بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

دفتر کاهی

آخرین پست های وبلاگ دفتر کاهی به صورت خودکار از بلاگ دفتر کاهی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



کجاشو دیدی!!!

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/07/14/post-570/کجاشو-دیدی-




به من میگن مادر؟

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/07/14/post-572/به-من-میگن-مادر؟




تارا پلنگ :)

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/07/22/post-574/تارا-پلنگ-




یه پستِ پر ع :))

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/07/23/post-576/




وبلاگ چه سرنوشت خوبی

درخواست حذف اطلاعات

طرف میره وبلاگ عالی به نام تارا بهش می پره و میگه عقده ای !!!

بعد خانم عالی منو بلاک می کنه و متهم می کنه که تو همون تارایی که اومد به من گفت عقده ای !!!

رفتم بهش بگم اون تارا من نیستم .اما باز نشد کامنت بدم بهش !

آدرس وبمو براش تو پیغام گذاشتم!

میخوام بدونم اگه ی به نام عالی اومد به من فحاشی کرد باید بگم تو اون عالی وبلاگ نویسی ؟

واقعا آدم تعجب می کنه از این رفتارا

مثلا چک آی پی اینقدر کار سختی بود برات ؟

اصلا به ذهنت خطور نکرد چرا بهت گفتم ایمیلمو میزارم ؟

گفتم ایمیلمو میزارم تا بدونی اون فرد فحاش من نیستم اممممممممممممممممممممممممممما ظاهرا شما ...

بیخیال بابا واسه چی بخونمت و خونمو بخاطرت کثیف کنم..از تو لینک وبلاگم هم بیرون میارمت .




منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/07/26/post-578/وبلاگ-چه-سرنوشت-خوبی




۲۶۷

درخواست حذف اطلاعات
 

تارا هستم یک عدد معلول جسمی از ناحیه دوپا و کمر .

قبل از نک و  ناله به ستاره جون بگم چهارشنبه یا پنج شنبه ع لباس تحفه سوفی رو برات میزارم .با را به تیپ و تار هم زدیم حوصله خیاطی نداشتم .

یادمه توزمستون بخاطر آلودگی هوا مدارس رو تعطیل کرده بودن و من خبر نداشتم .مثل دیو دو سر خواب بودم و هنوز نیم ساعتی وقت داشتم تا بلند شم برم مدرسه .موبایلم ساعت یه ربع به شش بود زنگ خورد .بدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم جیغ و ویغ کیه این موقع صبح زنگ میزنه .هوا هنوز روشن نشده و هی پشت سر هم غر میزدم بجا اینکه گوشیمو جواب بدم . را بلند شد گوشیمو جواب داد و بعد گفت همکارت خانم( ح) بود .( اون یکی که شوورش طب سنتی بود و هووش باهاش زندگی می کنه )  گفتم چش بود این وقت صبح ؟ گفت مدارس تعطیله .همون موقع پشت بند تلفن همکارم  معاونمون زنگ زد و این بار هم من جواب ندادم چون صدام گرفته بود و هنوز عصبانی بودم بخاطر تلفن بی موقع خانم ح .  فقط شنیدم را تشکر کرد و گفت یکی دیگه از همکاراتون اطلاع دادن بهشون .

اون روز گذشت و ما دو روز بعد رفتیم مدرسه .خانم ح منو با چند نفر دیگه از خانم ها به مدرسه میرسوند و در واقع سرویسمون بود.وقتی سوار ماشینش شدم جلو بقیه شروع کرد از را تعریف .اینکه چقدر مودبانه تلفن رو جواب داده و بابت اطلاع رسانی به موقعش تشکر کرده .خوب برا من جای تعجب نداشت و برام سوال بود چرا ح اینقدر واسش عجیب غریبه که را مودبانه ازش تشکر کرده .خوب این امری عادی بود و نیاز نبود هی اینو تکرار کنه .مدرسه هم که رسیدیم توجمع سایر همکارا باز عنوان کرد و معاونمون هم تایدش کرد (!)  بنده خدا ح اینقدر از شوهرش بدرفتاری دیده و شنیده که این مساله واسش بزرگ جلوه کرده بود .


خوب منصفانه بخوام قضاوت کنم  .حق با خانم ح هست . را هیچ وقت کلمه ناشایستی در گفتارش بکار نمیبره .حتی در اوج عصبانیت ( برخلاف من ! ..اگه به سرم بزنه  موقعیت واسم مهم نیست راحت میدم به طرف تا دلم خنک شه !)


من رو تو خطاب نمی کنه همیشه میگه شما .و به دنبال اسمم کلمه ( جان ) بکار میبره مثلا تارا جان !ددر برابر بقیه آدمها هم همین رفتار رو داره .افراد رو با لفظ آقا و خانم صدا میزنه و خلاصه محسناتی داره که نمیخوام اینجا داد سخن برونم که شما فکر کنید نشستم از شوهرم تعریف می کنم .اینا رو دارم میگم تا برسم به رفتار را در دعوایی که داشتیم.

مطابق معمول همیشه که باید انگشت به نحوه کار من در رابطه با بچه ه با زن باباش صحبت می کرد .(ساعت حدود نه صبح بود )اوشون داشت داد سخن میروند که خانمت نباید غذاهای سرد بخوره .به بچه عرق نعنا و نبات بدید .ال کنید بل کنید .منم تو آشپزخونه بعد از قرنی آشپزی می و صدای را که حرفای زن باباش رو تکرار می کرد گوش میدادم. کارم که تموم شد رفتم یه دوش گرفتم و بعد آب هندونه گرفتم آوردم دو نفری بخوریم .حین خوردن آب هندونه حضرت آقا رفت بالا منبر که مامان فلانی ( زن باباش یعنی ) گفته زیاد سردی نخوری بچه نفخ می کنه .سکوت و تو دلم گفتم مامان فلانی غلط کرده .من مزاجم گرمه . من میدونم چی سرحالم میاره یا مامان فلانیت ؟! چند مین بعد احساس هوا بیش از حد گرمه همزمان با روشن بودن کولر پنکه رو روشن و اومدم کنار سوفی تپلو دراز کشیدم تا کم خو شب قبل رو جبران کنم.بماند که را بخاطر گریه بچه و نوشتن برنامه و کارش اصلا نخو ده بود .یه مرتبه برگشت گفت .تارا میشه کلاه سر بچه ی ممکنه سرما بخوره .عین ننه فولاد زره بهش پ که نع نمیشه هوا گرمه بچه آب پز میشه .دست بردار نبود .یکی اون گفت دوتا من جواب دادم یهو دیدم اومد وسط سالن وایساد و شروع کرد با شدت هر چه تمام تر خودشو زدن !!!!!!!! بدجوری میزدا .اولین بار بود اینجور میدیدمش .هنگ بعد پقی زدم زیر خنده دست بردم سمت موبایلم ازش بگیرم .گفتم الان تو میگیرم میزارمت تو فضای مجازی .روانی . با عصبانیت صندلی میز نهارخوری رو برداشت برد تو اتاق خواب و گفت دیگه ب .دیگه خسته شدم از دستت .خودمو میکشم از این زندگی نکبتی راحت شم .هر چی ملاحظه ات رو می کنم هر روز بدتر از قبل می کنی .صبرم حد و اندازه ای داره . تو دلم گفتم .بمیر . از اونجا که میدونستم همش ه بلند داد زدم گفتم : بمیر ،فکر کردی ارث و میراث کمی برام میزاری .راااااااحت میخورم ومیخوابم و میرم عشق و حال .به ریش تو هم میخندم .یهو از اتاق اومد بیرون گفت کور خوندی !!!!!!!!!! خنده ام گرفته بود .اما به رو خودم نیوردم .باهاش قهر و دو ساعت بعد بلند گفتم .مدارکم رو نمیبرم اداره پست ( قرار بود منو ببره اداره پست مدارک انتقالم رو ارسال کنم شهرستان که با دعوامون منتفی شد ) انتقالی نمیگیرم .برمیگردم شهرمون تو هم بمون اینجا تا جونت درآد!!!!! کمی گذشت اومد یه لیوان آب میوه گرفت سمتم گفت بخور خنک شی بعد بریم اداره پست !!!!!!!!!!!!!!!! گفتم نمیام .خوابم میاد . لباس پوشید مدارکمو برداشت بره برام پست کنه .خ ظی کرد جوابشو ندادم . دیگه با رفتنش نشستم یک دل سیررررررررر گریه بعد هم خو دم تااااااااااا چهار بعد از ظهر .البته بینش به امر شیر دهی و شوری هم می پرداختم ! ساعت ۴ دیدم خونه رو گند برداشته .بلند شدم دکور سالن رو تغییر دادم .آشپزخونه رو شستم . آشپزخونه رو بیرون آوردم انداختم ماشین .ظرفا رو شستم .لباس کثیفای را رو هم ریختم ماشین .بعد کمی استراحت و اون حین هم از بچه غافل نبودم .بعد از فوتبال ایران رفتم تواتاق مهمان رختخواب ها رو بیرون ریختم مرتب .ملحفه خوشخوابمون رو انداختم تو ماشین و نصف شبی تراس رو شستم و گلدونای پشت پنجره آشپزخونه رو منتقل تو تراس .خلاصه الان که ساعت ۶:۲۳ دقیقه است همچنان بیدارم و همزمان که دارم چرت و پرت سرهم می کنم سوفی رو ،روی پام ت ،ت میدم بلکه بخوابه .بعد هم اگه خدا قسمت کنه میرم بکپم تااااااااا هر وقت که بیدار شدم .جفت پاهام و کمرم درد می کنه و حس می کنم دارم فلج میشم .در عوض خونه شده عین دسته گل و از تمیزی برق میزنه .من دیگه برم بخوابم .سرم داره میترکه .این بچه هم هر چی بزرگ تر میشه عر،عروتر میشه .خدا خودش بخیر کنه





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/04/05/post-477/




۲۶۲

درخواست حذف اطلاعات



بعد از سالها تلویزیون رو زدم رو شبکه های ایران .یکی از دیگری مز ف تر . تنها برنامه ای که دنبال می دور همی بود و دیگر هیچ .

اگه بهم بگن اسم دو سریال ایرانی رو بگو هیییییچ اطلاعی ندارم و اصلا پشیمون نیستم چون تلویزیون ایران = مز فات تعیین شده از سوی حضرات .


را به فکر گرفتن ماهگرد برا سوفیاست .واسم عجیبه چرا رسم و رسومات برا من که زنش هستم فراموشش میشه اما برا دخترش اینجور نیست .


ننه را دعوتمون کرده آ هفته دیگه بریم ییلاق تا اونجا نوه اش رو ببینه :||||| مخالفت ن .میرم به ج میندازمش جگررررررم حال بیاد .


سوفی ب دختر خوبی بود اما از ساعت ۱۰ تا یک بامداد عر زد و منو عاصی کرد .آ اش دیگه سیم هام قاطی کرده بود .بهش گفتم کاری نکن تبدیل شم به جادوگربدجنس نابودت کنم .هر روز که میگذره بیشتر پی میبرم مامانم چقدر واسم  زحمت کشیده .دروغ نمیگن که تا خودت پدرو مادر نشدی زحمات والدینت رو درک نمی کنی . 


همکارم چند ماه پیش شصت تومن ازم گرفت از شهرشون برام یه مدل پارچه خاص ب ه .دو هفته قبل از تعطیلی  مدارس ،زایمان و پارچه به دستم نرسید .طی یک تماس بهم گفت پارچه یدم

خونمون هست .الان هر بار بهش زنگ میزنم میگم  فلانی میخوام بیام در خونتون  پارچه رو ببرم می پیچونه میگه خونه نیستم .رفتم سفر .بعدا بیا و .....


آی بدم میاد از تموم آدمایی که حس خود چس پنداری دارن .مجازی و غیر مجازیش هم فرق نداره .بیخود از خودشون تعریف می کنند .یه دختره وبلاگ نویسه بدجور حس خود چس پنداریش بیداد می کنه .منو یاد اون وبلاگ نویسه میندازه که دم به دقیقه از خوشکلیش تعریف می کرد بعد که ع ش رو دیدم گرخیدم و هی به خودم میگفتم وا پس من در قبال این زنه حوری بهشتم..( بزار منم حس خود چس پنداری  داشته باشم ) خ ش خیلی زشت بود .نمیدونم چی فکر می کرد پیش خودش چپ میرفت راست میومد پست میزد همه عاشق ج شدن . 

ساعت دو نیم بامداده برم به زور بخوابم فردا بتونم فوتبال ایران رو ببینم








منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/03/25/post-471/




۲۵۷

درخواست حذف اطلاعات

والا موندم بعضی ها چطور زندگی می کنند .

دیروز با را رفتیم فروشگاه یه مقدار مواد شوینده .مثل صابون بچه ،مایه دستشویی ،پودر لباسشویی ،ماست ،کالباس ،سوسیس ،سس مایونز ،پد بهداشتی ،مای بی بی برا بچه ،لیمو امانی ،خلال بادام ،هندوانه ،دستمال تو ،سن ایچ آلبالو ،فویل گاز ،کیسه فریزر ،کیسه زباله ،شکر ، و چند ت و پرت ریز دیگه یدیم همونا شد دویست و هشتاد هزارتومن !!!!!!! تازه روغن بدون پالم و چند چیز دیگه گیرم نیومد که را قول داد ب ه تا پس فردا واسم بیاره ! ید گوشت قرمز هم مونده ......

موندم حیرون از این وضعیت اقتصادی تخمی .کارگرا چطور زندگی می کنند با حقوق پایین ؟  

شیطونه میگه یه مدت برم با نن جون را زندگی کنم اصول اقتصادی و صرفه جویی رو یاد بگیرم ! 




منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/03/18/post-463/




۲۶۱

درخواست حذف اطلاعات

میدونم هنوز جوهر پست قبل خشک نشده .

آره ،آره میدونم سنگین رفتار نمی کنم .مثلاااااااااااا حرفم نمیومد و دل و دماغ نوشتن نداشتم اما از سر بیکاری میخوام چرت و پرت سر هم کنم .راجب چی ؟ خودمم نمیدونم .می نویسم حالا هر چی شد .شده دیگه .ااحساس یه پیرزن دویست ساله رو دارم .استخون هر دو پام تیر می کشه . هام سنگین شده .با اینکه شیر میدم اما دردناکه .پاشنه پام که دیگه نگو .عین افلیج ها قدم بر میدارم .تنها نقطه خوش آیند قضیه در جسمم اینه که دو کیلو دیگه کم کنم میرسم به وزن قبل از بارداریم . را که خونه باشه صبحانه و نهار و شام به راهه .چون نهار و شام رو از بیرون میگیره .اگه نباشه من فقط یه لیوان آب یا چای رو با نصف بیسکوییت ساقه طلایی میخورم و همون میشه صبحانه ،نهار و شامم .مابقی ساعات یا خوابم ،یا شیر میدم ،یا بادگلو میگیرم و بچه رو تمیز می کنم .اون بین هم وقت کنم  دوش میگیرم و سرکی تو نت می کشم .یک ماهه آشپزخونه تق و لقه و خیلی کم آشپزی می کنم .نه وقتشو دارم نه حالشو .،

وای سوفی بیدار شد .روانی شدم از دستش .امروز بیچاره ام کرد بسکه نق زد و گریه کرد .دیروز با را ش میدادیم خیلی شیک و مجلسی روی را رید و ید !

.آی به را خندیدم .قیافش دیدنی بود .بهش گفتم یادته هر بار تمیز می کنم فلنگ رو میبندی میری ؟ حالا بکش ! هنوز نمی تونم تنها ش بدم چون بدنش خیلی ،خیلی لیزه .من برم بچه خونه رو گذاشته رو سرش .در و همسایه چه گناهی این وقت شب 



منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/03/23/post-468/




۲۵۳

درخواست حذف اطلاعات

دلم پر خونه . 


را تو اتاق نشسته با دوستش تلفنی حرف میزنه و هر و کر می خنده .دلم میخود برم بکوبم تو سرش !

والا بخدا ...بچه ام بی حال افتاده اینجا اون تو ش عروسیه هرهر میگه میخنده .... صبح سوفی رو بردم زر بیشتر شده رسیده به ۱۶ . ه سن بچه رو ازم پرسید بعد گفت نگران نباش سن بالاتر بره زردی زیاد نگران کننده نیست . یعنی چی نگران کننده نیست .این بچه دیروز سفید بود الان یهو باز زرد شده .همش هم تقصیر اون ننه رائه .زنک نشسته اونجا آبی ازش گرم نمیشه میره واسه من از همسایه ( دقت کنیداز عطاری نه از همسایه ) واسه من ترنجیل (!!!!!!!!!) میگیره میده بچه اش بیاره به زور به حلق بچه من بریزه .رفته در خونه همسایه ازشون پرسیده به نوزادتون چی دادین زر رفع شده .خانم همسایشون گفته ترنجبین ! بعد این خانم ازش خواسته اگه داره یه مقدار بهش بده (!) خوب من چند بسته شیر خشت و ترنجبین داشتم دیگه گرفتنت از این و اون چی بود .بعد با خط چنگ قورباغه اش داخل ورق کاغذ واسم نوشته بود ترنجبیل (!) خخخخخ جوشانده شود و به اندازه یک قاشق چای خوری به نوزاد بدهید (!) بعد پسرش عین چی وایساده بالا سر من که حتمااااااا بدم بچه بخوره این هم نتیجه اش .بهتر که نشدهیچ .، بدتر شد .بعد مگه دست برداشتن .رفته داروخانه سرخود یه قطره شیر خشت یده می بنم روش نوشته برا زردی و ملین هست .میگم مرد من تحمل اسهال و کم آبی بدنش رو ندارم .غررررررررررررر میزنه که ننه ام گفته فلان ک قطره داده بچه فوری خوب شده .گفتم خوب ننه ات که اینقدددددر علم داره و طبابتش خوبه زنگ بزنه بابات کنار مطبش یه مطب هم واسه اون جور کنه .ببینم روزی چند نفرو به کشتن میده .....بهش برخورد و گفت تو فقط بلدی توهین کنی .بالا ه اونا تجربه دارن ومیدونن چی خوبه چی بد ! گفتم آها ....ببخشید ... ی که برمیگرده به من میگه بچه رو بغل ن چون بغل یادم رفته تو این زمینه ها تجربه داره ؟ دیگه باهاش دهن به دهن نشدم . ساعت پنج گفت بیا بریم بیرون حلیم و شام بگیرم منم نامردی ن بلند شدم بچه رو زدم زیر بغل یه لیست بلندددددددددد بالا هم نوشتم دادم دستش برام ید کنه .بعد از یدا برگشتیم خونه .من مشغول رسیدگی به بچه شدم اون هم نشسته با دوستش هرررررررو کرررررر می کنه .






منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/03/12/post-459/




۲۵۵

درخواست حذف اطلاعات

روز بسیار تخمی ای بود .هوا بی نهایت گرم بود .سوفی دچار گرمازدگی شده بود .دمای بدنش بالا رفته بود و هی شیر بالا میاورد .پاشویه اش و فقط یه بلوز تنش آروم گرفت خو د .به را گفتم فکر ید کولر گازی باش نه من و نه دخترت تحمل این هوای گرم لعنتی رو نداریم .کم کم ذوب میشیم از گرما .همیشه متنفر بودم از تابستون .زمستون سردم شه چند ژاکت و پ و گرم می پو شم اما تابستون لعنتی اینطور نیست .هیچ راه فراری برای رها شدن از گرما وجود نداره . 


میخواستم چند قطره آب جوشیده بدم سوفی را مانع شد و گفت مطلب خوندددددددم که فقط شیر مادر باید بخوره .با غیض نگاش و کاسه حاوی آب رو بالا آوردم بکوبم تو سرش اما نتونستم کاسه رو کوبیدم کف آشپزخونه و زار زار گریه .دهنمو سرویس کرده بسکه امرو نهی می کنه چی بدم بخوره چی نخوره .چکار کنم چکار نکنم .انگار من هیچی حالیم نیست .دائم سرش تو لپ تاپه و سرچ می کنه بعد بر اساس زر گوگل دهن منو صاف می کنه که فلان جا اینو گفته اونو گفته .تو داری اشتباه می کنی و من درست میگم .دیگه تحمل دخ هاشو ندارم .


ساعت نزدیک به دو بامداده بلند شم برم سالاد درست کنم با ماکارانی بخوریم .زمان از دستمون در رفته و دیگه وقت نهار و شام و صبحانه و خواب و بیداریمون مشخص نیست .

داشتم تو یو تیوپ می گشتم ارشاد رو دیدم که تو آسانسور کارمندش رو ماچ کرد و ازش لب گرفت .آخه کی قراره نسل این ا از بین بره .آخه آدم اینقدر .همشون یک عده بیمارند .اون از مجلس که میخواد ع دختر خوشکلا بهش نشون بدن (!) حالا این ناخواسته بود خدا میدونه دیگه اهل چیا هستند این هم از این مردک که عین وحشی ها پرید زنه رو ماچ کرد .






منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/03/17/post-461/




۲۵۲

درخواست حذف اطلاعات

عطر برنج ایرانی تو کل خونه پیچیده .شام خورشت بادمجون با برنج درست که خورشتش خیلی شور شده .به برنج نمک نزدم و کنارش ماست میزارم بلکه را بتونه این غذای شلم شوربا رو بخوره .صبح داشتم نون و پنیر گردو با چای شیرین میخوردم که حس یه چی تو لقمه ام رفت زیر دندونم و قرچ ،قرچ له شد ! فکر پوست گردو باشه .نگاه دیدم دندونمه !!!! یه دندون نصفه نیمه ش ته داشتم که بخاطر ش تن فندق اون بلا سرش اومده بود .هی امروز و فردا برم پرش کنم تا دست روزگار چرخید و باردار شدم گفتم باشه بعد زایمانم میرم درستش می کنم .

چشم نکنم خودمو تنها دندون ناقصی بود که داشتم .

 عاقبت امروز ش ت و الان نصفشو دارم .حالا باید چند چوق پیاده شم و کلییییییییی درد بکشم برم دندون بکارم .

ب سوفی از ساعت دو تا هشت صبح یک بند ونگ زد ....شیرش دادم .باد گلوشو گرفتم ،تمیزش امممممممممممما هی ونگ ...ونگ ...ونگ ....گفتم شاید نفخ کرده چند قطره شربت بهش دادم باز ونگ ،ونگ ،ونگ  ....فقط وقتی آروم میشد که ام رو میچپوندم تو حلقش (!) یعنی چهار ساعت تمام مک میزد و من دیگه کفری شده بودم .برا خواهرم که تعریف می میگفت شاید شیرت کم بوده سیر نمیشده .گفتم چی میگی خواهر من می تونم شیر و لبنیات مردم این شهر رو تامین کنم .smilie_ _214.gifچه میدونم دردش چی بود .اینقدر ونگ زد که عصبانی شدم با سه انگشتم زدم تو صورتش .الهی دستم بشکنه .خاک تو سرم کنند .واقعا که بی لیاقتم .خسته ،بی خواب وکلافه بودم .تازه تو موقعیت انی قرار گرفته بودم که شنیده بودم بچه اشون رو کوبیدن به دیوار (!) از اونجا که آدم پنهان کاری نیستم پیش را اعتراف و خوب معلومه دیگه شازده رفت بالا منبر و هی دلسوزوند و غصه خورد واسه دخترش که به دست همچین مادری افتاده    http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif   http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif 

که صد البته حق داشت. خیلی عذاب وجدان دارم .چرا نتونستم خودمو کنترل کنم    http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif 

دیگه ساعت 8 بود گذاشتم تو رختخوابش وخودم بیهوش شدم ...واقعا بیهوش شدم ...اصلا یادم نمیاد بچه چطور خو د .در طول 24 ساعت فقط یک ساعت خو ده بودم ...یک ساعت و نیم بعد چشم باز دیدم آروم خو ده ...عین یک فرشته پاک و معصوم ....smilie_ _227.gif  

خدا از سر تقصیرم بگذره ...اگه دیگه از این غلطا بدجور خودمو تنبیه می کنم ....مادر بودن لیاقت میخواد ...

یک ساعت دیگه چرت زدم بعد بلند شدم گوشت بیرون گذاشتم واسه درست خورشت بادمجون...چهار بار لباس ریختم ماشین لباسشویی ...جارو کشیدم و سرامیک ها رو طی کشیدم ....لباسهای سوفی رو با دست شستم .بینش بهش شیر دادم و تمیزش ....نهار نداشتم . زولبیا بامیه و چای و کیک شکلاتی و سیب خوردم با یه لیوان عرق شاه تره و یه لیوان ترنجبین و شیر خشت ...بعد هم هندوانه لمبوندم که سردیم کرد و دائم پام تو دستشویی بود ....

خواهرم زنگ زد و خبر داد امتحان ضم.ن خدمت  مجازی دارم و بهتره فراموش نکنم شرکت کنم .

گفتم میشه به جای من امتحان بدی من نخوندم ..خودش 20 شده بود ...برا من امتحان داد 16 شدم ....همکارم(همون که شوهرش دکی طب سنتیه و با هوو زندگی می کنه )زنگ زد حالمو پرسید ..گفت خیلی دلم برات تنگ شده ...تو رو خدا اگه کاری داری بگو بیام برات انجام بدم که تشکر ازش ...گفت همین روزا میام دیدنت گفتم قدمت رو جفت چشمام ..در خونه من همیشه به روت بازه ...

زن خوش قلب و مهربونیه ..بی نهایت باگذشت وصبوره .الهی خدا همیشه براش بهترین ها رو رقم بزنه و در همه حال هواشو داشته باشه ...

معاونمون هم دیروز زنگ زد  کلی شرمنده اش شدم بخدا ........نیمه شبی که کیسه آبم شده بود از ترس جا موندن مدارکم تو مدرسه به اون بنده خدا زنگ زدم و از خواب بیدارش ....بعدا با خودم فکر چقدر کارم احمقانه بوده که نیمه شب خونه مردم زنگ زدم ....بهش گفتم بزار به پای ناشیگری و دستپاچه شدنم ...کمی راجب زردی بچه راهنمایی ام کرد و بهم شماره یه مرکز درمانی که مشاوره راجب طب ی میده بهم داد و بعدهم قطع کرد ....


دیگه اینکه خونه تازه تبدیل به خونه آدمیزاد شده ...میخواستم برم که ترسیدم سوفیا بیدار شه ..گذاشتم ساعت 10 را بیاد بچه رو بسپارم بهش برم یه دوش حس بگیرم ..شاید سوفی هم بردم آب تنی ..البته به احتمال زیاد اونو فردا میبرم ...آره شب پنجره ها بازه ممکنه دخملکم سرما بخوره ...

همینا دیگه حرف خاصی نمونده ...برم زیر برنج رو خاموش کنم و کمی ای عقب مونده ام رو دنبال کنم

تا بعد مراقب خودتون باشید





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/03/10/post-458/




۲۴۳

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/20/post-446/




۲۴۷

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/25/post-450/




۲۴۷

درخواست حذف اطلاعات

ساعت نزدیک به پنج صبحه ،سپیده صبح از حریر اتاق خواب دیده میشه .لای پنجره رو باز گذاشتم و گلوله شدم توی تخت . را کجاست ؟ تو سالن نزدیک به بخاری !!!!!!! یعنی مصیبتی دارم وقتی خونه است .آخه مرد اینقدر سوسول و سرمایی؟ ب بهش گفتم را بخدا حالم بد میشه میام تو سالن .بابا هوا به این خوبی بخاری روشن ت دیگه چیه .پنجره های سالن رو قبل از رفتن به باز گذاشته بودم .بارون آستری زیر ها رو به گند کشیده بود . هوا بسیاااااااار عالی بود و رعد و بارون باعث نشاط میشد .اون وقت را خان عین اسکیمو دور خودشو پتو نرمولک مسافرتی کشیده بود و هر چند دقیقه می گفت عزیزم خونه خیلی سرده ها ......گفتم تا من نرفتم تو اتاق خواب حق روشن بخاری رو نداری .قلبم میگیره .تازه بودم و نمیخوام شر،شر عرق بریزم .پاشنه پای راستم به شدت درد می کنه .زیاد که پیاده روی کنم ورم و درد میاد سراغم .برا همین بی خو زد به سرم .بلند شدم گوشت و قارچ بیرون گذاشتم یکی دو ساعت بعد مایه ماکارانی درست کنم .دیروز به هر فلاکتی بود رفتم مدرسه .دست مدیرم درد نکنه .غذاهایی که تدارک دیده بود همههههه خونگی و عالی بود .( الان با تبلت آپ می کنم نمیشه ع آپلود کردبعدا ع ا روبه نوشته پستم اضافه می کنم) .پیش غذا سالادو بورانی اسفناج بود .غذای اصلی فسنجون ملسسسسسسسسس و برنج زعفرونی با مرغ .دسر هم کاسترد با ژله خورده شیشه .

بعد از صرف نهار دو ساعت رفتیم کلاس ساعت سوم هم تقدیرنامه ها و کارت هدیه داد به همه .تقدیر نامه من و معلم ششم سه تا بود که هر سه تا رو داخل یک لوح خوشجل گذاشته بود .به هر دوی ما علاوه بر کارت هدیه سکه یک گرمی طلا داد که فکر کنم ارزشش بالاتر از سیصد و پنجاه باشه .هنوز نرفتم سایت طلا قیمت ها رو نگاه کنم .حسن ختام برنامه آوردن کیکی بود که واسه تولد معاون پرورشی یده بود .اینو هم اضافه کنم .معاون پرورشی بازنشسته شده و مدیر به او علاوه بر کارت و لوح تقدیر یه کیف چرم عالی برا مدارک و یه پیرهن کهربایی رنگ هدیه داد .راجب همکار هوودارم قبلا گفته بودم .

اممممما عنوان ن تو مدرسه دو مورد مشابه هم داریم که با هوو زیر یک سقف زندگی می کنند .مورد دومی پانزده سال از شوهرش بزرگ تره . رررررررر پوله چون باباش کارخونه دار بوده و کلی ثروت بهش به ارث رسیده .اون وقت این خانم بعد از سه بار بارداری ناموفق ،شش سال پیش تصمیم میگیره دانش آموزش رو که شانزده ساله بوده   برا شوهر تحفه اش خواستگاری کنه دختره هم که از یه خونواده فقیر بوده به خیال اینکه تمام این اموال و خونه بزرگ هزار و پانصدمتری مال مرده است زنش میشه و الان یه دختر چهارساله دارن .آقا چشمتون روز بد نبینه .این همکارمون به دلیل اینکه سنواتش بالاتر از بیسته روزای دوشنبه نمیاد (قانونه) دیروز به اصرار مدیر بلند میشه میاد مدرسه تا تو مراسم باشه .اوایل سال تحصیلی از شوهرش کتک خورده بود به طوریکه رباط پاش شده بود .این اتفاق چند بار دیگه رخ داده بود و خانم همکارهمون اول سال دنبال بود برا گرفتن طلاق .یعنی هم از این مردک بی همه چیز کتک میخورد هم از هووش که عین گوریله ( همکار زن نحیف و کوتاه قدیه ) جالب اینجاست همکار هوو دار اولی اینو نصیحت می کرد چرا تو این زندگی نکبت بار موندی .طلاق بگیر .با این همه ثروت بالا ه یکی پیدا میشه باهات ازدواج کنه .این یکی هم میگفت نمیشه .تو شوهرمو نمیشناسی و از این حرفا .هیچی دیگه مردک تلفن خونه رو بارها ش ته و این خانم حق تلفن زدن و ارتباط با خونوادش رو نداره .حتی موبایل نداره .بارها پیش اومده از مدرسه باهاش کار داشتن مجبور بودن به شوهره زنگ بزنن تا پیغام رو بهش برسونه !!! یا میگه حق بیرون رفتن ندارم مگه اینکه با خودش برم بیرون ...اداره نمی تونه بره مگه با حضور خود مرده .حالا ترس این عنترخان واسه چیه ؟ واسه اینکه خانم همکار یهو نره دنبال و دادگاه .بحث چند میلیارد ارثه .بحث دو خونه بزرگ در بهترین نقطه شهر .هر کدوم به ارزش چهارده پانزده میلیارد تومن !  بحث یک آزمایشگاه بزرگ در گرون ترین نقطه شهر و بحث ماهی دو میلیون و هشتصدتومن حقوقیه که ک دست عنترخانه .به اضافه دو ماشین .البته ماشینا به اسم شوهره است اما مابقی اموال رو تاحالا نتونسته از چنگ همکارم بیرون بکشه .هووی ش هم یه بار به عنترخان گفته بود همکاراش تو مدرسه پرش می کنند و بهش معرفی !!!!! رفتار عنترخان با هووئه هم خوب نیست .از اون مردای بی سروپاییه که دست بزن داره و زن های مختلف رو تجربه می کنه و یه پا لاته واسه خودش .هیچی دیگه دیروز این بنده خدا به شوهره میگه از اداره اومدن و باید برم مدرسه ...مرتیکه باور نکرده بود ....در گیرودار خوردن نهار بودیم که دیدیم یکی عین ووووووو در رو هل داد نه سلامی نه علیکی با چشای ورقلنبیده و سبیل تاب داده و یقه بازو پشمالو ،

تو قاب در ظاهر شد و گفت خانم جوادی ؟ همکار بیچاره مثل فنر پرید و تند از دفتر خارج شد بعد در عرض دو دقیقه برگشت و با چهره ترسیده و درهم چادرشو برداشت و گفت برام مهمون اومده باید برم !!!!!!! مدیر بیچارمون هنگ کرده بود و میگفت وای نکنه بره خونه بزندش !!!! کاش برم با شوهرش صحبت کنم  اذیتش نکنه !!!! معاون پرورشی توصیه کرد دخ نکنه چون ممکنه اوضاعشون بدتر شه . دیگه بحث کشیده شد به زندگی این بیچاره .به عقیده من مرد درست و با اصل و نسب هرگز تنبونش دوتا نمیشه .مگه یه بی سروپا یا هرزه  مثل شوهر این دوتا همکار من که سابقه هم دارن .اوق ق ق ق 


ساعت چهاربود که مدیر از پسرش که مهمون افتخاری جمعمون بود خواست منو برسونه خونه .بماند که دیر رسیدم خونه .تا رفتم و دوش گرفتم و بزک دوزک و لباس عوض دیر شد و با تاخیر همراه با را رفتم . ه حق ویزیت کامل گرفت .در عرض پنج دقیقه بدون هیچ معاینه ای گفت نمی تونم برا همچین مشکلی که عنوان می کنید گواهی بدم .شما رو معرفی می کنم به م در فلان خیابون .ایشون شناخته شده هستند و همه قبولش دارن .مشکلتون رو عنوان کنید انشاالله گواهی بهتون میده .بعد هم دست از پا درازتر اومدیم بیرون . را گفت تا بعدی وقت داریم .بیا بریم ید کنیم .میخواستم برا سوفی پارچه ب م از این تشک های لبه دار عروسکی درست کنم .ع ش رو تو تلگرام دیده بودم و بعدا بهتون نشون میدم .وای من تا همین دیروز به هیچ کجام نبود که دلار گرون شده  هر کی هم نک و ناله می کرد بی تفاوت نگاش می انگار از کره مریخ اومدم و درد بقیه درد من نبود .امممممما وقتی پانزده متر پارچه رنگی پنگی مختلف یدم و یارو کارت کشید ماتحتم بدجور سوزید .ببعد هم دو تا مانتو خوشجل از طرف شووور جان هدیه گرفتم .یکی آبی کاربنی و دیگری مشکی .برا الان نگرفتم برا بعد زایمانمه .هیچی دیگه .رفتم خودم و باهاش صحبت گفت بیا معرفیت کنم به همکارم توی همون بیمارستان فوق تخصصی که قصد زایمان داری نتیجه رو تا یک هفته دیگه برام بیار چون فرصت زیادی تا زایمانت نمونده .حالا قرار شد  هفته دیگه برم ببینم خدا چی میخواد .اگه نامه بهم نداد مجبورم تن بدم به زایمان طبیعی .ایشششششششش چقدر ترسناکه . دیگه شام رو بیرون خوردیمو خسته و له اومدیم خونه .دیگه فک زدن بسه .فرصت ادیت کلماتو ندارم .باید بلند شم برم فکر نهار ظهرم باشم که میخوام ببرم مدرسه تا بعد در پناه خدا باشید .





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/25/post-450/




۲۴۴

درخواست حذف اطلاعات

حس سنگین و تنبل شدم .کارهای عقب مونده زیادی دارم که نمی تونم تنهایی انجامشون بدم امممممما از اونجا که را مشغول اتمام پروژه اش تا قبل از تولد سوفیاست وقت چندانی برای همراهی با من  نداره . دو روز پیش مامان طی تماسی بهم گفت دلم تاب نمیاره برا زایمانت نیام .بابات منو میاره و خودش برمی گرده .به را گفتم بلیط هواپیما بگیر برو دنبالشون .می ترسم از نا امنی  جاده  .ولی مامان مخالفت کرد گفت ترس از ارتفاع داره و با هواپیما نمیاد .با قطار هم راضی به اومدن نبودن .بابا گفت من ماشینمو عوض که راحت بتونیم سفر کنیم با ماشین خودمون میایم .

دیروز غروب بود که را رفت و تا دوشنبه نمیاد . ب بارون و رعدوبرق یه حال اساسی بهم داد این دو روزی که گذشت جهنم واقعی بود .الان هوا خنک و ملسه .صبح خورشت بادمجون درست و الان داره آروم قل میزنه و بوش همه جا پیچیده .یه مقدار ید دارم که تا ساعت هفت میرم بیرون انجامشون بدم .


.امروز صبح تا هشت خو دم و بعد بلند شدم برگه های باقی مونده رو تصحیح .بعد از ظهر دوشنبه باید دو برم .نتیجه اول روباید به م نشون بدم ببینم راضی به سزارینم میشه .کمی دوخت و دوز برا سوفیا دارم که معلوم نیست کی حال انجامش رو داشته باشم  .فعلا که

فقط وقتمو تلف می کنم .بخصوص اینکه مدیر احمق شیفت مخالف با قیچی کابل پنکه کلاسمو قطع کرده و کلاسم گرم و دم کرده است .وقتی اعتراض گفتن درخواست از جانب اداره بوده که جهت جلوگیری از بروز حادثه مجدد پنکه های کلاسها برداشته شه (!!!) وقتی یک عده و بشن مسئول و بجا راه چاره همه جا رو قهوه ای کنند حرفی واسه گفتن باقی نمی مونه .مرتیکه بجا ایمن کلاسها تز داده کل پنکه های مدارس برداشته شه .اون وقت بچه ها از فرت گرما تو کلاس چرت میزنن منم کاری به کارشون ندارم .کلاس من شلوغ ترین کلاس مدرسه است .آفتابگیره و پنجره ها نداره .به دخترا میگم مقنعه و مانتوهاتون رو بیرون بیارین بشینید بلکه حجابتون مزید بر علت نشه .بعد ه معلوم نیست تو کدوم دنیا سیر می کنه میره طرح به مجلس ارائه میده که از پانزده شهریور مدارس باز شه .تو بیا اول امکانات اولیه کلاسها مثل وسایل برودتی ،حرارتی رو تامین کن بعد از رو باد معده ات تصمیم بگیر و حرف بزن ! خ ش این مملکت داره رو چه حساب و منطقی اداره میشه ؟ هر کدوم شب میخوابن صبح که بیدار میشن یه تصمیم من درآوردی از خودشون در می کنند و میخوان اجرا کنند . تو یه اون سرش ناپیدا . بهتره بلند شم برم فروشگاه ت و پرت بگیرم بیام .بارون میزنه و هواش جون میده برا بیرون رفتن .هر چند من با این شکم و راه رفتن پنگون مانندم سعی می کنم کمتر در پیش چشم انظار ظاهر شم .فعلا تا بعد بدرود




منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/21/post-447/




۲۴۱

درخواست حذف اطلاعات

هوففففففففففففف

چقدر جون کندم تا تونستم بالا ه وارد پنل کاربری شم . قبلا با تبلت می نوشتم . چون رمزش سیو بود به طور خ ر وارد بخش مدیریت میشدم . اما مدتیه تبلت جان مریض احواله و هر یک خط که می نویسم خود به خود میره تو صفحه هات دیگه .بالاجبار تصمیم گرفتم اعصابمو خاکشیر نکنم با لپ تاب آپ کنم .اممممممممما هر کار رمزو به یاد نمیوردم نهایتا مجبور شدم دست به تنبون ایمیلم شم !

حالا بگذریم

دیروز روز بسیار سگی داشتم .

خواهرم یکی دو هفته است بعد از چند ماه درد کشیدن و تحت نظر بودن جراحی کرد . مامان برا مراقبت از او و بچه ها رفت خونشون . یکی دو هفته رو تحمل کرد نهایتا بخاطر رفتار دامادمون و تکرار خیانتی مشابه خیانت هشت سال قبلش به خانواده ام .تاب نیورد برگشت سرخونه زندگیش . خیانتی که داماد هشت سال قبل به خانواده ام کرد گناهی نابخشودنی بود که هنوز که هنوزه اثراتش دامنگیر خانواده ام است . منتهی بخاطر خواهرم هیچ کدوم در برابر این مردک نایستادیم و چون خواهرم قاطعانه از شوهرش دفاع می کرد دم نزدیم .

به مامان حق دادم و میدم چون هشت سال قبل شاهد اون ماجرا بودم و به چشمم همه چی رو دیدم . بدبختی اینجا بود که خواهر احمقم حاضر نبود قبول کنه شوهرش دشمن ماست . و دائم ازش حمایت می کرد .

بدبخت اینقدر حسوده که چشم پیشرفت هیچ کدوم از ما رو نداره و دائم به فکره به نوعی به هر کدوم از ما ضرری برسونه .

بگذریم .

بعد از این مدت ،درد خواهرم پس از عمل نه تنها بهتر نشد بلکه روز به روز بدو بدتر شد . مثلا هفته قبل گفت دچار گر گرفتگی هستم و نیمه شب تشنج و لرز می کنم . خوب من بیسواد نا آگاه از رشته پزشکی میدونم اینا میتونه علائم عفونت باشه . بعد بیسواد احمقش هیچ گونه دارو یا مسکن و آنتی بیوتیکی برا این ننوشته بود . به خواهرم میگفتم آخه چرا دارو ننوشته؟ میگفت م زیاد خارج از کشور سفر می کنه و مطابق با استاندارد اونجامخالف استفاده داروئه و از این چرت و پرتا که دو زار ارزش نداره .گذشت تا شنبه که رفت مجددا وزیت شه . به ه یا همون جناب بیسواد گفته بود درد شدید دارم اوشون هم گفته بود غیر طبیعیه و باید بستری شی . خواهر هم بستری شد و هر بار من تماس میگرفتم گریه می کرد که درد شدید دارم و اینا نمیدونن مشکل از کجاست . آزمایش خون و ادرار و سنو و سی تی اسکن گرفتن . از دستیار م پرسیدم مشکل از کجاست ؟چرا اینقدر درد دارم ؟ عفونت دارم ؟ اوشون هم گفته نه عفونت نداری !!!!!!!!! سنو هم چیزی نشون نداده !!!

گفتم خو بهش می گفتی مردک خیر سرت اسم به یدک میکشی پس دلیل این درد چیه ؟ عاقبت الامر همینا که منکر عفونت بودن .آنتی بیوتیک زدن که تاثیری نداشت . دیروز بعد از برگشت از مدرسه رفتم از مغازه سرکوچه ید کنم دیدم نخود فرنگی های خوبی داره . زنگ زدم به خواهرم تا اگه اون هم میخواد واسش بگیرم .دیدم داره گریه می کنه گفتم چرا زار میزنی ؟ گفت دارم از درد میمیرررررررررم .هر بار هم شوهرم میره بهشون میگه ون نیست !

عصبانی شدم گفتم برا اینکه تو مملکت بی صاحب ما اش ، چه آدم بکشن چه آب بخورن هیچ عین خیالش نیست ! فقط پول میشناسن و بس ! حرف بزنی میگن آآآآآآآآآآآی به جامعه پزشکی توهین کردین !  مگه موش آزمایشگاهی گیر آوردن ؟

زنگ زدم به بابا تا با داماد عموم که رئیس بخش جراحی یه  بیمارستان دیگه است صحبت کنه سفارش خواهرمو ه . متاسفانه تماسم منجر به دلخوری شد و بابا گفت حاضر به تماس نیست . منم بدجور دلم ش ت و با چشم گریون اومدم خونه . رفتم زیر دوش حمووم و اونقدددددددددددددر گریه که حالم بد شد . را معمولا در طول روز چند باز بهم زنگ میزنه و حالمو می پرسه . درست همون موقع تماس گرفت که من نتونستم میون اشک و سرفه جوابش رو بدم . حالا مگه ول کن بود هی پشت سر هم زنگ میزد .منم موضوع رو براش تعریف . کمی دلداریم داد اما من حالم واقعا بد بود . یک ساعت بعد دیدم مامان با گوشیش هی زنگ میزنه . میدونستم بابا ازش خواسته تماس بگیره .با اینکه حساب مامان از بابا جدا بود دلم نخواست جوابشو بدم چون باز گریه ام میگرفت . تا آ شب گرفته بودم و دائم با خواهرم در تماس بودم و از درد او رنج می کشیدم .

امروز باز همون آش بود و همون کاسه . ه فسفر سوزونده بود و آنتی بیوتیک قوی تری تجویز کرده بود ! همین و بس !

هنوز نمیدونه دلیل درد هایی که خواهرم میکشه چیه و احتمالا اونقدر ادامه بده که مجبور شیم خواهرمو ببریم بیمارستان دیگه . گل بگیرن اون مدرک اتو مردیکه بیسواد . وقتی بری پولکی الکی مدرک بگیری و دو زار آموزش ندیده باشی و در عمل نتونی کاری کنی هیچ فرقی با یه بیسواد نداری .

اعصابم خورد شد بخدا . اگه زن م اصرار نکرده بود هرگز به این مردک مراجعه نمی کردیم . هی گفت خوبیه منو عمل کرده مشهوره ، چسه فلانه . آ ش شد این !





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/17/post-444/




۲۴۳

درخواست حذف اطلاعات

یه عالمه کار انجام نشده دارم .مشغول تصحیح اوراق بچه ها بودم که همکارنامبرده در پست زیر زنگ زد و گفت الف دستگاه میوه خشک کن یدم میخوام توت سفید خشک کنم راهنماییم می کنی .گفتم والا چرا دروغ بگم من میوه رو با مایکروفر یا خود فر خشک می کنم منتهی چون میدونم به نت دسترسی نداری برات سرچ می کنم بهت خبر میدم .این تماس باعث شد کرم درونم ول بخوره دست از تصحیح ۳۶۰ برگه امتحانی بکشم بیام پست نیمه تموم رو تموم کنم .بماند که چقددددددددددر از خنگی دانش آموزام حرص خوردم .حالا تو پست بعد چند تا برگه ها رو ع میگیرم میزارم ببینید چی میگم و چی میکشم .


خانم همکار نسبت به هووش زیباتره .قدبلندو  ترکه ای و شیک پوشه .روزی نیست که ما یه مانتو جدید تنش نبینیم .خیاطی رو تا حدی میدونه و بعضی مانتوهاش رو خودش میدوزه .برخلاف او هووش هنر خاصی نداره جز خوردن ،خو دن ، ،دادن !!( البته با عرض پوزش ازشما .اما این واقعیته و نمیتونم کتمان کنم !) ع ش رو که بهمون نشون داد مات و متحیر موندم این گنده چی داشته مردک آورده سر همکار ! سیاه  سوخته و چاق عینهو  بشکه .البته اینم تو پرانتز بگم بعد از این هوو ئه شوهر همکار یه نفر دیگه رو هم می کنه که بعدا کنارش میزاره . دو پسر همکار برا کنکور آماده میشن و پدرشون فشار زیادی به این دو پسر میاره .اگه معدلشون پایین شه مردک خانم همکار رو زیر مشت و لگد میگیره که چرا بهشون سخت نگرفتی یا چرا بهشون رسیدگی نکردی ! یه بار تعریف می کرد بخاطر اینکه معدل پسرم هجده و هفتاد صدم شده بود با شلنگ محکم کوبیدتو سرم که بیهوش شدم .این اوا شوهر همکار به بچه ها فشار آورده که برید طبقه بالا درس بخونید .بچه ها هم علی رغم میل باطنیشون چند ساعتی از روز رو میرن حریم هوو خانم ! قبل از نوروز بود که همکار گفت دو دست مبل برا طبقه بالا یدیم و از اونجا که این زنک همش پایینه قرار شده اون طبقه اختصاص پیدا کنه به مهمان هایی که از شهرستان برامون میاد .تا اینکه همین دیروز تعریف می کرد زنیکه برا اینکه پای بچه ها رو از اونجا ببره رفته با چاقو رویه مبل رو به اندازه ده سانت کرده و بعد بدو،بدو زنگ زده به شوهره که چه نشستی .پسرا بخاطر حسادت مادرشون و اینکه برا من مبل یدی  رویه مبل تازه و نو نوار رو .مردک هم شب قیامت کرده بود و بچه های بدبخت رو به باد کتک گرفته بود .یا مثلا همکارم میگه تنها کاری که زنک انجام میده جارو هست و اگه شیفت صبح باشم نهار درست می کنه .مطلقااااااااا دست به سیاه و سفید نمیزنه که البته همکار راضی بود چون میگفت هر بار آشپزی کنه کل آشپزخونه رو به گند میکشه و تمیز کاری نمی کنه .از روابط بالای هیجده سالشون هم گاهی صحبت می کنه .اینکه وقتی خسته میره خونه می بینه زنه با شوهرش تازه از بیرون اومدن یا صدای نک و نالشون از اتاق خواب میاد !!! میگفت از عمد میزاره وقتی نزدیک به اومدن من به خونه میشه شوهرمو میکشه تو اتاق خواب .یا یه بار وقتی اومده بود مدرسه لپش زخمی بود که ظاهرا بخاطر اینکه شوهره بخاطر یه کار هووئه با هوو قهر می کنه از خواب شبانه کنار هوو ممانعت می کنه و هوو صبحش شروع می کنه به پدر همکار و خونوادش دادن .همکار هم مشغول شستن لباس بچه ها بوده میاد بیرون و زنک رو به باد می کشه و خلاصه کار به زد و خورد میکشه .بعد اومدن شوهر هوس به خونه ، مجددا  جفتشون یه بار دیگه کتک خورده بودن !!!!!اگه بخوام از اتفاقات زندگی این بیچاره بگم مثنوی هفت من کاغذ میشه .میخوام بگم تف به دینی که بخواد این شیوه زندگی رو رواج بده و تف به ابله های کودن و بی مغزی که سبک و سیاق زندگیشون چند همسریه و بهش می بالند !





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/20/post-446/




۲۴۰

درخواست حذف اطلاعات
ج

دو شب پیش، نیمه شب حدود ساعت ۳ بودبیدار شدم رفتم دستشویی .ضعف شدیدی داشتم .مقداری میوه و چند دونه ما گذاشتم تو بشقاب رفتم تو تخت و همزمان که نت گردی می خوراکی هامو خوردم . را نبود و من دو ساعتی نت گردی تا سپیده صبح زده شد.بعد گرفتم خو دم .به یک ساعت نکشیده بود احساس ضعف شدیدی بهم غالب شد .قبلا اینجور نبودم .بلند شدم نون ، پنیر سبزی خوردم باز خو دم و این روند خواب و بیداری و ضعف و خوردن تااااااااااا شب ادامه داشت . بخاطر همین پرخوری ب شب بدی رو گذروندم .صبح تمایل نداشتم برم مدرسه اما چون قرار بود بچه ها رو به اردو ببرن مجبور بودم به هر جون کندنی که بود بلند شم برم .از اونجا که مبلغ ثبت نام برا اردو زیاد بود تنها یک اتوبوس از کل مدرسه پر شد و مدیرومعاون بچه ها رو بردن ما معلما ویکی دیگه از معاونا ، مدرسه موندیم .برا اینکه سایر بچه ها از اردو نرفتن ناراحت نشن قبلا بهشون گفته بودن برا خودشون خوراکی و زیر انداز بیارن و کل ساعات درسی رو  تو حیاط مدرسه خوش بگذرونن .بماند که یه جا همکارم جو گیر شد یه آهنگ شاد از بلندگو پخش کرد و دخترا ریختن وسط حیاط دددددب :) .من که حال و روز خوبی نداشتم و همش در حال چرت زدن بودم .مابقی همکارا هم تو حیاط مراقب بچه ها بودن تا مبادا بدو ،بدو کنند بلایی سرشون بیاد .نهایتا دو ساعت بعد اونا هم وارد دفتر مدرسه شدن .معاون پرورشیمون آقا هستن .از نظر من آدم بدی نیست اما از روز اول حس خوبی بهش نداشتم .یه دیوار دفاعی بین خودم و اوشون کشیده بودم و جز در موارد ضروری باهاش هم کلام نمیشدم .برخلاف من و یکی دیگه از همکارا که نسبت به ظاهر این آقا معترض بود( یقه رو زیاد از حد باز میزاشت و موهای اش رو سه تیغه می کرد که این برا جو اداری از نظر ما مناسب نبود .یه چی تو مایه جاهلا !!!) مابقی همکارا بگو بخند و شوخی هاشون با این آقا به راه بود .سال آ خدمتشون هست .ایثارگره و به گفته خودش قبلا در فلان نهاد کار می کرده نهایتا معلمی رو انتخاب کرده .بنگاه املاک داره و اوضاع مالیش حس ییییی توپه .وقتی تنها تو دفتر نشسته بودم و چرت میزدم این آقا قبل از همه وارد دفتر شد .خودمو جمع و جور و به خوندن پوشه بخشنامه ها مشغول .پرسید خانم الف بعد از تعطیلی مدرسه با سایر همکارا به اردو میرین ؟ گفتم خیر ترجیح میدم برم خونه .و به دنبال اون بحث رو پیش کشید و راجب شغل همسرم  اینکه الان بچه چندمم رو باردارم و .....سوال می کرد .نمیدونم تا الان منو شناختین یا نه .به شدت بدم میاد ی ازم سوال شخصی کنه .تا خودم نخوام چیزی به ی بگم نمیگم .هر جا هم ببینم بیان فلان حرف مشکلی نداره راحت راجبش حرف میزنم .با اکراه پاسخ چند سوالش رو دادم و به بهانه ی سرزدن به دخترام رفتم بیرون .شکم دردم باعث شد به همکارام پیشنهاد بدم برگردیم دفتر .دیگه وارد دفتر شدیم و بحث و گفتگو از هر جا کشیده شد به جایی که همکارم که خودش با هوو زیر یک سقف زندگی می کنه و زندگی بسیار متشنجی داره به شوخی رو به همکار دیگه گفت فلانی قرار نبود شما برا آقای ای آستین بالا بزنید ؟ بعد هم قاه قاه خندید .( همکارمون زن و چهار بچه داره ) اوشون متعاقب شوخی همکار خانم گل از گلش شکفت و خندید و هی با اینا سر زن گرفتن بحث کرد .نهایتش چی شد ؟ به خانم همکاری که کنارش نشسته بود گفت که چند ساله مخفیانه زن کرده ! خانم همکار ازش میپرسید جوونه یا پیر ؟ گفت زن جوون مایه دردسره ( از جهت بچه دار شدن!) بعد هم در پاسخ همکارم مبنی بر آگاهی زنش گفته بود میدونه منتهی خودشو به اون راه میزنه .منم دیگه از این موش و گربه بازی خسته شدم و چند باری کنارش گذاشتم اما بدجور آویزونمه !!!!!! خانم همکار به سیم ثانیه نکشید اومد در گوش من و یکی دو نفر دیگه گفت مرتیکه زن ای داره (!!!!) حالا اینا رو گفتم که به اینجا برسم .همیشه میگن کافر همه را به کیش خود پندارد .چند باری پیش اومد که خواسته و ناخواسته راجب نبودن را و یت دو ماهه اش به خارج از ایران و یا یت های یک هفته ای به سایر استان ها صحبت همین خانم هوودار به کرات به من میگفت الف جان مراقب باش یه وقت شوهرت بهت خیانت نکنه ! منم برام دور از ذهن بود این آدم چرا ی رو که ندیده و هیچ ذهنیتی نسبت به اخلاق ،تربیت و منش اون فرد نداره اونو زیر سوال میبره ؟ مگه این همه دریانورد یا شغلهای مختلف براشون پیش نمیاد ماه ها از زن و بچه دور باشن ؟ همه از دم به دلیل دوری از زنشون میرن خیانت می کنند ؟ (یعنی اونی که مرخصی ساعتی میگیره میره دنبال کاری مبراست ؟) اون وقت امروز باز همین خانم در برابر بقیه به من که همچین مردهایی رو هوس باز و کثیف میخوندم گفت قبلا بهت گفتم مراقب شوهرت باش .موقعیت خوبی داره و هر زن یا دختری از خداشه همچین مردی رو تور کنه .خیلی بهم فشار اومد .گفتم من به شوهرم بیشتر از جفت چشام اعتماد دارم .شما بهتره ی رو که ندیدی و نمیشناسی چه خط فکری داره به چوب همسرت نزنی .مرتیکه دو زن رو زیر یک سقف نگه داشته .هفته ای نیست این زنها برا کوچک ترین چیزی همدیگه رو جر ندن .یهو معاون که تا اون لحظه دستش رو نشده بود با تایید خاصی گفت آره خانم الف فلانی راست میگه مردها از چهل سال به بعد(!!!) دست خودشون نیست و به سمت خیانت سوق پیدا می کنند (عجبا!!) چند مین بعد خودشو لو داد که آره ه ه ه ه خودش این کاره است . از اونجا که من کوچک ترین ناراحتی و حرفمو برا را میگم ظهر وقتی اومدم خونه ،بهم زنگ زد حالمو بپرسه ریز جزییات همه اتفاقای امروز رو گذاشتم کف دستش ! بنده خدا آهی کشید و گفت : ما داریم واسه یه لقمه نون ، شب و روز سگ دو میزنیم تا خونوادمون در رفاه باشن اون وقت یه عده بیکار نشستن راجبمون چیا که فکر نمی کنند .







منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/15/post-443/




۲۳۹

درخواست حذف اطلاعات




درود بر (دوستان ) قدیمی 

گفته بودم دخترم به دنیا بیاد مجددا می نویسم .واقعیتش تا اومدنش چیزی نمونده و الان هم یه مرتبه هوس نوشتن به سرم زد .برای من این چند ماه به یک چشم بر هم زدن گذشت .روزها توام با آرامش بود و اتفاق خاصی در این مدت نیفتاد که بخوام ازش یاد کنم .راستشو بگم هنوز ارتباط با دخترم برقرار ن .برخلاف را که میشینه باهاش حرف میزنه من سکوت می کنم .ضربه های گاه و بیگاهش رو از روی شکمم نگاه می کنم و فوقش بیشترین ابراز احساسم  یه لبخنده و بس .شبا از درد پاشنه پای راستم می نالم .شکمم مثل شکم بودا شده و خدا رو شکر زیاد قلنبه نشده .یه چیزی که باعث رضایتم هست اینه که شکمم مثل شکم بعضی خانمای باردار شبیه ببر بنگال نشده .آخه هر بار میرم و تو اتاق ماما شکم سایر خانما رو می بینم وحشت می کنم .ترک ،ترک ،سیاه و پر از موی ضخیم !

میدونم دست خودشون نیست و عارضه ی طبیعیه اما من از این حیث شانس آوردم .تقریبا یک ماه پیش بنا به اصرار را پزشکم رو عوض چون طرف قرار داد با سه بیمارستان خصوصی بود و من ترجیحم زایمان در یک بیمارستان فوق تخصصی بود . همکارام می گفتن رسیدگی در اونجا خیلی زیاده و امکانات و همه چیزش عالیههههه . جدیدم بسیار معروفه و صدالبته در هر نوبت عذ الیم می کشم تا ویزیت شم بسکه مطبش شلوغه.دو روز پیش که نتایج آزمایش و سنو رو برده بودم پیشش گفتم   من میخوام سزارین شم .پرسید کدوم بیمارستان ؟ گفتم فلان بیمارستان .گفت نمیشه !!!!!!!!!!!! اونجا زیاد سخت میگیرن . اگه فلان بیمارستان ( اون بیمارستانی که نزدیک خونمونه )انتخاب کنی  سخت گیری کمتری می کنند .گفتم من اونجا رو دوست ندارم .اسمش خصوصیه اما شبیه درمانگاه می مونه.خلاصه الان استرس وجودمو گرفته که آ ش چی میشه ؟ بخصوص اینکه خدا رو شکر ،سوفیا بچه درشتیه و اینو تو سنوی هفته گذشته بهم گفتن .

فعلا با را کاسه چه کنم دست گرفتیم و منتظریم یه راه حل پیدا کنیم .من تحمل درد زایمان طبیعی رو ندارم .اینو هم بگم به مامانم گفتم برا زایمانم خودش رو به زحمت نندازه و این همه راه رو واسه پرستاری از من یا بچه نیاد .وقتی ننه را خودشو کنار کشیده چرا مادر من بار زحمات من یا بچه رو به دوش بکشه .به را گفتم اتاق خصوصی بگیر خودت اون چند روز بالا سرم باش .

اگه از دیوونگی های ننه را بخوام بگم یه کتاب حرف واسه گفتن دارم که ترجیح میدم مسکوت بمونه . را هم فقطططططططط بلده بگه، اون پیر شده نمی فهمه داره چی میگه (!) حافظه اش تحلیل رفته به دل نگیر (!!) دیگه از چی بگم ؟ نمیدونم .برسم سعی می کنم روزانه نویسی رو از سر بگیرم .تا بعد






منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1397/02/13/post-442/




۲۱۷

درخواست حذف اطلاعات

صبح با بی حالی بیدار شدم .دلم به هم میخورد .بسته های گوشتی که دیروز یده بودم گذاشتم توسینک یخشون باز شه تمییز و خورد و بسته بندی کنم .دیروز از فرط خستگی و کمر درد حال پاک اون همه گوشت رو نداشتم .تو ذهنم لیست ید رو می نوشتم تا بعدا روی کاغذ بیارم .ماکارانی رشته ای و فرمی ،دستمال تو ،صابون ،روغن بدون پالم ،مایع ظرفشویی .پودر ماشین ،خیار ،گوجه ،سیب و موز ،سبزی و قارچ ....

گوشت قرمز ها رو تمییز شستم و خورد و چند بسته هم چرخ دیدم حالم داره بد میشه .رفتم دستشویی و مثل جسد برگشتم تو آشپزخونه .مرغ ها رو پوست کندم .تمییز و شستم و بسته بندی . به را زنگ زدم گفتم :نمی تونم واست ماکارانی درست کنم .ماکارانی نداریم و منم حالم خوب نیست این همه راه رو برم ید کنم .گفت هر چی دوست داری درست کن .باقالی بیرون گذاشتم تا باقالی پلو با گوشت درست کنم .برنج خیس .گوشت از صبح تا حالا به مدت ۱۰ ساعت جوشیده و قل خورده و جا افتاده .قرمز و چرب و چیلی شده .امیدوارم معده را به هم نریزه چون من روغن کم ریختم منتهی چرب شد  .چند تیکه ماهی و یه بسته گردوی فریز شده داشتم ریختم قاطی ا بره .از بوی ماهی متنفر شدم و تحمل خوردنش رو ندارم .باید  قبل از اومدن را برنج رو دم بدم .باقالی ها رو هم از قبل پختم .هوا ابری و سرده .بخاری ها رو روشن اما خونه همچنان سرده .باید بلند شم برم .فردا صبح باید برم .بعد از ظهر خونه رو جارو می کشیدم در ذهنم با را دعوا می !!!!!!! به این فکر می این مرد رو چه حس ساز رفتن میزنه ؟ به کدوم قولش به من عمل کرده که الان باید مثل بز سرمو پایین بندازم دنبالش برم .امشب که اومد سنگ هامو باهاش وا می کنم .یا یه ملک به نامم می کنه تا خیالم راحت باشه یا منم همین اب شده می مونم .اون هم بره دنبال آرزوهاش .اصلا بچه اش رو هم ببره .والا.





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/09/10/post-418/




۲۱۹

درخواست حذف اطلاعات
حوصله ندارید نخونید فقط غرغره .شاید بعدا پست رو تر دم .

هفته ای که گذشت .خوب بود .دچار نوسان در محل کار و خونه نبودیم .از اونجا که هوا چند روزه ۵ تا ۶ درجه زیر صفررسیده ،همکارم ۲۵ مین منو توی بزرگراه معطل نگه میداره و همیشه دیر میاد دنبالم .منم بهش گفتم فلانی از فردا دنبال من نیا با اتوبوس برم راحت ترم و با تاخیر هم نمی رسم مدرسه .دو همکار دیگه ام در سکوت سنگینی به حرفام گوش میدادن . همکارم که ما رو میبره برگشت گفت مگه چقدر دیر اومدم ؟ گفتم اگه از یه ربع زود اومدن های خودم فاکتور بگیرم اغلب ۱۰ تا ۱۵ دقیقه دیر میای .فضای اینجا هم بازه و جا برا نشستن نیست .خیر سر شهرداری اون نقطه ایستگاه اتوبوس داره اما هیچ صندلی اونجا نصب نکرده و من مجبورم رو زمین سرد رو مه بندازم بشینم لبه ج تا همکارم پیداش شه .۵ دقیقه سر پا بمونم کمر درد امونم رو میبره .دیگه گفت بیا فلان خیابون پیاده شو از اونجا میام دنب .خوب من کرایه رفت و برگشت ماهیانه ام با اتوبوس ۵ تومن کمتر از پولی میشه که به همکارم میدم .یعنی با اتوبوس جلو خونه سوار میشم خودمو میرسونم بزرگراه و همکار منو سر راهش سوار می کنه .نصف مبلغ دو نفر دیگه بهش کرایه میدم .اون دوتای دیگه از جلو خونشون سرویس میگیرن .گرچه مسیر اون همکار باردارم با مسیر همکار راننده یکی نیست اما از روز اول موند تو رو دربایستی .منم که خبر از بارداریم نداشتم اینجور شد که قرار شد منو تا یه مسیر تو راهش ببره و بیاره .پول هم نمیخواست اما من خودم به زور بهش میدم .درست نیست خودمو به دیگران تحمیل کنم .منتی هم سرم نخواهد بود . دو روز پیاپی از اداره بازدید داشتیم و منم که دلم پرررررررررررررررر بود تو جلسه جلو همکارا کلی از سیستم داغون آموزش پرورش انتقاد .بهشون گفتم فقططططططططططططط بیسواد پرورش میدین ! ارزشی مز ف توصیفیتون سالانه هزاران دانش آموز بیسواد رو قبول می کنه بدون اینکه بتونن بخونن و بنویسن .بچه هایی با اختلالات یادگیری قاطی بچه های معمولی کردین و انتظار دارین معلم با کلاس ۴۰ نفره از پس اونا بر بیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟ تا کی خیانت به مردم ! بسه دیگه ...این بچه ها نیاز به مدارس خاص دارن .باید در کلاسهای خاص و آموزش های خاص خودشون بخونن و بنویسند .معتقد هستین اگه برن مدارس استثنایی در روحیه اشون تاثیر منفی میزاره و احساس طرد شدن از جامعه رو خواهند داشت ؟ اما  خبر ندارین تو کلاسای ما هر روز هزار بار می میرن و زنده میشن .هزار بار تحقیر میشن چون در وقت ۴۵ دقیقه با اون حجم بالای دانش آموز اینا دیده نمیشن .معلم عملا وقتی برای این گروه نمیزاره .برچسب خنگ ،کودن ،و ....بهشون داده میشه و روز به روز منزوی تر میشن .یه روز میاد که کارشناسا و ها و ای ما عملا اسمشون کارشناس و و خواهد بود چون هیچ سواد مفیدی نخواهند داشت .چرا خیانت می کنید به مردم .چقددددددددر اعتراض کنیم بگیم آقا این راه که میرید بی راهه هست .مطالب کتب درسی خیلی جاها مشکل داره . کارساز نیست .کاربردی نیست .چیزی تولید کنید که به درد بچه بخوره .فردا تو زندگی و جامعه به کار بگیره .باعث تولید شه نه مصرف گرایی .فکر می کنید یارو با اون چشمای هاپو کماریش زل زد به من و چی گفت ؟ خیلی ریل گفت هدف ما پرورش انسان هاست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( شعار تخمی و دروغین همیشگی ) همین که ما بتونیم یک فرد مفید برای جامعه تربیت کنیم راه رو درست رفتیم !!!!!! آموزش برای ما در اولویت دوم قرار داره !!!!!!!! گفتم جسارتا در مدارس وقتی برای تربیت بچه ها هم هست ؟ با این حجم از برنامه هایی که سرازیر می کنید به سمت مدارس از طرح جابر بگیرتا طرح های مختلف دیگه که فقطططططططططططططط جنبه فرمالیته داره ،نه بار علمی بچه ها رو بالا میبره نه واقعی هست .شما معتقدید بچه ها با روند علمی (!!!!) کار آشنا میشن و درگیر فعالیت های پژوهشی میشن میخوام بلند شید بیاید کلاس من ببینید از کلاس ۴۰ نفره چرا ۱۵ نفر قادر به خوندن یا نوشتن نیستن ؟ چرا نمی تونن یه مطلب رو با جمله بندی درست .بدون غلط املایی بنویسن .چرا نمی تونند کتاب فارسیشون رو حتی با صداکشی بخونند .پژوهش و کار علمی که دیگه پیش کش !!!! همه رو خودم باید انجام بدم بگم دانش آموزم انجام داده !.( مدارس بالا شهر شاید با اون هزینه های میلیونی والدین ،و سطح سوادشون نتیجه بگیرن اما چند درصد از اون بچه ها در این مدارس تحصیل می کنند ؟ کمتر از انگشتان  یک دست !) در کنار اون  آیا تدریس ما  و حجم بالای مطالب آموزشی کتاب ها  وقتی برای گذروندن با بچه ها باقی میزاره ؟ آیا فرصت و مجالی برای پیگیری مشکلات تک ،تک دانش آموزان باقی می مونه ؟ اصلا به من بگید دانش آموزی که در شبانه روز ۵ ساعت وقتش رو پشت نیمکت های سرد و خشک کلاسها میگذرونه ، بعد از وج از مدرسه اون تربیتی که شما ازش دم میزنید تحت تاثیر خانواده و محیط و دوستان و تکنولوژی هایی همچون و اینترنت و .....  در وجودش نهادینه میشه و در یک راستا قرار میگیره که نتیجه بخش باشه ؟ بچه هایی مناطق پایین شهر که ما درش درس میدیم اغلب خونواده های آسیب پذیر دارن .بابا و مامان های معتاد ،بابای زندانی با حبس ابد ،خود دانش آموز معتاد ، پسرای کلاس ششمی به گفته خودشون فلان دانش آموز رو میبرن ابه !!! بچه هه بعد مدرسه از سر نداری میره دست فروشی . بشینی پای مشکلات هر ۴۰ دانش آموز می بینی هر کدوم باری از مشکلات تو زندگی شخصیشون هست که نیاز به مشاور و راهنما و دلسوز دارن .من به چند نفر برسم ؟ به کدوم بها بدم ؟ تو رو خدا با شعار دادن خودمون رو فریب ندیم .برام رفت بالا منبر شروع به جمع و ضرب اعداد و ارقام کرد که تشکیل مدارس استثنایی نیاز به فلان قدر معلم داره با فلان مقدار بودجه پس باید شماها به دلیل نبود بودجه یه کاری ید این بچه ها به بقیه برسن !!!!! همین که ما در مدارس ، بچه ها رو با زندگی سالم و روش درست اون آشنا کنیم و حب اهل بیت و خدا رو درشون تقویت کنیم کافیه !!!!!!!!! روحیه انسان دوستی و ایثار رو درشون تقویت کنیم بالاترین کار رو کردیم !!!!!!!!!! فقططططططططططططططط چرت و پرت محض تحویلمون داد .بعد هم با گروهش بلند شدن رفتن !!!!!!!!  بعد یکی از همکارای بیخودم میگه اوه ه ه ه خانم الف چقدر حرص بیخود میخوری این روند تا بوده همین بوده و خواهد بود .دنبال تغییر نباش چون نمی تونی .چون یک دست صدا نداره .فوق فوقش میگن نمیخوای یا نمی تونی به سلامت .یه عالمه جوون بیکار هست میان به جا شما از خداشون هم هست که برامون با حقوق پایبن کار کنند ! من چی میگم اون چی جوابمو میده .من میگم جامعه و بچه ها به فنا میرن اون میگه حقوق پایینت رو بچسب حرف نزن .هر چی گفتن بگو چشم ! 

آخه تا کی ؟ چرا ما نباید مثل کشورای دیگه فکر پیشرفت جامعه امون باشیم .چرا هی راه اشتباه رو تکرار می کنیم .عاقبت بچه هامون چی میشه ؟ حالا من که نگرانی ندارم چون میدونم قرار نیست تو این مملکت بمونم آ ش میرم اما بچه های خواهر و برادرم و خیلی های دیگه قراره چی به سرشون بیاد ؟ چند نفر از مردم ما دستشون به دهنشون میرسه بچه هاشون رو بفرستن مدارس نمونه تی و غیر انتفاعی و خوب ؟( که البته بعضی از همون مدارس هم در خدماتشون کوتاهی می کنند )  بخدا بین همین بچه ها هزاران استعداد نشکفته هست که به غلط داره تلف میشه .به اشتباه دارن حروم میشن .فقط شب و روز برنامه میزارن و گوش اینا رو از چرت و پرت پر می کنند .بعد اسمش رو میزارن انسان سازی ! آره انسان سازی به روش خودشون . از حالا به بچه کینه ورزی رو آموزش میدن اسمش رو میزارن وطن پرستی ! آرزو مرگ این و اون رو کجاش انسان سازیه .طلب جنگ و خونریزی کجاش انسان سازیه ؟




منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/09/15/post-420/




۲۲۱

درخواست حذف اطلاعات

قبلا توی خیالام هر اونچه تصور می برام رخ میداد .از مساله ازدواج بگیر تا حوادث ناخوش آیند برای اعضای خونواده ام و مسائل شغلیم و ..... در واقع در ذهنم می بافتم و اون اتفاق مدت زمانی بعد یک سال ،دو سال ،یا چند سال بعد رخ میداد .به مرور یاد گرفتم به حوادث تلخ فکر نکنم تا کمتر شاهدشون باشم .البته الان این حوادث خودشون رو به نوع دیگری در ذهنم ردیف .اممممممممما نمیخوام پایان تلخی براشون بسازم .برا همین الان نشستم روی تشکی که نزدیک بخاریه .تکرار سریال عشق اجاره ای داره پخش میشه .ظرف سنگی آبگوشتم روی  اجاق گاز در حال قل زدنه .آ ین بوته های سبزی باغچه کوچک تراسمون ! رو چیدم و شستم دور ظرف ترشی بادمجون و ترشی آلبالو دور چین .به آرزوهای قشنگ آینده ام فکر می کنم .خواهرم زنگ میزند و می گوید با برادرم و خانواده اش به قشم رفته است .آیابرای نی نی چیزی احتیاج دارم بگیرد ؟ گفتم نه .اینجا البسه و پوشاکش خیلی خیلی متنوع تر و ارزان تر از قشم است و خودم هر آنچه لازم باشه برای کودک ملوسم میگیرم .گاهی به ع سنوگرافی خیره می شوم به اون کله گردالو و نیم رخ بینی و دستان ظریف و لاغری که دراز شده و داره به روبرو اشاره می کنه .این ع عاملی بود تا باور کنم معجزه ای در درونم در حال شکل گرفتن هست .عاشقش شدم .دوستش دارم .برای را از مالوی سیاهم ع میگیرم و میگم مادرت رو دیدی ع نوه اش رو بهش نشون بده .کمی خوشحال شه .فقط یک تیک میخورد .همون ع رو ارسال می کنم برای خواهرم و زیر اون می نویسم این شما و این هم خواهر زاده زیبا و دلبرتون .....میدانم خواهرم به اینترنت دسترسی ندارد و در اون لحظه پاساژهای قشم رابا دختر و زن برادرم بالا پایین می کنند !!! دلم می خواهد به مامانم زنگ بزنم .زنگ می زنم با دومین بوق بر میدارد .می پرسم مزاحم نیستم ؟ کاری نداری من مانع انجامش شده باشم ؟ گفت : نه مادر ،غذام رو اجاقه و نشستم انار دون می کنم واسه بابات !:))) احوالپرسی می کنم و او خدا رو شکر می کند .حالم می پرسد و من بهش دروغ نمی گویم .می گویم دچار یبوست بودم بر اثر زور زدن در دستشویی  قطره قطره خون دیدم و الان به خودم استراحت مطلق داده ام .دعوایم می کند و برایم نسخه می پیچد که چه بخورم تا دچار یبوست نشوم .بعد هم می خواهد مطلقا دست به سیاه و سفید نزنم .گفتم مدت هاست کار خانه را کمتر کرده ام .ظرف ها را را می شوید و اغلب جارو می زند و نمی گذارد آب در دلم تکان بخورد .دعایش می کند و می گوید .خدا بهش خیر بدهد .هم زمان موبالیم زنگ می خورد .انگار موی را را آتش زده باشند .به مامان می گویم چند لحظه گوشی را نگه دار تا جوابش را بدهم .طبق معمول هر روز زنگ زده حالم را بپرسد .گاهی اوقات حرصم میگیرد از این کارش .و بد برخورد می کنم .بهش تاکید می کنم دارم با مامانم صحبت می کنم .بعدا خودم تماس میگیرم .لوس می شود و می گوید سلام برسون .بوسم کن تا قطع کنم .گفتم عجب آدم لوسی هستی را .دست بردار بابا .دوباره تکرار می کند تا بوسم نکنی قطع نمی کنم .یه ماچ آروم به گوشی می کنم و او ذوق مرگ کنان قطع می کند .مامان صدایم را شنیده پشت گوشی غش غش می خندد .کمی خج زده می شوم و بحث را عوض می کنم می گویم خوب مامان چه خبرا ؟ همه خوبند ؟ گفت آره مادر .بابات رفته خونه برادرت چون قراره امروز واسه نصب ک نت های طبقه پایین خونشون بیان . فلانی و بهمانی هم خوبند .این هفته سر نزدند .بچه هاشون سرما خوردند و گفتند نمی تونند سر بزنند .پرسیدم راستی زن پسر فارغ شد ؟ گفت آره ه ه ه ه دخترش الان سه ماهشه :) ما با خانواده چند سالی هست مراوده نداریم .مادرم از مرگ برادر زن ام می گوید و اینکه اون برادرش آدم خوبی بود برخلاف دو برادر دیگرش ! بعد اشاره می کند به برادر دیگر زن ام که خواستگار من بود و بعداز به هم خوردن نامزدی ما روابطمون تیره شد  .گفت توی مراسم دیدمش بچه دومش بغلش بود .خنده ام گرفت ....شتاب در بچه سازیشون معرکه است :)))

بعد راجب مراسم توضیح داد .اینکه دختر مرحوم بر سر مزار پدرش فریاد میزد و می گفت حل نمی کنم !!! دهانم از تعجب باز موند .من اون مرحوم رو از نزدیک دیده بودم و می شناختمش .خیلی ها اون رو مرد مظلومی میدونستند .حتی زنش بارها و بارها از اخلاق خوب شوهرش تعریف  می کرد .حالا برایم جای تعجب بود .چرا تنها دخترش چنان حرفی زده و حرمت پدرش را نگه نداشته .مامان بدون اینکه بداند چه خبر است گفت هیچی که نباشه پدرش بوده هر چی هم بینشون گذشته بود نباید پشت سر مرحوم اون حرفا رو میزد .اون دستش از این دنیا کوتاهه .بعد ناخودآگاه به خونه قبلیمون  اشاره کرد و گفت .یکی این باشه یکی زیبای بدبخت که همه خونواده عاقش ! شوهرش بخاطر دیابت مرد و پسرش معتاد شده ! پرسیدم واقعا ؟ مگه بچه دار شد ؟ ( فکر کنید من چقدر همسایه ها رو می شناختم که متوجه رشد بچه هاشون و ...نبوده و نیستم ) مامان گفت : خونواده اش اون زمان که شوهرش بچه دار نمیشد بهش گفتن طلاق بگیر اما زیبا موند پای شوهرش .اونام طردش .آ ش از پرورشگاه یه پسر آورد .خونه اش به نام پسره است .الان پسره معتاد شده و شب و روز زن بیچاره رو میزنه و پول میخواد واسه موادش .پرسیدم اوضاع مالیشون چطور تامین میشه ؟ مامان گفت زن بیچاره تو کارخونه کارگری می کنه .هزار درد و مرض افتاده به جونش .خدا از خونوادش نگذره .اصلاااا سراغی ازش نمی گیرن و نمیگن تنها دخترشون چطور گذران زندگی می کنه ......چند وقت پیش که دیدمش خیلی پیر و ش ته شده بود .کلی برام درد و دل کرد و گریه می کرد .می گفت مامانم از سفرهای خارجیش نمی زنه و دائم یه پاش امریکاست یه پاش انگلیس واسه دیدن برادرهام .انگار نه انگار که دختری داره .چند باری رفتم در خونشون درو به روم باز ن و تهدیدم ! دلم پر درد شد .فکر کن خونواده احمقت به زور تو رو مجبور به ازدواج با مردی کنند که نمیخوایش بعد که چند سال بگذره و متوجه شن دامادشون بچه دار نمیشه دختره رو بزارن تو منگنه که باااااااید طلاق بگیری .دختر هم اون زمان در لجبازی با خونواده مخالفت کرد و عاقبت این شد که هیچ کدوم از اعضای خونواده دیگه اسمش رو نیوردن و ازش سراغی نگرفتن .بعد همین خونواده نذری های آنچنانی میدن و مردم فکر می کنند به به عجب آدمهای خوب و با خ . از مامان خداحافظی و گلوله شدم زیر پتوی نرمولکم .تمام حسم برای رویا پردازی آینده پرید !






منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/09/16/post-423/




۲۱۰

درخواست حذف اطلاعات

از من به شما نصیحت .تا زمانی که یک غذا رو طبق رسپی جدید تست نکردین دست به پخت اون نزنید .سه روز پیش همکارم گفت پنجاه نفر مهمون دارم .قرمه سبزی درست خانم همسایمون اومده بهم گفته چکار می کنی بو قرمه سبزیت اینقدر م ه .منم بهش گفتم داخل قرمه سبزی هل سفید آسیاب شده میریزم .همکار بارداره گفت ما هل سبز می ریزیم و بین علما اختلاف افتاد و من اونجا بود که متعجب پرسیدم مگه داخل قرمه سبزی هل میریزن ؟؟؟ که هر دو گفتند آره ه ه ه ه ه ه طعم خورشت مجلسی و بسیاااااااااار لذیذمیشه !!!!!!!!!!!! یک ساعت پیش به قابلمه قرمه سبزی سر زدم و مست شدم از عطر و بوش .برا اینکه طعم مجلسی بهش بدم !!! هفت تا هل رو س دم به خورشت اضافه .الان که رفتم زیر قابلمه رو خاموش دیدم اه ،اه ،چه بوهلی گرفته  ! چشیدمش افتضاح ح ح ح ح ح ح  شده بود ! تلخ عینهو زهر مار !!!!! طعم مجلسی کجا بود .با غصه به اون همه قرمه سبزی که حیف شده بود نگاه و زنگ زدم را دست گلمو بهش توضیح دادم .گفت فدای سرت .شما برنج رو دم بده من کباب میگیرم میارم .چشمم پشت قرمه سبزی هه مونده .کاش حرف همکارمو گوش نداده بودم .تر زدم به همه چی :(((




منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/08/26/post-411/




۲۱۲

درخواست حذف اطلاعات

به اندازه یه هیات آبگوشت درست .قرمز ،تند و چرب و چیلی .دوست داشتین آدرس بدم بیاین خونمون دور همی با سیر ترشی و پیاز بدم بخورین :)))))


بعد از قرنی یه ایرانی به نام سارا و آیدا دیدم به دلم چسبید هر چند غمناک طور بود





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/08/27/post-413/




۲۱۴

درخواست حذف اطلاعات


آقای مغز فندقی اسمشو نبر  : علت ز له ،گناه و معصیت آدمهاست !!!! حجابه !!!! لواته !!!! خوردن مشروبه !!! (  از نظر مسترهای  مغز فندقی در ای ز له خیز گویا هیچ فرد پاک و بی گناهی وجود نداشته !!!!)

سوال از آقای مغز فندقی : لطفا بفرمایید چرا خوردن مشروب در کشورهای دیگه ، بودن بدن ن و موی آنها موجب بروز ز له نمی شود ؟ شما چند کلاس درس خوندین ؟ اصلا مقطع ابت رو طی کردین ؟ الان دانش آموز پایه چهارم میدونه ز له بر اثر عوامل مختلف همچون آزاد شدن انرژی و گسل رخ میده ! خ ش ح ون بهم نخورد از این همه دروغ و جفنگ ؟ 



مردک احمق بدبختی مردم رومی بینه میگه اینا عبرت هستند برای سایر مردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کدوم عبرت ؟؟؟؟؟ واسه مردم شما عبرت هستید نه ز له



 




منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/09/01/post-415/




۲۱۶

درخواست حذف اطلاعات


صفحه وبمو باز می کنم نمیدونم راجب چی بنویسم .به نظرم همه چی معمولی و روزمره بوده .چند روزیه که حالم خوب نیست . مالو خوبه اما من نه .کمی درد دارم که همکارم میگفت طبیعیه .شنبه میرم واسه سنوگرافی و غربالگری .یکشنبه هم تست دیابت دارم .مدرسه خبر خاصی نیست .یعنی هستا اما دلیلی نمی بینم بگم که فلان مادر با مدیر درگیر شد واسه اینکه چرا بهش کمک مالی نمی کنه ! یا فلان همکار به ما می توپه چرا به درغگو رای دادین و باید به فلان ک رای میدادین ! بعد هم به من بپره چون یه جا از حقوق اقلیت های دینی دفاع گفتم شما حق نداری بهشون توهین کنی چون اونا متعلق به این آب و خاک و این سرزمین هستند بعد زنیکه منو متهم کرد به اینکه مسلمان واقعی نیستم !!!!!!!!! !گور بابای تو و امثال تو که مسلمون واقعی هستین !!!!! والا هر روز به بهونه اینکه حالش خوب نیست غایبه .کارهاش رو درست انجام نمیده .پول و حقوق مفت میگیره نمیگه دینی بر گردنش هست و بچه های مردم باید یه چی یاد بگیرن اون وقت واسه من با چادر تو مدرسه میگرده و خودشو مسلمون واقعی می بینه ! اصلا ولش کن چرا بحث روکشوندم به اون زنک ! از بی حرفیم بود .

تا قبل از مهر ، وب اینک رو میخوندم باورم نمیشد یه نفر بره واسه خودش هوو انتخاب کنه بهش سرویس بده .حتی یکی دو بار هم بهش کامنت دادم دست از تبلیغ چند همسری بردار .بعدا فهمیدم این خانوم وجود واقعی داره .یعنی بهم ثابت شد واقعا نویسنده زنه ! و راجب زندگیش میگه هر چند تو حرفاش برا ما خواننده ها تناقض زیادی وجود داره .گذشت تا خدا یکی رو همکارم کرد که نمونه بارز این مساله است .همکارم که بچه دار نمیشه به اجبار شوهر تحصیل کرده اش با هوو در یک خونه زندگی می کنند .به هوو سرویس میده و تمام حقوقش دو دستی به آقای میده ! هر روز راجب کارهای هووش میگه و ما هی حرص ص ص ص ص میخوریم از دستش ! نکبت شوهرش رو دوست داره واسه همین مونده تو اون زندگی .حالا چی ؟ مرده اونقددددددددر جاه طلب و زورگوئه که خدا میدونه .یعنی وقتی تعریف می کنه من میگم تو رو خدا راجب زندگی خصوصیت نگو قلبم میگیره از دست تو و شوهرت !!!! اینم محیط کار ما ! بقیه همکارا هم داستان و حکایت خودشون رو دارن . از را و نن جونش بخوام بگم شکر خدا خوبند (!!!) سرشون به کارخودشون گرمه و ملالی نیست از دستشون !!!  شونزدهم همین ماه یه مهمونی خونوادگی دعوتمون که من نمیرم ! نن جون را اصرار داره برم اممممممممممممممممما من نمیرم !:) بزار یه خورده حرص بخوره والا . قبلا من حرص خوردم حالا نوبت اونه .

از وقتی مالو اعلان حضور کرده ۲ کیلو چاق تر شدم ! خیلی غذا میخورم اما شکمم بزرگ نشده ! را میگه تصور میکنی بزرگ نشده ... اندازه یه نارگیله ! گفتم اندازه یه نارگیل بود !!!!!!! من از اول شکم داشتم ! ها ح تهوع میاد سراغم روزهای دیگه خوبم و مشکلی ندارم . گذشته رو به موت بودم .خدا منو ببخشه  اصلا حس خوشحالی و شکرگزاری بابت لطف خدا و...ندارم .اصلا هم اهل رعایت نیستم که بگم بار سنگین بلند نکنم یا فلان کار خطرناکه ...امروز شش کیلو گوشت یده بودم دو تا چهار راه پیاده روی دهنم سرویس شد ! بعد هم صبح یادم اومد موبایل رو میز نهارخوری مونده در خونه رو باز گشادیم اومد بند کفشمو باز کنم .یک لنگه کفشمو کندم لی لی کنان با هشتاد کیلو وزن خودمو رسوندم به میز موبایلمو برداشتم فلنگ رو بستم به سوی جلسه !!!! طفلک مالو حتی یه دونه جوراب  واسش ن یدم !  وب سایر خانمای باردار رو که میخونم و می بینم چطور قربون صدقه فندقاشون میرن میگم هعی ی ی ی ی مالوی گناهی  گیر چه ننه ی بی عاطفه ای افتادی !!!برخلاف من را همون آقایی که منو خون به جگر کرد که بچه نمیخوام و حق نداری فعلا بچه ،بچه کنی شبا میاد شکمم رو نوازش می کنه و قربون صدقه اش میره و باهاش حرف میزنه .منم مثل ماست زیر چشمی نگاش می کنم و تو دلم میگم عجب آدم بیکاریه ! مثلا این اراجیف رو سر هم میکنی بچه میفهمه ؟ مقاله خوندم که بچه ها میفهمن اما باور ندارم .پس چرا من تو شکم ننه ام بودم هیچی حالیم نبود ؟ شما یادتون میاد مادراتون چی بهتون میگفتن ؟فکر کنم تنها چیزی که مالو تاحالا از من حس کرده عربده زدنها در سر کلاس درسه و حرص خوردن از دست همکاراست :) خوب دیگه چرت و پرت گفتن بسه .مراقب خودتون باشید .گفتم اون ۷۱ نفر که هر روز سر میزنن چشم به راه نمونن و بدونن من سنگر غردونیمو حفظ .تا پنج شنبه بعد گودبای ،بای بای





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/09/09/post-417/




۲۰۳

درخواست حذف اطلاعات

دارم فکر می کنم طفلک اون بچه که قراره تو این دنیا بیاد .نیومده همش دچار ترس و استرسه بیچاره .


دیروز پدر یکی از دخترها که شپش داشت و درمان نکرده بود اومد وسط دفتر مدرسه و چنان عربده هایی می کشید و چنان هایی می داد که زبون از بیانش قاصره .ما طبق خواسته بهداشت حق نداریم دانش آموز مبتلا رو بدون درمان قطعی در کلاس راه بدیم .دختر این آقا بعد از چند روز اومد کلاس گفتم نامه تاییدی آوردی ؟ گفت نه .گفتم دختر جان همه نامه آوردن جز تو و دو نفر دیگه که غائب هستند .بیا برو دفتر تا به خونوادت زنگ بزنن تو رو برا درمان ببرند .خوب شدی بیا کلاس .یک ساعتی تو مدرسه چرخ زد تا بابائه بیشعورش اومد و شروع کرد به عربده زدن که چرا آبرو دختر منو بردین .از اونجا که من همیشه اهل جمع سند و مدرک هستم .نوشته مسئول بهداشت رو برداشتم که اسم دختر ایشون هم داخلش بود .خلاصع کلی به من و مدیر و معاون ی دادو جلو ما دختربیچاره رو زد .بچه رو بلند می کرد شاتالاپ می کوبید زمین .   نهایتا زنگ زدیم ۱۱۰ اومد .دخترش عین اسپند رو آتش گریه می کرد .پلیسه گفت شما تحت هیچ عنوان حق نداشتی بیای فحاشی کنی و جو مدرسه رو به هم بریزی .اگه خانم ها رضایت ندن با ما میای پاسگاه .دانش آموز بیچارم اینو شنید شدت گریه اش بیشتر شد .من گفتم ایشون ازم عذرخواهی کنند می بخشم .فقط بخاطر دانش آموزم .مردک که حالا جلو پلیس موش شده بود خم شد و دستش رو گذاشت رو اش و گفت ببخشید .اشتباه !!!!!! معاون و مدیر هم رضایت دادن و اومدیم سرکارمون .ساعت بعد وسط درس دادن یه مرتبه دیدم یه دانش آموزم بالا آورد و نیمکت و لباس و کف کلاس رو گلبارون کرد !!! ظاهرا سرما خورده بود و اش عفونت داشت .دیگه زنگ زدیم مادر اون بیاد و مستخدمی که به تازگی اومده بود .اومد کلاس رو تمییز کرد .همون ساعت زنگ تفریح تو دفتر بودیم که خبر آوردن یکی از بچه های مدرسه زمین خورده سرش ش ته و صورتش غرق خونه ! من فکرم به دخترای خودم نرفت .به این فکر احتمالا کلاس اولی ها که رعایت نمی کنند دچار حادثه شدن .بعد شنیدم دانش آموز منه .رفتم دیدم مقنعه بچه غرق خونه و هر کار می خون بند نمیومد .دیگه زنگ زدیم خونوادش  اومدن بچه رو بردن واسه بخیه پیشونیش ! این تموم شد وسط زنگ بعد دیدم دانش آموز زرنگم به شدت دستش رو با ح عصبی ت میده و چشمش رو باد میزنه ! از چشمش به شدت آب میومد و میگفت خانوم خیلی میسوزه .قبلا در جریان بودم چشمش بخاطر ضربه چاقویی که در کودکی بهش وارد شده جراحی کرده .واسه همین ترسیدم گفتم الان بلا ملایی سرش میاد زنگ زدیم خونواده اون هم اومدن بچه رو بردن .ساعت آ خدا ،خدا می این روز نحس تموم شه .منتهی ی ی ی ی کائنات عزیز بهم گفت غلط کردی بشین هنوز دارم برات !!!

 چهار مادر بدون هماهنگی با من اومدن در کلاس رو زدن و گفتن برا توضیح شرایط درسی بچه هاشون اومدن .از قضا هر چهار بچه اینا جز ضعیف ترین بچه ها هستند .یعنی حتی قادر به خوندن و نوشتن نیستند ! فقط میرن خونه و میان مدرسه .فرصت کنم از دیکته هاشون ع میگیرم واستون میزارم باور کنید چی میگم .بعد بهشون میگم من نمی تونم وسط سال تحصیلی به اینا کلاس اول درس بدم بعد مطالب کلاس دوم رو آموزش بدم .بعد بیام مطالب کتابشون رو بهشون بفهمونم .شروع به جیغ ،جیغ و نک و ناله که اینا سال اول معلم نداشتن! معلمشون از متوسطه اومده بود ابت بلد نبود کلاس اول کار کنه .چند ماه بعد هم زایمان کرد اینا بدون معلم موندن .بعد هم بهشون قبولی دادن اومدن دوم ! معلم دوم هم گفت اداره گفته اگه مردود کنید ما خودمون براشون تبصره می زنیم بهشون قبولی میدیم .حالا خیر ببینی شما یک کاریش !!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم من چکار می تونم م ؟ سه تا از مادرها بیسواد بودن و عملا نمیشد معجزه کرد .یکیشون هم که ادعا داشت لیسانس داره فقط خط و نشون می کشید و میگفت دختر من فدای بیسوادی معلم کلاس اول شد .گفتم شما که سواد داشتی با بچه کار می کردی .اصلا چرا اعتراض نکردید و اداره نرفتین ؟ خانمه گفت یک دست صدا نداره .من دست تنها چکار می ! هر چی معلم به درد نخوره میفرستن اینجا (!) گفتم خانم عزیز ما اگه میدونستیم این دهات که داری ازش به نیکی یاد می کنی محرومیت نداره و جز شهر محسوب میشه هرگز پامون رو اینجا نمیزاشتیم .میون یک عده و قاچاقچی و ب... و خونواده هایی که زن هاشون فقط میشن و بچه میارن و به هیچ چیزشون نمی رسن ! و فقط ادعا دارن و اونقدراز بابت فرهنگ و ...محرومند که صد سال هم بگذره رشد نخواهند کرد .گفت مننننننننننننننن همونجور که آب اینجا رو درست معلماش رو هم درست می کنم . منم گفتم شما همین که بتونی زندگیت رو درست کنی و از این منطقه سطح پایین بری جای متوسط شهر زندگی کنی هنر کردی .نیاز نیست معلما رو درست کنی .اونا درست هستند :)) .از همت و بزرگواریشونه میان مناطق پایین شهر خدمت می کنند .

 پرسیدم اهل مطالعه هستی ؟ لبش رو کج و کوله کردیعنی آره .گفتم معرفی بچه های شما به مراکز اختلالات یادگیری کار بیهوده ای هست چون اینا از پایه ضعف دارن .و اگه الان معرفی بشید به مرکز واسه نه یا ده ماه آینده نوبت بهشون میرسه .که دیگه فایده نداره .یه کتاب رو معرفی می کنم بگیر بخون مشکلات املای دخترت رو رفع کن .واسه ریاضی خودم کم کم ،مطالب رو براشون یادآوری می کنم و بهشون یاد میدم به کلاس برسن .سایر درس ها در حد درک مطالب کتاب واسشون کافیه .دیگه اونا رفتند .ده دقیقه مونده به زنگ تعطیلی مدرسه ، معاون اومد در کلاس رو زد و گفت الف جان شما این همه کار می کنی آ ش اینا قدر نمی دونن .زیر سوال هم میری .میخوان درس بخونن میخوان نخونند .بهشون قبولی بده برن !!!!!!!!! واسم جالب بود این همون معاونه که تا هفته قبل ما رو به سیخ می کشید که طرح درس ها رو ببینه و از کلاسها بازدید کنه و خط و نشون بکشه که باید اتو کشیده کار کنید ؟ گفتم باشه اما اومدم خونه به این فکر چرا باید کوتاه بیام .تا کی قراره واسه هارت و پورت دو تا ولی ما عقب بکشیم و اینا رو تنبل و درس نخون و بی انضباط بالا بیاریم .واسش تو گروه مدرسه نوشتم خانوم فلانی به حرفات فکر .نمی تونم اونی بشم که دیگران میخوان .من  کاری می کنم که درسته . نوشت خیلی سخت میگیری الف جان .والا من دلم برا خودت و بچه ات میسوزه .به فکر سلامتیت باش  . ا با اون مقامشون وظیفشون هدایت مردم بود .حالا اون مردم پند می گرفتن یا نه با خودشون بود .گفتم ا معاون آموزشی نداشتند بیاد بازدید کلاسشون براشون فرم پر کنه خوب کار می کنند یا بد :) دیگه چیزی ننوشت منم سکوت .

خلاصه این از ماجرای دیروز بود .حالا ببینیم امروز قراره چه اتفاقاتی رخ بده . مدرسه که نیست دیوونه خونه است .واسم عجیبه چرا یه قومیت که اسم خوبی هم در بین اقوام کشور نداره و به آشوب و خون ریزی و قاچاق مواد معروفند به این ده کوره مهاجرت ؟ همه هم سابقه زندان رفتن و خون ریزی و دعوا دارن .







منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/08/22/post-404/




۲۰۵

درخواست حذف اطلاعات

سرخیابون تا خونه رو قدم میزدم و با گام های بلند تند تند به سمت خونه میومدم .سوز سردی که ناشی از باران ب بود .و هوای ابری لرزه به جونم انداخته بود .کاپشنم رو بیشتر به خودم پیچوندم .هر قدم که برمیداشتم به  این فکر می مردمی که دچار حادثه شدن تو اون سرما بدون س ناه ،بدون غذای گرم چکار می کنند . خیلی سخت بود خودمو جای اونا بزارم .تصمیم گرفتم امشب با را صحبت کنم و مخارج نذری که قرار بود هفته دیگه به مسجد بدیم صرف کمک به ز له زده ها کنیم .هر چند خیلی ها اونقدر مرد بودن که همون دیروز به هر طریق کمک .


  یه وبلاگ رو صبح میخوندم که گله کرده بود و به ماتحت مبارکش فشار اومده بود که چرا تو دنیای مجازی همه دارن تسلیت میگن و پست راجب تسلیت میزارن و معتقد بود تسلیت دردی از اون بازماندگان دوا نمی کنه .درسته دردی دوا نمی کنه اما همین که همدردی خودشون رو نشون میدن خوبه .همین که بی خیال از کنار قضیه نمی گذرند خودش جای امیدواری هست که انسانیت نمرده .حالا تو به خودت فشار بیار و وبلاگ نویس ها و سایر افراد رو به بکش احمق نادون .   

یه چی دیگه میخواستم بگم که یادم رفت چی بود ! 


آها یادم اومد .راجب اون مردک ئه .این یاروفکر می کنه زر نزنه میگن لاله .یکی نیست بهش بگه احمق مغز نخودی تو که ت سوخته بابت انتخابات ....هی همه چی رو ربط بده به ت و انتخابات  گوسپند ! گند اگه زده شد از دوره مموتی بود و پیشنهادش واسه ساخت این خونه ها .همون جناحی که تو خودت رو واسشون فروختی .
مردک نقاشی شده بی ریخت بی مغز





منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/08/23/post-406/




۲۰۷

درخواست حذف اطلاعات

یه دیدم مردم ز له  زده دستاشون دراز کرده بودن و به نیرو انتظامی ماس می از بسته هایی که پایین میارن بهشون بدن .الهی بشکنه دست اون نامرد تو صورت دوتا مرد بیچاره سیلی زد اونا رو هل داد عقب و بسته ها رو کشون کشون میبرد جای دیگه .خدا ازت نگذره بی شرف بی وجدان .اینادلشون خونه و دردمندن تو که لباس نظم این کشور رو تن لشت کردی  بجا کمک بهشون ....، سیلی میزنی ؟ تف به ذات ت .الهی خیر نبینی تا افتاده رو نزنی و تحقیر نکنی .




منبع : http://daftarekahee.blogsky.com/1396/08/24/post-408/