بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

روزمرگی های یک پسر بچه سی ساله

آخرین پست های وبلاگ روزمرگی های یک پسر بچه سی ساله به صورت خودکار از بلاگ روزمرگی های یک پسر بچه سی ساله دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خواب تلخ

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت پیش خواب دیدم رفتم تایلند. اولش خیلی خوشحال شدم. گفتم آخخخخ جووووون ، کلی فسق و فجور می کنم و یه دلی از عزا در میارم.

خونه رو اوکی کردیم و دیدم ای وای ، فقط ریال دارم. هیچ جا هم نبود پول رو چنج کنم. دور خونه میچرخیدم و به خودم میدادم که چرا دلار نیاوردم از ایران و الان آخه چه خاکی توی سرم بریزم؟؟!

بیدار شدم و دیدم توی تختمم و صبح شده و باید برم سر کار. بدون حرف و حدیثی ، پاشدم رفتم کارخونه.

یعنی خاک بر سر من با این خواب تایلند دیدنم. یعنی توی خواب هم خوشی به من حرومه. توی خواب تایلندی هم باید بهم استرس وارد بشه.




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/25




باز

درخواست حذف اطلاعات

زندگی ه و ما باز

حتی اگه هیچ ریسکی هم توی زندگیت نکنی ، باز هم داری می کنی ،چه قبول کنی ، چه نکنی

بعضی دستمون پره و بعضی خالی

بعضی کی می کنیم و بعضی محافظه کاریم

این بازی سر دراز داره.... خیلی زوده که ی بخواد بگه برنده شده یا بازنده.

سر و ته نداره. تا فکر می کنی بردی ، کل دستتو میبازی. عمری بازنده ای و یهو به خودت میای میبینی بردی.

یه ده هنر بازیه خودته ، یه ده هم شانس ، یه ده هم به یارت ربط داره. ولی هیچکدوم همش نیستن.

طرف مقابل هم خودتی.

امیدوارم هیچکی به خودش نبازه.

*********************************************************

پ.ن۱: من از روی تنبلی لینک نمیذارم موقع نظر دادن ، به این معنی نیست که شما هم نذارید.

پ.ن۲: این روزها این آهنگ رو زیاد گوش میدم. میدونم کار جالبی نیست آهنگ روی وبلاگ گذاشتن. با پست بعدی ، حذفش می کنم.

پ.ن۳: من که زندگیم همش ه ولی از شما چه پنهون ، دلم هوای یه احساسی از نوع عاشقیش کرده. امیدوارم این هوا ، منو بدبخت نکنه و ترجیحا قبل اینکه طرفمو پیدا کنم ، از سرم بپره.




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/26




د فردی. د جمعی.

درخواست حذف اطلاعات

در راستای تقویت زبان انگلیسی توی آیتاکی عضو شدم و پست میذارم و پست میخونم و با خارجی ها چت می کنم.

چیزای جالب دربارشون فهمیدم. مثلا ژاپنی ها د جمعی دارند ولی د فردی ندارند. تعداد کمی د فردی دارند که همونا د جمعی رو زیر سوال میبرند و بهش سمت و سو میدند. اگه د جمعی رو ازشون بگیری ، کشورشون از مال ما هم داغون تر میشه.

از سبک زندگیشون خوشم میاد ولی بعید میدونم اگه برم اونجا زندگی کنم ، بتونم اون حد از د جمعی و نبود د فردی رو تحمل کنم.




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/27




انتخاب سخت

درخواست حذف اطلاعات
حالا که از پایان نامم دفاع . وقت تصمیم گیریه.

یکی از سخت ترین و ترسناک ترین انتخابهای زندگیم

پناهنده بشم. پناهنده نشم.

____________________

پناهندگی گرفتن یعنی پناه بردن

پناهندگی دادن یعنی پناه دادن

____________________

پناه!!!




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/29




مرد

درخواست حذف اطلاعات

گاهی ، چیزایی از هم جنسای خودم می بینم ، از مرد بودنم خج می کشم.




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/30




سه تا مشکل

درخواست حذف اطلاعات

مشکل شماره 1 : در حالیکه بخاطر تحریمها شرکتها دارن تعطیل می کنن ، شرکت ما داره مثل اسب میتازه. این یعنی حجم کاری ده برابر سابق. در حالیکه اول تابستون همکارم رو اخارج . رییس و من داریم دیوانه میشیم. یا سکته می کنیم یا می زنیم همدیگه رو می کشیم.

مشکل شماره 2 : من توی زندگیم کم اشتباه ن . ولی این اشتباهم دردناک ترین و بدترینشه. زدم بدنم رو داغون . نزدیک سه سال خودم رو درگیر جیزایی که الان دارم تاوان پس مبدم. نردیک سه هفتست که همه چیز رو غیر سیگار گذاشتم کنار. فقط میتونم بگم شبها مرگ میاد جلوی چشام. نمیدونم چرا تموم نمیشه. فقط شبها اینجوری ام. روز که به حدی درگیر کارم نمیفهمم ساعت کی میشه شش بعد از ظهر. ولی از یازده شب شروع میشه. کمر شکن ترین حالیه که آدم میتونه تجربه کنه. از این دارم میسوزم که الکی الکی خودم رو اینجوری . از ماهی یه بار تفریحی معروف شروع شد ، رسیدم به هفته ای دو بار. توی این وضعیت اب تنها چیزی که یه ده راضیم می کنه اینه که قبل رسیدن به هر روز ، ترسیدم و جلوش گرفتم.

مشکل سه هم داشت که دیگه بیخیال. مربوط به رفتنمه. از تایم ناهار زدم و اینا رو نوشتم. مشکل دو رو هیچ نمیدونه. فقط دو سه نفر از دوستام که خودشون اینکاره هستن میدونن. گفتنش مثل تف سر بالاست. دیگه یه جایی باید خالی می خودم رو.




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/31




داستانهای مادربزرگ

درخواست حذف اطلاعات

کمی سخته بتونم مادرم رو مادربزرگ در نظر بگیرم. اون همیشه فقط مادره برام. ولی خوب در واقعیت اون مادربزرگ خواهرزاده و برادزادم هم هست.

الان هم توی اتاق بغلی با خواهرزادم خو دن و داره براش داستان میگه. نمی شنوم دقیق داستان چیه ولی لحن داستان گفتن مادرم رو می شنوم. نهایت تا یه ماه دیگه میتونم از نزدیک اینجور صداها رو بشنوم.

اه. چه زود تموم شد.




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/33




این روزهای بد

درخواست حذف اطلاعات

_ حالم بده. ی هم نمیدونه من چه حالی دارم. پدرم بابت رفتنم عصبیه. وقتی هم عصبی میشه به دیگران منتقل می کنه. دیگه رسما داره دیوانم می کنه. نمیخوام ماه آ ی باهاش بحث کنم و با تلخی و خاطره بد برم. ولی واقعا داره روی اعصابم کار می کنه. این روزها هم از همیشه به خاطر وضعیت جسمیم عصبی ترم.

_ دلم خوش بود تعطیلم امروز رو. ب م بهم پیام داده که مقاله رو بهم برسون که من تعطیلات درستش کنم و بدیم برای چاب. میخوام الان شروع کنم. تا شب جمعش کنم. ارشد تموم شد ولی هنوز آثار گندش توی زندگیم مونده. حالم بده. توی این حال واقعا دیگه توان نوشتن مقاله رو ندارم.

_الان که دارم این پست رو می نویسم. یه لحظه آفتاب زد و اتاقم از نورش روی های کرم رنگ ، روشن شد. ولی دوباره رفت پشت ابرها. بارون هم امون ما رو بریده.

_ امروز صبح رفتم پارک. بیشترش رو مثل پیرمردها قدم زدم. فقط یه ده دویدم. اولش خیلی نا امید شدم. بعد فکر ، نسبت به دوران سربازی باز هم وضعم بهتره. حداقل کتونی پامه. لباس ورزشی مناسب پوشیدم. اون موقع با پوتین غیر استاندارد که مثل چوب خشک بود. و لباس چرت و پرت ، ساعت شش صبح، مثل سگ دور میدون صبحگاه میدویدم. فقط اون موقع جوون تر بودم و سالم تر. ولی میدونم دوباره راه می افتم. فقط باید تحمل کنم و کم نیارم.

...........

پ . ن : الان یعنی دو ساعتی بعد از پست ، بچه ها پی ام دادن امشب میرن ویلا. برنامشون هم میدونم چیه. بهونه مقالم رو آوردم و نرفتم. حوصله دلیل آوردن و ... ندارم. چون یکی از اونا شش ماه یه بار می زنه مثلا تعطیلاتی باشه و با دوس دخترش نباشه و ..... اون یکی هم به زور ماهی یه بار می زنه. مثل دو سال اولم ، هستن. با این تفاوت که مثل من گندش رو در نیاوردن. یکی دیگه هم هست که همونیه این چند وقت همراه من زیاده روی کرد ، اونم ده ساله می زنه و هر بار ، چند ماهی میذاره کنار. تا خیالش راحت باشه که درگیرش نیست. احتمالا از ایران برم ، باز چند ماهی بذاره کنار. نمیدونم چرا واسه اون اینقدر راحته. بدن با بدن و آدم با آدم فرق داره. نمیتونم نسخه اونا رو واسه خودم بپچم. حرفم رو هم متوجه نمیشن. چون همیشه مثل دو سال اولم هستن. پیچوندنشون بهترین راهه تا یه ماه دیگه که از ایران میرم.

......

پ.ن : ساعت نه شده. راضی ام از اینکه نرفتم. چون به نظر میاد امشب حالم خوبه. یعنی اولش خیلی حالم بد بود. چون دودل بودم که برم یا نرم. اگه میرفتم ، فکر می که بخاطر اونجا حالم بهتر شده. فقط این مقاله داره بد پیش میره! شاید تا صبح بیدار بمونم تا تموم بشه. به هم گفته بودم که پنجشنبه و دستشه.

.......

پ.ن : ساعت 9.40 شده تازه یک دهم مقالم تموم شده. گمونم اول از نظر کمی تموم بشه بعد کیفیتش رو درست کنم. اینجوری که دارم میرم جلو تا پسفردا هم تموم نمیشه. رفیقمم زنگ زد بیا. گفتم نمیام باید مقالم رو تموم کنم. خیلی خوب میدونه چرا نمیرم. گفت باشه.

........

پ . ن : ساعت 10 شده. پدرم گیر داده که میخواد خواهرزادم رو بخوره. افتاده دنبالش و اونم جیغ می کشه و فرار می کنه. گوشه پذیرایی گیر می کنه. بعد میگه پدرم بره تا قائم بشه. پدرم صداش از جیغای اونم بلند تره که هیچ ، دست هم می زنه. لپ تاپ رو میارم اتاق تا کار کنم. هندسفری توی گوشمه و دارم الهی بهنام صفوی رو گوش میدم. ولی باز صداشون میاد. میدونم یه روزی دلم برای اون صداها تنگ میشه ولی امشب ، شبی نیست که اعصاب جیغ و داد شنیدن ، داشته باشم. خواهرم هم یه چیزایی داره میگه. حالا همه دارن دست می زنن. ای وااای. خونه شده کاروانسرا.

.......

پ.ن : ساعت دو صبحه. هفتاد درصد کارم تموم شده. امیدوارم فردا صبح این پست رو میخونم ، خواب نمونده باشم و کارام تموم شده باشه.

.........

پ.ن آ : ساعت شش صبحه. آ تموم شد. هر بار که فکر می تموم شده ، یهو نمودارها و فرمولها بالا پایین می شد یا ارورهای عجیب میداد. دیگه حالم از ورد داره بهم میخوره. بهرحال آ تموم شد. ولی خوابم نمیاد. موندم این وقت صبح چیکار کنم




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/34




سکوت

درخواست حذف اطلاعات

پدر و من عصبی هستیم. اون از سکوتم. من از حرفاش.

اینکه برای بعضی ها مهمم ، واقعیتی که دارم ازش فرار می کنم.

اگه دوستی ها برچسب تاریخ مصرف داشتن ، بهتر بود. هر بار که معذب بودی جلوشون ، برچسب رو یه نگاهی مینداختی و تصمیم میگرفتی چیکار کنی.

پ.ن : بابت تایید نشدن نظرات ببخشید. فقط ساعت هشت صبح تا شش غروب توی شرکت مثل آدما هستم. باقیش رو حیات نباتی دارم.

پ.ن : گاهی هم باید گوش داد. چند تا از آهنگاشو همکارم بهم داد. کل روز هندسفری توی گوشم بود. توی چشم مدیر کارخونه شراره های اتش رو میدیدم




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/35




یه اتفاق جالب

درخواست حذف اطلاعات

تقریبا چهار سالی از یدن گوشیم میگذره. امروز برای اولین بار اومدم با گوشی بیام وبلاگم رو چک کنم ، دیدم اسم پروفایل و رمز سیو هستش. البته اسم پروفایل فرق می کرد. تا اومدم چک کنم دیگه ورود رو زده بودم و وارد وبلاگ قدیمیم شدم. البته اولین وبلاگم نیست. گمونم دومین یا سومین وبلاگی بود که زدم. یه رسمی هم داشتم ، بعد مدتی پستهام رو نقطه نقطه می . خوندن بعضی نظرها و دیدن اسم دوستای وبلاگ نویس قدیمیم برام جالب بود.

شاید وبلاگم رو شیفت بدم اونطرف. البته رمزم یادم نیست.

پ.ن : خیلی می ترسیدم. وقتی از اشتباهاتم اینجا صحبت ، فکر می همه ازم بدشون بیاد. چون خودم قدیما و حتی الان ، دید خیلی بدی بهش دارم. از اینکه واکنش منفی بهش نداشتید ، ممنونم.

ادامه مطلب نوشت : در ادامه هم چند تا ع از وبلاگ قدیمیم گذاشتم. اگه برم اونجا درستش می کنم و از این ح عجیب درش میارم.




منبع : http://garmagaz.blogfa.com/post/36