصد تومنی تخفیف میده

...

نفله شدم

آ شب تنهایی رفتن کوهپیمایی و وقتی رفتیم تلگرام صحبت کنیم باهم، از همون اولش از نوع سلام دادن هاشون و حرفهاشون لجم گرفت و منم غصه خوردم و خداحافظی

صبح زنگ زدن صبح بخیر بگن من تحویل نگرفتم

...

امشب جایی مهمتنی دعوتیم، اما دلم نمیخواد برم

اصلا متوجه نیستن که من مهمترین فرد زندگیشونم

نه ناز کشیدن بلدن

نه تحویل گرقتن

بدتر از خود من، ناز دارن

هی باید ناز بکشم منم مغرورتر از این حرفها، میدونم رفتارمون بده

دارممیسوزم از بی اعتنایی اش، نمیخوام رابطمون اینجوری باشه، اما منم پیش قدم نمیشم

....

واقعا موجودات عجیب و نچسبی هستن گاهی

...

و ظریفتر از دخترها

....

دلم نمیخواد ببینمشون

میگن مردها رو رها کنی، دنب نمیان و میزارن میرن...درسته؟؟؟

...

از اینکه نمیتونم باهاشون درددل کنم و حرفهام رو بزنم و وقتی حرفی میزنم، حتی بی ربط به خودم و خودشون، بازهم دلخوری میشه ناراحتم

....

خیر سرم تالار هم گرفتیم برای عروسی


اما من ناراحتم

دارم از درون آب میشم و کلی حرف نگفته دارم

اما کو گوووش شنوا؟؟

...

نزدیک به سه کیلو وزن کم ، چون دارم اذیت میشم از اینهمه فهایی که باید به گوششون برسونم و نمیتونم

از ترس اینکه مبادا ناراحتی ایجاد بشه

آ شم ناراحتی ایجاد میشه چه میگم و چه نمیگم


واقعا ازدواج و نامزدی که اینهمه میگن همینه؟

خیلی مز فه

مرد رو چه به ناز داشتن

...

احساس اسارت دارم





منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/01/23/اسیر-دست-تقدیر




روز معلم؟؟

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای لطیف


...


سلام بر همگی

عیدتون مبارکا

..

حدود دو هفته ای میشه که منزل پدرشوهر نرفتم

مشغول کارهای بله برون داداشم بودیم و با همسری دوتایی رفتیم سفر قم و خونه خارشوعر کوچیکه و ...

امروز روز معلمه...اگر خدا قبول کنه منم معلمم...اما از صبح نه تبریکی نه چیزی...

خارشوعر بزرگه ام معلمه...هیچوقت نه بهم زنگ میزنه، نه هیچی از غریبه ها بداره

اصلا منو جزو فرد تازه جدید وارد شده به طایفه قبول نداره؛ ایدا!


حالا من باید امروز پیام بدم یا زنگ بزنم و روزشو تبریک بگم؟

...





منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/02/13/روز-معلم




پهپاد جاسوسی و پاگشا!

درخواست حذف اطلاعات

یه نامت

ای صبور

...

سلام علیکم جمیعا


ماهگرد و روز پاگشامون خیلی جالب بود...

یه اتفاق فوق العاده نادر و کمیاب هم افتاد...

و اون افتادن یه پهپاد با دوربین فوق پیشزفته در پشت بام منزل پدرشوهرجان...

که کلی یاعث سوژه شد و همه رو نگران کرد...

نامردها مست هم کرده بودن...

آقا وحید که جسشن داماد بزرگمون، پاسدار درجه دار هستن...بعد از بررسی ه پهپاد، کلا از کار انداختنش و آوردنش خونه...

کلا پهپاد هوا غیرقانونیه...

تا ۳ صبح همسرجان و خانواده شون اسیر کلانتری و اینور و اومور شدن و با کلی تجسس پلیس و مراکز قانونی، پهپاد برگردونده شد به صاحبان مست و بد رفتارش..اما تحت نظر هستن...

از طرفی با دامادمون تماس گرفتن که کجایی ستوان خودتو برسون که اغت گر دستگیر کردیم و ....

اووووف عجب شبی شد

...

مام طرفای ساعت ۱ بامداد برگشتیم خونه

پدرشوهر و مادرشوهرم هم بهم یه بلوز هدیه دادن و همسری هم یکی از هدایای دوران پایان خدمت سربازیشون رو به مپیشکش .


اما من از شبش تا فردا شب...عصبی و کلافه و ناراجت بودم

آ شب نصمیم گرفتم بی اعتنا به قضیه بشم و این کم گذاشتن رو نادیده بگیره و بازهم سرحال و شاداب با همسرم برخورد کنم

اما

یه درس بزرگ که گرفتم توقع نداشتن از دیگران و سنگین و رنگین رفتار م همیشه یادم باشه....در هر برهه و شرایطی!

...


آه...




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/10/18/پهپاد-جاسوسی-و-پاگشا




قهر!

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای نور مطلق


...


سلاااام

دیروز ساعت ۱۴:۳۰ نوبت داشتیم از نوع مشاوره اش!

همسری جان بدو بدو اومدن و یه نهار س ایی و هول هولکی خورده و نخورده رفتیم...

بعد از مشاوره گقتیم: خببببب حالا چکاره ایم؟

همسری گفتن بریم تپه ی شهید باقری هم کوهنوردی و هم زیارت...

بهدازظهر روز زمستانی، آقتاب ملایم و دلچسب...بح بح چه شود

خلاصه اینکه از وقتی تو ماشین نشستیم همسری توو فکر بودن...من هم دیدم اینجوریه خیلی شلوغ پلوغ ن

رفتیم نزدیکای کوه آبمیوه و کیک خامه ای و پاستیل گرفتیم و رفتیم سراغ ...

از پای کوه تاااا قله و از قله تااا پایین کنار ...

بازهم من بدو بدو میرفتم و شیطونی می و آقایی با گوشی صحبت می و سرشون شلوغ و چک و پول و کار و....

برگشتنی داشتیماز پله ها پایین میومدیم بازم همسری تو فکر بودن و من پله هارو بدو بدو رفتیم پایین...و یهو پ بغل آقایی...

قیافه شون واقعا دیدنی بود

بعدش هم رفتیم مسجد و کلاس قرآن خیرخواه که من بشدت لالا داشتم تما بحث شیربن بود و مقاومت

بعدهم رفتیم منزل پدرشوهرجان...آقایی منو گذاشتن خونه و خودشون رفتن دنبال کارهاشون تا ده شب...من هم حس خوش گذروندم و اصلا هم توجهی که همسری نیستن و اینا...خلاصه دلتون نخواد، یه کباب داغ و نان داغ اومدن خونه و شام و....

ساعت ۱۱ شب بود که به همسری گفتم: عزیزیم چایی تون رو میل کردید زودی بریم

طفلی با هول و ولا چایی رو خوردن و آماده شدن تا من بیام

خب مادرشون یهوویی منو دستگیر که عزیزم بیا رنگ های این نخ های کاموا رو بببن میخوام برات لباس ببافم

و سرمون گرم شد....همسری چندباری گفتن حاج خانوم پاشو دیرشد

منم هول هولکی داشتم نظر میدادم و یه موتیف کوچولو هم به مادرشوهری یاد میدادم

همسری هم جلو درب اتاق خواب همش میگفتن نفس خانوم عجله کن. ..

من پشت گوش انداختم و تو خنده و اون شلوغ پلوغی گفتم دارم میام...

همسری رفتن یه دور با پسر برادرشوهرم دور زدن و اومدن و منم بدو رفتم پایین

که همسری تو ماشین دلخوری و...بینمون شکرآب شد و منم قهر ...


ادامه دارد.....


من چکنم خب؟ از صبح نبودن هاشون رو تحمل ولی ایشون طاقت ۵ دقیقه دیر من رو ندارن.. :((




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/10/19/قهر




یا کاشف الکرب...

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

یا کریم الصفح


...


سلام علیکم


بعد یک هفته پر از اذیت و غم و ناراحتی و اشک های من...بالا ه خدا باب نجات فراهم کرد و آرام گرفتیم...


تو روزهای غم و ناراحتی، یه شال گردن برای آقایی رو شروع و پنجشنبه شب بهشون دادم...بمناسبت چله ی عقدمون

البته چله دوشنبه است هااا...اما من جلوتر دادم چون هوا سرده...


ع ش رو براتون میزارم آ مطلبم


امروز هم یه گلدون گل برام یدن...


مراقب عشق بینتون باشید

یه کم کوتاه بیایید و بدون چشم داشت محبت کنید

آدم تازه اونوقته که متوجه میشه عشق از روی اخلاص یعنی چی...


+هدیه برای مهربان یارم






منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/10/23/یا-کاشف-الکرب




غافلگیرانه ترین عاشقانه!

درخواست حذف اطلاعات
به نامت یا کریم الصفح ... سلام علیکم این مدت حالم دستخوش اتفاقات ریز و درشت زیادی شد.. همسری کارشون فشرده تر شده و دیدارمون تقریبا موکول شده به هفته ای یکبار اونم خیلی کوتاه و همین دلیل به ظاهر کوچیک، منو بهانه جو کرد... نه حوصله خودمو داشتم نه طاقت دیگران رو ... دودان تجردم روز و شبم با اهل بیت میگذشت و خدا و بس اما از وقتی متاهل شدم، همش فکر و ذکرم درگیر همسری شده...و بندرت ذهنم آزاد میشه تا به مسائل پیرامونی فکر کنم؛ خلوتهام با خدا واهل بیت هم همش یکی دو ساعت نیمه شب با دعایی و زیارتی و...یا نهایت درددل تو دفتر خاطراتمه... ... برخلاف اخلاقم که زود گریه نمیکنم، بخاطر اینکه دلم خیلی پر بود و دلتنگ بودم، تقی به توقی میخورد میرفتم مینشستم به گریه ... دیروز نوبت داشتم، همسری گفتن سرم هیلی شلوغه؛ اگر امکانش هست با مامان یا داداش برو...منم گفتم به ی زحمت نمیدم، خودم میرم! غرورم اجازه نمیداد کم بیارم اما دم ظهر مجبور شدم خودمو به جلسه ای برسونم و از داداش خواستم اگر میتونه منو ببره و رفتم... بعد از بلد نبودم چجوری برگردم خونه ویلون و سیلون شده بودم و مدام پرس و جو می تا کورمال کورمال راه رو پیداکنم و یوار اتوبوس یا مترو بشم و برگردم شبش تا صبح بیدار بودم اعصاب هم نداشتم گریه هم چشمام رو خسته کرده بود صبحش هم با همسری در تماس تلفنی یه کم دلخور شده بودم و متوجه شدن... ... مدام پشت سر هم زنگ میزدن که کجایی؟ وسیله پیدا کردی؟ منم سنگین و با غرور جولب میدادم که یعنی ناراحتم! بعد کلی گشتن و پرسون پرسون یه پایانه ااوبوس پیدا و اون جام که راننده اش گفت خانوم اتوبوس های محل شما ازونطرف خیابون رد میشه منم چندتا چهار راه و پل رو بالا پایین کرده بودم نفله شده بودم که..... یهو همسری تو خیابون پ جلو راهم و منم هنگ بودم و فقط نگاشون ! یه شاخه گل رز بهم دادن و تو خیابون بلغم کوتاه و......

ادامه دارد...



منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/11/02/غافلگیرانه-ترین-عاشقانه




درد را از هر طرف بخوانی درد است

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

یا فاطر بحق فاطمه


...


سلام علیکم جمیعا

ایام شهادت حضرت فاطمة ا هراء سلام الله علیها بر حضرت صاحب ا مان و تمامی دوستاران خاندان عصمت و طهارت تسلیت باد


...


حرفها و اتفاقات زیاده

هم خوشی داره هم سختی و غم

اما فکر میکنم خیلی موفق نبودم تا به الان در دوره متاهلی

اما همسرم موفق بود ماشاء الله

...

من همش بهانه میگیرم

همش اخمو و تلخ میشم

احساس میکنم،همسرم فکر میکنه با من موفق نیست و من دختر بداخلاقی هستم

اما واقعیت اینه که همش دلگیر میشم

فوق العاده منفی باف شدم

نمیدونم چجوری باید حرفهام رو به شوهرم بزنم!

هر ناراحتی ای پیش میاد من سکوت میکنم و تو خودم فرو میرم و سکوت میکنم و سکوتم بشدت سنگین هم میشه و بعدش بی حوصلگی میکنم

اصلا نرمال نیست رفتارهام

واقعا نمیتونم مدیریت کنم

دلم میخواد دنیا رو روو سر خودم و خودش اب کنم؛ اما سکوووت کامل میکنم و غمزده میشم!


واقعا باید با همسرم چجوری حرف بزنم؟





منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/11/10/درد-را-از-هر-طرف-بخوانی-درد-است




قاضی!

درخواست حذف اطلاعات
به نامتیا انیس و یا مونس
...
سلام
عجب شبهاییه شبهای فراق مادرسادات.. ... درباره ناراحتی ها و حرفهایی که تو دلم بود با آقایی جان صحبت ... جالبه که کاملا داشتم اشتباه می راجب خودم! اشاره به پست قبلی.. اتفاقا همسری نظرشون خلاف نظر من بوده مشکل فقط این بود که ایشون هنوز نابلد هستن در گفتمان نه و من هم نابلدتر از ایشون در دنیای مردانه! ... ما هنوز تو دوران عقدیم، اما از زمان محرمیت تا امروز دو ماه رو در ناراحتی سر کردیم! دو ماه اول رو در خوشی ... خسته ام انگار از جنگ برگشتم عجیبتر اینه که من فقط حرف زدم و توجهی به غرور همسری نداشتم، چون قصدم صادقانه و بی پیرایه حرف زدن بود!
...
مردا واقعا چه موجوداتی هستن؟ باید بهشون محبت کرد یا نه؟ باید بیقرارشون بود یا نه؟
help me...




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/11/12/قاضی




سوء ظن؟؟؟ آری یا نه؟

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

یا هادی المضلین


...


سلام علیکم

من واقعا بابت الطاف شما بزرگواران ممنونم...بینهایت

از جناب منتظر بزرگوار و کمک هاشون

از خواهران عزیزی که گمک فکری و روحی بهم میدن

از شما خوانندگان خاموش و روشن نهایت تشکر و قدردانی رو دارم...


....


اما بهانه حرفهای امشب؛


متاسفانه به ح های خاص روحی من نسبت به همسرم، شک هم اضافه شده

با اینکه طفلکی سرکار هستن و مشغول رزق حلال دراوردن و مذهبی و خون و زائر چندساله اربعین ارباب و...همه ی خوبی ها

اما من، گاهی بشدت وحشت دارم و دلم شور میزنه که نکنه بواسطه ی شغلش، و ارتباط کاری با خانوم ها ی قاپ همسرم رو یده باشه!

و اینکه واقعا آقایی به من وفادارن؟

تو این ۳۳ سال از زندگی، واقعا هیچ زنی پا توی زندگیشون نزاشته؟


چرا من حس میکنم پای یک زن در میان است؟


چرااااا؟


چرا؟





منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/11/14/سوء-ظن-آری-یا-نه




الغیاث

درخواست حذف اطلاعات



خدا کند که ی


تحبس الدعا نشود....







منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/12/01/الغیاث




خار شوعر یا خواهر شوهر!!!؟

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور



من اسمش رو میزارم "خار شوعَر"


انگار یه سنته این چیزها

یا مادرشوهر بد باشه یا خار شوعر!!!


محل امتحان من در خانواده همسرم خاهرهای حسودشون هستن

دو خار شوعر حسود و تنگ نظر

...

از وقتی عقد کردیم خارشوعر بزرگه تا تونسته با زبونش و رفتارش آزارم داده

خارشوعر کوچیکه رو هم به خودش ملحق میکنه هر دو مرض میریزن

...

ب روز مادر رفتیم منزل همسرجانم

از در که رفتم توو رفتارهای مز ف این دو تا خار و خاشاک شروع شد

بزرگه از حسادتش داره آتیش میگیره

منو تنها میزاشتن میرفتن توو اتاق

توو اتاق میرفتم میرفتن توو آشپزخونه

منم دیدم از بودنم خوشحال نیستن رفتم تو پذیرایی تنها نشستم

همسرجان اومدن گفتن چرا تنهایی؟

گفتم خوبه راحتم

گفتن یعنی چی؟ پاشو برو پیش آبجی ها

گفتم باشه و رفتم

همسری به چشم دیدن منو خواهرهاشون تنها گذاشتن، رفتن توو اتاق و گفتن خج نمیکشید خانوم من تنها نشسته،شما اینجا نشستید بازی میکنید؟ پاشید برید کنارش...

من هم از غصه دلم داشت میترکید...

خلاصه شام رو بزور خوردم، اما نگاه همسری به من بود و دیدن ناراحتم و دارم بزور میخورم

رفتم دستکش ها رو پوشیدم و با جاری جان ظرفها رو بشوریم، خارشوعر بزرگه اومد و زرت و پرت کرد

که: مهنا جووون، من وقتی داداش میخواست ازدواج کنه خیلی ناراحت بودم و گریه می که دارم داداشمو از دست پیدم

بعدم لازم نکرده عیدیت رو چهارشنبه سوری بیاریم این افات ها مز فن

.

منم به مادرشوهر عزیزم گفتم مامان من دوست دارم همون شب یا فرداش بیارید اما بازم هرچی شما مامان جونم صلاح بدونید

...

ب تو ماشین به همسرم گفتم: امشب چون به چشم کار خواهرهاتون رو دیدین راجبش حرف میزنم

اما دفعات قبل ندیده بودین و نبودین منم هیچی بهتون نگفته بودم

گفتن کارشون غلط بوده و حق با توعه

...

اما امروز شوهرم باهام سرد بودن و اون موجودات دوپای حسود به مراد دلشون که اختلاف من و همسرجان بود رسیدن...

خدا هدایتشون کنه و جوابشون رو به خود خدا واگذار میکنم...

...

چیزی که داره منو آتیش میزنه، سرد شدن رفتار همسرجانم با منه...


من باید چه رفتاری با خارشوعرهای حسود و تنگ نظرم م؟؟؟؟؟





منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/12/19/خار-شوعر-یا-خواهر-شوهر




سفر....

درخواست حذف اطلاعات

به نامت

ای مهربانترین


...


سلام صدعزار سلاااام


سال نو مبارک

ان شاء الله سالی سرشار از نور و عشق الهی و برکت باشه برای همه


....


اما بعد

گفته بودم میخوام برم سفر...رفتیم

سفر راهیان نور

من و همسری جان و مادر همسری جان

میگن آدماا همدیگه رو توو سفر خوب میشناسن واقعا حقیقته، چون صبح تا شب در موقعیت های مختلف و حالات گوناگون شاهد برخوردهای همدیگه هستید...

ما هم از این قضیه مبرا نبودیم...

جز پدر و مادر و خانواده خود آدم ی دلسوز نمیشه

جز همسرم که کنار دستمم ننشسته بودن مگه چند بار و خیلی کوتاه

سفر قشنگ و پر از آرامشی بود برام...بخاطر لطف خداجون و عطر محبت و مهمان موازیه

...

خواهر شوهر کوچیکم یه کم عصبانی شد که سه تایی میریم و پدرشوهرجان خونه تنها میخوان بمونن، اما دیگه کاریش نمیشد کرد، چون خودشون سختشون بود این سفر رو بیان

با یه عتاب و خط به مادرشون گفت که: یعنی چی؟ شما میخوای بابا رو خونه تنها بزاری؟؟؟؟ بابام چکار کنه پس؟ بمونه مهمونات رو راه بندازه؟؟ شام و نهارش چی میشه؟؟

خلاصه انقدر عصبانی و بود و قرمز شده بود و داشت اینارو میگفت که من حیروون و متعجب مونده بودم!!!

مادرشوهرمم گفتن: خودش نمیاد، چکارش کنم؟ میگه پارسال خیلی سختم و نمیتونم امسال بیام و....

...


تو دوران سفر هم مادر همسرم خوب و خوش برخورد بودن اما زیاد من اخمیتی نداشت خواب و بیداریم براشون...بیشتر فکر و ذکرشون پسرشون بود

منم هیچی نمیگفتم...گاهی گریه می و یه صبح تو شب با اینکه باهم بودیم همه جا رو اما ت و تنها بودم...عمیقا احساس تنهایی می ...

شبش به همسرم گفتم...

...

بعد هم اومدیم تهران و چند روزی گذشت و....

دلم برای همسرم تنگ شده

امسال اصلا باهم نبودیم حز چند ساعتی که رفتیم پارک نیاوران...که اونم کوفت من شد

با اون ظاهر های بد و زشت خانومهای بد حجاب...

من و آقایی خسته ایم

رابطمون دچار یکنواختی شده

...

نمیدونم چکارش کنم؟؟


حیف این روزها و هوای زیبای بهاره وه از دستمون بده

اما همسری حال و حوصله نداره....


من چکنم؟؟؟




منبع : http://ghaaf.blog.ir/1397/01/20/سفر




ان شاء الله فردا، من و او، "ما" میشویم

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله النور


...


ان شاء الله و ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،


من و او

فردا

ما

میشویم

...


دعایمان کنید


یا صاحب ا مان اغثنا






منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/06/23/ان-شاء-الله-فردا،-من-و-او،-ما-میشویم




بازگشت...

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله النور


...


سلام علیکم و رحمة الله بر تمامی بزرگواران و همراهان


شهادت محمدباقر علیه السلام بر حضرت صاحب ا مان عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمامی مسلمانان تسلیت باد


...


تعریف ی ها چه بسیارند و زمان چه کوتاه...


قطعا و فی الواقع اتفاقات فراوانی داشتم در این چند ماهه...


از بیماریه خاموش و عجیب مادر عزیزم که بشدت سخت بود و امتحانی به مراتب سنگین بگم....یا...


یک ماهی هست، در شور و م هستیم برای تشکیل آشیانه ای الهی و معنوی...


و ان شاء الله از چالش بزرگ این خواستگاری و اتفاقات عجیبش خواهم گفت


هنوز هییییچ اتفاقی نیفتاده و در مراحل آ هستیم و اما هر آن ممکنه مُلغی بشه و شاید هم به عقد برسه...


بشدت به دعاهای خیر و آسمانی تون محتاجم....نمیتونم تصمیم بگیرم...

میترسم احساس رو دخیل کنم در تصمیمم...احساسی که اصلا نمیدونم رنگ داره یا نه!

اصلا احساسی هست یا نه

همه چی الحمدلله عقلیه...


دعاکنید برامون


هم برای من و هم برای همه جوونها...


این دعاها تقدیرها رو ورق میرنه...براتون بهترین تقدیرها رو می خوام و برام دعای خیر کنید


ان شاء الله برمیگردم مینویسم


تجربیات خوبی شدن...


الحمدلله کما هو اهله


توکلت علی الله


ماشاء الله لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم


...


ادامه دارد....






منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/06/07/بازگشت




مدل بغلی گرفتن از خدا

درخواست حذف اطلاعات


به نامت

ای زیباترین معشوق

...


اعیاد شعبانیه مبارک...


...


میگماااااااا

تا حالا شده وصیت نامه بنویسید؟؟

اصلا وصیت نامه از نزدیک دیده و مطالعه کردید؟

...

خب دختری به سن من، تو بیست و هفت هشت سالگیش وصیت نامه بنویسه، وما به معنای افسردگیش نیست!!

..

تازه خیلی هم ثواب داره و موجب طول عمرم میشه.

بعله

یکبار بشینید بنویسید

تازه متوجه خیلی چیزا میشید

...


خب مگه چی میشه؟

هر ی حق داره افکار سیالش رو به سمت هر چیستی ای سوق بده.

خیلی دخترای هم سن و سال خودم رو میبینم به حالشون تاسف میخورم

سرشون گرم چیزهایی شده که نه خیر دنیاشونه و نه توشه عقبی

خواهری؟

داشتن دوست مذکر کجا افتخار داره؟

دخترم به غیرت پدر و برادرت حرمت بذار

یا داشتن آ ین بلیط های کنسرت فلانی و بهمانی!

یا آرایش های...

هر روز مدل به مدل رنگ آمیزی! از لباس و....

...

یکبار شده سر سجاده بشینی و تسبیح سبز شیشه ای دستت بگیری و بهش بگی: تو همه منی . . .

من بزک برای تو نکنم برای کی م؟

ادکن بهترین مارک فرانسه رو بزنی به چادر و مقنعه ت و سجاده ات رو پر از گل یاس و محمدی کنی و قرآن به دست، سوره کوثر رو تلاوت کنی؟

لذت ایمان رو چشیدی آباجی؟

تاحالا از خدا بغلی گرفتی؟

...

هی دور خودت میچرخی که چی بشه؟ سیرمونی هم که نداره این هواپرستی

آدم رو به حال حیوانیت و بی ارادگی نکشونه دست بردار نیست!

...

منم یه دخترم

مثل شماها

کلی ساق رنگی رنگی دارم....روسری های مدل به مدل....عطرهای عالی و آنتیک....آ ین ورژن از مدلهای روز....یه جاکفشی کفش های سفید و سرمه ای و صورتی و طلایی و عسلی و مشکی و...........

اما

همه به عشق یکی، در جای مناسبش استفاده میشه

خیلیم شادم و خیلیم سرزنده

...

وصیت نوشتم تا با خودم و دنیا ببینم چند چندم....نکنه باخته باشم؟

...

لذت های حلال، روووح لطیف و ظریفت رو نوازش میده...به صورت قرص قمرت، نوور میده...

میشی، سوگلیِ الله


تو وصیتم نوشتم:

دو قواره چادر ی هدیه به زاده حسن کرج بالاتر از میدان شاه عباسی

یه جعبه شیرینی محمدی هدیه به ی گمنام گ ار ی تهران(پاتوق دلانه گی هام)


و حلالیت از همه و خصوصا آقای عاشق...

این همه حساب من و دنیا بود

.

..

....







منبع : http://ghaaf.blog.ir/1396/02/15/وصیت-نامه