بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

کرمِ درون

آخرین پست های وبلاگ کرمِ درون به صورت خودکار از بلاگ کرمِ درون دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تلاش!

درخواست حذف اطلاعات

اگه چند نفر رو به صورت تصادفی انتخاب کنیم و ازشون بپرسیم "تلاش و کوشش خوبه یا بد؟"؛ به احتمال خیلی زیاد اکثرشون (اگه نه همشون) تایید میکنن که تلاش خوبه و یک ارزش و فضیلت اخلاقی به حساب میاد. 


از بچگی همیشه به ما گفتن و یاد دادن که تلاش و پشتکار و کوشش و... خوبه و ما باید سعی کنیم این ویژگی ها رو تو خودمون پرورش بدیم و ایجاد کنیم. کتابای موفقیت و خوشبختی و اینجور چیزام همیشه روی همین نکته تاکید می کنن و گاهی حتی با نفیِ عوامل محیطی و زمینه ای، موفقیت رو فقط نتیجه ی تلاش و پشتکار خودِ فرد می دونن. مردم هم غالبا -حتی ایی که خودشون رو تنبل و ضعیف و بی اراده می دونن- برای تلاش و پشتکار ارزش زیادی قائل هستن و خیلی از اوقات برای فردی که برای رسیدن به یک هدف تلاش و پشتکار زیادی داره، ارزش و احترام زیادی قائل میشن.


اما به نظر من قضیه همیشه به این سادگیا نیست. ظاهرا از دیدِ بیشترِ مردم، ویژگی های اخلاقی مطلق هستن؛ یعنی یک ویژگی اخلاقی یا همیشه خوب و مطلوبه و یا اینکه همیشه بد و پلید؛ در حالی که در واقعیت عملا این طور نیست. باید دید هر ویژگی و ارزش در جهت رسیدن به چه چیزیه و آیا حساب شده ست یا کورکورانه و بی منطق؟ برای مثال احتمالا همه تایید می کنن که اتحاد و همبستگی یک ویژگی مثبت و یک فضیلت اخلاقیِ مطلوبه. اما به نظر من بهتره بگیم اتحاد و همبستگی به منظور رسیدن به یک هدف مثبت و خوب، و فقط در صورتی که باعث پیشرفت بشه و موجب ضرر و زیان نشه، یک ویژگی مطلوب و مفید به حساب میاد؛ وگرنه یک گروه تروریست هم که سعی دارن مردم بی گناه رو بکشن با هم اتحاد و همبستگی دارن! تو همچین موقعیتی هم اتحاد و همبستگی یک ارزش اخلاقی محسوب میشه و باید بهش احترام گذاشت؟ قطعا نه.


تلاش هم دقیقا همین طوره. تو دنیای ما تلاش به شکل کورکورانه تبلیغ و ستایش میشه و معمولا به این نکته ظریف توجه نمیشه که تلاش و پشتکار فقط وقتی قابل احترام و ستایشه که منطقی و حساب شده باشه؛ وگرنه اگه ی با تلاش خیلی زیاد سعی کنه مثلا با چنگال آب بخوره هم این تلاش و پشتکارش قابل ستایشه؟! قطعا نه. متاسفانه کتابای مثبت شی و موفقیت و... غالبا -عامدانه یا غیر عامدانه- به این موضوع توجه نمی کنن و فقط مردم رو به تلاش کورکورانه و متعصبانه دعوت میکنن. 


به نظرم ما باید در عین حال که برای رسیدن به اه مون تلاش کنیم، باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که اگه بر اساس تفکر و م و... به این نتیجه رسیدیم که کارمون به نتیجه نمیرسه، نباید اون کار و اون عمل رو ادامه بدیم و شاید بهتر باشه هدفمون رو عوض کنیم. باید همیشه توجه داشته باشیم که در ازای این تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف یا اه مون، داریم چه چیزی رو از دست میدیم و چه چیزی رو به دست میاریم؟! اگر غیر از این باشه، اعمال و تلاش ما قابل احترام و ستایش و تمجید نیست، و حتی به حماقت و لجاجت نزدیک تره. تلاش و استقامتی که بی نتیجه بودنش مشخصه، نه افتخار آمیزه و نه با شکوه و لایق تقدیر.




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/07/20/post-23/تلاش-




privacy

درخواست حذف اطلاعات

من معمولا یکم زیادی روی بحث privacy و امنیت توی اینترنت و فضای مجازی حساسم. اگه تنبلی م نشه همیشه رمزای طولانی و سخت 20-30 رقمی انتخاب می کنم، هر وقت دارم یک اپ نصب می کنم حتما دسترسی هاشو چک میکنم، هر سایتی نمیرم، به هر شبکه ای وصل میشم آپلود / و چک میکنم و... شاید این رفتارا یکم پارانویا گونه بنظر بیاد (شایدم واقعا پارانوئیدم خودم خبر ندارم!)؛ اما خب یجورایی از قدیم الایام عادت به رعایت اینجور موارد.


مشکل از جایی شروع میشه که گهگاهی تو چیزی که مربوط به من نیست دخ می کنم. مثلا وقتی میبینم یکی از دوستام تو اینجور موارد بی خیاله معمولا یک گفتگوی اینجوری پیش میاد:

من: فلانی، این چه application ایه نصب کردی این که فلان دسترسی رو ازت میخواد به چه دردش میخوره؟!

اون: خب بخواد، چشه مگه؟!من: خب اینجوری ممکنه به اطلاعات شخصیت دسترسی پیدا کنن یا فلان چیزت رو ببیننن

اون: خب که چی؟ مگه من این تو چی دارم، بذار ببینن هر چی میخوان وردارن!

و اینجوری میشه که برای من یک سوال بزرگ پیش میاد که هنوز نتونستم جوابِ قانع کننده ای واسش پیدا کنم. چرا باید حریم شخصی و privacy توی فضای مجازی برای ما مهم باشه؟ چه اهمیتی داره که فلان شرکت / سازمان / شخص بدونه من تو گوشیم چی دارم، یا چه سایتایی میرم، یا چه مطالبی رو دنبال میکنم، یا تو فضای مجازی چیکار میکنم؟


البته تو بعضی موارد خاص، مثلِ وقتی که ی داره یک کار غیر قانونی میکنه، یا مثلا وقتی که پای ع ای خیلی شخصی و خصوصی وسطه؛ جواب دادن به این سوال راحته و فک نمیکنم ی بخواد مخالفت کنه و مثلا بگه امنیت و حریم شخصی تو اینجور مواقع بی اهمتیه. اما مشکل از جایی شروع میشه که بحث به مواردِ جزیی تر و -در ظاهر- کم اهمیت تر میرسه. مثال هاش زیاده. تقریبا هر چیزی که ما توی گوگل سرچ میکنیم توسط یک سری ربات تجزیه و تحلیل میشه تا علایق و سلایق و حیطه کاری و... ما رو بفهمه. شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام هم مرتبا با تجزیه و تحلیل صفحاتی که فالو میکنیم، آدمایی که باهاشون ارتباط بیشتری داریم، پستایی که لایک میکنیم و... سعی میکنن یه سری اطلاعات راجب ما جمع آوری کنن (امتحان ش خیلی ساده س، کافیه همین الان برین تو اینستا و مثلا 10-20 تا پست راجب یک چیز خاص (مثلا کلاه قرمزی!!) لایک کنین. از فردا هر وقت برین تو قسمت اسکپلور، حتما چن تا پست راجع به اون موضوع خاص میبینین).


من البته اون قدر اهل تئوری توطئه نیستم که فک کنم یه نفر اون پشت نشسته که 24 ساعته چک کنه من دارم چیکار میکنم و کجا ها میرم؛ من که آدم مهمی نیستیم پست و مقام خاصی م ندارم. اما قطعا این اطلاعات توسط یه سری برنامه جمع آوری، منظم و دسته بندی میشه. هدف چیه؟ در خوشبینانه ترین ح هدفشون فقط اینه که بتونن هدفمند تر و موثر تر به ما خدمات ارایه بدن. اما اگه واقع بینانه تر نگاه کنیم احتمالا پای اه و غرایض دیگه ای هم وسطه! پول. سود. منفعت. شرکت ها میتونن با استفاده از اینجور اطلاعات خیلی هدفمند تر تبلغیات خودشونو انجام بدن. یا اگه بدبین تر باشیم، ممکنه از این اطلاعات برای اه استفاده بشه (مثل چیزایی که راجع به نقش و شبکه های اجتماعی تو انتخابات زده میشه، و خب نمیدونم چقدر درسته).


خب. حالا این دلیل کافیه که کاربر ها احساس کنن باید برای privacy و حریم شخصی شون توی فضای مجازی اهمیت بیشتری قائل باشن؟ ظاهرا نه. علتش احتمالا اینه که شرکت های سازنده شبکه های اجتماعی و موتور های جستجو و... در ازای چیزی که از ما میگیرن، بهمون خدمات و راحتی و... بیشتری میدن؛ مثلا اینستاگرام به ما اجازه میده به صورت رایگان حساب کاربری ایجاد کنیم و ع امون رو به اشتراک بذاریم و تو کار بقیه فضولی کنیم! در ازاش چی از ما میخواد؟! تنها چیزی که میخواد یه سری اطلاعات کلی راجع به خودمونه. از نظر خیلیا این معامله کاملا منطقی و عادلانه س؛ و تا وقتی مردم نظرشون این باشه، اهمیتی به privacy و اینجور مسائل نمیدن...




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/07/10/post-22/Privacy




ناسیونالیسم

درخواست حذف اطلاعات
ناسیونالیسم، میهن پرستی، وطن پرستی... اسمش هر چی که باشه ایده پشتش تقریبا یه چیزه و یه منطق رو دنبال میکنه: کشور من قشنگ تر / قوی تر / دوست داشتنی تره، کشور من ملتِ با غیرت تر / مهربون تر / سخت کوش تر / باهوش تری داره، در یک کلام منِ فلان جایی از بقیه بهتر / بالا تر / بر ترم؛ چون تو این مرزی که رویِ نقشه کشیده شده بدنیا اومدم؛ بر خلافِ بقیه ی مردمِ دنیا که اونورِ این خط و مرزای فرضی بدنیا اومدن و زندگی می کنن.
بنظرم اگه دقیق و بدون تعصب نگاه کنیم، حماقت و مضحک بودنِ این طرز تفکر واضحه. بهرحال هر کشوری برای خودش یه تاریخی داشته، حالا یکی کوتاه تر یکی غنی تر. هر کشوری تو یک برهه هایی یک موفقیت هایی داشته و یک ش ت هایی. ولی خب بهرحال همش دیگه گذشته؛ واقعیت اینه که گذشته و تاریخ یک کشور هر چقدرم که شکوهمند و غنی بوده باشه، الان کاربردش فقط در حدِّ پُز دادن به بقیه و احیانا جذب چند تا توریست برای بازدید از بنا های تاریخیه که یک پول و درآمدی برای اون کشور ایجاد کنه (و البته یک کاربردِ خیلی مهم تر که موضوعِ اصلیِ بحثه و جلو تر قراره بهش برسیم). طنزِ ماجرا اونجاست که وقتی به وضعیتِ حالِ حاضر جهان نگاه می کنیم، در مجموع کشورایی که قبلا تاریخِ غنی و شکوهمندی داشتن، الان وضعیت خیلی معمولی و متوسطی دارن و حتی بعضا شرایطشون از کشورای دیگه بد تر و ضعیف تره (مصر، ایتالیا، یونان، ی مرکزی و البته ایران).
موردِ جالبِ دیگه اینه که در حال حاضر کشور هایی وجود دارن که تا چندین سال قبل وجود خارجی نداشتن و جزئی از یک کشور یا امپراتوری بزرگ تر به حساب میومدن. حتی تو این مورد هم می بینیم که مردمِ اون کشورِ مادر، به کشور و ملیت خودشون افتخار میکنن و نسبت به اون کشوری که جدا شده دیدگاه نژاد پرستانه دارن؛ یعنی مثلا مردمِ اون ناحیه جدا شده تا چند وقت پیش خودی به حساب میومدن؛ ولی دقیقا از تاریخی که مستقل شدن، تبدیل شدن به یک ملت جداگانه و حسِ ناسیونالیسم و میهن دوستی دیگه در موردِ اونا صدق نمیکنه. مس ه نیست؟ 
باز از اون جالب تر وقتیه که مردمِ یک نژاد خاص تو چند تا کشور مختلف زندگی میکنن. اینجور مواقع معمولا دیدگاه وطن پرست / نژاد پرست (کلا این دو تا خیلی ارتباطِ با هم دارن، هر جای یکی هست اون یکی م معمولا بدنبالش میاد) اون دسته از مردمِ اون نژاد رو که داخلِ کشور زندگی میکنن، خودی و اهل همون کشور میدونه؛ ولی مردمِ همون نژاد که توی کشور همسایه زندگی میکنن بیگانه و فرودست به حساب میاره و نسبت بهشون دیدگاه نژادپرستانه اعمال میشه. معمولا هم برای ماله کشی، موقع بیان و تبلیغِ دیدگاه های نژاد پرستانه گفته میشه [اسمِ نژادِ مورد نظر] ِ اینجایی که خوبن؛ منظورِ ما اوناییه که تو کشورِ ما زندگی نمی کنن که فلان جورن و فلان می کنن و...
البته شاید بحث بر سرِ این که ناسیونالیسم خوبه یا بد بی فایده باشه؛ چون بهرحال وطن پرستی هم مثل نژاد پرستی چیزیه که وجود داره. خوب یا بد بودنش هم تاثیرِ چندانی روی گسترش یا از بین رفتنش نداره. بنابراین شاید اینکه بپرسیم وطن پرستی خوبه یا بد، کلا سوالِ اشتباهی باشه؛ بنظرم بهتره بپرسیم وطن پرستی مفیده یا نه؟! 
بنظر میاد علتِ اینکه حسِ ناسیونالیسم وجود داره و تبلیغ میشه، این نیست که چیز خوبیه و از نظر اخلاقی مورد تاییده؛ بلکه علتش اینه که وجودش در مجموع سودمند و مفیده. از دیدگاه یک سیاستمدار، لازمه که غرورِ ملی و حس ناسیونالیسم و وطن پرستی تو مردم تقویت بشه؛ اینجوری مردم همبستگی بیشتری دارن و تو شرایط سخت احتمالا تحمل بیشتری در برابر مشکلات دارن، طبیعتا اگر جنگی هم اتفاق بیافته، همین حس وطن پرستی تاثیر به سزایی تو نجاتِ کشور (و البته نجاتِ تِ حاکم) خواهد داشت. حتی اگه هیچکدوم از این موارد هم نباشه، حس میهن پرستی میتونه ابزار خیلی خوبی برای لاپوشانی نقص ها و کاستی های اداره ی یک کشور باشه (درسته که فلان کمبود و مشکل وجود داره؛ ولی من یه فلان جایی با غیرتم که بهرحال تو شرایط سخت دووم میارم و زیر بارِ اجنبی نمیرم؛ درسته که تو فلان رده فساد و مشکل هست، ولی فعلا مهمه که ما اتحاد و یکپارچگی مون رو حفظ کنیم و و و...). کلا ت ها و نظام ها همیشه به یک دستآویزی نیاز دارن تا بوسیله اون اتحاد و یکپارچگی مردم رو حفظ کنن و عزت نفسشون رو بالا نگه دارن؛ گاهی این دست آویز ملی گرایی عه، گاهی مذهبه، گاهی هم یه چیز دیگه... (و این، بنظرِ من، همون کاربردِ مهم و حیاتیِ تاریخ و عقبه یک کشوره که گفتم بهش میرسیم!)
اما قضیه به همین جا ختم میشه؟ میهن پرستی واقعا همین قدر عبثه و صرفا به نفعِ طبقه حاکمه؟ بنظرم نه. فرض کنیم من توی کشورِ فرضیِ الف زندگی می کنم. این کشور نسبت به کشورِ ب که نزدیکِ ماست، سطح رفاه و امنیت و ثبات بالا تری داره. در این شرایط به نفعِ منه که نسبت به کشور و ملیت خودم تعصب داشته باشم و با مردم و هموطن های خودم احساس اتحاد و همبستگی کنم؛ و در عین حال نسبت به مردمِ کشورِ ب (که توی وضعت بد تری هستن و حاکم ضعیف تری دارن) حس بیگانگی و احیانا خصومت داشته باشم. در این شرایط حتی ممکنه اگه لازم باشه علیه کشورِ ب بجنگم تا بتونم این وضعیتِ خوبی که دارم رو حفظ کنم و از دست ندم. در مقابل مردمِ کشورِ ب هم به نفعشونه که با هم اتحاد و همبستگی داشته باشن، اینجوری شانسِ اینکه بتونن به کشورِ الف غلبه کنن و از وضعبت بهتری برخوردار بشن احتمالا بیشتر خواهد بود.از همه ی این ها گذشته، هم مردمِ کشور الف و هم مردمِ کشور ب، از اتحاد و همکاری سود می برن و همین همکاری و یکپارچگی می تونه باعث پیشرفتشون بشه. بنابراین بنظرم حس وطن پرستی معمولا (نمیگم همیشه) مثلِ یجور بازیِ برد-برد برای طبقه حاکم و مردمه.
حالا می رسیم به سوال نهایی و البته مهم تر. اگه حس وطن پرستی در مجموع بد و بی منطق باشه؛ اما در عمل به نفعمون باشه، بهتره تلاش کنیم حس ناسیونالیسم و وطن پرستی رو از بین ببریم یا باید بذاریم همینجوری بمونه؟ اگه یروز این حس در "تمام" مردم و ملت ها از بین بره، احتمالا دنیا جای بهتر و راحت تری برای زندگی خواهد بود؛ احتمالا اکثر مردم با این موضوع موافق باشن. ولی رسیدن به همچین هدفی ممکن و عملی عه؟ بنظرم نه.
 روابطِ بین کشورا مثلِ یک بازیه، تو این بازی ی که مزیت هایی داشته باشه برنده میشه و به یک وضعیت مطلوب تر میرسه و ی که نسبت به بقیه کاستی و ضعف داشته باشه احتمالا می بازه. واقعیت اینه که اگه یک کشور و یک ملت حس میهن پرستی رو در خودش از بین ببره، در واقع یجورایی داره یک ویژگی مثبت رو توی رقابت با بقیه از دست میده و تو یک وضعیت ضعیف تر نسبت به بقیه قرار میگیره؛ چون بقیه ی کشورا احتمالا از این الگو پیروی نمیکنن و سعی می کنن با بهره بردن از حس ناسیونالیسمی که دارن، منابع و موقعیت بیشتر و بهتری بدست بیارن. بنابراین تلاش برای از بین بردن حس ناسیونالیسم و وطن پرستی، احتمالا فقط وقتی مثبت و به نفعِ همه مردمِ دنیا خواهد بود که کاملا هماهنگ و همزمان در تمامِ ملت ها و کشور ها اتفاق بیافته؛ که خیلی بعیده عملی بشه؛ چون همیشه یک کشور یا ملت وجود خواهد داشت که بخواد از این وضعیت سوء استفاده کنه و به وضعیت بهتری برسه. بنابراین در مجموع بنظر میاد ناسیونالیسم فی الذاته غیر منطقی باشه، احتمالا برای مردم مفید و سودمنده، و احتمالا از بین نخواهد رفت.



منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/07/07/post-21/ناسیونالیسم




procrastination

درخواست حذف اطلاعات

فی الواقع یکی از بزرگ ترین لذائذِ دنیوی تموم کاریه که خیلی وقته کش اومده و بلاتکلیف مونده. اصن اینقد کیف میده که گاهی وقتا آدم باید از عمد یه کاری رو بندازه پشت گوش، بعد لحظه آ بیاد بعد از کلی لفت دادن، دقیقه 90 ای تمومش کنه تا جونش حال بیاد. چیه مگه؟ چشه؟ اصولا چرا ملت اینقد از procrastination مینالن؟ خب یه چیزیه که تو طبیعتِ ما هست، در اصل یجور واکنش دفاعیه. اگرم بخوایم منطقی  نگاه کنیم درصد خیلی معدودی از افراد میتونن باهاش مقابله کنن.


پس چرا بجای اینکه به عنوان یکی از محدودیت های خودمون قبولش کنیم مرتبا سعی میکنیم حذفش کنیم یا تغییرش بدیم؟ بنظرم همون طوری که مثلا نیاز داشتن به آب و غذا و هوا و خواب و... جزو ویژگی ها و طبیعت ماست؛ دقیقا به همون صورت procrastinate هم یکی ازویژگی های ما آدماست؛ حالا تو یکی کمتره تو یکی بیشتر، ولی بهرحال تو همه وجود داره و کاری شم نمیتونیم . شاید بتونیم یکم مقدارشو تغییر بدیم یا تو بعضی موقعیت ها سرکوبش کنیم؛ ولی این ویژگی هیچ وقت بطور کامل از بین نمیره، از اول با ما بوده تا آ م با ما میمونه.


بنابراین به نظرم -در عین حال که باید برای رسیدن به اه مون تلاش کنیم و زحمت بکشیم- وقتی میبینیم داریم procrastinate  میکنیم؛ شاید بهتر باشه اینقدر به خودمون سخت نگیریم و قبول کنیم که یکمش برامون لازمه و ازش لذت ببریم. آدما معمولا وقتی متوجه میشن که دارن procrastinate  میکنن، استرسی میشن و نه میتونن عین آدم به کارشون برسن و نه از اون وقتی که دارن هدر میدن لذت میبرن.






منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/06/16/post-15/روزمره-3-




بصیرت!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی با گذشت زمان معلوم شد که چه جنایاتی توسط حکومت های اروپای مرکزی انجام گرفته و مسئولیت کمونیست ها تا چه حد بوده است، همۀ آنان را مورد حمله قرار دادند: شما مسئول بدبختی و سیه روزی کشور هستید (فقیر و ورش ته شدن کشور)، شما مسئول از دست دادن استقلال آن هستید (تحت قیمومیت روس ها قرار گرفتن)، شما «جانیان قانونی جامعه» هستید!

انی که مورد اتهام قرار می گرفتند، پاسخ می دادند: ما نمی دانستیم! ما گول خوردیم! ما اعتقاد داشتیم! ما باطناً بی گناهیم!

بنابراین موضوع اصلی بحث در این خلاصه شد: آیا حقیقت داشت که نمی دانستند؟ یا به بی خبری تظاهر می د؟

توما -مانند ده میلیون اهالی بوهم- این بحث را دنبال می کرد و با خود می گفت که «مسلماً در میان کمونیست ها انی بودند که خبر وقایع وحشتناکی که در روسیۀ بعد از انقلاب روی داده و همچنان ادامه داشت، کم و بیش به گوش آن ها رسیده بود. اما این احتمال هم وجود داشت که بیشتر آن ها واقعا از هیچ چیز خبر نداشتند.»

توما به خود می گفت که «می دانستند یا نمی دانستند، مسئله اساسی نیست، بلکه باید پرسید: اگر بی خبر باشیم، بی گناهیم؟ آیا آدم ابلهی که بر اریکۀ قدرت تکیه زده است، تنها به غذر جه ، از هرگونه مسئولیت مبراست؟»

می توان پذیرفت که دادستان چک – که در آغاز سال های پنجاه، خواستار مجازات مرگ برای بی گناه می شد- توسط پلیس مخفی روس و رژیم کشورش، فریب خورده باشد، اما اکنون که همه می دانند آن اتهامات پوچ و محکومان بی گناه بوده اند، چگونه قابل قبول است که همان دادستان مدعی درستی و پاکی خود شود و با شدت و حدت بگوید: «وجدان من پاک است، من نمی دانستم، من اعتقاد داشتم!»

آیا به راستی نباید گناه جبران ناپذیرش را در همین «من نمی دانستم! من اعتقاد داشتم!» دید؟


کتاب بار هستی / میلان درا


*****


راستش من خودم این کتابو نخوندم. البته تعریفشو زیاد شنیدم ولی تنها قسمتی که ازش دیدم همینه که چند وقت پیش یک کانالی روی تلگرام گذاشته بود. از وقتی که این متن رو دیدم و خوندم یه سوال برام پیش اومد.


قضیه بر میگرده به سال 91، وقتی که یهویی قیمت دلار یک جهشِ ناگهانی زد و در عرض چند روز 2-3 برابر شد و از 2 تومن به 4-5 تومن رسید. اون موقع تقریبا همه شروع به کوبوندنِ رئیس جمهورِ وقت و میگفتن علتِ این افزایشِ قیمتِ بی سابقه و نابسامانی بازار ارز، بی کفایتی و بی مسئولیتی ته (که البته درست هم میگفتن، مستقیم یا غیر مستقیم، مقصر اول ت و رئیس جمهور بود). یادمه اون موقع حتی ایی که سال 84 و بعدا سال 88 به این رئیس جمهور رای داده بودن هم شروع کرده بودن به انتقاد و اعتراض. وقتی بهشون میگفتی پس چرا به این آدم رای دادین میگفتن 4 سال اولش خوب بود، اولش خوب کار کرد، ما خبر نداشتیم اینجوری میشه، ما گول خوردیم، اونموقع نمیدونستیم آدم بی خودیه و و و... 


من اون موقع نسبت به اینجور آدما یک نگاه منفی و یک دیدِ از بالا به پایین داشتم. با خودم می گفتم اینا یا از بی کفایتیِ اون آدم خبر داشتن و فقط بخاطر منافع شخصی / گروهی خودشون بهش رای دادن و اجازه دادن به قدرت برسه؛ یا هم که آگاهی و بینشِ ضعیفی داشتن و یجورایی کم اطلاع و بی سواد بودن؛ وگرنه واضح بود که این آدم لیاقت نداره و کشور رو نابود میکنه و اگه بصیرتِ کافی داشتن بهش رای نمیدادن یا نمیذاشتن به قدرت برسه. (البته من سال 84 و 88 توی سنی نبودم که بتونم رای بدم ولی در هر حال در مورد انتخابات، نظرِ خودمو داشتم)


گذشت و گذشت تا رسیدیم به سال 97! دوباره یک جهش بزرگ تو قیمت دلار و دوباره بی ارزش شدنِ شدیدِ پول ملی، این دفعه حتی شدید تر و فاجعه بار تر. من تو انتخابات سال 96 به همین رئیس جمهور رای داده بودم و براش تبلیغ کرده بودم. وقتی دوباره شرایط بد شد، دوباره همون بحث های قبلی بالا گرفت: همه شروع به انتقاد و مخالفای رئیس جمهور فعلی، ایی که توی انتخابات قبلی بهش رای داده بودن رو محکوم می به نا آگاهی و اونا رو (بعد از ت) مسئولِ وضعیتِ فعلی می دونستن. طبیعتا منم این وسط بی نصیب نبودم و هر از گاهی با دوستا و آشنا ها بحث پیش میومد. واکنش من چی بود؟ اولش دقیقا همون جملات: اون موقع خبر نداشتم، من امید داشتم با این یکی آینده کشور بهتر میشه، نمیتونستم این وضعیت رو پیش بینی کنم تقصیرِ من نبود...


ولی خب یکم که گذشت تازه فهمیدم چی شده و تناقضِ کار کجاست. وضعیت بدی بود، یجور بازی دو سر باخت. یا باید قبول می که من واقعا تقصیری نداشتم و نمی دونستم و نمیتونستم این وضعیت رو پیش بینی کنم؛ که در این صورت چطور می تونستم به اونایی که 84 و 88 به رئیس جمهورِ قبلی رای داده بودن ده بگیرم و پیشِ خودم محکومشون کنم؟ یا هم باید قبول می که اشتباه و بخاطر نا آگاهیِ خودم مقصرم،  که در این صورت باید پاسخ گو می بودم. البته من اونقد خام نیستم که فک کنم مثلا اگه بجای این یکی، اون یکی رئیس جمهورمی شد اوضاع بهتر می بود یا مثلا تغییر خاصی ایجاد می شد (این نظر شخصی منه که توضیحش از حوصله ی این پست خارجه)؛ اما گاهی فک میکنم "شاید" اگه من توانا تر و آگاه تر بودم و بینشِ قوی تری داشتم و مثلا می تونستم از ورایِ اون شور و هیجانِ قبل از انتخابات، حقیقت قضیه رو ببینم؛ حداقل کاری که می تونستم م این بود که کلا رای ندم (که بعدا توی این قضایا تقصیر کار نباشم) یا با بقیه بحث نکنم که رای شون رو تغییر بدم یا راضی شون کنم که توی انتخابات شرکت کنن (کاری که حداقل با 4-5 نفر انجام دادم).


البته این قضیه کاملا شبیه به اون متنی که اول پست اومد نیست؛ چون بهرحال ما هیچ وقت نمی تونیم مردم رو محکوم کنیم که چرا توی انتخابات به یک نفر رای دادن. اگه انتخابات و کشور، قانونمند و آزاد باشه، ما می تونیم مسئولین و سردمداران رو از نظر قانونی محاکمه کنیم و بخاطر اشتباهاتشون دادگاهی شون کنیم؛ اما هیچ وقت از نظر قانونی نمیشه مردمی که به اون افراد رای دادن رو مقصر شناخت و محاکمه شون کرد (چون اگه غیر از این بود که کلا فلسفه انتخابات و دموکراسی و... همگی میرفت زیر سوال!)؛ ولی بحثی که اینجا پیش میاد اینه که آیا میشه "از نظر اخلاقی"  اون مردم رو مسئول شناخت و محکومشون کرد؟


آیا قابل قبوله که بگیم اون مردم با توجه به اعتقادات و شناختشون در زمان انتخابات، فردِ خاصی رو انتخاب و نمیشه بخاطر اتفاقاتی که بعدا افتاده اون ها رو در انتخابشون مسئول و مقصر دونست؟ یا اینکه نا آگاهی، ندونستن و جهل توجیه مناسبی برای اشتباه تو همچین وضعیتی نیست و دقیقا بخاطر همین نا آگاهی شون مقصرن و محکوم؟ اگه فرضا بخوایم رای دهنده ها رو به خاطر جهلشون مقصر بدونیم، این سوال پیش نمیاد که مقصرِ این جهل کیه؟ مقصرِ این جهل خود جامعه، مردم و حکومت های قبلی نیستن که نتونستن / نخواستن مردم رو آگاه تر و توانمند تر کنن (یا حداقل شرایطشو بوجود بیارن) که موقع انتخابات اشتباه نکنن؟ یا اینکه خودِ افراد -تک تک شون- مقصرن که دنبال آگاهی و دانایی بیشتر نرفتن؟


در کل نمی دونم!


پ.ن: البته به نظرم این قضیه و این پست یجورایی فقط برای ایران مصداق داره که انتخابات به صورت مقطعیه؛ یعنی از چند ماه قبل از انتخابات بحث و پیگیری و... شروع میشه و بعد از انتخابات دیگه همه چی تموم میشه تا انتخاباتِ بعدی، این وسط نه ی پیگیر رایی که میده هست و نه مطالبه ای در کاره (حالا یا خود رای دهنده ها نمیخوان یا توجیه نیستن که باید همچین چیزی رو بخوان و یا اینکه میخوان ولی نمیتونن؛ که این از بحثِ ما خارجه) وگرنه توی کشور های پیشرفته تر، قضیه به خودِ انتخابات ختم نمیشه و در طول دوره هم مردم و رای دهنده ها و احزاب پیگیر هستن و قدرتِ تغییر و مطالبه گری دارن.


پ.ن 2: نمیدونم چرا اینقد از این کلمه بصیرت بدم میاد :/ ولی خب هر چی فک هیچ معادل فارسی خوبی که دقیقا همون مفهوم رو برسونه پیدا ن .




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/06/29/post-19/بصیرت-




نژاد پرستی

درخواست حذف اطلاعات

نژاد پرستی چیزِ بدیه. بی معنیه. اینکه آدم فک کنه فقط بخاطر این که از یک نژاد یا قوم خاصه، نسبت به بقیه برتری داره و از اونا بهتره واقعا مضحکه. بنظرم ی که نتونسته این موضوع رو درک کنه از نظر فکری واقعا عقبه و جای هیچ بحثی هم نداره. یا شایدم داره؟!


بنظرم از دیدگاه ما باید کاملا منطقی باشه که فک کنیم همه نژاد ها و همه آدم ها برابرن و نژاد پرستی چیز مز فیه؛ و مثلا یک ایرانی با یک اروپایی برابره و باید حق داشته باشه که بتونه به کشورای پیشرفته مهاجرت کنه و مثل یک شهروند عادی اون کشور ها حق اقامت و کار و... داشته باشه. البته حرفِ من به هیچ وجه این نیست که مثلا یک انسان ایرانی از نظر مقام و ارزش از یک انسان اروپایی پایین تره یا مثلا همچین چیزی، بنظرم این نظر خیلی احمقانه و ذلیلانه ست و ملیت یک نفر (که نقشی توی انتخابش هم نداشته) نباید معیار درجه بندی آدما باشه. 


حرفِ من اینه که بهرحال توی جهان نابرابری وجود داره و طبیعتا اون ثروت و رفاهی که توی کشورای اروپایی و یافت میشه توی ایران کمتره. و با این شرایط کاملا منطقیه که ما فک کنیم همه نژاد ها و قوم ها برابرن و نباید بینِ مثلا یک ایرانی که به خارج مهاجرت میکنه و یک نفر اروپایی که شهروند همون کشورِ خارجیه تفاوتی وجود داشته باشه. چرا منطقیه که اینطوری فک کنیم؟ چون سود و منفعت ما در این جهته. من اگه "فرضا" قرار باشه به یک کشور پیشرفته تر مهاجرت کنم، عملا یجورایی داره به نفع من میشه، چون [احتمالا] دارم به یک سطح بالا تر از رفاه و امنیت و... میرسم (اگه غیر از این بود که اصلا مهاجرت نمی ، نه؟!). در این شرایط طبیعیه که دوست داشته باشم حقوق و مزایایی مثل یک شهروند اون کشور داشته باشم و به من به چشم یک خارجی درجه 2 نگاه نشه. برای همین احتمالا از دیدگاه من نژاد پرستی واقعا چیز بی معنی و احمقانه ای خواهد بود.


ولی اگه من جای اون شهروند اروپایی بودم چی؟! بازم همینجوری فک می ؟ از دیدگاه یک شهروند کشور خارجی که پیشرفته تر از ایرانه، ورودِ مهاجر احتمالا به ضرر اون شخصه. چون مهاجر ها غالبا حاضرن با حقوق کمتر کار بیشتر انجام بدن و به نوعی تهدیدی برای آینده شغلی اون فرد به حساب میان. البته اگه از دیدِ کلان نگاه کنیم ورود مهاجر به نفع کشورای پیشرفته ست، چون میتونن با هزینه ناچیز نیروی متخصص و آموزش دیده(و یا کارگر ساده)  رو از کشورای جهان سوم وارد کنن و با کمترین حقوق ازش بهره ببرن و تازه سرشون منت هم بذارن. اصلا اگه غیر از این بود که مهاجر نمیگرفتن. چون کلا هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیره... ولی خب اگه برگردیم به همون فرد شهروند، اون فرد احتمالا قادر به درک این موضوع نیست و نمیتونه تصویر بزرگ تر رو ببینه؛ و یا اگر ببینه احتمالا براش آینده شغلی و منفعت شخصی خودش اهمیت بیشتری داره تا سود کل کشورش، بنابراین اون فرد در مجموع ورود مهاجر رو به ضرر خودش میدونه. (توضیح بیشتر این قسمت -> آ متن، پاراگراف پ.ن)


حالا دوباره برمیگردیم به سوال اصلی. آیا اون شهروند بازم فکر خواهد کرد که نژاد پرستی زشت و کثیفه و همه انسان ها ارزش ی انی دارن و کرامت انسانی توسط ملیت تعیین نمیشه و... ؟! اگه منِ نوعی جای اون فرد بودم بازم فک می نژاد پرستی چیز بدیه و همه برابرن؟ اگه برای جواب دادن به این سوال به آمار ها نگاه کنیم (که به نظر من باید همیشه همینکار رو !) متاسفانه جواب ممکنه منفی باشه. دلیلی که برای این حرفم میتونم ارایه کنم کشور های اروپایی و سیر رای های مردمشون در چند سال اخیره. همونطور که همه میدونیم طی چند سال اخیر و با اوج گرفتن بحران پناهجو ها توی اروپا، حزب های راست افراطی که دیدگاه های نسبتا نژاد پرستانه دارن تونستن طرفدارای زیادی پیدا کنن و این احزاب که توی رقابت های انتخاباتی همیشه درصد محدودی از آرا رو به خودشون اختصاص میدادن، الان در بعضی از کشور ها تونستن نزدیک به نصف آرا رو به خودشون اختصاص بدن. ظهور دونالد ترامپ توی (که جلوگیری از ورود مهاجر ها از شعار های انتخاباتی اصلیش بود) هم گواهی بر همین ادعاست!


بنابراین اگه واقع بینانه نگاه کنیم، من اگر جای یک شهروند اروپایی باشم، یه درصد خوبی احتمال داره (نمیگم قطعا، نمیگم به احتمال زیاد، فقط میگم یه درصد قابل توجهی احتمال داره) که نظرم غیر از نظر حالِ حاضر خودم باشه و مثلا با خودم فک کنم "معلومه که من از اون آسیایی بی سر و پا برترم و نژادم اصیل تره!" و خلاصه یه تنه پا بذارم روی همه حرفا و نظرات قشنگ که کرامت انسانی بالا تر از همه چیزه و ارزش انسان به ملیتش نیست و و و... پس به نظر میرسه قضیه همیشه به این سادگیا که فک میکنیم نیست و همیشه یه جنبه دیگه ای توی ماجرا وجود داره. فوقع ما وقع!


پ.ن: به نظرم نژاد پرستی و سود و منفعت شخصی ارتباط خیلی قوی و با هم دارن. البته فرهنگ سازی و تربیت درست و آگاهی عمومی و روشنفکر بودن و... همه اینا در کم شدن نژاد پرستی مهمن، ولی بنظرم عامل اقتصادی و منفعتی هم فاکتور خیلی مهمیه و نباید ازش غافل شد. به این معنی که من اگه در بهترین مدارس و ها بهترین آموزش رو بگیرم و به بهترین شکل ممکن تربیت بشم و مدام بهم بگن که آدما و نژاد های مختلف برابرن و ارزش و کرامت انسان ها والاست و... با همه این موارد؛ من اگه ببینم ورود مهاجر داره به منفعت و سود من ضربه میزنه و به زیانِ منه، احت وجود داره که فک کنم نژاد پرستی صحیح و درسته و کارای نژاد پرستانه انجام بدم. اگه به تاریخ هم نگاه کنیم نظامای نژاد پرست و فاشیست هم از همین حربه (در کنار ادله ی دیگه) برای ترویج نژاد پرستی استفاده می . مثل نازیا توی آلمان که یهودیا رو عامل ش ت آلمان توی جنگ اول جهانی معرفی می و ثروت و شغل های یهودیا رو عامل تضعیف اقتصاد کشور میدونستن. یا حتی اگه جلو تر بیایم و به ایران خودمون نگاه بندازیم، همیشه یکی از دلایلی که مردم در توجیه نژاد پرستی شون نسبت به افغانستانی ها بیان میکنن اینه که افغانستانی ها کار ها و مشاغل رو میگیرن و باعث میشن آمار بیکاری بالا بره و مثلا کارگر ایرانی شغل نداشته باشه. من نه میگم این درسته نه میگم غلطه (در اصل به نظرم از یه جنبه هایی درست و از یه جنبه هایی به شدت غلطه، که این خودش یه پست ججدا میطلبه) بلکه چیزی که من میگم اینه که بهرحال این موضع یک فاکتور قوی توی تصمیم گیری های فرد و احساساتش نسبت به نژاد ها و اقوام و ملیت های دیگه ست.




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/06/22/post-17/نژاد-پرستی




نام نکو

درخواست حذف اطلاعات

چرا داشتن نام نیکو اینقدر مهمه؟ چرا برای [بیشترِ] آدما مهمه که اسم خوبی ازشون به یادگار بمونه و ازشون به نیکی یاد بشه؟ یا مثلا چرا باید برای یک نفر مهم باشه که اسمش توی تاریخ ثبت بشه و آینده ها به یادش باشن؟


به نظرم اگه بخوایم منطقی به قضیه نگاه کنیم هیچکدوم از ما نباید برامون مهم باشه که در آینده چجوری از ما یاد میشه، و به صورت کلی تر اصلا نباید برامون مهم باشه که اسممون جایی ثبت میشه و بعدا ی از ما یاد میکنه یا نه. شهرت داشتن میتونه مزیت هایی داشته باشه و به آدم حس خوبی بده و بعضی از نیاز های آدمو کنه؛ ولی وقتی که هنوز زندست، نه وقتی که دیگه مرده و دستش از این دنیا کوتاهه. 


خب پس قضیه چیه؟ بنظرم جو که همون اول به ذهن اکثریت مردم میرسه یه چیزی توی این مایه هاست که آدم میل به جاودانگی و عمر نامحدود داره و چون نمیتونه تا ابد عمر کنه سعی میکنه با به جا گذاشتن نام و یک اثری از خودش توی تاریخ به نوعی به اون هدف جاودانه شدنش برسه. اما خب این خیلی برای من قابل قبول نیست. اولین بحثی که پیش میاد اینه که آیا واقعا آدم میل به جاودانگی داره؟!  (یا این چیزیه که بهش القا شده که "تو" به این میل داری و این برات مهمه!) که خب این بحثش یه پست جدا میطلبه. سوال دیگه ای که پیش میاد اینه که اگه هدف از این همه تلاش و ارزش دادن به نام نیکو اینه که عمر آدم [به نوعی] بیشتر بشه و به جاودانگی برسه؛ پس چرا بعضی از آدما حاضرن در راه ثبت اسم و یادشون از جون خودشون هم بگذرن؟


جو که میشه به سوال دوم داد اینه که اینجور آدما با گذشتن از زندگی عادی خودشون و کوتاه آگاهانه عمرشون اسمشون رو توی تاریخ تا ابد ثبت میکنن و یادشون توی خاطر ها جاودانه میشه؛ یعنی با حذف یه بخشی از عمر محدودشون [به نوعی] به جاودانگی میرسن. ولی خب در این صورت باز برمیگردیم به موضوعی که اول بحث مطرح شد. این جاودانگی که بعد از مرگ به دست میاد دقیقا به چه درد میخوره؟! این جاودانگی مجازی (مجازیه چون خود فرد نیست، فقط خاطره و یادش هست) واقعا اونقدر ارزش داره که طرف بخاطرش از زندگی و جون خودش بگذره؟


ممکنه گفته بشه که زندگی بعد از مرگ و جزا و پاداش بعد از مرگ که هست؛ ولی خب حتی اگه به دنیای بعد از مرگ و جزاء و پاداش ا وی هم اعتقاد داشته باشیم بازم نمیتونیم این قضیه رو توجیه کنیم؛ چون اگه جزاء و پاداشی باشه، این جزاء و پاداش قطعا بر اساس "همه" اعمالی خواهد بود که آدم انجام داده، نه صرفا چیزی که توی تاریخ بشری و اذهان مردم ثبت شده. (بگذریم از اینکه خیلی از افرادی که برای ثبت اسمشون توی تاریخ از جون خودشون گذشتن با معیار های دینی کار "خیری" انجام ندادن که بخوان ازش تو دنیای بعد از مرک سودی ببرن)


خلاصه که برای من قابل درک نیست چرا اینقد به این موضوع اهمیت داده میشه، و نیمدونم هم شروعش از کجا بوده. شاید بشه گفت شروعش از وقتی بوده که انسان زبان و خط و نوشتن رو اختراع کرد. بعید میدونم برای انسان غارنشین هیچ اهمیتی داشته بوده باشه که مثلا ی بعد ها به یادش باشه و ازش به نیکی یاد کنه. اون آدم غارنشین احتمالا فقط غذای شبش و داشتن زن ها و بچه های بیشتر براش مهم بوده! شاید با شروع عصر نوشتن و ثبت وقایع آدم (از روی کنجکاوی یا شایدم حتی بیکاری!) وسوسه شده خودش و اعمال خودش رو هم ثبت کنه؛ ولی مثلا در طول تاریخ کم کم به این موضوع بیشتر و بیشتر اهمیت داده شده و رفته رفته تبدیل به یک ارزش و سنت شده و خیلیا احتمالا کورکورانه -بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشن یا بدونن چرا- سعی به این سنت و ارزش احترام بذارن و ازش پیروی کنن؛ تا جایی که بالاتر از خیلی ارزش های دیگه قرار گرفته.


نمیدونم بازم!




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/06/11/post-14/نام-نکو




نام نکو

درخواست حذف اطلاعات

چرا داشتن نام نیکو اینقدر مهمه؟ چرا برای [بیشترِ] آدما مهمه که اسم خوبی ازشون به یادگار بمونه و ازشون به نیکی یاد بشه؟ یا مثلا چرا باید برای یک نفر مهم باشه که اسمش توی تاریخ ثبت بشه و آینده ها به یادش باشن؟


به نظرم اگه بخوایم منطقی به قضیه نگاه کنیم هیچکدوم از ما نباید برامون مهم باشه که در آینده چجوری از ما یاد میشه، و به صورت کلی تر اصلا نباید برامون مهم باشه که اسممون جای ثبت میشه و بعدا ی از ما یاد میکنه یا نه. شهرت داشتن میتونه مزیت هایی داشته باشه و به آدم حس خوبی بده و بعضی از نیاز های آدمو کنه؛ ولی وقتی که هنوز زندست، نه وقتی که دیگه مرده و دستش از این دنیا کوتاهه. 


خب پس قضیه چیه؟ بنظرم جو که همون اول به ذهن اکثریت مردم میرسه یه چیزی توی این مایه هاست که آدم میل به جاودانگی و عمر نامحدود داره و چون نمیتونه تا ابد عمر کنه سعی میکنه با به جا گذاشتن نام و یک اثری از خودش توی تاریخ به نوعی به اون هدف جاودانه شدنش برسه. اما خب این خیلی برای من قابل قبول نیست. اولین بحثی که پیش میاد اینه که آیا واقعا آدم میل به جاودانگی داره؟!  (یا این چیزیه که بهش القا شده که "تو" به این میل داری و این برات مهمه!) که خب این بحثش یه پست جدا میطلبه. سوال دیگه ای که پیش میاد اینه که اگه هدف از این همه تلاش و ارزش دادن به نام نیکو اینه که عمر آدم [به نوعی] بیشتر بشه و به جاودانگی برسه؛ پس چرا بعضی از آدما حاضرن در راه ثبت اسم و یادشون از جون خودشون هم بگذرن؟


جو که میشه به سوال دوم داد اینه که اینجور آدما با گذشتن از زندگی عادی خودشون و کوتاه آگاهانه عمرشون اسمشون رو توی تاریخ تا ابد ثبت میکنن و یادشون توی خاطر ها جاودانه میشه؛ یعنی با حذف یه بخشی از عمر محدودشون [به نوعی] به جاودانگی میرسن. ولی خب در این صورت باز برمیگردیم به موضوعی که اول بحث مطرح شد. این جاودانگی که بعد از مرگ به دست میاد دقیقا به چه درد میخوره؟! این جاودانگی مجازی (مجازیه چون خود فرد نیست، فقط خاطره و یادش هست) واقعا اونقدر ارزش داره که طرف بخاطرش از زندگی و جون خودش بگذره؟


ممکنه گفته بشه که زندگی بعد از مرگ و جزا و پاداش بعد از مرگ که هست؛ ولی خب حتی اگه به دنیای بعد از مرگ و جزاء و پاداش ا وی هم اعتقاد داشته باشیم بازم نمیتونیم این قضیه رو توجیه کنیم؛ چون اگه جزاء و پاداشی باشه، این جزاء و پاداش قطعا بر اساس "همه" اعمالی خواهد بود که آدم انجام داده، نه صرفا چیزی که توی تاریخ بشری و اذهان مردم ثبت شده. (بگذریم از اینکه خیلی از افرادی که برای ثبت اسمشون توی تاریخ از جون خودشون گذشتن با معیار های دینی کار "خیری" انجام ندادن که بخوان ازش تو دنیای بعد از مرک سودی ببرن)


خلاصه که برای من قابل درک نیست چرا اینقد به این موضوع اهمیت داده میشه، و نیمدونم هم شروعش از کجا بوده. شاید بشه گفت شروعش از وقتتی بوده که انسان زبان و خط و نوشتن رو اختراع کرد. بعید میدونم برای انسان غارنشین هیچ اهمیتی داشته بوده باشه که مثلا ی بعد ها به یادش باشه و ازش به نیکی یاد کنه. اون آدم غارنشین احتمالا فقط غذای شبش و داشتن زن ها و بچه های بیشتر براش مهم بوده! شاید با شروع عصر نوشتن و ثبت وقایع آدم (از روی کنجکاوی یا شایدم حتی بیکاری!) وسوسه شده خودش و اعمال خودش رو هم ثبت کنه؛ ولی مثلا در طول تاریخ کم کم به این موضوع بیشتر و بیشتر اهمیت داده شده و رفته رفته تبدیل به یک ارزش و سنت شده و خیلیا احتمالا کورکورانه -بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشن یا بدونن چرا- سعی به این سنت و ارزش احترام بذارن و ازش پیروی کنن؛ تا جایی که بالاتر از خیلی ارزش های دیگه قرار گرفته.


نمیدونم بازم!




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/06/11/post-14/نام-نکو




خوشخبتی

درخواست حذف اطلاعات

تو (2017) shape of water یک دیالوگ جالب بین یک جاسوس شوروی تو کشور و افسر مافوقش هست. جاسوس سعی میکنه مافوقش رو راضی کنه که موجود عجیبی رو که ییا کشف   نَکُشَن تا فرصت بیشتری داشته باشه و بتونه مطالعه بیشتری روی اون موجود انجام بده و چیزای بیشتری یاد بگیره. مافوقش در جواب میگه:
we don't need to learn, we need americans not to learn!
بنظرم فلسفه خیلیام تو زندگی شون عملا همینه، اصولا خیلیا نیاز ندارن که خوشبخت و موفق باشن تا احساس خوشبختی کنن؛ بلکه بیشتر نیاز دارن بقیه رو بدبخت و ش ت خورده ببینن تا احساس خوشبختی و رضایت بهشون دست بده. به قول یک بنده خ ما دنبال این نیستیم که خوشبخت باشیم؛ دنبال اینیم که از بقیه خوشبخت تر باشیم! 




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/05/13/post-4/خوشخبتی




تنوع!

درخواست حذف اطلاعات

راستش چن روزه که با یکی از بچه ها یک پیج اینستا راه انداختیم، اینکه محتواش چیه بماند.


چون هنوز اول راهیم، هر روز یه چن صد نفری رو فالو میکنیم تا پیج معرفی بشه و فالوور جمع کنیم. من برای فالو معمولا یه پیچی رو رندوم انتخاب میکنم شروع میکنم به فالو اعضای پیج. یه روز میرم پیج آزاد ی قزوین، یه روز میرم پیج شعر و متن عاشقانه، یه روز دیگه میرم پیج یک مدل معروف، روز دیگه میرم پیج کنکوریای 98، گاهی هم میرم پیج این دلقک ملقکا!


چیزی که تو این مدت خیلی توجهمو جلب کرده تنوع زیاد آدماییه که میبینم. (متاسفانه نتونستم واژه بهتری براش پیدا کنم) این همه آدم، هزار هزار میلیون میلیون آدم! هر ی یه قیافه ای داره، یه جوری تیپ میزنه، یه سری دغددغه های خاص داره، یه جور خاص صحبت میکنه و پست میذاره... واقعا هیچ دو نفری شبیه هم نیستن، جالب نیس؟ وقتی آدم راجبش صحبت میکنه یجورایی ساده و بدیهی بنظر میاد؛ ولی وقتی تو عمل باهاش مواجه میشه و راجبش عمیق تر فک میکنه به جالب و عجیب بودنش پی میبره.


خلاصه که این فالو ِ روزانه هم فاله هم تماشا، یجورایی اعتیاد آوره...




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/05/15/post-6/تنوع-




abuse

درخواست حذف اطلاعات

همیشه گفته میشه که نمونه کوچیک شده جامعه س و همه پلیدی ها و زشتی ها و کاری هایی که تو جامعه س در یک مقیاس کوچیک تر تو محیط م جریان داره. ولی بنظرم تو بعضی زمینه ها وضع محیط ی و جو آکادمیک به مراتب اب تر از جامعه س.


یک نمونه ش همین بحث abuse و سوء استفاده از دانشجو هاست! تو هر برنامه و همایشی همیشه بخور بخور و افتخار و سود و... برای مسئولینه. مسئولین همیشه با برنامه هایی که برگزار میشه show off می کنن؛ ولی بیشتر حمالی ها و دویدن ها و جون کندن ها مال دانشجو هاست. تهشم چیزی گیر دانشجو نمیاد، اگرم بیاد در حد 1-2 تا وعده غذا و یه چن تا ع و گواهیه که برای همونم کلی سرش منت میذارن (و البته ارزشی هم نداره). کار مفت، بدون دریافت هیچ دستمزدی و گاهی حتی بدون یه تشکر خشک و خالی؛ اگه این اسمش بیگاری و بردگی نوین نیس پس چیه؟! 


حالا سوال اینه که چرا با همچین وضعی دانشجو ها بازم میرن سراغ اینجور کارا؟ به نظرم آدم وقتی تازه وارد میشه هم وقت آزاد زیاد داره، هم درسا و کلاسای غالبا آدمو نمیکنه، بنابراین از سر کنجکاوی م که شده میره سراغ همچین کارایی (البته این موضوع طبیعتا راجب همه صادق نیست و بیشتر در افراد با یه تیپ شخصیتی خاص دیده میشه). جالبه که تو این زمینه مسئولین و اساتید خیلی هوشمندانه عمل میکنن؛ همیشه میرن سراغ دانشجو های ترم پایین تر که چشم و گوششون بسته س و انتظار کمتری هم دارن، و معمولا هم برای حریص تر دانشجو ها یه جور رقابت کاذب ایجاد میکنن. 


مسئولا همیشه میدونن برای جذب هر گروهی  باید چه چیزی بگن. ی رو که دنبال سود و منافع شخصی خودشه با وعده گواهی و certificate اغوا میکنن (که کوچیک ترین ارزشی نداره؛ اصولا تنها کاربردش اینه که طرف اگه بعدا بخواد تو یه برنامه ی دیگه حمالی کنه راحت تر قبولش میکنن). ی رم که روحیه کمک به همنوع داره با عنوان اینکه این کار volunteer عه و سودش به جمع میرسه تحریک میکنن (در حالی که حاضرم قسم بخورم این همایشا و کنگره هایی که تو ایران برگزار میشه به اندازه سر سوزنی به پیشرفت علم کشور کمک نمیکنه؛ کاربردش نهایتا اینه که به عنوان وسیله تبلیغاتی برای مسئولین عمل کنه و یه سکوی پرت باشه برای محققا که از این اب شده در برن).


بنظرم قسمت عجیب تر و خنده دار تر ماجرا همین جاست! عملا بین دانشجو ها یه جور رقابت ایجاد میشه که کی بیشتر حمالی کنه و سواری بده. یجور رقابت بی فایده، ی که تو این رقابت برنده میشه در مقابل تلاشی که میکنه عملا چیزی گیرش نمیاد. برنده واقعی این رقابت یه که خودش رقابتو راه انداخته وبا صرف کمترین هزینه به هدفش (برگزار برنامه) هم میرسه.


شاید این دید زیاد منفی به نظر بیاد، ولی بنظرم آدم وقتی عمیق نگاه کنه ته ته تهش همینه. شاید تنها نکته مثبتی که از شرکت تو اینجور برنامه ها گیر هر ی میاد اینه که یکم با جو آشنا میشه و کار اجرایی و مدیریتی انجام میده و با آدمای جدید آشنا میشه؛ ولی حتی در این ح هم تلاش و وقت و کاری که فرد سرمایه گذاری میکنه چندین برابر بیشتر از سودیه که بهش میرسه، ضمن اینکه یه بخش زیادی از این اه با شرکت عادی تو اون همایش و برنامه هم تامین میشه و واقعا نیاز به این همه زور زدن نداره؛ فوقع ما وقع!


حیف که خیلی دیر اینجور چیزا رو فهمیدم و دست خودمم یجورایی به این کاری آلوده س، حیف.




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/05/21/post-8/Abuse




زورِ آ !

درخواست حذف اطلاعات

"فقط همین چند روز / ماه / ساله، همینو سخت تلاش کن و زحمت بکش بعدش راحتی"


این جمله ایه که هر ی به کرّات در طول زندگی از اطرافیانش میشنوه و یا اینکه به خودش میگه.  یک روز راجب مدرسه و کنکوره و یک روز هم درباره یه چیز دیگه! (این امتحانو بده بعدش دیگه راحتی، این کارو تموم کن بعدش دیگه راحتی، این پروژه رو تموم کن بعدش دیگه راحتی، طرحتو برو بعدش دیگه راحتی و و و...) اصولا این قضیه هیچ وقت تمومی نداره، همیشه یه بهانه ای برای زور زدن و سختی کشیدن بیشتر هست.


نمیخوام بگم این چیز بدیه، کلا این قضیه نه بده نه خوب؛ یه چیزیه که میتونه هم برای آدم زحمت و هزینه داشته باشه و هم سود و فایده؛ چون بهرحال ی که بیشتر تلاش میکنه خب معمولا به نتایج بهتری هم میرسه؛ ولی به نظرم مشکل از جایی شروع میشه که آدم خودشو با این عبارت گول بزنه و تصور کنه واقعا قراره بعد از انجام فلان کار دیگه همه چی تموم بشه و خوشی و خوشبختی و تعطیلات شروع بشه.


این تصور مطلقا غلطه. خود گول زنی عه. تهش هیچ خبری نیس. قرار نیس بعد از تموم شدن فلان آزمون / پروژه / کار، زندگی یهو راحت شه. آدم تو هر شغل و موقعیتی که باشه، هر چی سن و سال و درجه ش بالا تر بره مسئولیت ها و دغدغه های فکریش بیشتر میشه. به عنوان یک اصل کلی فردا همیشه شلوغ تر و پر مسئولیت تر و پر دغدغه تر از امروزه. اثباتش هم راحته؛ کافیه هر ی فقط وضعیت الانش رو با مثلا 2 سال قبل و 4 سال قبلش مقایسه کنه.


خب حالا سوالی که پیش میاد اینه که راه حل چیه؟ هیچ کاری نکنیم؟ واقعیت اینه که نمیشه هیچ کاری نکرد؛ تو دنیای امروز رقابت تو زمینه های تحصیلی و کاری خیلی شدیده و اگه آدم بخواد یه زندگی مرفه و نسبتا خوب داشته باشه 2 راه بیشتر نداره: اول اینکه تو یک خانواده خوب و ثروتمند بدنیا بیاد (که طبیعتا برای همه امکان پذیر نیست) و دوم اینکه تا حد مشخصی زحمت بکشه و به خودش سختی بده. بنابراین راه حل این مشکل اینه که آدم -در عین حال که زحمت میکشه و تلاش میکنه- خودشو گول نزنه و آگاه باشه که قرار نیس فردا روز زندگی آرومتر و بدون دغدغه تری داشته باشه؛ و سعی کنه در همون موقعیتی که هست حداکثر استفاده و لذت رو ببره تا بعدا حسرت نخوره. کلا اگه آدم همین الان اون کاری رو که دوست داره انجام نده، دیگه هیچوقت نمیتونه...


بنظرم اگه آدم این روش رو در پیش بگیره هم خودش آروم تره هم اینکه بعضی از مواقع جلوی خودشو نگه میداره و تو یه سری موقعیت هایی زحمت و دردسر اضافه برای خودش درست نمیکنه.




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/06/01/post-11/زورِ-آخر-




the borgias

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه سریال (البته مینی سریال) the borgias رو هم تموم . اولین بار بود که 29 قسمت از یه سریال رو دیدم؛ البته اگه بیشتر از 29 قسمت بود احتمالا اصلا شروع نمی ش.


قشنگ بود ولی نه به اندازه ای که ازش تعریف می . تقریبا به اندازه 10-15 تا سینمایی طول کشید. بزرگ ترین مشکلش -به نظر من- اینه که شخصیت ها خوب اضافه میشن ولی بعد بدون اینکه داستان پردازی خوبی بشه از حذف میشن و کنار میرن.


وقتشه دوباره برم سراغ چن تا سینمایی جوندار...




منبع : http://devilsown.blogsky.com/1397/06/08/post-13/The-Borgias