بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

مـــــــــــداد رنگی

آخرین پست های وبلاگ مـــــــــــداد رنگی به صورت خودکار از بلاگ مـــــــــــداد رنگی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تا این لحظه ....

درخواست حذف اطلاعات
ینی خواب دیدم باقلوا. انقدر حاضر جو تو خواب الان پا شدم دارم لذت می برم :)) خواب می دیدم دارم میرم برای بار سوم. از این تی های کی و تندرو در مذهب که دم در می گفتن باید چادر سر کنی خودشونم چادر می دادن منم با تاپ رفته بودم! من به زور تو خدنه هم تاپ بندی می پوشم اصولن رک ه بعد اونجا با بندی رفته بودم! چادر داشتیم سر می کردیم دختره هی می فت نرو نزدیک در خودتو قشنگ بپوشون می گفت اونجا باد میاد چادرتانو ت میده منم غش غش می خندیدم می گفتم آدمیزاد مگه ندیدی چه گرایشی کلن به انواع باد داره؟:))) خدا خدا می یدن رو هم از حرف هام برداشت کنن و گرایش بشر به رها سازی این باد رو بفهمن :)) بعد یه دخترک چاققققق که مقنعه شو تا دماغش پایین کشیده بود اومد با حرص سمت من و شادان گفت حالم از شما هنریا به هم می خوره وار وار تو کوله هاتون بار و بندیل می چپونین میارین فکر می کنین خیلی شاخین! منم گفتم خب همه مثل شما نیستن بار و بندیلاشونو تو هیکلشون بچپونن :))) ینی نهایت لذت بودم از حرف هایی که تو خواب می زدم. چادره رو با کراهت سرم و چارقد فیروزه ای گل قرمزمو روش انداختم... الانم شکر خدا از این خواب پ ! متعصبین ما توی خواب هم تو مخن و کار به کار پوشش ملت دارن... من چه ی شده بودم برای سومین بار داشتم می رفتم اونم چنین جایی بلا به دور، هفت قرآن به میان!

قبلشم خونه ی این رفیق جنوبی م فریبا بودم که اصلن ن جنوبه نمی دونم اینجا چیکار می کرد . دیده بودم شوهر و کلی بچه داره تعجب کرده بودم چون همین الانشم گمونم مجرد باشه. یه دخترک هم تو خونه شون بود گویا من بوده یه زمانی از این بورهای چشم رنگی هزار قلم آرایش کرده که تو عمرم خدا ی هیچ وقت رو این مدل آدم ها چه پسر چه دختر کراش نداشتم،لنز بود البته چشماش یا خدا لنز بغض منو در میاره اصلن این چه جوری جی اف من بوده :/ هی می گفتم الان که دیگه جی افم نیستی چیزی قرار نیست بشه پاشو بیا بریم خونه مون اینجا نمون شوهر این هیزه بد نگاه می کنه آ سر هم نیومد. گمونم ایمان داشت از شوهر اون منم که هیزترم. پروردگارا گل بگیرن در این مغزو :)))




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7251




پیشنهاد می شود

درخواست حذف اطلاعات
"ازدواج با خورشید" رو که می خوندم کلی واسه خودم قصه ساختم،همراه آقا موشه به همه جا سر زدم تا نیمه ی گم شده مو پیدا کنم و با خانوم موشه قند تو دلم آب شد وقتی موش های همساده رو سرمون قند می س دن و نقل و نبات می ریختن.
"آقا موشه راه افتاده تا زن زندگی شو از بین قوی ترین موجودات جهان پیدا کنه،به هر کی هم می رسه سین سلام رو نگفته میگه با من ازدواج می کنی؟! پیش خورشید و باد و بوران و توفان و ابر و کوه رفته ولی از در و همسایه شنیدم که تیرش هر بار به سنگ خورده،هرچی بیشتر پیش میره می بینه یه موجودی قوی تر و بالاتر از یه موجود دیگه ظاهر میشه ناامید به راهش ادامه میده،من همینجا بیخ گوششم اما گوشش بد ار نیست. می دونم آ شم میاد نازمو می کشه و میگه: "خانوم موشه تموم دنیا رو گشتم از شما قدرتمندتر نیست که نیست،ماشالا به زبونتون که مار رو از لونه در میاره،از دستاتون نگم که از هر انگشتتون هزارتا هنر می ریزه،یه انگشتتون لباس ها رو وصله پینه می کنه، یکی ش برام آبگوشت بار میذاره،یکی ش روغن بادوم به شاخک هام می زنه،یکی ش دستمال گردن برام گلدوزی می کنه و امان از پاهاتون خانوم موشه که پا به پام تو در و دشت و صحرا و بیابون میاد تا یه لقمه پنیر حلال پیدا کنیم و با دلخوشی کنار هم بخوریم ... چی بگم خانوم موشه که هرچی ازتون بگم کم گفتم.حالا نوبت من می رسه که ناز و عشوه بیام بگم زن یه موش لاجون استخونی نمیشم که نمیشم.
ولی اگه میون راه دلش بند یه موش دیگه شه و هیچ وقت سراغ من نیاد چیکار کنم؟ناز و غمزه مو کدوم جز جیگر نزده ای یداره؟!"
من جای نویسنده بودم حالا حالاها آقای موش رو با زبون خانوم موشه می چزوندم! خانوم موشه ای که پشت چشم نازک می کنه و قرار نیست حالا حالاها رضایت بده. نونت نبود؟ آبت نبود که سفر دور دنیا رفتی در صورتی که من دو تا لونه اینورتر از پنجره تو رو دید می زدم؟ منت خورشید کشیدی؟جلو پای کوه تعظیم کردی و گفتی زنت بشه؟ واه واه از دست شما موش های نر که آدم تو کارتون وا می مونه.بلا به دور...
از نمایشگاه کتاب سال پیش که با طوطی آشنا شدم،از اون موقع هرچی کتاب ازشون خوندن باب میلم بوده.می تونم بگم چشم و گوش بسته هر کت رو از تو قفسه هاشون بردارم می دونم که خوبه.گرچه دلم نمیاد خیلی کتاب هاشو پیش خودم نگه دارم و بعد از چندبار خوندن می سپرم دست بچه های ریزه میزه ی دور و برم تا اونا هم با کتاب ها خوش خوشانشون شه.

نویسنده: احمد اکب ور
تصویرگر: حمیده خسرویان
چاپ اول 1396
نشر طوطی وابسته به انتشارات فاطمی
۱۰۰۰۰ تومان




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7252




از جنگ و اعتراض های مداوم…متنفرم

درخواست حذف اطلاعات
از من،شما و تمام قصه ها…خدا
از بغض عاشقانه ترین شعرها
از سرنوشت گَسِ رو به رویمان
از این همه تنفر و متنفرم…متفرم




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7253




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
حداقل فرصت بیام پای سیستم چهارتا دونه ع آپلود کنم، این یعنی تا اونجایی که باید خودمو به خواب و استراحت بستم که سر درد دیوانه کننده ی ب رو مهار کنم. قشنگ یادمه وقتی سرمو گذاشتم روی بالش از شدت ناله هایی که از سر درد می نمی دونم دیگه کی خوابم برد. حتا نور چراغ خوابمم تو مخم بود و کله مو زیر پتو و فقط بینی و دهنمو بیرون گذاشتم محض چس مثقال نفس کشیدن...

امروز اولین جلسه ی کلاسم بود. میونشون یه دخترک 9 ساله ست که شبیه پنج شیش ساله هاست بسکه ریزه میزه س،کلی سوژه خنده ست و البته بامزه ولی به همون میزان گودزیلا و بچه پر روئه و توی مخ میره. رسیدم خونه دیگه تشنه ی خواب بودم اما ناهار رو زدم و یه چایی و خواب از سرم پرید تا اینکه دو سه ساعت بعد دراز کشیدم توی جام و کتاب خوندمو یهو چشمام گرم شد و تا 9 و نیم اینا خو دم و پاشدم یه صبونه ی مشتی زدم و الان بازم شل و ول خوابم.

امروز به این نتیجه رسیدم حالا حالاها مای هرمز و جنوب رفتن بر نخیله و دست منم کوتاه و حالا بماند که تو حالم خورد، از یه طرف هم از میزان عن بودن ملتمون و دروغگو بودن ها حالم به هم خورد. تا یکی دو هفته پیش قیمت توره باز معقول تر بود و تا اومدم اقدام کنم زا زده بود پر شده! با خودم گفتم قطعن برای بازار گرمی چنین و دقیقن دو روز دیگه می زنن انقدر ظرفیت داریم و همینم شد ولی 150 تومن اومده بود رو قیمتش :) می دونم شرایط سختیه، گرونیه و اونا هم حق دارن انقدر بکشن روی قیمت ها، ولی این بازی های ابلهانه و بچگانه که با یک حرکت میشه دستشون رو خوند واقعن حرکت جالبی نیست...یه زمانی ملت با این پول ها می رفتن ترکیه و امثالهم،حالا با این پول ها نمیشه جاهای دیدنی کشور خودمون رو ببینیم و حسرت به دل از جهان رخت بر نبندیم. دوستانمون (بلا به دور که از صدتا دشمن، دشمن ترن) در ت چنان ونی زدن که ملت توی نون شبشون موندن، سفر و لذت بردن و بی دغدغه بودن پیشکش،پروردگارا فقط نفهمیدم چرا همیشه میدل ت به سمت ایران و ایرانی بود؟ "کِی با ما راه میایی جون مادرت ؟!"




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7254




نصفِ شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات
در راستای همین اسراف ن دو هفته پیش دو تا سکارف سفارش دادم که دونه ای هفت تومن بود و در برابر سکارف های دیگه واقعن ارزون بود و رنگ هاشون و طرح هاشون و همین قیمت کم باعث شد وسوسه ی یدنشون به سراغم بیاد. اما خب وقتی فهمیدم از بندر عباس 15 تومنی پول پستش میشه گفتم نمی خوام،فکر کن تو یه چیزی ارزون پیدا می کنی ب ی حال بدی به خودت دو برابر پول ارسالش بشه، همیشه بیزار بودم از هزینه ی ارسال و هستم! دخترک گفت دوستاش دارن میان تهران و میده که برام بیارن و من برم فردوسی تحویل بگیرم و قبول . گرچه من نصف شبونه تصمیم به ید سکارف ها گرفتم و تا فرداش انقدر با خودم کلنجار رفتم که همین الانشم چهار پنج تا دارم و اسرافه یدن این ها، حالا تو اصلن بگو مفت... به خودم اومدم که نباید بگیرمشون ولی خب دیگه حرف هامو با دخترک زده بودم و پول رو واریز کرده بودم گفتم بی خیال حالا این یه بار رو انقدر به خودم سخت نگیرم. امروز پی ام دادم و گویا سفر اون ها کنسل شده و از این صحبت ها، از یه طرف گفتم بهتر پولمو پس می گیرم و نمی خوامشون از یه طرف دیگه هم بهم بر خورده بود توی این دو هفته تا من نپرسیدم با خبرم نکرد که اینجوری شده و من انتظار کشیدم. به هر حال یدشون منتفی شد و الان حس بهتری دارم.




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7256




در حیرتم از مرام این مردم پست ...

درخواست حذف اطلاعات
از همون اولش هم که دخترک رو توی قرارهای اکیپی مون می دیدم باهاش حال نمی ، اونم با من. همیشه هم بحث و دعوا مرافه داشتیم. ب توی اینستا که دیدم زار می زنه که نذاشتن بره و بازی رو از نزدیک ببینه و از عشق بی حد و اندازه ش به پرسپولیس با خبرم (من اسمشو عشقی که تعصب میاره میذارم) چند لحظه تمام اون تنفرها جاشو به دلسوزی داد. چقدر چیزهای به این پیش پا افتادگی و مس گی، تک تک لحظه های ما رو توی این کشور به گه کشوند... ب یک سری دختر رفتن درست، ولی خیلی ها هم اجازه ی ورود بهشون داده نشده.. چقدر می تونم از حراستی ها، از پاسبون ها،از گشت ارشادی ها، از پاچه گیران روسری تو بکش جلو، موهاتو بده تو، لاک هاتو پاک کن،لباس فلان نپوش و تک تک ایی که چنین شغل هایی دارن متنفرم باشم. با هر دین و آیین و خ که قبول دارن،کارشون حال به هم زنه و خودشون حال به هم زن تر...

اون نوشته:

از ۱۲ ظهر سر پا نگه مون داشتن. از دو هفته قبل اسم و مدارک تحویل دادیم. امروز صد بار امیدوارمون و بعد گفتن نه. وقتی بازی شروع شد با اتوبوس بردنمون و گفتن می بریمتون تو. و بردنمون جلوی ورزشگاه. چهل دقیقه اون تو حبسمون و بعد دور زدن آوردنمون کنار اتوبان با ۵۰ تا دورمون پیاده مون . لشگر گارد آوردن واسه ۵۰ تا دختر که فقط عاشق تیمشون بودن!
با چشمم دیدم یه دختر افتاد به پای ها اون تو که راهمون بدن. به خاطر یه ورزشگاه افتاد به پای زنی که حتی نمی شناختنش.
خدا امید خودتون و زن و بچه تون رو ناامید کنه. هزار بار خدا لعنتتون کنه. سر هر دعا و لعنتتون میکنم بابت کاری که با ما کردین.
امروز رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
بابت کاری که با ما و بابت تیمی که ماه بود. ماااااااااااه




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7259




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
صبحیه یه سری پاشدم و دیدم انصاف نیست خواب روز تعطیلی رو از خودم دریغ کنم، حالا نه که روزای دیگه ساعت شیش صبح میرم اداره! بنابراین کتاب زدم بر بدن و باز خو دم اوووووف تا نزدیکای دو خو دما خو دممم،خلاصه یه صبونه زدیم بر بدن و با پیژامه مون کف خونه ولو بودیم دیدیم آیفونو ساعت نزدیک های چهار زدن و بعله مهمون :/ خدایا آخه این چه کاریه اینا بی خبر میان؟ ولی خب یه حس خوبی می گفت بیشتر نباید توی اتاق بچپم و برم بیرون پیششون،گرچه حضور پسرک های فامیل توی جمع هامون همیشه منو آزار داده. خلاصه رفتم و یه ذره سلام علیک کردیم و نشستم و احسان تا منو دید بر خلاف تمام آدم هایی که بعد از کوتاه موهام منو دیدن و هی گفتن حیف بود زدی چرا کوتاه کردی و فلان، گفت به به چه خوبه کوتاه کردی موهاتو منم گفته بععععله دختر اصلن باید موهاش کوتاه باشه :)) یه ذره با نی نی شون که شبیه نخود بود و البته از زوایایی شبیه پسرم آقا جِقه بازی و وقتی دیدم روی اوپن یه ظرف حاوی غذاست دیگه لوکه دویدم، بازش و دیدم یا خدا با یه غذای گیلکی جدید روبرو شدم! عطر و بوش و یه سری موادش به باقاله قاتوق می زد ولی دیدم نخود سبز داره، اسمشو پرسیدم گفتن "خشکا بیچ" فرق با باقاله قاتوق توی این بود که این یکی با نخود سبز درست میشه و شیوید و تخم مرغ و بر خلاف باقاله قاتوق خورشت آبکی ای نیست. خلاصه همینجورری با دست و پا افتاده بودم روش به خوردن. از صدقه سر های مامز و بابا بزرگه س که این غذاها رو خوردم و بعدشم رغبت به درست شون تو جونم افتاد،خدا ی هیچ چیزی مثل غذاهای گیلکی بهم فاز نمیده. دیگه تا رفتن منم چپیدم توی و گفتم یه حالی به موهام بدم پشتم بلند شده بود و پشت موهامم داشت آزارم می داد و از اون طرف حط ریشمم نا مرتب شده بود دیگه گه گیجه گرفته بودم، کارامو و گفتم مامز با تیغ یه نم پشت گزدنمو صاف و صوف کرد. فعلن پروژه ی آرایشگاه مردونه رفتن باز هم مثل سال های پیش به تعویق افتاد و من باید در حسرتش بمونم. از یه طرف دلم می خواد فقط خود آرایشگاه مرردونه برم از یه طرف هم هیچ گونه اعتمادی به این آقایون آرایشگری که جدیدن زیاد هم شدن و خونه مونه ی ملت هم میان آرایشگری می کنن ندارم. به هر حال همچنان گمونم فقط خودمم میزان کوتاهی موهامو می دونم ولی واقعن یه روز میرم آرایشگاه مردونه میررررررم و پشت گردنمو پشت گوش هامو میدم مثل آدمیزاد با موزر برام خط بندازن قشنگ تر تمیز شه خودم دست می کشم به خودم بگم اووووف چی ساختی!

خدایا یه آرایشگاه مردونه رفتن تو کشورهای دیگه چیز پیش پا افتاده ایه ها، این اب شده رو هم به سامان کن! تو که ساییدی مغز ما رو بسکه هر چیز کوچکی واسه مون آرزوئه ...

سبزهای براق ام تیره و تار شدن و از آن دلبرکان سیدی ام خبری نیست...




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7241




رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

درخواست حذف اطلاعات

صاحب جدیدش بردتش متین آباد و ع شو برام فرستاد... یکی از جاهایی که چندی پیش یکی از دوستام ازش ع گذاشته بودم و واقعن دلم می خواد برم و نشده همین متین آباده، حالا دیریم کچر دست سازمون میره خودمون لنگ در هوای این شهریم همچنان... من از ماشین داشتن و ماشین روندن بیزارم،چون یه سری ترس ها از رانندگی دارم و البته کاملن بی حوصله در امور رسیدگی به ماشین، اب شه ولش می کنم گوشه ی خیابون چون آدم حرص بخوری هم هستم حال ندارم بشینم ببینم چه بلایی سرش میاد،یا حداقل باید خودم برم تعمیر مهمیرشو یاد بگیرم آستین بزنم بالا و گوشه ی جاده تعمیر کنم وگرنه من عمرن با مرد جماعت دهن به دهن بذارم من باب تعمیر ماشینم،سر همین چیزاست فکر می کنم واقعن ماشین داشتن لازمه،اینجوری هروقت دلم بگیره می شینم رانندگی می کنم میرم یه جایی حالشو می برم و بر می گردم اما خب میگم که واقعن از رانندگی خوشم نمیاد. ولی به غایت موتور و دوچرخه رو بهشون عشق می ورزم، شاید واقعن یه روزی باید یه ت ی به خودم بدم و یه موتور خفن یه جوری جور کنم و حداقل خودمو به جاهایی که باب میلمه برسونم،گرچه سفر تنهایی هیچ نمی چسبه و در نهایت ترجیح میدم برده بشم بعد از خواب ناز بیدارم کنن بگن پاشو رسیدیم و من تمام تلاشم توی جاده آهنگ عقب جلو بوده باشه و زیاد صدای و باهاش نعره زدن ...

هی خدا از ابر هدایت برسان بارانی!




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7242




تا این لحظه ....

درخواست حذف اطلاعات
قطعن هیچ چیزی در جهان با خو دن بعد از آب بازی برابری نمی کنه و این موضوع با اختلاف ده هزار امتیاز صدر نشین ج تمامی عشق و حال هاست!




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7230




در حیرتم از مرام این مردم پست

درخواست حذف اطلاعات
الان من نوعی با ماشین نداشته م که سیستم خفن روش نصبه، برم سر کوچه مون واسم و رو تا ته بالا بکشم و خودمم باش عربده بزنم و دوبس دوبس کنم همین فلان فلان شده ها زنگ نمی زنن پلیس بیاد خودمو ماشین نداشته م رو جمع کنه ؟!

پس چرا ما مجبوریم صدای هن و هون عزاداری اینارو بشنویم؟

پس چرا من الان زنگ بزنم پلیس قطعن مشکل از من خواهد بود و کافر تلقی میشم ولی این ها ته مومن بودن برشمرده میشن؟

مزاحم دیگران شدن همه ش یه چیزه، چه نعره های "وقتی دلگیری و تنها" باشه چه ناله های این نوحه خون این ها که شک ندارم فقط صدای گریه از خودش در میاره و دریغ از قطره ای اشک واقعی،چون مومن واقعی می شینه تو سکوتش نه جایی که مختص این کاره به عزاداری ش می پردازه نه با الکی تو سر خودش زدن و مخ دیگران رو خوردن.

اون تو عربده های دروغین می زنن تموم میشه می ریزن تو کوچه لات بازی و عربده کشی از جهت شرور بودنشون شروع میشه و میدن و یه مدل دیگه تن و بدن ما رو می لرزونن.

حالا بماند تمام این مدت با اون دخمه ای که زدن تا چایی بدن پیاده رو رو بستن و ما مجبوریم از تو خیابون تردد کنیم. اگر دین و ایمون اینه پس خوشا به سعادت خودم که جز اکریلیک و گواش و قرص آبرنگ و اکولین و مدادرنگی رو هیچی تعصب ندارم.

من انقدر اگه پول داشتم که کل یه ساختمون برا من باشه و جای هیئت زدن توش دو تا خانواده ی بی سر پناه رو جا و مکان می دادم. البته اونجوری دادار دودور نداره متاسفانه و عالم و آدم خبردار نمیشن این نعره ها همه رو آگاه می کنه آی ملت من آ ت مومنین جهانم.




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7231




دیروز و امروز یا فردا؟ مسئله اینست!

درخواست حذف اطلاعات
وا! ب حال پای سیستم رفتن نداشتم اما تو ذهنم بود که با گوشی پست بذارم الان یادم افتاد که یادم رفته!

پریشب دیر خو دم و آ ین بار که الارممو چک ۴ ساعت و ۴۷ دیقه فقط فرصت خو دن داشتم و این برای یک کوآلا نه تنها زمان کمیه چه بسا درد بزرگیه. خلاصه خو دم و ۹ که گوشی زنگ زد واقعن یکی دوبار هم شل شدم برای خو دن و نرفتن ولی چشمم که به بند و بساطم خورد دیدم نه واقعن بدنم نیاز داره به این رفتن و بیش از اون باید خودمو به خودم ثابت کنم. خلاصه خودمو ت دادمو راهی است شدم. یه زمان خب تنهایی باشگاه می رفتم میومدم ولی بعدش دیگه دل و دماغ تنهایی رفتنو نداشتم. این دو سال هم حتا از اون تنهایی بیرون رفتنامو واسه خودم گشتنام خبری نبود چون دلم می خواست یکی کنارم باشه. حتا چند ماه پیش که برای اولین بار بعد از حدود بیست سال رفتم است به هوای اینکه دختر مامانم میاد باهام رفتن جرئت تنهایی رفتن و حوصله شو نداشتم. دیروز اما خودم پاشدم رفتم و گفتم گور بابای دنیا. بخوام بشینم و دور خودم بچرخم، هیچی به هیچی، آدم ها همه که یه روز پایه تن و یه روز خا... شونم حسابت نمی کنن. خلاصه رفتم و با اینکه هیچی از بچگی که کلاس شنا می رفتم یادم نبود واسه خودم یه کم گشتم و لودگی با اینکه معذب بودم الان با خودشون میگن این شوت بازی ها چیه دختره می کنه که بازم گفتم گور بابای عالم و آدم و یک ساعت و نیم به خودم حال دادم.

وسط جکوزی هم خانومه حالا گیر داده از این جینگیله مستون بازی هات معلومه شوهر نکردی! گفتم خودتونم پس قبول دارین آوم با ازدواج بوبخت میشه و از رسیدن به خودش باز می مونه؟! :))) گفت نه من ۵۰ ساله می شناسم از این بدتر به خودش آویزون می کنه! تو دلم گفتم مادا فاکا! تو تعیین کردی من بد هستم که اون خانوم بدتر از من هستش؟ زیاد دم به دمش ندادم چون از کلامش و فضول بودنش بر نیومد یک زن خانه دار فضول بیکار دائم پای تلفنه که سرش تو سوراخای ملته. خیلی اصرار داشت متو زودتر شوهر بده می گفت تا قبل از سی سالگی حتمن ازدواج کن ولی آگاهانه! گفتم قربون شما اونایی که ازدواج و یکی تو سر خودشون می زنن یکی تو سر شریک زندگی شون کافیه. می گفت دختر منم همینه اسم شوهر میارم جلوش همینارو میگه. تو دلم گفتم بدبخت اون که چنین فضولی مادرشه. بابا شاید دخترت اصلن گرایشاتش یه چیز دیگه س شاید تر ه بابا به تو چه هی زور کردی طرفو شوهر کن شوهر کن. خداروشکر از زمان دبیرستان این مقوله رو تو خونه جا انداختم ی بخواد راجع به این نقوله ها در مورد من اظهار نظر کنه چنان دعوا مرافه ای راه نیندازم که دیگه دخ تو زندگی من نکنه و خودشونو جمع هر از چند گاهی هم از دهنشون در میره زود خودشونو جمع می کنن.

بابا خودتون از زندگی مشترک می نالین دهن خودتونو با مسئولیت صاف کردین پیشنهادشو به ماها هم میدین؟! من جای آقا بالا سر فقط و فقط یه همراه و یه پایه می خوام که تش هم هیچ مهم نیست، همین که منو توی اوج احساسات و توی اوج غم گاهی و هزار هزار لایه های شخصیتی درک کنه و من اونو درک کنم کافیه. که پایه ی سفر باشه و کلمه ای راجع به اینکه من چی پوشیدم چی نپوشیدم چرا انقدر رنگی رنگی ام و فلان حرف نزنه چون به اندازه ی کافی دارم تو جامعه تحمل آدم بیشعور می کنم بسمه.

تا حالا به خودم اجازه ندادم به ی بگم چرا شوهر نمی کنی سر کار نیری حقوقت چقدره فلانه بیساره ملت چرا انقدر فضولن؟!

این خانوم را با اون دخترک که عشق حرف زدن از اش رو داره و قطعن عشق ازدواج هم هست باید آشنا می جای خوردن مخ فردی چون من مخ یه نکبت فضول حراف چون خودشونو بخورن !

بعد از است هم که دو تا کاسه آش دوغ زدم بر بدنو دو ساعت خواب دل انگیز...




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7232




نصفِ شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات
تنها همتی که این بود یه لیوان چایی سفید ترتیب بدم برا خودم وگرنه امروز تمام رسم کشیده شد و خواب خواب خواب خواب خوابم. نصف شب دیریم زدنم چی بود با این حال و بال خ ؟ ولی چیز خوف خفنی شده تمامن نئون. خودم تد کفش غوطه ور شدم و دلم نمیاد بدمش بره :((

چقدر دلم می خواست توان نوشتن در مورد امروز رو الان داشتم ولی واقعن خوابم. سر شب اومدم بخوابم انقدر با این دین و مذهب فیک دروغینشون عزاداری فیک و سر صدا خوابم که نبرد هیچ سر درد و ح تهوع هم گرفتم. مومن تو خلوتش دعا می کنه نه با این سر صداهایی که فقط اکوی چسناله های مداحه و هیچ ارزش دیگه ای نداره. دلم نی خواد سر از تن تک تک این افراد خونه ی سر کوچه بزنم که با مذهبشون دارن مغزمونو به اف یو سی کِی میدن. یه دونه از این روانی های سر صدا کن هم توی یه ساختمون دیگه ای که چند سال پیش بودیم بود یا با صدای نوحه تو مخمون بود یا با آهنگ کرمون می کرد! هر دو طرف رو داشت! ولی طرف مغز همسایه هارو نداشت.

جای خسرو معترض خالی دهنشونو صاف کنه :)))

برم چایی مو بزنم سررسید و اون یکی دفتر رو. بنویسم بخوابم. از ۷ صبح خ بیدار بودن برای یه کوآلا رنج آوره تازه کلی هم راه رفتم و واقعن دیگه جنازه م.




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7233




در حیرتم از مرام این مردم پست

درخواست حذف اطلاعات
خداوند سر راه هیچ ی چنین افراد بی شعور ابلهی قرار نده. چرا فکر می کنین دیگران وقت و انرژی و عزت نفسشونو عین شما بیشعورا از سر راه آوردن؟




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7234




آی دلبرم آی دلبر ...

درخواست حذف اطلاعات

اهل کدوم دیاری گل کدوم بهاری

که حتا فصل پاییز باغ ترانه داری ...




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7235




فصل آشنایی ما، سبز خواهد ماند باقی ...

درخواست حذف اطلاعات
اولین باری که فهمیدم باید از پاییز بیزار باشم و دوستش نداشته باشم ده سالگی بود که با شروع پاییز و باز شدن مدرسه ها پسرک چندتا کوچه بالاتر دیگه نمیومد توی پارک و رسمن می رفت تا سال بعد توی تابستون که ببینمش و من اولین ش ت عشقی م رو همونجا خوردم.البته قبلش هم وقتی دوم دبستان فهمیدم اسم رادش،نصرالله هستش یه ش ت عشقی دیگه خورده بودم یا وقتی فهمیدم داروخانه ی نزدیک مهدکودکمون که لپمو می کشید و من دلم می خواست باهاش عروسی کنم با مربی مهدمون سر و سر داشت ش ت عشقی بدی رو تو پنج سالگی خورده بودم،پاییز لعنتی!اون روزی حجت بر من تموم شد که باید شمشیر رو برای پاییز از رو ببندم که اول راهنمایی بودم و کوییز ده نمره ی علوممو چهار شدم و غمگینی پاییز نمره ی چهار رو بیشتر توی چشمم فرو می کرد.چون هیچی ازش نمی فهمیدم هیچی و معلممون خانوم گودرزی یه آدم خشک بود که گمونم توی خونه شونم هر شب از شوهرش و بچه هاش کوییز می گرفت! یهو می گفت ورقه هاتونو در بیارین و بنویسین و هرکی نمره ش کم می شد از شام خبری نبود.حتا یادمه اونوقت ها یه جفت گل سر که هنوز دارمشون مامز گرفته بود برام و داد دست رضا و گفت اگه تمرین های علومشو درست انجام داد بده بهش!خدایا علوم داشت تو ساده ترین مسائل زندگی من خلل ایجاد می کرد و اینا همه زیر سر غم انگیزی پاییز بود. تا همین یک ماه پیش هم داشتم نک و ناله می که خدایا باز این فصل پر از غصه شروع شد و قسمت دردناک ماجرا اینجاست من هنوز اون نمره و یادآوری ش آزارم میده.حتا نمره ی چهار ام که خانوم گودرزی با خ ر قرمز سمت چپ بالای ورقه م گذاشته بود و گریه هام واسه چیزی به این بیهودگی روی میز کلاس یادمه،پاییزِ عقده ای! ولی اون روز که با شادان رفتیم پارک لاله و دم غروب رسیدیم و باد زد و برگ ها فرش قرمز زرد و نارنجی سر راه ما شدن و هوا یه جور خاصی دلبری می کرد یا دیروز که نم بارون می زد و برگ ها با عشوه می ریختن وسط راه و قدم هامون رنگ و وارنگ شد با خودم گفتم باید یه ت ی به خودم بدم و یه کم باهاش راه بیام، همچینم غمگین و دل آزرده کن نیست اگه خودتو به طبیعت بسپری این فصل سراسر گرفتگیِ دلِ آسمون و غم بار بودن می تونه حتا دلبری هم کنه ولی خب همچنان بهار محبوب منه ...بهار حال خوش سه ماه آ مدرسه و رها شدن از علوم و خانوم گودرزی بود که وقتی حرصمون می گرفت ازش 'دَری خطابش می کردیم...بهار بود که نوید تابستون می داد و دوباره پسرک همسایه میومد تو پارک روبروی خونه و می تونستم شکم سمو براش فشار بدم تا بگه i love u و اون نفهمه!




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7236




رنگ رنگ تا پیروزی

درخواست حذف اطلاعات

خب حقیقتن باز از اون چیزاییه که خودم هلاکش شدم ولی واقعن دارم رو خودم کار می کنم انقدر حس وابستگی به چیزایی که درست می کنم نداشته باشم و با گشاده دستی بفرستمشون برن :)) ولی بازم به در بسته می خورم و در انتها باز یکی برای خودم درست می کنم تا دلم آروم بگیره! آخه این لعنتی که هم هفت رنگه هم گیلاس محبوبمو روش چسبوندم، خ همه جوره برای دلبری از خود جز جیگر نزده م ساخته شده... تنها امیدم اینه که وقتی می فرستمشون برن جاهای جدید صاحبانشون که چه حالا می ن چه اونایی که بهشون هدیه میدن مثل خودم به این زامبسه ها عشق بورزن :((




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7237




دیروز و امروز یا فردا ؟! مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
سر شبی یه کم کف آشپزخونه به علت رد شدن لوله های شوفاژ! خو دم و الان سر حالم برای نوشتن. ب واقعن جونم داشت از م در می رفت و حتا به زور رفتم دستشویی.واقعن خوابم میومد و سررسیدمم به زور نوشتم چه برسه تایپ .

الان به یه نمایشگاه دعوت شدم که کارای یکی از های نقاشی مونه،دوستش داشتم دخترک رو گرچه به پای شین که همه جوره باهام راه میومد نبود و زخم زبون هاش دهنمو صاف کرده بود،چون من کلاس های صبحم رو اصولن یا خواب بودم و دیرتر می رفتم یا می پیچیدم و می خو دم یا اگر هم می رفتم انقدر س صدا می تو کلاس کفرش در میومد، بنده حدا حق هم داشت! الان توی پی امش "چکاوک" خطابم کرده بود مثل اون روزا و قند تو دلم آب شد که هنوز یادش بود. 18 آبان افتتاحیه ی نمایشگاهشه و پاشم برم بلکه بچه های قدیمم ببینم گرچه می دونم حوصله ی جواب دادن به فضولی هاشونو ندارم ولی خب دلتنگ اون روزها هم هستم،کاش مانی هم بیاد که به هوای نمایشگاه اون رو هم ببینم...

آخ آخ امان از دیروز، قرار بود بعد از پنج شیش سال با خبر بودن از وجود چنین جایی و در کفِش و سقفش غوطه ور بودن به دیدار معبود بشتابم، بنابراین وقتی الارم 7:40 صبح زنگ خود خیلی تلاش بررای سنوز کرردن و 5 دقیقه بیشتر خو دن ن و پاشدم حاضر شدم و رفتم. حالا بماند تو سرمای ایستگاه صادقیه نیم ساعت نشستم تا شادان بیاد، خودم یک ربع زودتر رسیده بودم اونم نزدیک به بیست دیقه دیر اومد، دیگه مچاله شده بودم تو خودم. خلاصه رفتیم و رسیدیم به معبود. به باغ گیاهشناسیِ جانم. بسیار زیبا و جذاب بود و یه جاهایی از باغ درخت ها رخت پاییز پوشیده بودن و یه جاهایی ش چنان سرسبز بود که انگار داری توی جنگل های گیلان قدم می زنی خب صد البته دلتنگی هم امونمو اون لحظات داشت می برید. تا جایی که می تونستیم گشتیم ولی خب بازم جا برای بازدید داشت و قطعن ما به همه ش نرسیدیم، ولی همون میزان و جمع بلوط و بررگ های خوشرنگ و لعاب و کاج و چوب برای من کلی حال و حول به همراه داشت. گرچه یه جا نگهبانه عقده ای بازی درآورد و هرچی بلوط از رو زمین جمع کرده بودیم گفت بریزین زمین وگرنه فلان می کنم هرچی هم گفتم چرا فلان فلان شده نگفت چرا! آقا وقتی ریخته زمین چرا نباید جمع کرد؟! فقط مثل عقده ای ها هی می گفت بریزین و برین :/ خلاصه ما هم ریختیم زمین ولی تا چشمش دراد جاهای دیگه هم پر از بلوط بود و ما تا ه بلوط جمع کردیم :))

وسط راه واسادیم بلوط جمع کردیم یه آقای مسن که از لهجه ش معلوم بود گیلانیه و وقتی ازش پرسیدم گفت برای تالشه، از شکمو بودنش فهمیدم گیلانیه. اومده بود می گفت می خواین بخورین بلوطارو؟ سبزاشو بر ندارین نرسیده هنوز. ببینین منم یه ازگیل کندم (جالبه چرا نگفت وس، گیلک ها میگن وس) گفتم آقا شما هم کلن به فکر خوراکی هستینا همونجا ازش پرسیدم که بچه ی گیلانین و جواب مثبت همانا و شکمو بودنش که به اثبات رسید همانا. کلن اومده بود از اونجا میوه ه بخوره :))

دیروز یه باون جانانه ای هم اومد که ما نیم ساعت یک ساعتی زیر یه سرو نشستیم و چایی زدیم تا بند اومد، گرچه یخ زده بودیم به خاطر نشستن روی نیمکت های آهنی اونجا ولی فاز حاص خودشو داشت و طبیعت داشت دهن منو با دلبری هاش صاف می کرد، حالا بماند که هی شادان می گفت اینا ه اینا ه :/ خب من از همونم لذت می بردم و تو شهر چرت بی آب و علفی مثل تهران همین هم نوبره. دیگه کلن یه فاز خاصی داشت و می طلبید آدم با اونی که دوستش داره بره و خاکا می سر که مهیا نشد که نشد ...

بعد از ظهر که رسیدم خونه یه تیکه گوشت بودم رسمن که حال و نای لباس عوض نداشتم. حالا گوجه اینا هم قرار شد بیان که علیرغم میل باطنیم خو دم. خو دن همانا و عر و زر و زور و عزاداری فیک این سر کوچه ای های بی شعورمون که هیچ مراعات نمی کنن همانا و با حالی هزار برابر بدتر از جا پاشدم و رفتم دوش گرفتم و افتادم رو درست این دیریم کچره و سوپ شیر هم درست و تیو خواب و بیداری پیش از اینکه بچه م بیفته یه کاسه خوردم. سه و چهار هم بعد از جمع و جور خو دم. بعد توی اوج خواب که بعدن دیدم ساعت 5 و 20 دیقه ی صبح بود در اتاقمو می زنن ریده بودم به خودم. هزارتا فکر گه و تموم وجودم لرزید، با ترس گفتم کیه رضا گفت منم اومدم بخاری برقی رو ببرم :/ هنوزم وقتی به اون ساعت از صبح فکر می کنم که اینا چرا انقدر آزار میدن اطرافیانشونو به نتیجه ای نمی رسم. چون همین آقا قبل از ازدواجش ما حق ندشاتیم نصف شب بریم ب یم چون ایشون از خواب ناز می پرید! بعد اومده میگه تو که همیشه تا صبح بیداری چرا امشب خو دی؟ من دردمو به کی بگم آخه؟؟؟؟ بعدش کله مو زیر پتو و تا هروقت عشقم می کشید خو دم. خدا بهش رحم کرد زود خوابم برد وگرنه دودمانشو به باد می دادم :/ این تعطیلی های اینجوری و سرازیر شدن ملت به سمت شمال و به شمال ایران همیشه منو به فکر وادار می کنه، توی این ترافیک های چرت، واقعن چرا ؟! واقعن چرا ب بخاری رو نبردن 5 و نیم صبح به بدن من لرزه انداختن و ترس تو وجودم برای آرامش و آسایش خودشون؟

ظهر هم پاشدم و سوپه رو داغ و زدیم بر بدن و تا اومدم چشم روی هم بذازم این ررفیقمون گفت برم که وسایلشو تحویلش بدم. قرار بود اول تا یه جایی بیان بعد من برم اونجا که دیدم واقعن حال ندارم و گفتم تا سر خیابون بیان. آدم های بامزه ی خونگرمی بودن و دوقلوهای ریزه میزه شون مخصوصن دخترکشون خدا بودا باهاش بازی در حد چند ثانیه و نه تنها غریبی نکرد که کشو درآورد و بهم لبخندی زد که برای دو ثانیه دلم خواست مامان شم ولی باز به خودم اومدم و گفتم این دیوونگی ها برای دو ثانیه بیشتر به درد نمی خوره عن و گه بچه جمع شیر دادن و تا آ عمر اسیر شدن نمی ارزه :))




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7239




در حیرتم از خودمُ ُ ما و خدا ....

درخواست حذف اطلاعات
تایپ می کنم تایپ می کنم تایپ می کنم. یهو به خودم میام و میگم قول دادم راجع به اون و اون و این موضوع و اون موضوع حرف که نزنم هیچ فراموشی جایگزین کنم و فقط به خودم بها بدم خودم خودم خودم خودم. دستمو میذارم رو بک سپیس و لذت خوشایند دیلیت .

چندوقت پیش نوشته بودم دلم دوست جدید نمی خواد چون می خوام وقتمو صرف اونایی که هستن م نه آدم های تازه،چه جو زده میشه آدم چه زر و ور ها که نمی زنه، الان کدومشون در دسترس ام بودن چنین نطقی ؟! نریـــــــــــــــــــنم.




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7219




تا این لحظه ....

درخواست حذف اطلاعات
خواب می دیدم رفته بودم یه جایی یه گوشواره ب م از این آدم های لگو بود و به غایت گرون بود. گفتم عیب نداره تنخواه گروهمون که واسه خوراکیه میدم می مش بعدن میذارم سر جاش. هرچی با خانومه گشتیم گوشواره هه رو پیدا نمی کردیم بچه ش معلوم نیست کجا پرت کرده بود. بعد رفتم از بیرون فروشگاهشون یه چها ایه ای چیزی بیارم برم روش مابقی قفسه ها رو پی گوشواره هه بگردم توی راه چها ایه هه خورد به یه پسره داد زد انقدر اون چها ایه رو ت نده ما رو داغون کردی. دقیقن همین افظ و توی خواب گمانم بر این بود اونجا ه!!!! من جلوی پسرک بودم و قطعن چها ایه به ش نمی خورد برگشتم با حرص گفتم تو ت تو دهنته؟ دو تا دیگه با چها ایه زدم تو صورتش :/ گفت بعدن ح و می گیرم گفتم گه خوردی :)) احساس واقعن خوبی داشتم هم تو خواب هم الان توی بیداری.

رفتم گوشواره هه رو بازم پیدا ن و ضد حال خوردم.

الان واقعن به این فکر می کنم یه گوشواره ی آدمک لگویی واقعن جذابه باید یه دونه گیر بیارم واسه خودم درست کنم و حالشو ببرم ^_^




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7220




به تو که خاطره هامو به همیشه می بَری ...

درخواست حذف اطلاعات

.
موقع رفتن هوا اونقدر به نظرم سرد و ابری اومد که با خودم یه دو دو تا چهارتا و گفتم حتمن آسمون می باره.واسه همین چکمه پلاستیکی بنفشامو پام .بارون و باد و بورانی که نیومد هیچ،ابرها کنار رفتنو برگشتنه ستاره ها بهم دهن کجی ام .
وقتی در تلاشی برای فکر ن به هیچ چیز و هیچ دقیقن همه چیز دست به دست هم میده تا تک تک خاطره ها و افراد رو جلو چشمت بیاره.وایسادم اون گوشه و سرم تو گوشیه و لست سین چک می کنم و گروه تالیف دارن کتاب "قصه های مائده و داداشی" رو بررسی می کنن.خودمو به نشنیدن می زنم ولی به کرات این اسم رو تکرار می کنن.می بینم تمومی نداره و می چپم باز تو کنج خودم و لیست کتاب ها رو ردیف می کنم تا تموم شه و برم افق و "عروسک سخنگو" رو ب م. از بغل کافه وُرتا رد میشم و توی ویترینش خالیه،از اون کیک های الکی پلکی گمونم فومی و خمیری یا شایدم یونولیتی که محض تبلیغه خبری نیست.ما اونجا نشستیم،روی اون میزه؛یکی از روزهای دی سال نود و شیش،گمونم بیست و نهم بود.از سینما سپیده رد میشم و هوف میگم با خودم،همچنان پوستر "مغزهای کوچک زنگ زده" خودنمایی می کنه.زیاد بخوام به مسئله دامن بزنم تمام تلاشم برای قورت دادن اشکام و منطقی به نظر رسیدن دود میشه میره هوا.می چپم توی افق و برای اینکه خیلی لفتش ندم تا یه عالم خاطره مرور نکنم عروسک سخنگو رو بر می دارم و حساب می کنم و می زنم بیرون و روی نیمکت می شینم.صفحه ی اول مجله که اسمم رو نمی بینم ضد حال می خورم. با خودم قرار گذاشته بودم اگه چیزی ازم چاپ شده بود چندتا ایستگاه رو از فرط هیجان لکه بدوئم.اسمم نیست و توی ایستگاه اتوبوس وصال صبر می کنم تا یه دونه از اون خلوتاش بیاد.مستر کر و لال بهم حال میده و یه اتوبوس که جا برای نشستن داره سر راهم سبز می کنه.از تو عروسک یادداشت های ت رو می خونم،بیشتر نمی تونم چون در حین حرکت ح تهوع و سر دردم چندین برابر میشه.تا برسم نامجو تو گوشم نعره های مستانه می زنه.آهنگ هایی که اگه بخوام لی لی به لالای خودم بذارم باید با تک تکشون ضجه بزنم.محل نمیذارم به خودم و فقط زیر لب باهاش می خونم.

کشته اند مرا لبانت و دندانانت و همه آن رسته ها بر جانت،
کشته اندم و جسدم در جایی پنهان است
تویی که می شناسمت ای آیینه بردار
ای آیینه، ای نظر می کنی بر آیینه
چون نظر کردی بر آیینه جسدم بر تو پنهان است
لاله روییده است بر کفنم،
کشته اندم
و زیر لاله ی گوش ات انداخته اند
لاله ی گوش ات،همان هاله ی لاله ی گوش ات،
که ابتدا آغاز تمام جهان بود،
جهان را از من بگیر،
امان را خزان را باد وزان را
خنده ات را نه...




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7223




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
از اون دو سه هفته پیش که با شادان رفتیم بازارچه لاله و یه کاسه آش دوغ خوردیم همچنان هوس داشتم تا امشب...اون یه کاسه ای که اونجا خوردم کمم بود و می دونستم اگه بیشتر از اون بخورم از شدت شکم بارگی حالم بد میشه و مزه و حالش از جونم می پره بعدشم دلم می خواست خودم درست کنم، من هلاک زحمت بی حد و اندازه کشیدن برای درست انواع آش ها و سوپ هام. چون غذاهای آبکی دهنمو از خواستن، سرویس خودشون می کنن لعنتی ها!

نمی دونستم دوغ ترش از کجا باید بیارم،از اون سالی که از گدوک دوغ آوردیم و عجب دوغ خفنی آوردیم خ و عجب آش دوغ خفن تری بود توی اون سرما و چقدر چسبید بهمون، من همچنان توی کف اون دوغ بودم تا این چند روز که با گوگل فهمیدم باید جای داغ یا جلوی آفتاب بذارم تا ترش شه. آفتاب که تو این فصل ازش خبری نیست، چپوندم دوغ ها رو بعل شوفاژ! چند روزی بودن و امشب ترش ترش روونه ی آشم . به غایت آش ساده ایه و در عین حال به خاطر ترش بودنش محبوب دلمه و قطعن تعریف از خود نباشه چی ساختم. دلم می خواست دور هم جمع بودیم و با هم می خوردیم قطعن یکی دو نفر از اعضای خانواده اگر ازم تعریف می خوشحال می شدم! ولی خب تو تنهایی دو تا کاسه کشیدم و خوردم و هی به خودم گفتم جوووووون چی ساختی برام اووووف!

امروز از یه طرف دلم می خواست توی شورا همچنان بمونم و از طرفی دیگه دل دل می برای خونه اومدن و درست آش و خوردنش. ب نخودهاشو پخته بودم ولی کلن ماهیت نخود چرته و هرچقدر هم بذاری بپزه از یه میزانی نرم تر نمیشه که نمیشه، کلن باد سازه!!!! و رو به سفتی میره. داداش یه کم مدارا کن خوشمزه ی زرد توپولی!

بعدازظهری ده دیقه یک ربعی دیرتر رسیدم و قرار بود همراه سین میم کتاب ها رو لیست کنم. پیش از اون هم دخترک زنگ زد کجایی گفتم دارم میام. قرار بود اگر می خواد کمکش کنم زودتر خبر بده. رسیدم اونجا هی می گفت بیا به من کمک کن و اونو ول کن و از اونجایی که من اصلن حال شنیدن حرف هاش دال بر این م اون دوستم فلان رو نداشتم پیچیدم. و واقعن هم من باب کمک به سین میم رفته بودم.البته که گه گیجه گرفتم ولی بازم یه کم سرم گرم شد. تمام مدتی که تیو اتاقک اونجا نشسته بودم و کتاب ها رو جمع و جور می یه بوی گند پایی میومد بیا و ببین، هی به خودم شک کرده بودم چکمه پلاستیکی هامو پوشیدم چنین شده و بو از منه! چون پا به شدت تو این چکمه پلاستیکی ها عرق می کنه. خلاصه یکی دو ساعتی هم خودمو هی جمع می و پاهامو لول می زیر صندلی تا آ سر فهمیدم بوی گند داره از پشت در میاد در رو بستم پشتشو ببینم دیدم یه جفت کفشه گذاشتن اونجا که بوی لجن می دادا، خدا ی واقعن بوی لجن می داد. یه سری بو ها رو چه خوشایند چه نامطبوع آدم بل ه بعد از مدتی بهشون عادت می کنه این انقدر بوی گندی می داد دو سه ساعتی که اون جا مشغول بودم به همون شدت اولین بار که خورد به بیبینیم بود. جای فرهنگیه مثلن اونجا و وقتی از چنین شرایطی برخورداره شما اکریلیک قهوه ای بگیر رو تمام در و دیوارهای جاهای دیگر این کشور...

برگشتنه کلی وقت داشتم برای با خودم فکر و حرف زدن و پست توی ذهنم گذاشتن مثل سه سال پیش که از بر می گشتم خونه و هیچ بنی بشری توی زندگی م نبود که وقتی آنلاین میشم پی ام ازش داشته باشم و جواب بدم یا بعد از مدتی طولانی سر زدن به گوشیم میس کال زده باشه و باهاش تماس بگیرم. بنابراین هی با خودم امروز حرف زدم، توی ذهنم پست گذاشتم،نامجو گوش دادم نامجو گوش دادم و نامجو گوش دادم و به این نتیجه رسیدم به همون میزان که این دخترک می تونه زجر ام بده و با زبونش بیازاردم چونان خودم، می تونه بی خبری ازش منو تا سر حد مرگ پیش ببره و بغض خفه م کنه. و دقیقن دو ثانیه بعد از زدن اون تایتل "به یادت که میفتم نگرانت میشم" ازش خبر شد و لرزه به تنم افتاد از شعف ...

بعد از مدت ها مجبور شدم تن بدم به پیازداغ درست . وااااای که بوی گند فاضلاب از بوی پیاز سرخ کرده به مراتب دلنشین تره. صحبتم اینجاست که قتی سیر، موجود به این سفیدی و کوچکی و خوش طعمی و خوشبویی!!!!! هست چرا پیاز ؟! برای آش نیاز به پیاز داغ داشتم و تو این سرما پنجره آشپزخونه رو تا ته باز که زودتر بوش بیرون بره چون واقعن توی مخم بود لعنتی. قسمت آ این سریاله که محبوبم شده بود تازه رو هم نشون داد و انقدر چرت تموم شد کلن یه گریز ریز دم بهش و نگاه اونطوری که باید ن .

موجود از تنهایی در بیاور من اومد... پاکبان کوچه مون که قطعن اگر همین چند ثانیه ت ت جاروش هم نبود من تو سکوت و تنهایی خودم و شب دفن می شدم...




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7224




در حیرتم از خودمُ ُ ما و خدا ....

درخواست حذف اطلاعات
اونشب داشت می گفت فلان چیز رو از افق کوروش یدم یه تخفیفی روش خورده، گفتم حالا اینا چس مثقال تخفیف می زدنن مثلن یازده و دویست رو داده 10640 تومن... همچینم تخفیف خفنی نیست. گفتم حالا ببین از توی فاکتور چند حساب کرده؟

گفت 10640

خودم شاخام دراومد که دقیقن همون عدد رو گفتم هی هم هیجان زده می گفتم آخه یعنی چی چه جوری این عدد رو با این جزئیات از خودم درآوردم؟ هی می گفت حالا بسه انقدر میگی :/ انتظار داشتم اونم به میزان من تعجب کنه و حیرت زده شه و بگه من چه بچه ی پیشگویی دارم :/ ولی خب قطعن تو ذهنش گفته عجب بچه ی پیش ی دارم :/




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7225




دلبر که جان آسود از او ...

درخواست حذف اطلاعات

پیش تر ها در مورد این نوشتم، ولی خب این از اون صحنه های دلنشینم بود... لب دریا و یار و هی هی هی روزگار تلخ تر از زهر ! بار دگر روزگار چون شکر آید آیا ؟!

movie: free held




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7226




نصف شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات
هی خواستم به چایی خوردن الان تن ندما ولی نشد. بعد از این همه آویزون گاز بودن و حالا اون قابلمه ی چرت گنده رو شستن خدا ی می طلبید یه تی بگ سفید با طعم وانیل و هلو و اندکی نبات ...عطر هلو و وانیل منو مسحور می کنه لعنتی.

من اصلن چایی خور نبودم و یهو می دیدی چهار پنج روزه چایی مایی نخوردم. البته به جز بچگی که به عشق قند توی نعلبکی رو با ته استکان کوچولویی که برای من بود له چهار پنج تا از اون چایی ها موقع صبحونه می خوردم.الان اما این چایی های طعم دار منو بیچاره ی خودشون .




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7227




پیشنهادِ ویژه

درخواست حذف اطلاعات
با تیتراژ آغازین این انیمیشن و دست به قیچی بودن دخترک و موهاشو خودش کوتاه و بنفش بودنشون پیش خودم میگم آهان خودشه،درستشم همینه! دلت می گیره و دستت به جایی بند نیست باید موهاتو کوتاه کنی تا حرصت از دنیا خالی شه . یه جاهایی که دخترک از تنهایی ش میگه و خاطر نشان می کنه من همیشه خودم بودم و خودم،دیگه مطمئن میشم و با خودم میگم این خود خود منم حالا موهام بنفش نیست عیب نداره!
"مِی" بر خلاف مادرش که تا آب خوردنش رو هم با تجهیزات روبات شخصی ش هماهنگ می کنه از این روبات ها فراریه و تنها همدمش سگشه که انقدر شخصیت سگه بی ادب و بامزه س من هزار بار از دستش خندیدم. کل دیالوگ های سگه بوق داره بسکه اعصابش پِلیسه ست و میده :)) تا اینکه یه روبات توی زندگی ش پیداش میشه و یه عالم خاطره و اتفاق با هم رقم می زنن .... دلم در طلب داشتن یک روباتی مثل اون له له می زنه؛ که مهربون باشه و نازمو بکشه و از من در برابر بقیه مواظبت کنه و هرکی بهم چپ نگاه کرد یه گلوله ی آتشین حرومش کنه!البته میگم یه کم اونورتر بزنه که طرف فقط حساب کار دستش بیاد و در جا نمیره! بلکه تا آ عمر مطیع منو روبات عزیزکرده م بشه و با دیدن ما و شنیدن اسممون تن و بدنش بلرزه (خشم پرستو!). از همه بیشتر اونجا دلم خواست یه روبات داشته باشم که اون از خیر سلاح هاش میگذره و تمامشون رو غیر فعال می کنه تا حافظه شو برای نگه داشتن خاطره هاش با "مِی" حفظ کنه...چنین احساساتی تو خیلی از آدم های این دوره زمونه هم پیدا نمیشه و اگه قرار باشه توی یه روبات پیداش کنم خب س رستی یکی شونو به عهده می گیرم و رفیق گرمابه و گلستان هم میشیم.
تو تمام مدتی که این انیمیشن رو می دیدم یاد انیمیشن "شش ابر قهرمان" میفتادم و پُر بیراه نگفتم اگر بگم تا حد زیادی از اون کپی شده و ورژن دخترونه شه یه جورایی،اما به هر حال این یکی هم برام دوست داشتنی بود.
چند سال آینده رو نشون میده که همه ی آدم ها یکی یه دونه روبات دارن و حتا دستشویی ها و سرویس های بهداشتی هم نوعی روباتن! (آدم اینجوری معذب میشه تو دستشویی که!) جهانی که توسط روبات ها داره اداره میشه و اگه از من بپرسی وحشتناکه،حالا هرچقدر هم رنگ و لعاب آسایش و راحتی به جهان پاشیده باشه،همه چیز آهنی و بی روحه.

نام: next gen_نسل بعدی
ژانر : انیمیشن،اکشن،ماجراجویی،کمدی
imdb: 6.7/10
مدت زمان : ۱۰۶ دقیقه
محصول : , کانادا , چین
ستارگان : charlyne yi, michael pena, david cross, constance wu
کارگردانان : kevin r adams, joe ksander




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7202




نصفِ شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات
امشب این دومین باریه چنین چیزی می شنوم! واقعن به ع ها اعتماد نکنین به هیچ وجه!!! :دی خود من به یه سری ع اعتماد و چند سال پیش با یه دخترکی من باب عکاسی قرار گذاشته بودیم،ع ش یه چیزی بود و در واقعیت یه چیز دیگه به جان خودم، خیلی سعی خودمو عادی نشون بدم و حیرت زده به نظر نرسم بسکه فتوشاپ و و کوفت و مرض بسته بود به ع اش،چهار ساعت هم دم در مترو منتظرش بودم و اومد زد بهم گفت واقعن منو نمی بینی!

من که حالا نه فتوشاپ می کنم نه از این مس ه بازی ها، نهایتن یه کم روی رنگ منگ ها بزنم، اونم نور کافی باشه این کار رو نمی کنم،این ع هم واقعن خوب نیفتاده چون من تمام ستیکرهام ور اومدن، یه سری حروف دیلیت شدن و حرف "v یا ر " کلن کنده شده و من با بدبختی این حرف رو تایپ می کنم اسه همینه یه وقتایی "ر" هام وسط پست هام جا میفته:))) این جاهایی از لپ تاپ هم که دستم قرار می گیره رنگش رفته ! :))) سرکارم نکنه گذاشتین ؟! :)))

خلاصه ممنون همونی که قبلن هم کامنت گذاشته بودی... کاش همه مثل تو بودن و من جرئت باز دوباره ی کامنت ها رو پس از سالیان سال داشتم :)




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7205




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
صبح زودتر از حد انتظارم پا شدم، گرچه چند ساعتی تو جام می لولیدم و کتاب بر بدن می زدم و دیگه یک اینا از رختخواب کندم که زودتر یه چیزی بخورم حاضر شم برم.از بی جنبگی ای که دارم و دلم نیومد موهای اینورم سبز و اونور بنفشآبی مو زیر کلاه مدفون کنم زیر بار سنگین شال سر رفتم و سارافون جینمو که به کرده ها می مونه ولی خب دوستش دارم و لق هرکی خوشش نمیاد! تنم و رفتم. گفتم پس از ماه ها به خودم یه حالی بدم و تمام مسیر رو با تا ی برم که البته با توجه به تا ی اولی که سوار شدم به غلط افتادم. نمی خوام در موردش حرف بزنم چون ح تهوع بهم دست میده و از تمام راننده تا ی ها شماره ی دو و سه و چهار و پنج ام با هم می گیره. 99.99 درصد راننده تا ی هامون به غایت لاسو،هیز و بی انصاف هستن ولی در برابر این ها اون یک درصد واقعن شریف و بزرگوارن. این امروزیه قطعن شامل اون درصد بالائه می شد و بی شرف و بی شرف و بی شرف بود. رسیدم به فاطمی و کارمو انجام دادمو کتابارو گرفتم و از اونجا هم باز یه تا ی گرفتم تا سر وصال. زودتر از حدی که باید رسیدم و پیش از همه،بنابراین هیچ کاری نبود انجام بدم خواستم بشینم یه نگاهی به کتاب ها بندازم که سین اومد سر وقتم و گفت اگه کار نداری و دلت می خواد بیا کمکم. منم از خدا خواسته رفتم نشستم و یه عالم کتاب رو با هم دسته بندی کردیم و نوشتیم که باید بره برسه دست کدوم گروه. شادان نیومد و خب فکر می احساس تنهایی کنم ولی ن ! تو گروه قبلی که دو سال پیش بودم با اینکه با تمامشون بیشتر گرم گرفته بودم ولی انقدر رفتارها زنونه و زنکی بود من همیشه یه گوشه تو خودم می نوشتم، دست نوشته ی بچه ها رو می گرفتم میاوردم خونه بررسی می می رفتم می دادم و هیچ وقت نمی تونستم باهاشون ارتباطی بیش از اونچه که باید برقرار کنم و آ سر هم زدم بیرون... یه ذره حرف زدیم و کارا رو جفت و جور کردیم و تقسیم کار کردیم و چون حالا فعلن کارامون کمه قرار شد ماهی یک بار بیایم.تا می تونستم خانوم عین رو بغل و قربون صدقه ش رفتم و بعدشم زدیم بیرون و اومدیم.

یه دخترکی بهم سفارش دیریم کچر گردنی داده بود. پارسال یه مشت دیریم نادخی که کاری هم روشون نشده بود توی اینستا می دیدم 45 تومن و شاخام در میومد و صد البته افرادی که برای داشتن اون فله ها سر و دست می ش دن! امروز رفتم دیریم دخترک رو تحویلش بدم میگه خب حالا چقدر شد خانوم گرون فروش! گرون فروش!!!! جالبه! هنوز از بعد از ظهر تا حالا نتونستم هضمش کنم! متریال مصرفی مون سه برابر و چهار برابر شده که حتا یه سری شونو دیگه توان یدنشونو نداریم بعد حالا این قیمت کم اندک زیر سی تومن رو دال بر گرون فروش بودن من می دونه. برای ی که قدر کارِ دستی رو نمی دونه فقط باید سر ت داد و از کنارش گذشت.... چطور برای لوازم آرایش ج های هنگفت می کنین و به طرف نمیگین گرون فروش که فقط داره دلالی می کنه ؟! بعد منی که نشستم یه چیزی رو ساعت ها انرژی و عشق صرفش گرون فروش می خونی؟یعنی دلم می خواد زمین دهن باز کنه و برم توش و با چنین افرادی مجبور به سر و کله زدن نشم.هوووووف خدایا خدایا ...

برگشتنه هم با سین اومدیم تا چهارراه ولیعصر و و از اونجا سوار بی آر تی شدم و اونم رفت سمت خونه شون. به این نتیجه رسیدم واقعن دیگه حوصله ای من باب شنیدن داستان های ی ملت ندارم. از ابتدا تا انتهای مکالمه مون راجع به هاش و دوست های پسرش گفت و من فقط لبخند می زدم و سر ت می دادم و می خواستم سر از گردنم بزنم که چرا باید یه همچین مکالماتی بین دو تا آدم رخ بده؟ تنهایی بده، تنهایی حال به هم زنه تنهایی چرته می دونم، من تو نصف بیشتر عمرم با آدم هایی که کنارم بودن هم احساس تنهایی الانم که خودمم و خودم و کیلومترها فاصله و کد 013 و 031 و هیچ منِ 021ی ... شادان که امروز نیومده بود و هیچی به هیچی و فرازمینی هم که رفت که رفت که رفت ... این حرف ها رو با هر ی گفتن نمی دونم یعنی چی،اینکه خانوم ای چه دلیلی داره در مورد من بخواد ب آگاهی کنه؟ یا من به اون چه؟یا به من چه تو یکی فابته یکی میاد می بردت گردش یکی سوار موتور می کندت یکی تو کلاستونه قراره ببردت فلان جا،یکی قراره بیاد خواستگاری،یکی قراره جونشو برات بده،یکی دوست قبلی ا بوی فرندته... به من چه به من چه به من چه! من کلی اطلاعات تو مغزمه که میام اینجا رو کیبورد می ریزمشون که از شرشون خلاص شم به خدا نمی خوام اطلاعات بیشتری بیاد تو مخم. الان اسم تک تک اون پسرها مونده تو ذهنم. تازه جالبه من دم به دم اینجور افراد نمیدم و خودمو سرگرم چیز دیگری می کنم ولی از حرف باز نمی ایستن...

زنگ می زنم به میم و انقدر حواسش جای دیگری ست به دقیقه نکشیده میگم ببخش مزاحمت شدم خداحافظ. اون یکی میم زنگ می زنه و من نمی دونم تام بوی بودنشو دریابم یا چادر به کمر بستنشو پاچه ورمالیده بازی در آوردنشو؟بهش میگم عین زن های شوهر مرده میشی یه وقتایی،جیغ جیغوی تو مخ رونده. خودمو کاملن ریل نشون دادم و واقعن هم ریل بودم. انقدری آزار دیدم و آزار دیده که حالی برای تقلا در این دوستی ندارم.

درد ما را نیست پایان الغیاث!

یه ذره عدسی و جو رسیده بود که تمام شلوغی بی آر تی رو به عشق اون تحمل ! داغ و با سرکه با امیک زدم بر بدن و الان شکمم عین حاجی بازاری ها جلو اومده. ولی خب از اون جایی که من هلاک اینجور غذای آبکی ام، نشستن و خوردن جلوی سریالی که این روزها محبوبه ام شده لذتی بس عجیب غریب بود که نمی تونستم با جیغ جیغ های میم به اف یو سی کِی بدمش. بنابراین گزینه ی دایورت رو روشن . گزینه ای که در من خیلی خیلی دیر روشن میشه و اکثرن نمیشه! ولی وقتی بشه شده. خودمم محل نمیذارم چه برسه در و دیوار و قاب ع و آینه و کوفت و مرض.یه منطق چرتی که از من و احساساتم و حساس بودنم به دوره تو وجودم غلبه می کنه که خودم نمی دونم از کدوم سوراخ سنبه ای در میاد؟ هر چی هست یه وقت هایی اتفاقن خیلی خوبه. یه بی خیالی خاصیه که دوستش دارم. از حرص خوردن و یخ دست و پاهام هرچقدر بیزام از این بی خیالیه لذت می برم. گرچه موقتیه و رنج کشیدن هام چند ساعت بعد شروع میشه...




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7206




ماهیِ خسته ی من نذار که تنها بمونه

درخواست حذف اطلاعات
دو ساعته چنبره زده و زانوهاشو بغل کرده و چشم دوخته به کف رودخونه.باهام حرف نمی زنه و خسته شدم منم بسکه چوب لا چرخ سنگ ها گذاشتم و همسفر شدنشون با جریان آب رو به تعویق انداختم،تا همین الانشم خدا می دونه تو دلای سنگی شون چقدر آه و ناله که پشت سرم ن ،تو جریان تند رودخونه از دوستاشون جا موندنو خدا می دونه دیگه از به هم رسیدنشون خبری هست یا نه. خودش به حرف میاد،تو همین چند ساعت که صداشو نشنیدم یکه می خورم چندبار می پرسم خودتی؟!انقدر حرف نزدیم صدات یادم رفته،انگار از یه کره ی دیگه صدات میاد.چشم غره میره و میگه هیس،جز کدوم دیوونه ای این همه راه رو پیاده تا این رودخونه گز می کنه؟ حالا آروم آروم بیا اینجا این ماهیه رو ببین،چنان زل زده بهم انگار آدم ندیده،میگم خب حتمن ندیده شاید هم به چشمش آشنا اومدی،یا شاید یکی هم قد و قواره ی تو یکی از دوستاشو یا آشناهاشو گرفته و از تو دهنش سیخ و چوب رد کرده و گرفته رو آتیش و جلوی نگاه بهت زده ی اون کارد کرده به شکم نیم متر جلو اومده ش. میگه نه نگاهش کینه و نفرت و ترس نداره حالا جای این همه بلند بلند حرف زدن بیا اینو نگاه کن انگار لب می زنه که یه چیزی بهم حالی کنه.میگم حتمن داره بهت میگه منو از آب در بیار، یه دل سیر تو بغلت نگه ام دار،فلس هامو دونه دونه دست بکش و انقدری بیرون از آب بذار ام تا جون تموم شه .میگه اینکه آرزوی توئه نه این ماهی ننه مُرده.

"خب اگه می دونی آرزوم اینه چرا دریغ می کنی بغل ام و نوازش فلس هام و جون و رهایی م رو به تماشا نشستن؟"

پا میشم آروم میرم سمتش،میگه نیا نیا سرشو کرده توی آب،مثل اینکه از تو خوشش نیومده بشین سر جات با سنگا بازی کن،حتم دارم از جانب تو احساس خطر کرده."حالا هم که بعد از دو ساعت به حرف اومده داره تیکه بارم می کنه،می شینم سر جام و فکر می کنم کجای دنیا فرصتی پیش میاد تا این بی محلی هاشو جبران کنم و بفهمه چقدر یه وقتایی غیر قابل تحمل و خودخواه میشه،برای اون دقیقه ها که جامون عوض میشه لحظه شماری می کنم.

" چند دقیقه بعد میگه ماهیه دوباره اومده بالا،می خواد منو حرص بده اصلن به گمونم داره خیال بافی می کنه با این سرعتی که جریان آب داره مگه اینکه ماهیه خودشو به سنگ ده تنی وصل کرده باشه که آب ت ش نده،تا اونجایی که من خبر دارم اصلن این رودخونه هیچ وقت ماهی به خودش ندیده تا همین جاش هم زیادی سادگی به ج دادم و حرف هاشو باور .سر حال که باشه شوخی می کنه با آدم و یه وقت هایی اینجوری از خج آدم در میاد و بعد از ساعت ها سکوت یه چیزی میگه که خوب دلمو بسوزونه.




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7196




عروسک جون فدات شم تو هم قلبت ش ته ...

درخواست حذف اطلاعات
یکی میرزا بنویسه یکی میرزا بدوز! اون از دسته ی میرزا بسازها و بدوزها و میرزا خلق کن هاست.هربار که به دیدنش میرم یه عالم دست و پا و سر و کله بدن عروسک دور و برش ریخته یه عروسک رو که جون می بخشه و میذاره رو تاقچه،به دو میره سراغ بعدی.میگه نذر دارم از هر چندتایی که می فروشم چهارتاشم ببخشم به زن پا به ماهی به بچه ای به هر ی که حالش خوب بشه.میگه والا دستم به دهنم می رسید تمامشو مفت می بخشیدم به این و اون.یه وقت هایی شب که میرم سر خاک فک و فامیل، چندتا از این عروسک نوزادهای بقچه پیچ شده رو هم میذارم روی سنگ قبر بچه هایی که دیگه نیستن و می دونم دل مادر پدراشون خونه،چند باری کشیک کشیدم وقتی چشمشون به عروسک ها میفته گل از گلشون میشکفه و غمشون تا چند لحظه ای یادشون میره،همین برا دل خوش خنک شدن من تو این دنیا بسه.

دستاشو حنا گرفته و با ولع به ناخن های نارنجی آجری ش نگاه می کنم،میگه خیلی دلت می خواد پاشم برات حنا بذارم انقدر با حسرت نگاه نکنی؟تحفه ای هم نیست هم قد و قواره های تو دیگه پی این چیزها نیستن میگن اینا برای زن های داهاتیه ما دختر شهری ها کلاس داریم.نخودی می خنده و دستشو جلو دندونای موش خورده ش میذاره که مثلن آبرو داری کنه،یه وقت ها با دهن بسته می خنده که دندوناش پیدا نباشه.

انقدر لباشو جمع کرده و با آب دهنش سر نخ رو خیس کرده دور لبش عین دامن پیلیسه جمع شده،گمون می کنی همیشه یه تیکه آلویی برگه ی زردآلویی چیزی گذاشته تو دهنش و میمکه.از لحظه هایی که چشم هاشو ریز می کنه تا نخو تو سوزن ه نگم برات که دلم براش پر می کشه. میگم این همه ساله نذر عروسک کردی که خدا بهت بچه بده و هیچ وقت نداد و الانم که دیگه از آسمون بچه نمیاد،نه سن و سال تو و اوس حسن اجازه شو میده نه،گیریم لک لک ها براتون بچه بیارن! یا یکی بچه شو دم در خونه تون ول کنه بره،اوووه کی دیگه حوصله شو داره؟ به چه امیدی هنوز نذرتو ادا می کنی؟ زبونشو گاز می گیره و استغفرالله میگه و انگشتشو می گزه و دو تا می زنه به گردنش میگه نگو دختر جون نگو خدا قهرش می گیره نذر رو گرو کشی کنی.خدا روشو بر می گردونه بگی اگه فلان کنی برات بیسار می کنم،خودش حکمت هر چیزی رو بهتر از می دونه،زیاد پا پی خدا بشی سر آرزوهات یه کاری می کنه پشیمون شی و بگی ای دل غافل چه غلطی ؛منم سپردم دست خودش حتمن حکمت نبوده منو اوس حسن بچه مون شه. به جاش تموم این عروسک ها بچه هامن. تمام اون بچه ها و زن های حامله ای که با یه عروسک لبخند به روم می زنن و دل خوش می شن به این دنیا،همه شون بچه هایی ان که من مادری عروسکاشونو ...




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7198




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
ب تا سه و چهار بیدار بودم این انیمیشن "next gen" رو دیدم. به شدت منو یاد "big hero 6" انداخت و تا حد زیادی هم همون مضمون رو داشت. ولی به هر حال اینم در حد بسیار بالایی قوی بود و ازم دلبری کرد. البته دو سه شب پیش نصفشو دیده بودم و ب مابقی ش رو دیدم. حالا زیاد ازش حرف نزنم تا بعدن معرفی شو بنویسم.

ب از اون سرماهای کی به اتاقم راه پیدا کرده بود، زیر تلی از ملافه و پتو و ملافه و پتو و ملافه و پتو خودمو مدفون ،جوری سوز از لای پنجره میومد که حتا نمی تونستم دستامو بدم بیرون و کتاب بخونم عین آدمیزاد، بنابراین چند فصلی خونده و نخونده بستم گذاشتم کنارم و خو دم.

این رنگ های فانتزی رو بارها شنیده بودم چرتن و با دو بار شستن پاک میشن ولی خب به هر حال کرم تغییرات و تجربه ی این چنین رنگ ها خیلی وقت بود منو گرفته بود. دیگه یه تیکه نارنجی یه جا صورتی یه جای سبز سدری و یه ور کله غازی، بغضم گرفته بود از خودم. حالا یه ور موهام سبز سیدیه پرروردگارا به خودت قسم الان با این تیکه ی سبز سیدی موهام باید با آقای بنفش قرار میذاشتم(پروردگار نگاهی می اندازد و بیلاخی حواله ام می کند) اونورمم قرار بود بنفش مد نظرم بشه که یه کم کمرنگ تر شد و سرمه ای هایی که آبی فیروزه ای در نقاطی، در نواحی دیگر آبی نفتی و اندکی باز کله غازی شدن. الان باز دلم نمیاد برم سرمو بشورم کمرنگ نشن :/

تنها کار مفید امروزمم همین حال دادن به خودمو هی کتاب خوندن و بسته بندی یکی دو تا چیز بود دلم می خواست یه سری حرکات دیگه بزنم که نشد که بشه، سیمم نرسید... منتظرم "عقاید یک دلقک" رو که نمی دونم چرا چنگی به دلم نمی زنه و به نظرم خوب هم میاد حتا ولی جذبم نمی کنه رو تموم کنم و دوباره پس از سال ها "بهار برایم کاموا بیاور" رو بخونم. گذاشتمش جلوی چشمم که به ضرب و زور این یکی، اون یکی رو تموم کنم و برم سر وقتش.

(پاکبان محترم توی کوچه ست و من با ت ت جاروش چند ثانیه ای که به دقیقه نمی کشه از تنهایی حال به هم زن ام در میام و بعد دوباره کنج خودم کز می کنم)

یکی از امیدهای انگشت شمار این روزها و شب هام ساعت 11 شب شدنه و دیدن این سریاله از شبکه ی پنج... امید کوچک و حتا مس ه و خنده داری شاید باشه، ولی همین دلخوشی رو هم نداشته باشم باید سر بذارم و بمیرم.




منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/7201