بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

آخرین پست های وبلاگ من آنِ تــــوام مرا به من باز مده به صورت خودکار از بلاگ من آنِ تــــوام مرا به من باز مده دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



۲۲ نگو دیره...

درخواست حذف اطلاعات

کاش همه چیز جور دیگه ای بود... کاش اینقدر ازت دور نبودم. با قلبی که با عشق تو میتپه و سال های ساله که طاقتش طاق شده چه کنم؟ من که فقط یه گوشه کز کرده بودم به تماشای قطره های دریای اربعینت چرا باید یهو سمانه بهم حرفی میزد که امیدوار شم. با دلی که هوایی شده چه کنم؟




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/07/24/22-نگو-دیره




۲۳ هوای بهونه گیری

درخواست حذف اطلاعات

هوای ابری همیشه منو بهونه گیر میکنه. البته اگه مجبور باشم به کاری فوری، مثلا دَمِ امتحانم باشه که خورشیدِ کم جون مساویه با خواب و خواب و خواب! حالا اگه یکم اوضاع بهتر باشه و کار فوری فوتی نداشته باشم شروع میکنم به زنگ زدن به دوستان نزدیک و هرطور شده یه دورهمی پارک یا سینما یا حتی اتاق خودم رو ترتیب میدم. تا بخوان برسن کلی خوراکی خوشمزه می م میکنم قشنگترین لباسمو میپوشم و حس خودمو خوشگل موشگل میکنم! بعله خب ... همیشه با مرور لذت دورهمیا لبخند شیرینی روی لبم میشینه. خلاصه تا پاسی از شب با هم حظ زندگی رو می بریم:)

اگه بارون باشه یکم اوضاع فرق میکنه. راستی چرا بارون بیخودی آدمو دلتنگ میکنه؟ بارون که میزنه شاعر میشم! شمام دیوونه بازی زیر بارون رو دوس دارین یا فقط من خلم؟!

....بخشی از نوشته ای حرام شده!




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/08/04/23-هوای-بهونه-گیری




۲۴ رنجِ فرهنگِ عقب مونده

درخواست حذف اطلاعات

جنس دردش طوریه که حس می کنی توی شکمت سرتاسر زخمه و یکی داره بهش چنگ میزنه، درد وحشی توی کمرت میپیچه و سرازیر میشه به پاهات ....و تا مغز استخونات یخ میکنه؛ دردی که قدرت ت خوردن رو ازت میگیره و چشمات سیاهی میره. سرانگشتات سرد و کرخت میشه و هر آن تهوع امونت رو می بُره...چرا باید مجبور باشی به مخفی ش؟ رنجِ تحملش کافی نیست؟ مرده شور این فرهنگ عقب مونده رو ببرن :/




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/08/05/24-رنج-فرهنگ-عقب-مونده




۲۵ حق نداری

درخواست حذف اطلاعات

تو حق نداری حتی یواشکی هم آرزوش کنی...هرگز





منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/08/07/25-حق-نداری




۲۶ کشیکِ خلوتِ زنگ زده

درخواست حذف اطلاعات

کشیک مس ه اطفال رو در حالی میگذرونم که از یک ساعت پیش اینترن افتخاری کشیک ن هم هستم(به جای دوستانی که کربلا رفتن). اورژانس که شلوغ شد برای دقایقی مریض قلب هم بستری نمودم.

خسته ام. بهونه گیر و بی حوصله ام. و بدتر از همه اینکه چیزی نمیتونه حال منو عوض کنه. زمان مکان افراد، هیچ کدوم.

ف مُهر گل گلی سفارش داده. از حواشی که بگذریم طرحش خوشگل شده بود.

خوابم میاد به اندازه ی تمام عمر خسته ام و دلم میخواد سال ها بخوابم! به دستی نیاز دارم که پلک هامو ببنده...





منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/08/09/26-کشیک-خلوت-زنگ-زده




۲۷ محول الحال

درخواست حذف اطلاعات

دور و دور و دورتر شدم. احساس می کنم یه جوری گم شدم که هرگز امکان پیدا شدنم نیست...





منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/08/09/27-محول-الحال




۲۸ خلیفه ی تنهای خدا روی زمین

درخواست حذف اطلاعات

درست همونجا که همه چی قراره به سرانجامش نزدیک بشه عجیب ترین مشکلات شاخ و شونه میکشن. توی روزهای معمولی دور و بر همه شلوغه، باید دید چند نفر متوجه حال ناخوشت خواهند شد و هرکی حاضره چی بده که بازم تو رو با حال خوب ببینه...

از جنبه ی جامع تر بخوای نگاه کنی انگار خلیفه ی تنهای خدا روی زمین باز هم باید برگرده به آ ین سلاحش

و سلاح او...


*عنوان از کتاب اشعار فاضل نظری عزیز! گریه های امپراتور




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/08/30/خلیفه-ی-تنهای-خدا-روی-زمین




۲۹ تف به بغض لعنت به اشک

درخواست حذف اطلاعات

مرضیه میگفت همیشه اونجا که بی اراده بغض میکنم یا گریه م میگیره از زن بودنم متنفرم. اون موقع بنظرم حرف مس ه ای بود چون زن با لطافتش زنه و همین دل نازکی هم یه جور لطافت به حساب میشه. از اونجا که من کافیه یه کار و حرف ی بنظرم مس ه بیاد تا بلافاصله خدا سرم بیاره؛ طولی نکشید که یه جوری متقاعد شدم که هیچ وقت سر هیچی اینجوری قانع نشده بودم :/

این روزا از اشک و بغض متنفررررم. کافیه ی بهم بگه بالای چشمت ابرو! دیروز م داشت میگفت فلان نکته رو فراموش کردی توی شرح ح بنویسی. اونقدر جدیه که همه ازش حساب میبرن، حتی یکی از بچه ها رو یک ماه تجدید دوره کرده اما با من خیلیم اروم و متین حرف میزد. اما من بهم برخورده بود! فکرم این شکلی بود که منی که کارمو خوب انجام داده بودم حقم نبود حتی اگه اشتباه کوچیکی داشته باشم بهم تذکر بده! حرف میزد و من نرم نرم بغض می . یه لحظه سرمو گرفتم بالا نگاش ، بی اراده چشمام پرِ اشک شد. یهو مات شد لحنش عوض شد و گفت ناراحت نشو من خیرتو میخوام بالا ه تم وظیفمه بهت یه چیزایی یاد بدم چرا ناراحت میشی من که چیزی نگفتم... اما فایده نداشت من هرچقدر سعی می عادی باشم نمیتونستم. اشکام بی اختیار پشت ِ هم سرازیر میشد. بنده خدا آ سر حرفاشو نصفه کاره ول کرد و هی سعی میکرد یه چیزی بگه از دل من در بیاره:/

روز قبلش هم که یه بنده خدا دیگه مونده بود با من چه کنه... بغض کرده بودم و دلم نمیخواست جلوی یه غریبه اشکم بیاد واسه همین کلا سایلنت شده بودم یا مجبور بودم با صدای دو سه بالاتر حرف بزنم :/

نفر بعدی زری بود هرچی میگفت پق میزدم زیر گریه...

خداروشکر در مورد آشناها هنوز میتونم خودمو خوب نشون بدم.

این روزا احساس میکنم ادم جدیدی ام! اونقدر که خودمو نمیشناسم...





منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/09/02/29-تف-به-بغض-لعنت-به-اشک




۳۰ ز له

درخواست حذف اطلاعات

برای کرمانشاه و مردم عزیزش دعا کنین لطفا... حال شهرم خوب نیست




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/09/04/30-زلزله




31 ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد بانو

درخواست حذف اطلاعات

یک هفته ست که همه چیو ول به حال خودش. نه پیگیر گندکاریای شدم نه درس خوندم و نه حتی نمونه گیری پایان نامه م رو انجام دادم. عوضش چند تا عصر دلپذیر پاییزی رو زیر درختا نفس کشیدم و به موسیقی برگا زیر قدم هام، روی تصویر پاییز رنگارنگ گوش . دو بار کافه رفتم. دو بار کتاب فروشی رفتم و یه کتاب از چیستا هم یدم و همین ب تا آ خوندمش. یه و یه سریال دیدم و ساعت ها بدون گذاشتن آلارم خو دم. بدون احتساب کالری همه جور تنقلاتی خوردم. برای زود رنجی ها و ریزش موهام کپسول آهن و زینک یدم حتی به آرایشگاه هم سری زدم. روزهای متوالی بدون کرم ضد آفتابم یا هرچیز دیگه رفتم و از اینکه میشنیدم همه میگفتن "چیکار کردی خوشگل شدی؟!" لذت بردم. ساعت ها گوشیمو چک ن به تماس ها و پیام هایی که دوس نداشتم جواب ندادم و با هرکی که دلم میخواست بیشتر وقت گذروندم. ساعت ها آواز خوندم و قهوه ای که دوس داشتم رو بدون هیچ فکری مزه مزه .

فردا برمیگردم به دنیای واقعی و از نو با مشکلات میجنگم، با این تفاوت که این بار میدونم هیچ کدومشون ارزش بهم ریختن برنامه کلی زندگی و مکدر احوالمو داره. میجنگم و جلو میرم و در هر صورت منم که اوضاع رو برای خودم بهتر می کنم نه هیچ دیگه:)




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/09/14/31-ول-کن-جهان-را-قهوه-ات-یخ-کرد-بانو




۲۱ حب الحسین یجمعنا

درخواست حذف اطلاعات
  • یاحبیب الباکین "ابتدای باران"
  • منِ ش ته، منِ بی قرار در اتوبوس
    گریستم همهء جاده را اتوبان را
    نگاه خستهء من تا به آسمان برسد
    کشانده است به دنبال خویش باران را
    ولی نخواسته در بین راه سوزاندم
    دل اهالی محروم چند استان را
    بر آن سرم که کنار ضریح یاد کنم
    ولو به قدر نگاهی تمام آنان را
    نگاه های پر از حسرت کشاورزان
    میان دشت، تکان های دست چوپان را
    و آن غریبه که در قهوه خانۀ سر راه
    همان که خم شد و بوسید تکۀ نان را
    همان که نام تو را برد زیر لب وقتی
    که روی میز غذا می گذاشت لیوان را
    همان که گفت ببینم تو زائری؟ گفتم:
    خدا بخواهد... آهی کشید قلیان را
    همان که گفت به آقا بگو غلط
    بگو ببخشد، رانندۀ بیابان را
    بگو از آنچه که می داند او پشیمانم
    خودش نشان دهد ای کاش راه جبران را
    چقدر بغض، چقدر آه با خود آوردم
    و ماس دعاهای مرزداران را
    خلاصه این که به قول رفیق شاعرمان "چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را"
    همچنان باران
    نجف شروع زمین بود و ابتدای سفر
    نجف به روی سر من گرفت قرآن را
    مرا گرفت در آغوش، موکب اول
    منِ دچار تحیر، منِ پریشان را
    در این طریق فقط میزبان به سجده شده ست
    که توتیا د خاک پای مهمان را
    فقط حسین به آغوش هم رسانده چنین
    برادران تنی را، عراق و ایران را
    چه با غرور نشاندند روی خود
    عمودها همه تصویری از شهیدان را
    قدم قدم غم تو زنده می کند دل را
    خدا زیاد کند این غم فراوان را
    یکی گرفته پدر را به روی دوش خودش
    یکی کشانده به سویت عصا ن جان را
    چه جذبه ای ست در آغوش تو که اینگونه
    کشانده ای به تماشا جهان حیران را
    زمین به سوی تو برخاسته است، می خواهد
    به ما نشان بدهد رستخیز انسان را
    در ازدحام تو گم کرده ام خودم را هم
    در ازدحام ندیدم عمود پایان را
    تو را گرفته در آغوش خویش شش گوشه
    چنان که جلد طلاکوب، متن قرآن را
    از این حرم به حرم های دیگری راه است
    اگر که باز کنی چشمِ غرق باران را
    دوباره داغ دلم تازه شد کنار ضریح
    خدا کند که بسازیم قبر پنهان را
    برای حضرت زهرا ضریح می سازیم
    و دست فرشچیان طرح می زند آن را
    من از رضا کربلا طلب
    و اینک از تو طلب می کنم اسان را

برقعی



منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/07/22/21-حب-الحسین-یجمعنا




۲۰ لطفا نبخشید!

درخواست حذف اطلاعات

بعضی ها وقتی میان تو زندگیت، اونقدر نزدیک و همراهت هستن که میتونی قسمتی از خودت به حسابشون بیاری. اما امان از روزگار که هیچ چیز و هیچ از گزندش در امان نیست. عضوی که آسیب میبینه، و آسیبی که کاری میشه رو اگه چاره نکنی وارد خون میشه و فرد رو به کل نابود میکنه. قطع عضو کار ساده ای نیست اما برای ادامه حیات باید هرطور شده چشم ها رو بست و از پسش بر اومد...اگه شبیه من باشی و دل کندن برات سخت باشه یا هربار فکر کنی شاید بشه کاری کرد و هی فرصت بدی ذره ذره خودت آب میشی. چند سال دندون روی جیگر گذاشتم چند سال از بهترین سال های زندگیم بهای به دست آوردن این تجربه بود. همیشه هم بخشیدن و فرصت دادن خوب نیست چه بسا اشتباهات و تلخی های بغض آلودی که حاصل گذشتن های بیجا بود. عفونت در عضو مذکور به حدی رسیده که باید از مفصل سالمِ بالاترش قطع بشه ...تعلل بهای گذافی داشت.

از آدم های این شکلی عبور کنین و برای زندگی به خودتون فرصت تازه بدین. این حق شماست که گاهی هم نبخشید!




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/07/16/لطفا-نبخشید




۱۴ آغوش های سرد

درخواست حذف اطلاعات

اینستا، وبلاگ ها و فضاهای مجازی پره از دلتنگی برای اون که باید باشه و نیست. در واقعیت، زندگی از تهوع برای تحمل همدیگه در حال بالا آوردنه. میترسم با همه ی داستان های خوب و هدف های رنگی، ما هم به همچین مسیری بیفتیم. ما نسلی هستیم که بعضی هامون با عینک احساسات فانتزی بعضیا لابلای دیدن و ع های داغون، با ناخونک زدن به آدمای رهگذر برای حال ای کوتاه، عده ای با زندگی های تک بعدی و خشکمون و اکثرا با کتاب نخوندن و مهارت های ب نکرده از پیش همه چیو به باد دادیم. عطش زندگی گرم و عاشقانه، پشت هم بودن برای یک عمر، اونقدر قدرتمنده که هرآن و توی هرموقعیتی تنهایی رو بهت یادآوری کنه. شاید قدِّ این تنهاییه که آدمو گاهی تا سراب ها میکشونه و تشنه تر و خسته و وامونده برمیگردونه. چی میتونه حال ما رو عوض کنه؟ توسلی، حرکتی توجهی... چیکار باید کرد؟




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/30/14-آغوش-های-سرد




۱۵ بوی ماه مهر

درخواست حذف اطلاعات

مهر همیشه برای من پر از احساسات قشنگ بود. ذوق لوازم تحریر و کیف و کفش و روپوش نو رو مگه میشد با چیزی عوض کرد؟ ابت که بودم کیف جدیدمو تا چند روز بغل می و میخو دم! کفشای جدیدمم تو جعبه شون کنار بالشم میذاشتم! دلم میخواست وقتی بیدار میشم اولین چیزایی که میبینم کیف و کفش قشنگ مدرسه باشه. بچه دبیرستانی که شدم خوشحال بودم زودتر کتابامونو میدن. ساعت ها می نشستم کتابای جدیدو ورق می زدم و با تموم قدرت بوی کاغذو می بلعیدم. بعد دونه به دونه مطالب کتابو میخوندم. اول از همه ادبیات بود که دلمو میبرد. مگه میشد از شعرا و حکایتای قشنگش ساده رد شد؟ بعد شیمیِ جان و ماجراهای ج مندلیف میومدن وسط و خلاصه ساعت ها و روزها دلمو میبردن. چی داره این لوازم تحریر لعنتی هنوزم میتونه با روح و روان من بازی کنه :)

دلتنگی حس مرموزیه. نرم و آهسته میخزه تو جونت و بند بند وجودت رو تا مرز خلق اون شخص یا اون مکان میبره. بقول قیصر امین پور: حتی اگر نباشی، می آفرینمت/ چنان که هاب بیابان سراب را. منم آدم دلتنگیم کلا :/ مثلا دلم برای صدای برخورد کفش هام با تن حیاط مدرسه، توی صبح های سرد پاییزی تنگ میشه. برای نسیم خنک صبح اول مهر که نوازشگر صورت خوابالوی و پراسترس من بود. برای دوستای عزیزم و دست های پر محبت و آغوش گرم روز اولشون... برای نشستن روی نیکمت هایی که با غلط گیر روش مانیتور برای تقلب طراحی شده بود! برای آتیش سوزوندنای سر کلاس، برای اسم های مس ه ای که روی گروهمون میذاشتیم. برای غذا سفارش دادنای قایمکی مون، ترقه بازیای وسط کلاسمون، برای روزهای پر جیغ و داد نمایندگی خودم، برای بحثای داغ و فوتبالی بچه ها، برای شعر نوشتنامون پای تخته، مقنعه جلو کشیدنا و حجاب گرفتنای مس ه ی هول هولی جلوی مدیر، یواشکی گوشی آوردن و شیطونیای کی ، واسه درد دل و هق هق تو بغل هم گریه کرنا، برای قهر و آشتیای با ژست مغرور که تهش به شیرینی خوردن میرسید، واسه تعطیل ای دسته جمعی، واسه خونیا و خود نشون دادنامون، واسه مهربونی و حال خوب معلمامون، واسه زیارت عاشوراهای چرت کنمون، برای سرود های گلو کن دسته جمعی مون و برای بی بهونه دل ها و شوق علم آموزی دلتنگم...




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/31/15-بوی-ماه-مهر




۱۶ میوه های گندیده

درخواست حذف اطلاعات

رفتارهای نادرست و عادت های اشتباه شبیه میوه های گندیده ای وسط یه سبد هستن. سبد میوه هایی که عرق ریختی و جون کندی برای به ثمر نشستن درختاش. ممکنه لابلای میوه هات یکی کرم بزنه یکی بگنده؛ مهم اینه که زود سَواشون کنی... اگه حواست نباشه یهو تو میمونی و یک سبد میوه ی اب! اینجاست که ناامیدی دُم در میاره و تو رو بی خیالِ تک و توک میوه های ته سبدت می کنه.اونم میوه هایی که میتونن هر کدوم بذر چند درخت تنومند بشن...





منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/07/03/16-میوه-ها-ی-گندیده




۱۷ فصل دوری

درخواست حذف اطلاعات

ف سخت درگیر تموم پایان نامه ست. انگار تو دلش چند دختر جوون و آشفته بی وقفه رخت میشورن. یکی رختای طرح رفتن رو، یکی رختِ اما و اگرِ زمان دفاع رو یکی دیگه و ... گاهی آ شبا که میشه همه رختا رو میچلونن. توی این کشمکش بشور و بچلون، دستبند مروارید یکی از دخترا میشه و دونه هاش از چشمای "ف" ی نازنین من لیز می خوره . نسیم خبر ریختن مروارید ها رو به گوش دخترای شهر من میرسونه و بندِ دل همه دخترای شهر...

امروز توی پاویون یهو چشمم افتاد به در کمدش که باز مونده بود. بدون جاسویچی و کلیدای آویزونش، چقدر درِ کمد و زننده به نظر می رسید... چند لحظه خیره به وسیله هاش نگاه ، قفل خالی از کلید رو لمس و درشو بستم. تا چند وقت دیگه این کمد مال دیگه ای میشه.برگشتم که چشمم افتاد به جاکفشی و دمپایی هاش که زل زده بودن به من! ناخوداگاه یاد صدای قرچ فرچ کشیده شدنشون روی سرامیکای پاویون افتادم که شبیه صدای قدمهای هیچ نبود جز "ف"... توی هر گوشه ی اتاق ردی از تعریف ای بلند بلند خاطرات کشیک و خنده های قاه قاه دورهمی مونده. خاطراتی که حالا هرکدوم شبیه یک مین، پتانسیل شرحه شرحه دلمو دارن. از آ ین باری که وسط خوندن بچه ها مکبرشدم و هارهار خندیدیم قرن ها گذشته؛ اینو امروز از بین حرفای یگانه فهمیدم؛ اونجا که کم شدن لبخند های من حس به چشمش اومده بود... میگفت قبلا یه پاویون بود و یه بمب انرژی که صدای خنده هاش تو گوش راهرو میپیچید. خندیدم گفتم نه اشتباه می کنی...اومد وسط حرفام: میبینم خنده هاتو ولی فکر نکن تفاوتشو حس نمیکنم! خلع سلاح شده بودم. بین خودمون بمونه پاویون و راهروهای بیمارستان یکدست میدون مین شده...

دنیا بدون عزیزا هیچ نمیرزه کاش این قابلیت وجود داشت که میتونستی با خودت همه جا داشته باشیشون بدون اینکه تاثیری توی هدف و مکانی که میخوان بهش برسن داشته باشه!




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/07/08/17-فصل-دوری




۱۸ مزاحم تلفنی

درخواست حذف اطلاعات

یه ی(بلانسبت ) شماره منو از کجا پیدا کرده الله اعلم؛ کلا چند ماهه بیکار که میشه زنگ میزنه. البته من شماره های ناآشنا رو اصولا جواب نمیدم اما وجه تمایز این اینه که نصف شبا زنگ میزنه. یه بارم شمارشو گذاشتم توی یکی از شبکه های اجتماعی به اعضا گفتم بتر یدش:/ و تر دن تا صبح! اما خب ظاهرا ملتفت نشده از کجا خورده که دوباره فیلش یاد هندستون کرده.

امشب وسط کشیک باز سوزنش گیر کرده بود. منم توی یه اتاق آروم بودم. برخلاف همیشه تماس رو وصل و منتظر شدم یک دقیقه دو دقیقه گذشت و بجز چند تا الو زر دیگه ای نزد. در تماس های بعدی هم همین بود. بلاک ش سخت نیست اما خوش ندارم بیمارای شب و نصف شب اینقدر راحت زندگی کنن.

اگه خواستید میتونم شمارشو بذارم.

یکی نیس بگه خاک تو سرت مگه ده سال پیشه مزاحم تلفنی میشی آخه؟ این همه آدمش ریخته برو به سلیقه خودت سوا کن بیمار:/




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/07/10/18-مزاحم-تلفنی




۱۹ نوزاد

درخواست حذف اطلاعات

به زحمت یک ساعتش شده بود. شبیه بقیه نوزادا، شا ار ظریف ِمینیاتوری، دلبرانه بود. شرایط زایمانی خاصی داشت که مراقبت بیشتری می طلبید. توی همون معاینه اولیه پوستش بد رنگ شد و به سمت کبودی پیش رفت. قفسه ی کوچولوش به سختی بالا پایین می رفت. چونه ش می لرزید. به سرعت بردیمش زیر هود ا یژن فشار مثبت اما وضع به کندی تغییر می کرد. منتقلش کردیم به بخش آی سی یو نوزادان و برای لوله گذاری آماده می شدیم که بهتر شد. بغض کرده بودم. چقدر معصوم و بی دفاع بود. دعا می هایپو ی که کشیده بعدها اثرش نمونه.

دلم گرم شد. فکر ما هم وقتی لابلای تیرگی های زندگی بد حال می شیم؛ همینقدر بی دفاعیم همینقدر نیازمند یاری تو. حاشا اینکه مهر و دلسوزی ما ذره ای با محبت خ تو قابل مقایسه باشه...




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/07/10/19-نوزاد




۱۳ نوشتم اول خط بسمه تعالی سر

درخواست حذف اطلاعات
نوشتم اول خط بسمه تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد
که بندۀ تو نخواهد گذاشت هرجا سر

قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق»
که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن
به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر

همان سری که یَُحّب الجمال محوش بود
جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین ها را
که یک به یک همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر
ادامه مطلب



منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/29/13-نوشتم-اول-خط-بسمه-تعالی-سر




۹ این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

درخواست حذف اطلاعات

سه سال پیش همین روزا بود که هرشب میومدیم سمت سعادت آباد. اون وقتا استاژر ن بودم. بخشی که هرروز امتحان داشت و انجام کارای عملی هم بدون بلد بودن تئوریا ممکن نبود. من این دلایل رو برای خوندن درسم نیاز نداشتم اصلا ن رو با همه سنگینیاش و خستگی طاقت فرساش دوست داشتم. اون موقع نقش درس خوندن پررنگ تر بود چون هنوز اینترن نبودم که بخوام کشیکای پرکار و پر مسئولیت ن رو بگذرونم پس ذوقِ تنهایی دنیا آوردن فرشته ها رو هم هنوز نچشیده بودم. خبری از بی خو و گرسنگی و بی رمقی نیمه شبِ کشیک نبود. اما بهرحال برای یه استاژر (که هنوز مثل اینترن پوست کروکودیلی نشده :) همین اندازه کارآموزی و کلاس های درس فشرده و دستیار بودن توی کارای عملی و جراحیا و همینطور کشیک های تا غروب هم خودش کلی بود! بعد از ظهر به قدری قیافه هامون شبیه بدبختای لاجون میشد که خود باقی کشیک رو بهمون می بخشید. همون وقتا بود که باید می اومدم سمت خیابون دریا و پل مدیریت. این باید که میبندم به اومدنم رو همینقدر بگم که شبیه نیاز خسته ترین آدم روی زمین به خواب بود! و شاید شبیه تشنه ای که روزه ی ظهر گرمترین روز مرداد رو به افطار رسونده و می تونه برسه به آب... منم مختار بودم که به مهمونی باشکوه شما بیام همونطوز که مختار بودم نفس بکشم و دقیقا همونطور که اگه نمیومدم می مردم...

توی مسیر جزوه ها رو میخوندم. از همون روزا که بچه دبیرستانی بودم بارها بهش فکر می که چیکاره بشم به دردتون بخورم و آ ش رسیدم به پزشک! یک پزشک با سواد و شریف. پس باید بخونم که با سواد شم و بیام که شرافتو بهم یاد بدین، اینا رو پیش خودم فکر می . غافل از اینکه درس خوندنمم خط به خط سرمشق شما بود. دوسال بعدش که اینترن ن شدم اون حجم از تئوریا رو طوری جزء به جزء یادم مونده بود که بچه ها باورشون نمیشد بدون مرور، این باشه. راستشو بخواین خودمم گیج بودم وقتی اساتید، رزیدنت صدام می ...

سال بعدش دیگه نشد اون ور بیایم. همین ای خودمون یه مهمونی دیگه داشتین که قسمت ما شد. اوایل دلم گرفته بود که چرا نباید شما رو از زبون ایی که دوس دارم و جایی که دلم میخواد بشنوم اما بعد بزرگی تذکر داد هرجا اسم شما بیاد حرمتش خیلی بالاست اگه یه جا به دلمون میشینه یه جا نه، لازمه که عیار عاشقی رو از نو بسنجیم که درگیر حواشی نشه. من از نو عاشقتون شدم... جاهای مختلفی میرم اصلا هرجا هرچی منتسب به شما باشه با سر میرم که از خوان کرامت شما بی بهره نمونم...

سال ها میگذره و بچه ها توی مجالستون قد میکشن، جوونا پیر میشن بعضیا بال و پر میگیرن و میرن اون بالا بالاها...

خیلی سال میگذره و من هرسال توی افکار و رفتار و حتی لباس پوشیدنم آدم تازه ای می شم اما تو عشق شما کهنه کارتر! توی همه ابعاد من جاری شده و این ظرفیت رو درش می بینم که نگاهمو به زندگی دگرگون کنه. چی میگه این جاذبه... داری چی کار میکنی با قلب آدم ها؟

ما رو کجا می بری؟ ای تمام عشق و عشقِ تمام...




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/24/9-این-راه-عشق-پیچ-و-خمش-فرق-می-کند




۱۰ یتیم خانه ایران

درخواست حذف اطلاعات

دیروز تلویزیون یتیم خانه ایران رو گذاشته بود. بچه ها اولین بار بود می دیدن. کلی آه و اوخ و تف در طی صحنه های چندش ! اونجاش که رسید به مرگ و میر گستره ی مردم و نقش وطن فروشا و انگلیسیا رو توی احتکار بی سابقه مواد ضروری زندگی و دارو نشون داد، خونِ دهه هشتادیامون دیگه به جوش اومده بود. بالا ه تموم شد و دهه هشتادیا با مشت های گره کرده و بغض نظراشونو گفتن. یکی میگفت با وجود همچین سابقه ای چطور بعضیا هنوز فکر میکنن ممکنه انگلیس دوست ما باشه؟! بعد اون یکی اضافه کرد چقدر شبیه زمان ما بود... همه چی رو احتکار لعنتیاااا

تاریخ رو دوس ندارم ولی انگار عبرت هاش بدجور بیخ گوشمونه.




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/25/10-یتیم-خانه-ایران




۱۰ یتیم خانه ایران

درخواست حذف اطلاعات

دیروز تلویزیون یتیم خانه ایران رو گذاشته بود. بچه ها اولین بار بود می دیدن. کلی آه و اوخ و تف در طی صحنه های چندش ! اونجاش که رسید به مرگ و میر گستره ی مردم و نقش وطن فروشا و انگلیسیا رو توی احتکار بی سابقه مواد ضروری زندگی و دارو نشون داد، خونِ دهه هشتادیامون دیگه به جوش اومده بود. بالا ه تموم شد و دهه هشتادیا با مشت های گره کرده و بغض نظراشونو گفتن. یکی میگفت با وجود همچین سابقه ای چطور بعضیا هنوز فکر میکنن ممکنه انگلیس دوست ما باشه؟! بعد اون یکی اضافه کرد چقدر شبیه زمان ما بود... همه چی رو احتکار لعنتیاااا

تاریخ رو دوس ندارم ولی انگار عبرت هاش بدجور بیخ گوشمونه.




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/25/10-یتیم-خانه-ایران




۱۱ علی اکبرهایمان آمده بودند

درخواست حذف اطلاعات

ز همین ب کتاب "پدر، عشق و پسر" از سیدمهدی شجاعی رو خونده و کیف کرده بود. منم ترقیب می کرد. بعد از کتاب "سقای آب و ادب" دیگه کتاب احساسی روایی از کربلا نخونده بودم. عین وقتایی که بعد از خوردن چیزیو که خیلی خوشمزس، نمیخوای تا مدتی چیزی بخوری و مزه شو زمانی طولانی تر داشته باشی! منم کتاب تازه ای رو نخونده بودم... امشب دو شهید گمنام مهمون هیات شده بودن. ز میگفت کتابو که خوندم دلم پرمیکشه برای روضه علی اکبر کنار شهیدای گمنام.

از ب، از همون لحظه که اول مراسم اعلام فرداشب مهمون داریم هی تصور می چه شکلی تابوتا رو ببوسم؟ اگه دستم بهشون نرسید چی؟ بعد به خودم جواب میدادم عیب نداره خب مهم اینه که میتونم یه دل سیر باهاشون درد دل کنم. خب از کجا شروع کنم حالا؟ وای نکنه بی ادبی باشه؟ یه وقت زیاده خواهی نباشه اون حرفو بزنم؟ اوممم اگه بخوام مودب باشم بهتره که ثواب عزاداری اون شبمو از طرف ی مهمونمون تقدیم کنم به حسین مثلا هوم؟ اره این بهتره...

چه خیال ها که نداشتیم چه حرف ها که... نشد. نرفتیم. یهویی خونمون مهمون اومد و نشد که بریم. چه حسرتی... ز گریه می کرد میگفت یعنی دست رد به من زدن؟ گفتم عه اینجوری نگو. وقتی اینقدررر دلت میخواد اونجا باشی، پس هستی! شک نکن ثوابشو تو هم میبری اندازه حضار. بازم گریه کرد گفت من میخواستم پیششون برم، پای روضه علی اکبر باشم چرا نشد اخه؟

چرا مدتیه ی غواص رو گاه و بیگاه یادم میاد. مثلا دلم میخواد علی اکبرهای ارباً اربا شده ایران رو صدا بزنم که نکنه ما رو فراموش کنین؛ به آبروی عباس هایمان سوگند/ به دستِ بسته ی غواص هایمان سوگند...




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/27/11-علی-اکبرهایمان-آمده-بودند




۱ نوشتن مقدس است

درخواست حذف اطلاعات

سلام به بهترین بعد زندگی من... سلام به نوشتن، نفس کشیدن لابلای کلمات، قدم زدن در هوای افکار و پرکشیدن به سوی آرزوهای نزدیک ؛)

دلم تنگ شده بود برای نوشتن. چقدررر سخت بود ننوشتن؛زندگیم شبیه یه قرمه سبزی بی نمک، هیچ جوره نمی چسبید :)

از جهادی بنویسم یا از تصمیمم برای شرکت توی آزمون؟ راستی تولدم مبارک! حالا هردو شهریوری هستیم وبلاگ عزیزم :)

تلخی زندگی ز کمتر شده و حالش بهتره اونقدری که دائم به من میگه تریپ خفن زدی؟! و من بی اراده میخندم. سالنامه های خاطرات روزانه دوره دبیرستان و سال کنکورمو به اصرار بالا ه ز خوند. حس عجیبی بود که خواهر کوچیکترت دقیقا تو همون سن خاطره نویسیت باشه. هی میخوند و میگفت چقدر سن من بودی خانم و باشخصیت بودی وای چقدر قلمت عالیه من خج میکشم از خودم و خاطره نویسیام :)) اون میگفت و من فکر می بهتر از خواهر غمگساری تو دنیا هست؟

و نسیم پرمهر شهریور لابلای خنده خواهرها طواف می کرد...


پی نوشت برای حضرت عشق : چله م اب شد، دنیا هم روی سرم... میشه یه بار دیگه بهم فرصت بدید؟ ...




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/17/نوشتن-مقدس-است




۵ من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

درخواست حذف اطلاعات

حوصله و ذوقمو و حتی انرژیم رو توی کدوم حرکت اشتباه به باد دادم؟! کجا اب که این شد؟

زوده که وبلاگ جدیدم آه و ناله بشنوه اما متاسفم الان هیچی از حال مز فم مهمتر نیست!

برای روزهایی که از ماه ها قبل برنامه داشتم هی خودمو آماده می به بهترین وجه ممکن بگذرونمشون حالا شبیه یک گیاه پژمرده رو به زوالم... بی رمق، مریض، پر از درد...به قول قیصر امین پور حتی هوای دور و برم درد می کند.

این دعواهای زرگری دیگه چیزی از من باقی نمیذاره مطمئنم آ ته مونده ی منو به فنای عظمی میده. دیگه خسته شدم خدایا چرا هیچ راهی نیست؟ چرا هرروز بدتر میشه؟ چرا اینقدر راحته خود رای بودن توی دینت؟ واقعا دین تو اینجوریه؟! اینقدر راحته توش بی دین و بی خاصیت خطاب دیگران؟ من دیگه اشک ندارم دیگه توان هم ندارم...

الان نه میدونم کیم نه میدونم کجام نه قراره کجا برم.

دست کدوم غریبه توی کدوم شهردور افتاده گمم کرد که به همین راحتی قیدمو زدی و سراغم نمیای؟ نکنه یه کاری که قطع امید کردی ازم؟ میثم تو هیئتشون هرسال برای سال قبلیایی که غایبن دعا میکنه. منم جزء دعای اون همه آدمی که آمین میگن هستم... بعد از اشک ریختن برای حسینت مگه دعا مستجاب نیست؟

من تنهای تنها توی جزیره ای در فاصله میلیاردها سال نوری دور افتادم. نگو قراره تا ابد گم بشم...نگو




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/21/5-من-بی-تو-در-غریب-ترین-شهر-عالمم




۷ او در دوردست ها

درخواست حذف اطلاعات

ز زن می گفت سر داستان ، مامانش کوتاه نمیاد و داره لجبازی میکنه. قرار شد به تو بگه مامانشو راضی کنی. نگفته بودی اینقدر ت میره:) شنیدم یه بار منو براش مثال زدی به عنوان یه آدم موفق! واسه دخترتم همین کارو میکنی؟

سرم چند روزه درد میکنه به مسکن همیشگی هم جواب نداده. فکر می کنم نیاز دارم با یکی حرف بزنم یکی در دوردست ها که منو دوس داشته باشه و حاضر باشه با صبوری همه فریادها و شکایتامو گوش کنه. پوووف چه زندگی دارم من...ترموستاتم اب شده نسوزم یه وقت؟!





منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/22/6-او-در-دوردست-ها




۹ این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

درخواست حذف اطلاعات

سه سال پیش همین روزا بود که هرشب میومدیم سمت سعادت آباد. اون وقتا استاژر ن بودم. بخشی که هرروز امتحان داشت و انجام کارای عملی هم بدون بلد بودن تئوریا ممکن نبود. من این دلایل رو برای خوندن درسم نیاز نداشتم اصلا ن رو با همه سنگینیاش و خستگی طاقت فرساش دوست داشتم. اون موقع نقش درس خوندن پررنگ تر بود چون هنوز اینترن نبودم که بخوام کشیکای پرکار و پر مسئولیت ن رو بگذرونم پس ذوقِ تنهایی دنیا آوردن فرشته ها رو هم هنوز نچشیده بودم. خبری از بی خو و گرسنگی و بی رمقی نیمه شبِ کشیک نبود. اما بهرحال برای یه استاژر (که هنوز مثل اینترن پوست کروکودیلی نشده :) همین اندازه کارآموزی و کلاس های درس فشرده و دستیار بودن توی کارای عملی و جراحیا و همینطور کشیک های تا غروب هم خودش کلی بود! بعد از ظهر به قدری قیافه هامون شبیه بدبختای لاجون میشد که خود باقی کشیک رو بهمون می بخشید. همون وقتا بود که باید می اومدم سمت خیابون دریا و پل مدیریت. این باید که میبندم به اومدنم رو همینقدر بگم که شبیه نیاز خسته ترین آدم روی زمین به خواب بود! و شاید شبیه تشنه ای که روزه ی ظهر گرمترین روز مرداد رو به افطار رسونده و می تونه برسه به آب... منم مختار بودم که به مهمونی باشکوه شما بیام همونطوز که مختار بودم نفس بکشم و دقیقا همونطور که بدون شما می مردم...

توی مسیر جزوه ها رو میخوندم. از همون روزا که بچه دبیرستانی بودم بارها بهش فکر می که چیکاره بشم به دردتون بخورم و آ ش رسیدم به پزشک! یک پزشک با سواد و شریف. پس باید بخونم که با سواد شم و بیام که شرافتو بهم یاد بدین، اینا رو پیش خودم فکر می . غافل از اینکه درس خوندنمم خط به خط سرمشق شما بود. دوسال بعدش که اینترن ن شدم اون حجم از تئوریا رو طوری جزء به جزء یادم مونده بود که بچه ها باورشون نمیشد بدون مرور، این باشه. راستشو بخواین خودمم گیج بودم وقتی اساتید، رزیدنت صدام می ...

سال بعدش دیگه نشد اون ور بیایم. همین ای خودمون یه مهمونی دیگه داشتین که قسمت ما شد. اوایل دلم گرفته بود که چرا نباید شما رو از زبون ایی که دوس دارم و جایی که دلم میخواد بشنوم اما بعد بزرگی تذکر داد هرجا اسم شما بیاد حرمتش خیلی بالاست اگه یه جا به دلمون میشینه یه جا نه، لازمه که عیار عاشقی رو از نو بسنجیم که درگیر حواشی نشه. من از نو عاشقتون شدم... جاهای مختلفی میرم اصلا هرجا هرچی منتسب به شما باشه با سر میرم که از خوان کرامت شما بی بهره نمونم...

سال ها میگذره و بچه ها توی مجالستون قد میکشن، جوونا پیر میشن بعضیا بال و پر میگیرن و میرن اون بالا بالاها...

خیلی سال میگذره و من هرسال توی افکار و رفتار و حتی لباس پوشیدنم آدم تازه ای می شم اما تو عشق شما کهنه کارتر! توی همه ابعاد من جاری شده و این ظرفیت رو درش می بینم که نگاهمو به زندگی دگرگون کنه. چی میگه این جاذبه... داری چی کار میکنی با قلب آدم ها؟

ما رو کجا می بری؟ ای تمام عشق و عشقِ تمام...




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/24/9-این-راه-عشق-پیچ-و-خمش-فرق-می-کند




۱ نوشتن مقدس است

درخواست حذف اطلاعات

سلام به بهترین بعد زندگی من... سلام به نوشتن، نفس کشیدن لابلای کلمات، قدم زدن در هوای افکار و پرکشیدن به سوی آرزوهای نزدیک ؛)

دلم تنگ شده بود برای نوشتن. چقدررر سخت بود ننوشتن؛زندگیم شبیه یه قرمه سبزی بی نمک، هیچ جوره نمی چسبید :)

از جهادی بنویسم یا از تصمیمم برای شرکت توی آزمون؟ راستی تولدم مبارک! حالا هردو شهریوری هستیم وبلاگ عزیزم :)

تلخی زندگی ز کمتر شده و حالش بهتره اونقدری که دائم به من میگه تریپ خفن زدی؟! و من بی اراده میخندم. سالنامه های خاطرات روزانه دوره دبیرستان و سال کنکورمو به اصرار بالا ه ز خوند. حس عجیبی بود که خواهر کوچیکترت دقیقا تو همون سن خاطره نویسیت باشه. هی میخوند و میگفت چقدر سن من بودی خانم و باشخصیت بودی وای چقدر قلمت عالیه من خج میکشم از خودم و خاطره نویسیام :)) اون میگفت و من فکر می بهتر از خواهر غمگساری تو دنیا هست؟

و نسیم پرمهر شهریور لابلای خنده خواهرها طواف می کرد...


پی نوشت برای حضرت عشق : چله م اب شد، دنیا هم روی سرم... میشه یه بار دیگه بهم فرصت بدید؟ ...




منبع : http://gense-ghamat.blog.ir/1397/06/17/نوشتن-مقدس-است