بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

روزهایم با کتاب

آخرین پست های وبلاگ روزهایم با کتاب به صورت خودکار از بلاگ روزهایم با کتاب دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



شماره ۲۳

درخواست حذف اطلاعات

توی این کتابه (انسان دمند) نوشته این که ما میل زیادی به پرخوری و خوردن غذاهای مضر و پر کالری داریم ریشه در ژن های ما داره. حالا چجوری؟ توی عصر حجر نهایت خوراکی شیرین و پر کالری جذ که پیدا میشد میوه ها بودن..حالا اگه یه زن عصر حجری موقع قدم زدن عصرگاهیش به یه درخت انجیر برخورد میکرد، درست ترین کار براش این بود که قبل از اینکه درخت مورد حمله ی هم نوع های دیگه ش یا شایدم حیوونا قرار بگیره تا جایی که میتونه انجیر بخوره..و در طول زمان(از عصر حجر تا الان) این پرخوری توی ژن های ما نهادینه شد..و الان در صورتی که ما مطمئنیم یخچال خونمون قرار نیست مورد دستبرد ین قرار بگیره بازم ترجیح میدیم همه ی میوه ها، بستنی ها، شیرینی ها وهمه ی خوشمزه های دیگه رو در کوتاه ترین زمان ممکن بلمبونیم :)




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/09/شماره-23




شماره ۲۴

درخواست حذف اطلاعات

من
ظلمت و تباهی جاویدم..
تو آفتاب روشن امیدی...

#فروغ





منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/10/شماره-24




شماره ۲۵

درخواست حذف اطلاعات

روی گشاده ی مِرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبیعت کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مرگان نمی خواست خود را ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد...از آنچه در جای خالی سلوچ میخوانم.




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/11/شماره-25




شماره ۲۶

درخواست حذف اطلاعات

تو مست خوابِ نوشین، تا بامداد و بر من،

شب ها رود که گویی، هرگز سحر نباشد..

#سعدی




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/13/شماره-26




شماره ۲۷

درخواست حذف اطلاعات
شروع انجام کارهای عقب افتاده با خودمه ولی تموم شدنشون انگار نیاز به معجزه داره!

+حالا اگه یه وقت تو خیابون ببینمت، میدونم تو تنفرانگیزِ دوستداشتنی خودمی.



منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/14/شماره-27




شماره ۲۸

درخواست حذف اطلاعات

دم بیرون رفتن با فری جون بحثش شد. بیرون که رفتیم هم اون گریه میکرد هم آسمون. بر پاییزی درختا تو آب بارون غرق شده بودن. با باد برای نگه داشتن چتر پنج رنگمون میجنگیدم و این فکر تو سرم وول میخورد که خوشبختی وقتی میاد سراغم که همه ی سختی ها رو با جون و دل بپذیرم. ادامه راه تا رو در سکوت و با پ گاه به گاه از روی چاله های آب گذروندیم. سعی بخندونمش ولی بی فایده بود. ما خیلی شبیه همیم. گرمای توی کافه که خورد تو صورتم تازه فهمیدم بیرون چقدر سردم بوده. تو کافه به حرف اومد و از ترسش از آینده گفت و بازم چشماش خیس شد. گفتم این اشکا به پنه نمیخوره، برم دو تا قهوه سفارش بدم؟ و بالا ه خندید. ما خیلی شبیه همیم. با حس خوشایند سیری از کافه زدیم بیرون. و باز بارون و باز سرما. این دفعه طاقت نیوردم گفتم سردمه. گرمای تا ی رو که تو بغل گرفتم، گوشم که به آهنگ آشنا خورد، همونطور که حرکت قطره های بارون روی شیشه رو دنبال می فکر که همه چی درست نیست، دلیل برای نگران بودنم کم نیست کار انجام نشده فراوونه ولی من خوشبختم. من زنده ام. من احساس میکنم که زنده ام . تا اون پسر بچه زد به شیشه. که معصومیتش قلبم لرزوند. اون حس پر از غم همیشگی سر تا پامو گرفت. دیگه اثری از حس خوشبختی نموند.حالا که دوتامون زیر پتو با گوشی هامون آروم گرفتیم و اون به استوری هم کلاسی هاش بلند بلند میخنده و من با لاک آبی جدیدی که یدم ناخنامو رنگ میکنم انگار باز خوشبختی بهمون نزدیکه.




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/15/شماره-28




شماره ۲۹

درخواست حذف اطلاعات
خیلی نامردیه که تا دوشنبه هیچ گزینه ای به جز درس خوندن پیش روم نیست:/



منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/16/شماره-29




شماره ۳۰

درخواست حذف اطلاعات
_ادراک سهمگین این واقعیت که هیچ اتصالی میان نیست_#خط سوم



منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/17/شماره-30




شماره ۳۲

درخواست حذف اطلاعات

قلبم تیکه شد برای هاجر ..هاجر بیچاره یِ عزیزِ من!..هاجر؛دخترکِ بیچاره ی مِرگان و سلوچ که به حجله ی علی گناو رفت..بله من تازه امروز از میانترم ها فارغ شدم و برگشتم وسط زندگی مِرگان!

طبق معمول اعصاب ندارم. کلی فکر و کار و درس و نقشه های جورواجور دارم، که باید بهشون سروسامون بدم. بیست سالگی روزای آ شو طی میکنه و سراسر استرسم از آینده و سرعت گذر زمان..روز تولدم خونه خواهم بود و این دلگرمی بزرگیه.. هنوز اه بیست و ی الگی رو مکتوب ن ..این روزا کلی وقت با دوستان و هانی میگذرونم و خب این خوبه ولی من واقعا به چند ساعتی تنهایی مطلق در روز نیاز دارم.

غرق زندگی شو..با تمام وجودت حس کن زنده بودنت رو..عمیق نفس بکش..شاید همین لحظه ی بعد طناب بشه!




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/20/شماره-32




شماره ۱۱

درخواست حذف اطلاعات

می دونی من روزی چند بار باهات حرف نمی زنم؟ خیلی سخته خب.




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/08/28/شماره-یازده




شماره ۱۳

درخواست حذف اطلاعات

سه ساعت از نیمه ی شب گذشته. شونه رو برای بار آ بین موهام میکشم که آماده ی بستن و پنهون شدن زیر شال بشن. برمیگردم که جلوی آینه با کش محکمشون کنم. نگاهم بهشون میوفته و به نظرم قشنگ میان.به وقتی فکر میکنم که موهای سفیدم از این تعداد قابل شمارش خیلی بیشتر بشن. به وقتی که دلم برای این تارهای بلند نرم و مشکین تنگ بشه..به بعد از این..




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/08/30/شماره-13




شماره ۱۵

درخواست حذف اطلاعات

وقتی هر روز یه گام کوچولو برندارید؛ آ ش باید بُدویید یا بِبازید!

حالا موندم بُدوم یا بِبازم؟





منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/02/شماره-15




شماره ۱۷

درخواست حذف اطلاعات

شب ندارد سرِ خواب

شاخِ مایوسِ یکی پیچکِ خشک

پنجه بر شیشه ی در می ساید

#شاملو




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/09/04/شماره-17




شماره ۱

درخواست حذف اطلاعات

نهایتا سی سال داشت.و چشم های آبی. با همسرش سوار اتوبوس شد.کفش ها و جوراب هاشو درآورد.روی صندلی چهار زانو نشست.




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/08/19/شماره-1




شماره ۳

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه هر واقعیتی رو آدم یه روز باید بپذیره.آررره،من آدم مهربونی نیستم.



منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/08/21/شماره-3




شماره ۵

درخواست حذف اطلاعات

زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد..دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟..کجا جایی برای دل و زبان؟

این دیگه خیلی وحشتناک توصیف کرده..من فکر کنم فقط دلم تنگ شده.




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/08/23/شماره-5




شماره ۷

درخواست حذف اطلاعات

اجرای فرمولِ "به جای حسادت به طرفتون، بیشتر و بهتر رو براش بخواید" خیلی سخته..خیلیییی!
قهر تنها راه آروم شدنم و در عین حال احمقانه ترینه.
بدن عزیزم امشب اصلا حوصله ندارم بیخیال شو!




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/08/24/شماره-7




شماره ۹

درخواست حذف اطلاعات

نفس کشیدن زندگی سلوچ و مِرگان رو به زندگی خودم ترجیح میدم، ولی چشمام خسته ست اگه که نبود رفتار میخوندم و بعدش شاید انقدر حالم بد نبود!
خواهشا دیگه ظهر پاییز نخواب!




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/08/26/شماره-9




یه دونه قرص خواب لطفا!

درخواست حذف اطلاعات

به اندازه ی کافی خندیدم؟به اندازه ی کافی درست بودم؟ اون چیزی که بهش میگم حق واقعا حقه؟ زور میگم؟..دروغ میگم؟ راضی نیستم از خودم به خاطر همه ی از دست داده هام..به خاطر همه ی بدست نیاورده هام..به خاطر عقب موندنم از بازی زندگی.. اگه فردا بمیرم چی دیگه مهمه؟
مردنم گرونه البته..درست نیست تو این شرایط همچین جی آدم بذاره رو دست خانواده ش! همین الان درست ترین کار رو و بیخیال بقیه ش. میدونی درست ترین کار الان چیه؟ آفرین!..بخواب!





منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/07/07/یه-دونه-قرص-خواب-لطفا




نو تایتل.وان

درخواست حذف اطلاعات

نصف من کار کرده الان یه ساعت و نیمه که خوابه،من هنوز بیدارم..بدون پتو لرز دارم گرمای پتو خفه م میکنه..خسته م خیلی خیلی خیلی..ذهنم خالی نمیشه که بخوابم..پر از توئه..پر از خودمه..پر از استرسه..خوابت چطوره دخترم؟..خیلی خوبه..ذهنت درگیر چیه؟..هیچی!!..این هیچی همه چیه!..این هیچی خسته م کرده!

میشه بخوابم؟..میشه منو ببری؟..ها؟!




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/07/03/نو-تایتل-وان




فرار از اردوگاه ۱۴

درخواست حذف اطلاعات

فرار اودیسه وار مردی از کره ی شمالی به سوی

این کتاب هم از نمایشگاه کتاب امسال سر از کتابخونه ی ما درآورد.کتاب همان طور که از عنوانش مشخصه داستان فرار مردی به نام شین دوک هیوک رو از یکی از اردوگاه های کار کره ی شمالی روایت می کنه.داستان برای من به شدت جذاب و پر از لحظاتی بود که از شدت تعجب دست از خوندن کشیدم و با خودم گفتم : واقعا؟..مگه میشه

من از کره شمالی تقریبا چیزی نمی دونستم فقط در حد خبر هایی که توی اخبار ایران از موفقیت هاشون توی ساخت و پرتاب موشک گاها گفته میشه و چیز دیگه ای که می دونستم این بود که کره ی شمالی یه کشور کمونیستیه.وقتی کتاب رو خوندم متوجه وجود اردوگاه های کار فراوونی که ت کره ی شمالی ایجاد کرده و توشون به مردم خودش خیانت میکنه شدم.نوشته ی پشت جلد کتاب اینه:

اردوگاه های زندانیان کره ی شمالی دو برابر گولاگ های استالین و دوازده برابر اردوگاه های نازی ها عمر دارند.هیچ ی که در آنها به دنیا آمده،فرار نکرده است،هیچ جز شین دونگ هیوک.

فرار از اردوگاه 14،از طریق داستان تکان دهنده ی حبس و فرار شگفت انگیز شین اسرار تمامیت خواه ترین حکومت جهان را افشا می کند.شین چیزی از وجود تمدن نمی دانست-او مادرش را رقیبی برای غذا می دید،نگهبانان او را یک خبرچین بار آوردند و شاهد مادر و برادرش بود.همه کیم جونگ ایل را می شناختند اما کشورش را نه. این کشور گرسنه ،ورش ته و مجهز به سلاح اتمی است و بین 150000 تا 200000 نفر به عنوان برده در اردوگاه های زندانیان اش کار می کنند.

این کتاب با تمرکز بر داستان این جوان شگفت انگیز که در امنیتی ترین زندان امنیتی ترین کشور دنیا رشد کرده،اسرار مخفی این کشور را افشا می کند.فرار از ازدوگاه 14 خاطراتی بی نظیر است از یکی از تاریک ترین کشورهای جهان.این کتاب داستان تحمل ،شجاعت ،بقا و امید است.



تاریخ هایی که توی کتاب بهشون اشاره میشه اصلا دور نیستن و این برای من خیلی تعجب برانگیز بود مثلا جایی میگه در قحطی که در دهه ی 1990 اتفاق افتاد رفتگران با چرخ دستی های چوبی به ایستگاه ها سرکشی می د و جنازه ها را بر می داشتند شایعات زیادی از همنوع خواری پخش می شد که براساس آن ناقلان ادعا می د ک نی را که اطراف ایستگاه می پلکیدند به خاطر گوشت شان بی هوش می د،می کشتند و سلاخی شان می د.

مطلب دیگه ای که حین خوندن کتاب توجهم رو جلب کرد اینه که من دوری و همه ی تاریخ ها رو با دسامبر 1997 میسنجم.تاریخی که خودم به دنیا اومدم.در واقع هیچ تاریخ میلادی مهم دیگه ای رو حفظ نیستم حتی جنگ های جهانی رو.یه تاریخ میلادی که از این کتاب یادگرفتم ژانویه 1950هست.سالی که جنگ دو کره با و حمله ی غافلگیرانه کره ی شمالی آغاز شد جنگی که خانواده های بسیاری رو از هم جدا کرد.

این کتاب قاعدتا روح لطیفی نداره شکنجه هایی که توی اردوگاه برای شین و اطرافیانش اتفاق افتاد به طور کامل توضیح داده میشه.من درباره ی اسارت قبلا یه کتاب خوندم.کتاب پایی که جا ماند نوشته ی سید ناصر حسینی پور.عید 95 که من و بابا خونه موندیم که من برای کنکور درس بخونم میذاشتمش لای شیمی مبتکران و می خوندمش.با اون کتاب من کلی گریه به خصوص که اون زمان اعتقادات مذهبیم خیلی بیشتر از الان بود.شکنجه هایی که تو فرار از اردوگاه توصیف میشه به مراتب بدتر از پایی که جا ماند هستند.

این کتاب در واقع نمونه ی واقعی از جامعه ای هست که توی کتاب ۱۹۸۴به تصویر کشیده میشه.یه جاهایی از کتاب به این فکر که اون چه به مردم زندانی تو اردوگاه های کره ی شمالی به طور کلی میگذره اگر بیشتر از واقعه ی عاشورا تلخ و اندوهبار نباشه کمتر هم نیست.

در نهایت بگم که کتاب نوشته ی بلین هاردن رو مه نگار و نویسنده ی 65 ساله ی یی هست که به نظرم سال 2012 منتشر شده.



از احوال خودم هم که اخیر رو تو مسجد و هیئت گذروندم و گاها وسط مداحی ها به این فکر که من اینجا چی کار میکنم؟و مهمتر اینکه برای چی گریه میکنم؟

ب متن سخنرانی شهید بهشتی تو تاسوعای 1345 رو خوندم.روایت اونچه که باعث وقوع واقعه ی عاشورا شد.تفکر و سیاستی که حسین برای اونچه که انجام داد داشت رو توضیح داده بود در واقع روایت تاریخیه بدون سعی در سو استفاده از احساسات آدم.به ی که مثل خودم یادش نمیاد که اصل قضیه چی بود خوندنش رو توصیه میکنم.

لحظه های جذاب در هیئت برای من:یه مادر برای سرگرم بچه ش انیمیشن بچه رئیس رو تو گوشیش پلی کرده بود منم یواشکی نگاه می خنده ام میگرفت.یه بچه کوچولو هم تو تاریکی اشتباهی فکر کرد من مامانشم اومد نشست رو پام می خواستم بخورمش.یه ام ب عروسکش رو آورده بود وقتی میخواست بدتش به مامانش بره آب بخوره گفت مراقب باش بچه م خوابه..امشبم نخو دن عصر رو بهونه و گفتم من نمیام بعد مامی گفت امشب به خاطر حسین بیا..بش گفتم مگه ب برای تو اومدم که امشب برای حسین بیام..دیر شده بود دیگه زیاد بهم گیر نداد رفت..واقعا من به چی اعتقاد دارم خودمم نمی دونم.

یه حرکت مخفی هم هفته پیش زدم..خودم هنوز براش ذوق میکنم...رفتم آزمایشم نشون م بدم نمیدونم از کدوم دنده پاشده بود فقط آمپول نوشت..منم نسخه رو نگرفتم اومدم خونه به مامان گفتم گفت همون قرص قبلیا رو بخور..خوبه که دفترچه بیمه آدم یه چیز شخصیه!


خوندن کتاب فرار از اردوگاه 14 به شدت توصیه میشه.





منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/06/29/فرار-از-اردوگاه-14




پاییز در راه است????

درخواست حذف اطلاعات

+من سعی میزبان خوبی باشم..اونها هم سعی مهمونای خوبی باشن..ف جان ولی خیلی دلخور بود..یعنی اونا هم بعد از جدا شدن از ما کله پاچه ی ما رو بار گذاشتن؟..من کاملا با ف جان شریک جرمم..خیلی ناراحت بود خب!

+و اما تجربه ی جدید امروز آزمایش ادرار بود.فقط اون قسمتش که آقاهه اومد یه سینی پر از ظرف نمونه برداشت برد


اما در پس همه ی این جزئیات واقعی،رویاها هستند و هر ی در آنها زندگی می کند...




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/06/23/پاییز-در-راه-است????




نیمه ی شهریور

درخواست حذف اطلاعات

یادش چند جایی برایم جا مانده است.
امشب بخشی از آن را میان آهنگی یافتم.
او مرا بزرگتر کرد.او مرا قوی تر کرد و خودخواه تر!
اعتراف در سحرگاه نیمه ی شهریور




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/06/15/نیمه-ی-شهریور




واسه کی تکرار میکنم؟

درخواست حذف اطلاعات

جایی خوندم:دوست داشتم یه صبح خیلی زود بود و منم توی قطار بودم و آسمون و درختا از شیشه ی قطار پیدا بودن و قطره های بارون رو شیشه بود و منم چای و کلوچه و کتاب داشتم.

اما من بیسکوییت شکلاتی رو ترجیح میدم به کلوچه..کتابم بعد از تاریکی باشه..بارونم بیاد ولی زود قطع شه چون فاز افسردگی بر میدارم گریه م میگیره..فعلا میخوام تا مدت ها آفتاب بتابه بهم..تو هوای ابری دلم تنگ میشه برات آخه




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/06/18/واسه-کی-تکرار-میکنم




یه راز

درخواست حذف اطلاعات

یکی از رازهای زندگی من اینه که رتبه کنکور ۹۵ و ۹۶ م عین هم شد..یه پنج رقمی زیبا..در صورتی که به همه دروغکی گفتم چند هزاری بهتر شدم سال دوم..منظورم از همه در واقع همه ی کنجکاوهاییه که پرسیدن ازم!

+من یک سال زندگی به خودم بد ارم

میم جان شانسش تو کنکور ۹۵ و ۹۶ و ۹۷ امتحان کرده حالا میخواد ۹۸ هم یه امتحانی ه..خدایا این دختر حالیش نیست داره با زندگیش چیکار میکنه..لطفا پزشکی آزاد تهران بیاره..خواهش




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/06/21/یه-راز




من نمیخوابد.

درخواست حذف اطلاعات

+غلام همت آنم که ساعت خوابشو درست کرد..جغد نموند .. وس که نمیتونست بشه حداقل مرغ شد.

+شب است و دلتنگی و فکرایی که فردا صبح سی شاهی نمی ارزن!

+لطفا بخواب.




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/05/20/من-نمیخوابد




روی حرفت حساب میکنم.

درخواست حذف اطلاعات
وقتی کاری ندارم،افسرده م و عصبی..حالم از خودم بهم میخوره..دلم میخواد درگیر یه چیزی باشم..یه کار مهم و جدی که همه ی تمرکز و ذهنم رو به خودش معطوف کنه..انقدر شدید که فرصت فکر به هیچ چیز دیگه ای رو نداشته باشم..الان سه تا کار مهم دارم که اگه تلاش برای موفق شدن در اونها رو شروع نکنم کلی بهونه ی افسرده و غمگین بودن برای خودم تدارک میبینم.نکن با خودت اینطوری باشه؟..باشه.



منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/04/21/روی-حرفت-حساب-میکنم




خودم!

درخواست حذف اطلاعات

اگر نخونید ضرر که نمیکنید هیچ سود هم میکنید.

تو یه دونه از این پاراگراف قشنگا که توی مجازی دست به دست میشه خوندم که باید دنیای باحالی برای خودت داشته باشی فارغ از دیگران،خلاصه ش اینکه کاملا توانایی اینو داشته باشی با تنهایی خودت حال کنی..من که کلا آدم اجتماع گریزی هستم چون توی اجتماع تمام مدت دارم نقش بازی میکنم و خب این کار انرژی زیادی از آدم میگیره..ببینید این نقش بازی اینجوری نیست که مثلا من یه گرگم میرم تو خیابون ببعی خودم نشون میدم..اینجوریه که..چقدر توضیحش سخته..مثلا مراقب نگاه اطرافیان هستم و تمام مدت دارم تو شرایط مختلف تصورشون میکنم..بهشون فکر میکنم..مثلا اگه یه جمله بگه من میرم تو فکر که چرا اینو گفت چرا اینطوری گفت..میدونید فکرم قاطی همه چیز میشه و این طوری میشه که برای حرف زدن باید کلی انرژی صرف کنم که حواسم جمع کنم..بیشمار موقعیت پیش میاد که دارم گوش میدم به طرفم به ظاهر، ولی یه جای دیگه م..و لعنت به اون موقعی که آ ش طرف میگه نظر تو چیه؟..بعد باید کلی انرژی صرف کنم تا طرف ناراحت نشه..این وسطا گاهی که خیلی تو دنیای درونی خودم غرقم و حواسم نیست به نقش یه دختر مودب و متین رو بازی ..آها همین جا وایستید،میل به بی ادبی و بی اخلاقی در من اصلا وجود نداره..یا میل به شیطونی و شوخی ولی من خودم احساس میکنم که نمودهای بیرونی شخصیتم رو بازی میکنم..یا مثلا آدما رو دوست دارم ولی حوصلشون ندارم به خاطر همین وقتی یک نفر پیدا میشه که یه میلی به ارتباط گرفتن باهاش دارم و میرم جلو،احساس میکنم دارم نقش بازی میکنم..نمیدونم حس بد اینکار میفهمید یا نه..حالا اون پرانتز رو ببندید..گاهی که پیش میاد و حواسم پرت میشه از اینکه من الان تنها نیستم و خیلی ناخودآگاه ع العمل نشون میدم به حرفا و کارای دیگران عاشق خودم میشم..حس میکنم که آررررره..این من بودم..خودِ خودِ خودم..امروز دم دانشکده فنی منتظر چندتا از بچه ها بودیم..یه پسره یه دفعه یه چیزی بهم گفت..بعد من انقدر تو دنیا نیستم که اگه یه دفعه فوشمم بدن میگم جان؟..که دوباره اون فوش تکرار کنن برام..آها بهش گفتم جان؟ اصلنم حواسم درست حس بهش نبود..اصلا غرق دنیای خودم بودم..گفت وقت دارید این پرسشنامه رو پر کنید؟..و من فقط یه نه قاطع و آروم گفتم و به راهم ادامه دادم..اصلا متوجه وضعیت نبودم..از کنار پسره که رد شدیم هانی و دوستاش زدن زیر خنده..هانی میگفت چرا اینجوری کردی؟..دیدی قیافه پسره رو؟..گفتم چه جوری؟..و تازه متوجه شدم چیکار ..میدونید دیوونه این ناخودآگاه ع العمل نشون ..یه موقع هایی که خیلی گیر افتادم تو دنیای خودم و خیلی حرف میزنه ناخودآگاه آروم بهش میگم خفه شو..و بعد که اون شلوغ بازی میکنه تازه میفهمم که چی بهش گفتم..دقیقا عاشق اون لحظه ایم که دیگران بهم میگن الان اینو گفتی خیلی خونسرد گفتی نه..یا خفه شو..عاشق این لحظه هاییم که حواسم نیست باید به اطرافم توجه کنم..نقش بازی کنم..تصور کنم..لبخند تحویل همه بدم..لحظه هایی که انرژی نمیذارم که رفتار کنم..که درست باشم..مهربون باشم..مودب باشم..لحظه هایی که بدون فکر رفتار میکنم..





منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/03/20/خودم




سرزدگان!

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/03/06/سرزدگان




دوباره

درخواست حذف اطلاعات

داشتیم حرف میزدیم که یه دفعه گفت وقتی بابا بیمارستان بود..چی؟بابا کی بیمارستان بود؟..خدایا من چقدر گیجم..هزار بار هزار تا سوتی دادن ولی من هیچی نفهمیدم..یک ماه تمام خودم با و و کتاب سرگرم ..دنبال آهنگ های خوب گشتم..چشمام رو بستم و گفتم دنبال لذت ها بگرد..بعد از اون شب که رسیدم و ی منتظرم نبود و تا تا میتونستم اشک ریختم و اشک ریختم تا حالم بد شد و بعدش که با سرم و کوفت و مرگ س ا شدم به میم رو اعصاب و همراهاش گفتم به خاطر جراحی دندونم اینجوری شدم و میم متفکرانه میگفت نه تو ترسیدی!..بعد از اون شب و دو سه شب بعدش دیگه گریه ن چون تا یه جایی میتونی یه صحنه رو تو ذهنت بیاری و براش اشک بریزی بعد ذهنت دنبال چیزای جدید میگرده و من دیگه هیچی نمیدونستم..بابا خوبه؟..بد نیست..براش دعا کن..بهش سلام برسون..همین..هجده روز بیمارستان بستری بوده و من هیچی نمیدونستم و هر ی میدونسته غیر از من..فکر می دارم درست زندگی رو تمرین میکنم و همه چی خوب شاید نباشه ولی مثل همیشه که هست..حالا پرم از عذاب وجدان برای غصه هایی که نخوردم..برای اون لحظه هایی که با هانی قهقه زدم ..بعدشم که بهشون میگم چرا؟..میگن به خاطر خودت..اونجا میخواستی چیکار کنی؟..میدونید حداقل قهقه نمیزدم..لعنت به من..




منبع : http://booksandme.blog.ir/1397/03/03/دوباره