بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

نمونه انشاء با موضوعات مختلف

آخرین پست های وبلاگ نمونه انشاء با موضوعات مختلف به صورت خودکار از بلاگ نمونه انشاء با موضوعات مختلف دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



موضوع انشا درخت آلوچه حیاط خانه ما

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: درخت آلوچه حیاط خانه ما

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

ناگهان بادی وزیدن کرد و آن درخت،
همان درختی که هر ساله بهارش عروس و شکوفا بود، تابستانش بارور، خزانش برگ ریزان و زمستانش و
همان درخت تنومندی که سال ها استوار مانده بود و شادی و تلخی های بسیاری به خود دیده بود .در باور نمی گنجد که اینگونه فرو ریخته باشد.
آنقدر تلخ بود که آسمان رعدی زد و غرش کرد به هنگام فرو ریختن بغضش را به آسمان داد و
ترکید...[enshay.blog.ir]
سایه اش را از سر گل های سرخ محمدی باغچه مان کم کرد و جای خود را آنقدر خالی کرد که نمیتوان با چیزی پرش کرد
به روایتی عطایش را به لقایش بخشید و رفت
خواهان دمی سکوتم برای تنهایی اش
سکوت برای بی ی هایش
سکوت برای آن توفند تند بی رحم
برای لرزیدنش، ش تنش
نعره های گوش اش آسمان
لرزیدن دل هایمان
ش تن بغض هایمان
ش تن بغض هایمان...

نویسنده: پروشات عدنانی، دوازدهم انسانی - دبیرستان گ، بابل




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-درخت-آلوچه-حیاط-خانه-ما




موضوع انشا اسب

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: اسب

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

طبیعت و حیواناتش یکی از فوق العاده ترین نعمت های بزرگ و بی کران خداوند بزرگوار است
در بین درختان، سبزه زار ها، آسمان ، نسیم خنک وکاه های انبوه شده کنار خانه های کوچک و زیبای روستایی، چشمم به اسبی زیبا افتاد
راستش اسب ها از زیبا ترین حیواناتی هستند که من میشناسم، نجیب، قدرتمند و قوی ،دونده و پر توان ، فقط تعداد کمی از ویژگی های آنهاست
نزدیکش شدم کره ای بود با چشمان سیاه ،درشت و براق ، یال سفید و سم های کوچک ، خیلی دوست داشتنی بود ،ک ن که با او بازی می د اسم آن را ذوالفقار گذاشته بودند در سمت دیگرش یک اسب مشکی بود که با دیدن آن ذوقی در دل من ایجاد شد ، اسب ورزیده و رام شده ای بود ،فکر میکنم از اسب های اصیل ایرانی بود.[enshay.blog.ir]
اسب های زیادی در آن روستا بودند ترکمن یا ایرانی ،قهوه ای مشکی یا سفید بعضی از آن ها آنقدر زیبا بودند که انگار برای نمایش هستند همهخ آنها هم مادیان هم نریان دست رنج خداوند زیبایی ها بودند
اما من همان اسب مشکی در دلم خانه کرده بود از نعل های طلایی اش معلوم بود آماده است تا سواری بدهد، سوارش شدم به دل کوه زدیم و در هوای دل انگیز و بی نظیر کوه تماشای روستا فوق العاده بود، آن روز برای من تبدیل به یک روز فراموش نشدنی شد.
می توان به جرعت گفت زندگی زیباست اگر به خلقیات خداوند بزرگ و بی همتا پی ببریم و از این دنیای گذرا دل .

نوشته: حسین تر - خواجه نصیرالدین طوسی _ پاکدشت

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-اسب




نگارش یازدهم درس دوم

درخواست حذف اطلاعات

نگارش یازدهم درس دوم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: زمین

زمین را دوست دارم بخاطر سرسبزی اش،زمین را دوست دارم بخاطر سخاوتمندی اش،زمین رادوست دارم بخاطر گرمای وجودش،زمین را دوست دارم...
آری زمین را دوست دارم چون زندگی ما انسانها به بند دلش گره خورده است.
زمین را می توانیم به یک کشتی معلق روی آب وصف کنیم که با یک تلنگرمی تواند مارابه اعماق اقیانوس ها راهی کند.
اما این نظر انسانهای سنگدل است که جواب خوبی را با بدی می دهند.
سرفرزندش را قطع می کنیم برای نشستنمان،از چوبش استفاده می کنیم برای نوشتنمان،از برگش استفاده می کنیم برای انمان واز چمنش استفاده می کنیم برای بازی و تفریحمان.[enshay.blog.ir]
می بینید چه بلایی برسرخانواده زمین می آوریم؟
می بینید خودمان باعث نابودی زمین می شویم؟
می بینیدوقتی یکی به فرزندتان ناسزا می گوید با چه ادب و اخلاق بدی تلافی می کنید؟
ولی زمین که اینطور نیست...
زمین جنسش از عاطفه و سخاوت و احساس های ناب است.
با اینکه ت یبش را می بیند ولی زندگی انسانها را از ت یب شدن نجات میدهد...
ووقتی مهمانش میشوی بهتراز دفعه ی قبل به استقب می آید و سعی میکند میزبان خوبی باشد.
امیدوارم روزی بیاید که همه ی ما انسانها فقط به فکر منفعت خودمان نباشیم و کمی هم به جزییات توجه کنیم و اینقدر نسبت به اطرافمان بی تفاوت نباشیم.
وقتی تاریکی چشمها به سوی روشنایی می روند که فرصت ها ازدست رفته اند و زمین به خا تر سیاه تبدیل شده است.

نویسنده: مژگان خواجه

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/نگارش-یازدهم-درس-دوم




نگارش دوازدهم درس دوم - نثر ادبی

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس دوم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

تدریس نگارش دوازدهم درس دوم:

نثر ادبی
در هفته چهارم مهر ماه به درس دوم می رسیم.
با من به کلاس نگارش بیایید.
ابتدا بر روی تابلو کلاس یک جمله می نویسم:
خورشید طلوع کرد(زبانی)

اکنون همین جمله را به شکل ادبی می نویسم.
گل خورشید شکفت!
چه اتفاقی افتاد؟
جمله ساده را به آرایشگاه بردیم و با استفاده از آرایه تشخیص آن را زیبا کردیم.
سپس از دانش آموزان می خواهم آن ها نیز همین جمله زبانی را به آرایشگاه آرایه ها ببرند و با استفاده از دیگر آرایه ها آن را زیباتر کنند!

  • خورشید خندید.
  • خورشید از خواب بیدار شد.
  • خورشید نور طلایی رنگ خودش را بر شهر خسته پاشید.
  • و . . .

بچه ها جملات زبانی چگونه ادبی (زیبا) شدند؟

  • با آرایه های ادبی
  • با انتخاب واژگان و عبارت های مناسب

اکنون یک متن علمی با جملات زبانی را روی تابلو می نویسم.
دانش آموزان در گروه ها این متن را به نثر ادبی تبدیل می کنند.
(یک موسیقی بدون کلام و آرام در کلاس پخش شود)
هر گروه متن ادبی خودش را می خواند و گروه های دیگر آرایه ها و واژگان زیبای متن را مشخص می کنند.

جمع بندی:
متن ساده را با دو عنصر به نثر ادبی تبدیل می کنیم:

آرایه های ادبی:
استفاده از آرایه های ادبی که در کتاب فارسی آموختند،
با تاکید بر آرایه های: تشخیص، تشبیه، استعاره و کنایه

واژگان مناسب:
واژگانی که در بافت متن خوش بنشینند. به عنوان مثال :
در متن عاطفی، واژگان خشونت بار و تحکم آمیز به کار نبریم چون این گونه واژگان به بافت متن آشیل می زنند.

روابط سه گانه واژگان:
ترادف، تناسب ، تضاد
استفاده از این روابط متن را زیبا و خواندنی می کند.
انتخاب ترکیب ها و واژگانی که خوش آهنگ و خوش نوا باشند. و با حروف موسیقی بیافرینند. (واج آرایی)

نوشته: حسین طریقت

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

ادامه مطلب



منبع : http://enshay.blog.ir/post/نگارش-دوازدهم-درس-دوم




بازآفرینی مثل نویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است

درخواست حذف اطلاعات

مثل: به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است.

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

گوشه گوشه شهر را وجب می کنم با بارانی تکیده ای بر تن که شاید سرمای دلم را آرامشی ندهد. اما خوب می تواند مرهم زخم های تنم باشد. می بینم روزی را که ستاره م خاموش می شود. ترس از تنهایی و بی ی تمام بچه های کوی ما را می لرزاند زیرا این باران که امشب بر ابه های شهر می زند نیم نگاهی به پای ک ن ندارد. رهگذر می گذرد نم نمک اشک هایی می ریزد.
شاید دیگری گمان کند که آسمان دلش برای ما ابریست اما من خوب می دانم که او بر ویرانه قلب خود می گرید که هردم سیبی را هوس می کند. این شب بارانی می گذرد با تمام رنج هایش، عاشقان می خندند، شالیکارها سجده می کنند و این برای من غم انگیز ترین سمفونی زندگی است. این که همگان شادند من در سوگ همبازی کودکی ام که خنده هایش در امتداد صدای باران پایان گرفت می گریم. و ترانه ای را میکنم که با یکدیگر برای مردم نجوایش می کردیم «باز باران بی ترانه/می خورد بر خاطراتم /باز هم با گریه هایش گریه می خواهم دمادم...»آسمان زندگی من نیز روزی از این تباهی ابری خواهد شد و آن روز من برای این شهر،تنها جمله ای وصیت دارم«به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی»
نویسنده:پریساسادات سلامتی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/بازآفرینی-مثل-نویسی-ضرب-المثل-به-پایان-آمد-این-دفتر،-حکایت-همچنان-باقی-است




موضوع انشا هشتاد سالگی ام

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا : هشتاد سالگی ام

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

می توانم تصور کنم هشتاد ساله ام و هنوز حافظه ام کار می کند . هشتاد سالگی ام را دوست خواهم داشت ، درست همان گونه که تمام این سال ها زندگی ام را با تمام دردها ، اندوه ها و فراز و نشیب هایش دوست داشتم .
می توانم تصور کنم بدنم خم شده است و آهسته آهسته راه می روم و بیشتر از این که آسمان و ابرها را ببینم ، زمین و آنچه که روی زمین است را می بینم و شاید این همان داستان با شکوه پیر شدن باشد.[enshay.blog.ir]

این که آرام آرام برای به زمین پیوستن آماده می شوی . حتی چشمانت هم بیشتر زمین را می بینند تا آسمان را .

آن زمان زنی جوان با موهایی به سیاهی پرستاره و اکنون پیر زنی هشتاد ساله با موهایی به رنگ برف ، سفید.

چه اندازه این گذر می تواند زیبا می باشد.[enshay.blog.ir]
آرام آرام جوانی ات را در ازای پخته تر شدن می دهی ، انرژیت را در برابر آرام شدن و بیشتر شیدن .

گاهی با خود می شم اگر همیشه مثل روزگار جوانی انرژی داشتیم و سریع رفتار نمی کردیم آیا می توانستیم آرام بگیریم و عمیق تر فکر کنیم ؟

می توانم هشتاد سالگی ام را تصور کنم که به آرامی با عصایی در دست در امتداد درختان راه می روم و با خود فکر می کنم که آیا مسیر زندگی ام را به درستی طی کرده ام ؟

همان طور که صدای ضربه های عصایم به زمین ، آهسته حرکت م را نشان می دهد به یاد تمام روزهای سپری کرده ام می افتم .
روزهای سخت و پر از اضطراب جوانی ام در ذهنم تداعی می شود .

مگر می شود جوان بود و اضطراب نداشت ؟
مگر می شود جوان باشی و سرشار از رویا و تخیل نباشی ؟
مگر می شود جوانی باشد و هیجانی نباشد ؟
مگر می شود جوان بود و در بحران نبود ؟
مگر می شود ...

بحران ها به وجود می آیند که قدرتمان را در جوانی محک بزنند . به نظر من جوانی خودش یک بحران درونی است . ذهن باید درگیر حل مسئله ای باشد و آنقدر راه حل پیدا نکند تا برای مرگ آماده شود و مرگ را حل نشده بپذیرد .

گاهی به این فکر می کنم ، به این که ما در جوانی آنقدر در مسیر بحران های بدون راه حل قرار خواهیم گرفت تا جایی که نا امید می شویم و تصور می کنیم هیچ چیز راه حلی ندارد و باید با مبهم بودن بعضی اتفاقات کنار آمد و نپرسیم چرا ؟

شاید گذر از جوانی این درس را به ما می دهد که بعضی وقایع را باید بپذیریم و در سکوت تسلیم جریان بزرگتری شویم ، جریانی به نام زندگی ...

در نهایت این که زندگی هزاران هزار سال بعد از ما هم وجود خواهد داشت و ما فقط بخش کوچکی از این جریان بزرگ هستیم .

می توانم در هشتاد سالگی ام ببینم جوان هایی را که از کنارم می گذرند و انگار قرن ها با من از همه جهات فاصله دارند .

می توانم تصور کنم آرام آرام سلامتی ام را از دست می دهم و به این فکر کنم که اگر تمام شود راضی هستم ؟ راضی از تلاش هایی که کرده ام . کارهایی که انجام داده ام . عمری که سپری شده است . مسیری که تا هشتاد سالگی آمده ام . راضی از اشتباهاتم ، از بی تجربگی هایم و تصمیم های نادرستی که گرفته ام.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-هشتاد-سالگی-ام




نگارش دوازدهم درس اول - خاطره نویسی

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس اول - خاطره نویسی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: خاطره تلخ من

صبح یکی از روز های گرم تابستان خبرش رسید، درست هنگامی که من خواب بودم. آن شب را در ذهن دوران می دادم،اما دروغ بود مگر می شود؟
مگر می شود او که به من این همه نزدیک بود بی صدا برود!
گیج بودم مغزم هنگ کرده بود!
با توقف ماشین به خود آمدم .
پیاده شدم ترک دیار می گفت ولی هنوز روشن بود.می لرزیدند همانند شاخه ی گندم در دام باد، لباس هایم در تنم سنگینی می کرد. گلویم خشک شده بود و تیر می کشید. جماعت مشکی پوش را که دیدم. آشنایان را گریان که دیدم فهمیدم این جماعت داغ دیده با من یه الف بچه شوخی ندارند.
باهر قدم که به سمت مزارش برمی داشتم خاطراتش در ذهنم مرور می . نمی دانستم دلداری دهم یادلداری داده شوم، آ چگونه؟
آه این بغض لعنتی چرا رهایم نمی کند؟سرم سخت سنگین است. صدای شیون بدجور زجر آوراست! صدای به گوشم رسید آمدی دخترم؟دیر آمدی! دیگر پدر بزرگی نیست.دیدی چگونه رفت؟دیدی سجاده اش بی ناز شد؟دیدی عید امسال را ندید؟آه چرانمی گذارد بدانم دلیل اینگونه معلق ماندنم در زمین و آسمان چیست؟
انگار تازه به خود آمدم. نزدیک جسم نرمی شدم که سفید پوش شده بود،نام پدربزرگم را روی آن نوشته بودند. پاهایم توان قدم برداشتن را نداشت.خدایا او نباشد!خدایا دیگر کار بد نمی کنم قول می دهم، قسم می خورم.
خدایا مگر نمی گویی تمام دنیایت برای اهل انسان، من تمام دنیا را می دهم اورا به این جهان باز گرداند! خدایا او باشد؟ من نباشم مراببین،نگاه کن، دراین اجبار دست و پا می زنم شبیه یعقوب به دنبال یوسف هستم.اصلا مرا بیخیال بیقراری بچه هایش را ببین آنها نیز اجبار نام یتیمی را نمی خواهند . اما انگار خداوند سمیع برای من شنوای نداشت! انگار مجبورم می کرد این اجباررا زندگی کنم.
باد پارچه سفید را کنار زد خودش بودچشمان بسته، می بی انکه نزدیک شوم!

سلاو بابه...باشی بابه....
به من چونی بابه...
بابه زور دلم ئیشاوه لیت...
بوبه من رویشتی...
ئه سته ک جیگاکه ت خوشه له م ناپرسی.؟
بابه دنگم پیت دگات...؟
زور دل ته نگم ...
ئه ی بابه تنوکی گریان پم بوه ناهیلت تیر سیرت بم....
به ردی سرگوره کت ئه بریقه ته وه.....
چاوم پر خوینه دلم برینداره.....
توکه نیت بابه تواو ئه م ماله یت...
چی بکم بابه لومه م مکه....
خومه یش دله راوکیمه....به لام هرچی خو را ئه گرم دیسان ن ت...
به لام بابه تو مخو ده زانم جیگاکت باشه بیه ر له من مکه ره وه...
خوات له گه ل ئازیزه کم

و این گونه تقدیر و خواست خدارا پذیرفتم. سخت بود، اما بدرقه اش .

نوشته: پرینازقیصری -کردستان، دیواندره

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گشت غمناک دل و جانِ عقاب

پنجم اسفند ۱۳۹۵ برای مراسم بزرگداشت علامه علی اکبر دهخدا و تجلیل از رسول شایسته در لغت نامه ی دهخدا مراسمی برگزار شد که با اندکی تأخیر به آنجا رسیدم. سالن پر بود از چهره های آشنا، ان و همکاران لغت نامه. در ردیف های آ جایی پیدا و به سخنرانی ها و حرف ها گوش دادم. فضای سالن انگار بوی دهخدا را می داد.

هر بار که به این فضا پا می گذارم همین احساس را دارم. عظمت او، که در لابه لای نسخه های خطی و چاپی و فیش هایی در اندازه های نامساوی، با مدادی در دست، در پی واژه ها می گردد، تصویری در ذهنم می سازد که مرا مسحور این دنیای پرخلسه ی عاشقی می کند، عشق مجنون وار به زبان فارسی.

آن شب هم فضا پر از این عشق بود، تا اینکه مستند نادره کار اثر منوچهر مشیری درباره ی زندگی و آثار محمد دبیرسیاقی پخش شد. یادم آمد چندین سال پیش تر، برای رفع مشکلی کوچک در مقاله ی ایشان که قرار بود در مجله ی نامه ی فرهنگستان منتشر شود و من مسئول پیگیری هایی از این دست بودم، به تلفن .

صدای محکم و قوی ِ او در گوشم آمد. با ترس پرسشم را مطرح و چندین نکته ی دستوری را با سرزنشی وار شنیدم، ترسم بیشتر شد و لرزی هم بر آن افزوده شد و جرئت ادامه ی گفت وگو را نداشتم، اما بعد از خداحافظی، شعفی عجیب از اینکه «با دبیرسیاقی حرف زدم» روحم را نوازش داد و تا مدت ها گفتن اینکه با ایشان صحبت کرده ام جزو افتخاراتم بود. هنوز هم هست.

با این صحنه شروع شد که کارگردان دمِ در خانه ی دبیرسیاقی بود، ولی اجازه ی ورودشان را به منزل نمی داد، چون فراموش کرده بود که این آقایان برای چه آمده اند. آن لحظه همه ی خاطره هایم در هم ش ت. لحظه لحظه ی این قلبم را می فشرد. قدرت نگه داشتن اشک هایم را نداشتم.

دیدن آن حافظه ی قوی و قدرت سخنوری، آن چهره ی آراسته و خوش سیما، با کت و شلوار و کراواتی که هرگز ترک نمی شد، تصویر نشستن در جمع همکاران لغت نامه و گشودن کتاب ها برای یافتن کلمات و معانی و خواندن شعرها و شواهد، از دوران جوانی تا اوا سال هایی که در لغت نامه همکاری داشت، شاید تقریباً همان زمانی که من تلفنی با ایشان صحبت ، در مقابل روزهای بازنشستگی در منزل همه و همه قلبم را به درد آورد.

ارادتش به دهخدا بخش مهمی از شخصیت او بود و شعر و ادبیات فارسی در رگ هایش جریان داشت. تصویر جلد کتاب های فرهنگ های فارسی، پیشاهنگان شعر فارسی، گزیده ی امثال و حکم، خاطراتی از دهخدا و از زبان دهخدا، تذکره الملوک، دیوان دقیقی و ده ها کتاب دیگرِ او ورق می خورد و تصاویرش به لحظه ی پایانی گره خورد؛ وقتی پاسخ پرسش ها را نمی دانست و با نگاه معصومانه اش مهمانان را می نگریست.

از او درخواست د شعر «عقاب» خانلری را بخواند و او آغاز کرد «گشت غمناک دل و جان عقاب» ص آرام و ناتوان، ص عاشق، اما اسیر، اسیر بی رحمی نسیان. شروع به خواندن کرد. چند مصرعی می خواند و لحظه ای درنگ می کرد و دیگران یاری اش می د و ادامه می داد. گاهی ات را پشت هم، اما ناپیوسته می خواند. در دلم گفتم، انصاف نیست که بیماری نسیان نصیبِ این حافظه ی کم نظیر شود. سنگینی آن لحظه که صدایش قطع می شد و در جست وجوی کلمات ذهنش را می کاوید شانه های حاضران را در زمین فرومی برد. آن روز و تمام روزهایی که اسم محمد دبیرسیاقی را می شنیدم تصویر آن لحظه دلم را به درد می آورد.

چند ساعت پیش که در خبرها خواندم: «آ ین یار دهخدا هم جاودانه شد» یاد آن صحنه افتادم. اگرچه نسیان روح و مغز این دانشی مرد را اشاند، نام او را از حافظه ی ما و از صفحه ی فرهنگ این کشور محو نخواهد کرد.

آ ین سطر شعر را به یادش و به یاد آ ین صحنه ی نادره کار می کنم:

  • شهپر شاه هوا اوج گرفت
  • زاغ را دیده بر او مانده شگفت
  • سوی بالا شد و بالاتر شد
  • راست با مهرِ فلک هم سر شد
  • لحظه ای چند بر این لوح کبود
  • نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

نوشته: مهناز مقدسی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: شوهر خانم مدیر

سال ۶۸ بود. در دبیرستان فرهنگ و ادب در یکی از ای لرستان درس می خواندم.
دوران بمباران و آژیر و فرار و خزیدن در سنگر مدرسه و تعطیلی را گذرانده بودیم و به آرامشی نسبی رسیده بودیم. به همین دلیل با دقت و وسواس به درسها میپرداختیم و سطح علمی و آموزشی دبیران را به قول امروزی ها رصد می کردیم. شهرستان ما دبیران زحمتکش و خوبی داشت و هرسال هم درصد بالایی از دانش آموزان با رتبه های خوب در های معتبر پذیرفته می شدند. از آن جا که آن زمان از کلاس کنکور و تقویتی و دبیرستان نمونه و غیرانتفاعی و... خبری نبود. باری که بر دوش دبیران مدارس تی بود بیشتر می شد.
سال سوم بودیم و به دلیل کمبود دبیر خانم اکثر دبیران از آقایان بودند که در تدریس هم بسیار باتجربه و جدی بودند.
دبیر تاریخ ما نتوانست به کارش ادامه دهد. همسر مدیر مدرسه که رشته اش جغرافی بود به جای دبیر تاریخ به کلاس آمد.
یکی دوجلسه که گذشت متوجه شدیم بر درس تسلط ندارد. نمونه سوال هم نمی داد این شد که های اعتراض برخاست.
از آنجا که همسر مدیر و بسیار پرخاشگر بود، ی جرأت نداشت اعتراضات را سروسامان دهد .
من اما که کله ام باد داشت و شاگرد اول مدرسه و نمونه ی شهرمان بودم نتوانستم تحمل کنم چون همانطور که گفتم مثل الان کتاب کمکی و نمونه سوال در دسترس نبود و طرز کار دبیر در کلاس بیشترین شرط و شانس برای موفقیت در کنکور بود. طوماری نوشتیم و امضا کردیم و یک روز بعد از تعطیلی مدرسه به آموزش و پرورش رفتم.
بدون اینکه ی متوجه بشود به آرامی از پله ها بالا رفتم و جلوی اتاق رییس اداره رسیدم رییس با یک نفر دیگر در اتاق بود.
چند ضربه به در زدم و پس از ب اجازه وارد شدم . رییس که لابد از رفتار گستاخانه ی من جا خورده بود گفت بفرمایید دخترم ، کاری داشتی؟
من هم موتورم روشن شد بدون وقفه از مشکلات درس تاریخ و دبیر جدید و بی تجربگی در تدریس و بدخلقی اش با دانش آموزان گفتم و تاکید برای من که بهترین دانش آموز این مدرسه ام این وضع غیر قابل تحمل است و برای دیگران نیز . این هم نامه ی اعتراض ما با امضای همه ی بچه ها که جرأت نداشتیم برای رسیدگی آن را به مدیر بدهیم که همسر دبیر مذکور هستند.
رییس کمی خود را جابجا کرد و سری تکان داد و گفت چشم پیگیری میکنم شما هم بهتر است سخت نگیرید بعضی دبیرستان ها اصلا دبیر ندارند و مشکلات زیادی دارند گفتم بله ولی مدرسه ما و دانش آموزانش جزو مدارس خوب هستند. طرز برخورد رییس و دفاعش از دبیر برایم عجیب بود و البته وقتی آقایی که روبروی رییس نشسته بود به سمتم برگشت تعجبم به ترسی قریب به سکته بدل شد! ی که هنگام ورود من با رییس صمیمانه گرم گفتگو بود همان دبیر جغرافی بود! و من آنقدر شتابزده وارد شده و با حرارت مشغول اعتراض شده بودم که او را ندیده و نشناخته بودم.
خشکم زده بود و احساس خفگی می ولی خود را از تک و تا نینداختم به زحمت آب دهانم را قورت دادم و گفتم خوب است که ایشان خودشان حضور دارند و اگر خلاف واقع گفته ام میتوانند تکذیب کنند!
تا همین جا توانستم خود را نگه دارم اگر یک دقیقه دیگر میماندم حتما کف زمین ولو میشدم با دستپاچگی و ظاهری بی تفاوت خداحافظی کرده و بیرون پ در حالیکه نگاههای خشمناک دبیر را از پشت شیشه های عینکش حس می .
آن روز نفهمیدم چطور به خانه رسیدم بقدری اضطراب داشتم ناهار نخوردم موبایل و تلگرامی نبود تا لااقل بچه ها را خبر کنم و از دلشوره ام بکاهم، تلفن هم نداشتیم . تا صبح کابوس دیدم. نگران نمره ی پایان ثلث بودم ولی همان هفته دبیر تاریخ عوض شد و نفس راحتی کشیدم.
هرچند تا آ سال نگاههای سرد و خشن مدیر به دنبالم بود.
حس غرور و بلوغ فکری و روحی و پیروزی ، ناب ترین و زیباترین حس آن روزهایم بود.

نویسنده : خانم معصومه سوکی - دبیر ادبیات تهران

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: اردوی راهیان نور (بانه):
شاید یکی از بهترین خاطرات دوران مدرسه همان اردوی راهیان نور باشد که این جا برایتان می نویسم.
از همان روزی که اعلام د قرار است به اردوی راهیان نور برویم،روزها سخت تر از شبها و شبها سخت تر از روزها می گذشت. انتظار تمام شدنی نبود تا اینکه بالا ه نمردیم و به این اردو رفتیم. شب قبل که قرار بود فردا عازم سفر شویم،نه خواب داشتیم ونه خوراک؛و صبح هم که سرحال تر از همیشه بودیم.صبح که در محوطه جمع شدیم بچه ها را با کوله پشتی و در این میان بعضی هارا با پتو و چمدان و... هم مشاهده کردیم که انگار عازم سربازی می شوند من جمله شیوا. به بانه که رسیدیم انتظار داشتیم مارا در هتلی که در خیالات خود می پنداشتیم که یکی از هتل های دبی با آن همه جمال و جبروت باشند ببرند؛اما زهی خیال باطل،در اردوگاه سربازان که قسمت پشتی آن دیوار هم نداشت اسکان دادند، یه سری از بچه ها همون اول در اتاق اسکان داده شدند و ماهم با هزار بدبختی و بعد از دوساعت چانه زدن و س ا نگه داشتن در اتاقی اسکان دادند که آن هم به زور و اصرار خانم احسنی(مدیر دبیرستان )بود.
خلاصه سرتون رو درد نیارم،بعد از کمی استراحت در اردوگاه عازم سیرانبند(مرز بانه)شدیم با کلی دلقک بازیهای دانش اموزان تو اتوبوس از سیرانبند که برگشتیم به "آربابا " رفتیم و کمی آنجا توقف کردیم.عرضم به حضورتون ماهم که در اوج نوجوانی بودیم و دلمان کمی شیطنت میخواست،البته کمی نه،یکم بیشتر از کمی،با عبور هر ماشین یه متلک بارش میکردیم و چه حالیم میداد خدا میداند که قاه قاه می خندیدیم.
شاید یکی از قشنگترین خاطرات آن اردو،دور هم بودن ما و بچه های ریاضی و از حرف و شوخی و غیبت گرفته تا حرف های ممنوعه هابود!
شب که تانصف شب بیدار بودیم صبحم که قبل از وس ها از خواب بیدار شدیم.البته اگه شفق رو فاکتور بگیریم چون به هیچ وجه از خوابش دست نمیکشید تا اینکه خانم احسنی رو به جونش انداختیم،شفق هم بعداز سروصدای خانم احسنی با چشایی خواب آلود بیدار شد مستقیم از تخت بالایی توی سطل افتاد،حالا بماند از لطف نگین جان هم که مانتوی کوثر را پوشیده بود و مانتوی خودش را توی کیفش گذاشته بود کوثر هم تا لحظه ا دنبال مانتویش بود وبالا ه عازم سنندج شدیم و به گوشی هایمان رسیدیم بعداز گذشت یک روز که با سختی گذشت البته خاطرات سنندج هم زیبا وجذابه ولی دیگه خیلی طولانی می شود.

نویسندگان:
شیو ئی،کوثر مصطفی،
سارینا مرادی،شفق محمودی.
کردستان،دیواندره،دبیرستان نور

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سوئیچ ماشین

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا وتماشای بهار

"عید نوروز" مانند سالهای قبل برای سیزده بدر با خانواده برای رفتن به جایی بیرون شهر که حدود پنجاه کیلومتری فاصله داشت ، برنامه ریزی کردیم.

از روز قبل وسایل را آماده کردیم و هر کدام به نوعی به مادر کمک کردیم.
قرار شد با خانواده ی عمو برای سیزده بدر برویم

همگی خصوصا بچه ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند
فرصت هایی این چنینی برای بچه ها ، اوج تفریح وشادی به حساب می آمد، چون بچه ها تقریبا هم سن وسال بودند و حس باهم بازی می د.

صبح زود به راه افتادیم، تا نزدیک های ظهر بعد از چند توقف کوتاه به مقصد رسیدیم
طبق روال بزرگترها به گفتگو باهم پرداختند و از هر دری باهم شروع به حرف زدن نمودند و ما بچه ها به بازی پرداختیم.
انقدر مشغول بازی بودیم که متوجه نشدیم که زمان کی سپری می شد.
بساط سفره برای خوردن غذا آماده شد .
تا مشغول تدارک برای غذا بودیم ،برادر کوچکترم لباسش را گلی کرد و سویچ را از پدرم گرفت تا ازصندوق ماشین ر رون بیاورد ،سویچ را همان جا داخل صندوق گذاشت واز لباس را دراورد و بدون اینکه سویچ را بردارد ،صندوق رابست. با چشمان گریان نزد ما آمد وجریان را گفت.
پدرم خیلی عصبانی شد و خواست که او را کتک جانانه ای بزند که همه مانع شدند.
بعد ازآرام پدر ، زنگ زدن به چند آشنا وکلی درد سر برای پیدا کلید ساز ، بالا ه شماره ی کلید سازی را بدست آوردند وبا راضی او در آن روز تعطیلی برای آمدن ، به او آدرس دادند که انجا آمد و با ور رفتن با جا سویچی ماشین توانست آن را باز کند. همگی نفس راحتی کشیدیم....

و از آن به بعد به هر جایی می خواهیم برویم ، قبل از همه ی وسایل ابتدا کلید ژاپاس ماشین را با خود می بریم

نوشته: خانم نسیم مراغی، دبیر ادبیات استان فارس

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: کتاب

دبیرستان بودیم و خوراکمان کتاب بود. کتاب های درسی یمان نمی کرد. بیشتر و بیشتر می خواستیم. از بیست و پنج نفر بچه های کلاس، بیست و چهار نفرمان دیوانه کتاب و رمان بودیم. شب که می شد، کتاب ها از این خانه به آن خانه، از این محله به آن محله نقل مکان می د. کتاب ها را می خو م و صبح به جای نان و پنیر به مدرسه می بردیم. کتاب ها را به همدیگر می دادیم و کتاب دیگری می گرفتیم.
آن روز زنگ اول تاریخ داشتیم. طبق معمول کتاب ها را عوض و بدل کردیم و سر جایمان نشستیم تا منتظر ورود بد اخلاق ترین و منظم ترین معلم، آقای ذاکری باشیم. معلم آمد. بلند شدیم و نشستیم. بعد از سلامی بلند و خشن،شروع کرد به پرسیدن اوضاع جهان از دریچه چشم کتاب درسی.
هم کلاسی ام رضا از آن دیوانه های کتاب بود و سیرمونی نداشت. آن قدر کتاب خوانده بود که درس معلم برایش تکراری بود و حوصله اش را سر می برد. او از هر ثانیه ای برای خواندن استفاده می کرد. آن روز هم طبق معمول کتاب رمانش را لای اوضاع جهان گذاشته بود و غرق خواندن بود. شاید ترجیح می داد افسانه بخواند، تا تاریخ افسانه ای . به هر حال نمی توانست از آن دل د. انگار نذر کرده بود همان روز کتاب را تمام کند. دقایقی گذشت. آقای ذاکری کمی شک کرد و نگاهش به رضا افتاد که دائم سرش رو به پایین بود. در همان لحظه با ضربه خ ری از میز پشتی که به گردن رضا وارد شد سر ِ او بالا آمد و به خیر گذشت. ولی رضا دست بردار نبود. انگار به مقام فناء فی الله رسیده بود و دلش نمی خواست از فهم حقایق الهی دور بماند.
اما آقای ذاکری که همیشه حرف اول را در مچ گیری می زد، همان طور که قصه های تاریخی می گفت و سر ما را گرم می کرد و شاید شیره می مالید، به طرفة العینی به وسط کلاس آمد و بالای سر رضا قرار گرفت. او این قدر سریع این کار را انجام داد که ی فرصت نکرد رضا را از وجود خطر مطلع کند.
بیچاره رضا که دیگر وقت اینکه کتابش را پنهان کند یا زیر پا بیندازد نداشت. نفس ها حبس شد. ی جیکش درنمی آمد.
آقای ذاکری دستش را به کمر زد و ابروهای کلفتش را در هم کرد و گفت: که داستان می خوانی! که کتاب خوان شدی! و دستش را دراز کرد و کتاب را از روی پای رضا برداشت. رضا خج زده بلند شد و گفت: آقا ببخشید، آقا این کتاب امانته، باید به صاحبش بدم، آقا... .
آقای ذاکری کمی عقب رفت. نگاهی به جلد کتاب انداخت. نام نویسنده را کرد. آن را ورق زد و شروع کرد به خواندن. صفحه اول را خواند و برگ زد. نگاه همه کلاس به آقای ذاکری بود که ببینند چه تنبیهی برای رضا در نظر می گیرد. اما آقا همان طور محو کتاب شده بود و قدم از قدم بر نمی داشت.چند دقیقه ای گذشت. کتاب را بست و دوباره نگاهی به جلد آن انداخت. با سرفه ای صدایش را صاف کرد و رو به رضا گفت: چه کت ! دو روز دست من باشد. کلاس یکباره از جا کنده شد. همه در حالی که از رفتار غیر مترقبه آقا متعجب شده بودند، کتاب های پنهانی را از زیر میز درآوردند و به او نشان دادند.خلاصه بقیه وقت کلاس صرف دیدن و معرفی کتاب های بچه ها شد و نام آقای ذاکری در لیست امانت دهندگان کتاب قرار گرفت.

رضا که از تنبیه معلم جان سالم به در برده بود، نفس راحتی کشید و به گمانم تصمیم گرفت بیشتر در کتاب مستغرق شود تا سرانجام بوی گل چنان مستش کند که آنگونه دامنش از دست برود و از درس تکراری نکته ای به گوشش راه نیابد.

نوشته: معصومه محتشمی، دبیر ادبیات برازجان

ادامه مطلب



منبع : http://enshay.blog.ir/post/نگارش-دوزادهم-درس-اول-خاطره




موضوع انشا مسئله ریاضی

درخواست حذف اطلاعات

موضوع: مسئله ریاضی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

من بعضی وقتا گنگم،بعضی وقتا گویاویا خیلی وقت مشکل.
من برای خیلی ها اهمیت ندارم ولی آنان نمی دانند راز زندگانی در من نهفته است.رازهایی که در اعدادم پنهانند و راه آشکار سازی آنان خطوطی مبهم.

وقتی به من می نگری و می گویی:《وای چقدر سخت است.》،من مغرور می شوم ولی وقتی مدادت رازم را آشکار می کند،در واقع غرورم را می شکند.پس بدان غرور ش تنیست. پس هیچ وقت مغرور نشو.[enshay.blog.ir]

وقتی تنهایی،به من بنگر تا بدانی روزی آن را به در خواهی کرد. من وقتی تنها می شوم در خودم ضرب می شوم و مساوی تنهایی را می راند.

کینه آفتی در وجود من است که رادیکال آن را با مجزورش نابود می کند.
دوستانی از جنس صفر مرا صفر می کند و دوستانی از جنس یک هم اندازه من می شوند. پس دوستان خوب و بد این چنین در زندگیت اثر می گذارند.

هنگامی که غرور،تنهایی و کینه سراغت می آیند،به من اهمیت ده تا رازهای نهفته در تو را برایت آشکار کنم.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-مسیله-ریاضی




موضوع انشا انتقام

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: انتقام

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آفتاب ظهر نفس آدم رو بند می آورد،خسته و بی حال از کلاس خارج شدم و موبایلمو روشن . چند قدمی از آموزشگاه فاصله گرفتم که صدای موبایلم دراومد و اسم رو گوشی خودنمایی کرد.
آفتاب از کدوم طرف در اومده که به من زنگ زده؟ فک کنم سالی یه بار بیش تر این اتفاق نمیفته.
بالا ه تماس رو وصل و صدای تو گوشی پیچید بعد یه حال و احوال پرسی ساده گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نیار،کنجکاو پرسیدم چی؟
گفت: داریم میایم خونتون جمع کن بریم شمال.[enshay.blog.ir]
چون شب قبل نخو ده بودم و خسته بودم مخالفت اما جواب نداد و به ناچار قبول .
وقتی رسیدم خونه وسایلمو جمع مامان اینا آماده بودن چون از قبل میدونستن.
ساعت ۳.۳۰ اینا رسیدن وقتی تو ماشین عباس رو دیدم فاتحه خودمو خوندم. عباس پسر و هم بازی بچگی هامه و از همون اولشم هر جا باهم می رفتیم فقط به فکر آزار دادن هم بودیم ولی حال الانم واقعا برای شیطنت و انتقام مساعد نبود.
به محض نشستنم تو ماشین شروع کرد به تیکه انداختن که چرا مثل خمارا راه میری؟
مواد بهت نرسیده؟[enshay.blog.ir]
تقریبا تا نصف راه مشغول چزوندن من بود اما من ت بودم و چیزی نمیگفتم فقط تو ذهنم نقشه می کشیدم چطوری حالشو بگیرم.
وقتی رسیدم سریع رفتم تو یکی از اتاقای باغ و یه ساعتی خو دم با صدای بچه ها بیدار شدم و از پله ها رفتم پایین عباس دنبال سوئیچ ماشین می گشت تا وسایلشو بیاره تو و بره و متوجه حضور من نشد. وقتی رفت به سرعت رفتم تو آشپز خونه و کره رو از یخچال در آوردم و مایع ظرف شویی رو برداشتم و رفتم و کره رو به سر دوش مالیدم و شامپو رو خالی و به جاش مایع ظرف شویی ریختم و با شنیدن صدای عباس سریع رفتم تو اتاقم و در رو قفل و منتظر شدم تا عباس بره چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای فریاد عباس دراومد و از تو فریاد میکشید زهرا بیام بیرون زندت نمیزارم.
بعد یه ساعت عباس از بیرون اومد نمیدونم چطوری اون موهای شبیه سیم ظرف شویی شو شسته بود. هی میزد به در و میگفت بیا بیرون.
خلاصه آرومش کرد و بالا ه رفت و من خو دم صبح که پاشدم رفتم پایین ،عباس با مهربونی برخورد کرد باورم نمیشد منتظر انتقام و داد و فریادش بودم.
چند ساعت بعد رفتیم تو باغ تا بگردیم که عباس یه درخت بلند رو نشونم داد و گفت اگه با نردبون از این درخت رفتی بالا من اسمم رو عوض میکنم،بچه ها شروع به خندیدن منم لجم گرفت و گفتم کاری نداره میرم بالا.
از نردبون بالا رفتم روی یه شاخه نشستم و از بالا برای عباس شکلک درآوردم و گفتم دیدی رفتم بالا؟
شروع کرد به خندیدن و گفت حالا اگه بدون نردبون پایین اومدی شجاع محسوب میشی و نردبون رو برد. بچه ها با عباس رفتن و من موندم و درخت با خودم گفتم نیم ساعت دیگه میاد سراغم اما دو ساعت گذشت و خبری ازش نشد برگ های درخت سایه خوبی درست کرده بودن. نفهمیدم کی خوابم برد که یهو با برخورد یه چیز سنگین تو سرم تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم پایین.
آقا بعد پنج ساعت اومده دیده اون بالا خوابم با توپ زده تو سرم و باعث شده پرت شم پایین. به خاطر این افتادن پام پیچ خورد و بقیه روزها رو توی شمال با درد پا گذروندم.
اینم از مکافات داشتن پسر انتقام جوئه که باعث میشه حتی تو سفر آرامش نداشته باشی.
پایان.

نویسنده : زهرا کیهانیان - منطقه پردیس

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-انتقام




نگارش دوازدهم درس اول - خاطره نویسی

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس اول - خاطره نویسی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: سوئیچ ماشین

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا وتماشای بهار

"عید نوروز" مانند سالهای قبل برای سیزده بدر با خانواده برای رفتن به جایی بیرون شهر که حدود پنجاه کیلومتری فاصله داشت ، برنامه ریزی کردیم.

از روز قبل وسایل را آماده کردیم و هر کدام به نوعی به مادر کمک کردیم.
قرار شد با خانواده ی عمو برای سیزده بدر برویم

همگی خصوصا بچه ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند
فرصت هایی این چنینی برای بچه ها ، اوج تفریح وشادی به حساب می آمد، چون بچه ها تقریبا هم سن وسال بودند و حس باهم بازی می د.

صبح زود به راه افتادیم، تا نزدیک های ظهر بعد از چند توقف کوتاه به مقصد رسیدیم
طبق روال بزرگترها به گفتگو باهم پرداختند و از هر دری باهم شروع به حرف زدن نمودند و ما بچه ها به بازی پرداختیم.
انقدر مشغول بازی بودیم که متوجه نشدیم که زمان کی سپری می شد.
بساط سفره برای خوردن غذا آماده شد .
تا مشغول تدارک برای غذا بودیم ،برادر کوچکترم لباسش را گلی کرد و سویچ را از پدرم گرفت تا ازصندوق ماشین ر رون بیاورد ،سویچ را همان جا داخل صندوق گذاشت واز لباس را دراورد و بدون اینکه سویچ را بردارد ،صندوق رابست. با چشمان گریان نزد ما آمد وجریان را گفت.
پدرم خیلی عصبانی شد و خواست که او را کتک جانانه ای بزند که همه مانع شدند.
بعد ازآرام پدر ، زنگ زدن به چند آشنا وکلی درد سر برای پیدا کلید ساز ، بالا ه شماره ی کلید سازی را بدست آوردند وبا راضی او در آن روز تعطیلی برای آمدن ، به او آدرس دادند که انجا آمد و با ور رفتن با جا سویچی ماشین توانست آن را باز کند. همگی نفس راحتی کشیدیم....

و از آن به بعد به هر جایی می خواهیم برویم ، قبل از همه ی وسایل ابتدا کلید ژاپاس ماشین را با خود می بریم

نوشته: خانم نسیم مراغی، دبیر ادبیات استان فارس

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: کتاب

دبیرستان بودیم و خوراکمان کتاب بود. کتاب های درسی یمان نمی کرد. بیشتر و بیشتر می خواستیم. از بیست و پنج نفر بچه های کلاس، بیست و چهار نفرمان دیوانه کتاب و رمان بودیم. شب که می شد، کتاب ها از این خانه به آن خانه، از این محله به آن محله نقل مکان می د. کتاب ها را می خو م و صبح به جای نان و پنیر به مدرسه می بردیم. کتاب ها را به همدیگر می دادیم و کتاب دیگری می گرفتیم.
آن روز زنگ اول تاریخ داشتیم. طبق معمول کتاب ها را عوض و بدل کردیم و سر جایمان نشستیم تا منتظر ورود بد اخلاق ترین و منظم ترین معلم، آقای ذاکری باشیم. معلم آمد. بلند شدیم و نشستیم. بعد از سلامی بلند و خشن،شروع کرد به پرسیدن اوضاع جهان از دریچه چشم کتاب درسی.
هم کلاسی ام رضا از آن دیوانه های کتاب بود و سیرمونی نداشت. آن قدر کتاب خوانده بود که درس معلم برایش تکراری بود و حوصله اش را سر می برد. او از هر ثانیه ای برای خواندن استفاده می کرد. آن روز هم طبق معمول کتاب رمانش را لای اوضاع جهان گذاشته بود و غرق خواندن بود. شاید ترجیح می داد افسانه بخواند، تا تاریخ افسانه ای . به هر حال نمی توانست از آن دل د. انگار نذر کرده بود همان روز کتاب را تمام کند. دقایقی گذشت. آقای ذاکری کمی شک کرد و نگاهش به رضا افتاد که دائم سرش رو به پایین بود. در همان لحظه با ضربه خ ری از میز پشتی که به گردن رضا وارد شد سر ِ او بالا آمد و به خیر گذشت. ولی رضا دست بردار نبود. انگار به مقام فناء فی الله رسیده بود و دلش نمی خواست از فهم حقایق الهی دور بماند.
اما آقای ذاکری که همیشه حرف اول را در مچ گیری می زد، همان طور که قصه های تاریخی می گفت و سر ما را گرم می کرد و شاید شیره می مالید، به طرفة العینی به وسط کلاس آمد و بالای سر رضا قرار گرفت. او این قدر سریع این کار را انجام داد که ی فرصت نکرد رضا را از وجود خطر مطلع کند.
بیچاره رضا که دیگر وقت اینکه کتابش را پنهان کند یا زیر پا بیندازد نداشت. نفس ها حبس شد. ی جیکش درنمی آمد.
آقای ذاکری دستش را به کمر زد و ابروهای کلفتش را در هم کرد و گفت: که داستان می خوانی! که کتاب خوان شدی! و دستش را دراز کرد و کتاب را از روی پای رضا برداشت. رضا خج زده بلند شد و گفت: آقا ببخشید، آقا این کتاب امانته، باید به صاحبش بدم، آقا... .
آقای ذاکری کمی عقب رفت. نگاهی به جلد کتاب انداخت. نام نویسنده را کرد. آن را ورق زد و شروع کرد به خواندن. صفحه اول را خواند و برگ زد. نگاه همه کلاس به آقای ذاکری بود که ببینند چه تنبیهی برای رضا در نظر می گیرد. اما آقا همان طور محو کتاب شده بود و قدم از قدم بر نمی داشت.چند دقیقه ای گذشت. کتاب را بست و دوباره نگاهی به جلد آن انداخت. با سرفه ای صدایش را صاف کرد و رو به رضا گفت: چه کت ! دو روز دست من باشد. کلاس یکباره از جا کنده شد. همه در حالی که از رفتار غیر مترقبه آقا متعجب شده بودند، کتاب های پنهانی را از زیر میز درآوردند و به او نشان دادند.خلاصه بقیه وقت کلاس صرف دیدن و معرفی کتاب های بچه ها شد و نام آقای ذاکری در لیست امانت دهندگان کتاب قرار گرفت.

رضا که از تنبیه معلم جان سالم به در برده بود، نفس راحتی کشید و به گمانم تصمیم گرفت بیشتر در کتاب مستغرق شود تا سرانجام بوی گل چنان مستش کند که آنگونه دامنش از دست برود و از درس تکراری نکته ای به گوشش راه نیابد.

نوشته: معصومه محتشمی، دبیر ادبیات برازجان

ادامه مطلب



منبع : http://enshay.blog.ir/post/نگارش-دوزادهم-درس-اول-خاطره




نگارش دوازدهم کارگاه نوشتن درس اول

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم کارگاه نوشتن درس اول

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

الف_ کدام ویژگی ها این نوشته را به عنوان خاطره از سایر قالب ها مجزا می کند؟

این نوشته نثری ساده و شیوا دارد. لحن عاطفی و پر احساس نویسنده، خواننده را با متن همراه می کند و بر لطف و کشش متن افزوده است.
فضا سازی نویسنده در ترسیم محیط زادگاه خود بی نظیر است.

نویسنده در توصیف صحنه ها و شخصیت پردازی، نکته ش و نکته گو است.
در مجموع سادگی و بی تکلف بودن نثر باعث تمایز این خاطره با سایر قالب ها شده است.

ب- متن را با توجه به معیارهای زیر بررسی کنید.
موضوع : دوران تحصیل در دبستان (برشی از دوران کودکی )

زاویه دید: اول شخص
شروع: بر اساس رویداد(مرگ پدر راوی )

سادگی و صمیمیت زبان:
متن نثری ساده و بی تکلف دارد. لحن عاطفی و پر احساس نوشته منجر به تولید متنی زنده و پر کشش شده است.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/نگارش-دوازدهم-کارگاه-نوشتن-درس-اول




موضوع انشا من اگر ...

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا من اگر ...

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

من اگر من بودم، از ریشه می کندم غنچهٔ دلی را که دست رد بزند به خاک دلم. من اگر منِ گذشته بودم، برای همیشه پس می دادم دل کادومانندی را که به قلبم هدیه شده بود. من اگر منِ پیش از تو بودم، خیلی وقت پیش، حتی قبل تر از خواست تو دل که سهل است، جان می کندم از ی که زمانی وصله به جان او بود بودنم.[enshay.blog.ir]
من اگر جای تو بودم، با «من» مهربان تر بودم. من اگر جای تو بودم، با من، منی که برایت ساده از خط قرمزهایش گذشت عاشقانه می بودم. من اگر جای تو بودم، دل «من» را با هر بار دیدنت به لرزه نمی انداختم که هیچ برایش مردانه تر نیز می بودم.
من اگر جای تو بودم، بی منت به «من» می بخشیدم نگاه های سالی یک بارم را، لبخندهای شیرینم را، نغمهٔ کلامم را. من اگر جای تو بودم، ساده از «من» نمی گذشتم، ساده دست نمی کشیدم از ی که ساده برایم دست کشید از خواسته هایش.
من اگر جای او بودم ،به تماشا نمی نشستم رفتن صاحب دل «من»را و آمدنش به سوی خودم را. من اگر جای او بودم، به مثلثی پای نمی گذاشتم که قرار باشد به خاطر حضور من ضلع سومش «من» بشود. من اگر جای او بودم، نیامده می رفتم از دیاری که روزی قرار بود عاشقانه هایی را در خود رقم بزند ؛اما حضورم... .[enshay.blog.ir]
من اگر جای او بودم، اب نمی کاخ آرزوهای «منی» را که با آمدنم ویران شد. من اگر جای او بودم، یا زودتر می آمدم یا برای همیشه گم می شدم در کوچه و پس کوچه های این شهر. اما اگر می شد که من، من بمانم، تن به تن به مبارزه با سرنوشت می رفتم تا میسر کند راه یی را تا ماشدن و او بماند و آن ها!
سال هاست که این دلم برای بودن و ماندن در دنیایی پر می کشد؛ دنیایی که می شد منْ من بمانم. تو تو بمانی و او او و بی تقصیر باشد سرنوشتی که قرار است بعدها زبانزد تو و امثال او شود.




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-من-اگر




موضوع انشا زندان تنهایی

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: زندان تنهایی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

میان احساسی که همه ما انسان ها در این خاکدان غم داریم حس تنهایی ، برای خیلی ها رخ نشان داده است.
گاهی وقت ها در اقیانوس وجود خود ،روی قایقی مینشینیم و هیچ را نمیبینیم.گاه و ناگاه میبینی حتی پارویی هم برای رهایی از این اقیانوس نداری.وآنوقت است که شمع وجودت سرد می شود و دیگر هیچ امیدی نداری...
هنگام تنهایی است که لبخند سکوت بر روی لبت جاری میشود ونمیتوانی غم هایت را روی هیچ برگی از کاغذ بنویسی.نمیتوانی هیچ جمله ای بگویی جز اینکه در اعماق وجودت سکوت را فریاد بزنی و بگویی تنهایی...میترسی از اینکه حرفی بر زبان بیاوری وهیچ شنونده ای برایش مهم نباشدکه چه میگویی.از این میترسی که ی نیست بخواهی غم های دلت را با او قسمت کنی.حسی که همه را گریبان گیر میکند.میخواهی از تنهایی در کویر قلبت که هیچ در آن نیست ،جزآفتاب سوزان که تنها ترمیکند تورا رها شوی.
فقط به دنبال معجزه ای،به دنبال چیزی که همه عطر و بویش را در زندگی ات رهاکند و تورا از باتلاق تنهایی بیرون بکشد.به دنبال ی که درکت کند،ترکت نکند،ولی فقط یکی از گلدانها در این باغ گل،این عطر را دارد.[enshay.blog.ir]
میبینی ومی بویی و با خود میگویی کجاست آن معجزه؟ناگهان مست و مدهوش می شوی درراه تنهایی .تمام تنهایی ات در یک آن درهم میشکند .بانگ ات از قفس تنهایی به گوش میخورد.رها میشوی از کلبه محزونی که برای خودساخته بودی.از جایی که ی در آن جایی نداشت.
ولی چه ی گل امید را به دستت داد؟چه ی به همه حرف هایت گوش کردو آوای فریاد سکوتت را از درون قلبت شنید؟ناگهان گویی زمان ایستاد،به آسمان نگاه میکنی ومیگویی :"خدا".آری تنها ی که میتواند صدای درون را ،حتی از جنس سکوت بشنود خداست.و دگر وقت آن است که خود را در آغوش پر مهر بیندازی و با خداوند هم صحبت شوی...

نوشته: مبینا شهسواری - پایه نهم قزوین

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-زندان-تنهایی




موضوع انشا محرم

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: محرم سال ۱۴۴۰

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

داستان یک ، یک ساقی، با حلقه ی مریدان مستش ، از مسلم گرفته تا حبیب و حر..
و هنوز بوی این مستی در هواست..

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد!

این مستی ، این عطر ، این بو ، ازلی و ابدی ست ؛ بوی حق ، بوی ناب راستی و مردانگی در همه ی ملتها و در همه ی دوره ها به صورتی نمود یافته است ؛ از ه ل که مورد حسادت واقع شد و جان فدا کرد تا ابراهیم که در آتش افکنده شد و سیاوش که برای حق گویی و صداقتش از روی حسادت در غربت ناجوانمردانه کشته شد و صدها نمونه که مشهور یا گمنام صادقانه و باتمام وجود جان بر کف نهادند و ندای حق سر دادند و از مرگ سرخ نهراسیدند که خونشان شاهد حقانیتشان بود.[enshay.blog.ir]
مگر نه اینکه عاقبت آدمی مرگ است پس چه بهتر که برای هدفی والا و در راه دفاع از انسانیت و شرافت زندگی را به پایان برساند. پایان که نه ، اینان زندگان جاویدند. بلکه زندگی با خواری و ذلت و تحمل ظلم و ستم و بی عد ی خود مرگ تدریجیست.
حسین و یارانش غرق شور بودند ! مست از باده عشق!
ظهر عاشورا وعده ی وصال تحقق یافت !
حسین نشان داد که انسان کرامت و عزت دارد . او مظلوم نبود ، عاشق و شیفته بود ، پاکباخته و جان برکف بود. در برابر ظلم قیام کرد تا به ما بیاموزد عاشق باشیم ، کرامت و شرافت و عزت و احترام داشته باشیم ، خود را بازیچه دیگران نکنیم. ستم و بیداد را بر خود نپذیریم .
حسین کت ست بلند و عمیق که باید بارها و بارها خوانده شود و درک شود .
حسین خود به بدن خود قمه نزد و نمیدانم عزادار حسین فلسفه قمه زدن را ازکجا آورد؟!
نمیدانم چندین نفر از خیل عزاداران با تفکر و معیارهای حسین و یارانش آشنایند؟
چند نفر برای نذری گرفتن حقوق دیگران را رعایت میکنند؟ و اگر به دیگران نرسید سهم خود را با آنان شریک میشوند؟
اگر نذری خوردن به قصد تبرک و توسل است آیا باید رفتاری جز این داشت؟
چه مقدار ازینها حیف و میل میشود درحالیکه میتواند در جای درست خود برای نیازمندان مصرف شود.

چند صباحیست دیگر عزاداری های عاشورا خالصانه نیست. جولانگاهیست برای جلوه گری هیکل ورزشی مردان و آرایش مخصوص محرم ن!
دوی ماراتن برای نذری گرفتن و احتکار آن در یخچال و فریزر .. دعوت از هیئت ها و دسته ها و اختصاص غذا فقط به آنها در حالیکه بوی آن رهگذران را گیج میکند. [enshay.blog.ir]
حتی نوحه ها هم دیگر صفای قبل را ندارد با آن اکوی حسین حسین که دقیقا نمیشود فهمید چه میگوید؟
دسته های عزاداری گویی نمایشی خیابانی اند از انواع طبل های کره ای و چینی و سنچ و پرچم های رنگی و..
چشم و همچشمی در نذری دادن ، در دسته عزاداری ، در اسم و رسم گذاشتن های با هیبت روی دسته ها و شاخ و شانه کشیدن برای هم!
چه شد که عزاداری ها هم بالاشهری و پایین شهری شدند؟
که باندبازی در آنها هم رخنه کرد؟
که صفا و صداقت و خلوص عزاداری هایمان نیز دستخوش بی فرهنگی و بی ریشگی شد؟
از دست مردم خالص و ساده دل درآمد و به دست عده ای خاص افتاد؟
چگونه میتوان درین رنگها و نیرنگها و آرایش ها و نظر بازی ها و شکم پرستی ها و خیابان گردی ها ، بوی خوش آن عطر را استشمام کرد؟
چگونه میتوانیم به فرزندمان بگوییم این مراسم برای یادبود یاد حسین است برای ادامه دادن راهش؟
چگونه میتوانند باور کنند؟

خدایا ! درین روزهای عزیز بینش و رفتاری به من عطا کن که شایستگی و لیاقت داشته باشم که مست بوی آن عطر شوم ، آینه ی دل را صیقلی دهم و زنگارها بزدایم ، رهنمونم باش تا نذرم را درجای درست ادا کنم ، برای رفع نیاز محتاجان، برای کمک به علاج بیماران ، برای درماندگان..
خدایا!
یاری ام ده انسان باشم !
انسان بمانم !
با صداقت و خلوص !
آنطور که درخور یاران حسین و تمام خواهان است !
آمین !

نوشته: خانم معصومه سوکی - دبیر ادبیات تهران




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-محرم




موضوع انشا نویسندگی

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: نویسندگی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

نویسندگی یک شغل نیست
بلکه هدف است
برای نویسنده شدن باید یک هدف داشته باشی
نویسنده میخاهد تمام درد های زندگی اش را دریک جمله به پایان برساند
من دارم دوباره میگم نویسندگی یک شغل نیست بلکه غرور است تکبر است برای نویسنده شدن باید چندبار غرورت له بشه تا بتونی بقیه رو درک کنی و بتونی بنویسی در وجود یک نویسنده یک غم است که تو وجود منو تو انسان نیست....

نوشته: محدثه ولی - دبیرستان شهیدخشکباری

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-نویسندگی




موضوع انشا کتاب خوب، دوست خوب

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: کتاب خوب، دوست خوب

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

یادت می اید وقتی به مدرسه می امدم اولین ی که مرا تحت تاثیر خود قرار داد تو بودی.وقتی در خانه هیچ حتی مرا به یاد نداشت و همه در کارو زندگی خود غرق بودند تو مرا به خود غرق کردی.زمانی که قصد داشتم به ی دروغ بگویم،تو در دل خود درباره ی دروغ چیز هایی نوشته بودی که می خواستی من ان ها را بخوانم.هیچ وقت ان جمله ها از ذهنم خارج نمی شود که گفته بودی دروغ مانند یک باتلاق میماند که هر چهقدر دروغ بگویی بیشتر داخل ان فرو می روی. یادم می اید وقتی با دوستانم دعوا تنها تو برایم باقی م .تو از تمام دانایان داناتر؛از تمام گل ها دلنشین تر و از تمام دوستان صمیمی تر هستی.تو همیشه مرا به راه درست هدایت کردی و حتی یک بار هم نشد که من از داشتن تو پشیمان شوم.به من میگفتند گوشه نشین،به من می گفتند ی که دوستی ندارد،به من می گفتند ت و ساده ولی ی نمی دانست که فکرم کجاهاست.فکر من پیش موضوعاتی که تو داشتی بود و انقدر من به تو فکر می که دیگران را هم فراموش می . بعضی از موضوعاتت طنز بعضی ها درام و بعضی ها هم تخیلی بود.من هر وقت تو را می خواندم موضوع هایت را نمیدانستم ولی این را می دانستم که هر وقت شروع به خواندن حرف های دلت می ، ای از اشک چشمانم را می پوشاند.برادر من همیشه میگفت دوست خوب کتاب خوب است ولی من می گویم کتاب خوب است.تو همیشه برای من می نوشتی ولی این بار می خواهم من برای تو بنویسم.می دانم قرار است همه به من بگویند این فرد به یک چیز که کر و لال است؟انشا می نویسد ولی منی دانند اگر ان ها هم به این چیز پی ببرند ان وقت مثل من قدرت تخیلشان افزایش خواهد یافت.کتاب ها دوستان فوق العاده ای هستند لطفا ان ها را نیز عضوی از خود بدانیم.[enshay.blog.ir]

نویسنده: طناز خاکی، پایه هشتم، دبیرستان: درستکار اصل، تبریز

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-کتاب-خوب،-دوست-خوب




موضوع انشا باید ی باشد

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: باید ی باشد :)

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

خسته شده بودم از تنهایی ،تنهایی هایم پایان نداشت تنهایی من بدون شخص نبود دورم شلوغ بود پر از ادم های رنگارنگ
آدم هایی که دغدغه شان داشتن پول است
بعضی جاها باید فکر کنیم و به خود بیاییم
تمام دنیایمان شده است داشتن پول و ثروت
اما باید بگویم حداقل درد من با پول دوا نمیشود
من دلم محبت میخواهد محبتی عمیق و باید ی باشد ؟ زن و مردش را کاری ندارم ی باشد تا سر برشانه اش بگذارم و فقط کمی اشک بریزم ی باشد که با او بشود رفت و فریاد زد دردهایی که سالهاست مانند تکه سنگی جلوی اشک های چندین ساله ام را گرفته است و تبدیل شده است به بغض
ی را میخواهم که دوست باشد ، به او بگویم چه شده و این دخترک شاد را چه از این رو به اون رو تبدیل کرده است :)
بگویم برایش ی باشد که خسته نشود
بگویم چه شد و الان در چه چاهی افتاده ام و ی را میخواهم برای بیرون اوردن همان دختر شاداب
آن دختر به دستی نیاز دارد.
آیا ی هست در این دنیا ؟

نوشته: مریم احمدی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-باید-کسی-باشد




موضوع انشا سفرنامه خیالی

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: سفرنامه خیالی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

یکی از روزهای سرد زمستان که زمین لباس سفید برتن کرده بود در راه رفتن به مغازه بودم که چشمم به مورچه ای افتاد که با دستانش بر سر خود میزد و می گفت:”کمک ،به دادم برسید “نزدیکتر که شدم از او پرسیدم “مگرچه شده که این قدر فریاد می زنی ؟

گفت زمین غذاهای مارا می بلعد.

با دستگاهی که داشتم خودم را کوچک به داخل که رفتم دیدم که راست می گوید.

صد ها مورچه نینجا را آماده ،زمین را که کندیم دیدیم که راه زن های مورچه ای را دیدیم که در حال ی هستند

به آن ها حمله کردیم که متاسفانه ۳۰ نفر از نینجا های من کشته شده و خوشبختانه تمامی ان کشته شدند.

سپس غذاها ی یده شده را به صاحبانشان برگردانده شدند .

با دستگاهی که اختراع کرده بودم

اندازه ی خودم را به ح اولیه تبدیل

حال شب شده ومن به این فکر هستم که مادرم چه تنبیهی برای من در نظر گرفته است

نوشته: علی فتح الهی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-سفرنامه-خیالی




موضوع انشا بازنویسی ضرب المثل از ماست که بر ماست

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: بازنویسی ضرب المثل از ماست که بر ماست!

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

در زمان های قدیم تاجری والا مقام در امر تجارت بود . مقام تاجر به قدری در فلک قرار داشت که او را به تاجر ال ه ملقب کرده بودند. وی چنان مقام خویش را والا گرفته که ی جز خود و فردی دیگر را قبول نداشته ،و آن فرد ی نبود جز تک پسرش فیض .
تاجر از این بی خبر بود که روزی غرورش باعث زمین خوردن وی می شود گویا لنز غرور بینایی چشمانش را گرفته بود !
فیض از این مطمئن بود که ی جز خودش به والایی و مقام پدرش نخواهد رسید پس تصمیم می گیرد که دست به کاری بزند.
تاجرال ه به همراه تک پسرش ره توشه سفر را بسته و به همراه خدم و هشم راهی سفر می شوند در مسیر رفتن خطری آنها را تحدید نکرد اما در مسیر بازگشت فیض تمام افراد کاروان را با ثروت کلانی که از تجارت با یک تاجر جوان که هم سن سال خودش بود بدست آورده صرف ید محافظان کاروان میکند ![enshay.blog.ir]
افرادی که توسط فیض یده شده بودند پدر او یعنی تاجر ال ه را بر زمین زده و شمشیر بر گلوی وی گذاشتند در همین میان دست پروردگان فیض فیض را فرا می خوانند فیض بر سر پدر خودش میرود . فیض صورت خودش را با سریری بسته بود به همین دلیل پدرش وی را نشناخت
تاجر ال ه میگوید :
_ای جوان تو کیستی؟ سریر از صورت خود بردار تا که قاتل خود در پایان عمرم بشناسم !
فیض جو نمیدهد اینبار تاجر ال ه با خشم میپرسد :
ای مردک تو کیستی که قصد جان و مالم را کردی سریر از صورت خویش بردار !
فیض سریر را از صورت خود برداشته
تاجر ال ه که حال پسرک خود را شناخته بود میگوید :

*"زی تیر نگه و پر خویش عیان دیدم**ما ز که نالیم از ماست که برماست !"

*شعر : ناصر خسرو با اندکی تغییر (زی تیر نگه کردو پر خویش عیان دید *** گفتا ز که نالیم از ماست که برماست )

نویسنده: مرتضی کبیری سامانی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-بازنویسی-ضرب-المثل-از-ماست-که-بر-ماست




موضوع انشا تنها

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: تنها

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

به درجه ای از زندگی رسیده ام که تنهایی را به شلوغی ترجیح میدهم!
دوست دارم دور باشم از این آدمهایِ نامَرد!
ازاین آدم هایی که فقط ادعا میکنند که همیشه همراهت هستند و حتی یک لحظه هم از دوست داشتنت دست برنمیدارند
این افراد همان انی هستند که ساعاتی بعد درحالیکه درحالِ ترک ت هستند لبخندی میزنند و به راهشان ادامه میدهند!
حال...
من مانده ام و این همه تنهایی!
آنها فقط آمدند و قول دادند و رفتند...
و من را فراموش د!
آنها حتی به این فکر ن د بعد رفتنشان برای من چه اتفاقی خواهد اُفتاد!
و اکنون من از همه ی آدم های اطرافم بیزارم!
به همین دلیل است که خود را در اتاقم زندانی کرده ام!:)
سارا مردانلو

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-تنها




نگارش دهم درس هشتم

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دهم درس هشتم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

نوشته های داستان گونه

صدای سوت قطار که در فضا پیچید،پدر به ساعت ایستگاه نگاهی کرد.تا وقت حرکت چند دقیقه بیشتر باقی نمانده بود. در چند قدمی او،نزدیک چمدان ها،همایون کنار مادرش غمگین ایستاده بود. پدر نزدیکش رفت،دست روی شانه اش گذاشت و گفت:«کم کم باید راه بیفتیم.»
همایون،مضطرب و منتظر. به اطرافش نگاه میکرد. حواسش به پدر نبود؛انگار با خودش حرف میزد:«هنوز که سهراب نیامده.»
مادر،نگاه خود را به میان انبوه مسافران برد و گفت:«شاید برایش کاری پیش آمده.»
اشک به سراغ همایون آمد، همه چیز در برابر چشمانش، رنگ مبهم و دگرگون پیدا کرد. بعد از سال ها دوستی، اینک از سهراب جدا میشد.پای خود را به زمین فشرد.چقدر از این مسافرت بدش می آمد، کاش قطار اب میشد و راه نمی افتاد.بغض سخت و سنگین،گلویش را به درد آورده بود.یک سوت دیگر قطار، می توانست این بغض را بشکند؛اما به جای آن، صدای سهراب که از دور می آمد، این بغض را ش ت.
صدای آشنای سهراب، از میان همهمه ی مردم راه خود را باز کرد و به گوش همایون رسید.
_همایون همایون!
سهراب و پدرش از میان جمعیت پیدا شدند.
سهراب و همایون هردو به سمت هم دویدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
بغض همایون ش ت ؛خیلی تلاش کرد جلوی اشک هایش را بگیرد اما دل بی تابش به این تلاش اعتنایی نکرد.
سوت قطار آن دورا به خود آورد.سهراب اندوهش را فرو برد و پرسید :«کی برمیگردید؟! »
همایون به پدرش نگاه کرد،پدر لبخند زد و گفت :«ما مجبوریم چند سالی از شما دور باشیم اما قول میدهم تابستان آینده حتما سری به شما بزنیم.»
پدر سهراب رو به همایون کرد و گفت:«خب دیگر اینقدر غصه دار نباشید، چشم بهم بزنید دوباره تابستان میشود.»
مادر همایون گفت :«تازه تا آن موقع میتوانید برای هم نامه بنویسید، ع بفرستید و از خبر های تازه همدیگر را باخبر کنید انگار که باهم حرف میزنید.»
پدر همایون گفت :«بله میتوانید باهم مثل الان حرف بزنید فقط فرقش در این است که نامه در حقیقت حرف های بی صداست.»
همایون اشک هایش را پاک کرد،به زور لبخندی زد و گفت :«سهراب! تو تا به حال نامه نوشته ای؟»
سهراب گفت :«بله! برای ام زیاد نامه نوشتم.»
پدر همایون، چمدان ها را برداشت و گفت :«بسیار خب دیگر باید برویم.»
اندوه رنگ باخته در چهره سهراب و همایون دوباره رنگ تازه گرفت.برای آ ین بار یکدیگر را در آغوش گرفتند ؛ سپس بی آنکه خداحافظی کنند از هم جدا شدند.
همایون دلش میخواست باز حرف بزند اما میترسید تا لب باز کند اشک هایش سرازیر شود. با پدر و مادرش وارد قطار شد.وقتی در کوپه ی خود رفتند از پشت پنجره سهراب و پدرش را دید.
قطار سوت ممتدی کشید و آهسته به حرکت در آمد.
سهراب ابتدا با قدم های آهسته و سپس تند تند به دنبال قطار راه افتاد.
نگاهش تنها به همایون بود.
همایون سرش را از پنجره به بیرون برد.سرعت قطار بیشتر و بیشتر شد و سهراب کوچک و کوچک تر،آنقدر که دیگر در نگاه همایون نقطه ای شد و کمی بعد از آن، نقطه هم غیبش زد.
سهراب و همایون با سکوتشان حرف های زیادی باهم زدند.حرف های بی صدا! درست شبیه نامه.

نویسنده: مهرشاد میرعباسی




منبع : http://enshay.blog.ir/post/نگارش-دهم-درس-هشتم




موضوع انشا سایه آدم

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: سایه آدم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

غیرطنز
از سپیده دم با طلوع خورشید همراهی اش با ما را آغاز می کند و حتی تا شامگاه و با درخشش ماه نیز همراهمان است. سایهٔ آدم همواره پشت سرش در حرکت است. تاریک ترین بخش وجودی انسان که حتی نور هم توان عبور از آن را ندارد. تیرگی محضی که شاید همان بدی های انسان باشد و حتی از تیرگی شب نیز تیره تر است.
سایهٔ آدم شاید با همراهی اش می خواهد به ما بفهماند، بدی های گذشته هیچ وقت دست از سرمان بر نمی دارند و به ما یادآوری کنند باید از سایهٔ خود بترسیم.

طنز
من سایهٔ یک آدم هستم. ما سایه ها خیلی کارمان دشوار است؛ از صبح تا شب باید دنبال یک آدم راه بیفتی و هر کاری که انجام می دهد را تکرار کنی. من سایهٔ یک پسربچهٔ تنبل هستم. بعضی اوقات واقعا حوصله ام از کارهایش سر می رود. ورزش نمی کند؛ ولی اگر راستش را بخواهید، هر روز صبح قبل بیدار شدنش به ورزش می روم. به همین دلیل من _یعنی سایه اش_ از او لاغرترم. خیلی کند راه می رود! برای همین یک روز که واقعا صبرم به سر رسید، جلوتر از او حرکت . برای مدت کوتاهی غش کرد، ولی خیلی زود خوب شد! خدا بیامرز علاقهٔ زیادی به ترسناک داشت؛ ولی نمی دانم چرا وقتی مشغول بازی با کامپیوتر بود و چشمش به من که مشغول کتاب خواندن بودم افتاد، سکته کرد. مرحوم حتی از سایهٔ خودش نیز می ترسید!

نوشته: مریم دهقانی حنیفه

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-سایه-آدم




موضوع انشا طعم خورشت قورمه سبزی

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: طعم خورشت قورمه سبزی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

مقدمه: غذای مورد علاقه اکثر ما ایرانی ها قورمه سبزی است زیرا با استشمام بوی عطر آن غرق می شویم در دنیای خاطرات شیرین.

تنه انشا: بوی عطر قورمه سبزی ما را به غروب زمانی که همه ی بچه های فامیل دور هم جمع شده ایم و بازی می کنیم می کشاند. به لحظه ایی که مادربزرگ ملاقه به دست ما را به صرف شام دعوت می کند و با شادی و سر و صدا به آغوش او می رویم تا تشکری کوچک گفته باشیم و دل مهربانش را شاد کنیم. طعم خورشت قورمه سبزی برای من حداقل یکی از بهترین طعم های زندگی است که به زیر دندان می کشم و ذره ذره ی آن را جذب جان و تنم می کنم. مگر می شود ایرانی باشیم و عاشق غذای مخصوص مرز و بوم خود نباشیم! غذای محبوبی که اگر نظرسنجی برگزار شود گزینه ی اول هر ایرانی می شود و رتبه ی اول را به خود اختصاص می دهد. البته بسیاری از غذاهای پرچرب اما لذیذ جایگزین غذاهای مفید و قوی شده اند مانند پیتزا و لازانیا. اما همه ی غذاها یک طرف و طعم لذیذ خورشت قورمه سبزی یک طرف دیگر که با خوردن آن گویی در بهشت گام بر می دارم و سفر می کنم به لحظات خوب زندگی. می دانم که در آینده این روزهایم تبدیل می شود به یکی از بهترین خاطرات نوجوانی ام که در کنار عزیزانم طعم دلنشین قورمه سبزی را لمس می و مادر بزرگ و مادرم لبخند ن از شوق و ذوق غذای مورد علاقه ام به من لبخند می زنند و اما من عجولانه غذایم را می خورم تا نکند غذایم سرد شود یا ی از من آن را بگیرد. من هرگز طعم لذیذ غذای مورد علاقه ام را با غذاهای دیگر عوض نمی کنم با اینکه می دانم هر غذایی به نوبه ی خود خوشمزگی و لذت خاص خود را دارد اما طعم خورشت قورمه سبزی ایرانی چیز دیگری است.

نتیجه گیری: خیلی از اتفاق ها با آدم ها با طعم غذاها برایمان می تواند در گوشت و استخوانمان ثبت شود و با فکر به آن و یادآوری آن حال خوب و حس دلنشینی ما را سرشار کند مثل طعم خوب خورشت قورمه سبزی.




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-طعم-خورشت-قورمه-سبزی




موضوع انشا عاقبت فرار از مدرسه

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: عاقبت فرار از مدرسه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

مقدمه: گاهی یک تصمیم اشتباه یک لحظه غفلت و یا یک لحظه جوگیری ساده منجر می شود به یک عمر تباهی آینده و یک عمر حسرت و پشیمانی.

تنه انشا: مدرسه فرصتی برای پیشرفت، برای انتخاب مسیر زندگی و برای گزینش هدف آینده ی خود است مدرسه مانند کودکی نوپا گام گذاشتن در این مسیر را مانند مادری مهربان می آموزد و پله های پیشرفت و ترقی را به ما نشان می دهد و ما نیز با سپردن خود به این مادر مهربان به او در یاری رساندن به خود کمک می کنیم و با گوش جان سپردن و اجرا نمودن خواسته هایش همراه با او قدم های زندگی را محکم می گذاریم و یا مانند کرم ابریشمی که با پیله بستن به دور و گذراندن دوره ایی تبدیل می شود به پروانه ایی خوش رنگ و زیبا که بال هایش را می گشاید و در اوج آسمان پرواز می کند. انسان نیز دقیقا همین ح را دارد. در گام های اول مانند کرم ابریشمی می ماند و با گذراندن دوران مدرسه و علم و دانش مانند پروانه ایی از پیله ی خود بیرون می آید و به سمت پیشرفت و ترقی بال می گشاید و اوج می گیرد.

اما امان از روزی که از این دوران شانه خالی کنیم و یا از آن فرار کنیم مانند مسافری که در فکر خود راه هزارساله را یک شبه سفر کند و یا شروع نشده کار خود را به اتمام برساند. می دانی عاقبت فرار از مدرسه چیست؟ عاقبت آن کودکی سرش ته و بی سواد خواهد بود که تنها قد می کشد. اما از نظر عقلی و فکری هیچ چیزی به آن اضافه نمی شود مگر سرکوفت و توهین که هرکه از راه می رسد یکی بر سر او می کوبد و می گذارد و با صدای بلند و لحنی س ه آمیز به او می خندد و می گوید: آدم فراری و بی سواد را چه به بزرگی و کرامت! و یا تصور کنیم بزرگ شدیم و کودکی کوچک، ما را پدر یا مادر خطاب کرد و از ما تقاضای یک نامه و یا نوشتن متنی ساده کرد آن لحظه در حالی که ما حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداریم جواب کودک خود را چه دهیم؟

نتیجه گیری: فرصت ها در زندگی زمانی که در خانه ات را کوبید سفت آن را بچسب و نگذار که از دست برود زیرا که فردا روزی می رسد و تو تنها چیزی که برایت می ماند حسرت است و پشیمانی و تنها آه می کشی در حالی که کاری از دستانت برنمی آید. پس تا زمانی که دیر نشده بلند شو.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-عاقبت-فرار-از-مدرسه




موضوع انشا روز آ مدرسه

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: روز آ مدرسه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

روز آ مدرسه واقعا روز عجیبی است...
روزی که همه خوشحال هستند اما من...
نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت...
حسی عجیب سراغم می آید...
خوشحال از این که به مدرسهٔ جدیدی خواهم رفت و در آن جا دوستان جدیدی پیدا خواهم کرد...
و ناراحت از اینکه دیگر نمیتوانم هرگز لحظاتم را با معلمی همچون شما بگذرانم...!
روز های آ مدرسه امسال به من حس عجیبی می دهد...
حسی که تا بحال برای هیچ معلمی نداشتم...
حسی عجیب...
ناگهانی...
بی مقدمه...
نسبت به شما، خانم حسین حقی عزیزم...
حسی که اجازه نمی دهد برای روز آ مدرسه، لحظه شماری کنم...
بلکه اجازه این را میدهد که آرزو کنم کاش آن روز هیچ وقت فرا نرسد...!

«و هزاران بار معبودم را سپاس میگویم که لحظاتم را با گلی خوشبو، چون شما معطر کرد...
و تشکر میکنم بخاطر بودنتان...
مهربانی بی انتهایتان...
و چشم های قشنگتان که قاب زیبایی هاست...!
و بزرگ ترین آرزویم داشتنتان برای همیشه است!»٭

و یقین دارم امسال میزبان یک بغض سنگین خواهم بود!

نویسنده: مهساپایدار

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-روز-آخر-مدرسه




موضوع انشا سالی که گذشت

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: سالی که گذشت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

سال ها پی در پی میگذرند تو خود میدانی چه کنی که هر س رنگ تازه تری به خود بگیرد. یک سال قرمز،یک سال آبی،یک سال بنفش هر س را رنگ کن اما مشکی را از رنگ هایت جدا کن؛نگذار خا تر بنشیند روی سال های رنگی ات.

من در سالی که گذشت یاد گرفتم زندگی چیزی جز پوچ نیست باید شاد زیست؛باید جور دیگر به این وضعیت خا تری نگاه کرد.
یاد گرفتم اعتماد نکنم حتی به هواپیمای فوق پیشرفته ای که وارداتیست،حال آدم هایی که هرروز رنگ عوض میکنند جای خود دارند.

فهمیدم دریا با آن همه بزرگی اش ناتوان است در برابر شعله های آتشی که افتاده بود به جان کشتی که سانچی نامیدنش همان کشتی که در بغل دریا آرام گرفت این یعنی غمگین ترین پارادو دنیا.

اولین رنگ تیره ی امسال را ز له زد بر بوم رنگارنگ این کشور که لرزاند کرمانشاه استوار را کشت مردم قوی و بی گناه کرد را،چنان لرزاند این کشور رنگارنگ را که ریخت تمام رنگ هایش از غصه و جایش را گرفت رنگ خاموش مشکی.

در این سال خا تری و تیره برای آرامش باید پناه می بردی به بازی های ک نه تا کمی لبخند جا خوش کند بر لبانی که خندیدن را فراموش د از گریه مرد کردی که کمک می خواست از زوج جوانی که عشقشان در آتش سوخت و از کوهی که سر راه هواپیما قرار گرفت. ولی من در این سالی که گذشت استوار بودن را به خوبی یاد گرفتم پس استوار میمانم تا مادر کشورم دوباره لباس رنگی به تن کند و بوم این کشور بشود پر از رنگ هایی که زندگی را معنا می کنند.

نویسنده: آتنا یعقوبی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-سالی-که-گذشت




موضوع انشا در مورد ضرب المثل فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تر است

درخواست حذف اطلاعات

بازنویسی ضرب المثل فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تر است

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

باز نویسی:

بعضی آدم­ها در بسیاری از کارها گستاخی و فضولی می­کنند و در عین حال بسیار ده گیر و ایراد گیر هستند. روزی همراه دوستم در خیابان قدم می­زدیم، بسیار گشتیم و مغازه­های زیادی را سر زدیم می­خواستم چیز زیبایی ب م اما خودم هم دقیق نمی­دانستم آن چیز چه است.

بعد از گشتن­های بسیار خسته شدم. اما دوستم همچنان خواهان گشتن بود. از او پرسیدم چه چیزی می­خواهی ب ی. تو از من هم سرگردان­تری! اما دوستم با زیرکی خندید و گفت: فضول بردن جهنم گفت هیزمش تره. با همین ضرب المثل زیبا من را قانع کرد که دخ ی نکنم.

هر چند نفهمیدم چه چیزی می­خواست ب د. اما این را هم در زمینه­ی خود نفهمیدم، ولی آن ضرب المثل به من این معنا را فهماند که زندگی مان را نباید در کنجکاوی­های نامربوط بگذرانیم. و باید هرچه بیشتر از لحظه­ ها لذّت ببریم.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-در-مورد-ضرب-المثل-فضول-رو-بردن-جهنم-گفت-هیزمش-تر-است




موضوع انشا زمین چرخش دارد

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: زمین چرخش دارد

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

در این دنیا روی این کره ی زمین روی این کره ی خاکی روی این کره ی نمیدانم به هر حال روی این کره ودر این دنیا همه ی ادم ها دلشان اسرار ها و راز های نگفته و مخوف دارند .
شاید ادم هایی که هر روزو هر روز با آن ها زندگی می کنید یا انهارا میبینید اسرارها یا راز های نگفته ای داشته باشند که اگر شما راز های آن ها را بفهمید و بدانید از تعجب حیرت زده بشوید.
ادم هایی هر روز در خیابان محل کار خانه مراکز عمومی که همیشه هم جدید هستند در دل هایشان غم و اندوه یا سر هایی دارند که شما نمی دانید .
زیاد اهل فضولی نیستم، ولی به نظر من باید ما این درک و گیرایی را در خود پرورش دهیم که بعضی موقع ها مهم نیست شما درد ادم ها را بدانید یا از زندگی شخصی انها سر در بیاورید فقط زمانی که حالشان بد است دارند از دلتنگی یا از وجود مشکلی رنج می برند فقط بگویید زندگی قصه ای است مانند همه ی قصه های دیگر که شاید مادرتان هزار هزار بار برایتان گفته واز شنیدن ان لذت میبرید یا برده اید ، به پایان میرسد وپایان ان مرگ است ومهم توشه و بارک بندیلی است که برای خود بسته ایم .
ولی مطمئن باشید در این دنیا هیچ چرخو فلکی همیشه نمی ایستد و بدان چرخ رکزگار به دست توانمند معبود می چرخد ونمی گذارد عد نادیده شود زیرا اه دل بی گناه به عرش می رسد ؛ هیچ وقت دلی را نشکن و ان زمان پروردگار بنده هایش را می شناسد .
این نکته را همیشه به خاطر بسپار که خیرو صلاح تورا خداوند بهتر از تو میداند پس خودرا به خالقمان بسپار .
وامیدت را از دسن نده .
مه و خورشیدو فلک در کارند تا تو نانی
به دست اوری و به غفلت نخوری

نویسنده: سارا مقصودی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-زمین-چرخش-دارد




موضوع انشا خاک و باران

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: خاک و باران

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

بوی نم خاک همه جارا فرا گرفته بود.کوچه هارا.... حتی خیابان هارا.چشمانم را بستم;تمامی خاطرات از جلوی چشمانم گذر د.اسکار بهترین خاطره ام را آنروز به این خاطره دادم……
دست در دست پدر بزرگ؛برایم تعریف میکرد از دنیا.....از زیبایی هایش از دلتنگی هایش.از عشق از محبت از احساس.من کودک بودم نمیدانستم حرف هایه پدر بزرگ به چه معنی است.او میگفت ابرها مثل ک ن بهانه گیرند.
برای من گفت از عشق بین دو کوه.
میگفت از زیبایی هایه بی همتایه دنیا برایم می گفت از...

چشمانم را که باز ;همه جا تار بود.شاید دلیلش اشکی بود که در چشمانم خانه کرده بود.
حال فهمیدم معنی حرف هایه پدر بزرگ را.کاش می شد زمان برگردد.پدر بزرگ برگردد.انوقت فرصتی دوباره داشتم برای بغل ش....برای گفتن این کلمه که همه ی زندگی من است.

پدر بزرگ دنیا خیلی بی معرفته...خیلی نامرده...
اگر بی معرفت نبود;اگه نامرد نبود
الا اینجا بودی ...نه زیر زمینی با عطر بارانی.

نویسنده: ریحانه صالحی - کلاس هشتم

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/موضوع-انشا-خاک-و-باران




انشا از زبان پرنده ای در قفس

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: پرنده ای در قفس

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است.

هر روزم تکرار غذایم تکرار پروازم تکرار تکرار و تکرار نمی دانم چه کنم درون قفس با خود به بیرون می شم که پرنده های دیگر آزادن هرکاری بخواهند می کنند هر جایی بخواهند
می روند.
بعضی وقت ها فکر می کنم من چه فرقی با پرنده های دیگر دارم ای کاش می دانستم انسان ها چه لذتی می برند با زندانی پرنده
انقدر این طرف و آن طرف قفس پریده ام که بال هایم درد می کند .
من کیستم؟؟؟ من پرنده ای در قفس هستم.
من این قفس را دوست ندارم من دوست ندارم آب و غذا حاضر برایم بیاورند نمی خواهم خانه ای آهنی و حاضر داشته باشم من می خواهم خودم خانه ام را از تکه های شاخه درخت ها بسازم می خواهم خودم غذایم را پیدا کنم و در آسمان آزادانه پرواز کنم.
نمی دانم چرا ولی باز هم این ور و آن ور قفس می پرم با وجود آنکه می دانم راه نیست.
گناه من چیست؟؟ وقتی چشمم را به روی این دنیا باز اسیر قفس آهنی بودم
به امید روزی که انسان ها قفس را جلوی پنجره باز قرار دهند و در قفس را بگشایند و انتخاب با پرنده ها باشد که می خواهند در قفس باشند یا نه!

نویسنده: ژینا یار احمدی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




منبع : http://enshay.blog.ir/post/انشا-از-زبان-پرنده-ای-در-قفس