بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

دلشهرم

آخرین پست های وبلاگ دلشهرم به صورت خودکار از بلاگ دلشهرم دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



527. هوای تو

درخواست حذف اطلاعات
به چه هوای ابری قشنگییییییییییی

امروز صبح بعد از پست نوشتنم اینجا و چت با زهرا پز دادن این که میتونم بخوابم و اون باید بره کلاس گرفتم خو دم که با سر و صدای احسان بیدار شدم که دارق تشکش رو خواست ببره تو اتاق و خورد به در.

دارم آهنگ دیوونه خونه از رضا صادقی رو گوش میدم

نفس ک میکشم تو خونه ای هنوز

دیوونتم تو هم دیوونه ای هنوز

نفس که می کشم انگار با منی

مثل گذشته ها هی حرف میزنی...

در کل آهنگش خیلی معنی دار نیست. یعنی همه ترانه ها تقریبا این سبکی اند. اما میخواستم یکم حسم متفاوت باشه

برای امروز خیلی کارا میتونم انجام بدم

مثلا بشینم و کیسه لیف رو تموم کنم

یا اینکه بشینم و جی آی اس کار کنم

یا اینکه طراحی کنم

یا کتاب بخونم

اما فعلا هیچ انگیزه ای برای جی آی اس ندارم

یعنی یکمم میترسم فشار به چشما و سرم بیاد و سر دردم از الان شروع شه

برای طراحیم فردا رو مناسب تر میدونم و یکم حالشو ندارم

امروز همون کتاب و کیسه لیف تو برنامه ام باشه کافیه

بعضی روزا آدم حوصله نداره و باید به خودش حق بده

البته من هر چی دلم برای تو تنگ میشه روزای بی حوصلگیم سر به فلک میکشن

مطمئنم که امروز بیشتر از روزای قبل بهم فکر میکنی

....

دلم میخواد بی هوا همین الان گریه کنم

دلتنگی عجیب ترین احساس دنیاست

....




منبع : http://delshahram.blogfa.com/post/692




528. آه...

درخواست حذف اطلاعات
ب غمگین بودم

اونقدری که گریه

خیلی دلم برای فاطمه تنگ شده بود

از یه طرفم دلیل سکوتشو نمیفهمیدم

امروز بعد از مدرسه اش آنلاین شد

و توگروه با سپیدار صحبت کردیم

یهو دیدم ع پروفایلش عوض شد

شد یه دست گچ گرفته... شایدم پاش

روشم نوشته بودن زود خوب شو بیبی...

دلم ریخت

هی برا گفتن ماجرا هم اذیتم کرد

آ سر فهمیدم که هم دستش و هم پای چپش تو گچه و بم تا ساعت یک بیمارستان بوده

خیلی گریه

خیلی زیاد

و گفت که برای امشب میخواد دعوتم کنه...

ناز اما رفتم پیشش

به محضی که دیدم دستو پاشو بغلش و زار زدم...

چقدر دوستش دارم............

براش رو گچش نقاشی کشیدم

همینطورم شعر نوشتم

اما خیلی سرش ترسیدم...خیلی




منبع : http://delshahram.blogfa.com/post/693




529. تغییر

درخواست حذف اطلاعات
قبل از رفتنم به خونه فاطمه رفتم باشگاه

اما اصلا بهم خوش نگذشت

و شیوا و فرشته و دختر ه هر سه تاشون طوری باهام برخورد د که دلخور شدم

دیگه تصمیم گرفتم خیلی کم حرف تر

خیلی جدی تر

خیلی بی احساس تر باشم تو باشگاه

با اینکه سختمه خودم نباشم اما بهتره برم تو لاک درونگراییم

خودمو خودمو خودم....




منبع : http://delshahram.blogfa.com/post/694




531. به شوق اذن

درخواست حذف اطلاعات

نشسته ام چو غباری به شوق اذن

بیا بگو نتکانند پادری ها را...




منبع : http://delshahram.blogfa.com/post/696




533. مثل دیدارت

درخواست حذف اطلاعات
امروز تا ساعت 2 کیسه لیف بافتم و قرآن گوش دادم و چت

از ساعت دو دیگه سر دردم شدید شد

اونقدری که دیگه نتونستم غذا بخورم

یکم همینجوری سرمو گذاشتم رمین و خوابم برد تا حدود 3 از گرسنگی بیدار شدم

یکم غذا خوردم و باز از سدرد نتونستم درست غذا بخورم و رفتم خو دم تا حدود 5 و نیم که غروب بود

با صدای گوشی بابا بیدار شدم که پشت تلفت بهشون گفتند بیاین نذری ببرین و انگار چیزی منو از خواب بلند کرد

شاید انگیزه دیدن تو بود

قطعا همین بود

با مامان گفتم بهم آبنبات دادند

و گفتم که کاش زودتر صدام میزدن تا دچار خواب هلاکت نشم. خو دن تو اون موقع از غروب خیلی برای بدن ضرر داره و تو طب سنتی بهش میگن خواب هلاکت

خلاصه که رفتم لباس پوشیدم و آماده شدم که احمد پسر م و زن و بچه هاش اومدند

منم کیسه لیفمو گرفتم دستم و شروع به ادامه دادنش

نوه م محمد طاها اومد کنار دستم و برام کلافو باز میکنه. بهم میگه براش یه کیسه لیف اندازه دستش ببافم که قرمز باشه

منم بهش گفتم که تا یه هفته دیگه باید صبر کنه و فعلا نمیتونم

قبول کرد و دستش رو گذاشت روی دستم تا اندازه اش تو خاطرم بمونه

محمدطاها رو دوست دارم

خیلی بیشتر از اون یکی نوه م یعنی پسر دختر م. خیلی مودب تر و با محبت تره

عین خود احمده

با زنش هم در مورد سریال ها حرف میزدم

وقتی اومدم گفت واااای چقدرررر شبیه این دختره ساره ای توی ... (اسم ه رو گفت یادم نیست) و گفت دختر خوشگلیه... بهم گفت سریال فلان و فلانو میبینی؟

گفتم من کلا تلویزیون نمیبینم

گفت پس حوصله ات سر نمیره؟

گفتم نه کتاب میخونم وبلاگمو مینویسم و به گل و گیاها میرسمو...

گفت خوشبه ح من واقعا معتاد شدم...

بعد از اینکه احمد و خانوادش رفتند سریع رفتیم خونه بابام که نذری رو بگیریم و جون رو ببینیم

خوب شد که زود رفتیم چون چند دقیقه بعد از رفتنمون پسر ام اومدند سر مامان بزرگ و احسان به وضع آبروریزانه ای پذیرایی کرده بود... برداشته بود همون دیس میوه که جلو احمد و خانوادش بود رو آورده بود و من خودم دیدم جای دندونای علی رو خیارا خخخ

رفتیم خونه بابام

خواهر نازنینم همون اندازه خوش تیپ بود که قبلا بود. همون اندازه زیبا...

سلام و احوالپرسی و خب مهناز خانوم یکم شاکی شدند که چرا من مثه قبل باهاشون رفیق نیستم!

و ماجرای غیر قابل تعریف بوسیدن من... خخخخ (لعنت بهت با این خنده هات که هرچی یادم میفته دلم برات قنج میره.. برای شیطونیات)

خلاصه که باهم نشستیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم

اما خیلی کوتاه بود

احساس میکنم دوستم داری

احساس میکنم مامانت هم دوستم دارن

و احساس میکنم علی هم دوستم داره

همینطور مهنازت

و پدرجونت

و پدرت... امشب حس پدرت هم بهم محبت دارن و چراشو نپرس چون خیلی ساده اس

اینکه نتونستم خداحافظی درست و حس م هم قضیه داره

رفتم که در آسانسورو برای بابا باز کنم که سینی دستوشن بود و امر د که باید بیای در پایینم باز کنی و بعد که سینی رو میبری بالا خداحافظی کنی

همین کارو میخواستم م که مامانت زحمت کشیدن اومدن پایین و سینی رو گرفتن

منم دیگه روم نشد بیام بالا برای ادامه خداحافظی...

بعد رفتیم دم خونه مریم جان

علی هم بود

بهش گفتم داره سر به جلو میگیره و گردنشو ایقدر عین مرغ نگیره به جلو

و براش از عضلات گردن گفتم و یه حرکت اصلاحی ساده هم یادش دادم

بعدم رفتیم دم خونه اعظم جان

سعید درو باز کرد و من تعجب

یه لحظه ام دلم برای قبلنا که باهاش صمیمی تر بودم تنگ شد

خلاصه که نذری اونارم دادیم

مرضی نبودند خونه و نذریشون رو خونه مریم گذاشتیم

بعدم به اصرار من رفتیم یه سر پیش شلغم اردکه

خیلی کوتاه بود اما دلم باز شد

نفیسه پیتزا پخته بود و من سه تا اسلایس بزرگشو خوردم و سیر سیر شدم

دستپختش هنوزم عالیه

بعدم اومدیم خونه و جواد و خانواده شون اومدند

تا حدود ساعت 1 هم اینجا بودند و گفتیم و خندیدیم

البته مباحثی که میگفتیم واقعا خنده دار نبود

اما خب یهو وسطش یه تیکه ای مینداختیم که جو در نا امیدی غوطه ور نشه

مثلا محمد داشت میگفت که نخبه ها تو این کشور سر به نیست میشن و مثال میاورد منم گفتم برا همینه من دست از اختراعات سنگینم برداشتم و کیسه لیف میبافم همه خندیدند

شب قشنگی شد

با اینکه خیلی سردرد کشیدم امروز اما از خودم و عمل راضیم

یه دونه کیسه لیف کامل بافتم اما وقت نشد دیگه ورزشامو انجام بدم یا کار دیگه ای م

راستش حالشم نداشتم

اما با این بی حالی تقریبا رو یه کارم تمرکز و از خودم ممنونم...

پ.ن: میخواستم اتاقمم مرتب نکنم که دیدم احسان لپ تاپشو برده داخل اتاق

شخصی ترین لباسای من رو تخت ریخته بود و خج کشیدم بی تفاوت باشم... در نتیجه اتقامم مرتب

خخخخ




منبع : http://delshahram.blogfa.com/post/698