بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

جرعه جرعه جآن

آخرین پست های وبلاگ جرعه جرعه جآن به صورت خودکار از بلاگ جرعه جرعه جآن دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



کدومش درسته؟

درخواست حذف اطلاعات

آیا فعلِ «فراگرفت» یا مصدر «فراگیری» دو تا معنی داره؟

یکی «شیوع و همه گیر شدن»

یکی «آموختن و یاد گرفتن»


یا دو تا معنا نداره ولی ما اشتباه در دو معنی استفاده می کنیم؟

یکی روشنم کنه چی به چیه!




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/29/کدومش-درسته




برای حوا

درخواست حذف اطلاعات


همین که می دونم «تو» کجایی کافیه برام تا حرفای نگفته رو پیشت نگفته بِبارم ...


از طرف "بشری"

برای «دختری از نسل حوا»


----------

برگرفته از کانالم:


@eintaghaf ✍




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/16/برای-حوا




نقد یه هویی :/

درخواست حذف اطلاعات

مگه ما تاریخ نمی خونیم که ازش عبرت بگیریم؟ پس چرا عین تمام سال های محصلی، معلم های تاریخ سعی داشتند تاریخ رو یک واقعه معمولی تلقی کنند و فقط رونوشت چند خط و چند صفحه ای رو با حفظ بی طرفیِ صرف بیان می د؟

اصلاً مگه با دونستن اینکه نادر شاه افشار فلان جارو گرفت و فلان جا رو شخم زد، چیزی به فرهنگ جامعه اضافه می شه؟

یا مثلا اینکه معلم با بغض در گلو بگه کبیر در کشته شد، عبرت و آموزه ای به متعلمینش القا می کنه؟

چرا هیچ جای کتاب های تاریخی رذایل و فضایل اخلاقی این تاریخ سازان کتابهای تاریخی در غالب وقایع بیان نمیشه؟


اونوقت میگن چرا ملت (مثلاً آتئیست ها که متکی به نظریات فلاسفه ای مثل نیچه و دکارت و وقایع ثبت شده در تاریخ طبری بحث می کنند باهات و متأسفانه محققیق علوم دینی) به تاریخ طبری گرایش بیشتری دارند؟ در حالی که خود مرحوم طبری گفته (توی مقدمه کتابش) که این کتاب رو برای ثبت وقایع ننوشتم بلکه جنبه ادبی داره لذا ممکنه وقایع ثبت شده در اون با اصل تاریخ اون واقعیت مطابق نباشه!

از اون گذشته خود کتاب طبری بارها وقایعش در راستی آزمایی ها امتحانشو پس داده و دیده شده چقدر اخبار ضد و نقیض و نا مطابق در اون دیده میشه و اصلا کت مستند و حجت تلقی نمیشه، اماااااا چون به زبون داستانی نوشته شده و صرفا یک رو نوشت تاریخ نگارانه نیست و رذایل و فضایل رو در غالب وقایع بیان کرده، همه متکیان به تاریخ (به هر نحوی) بهش مستندسازی می کنند!


+منجی ای باید...




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/16/نقد-یه-هویی




با رویکرد فلسفی

درخواست حذف اطلاعات

سلاااام به اهل سکوت های در رفت و آمد :)

ِ جالب با رویکرد فلسفی چیزی در نظر دارید؟

یه چیزی توی مایه های «وزنه های بی وزن»




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/17/فیلم-با-رویکرد-فلسفی




تشریف بیارید خوشحال میشم :)

درخواست حذف اطلاعات

خب اصل قضیه اینه که درِ کانال تلگرامی من به روی همه بازه

بفرمائید اینجا کلیک رنجه کنید :)


خوشحال میشم تشریف بیارید.

آیدی @eintaghaf رو هم توی تلگرام سرچ کنید می رسید به جرعه جرعه جآن :)




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/13/EinTaGhaf




ای باباااااا

درخواست حذف اطلاعات

یه چی بنویسد حالم خوب بشه دیگههههه توی این وضع داغان :( چه جور وبلاگری هستید؟!




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/16/ای-باباااااا




تصورات دست یافتنی ؛)

درخواست حذف اطلاعات

«کافه ماگنولیا شعبه دیگری ندارد»

یک روز این رو بالای کافه کتاب خودم میزنم. شاید تو و اون یکی، هر روز بیاید به صرف بیسکوییت هایی که خودم پختم و چای، دور میزی بشینیم که کنار درخت ماگنولیا مختص خودمون گذاشتم.

تو در مورد رُمان جدیدت بگی و اون یکی از این که «وُریا» به چاپ چهارمش رسیده ذوق کنه و کار تصویرگری کتاب سومش رو بسپره به خودم و من کف کنم از داشتنتون...


اون روز قطعا خیلی دور نیست.


باید اعتراف کنم که قند ته دلم آب میشه از این تصورات دست یافتنی :)




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/25/تصورات-دست-یافتنی




منتها درجه زورم برای غلبه به این استرس لعنتی!

درخواست حذف اطلاعات
خودم رو که میشناسم، میدونم وقتی استرسم زیاد میشه باید اینقدر کار بریزم سر خودم تا وقت نکنم استرس بگیرم! بعد توی همین موقعیتی که باید تا آ مهر اولین رونوشتِ مقاله رو تحویل اوس فتاح بدم، ادمین یک کانال با چند هزار عضو شدم! از اون طرفم عضو انجمنی شدم که دفتر مرکزیش اصلا اصفهانه، و من باید هر شب یک متن عظیم الهیبت رو در 150 کلمه خلاصه کنم! استرس تحویل مقاله از یک طرف، استرس و انتظار کشیدن برای جواب آزمایش مغز استخوان ننه رقی از طرف دیگه و باز از یه طرف ثالث دیگه خون دماغ شدن های ننه رقی به یکباره که یک ساعت طول میکشه تا بند بیاد!

پ.ن: یک وقت هایی هیچ کلمه ای ظرفیت نداره استرسِ توی وجودت رو در خودش جا بده.

اوففففففففف



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/28/منتها-درجه-زورم-برای-غلبه-کردن-به-این-استرس-لعنتی




تا این حد افتضاح

درخواست حذف اطلاعات

دروغ نیست اگر بگم تنها کاری که پایبند و مصر بهش باقی موندم اینه که اولِ صبح نزدیک به ظهر :| بعد از بیدار شدن، موهامو شونه می کنم و به انجام هر روز ش اصرار دارم چون ژولیدگیش عصبیم می کنه!

وگرنه به حدی از بی انگیزگی و تنبلی رسیدم که فقط خدا می دونه.

.

.

چرا پای عزمم لنگه؟ چرا جزم نمیشه؟

:_( چکار کنم؟ کیست مرا یاری کند؟




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/12/تا-این-حد-افتضاح




چق____درررر

درخواست حذف اطلاعات

دلم تنگ شده برای اینکه بشینم پای سیستم و وبلاگ گردی کنم و برای اینجا متن تایپ کنم :(

.

با گوشی اصلا مزه نمیده...


______

پ.ن: البته در شرف دوباره مودم دار شدن هستم :)




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/08/چق-درررر




چق____درررر

درخواست حذف اطلاعات

دلم تنگ شده برای اینکه بشینم پای سیستم و وبلاگ گردی کنم و برای اینجا متن تایپ کنم :(

.

با گوشی اصلا مزه نمیده...


______

پ.ن: البته در شرف دوباره مودم دار شدن هستم :)




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/08/چق-درررر




میشه یکی به من بگه...

درخواست حذف اطلاعات

دقیقا فلسفه این پست هایی که فقط عنوان دارند و رمز گذاری شدن، چیه؟

اگر قراره ی نخونه چرا پست شدن؟

یا اگر قراره یه تعداد معدود بخونند چرا توی فضاهای دیگه مثل اینستا و تلگرام و سروش و ... بین خودشون به اشتراکش نمیذارن؟


قصدم خوره گیری نیست ها فقط وم و فلسفه اش رو نمیفهمم!

آقا لطفا یکی منو روشن کنه!




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/10/میشه-یکی-به-من-بگه




میشه یکی به من بگه...

درخواست حذف اطلاعات

دقیقا فلسفه این پست هایی که فقط عنوان دارند و رمز گذاری شدن، چیه؟

اگر قراره ی نخونه چرا پست شدن؟

یا اگر قراره یه تعداد معدود بخونند چرا توی فضاهای دیگه مثل اینستا و تلگرام و سروش و ... بین خودشون به اشتراکش نمیذارن؟


قصدم خوره گیری نیست ها فقط وم و فلسفه اش رو نمیفهمم!

آقا لطفا یکی منو روشن کنه!




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/10/میشه-یکی-به-من-بگه




-_-

درخواست حذف اطلاعات

حالا خوبه خودمم می دونم موضوع چیه و نمی تونم کاری کنم...

اصلا افتادم روی دنده لج با کل کائنات!

حتی به گوسِپَند درونم هم رحم نمی کنم، چه برسه به واعظِ درونم!

اصلا نمیفهمم ایییین همه لجاجت از چیه؟!

البته اینقدرها هم حمار نیستم، نه که نفهمم از چیه ولی راهشو نمی دونم!

راهِ رضایت رو نمی دونم.

.

راضی نیستم، همش نق و غر می زنم!

به هیچیِ هیچی راضی نیستم.

.

عصبانیم و لجاجت می کنم با همه و همه چی...حتی با اصولی ترین موضوعاتی که فونداسیون عقایدم هستن هم لجاجت می کنم!

عجب وضعی شده هاااا


-_-





منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/11/اند-لجاجت




-_-

درخواست حذف اطلاعات

حالا خوبه خودمم می دونم موضوع چیه و نمی تونم کاری کنم...

اصلا افتادم روی دنده لج با کل کائنات!

حتی به گوسِپَند درونم هم رحم نمی کنم، چه برسه به واعظِ درونم!

اصلا نمیفهمم ایییین همه لجاجت از چیه؟!

البته اینقدرها هم حمار نیستم، نه که نفهمم از چیه ولی راهشو نمی دونم!

راهِ رضایت رو نمی دونم.

.

راضی نیستم، همش نق و غر می زنم!

به هیچیِ هیچی راضی نیستم.

.

عصبانیم و لجاجت می کنم با همه و همه چی...حتی با اصولی ترین موضوعاتی که فونداسیون عقایدم هستن هم لجاجت می کنم!

عجب وضعی شده هاااا


-_-





منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/11/اند-لجاجت




آدم داخل آینه

درخواست حذف اطلاعات

چراغ رو روشن می کنم، جلو آیینه می ایستم، به آدم توی آیینه نگاه می کنم و از «من» درونم می پرسم: «آدم توی آیینه استحقاق عاقبت بخیری داره؟»

ی جواب نمیده...




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/07/آدم-داخل-آینه




خیالات نچندان واهی!

درخواست حذف اطلاعات

چقدر دلم میخواد، یک ماه کار و مقاله و زندگی شهری رو تعطیل کنم، 10 جلد کتاب بذارم ته کوله پشتی و یک دست لباس بردارم و بزنم به جاده...

برم از اینجا.

بدون دغدغه فقط یک ماه کتاب بخونم.

بدون دغدغه فقط یک ماه انرژی جذب کنم و هر روز به یکی از افکارم سر و سامون بدم و تهش یک «عاهان» جانانه بگم.

یک ماه فقط!

میشه یعنی؟


________

.

پ.ن: سرمو میگیرم بالا، مارمولک بی دُمِ من داره نگاهم می کنه و چشمای روشنش برق میزنه :)




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/12/خیالات-نچندان-واهی




عنوان مناسبی براش پیدا ن ..

درخواست حذف اطلاعات

حدودا ده شب پیش با یکی دوست شدم،

هر روز حوالی غروب آفتاب میومد پشت پنجره،

همیشه از روی عادت پنجره رو نیمه باز میذاشتم، اما از وقتی که اومده بود و شده بود رفیقم، از عصر پنجره رو تا آ باز می ...

میشستم روی صندلی و مشغول تایپ میشدم که یه هو میدیم اومده پشت پنجره...

انگشتای ظریفشو میذاشت روی توری پنجره که مامان گذاشته بود تا پشه نیاد...

کمی سربه سرش میذاشتم و میشستم پای ادامه کارم و زیر چشمی نگاش می و برا کاراش می خندیدم ، خلاصه یک هفته اینطوری گذشت، تا اینکه یه روز عصر هرچی منتظر موندم نیومد، 3 شب منتظر موندم اما شب چهارم دیگه نا امید شدم و پنجره رو نیمه باز گذاشتم، دیگه نرفتم ببینم اومده یا نه، تا اینکه امشب موقع خواب به بهونه گرمای هوا، ننه رقی پنجره رو باز کرد، یه هو گفت عه دوستت اومده!

.

چشم چرخوندم، خشکم زد، اومده بود اما ضعیف و نحیف و بدون دُم!

.

یک آن دلم براش سوخت خیلی ناراحت شدم.

فهمیدم این چند شب که نیومده مریض بوده و بی رمق...

.

هر شب می گفتم یعنی خدا روزی این مخلوقشو روی توری پنجره این اتاق بهش میرسونه، کاری نکنم فراریش بدم... از عصر میومد پَشه های اون سمت توری رو به طرز خنده داری می گرفت.

.

.

خلاصه مارمولک بی دُم و ضعیفِ من، امشب دوباره مهمون پنجره ام بود.

.

_______

پ.ن: از شما چه پنهون، اول توی اینستا نوشته بودم، چون به سیستم دسترسی نداشتم، همونجا با گوشی کپی آوردم اینجا، به همین علت بین پاراگراف ها به جای اینتر، نقطه داره :/




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/10/عنوان-مناسبی-براش-پیدا-نکردم




عنوان مناسبی براش پیدا ن ..

درخواست حذف اطلاعات

حدودا ده شب پیش با یکی دوست شدم،

هر روز حوالی غروب آفتاب میومد پشت پنجره،

همیشه از روی عادت پنجره رو نیمه باز میذاشتم، اما از وقتی که اومده بود و شده بود رفیقم، از عصر پنجره رو تا آ باز می ...

میشستم روی صندلی و مشغول تایپ میشدم که یه هو میدیم اومده پشت پنجره...

انگشتای ظریفشو میذاشت روی توری پنجره که مامان گذاشته بود تا پشه نیاد...

کمی سربه سرش میذاشتم و میشستم پای ادامه کارم و زیر چشمی نگاش می و برا کاراش می خندیدم ، خلاصه یک هفته اینطوری گذشت، تا اینکه یه روز عصر هرچی منتظر موندم نیومد، 3 شب منتظر موندم اما شب چهارم دیگه نا امید شدم و پنجره رو نیمه باز گذاشتم، دیگه نرفتم ببینم اومده یا نه، تا اینکه امشب موقع خواب به بهونه گرمای هوا، ننه رقی پنجره رو باز کرد، یه هو گفت عه دوستت اومده!

.

چشم چرخوندم، خشکم زد، اومده بود اما ضعیف و نحیف و بدون دُم!

.

یک آن دلم براش سوخت خیلی ناراحت شدم.

فهمیدم این چند شب که نیومده مریض بوده و بی رمق...

.

هر شب می گفتم یعنی خدا روزی این مخلوقشو روی توری پنجره این اتاق بهش میرسونه، کاری نکنم فراریش بدم... از عصر میومد پَشه های اون سمت توری رو به طرز خنده داری می گرفت.

.

.

خلاصه مارمولک بی دُم و ضعیفِ من، امشب دوباره مهمون پنجره ام بود.

.

_______

پ.ن: از شما چه پنهون، اول توی اینستا نوشته بودم، چون به سیستم دسترسی نداشتم، همونجا با گوشی کپی آوردم اینجا، به همین علت بین پاراگراف ها به جای اینتر، نقطه داره :/




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/10/عنوان-مناسبی-براش-پیدا-نکردم




من و جواد و داوود (3)

درخواست حذف اطلاعات


با ذوق پ توی کوچه، سه چرخه رو با زور از آستانه در کشوندم بیرون، داوود سر کوچه کشیک میداد تا ببینه کی میام بیرون، سرش پایین بود، دیدم همه موهاشو از ته زده، توی دلم به قیافه اش خندیدم.

با تقّه درِ حیاطمون متوجه من شد، دوید اومد نزدیکتر و سلام کرد، جواب دادم.

داشتم سوار سه چرخه میشدم که گفت : " میدونی داداشم دوچرخه یده؟"

گفتم: " نه، کجاست؟ "

گفت: " رفته بیرون، گفته بعد از ظهر میاد سوارم میکنه..." آ جمله اش رو با تردید گفت.

یک نگاه به من انداخت، جو ندادم، به اصطلاح پا زدم و دور شدم ازش، همون جا ایستاد، تا سر کوچه رفته بودم، دور زدم اومدم جلوش ایستادم، خواستم چیزی بگم، اخمام توی هم بود، فهمید ناراحت شدم، عجولانه پرید عقبم و پُشتی سه چرخه رو گرفت، محکم هولم داد، شروع کرد به دویدن تا تند تر هولم بده، دمپاییش پرت شد اون طرف کوچه، گوشه های روسریم روی هوا می ید و تا پشت سرم رفته بود، شاید هم جلو چشماش روگرفته بود، اما همونطور میدوید و هولم میداد.

برخورد چرخ ها با اسف قدیمی و زمخت کف کوچه ص ایجاد میکرد و داوود مجبور میشد بلند تر از حد معمول حرف بزنه تا بشنوم.

بریده بریده شنیدم که میگفت: " حالا ناراحت... نشو، من که فقط...سوار سه چرخه تو میشم... قول میدم... فقط همین امروز... داداشم منو سوار میکنه.... خودم که قدّم نمیرسه..."

محکم پاهامو کوبیدم به زمین، داوود سکندری خورد و سه چرخه چند متر جلوتر ایستاد.

نفس نفس میزد، گفت: " چرا اینجوری میکنی؟... داشتم میوفتادم"

گفتم: " راست میگی؟ فقط با من بازی میکنی؟"

گفت: " آره، فقط با تو و جواد"

گل از گلم شکفت. هنوز جواد نیومده بود توی کوچه که داوود سه دورِ دیگه با سرعت، طول کوچه رو هولم داده بود و ذوق کرده بودم.


______________________

شاید «ادامه دارد...»




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/03/من و جواد و داوود(3)




«رفیق مثل رسول»

درخواست حذف اطلاعات

رسول برام برادر بزرگه. خیلی به پام مرام گذاشسته، خیلی سعی کرده شبیه خودش بشم، آخه به قول خودش: "به برادر بردار گفتن نیست، به شبیه شدنه..."

چند سال پیش وقتی اومده بود به خواب یکی از دوست های نزدیکم این حرفو زده بود. میتونم بگم بهترین برادر دنیاست برام...

از سری کتاب هایی که هیچ وقت از لیست کتاب هام حذف نمیشه، نمونه هایی هست که مربوط به زندگی نامه میشه و یا این که به نحوی موضوع توش محویت داره.

کتاب «رفیق مثل رسول» جزو معدود کتاب هاییه که با موضوع خوندم و خیلی با دلم بازی کرده.

این کتاب، خاطرات شهید م ع حرم محمدحسن(رسول) خلیلی هست که خانم «شهلا پناهی» تمام مطالب رو مستند به دست نوشته ها، دلنوشته ها، یادداشت ها، ع ها، خاطرات خانواده،دوستان و آشنایان شهید و هر آنچه که قابلیت مستند سازی داشته، نوشته.

تمام رخ داد ها و عین متن از زبان خود رسول گفته شده و این یکی از بزرگترین ویژگی های مثبت این کتاب محسوب میشه چون مخاطب به راحتی با جریان واقع همراه میشه.

توصیه میکنم حتما برای یک بار هم که شده این کتاب رو بخونید.


________________

پ.ن: خوندن کتاب های مربوط به اولیاء و جنبه الگو گیری داره، مثلا یک مثال محسوسش اینه که وقتی طی رخ داد های زندگی سر دوراهی قرار میگری میتونی ببینی اونی که عملش مورد پسند خدا بوده توی چنین موقعیتی چطور عمل میکرده؟

مثلا خودم بعد خوندن این کتاب فهمیدم یکی از امتحان های بزرگ زندگیم، دقیقاً امتحان زندگی رسول هم بوده، و فهم این موضوع برام ارزش زیادی داشت.





منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/04/شهید رسول خلیلی




هرچه زودتر خودتو معرفی کن!

درخواست حذف اطلاعات
یه بنده خ هست بین بازدید کنندهای وبلاگمه،
از انگلستان با ای پی 87.117.247.191 ، ویندوز 8 و مرورگر گوگل نسخه 25.0.1337.0


________________________________
هرچه زوتر خودتو معرفی کن تا ......



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/03/هرچه-زودتر-خودتو-معرفی-کن




هرچه زودتر خودتو معرفی کن!

درخواست حذف اطلاعات
یه بنده خ هست بین بازدید کنندهای وبلاگمه،
از انگلستان با ای پی 87.117.247.191 ، ویندوز 8 و مرورگر گوگل نسخه 25.0.1337.0


________________________________
هرچه زوتر خودتو معرفی کن تا ......



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/03/هرچه-زودتر-خودتو-معرفی-کن




از اونجایی که...

درخواست حذف اطلاعات

خیلی اهل حرف زدن با هر ی نیستم، هی تصمیم میگیرم اینجا رو حذف کنم بعد میگم حالا بعدا، حالا ولش کن...حالا بیخیال...

.

.

.

:|

حذف کنیم بریم دنبال زندگی؟ یا چی؟




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/02/از-اونجایی-که




میشه باهام قهر نکنی؟

درخواست حذف اطلاعات

من دل ندارم هاااا

.

.

باهام قهر نکــــــــــــــــــن :(

اه این لوس بازیا چیه؟!

نذار برم دنبال جواد و داوود هاااا :/

_________________________________

برسونید به گوش احلام :_(





منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/06/03/میشه-باهام-قهر-نکنی




فکر های نصف و نیمه

درخواست حذف اطلاعات

همیشه وقتی فکرم به یه چیزی مشغول میشه دلم میخواد یه گوشه بشینم و با تمرکز همه چیز رو از ذهنم بریزم بیرون و فقط به همون یه موضوع فکر کنم و تهش بگم : " عاهان ! " و بعد بلند شم برم دنبال زندگیم.

یه بار این اتفاق افتاد، دقیقا وقتی که یه عدد دختر بغل دستم نشسته بود، توی حیاط، روی صندلی، نصف شب توی سکوت، اوقات سپری میکردیم! یه هو گفتم :" عاهان" ! دختر خندید، گفت با کی بودی؟! در حالی که داشتم میگفتم: "با خودم بودم، فقط یه تیکه اشو بلند فکر !"، بلند شدم رفتم خو دم، آخه دیگه خیالم راحت شد. اون موقع بود که تصمیم جدید در مورد نوشتن مقاله جدید گرفته شد و سفت چسبیده شد!
از اون موقع فهمیدم که با تمرکز فکر و به نتیجه رسیدن چقدر مزه میده! تصمیم گرفتم دیگه نصف و نیمه فکر رو بذارم کنار:)

______________________________ پ.ن :"آهان" رو با «ع» نوشتم تا به قوت و قدرت تلفظش پی ببرید :) پ.ن تر: نصف و نیمه فکر نکنید.
پ.ن تر پرین: در صدد گفتن یه "عاهان" جدیدم، اونم در نتیجه پی بردن به فلسفه زندگی از بُعد کتاب "انسان 250 ساله"



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/05/31/فکر-های-نصف-و-نیمه




«به دخترم »

درخواست حذف اطلاعات

یکی از بهترین کتابهای استدلالی برای نوجوونایی که تازه پا به سن جوونی گذاشتند در موضوع حجاب می تونه کتاب «به دخترم» باشه...

مجموعه ای از نامه هاییه که یک دانشجوی سال اولی به مادرش نوشته اونم بعد از اینکه وارد محیط و خوابگاه میشه که سوالات و دغدغه های خودش و اطرافیان اونو به چالش می کشه و این نامه هارو در قالب سوال می نویسه و مادر یا پدرش اونو جواب میدن.

حجم کتاب کمه ولی بسیاری از سوالات مقوله حجاب مطرح شده و جواب ها خیلی واضحه :)

.

.

نوشته ابوالفضل اقبالی

انتشارات تلاوت آرامش (کرج)

.

پ.ن : دو هفته پیش تا حالا هی می خوام این کتابو معرفی کنم ولی فرصت نمی شه :)

البته هیچ کت خالی از ایراد نیست، اما این کتاب فضائلش میچربید به تمام ایراد های ریزش!




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/05/08/به-دخترم




روبی

درخواست حذف اطلاعات

جنسش چوبی بود، مهره های ظریف و ساده اش باعث شده بود بعد از راهیان نور 92 من و سادات و مَرضی مثل دست بند بندازیم به دست چپمون، البته بدون اینکه هماهنگ کنیم هماهنگ شده بود...ناخودآگاه دوسش داشتیم!

گذشت، سادات و مَرضی رفتن کربلا، تسبیحمو دادم گفتم متبرک کنید به حرمین. تا از کربلا برگردند هزار بار خواب بچه ها توی کربلا و تسبیحمو دیدم.

نمیدونم چطور اینقدر دوسش داشتم، انگار چوب شریفی بود که تقدیرش تسبیح شدن و زیارت حرم ائمه شده بود، منم از این بابت براش احترام ویژه ای قائل بودم!

بازم گذشت و توی دفترِ «جاد» با یه عضو جدید آشنا شدم، کم کم فهمیدم چقدر شبیه منه، «روبی» صداش می .

یه روز بدون مقدمه بهم گفت :" تسبیحتو میدی به من؟"

گفتم: "یعنی مال خودت باشه؟" سرشو به نشونه تایید ت داد. توقع داشت بدم اما من بدون رو دربایستی گفتم: " نه خلیی دوسش دارم"

چیزی نگفت اما از چهره اش پیدا بود که یه کمی ناراحت شده اما نمیخواد به رو بیاره.

چند وقت بعد روبی رفت کربلا ، وقتی برگشت یه تسبیح کریستال آبی گرفت جلوم و گفت: " این مال توئه خیلی وقته دارمش به همه جا متبرک شده ، فقطط دلم میخواد بدم به تو"

گفتم : " چرا میدی به من ؟" و به تسبیح چوبی دور دستم فکر که نداده بودمش به روبی!

با شرمندگی گرفتم ازش، خوشحال شد که قبولش .

الان 4 سال و خورده ای از اون قضیه گذشته و من هنوز دارم فکر میکنم؛ چرا وقتی روبی درخواست کرد تسبیح چوبی رو من ندادم اما خودش بدون اینکه من درخواست کنم تسبیح کریستال رو داد به من؟

مطمانم روبی آدم به رو آوردن نبود، اهل گرو کشی و به رخ کشیدن هم همینطور!


با خودم میگم، حتما وقتی بهش ندادم منو قضاوت کرده و بعدش پشیمون شده چون دیده واقعا تسبیح رو دوست دارم و بعد برای اینکه نفس خودشو ادب کنه تا دیگه ی رو قضاوت نکنه تسبیح مورد علاقه خودشو بخشیده به من!

...

.

.

این همه استدلال ردیف که به این نتیجه دلخواهم برسم که روبی هیچ وقت ادم به رو آوردن نبوده و....

می دونید چیه؟ من روبی رو می شناسم، بقیه که نمی شناسند فکر می کنند می خواسته به رخم بکشه!

اصلا میدونید؟ ازاین مترسم که آدمایی که دوسشون دارم و پیش فرض خوبی ازشون توی ذهنمه، اب بشن ... همه جوره خودم و ذهنم و قلبم رو می پیچونم تا اون چیز بدی از عزیزام به ذهنم نمونه.

مثل مادری که موقع بالای دار رفتن شوهرش، جلوی چشمای بچه اش رو میگیره!!

________________


توقع ندارم متن به این درااازی رو بخونید :)

برای دل خودم فقط نوشتمش!




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/05/11/روبی




به روبی عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
در تقلای بیان عمق دردم هستماما دریغ... هیچ واژه ای نیست... هیچ واژه ای توان بیان ندارد عمق دردم را. . . . ------------------------------------ گفتم تسلیت میگم گفتی برای اینجور فوت ها تسلیت نباید گفت، تبریک باید گفت... خج کشیدم ----------------------------------- روبی عزیزم، خواهر کوچیکه قشنگم؛ با عمق دردم، همسر شهید شدنت رو تبریک میگم تو خیلی لایقی، خیییلی... ---------------------------------- . . . 14/ 5/ 97 ---------------------------------- پ.ن: لطفا برای آرامش دل روبی و پدر و مادر شهید صلوات بفرستید.




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/05/14/به-روبی-عزیزم




من و جواد و داوود (2)

درخواست حذف اطلاعات


اون روز توی گرما گرم اثاث کشی، مامان برای جلوگیری از گم و گور شدنم، مدام وسیله های کوچیک و قابل حمل برای یک 6 ساله رو می­ داد دستم تا تحویل ماشین حمل اثاث بدم، راستش تجربه اثاث کشی از یک شهر به شهر جدید برام جذاب بود و این باعث شده بود اون روز تمام همّتم رو بدم برای کمک و کمتر بازیگوشی می­ و دنبال جواد و داوود نمی­ گشتم...

بعد از چند ساعت کار حس خسته شده بودم. کم کم جمع و جور اثاثیه داشت تموم می­ شد. موقع حرکتِ ماشین، با کمی نق و غر موفق شدم عروسک بزرگم که توی جعبه اش بود رو خودم بگیرم دستم، در رو که بستم یک نفر تند تند زد به شیشه ماشین، دیدم جواده، اولش از اینکه دم راه افتادنمون اومده بود خوشحال شدم اما بعدش که دیدم با بغض و مُشتی اشکِ دمِ مشک نگاهم می­ کنه و لب ورچیده، تند تند شیشه ماشین رو تا جلو صورتش دادم پایین، فوراً گفت: " کجا دارید میرید؟ "

گفتم: " داریم اثاث کشی می­ کنیم" و لبخند زدم، آخه خوشحال بودم، اما اون اشکش با قوت به راه افتاد، نمی­دونستم چی بگم، ماشین هنوز حرکت نکرده بود و راننده داشت اثاث رو محکم تر می­ بست، خواستم پیاده بشم که مامان از اون طرف ماشین گفت: " جایی نمیری ها... " و باز مجبور بودم بشینم سر جام :|

جواد باز هم اشک می­ ریخت و چونه اش رو گذاشته بود روی جداره­ ی پنجره. گفتم: " چرا پس گریه می­ کنی؟ " با بغض گفت : "آخه داری میری، با کی بازی کنم؟ با کی برم زنگ دَرها رو بزنم در برم؟" و هر جمله ای که می­ گفت، درجه ای به بغضش اضافه می­ شد! گفتم: " حالا داوود پیشت هست دیگه... منم تنها می شم..." و برای هم دردی بیشتر چهره ای غمگین به خودم گرفتم.

راننده نشست پشت فرمون، جواد چند قدم عقب رفت، مامان و بابا هم نشستند و ماشین حرکت کرد...

جواد بود که از پشت ماشین می ­دودید و داد می­ کشید. دلم سوخت و عروسکم رو محکم تر بغل ، برای اولین بار طعم تلخ ج از رفیق رو لمس ­ .

اون روز داوود رو ندیدم...





منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/04/26/من-و-جواد-و-داوود-2