بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

روزمرگی هایم...

آخرین پست های وبلاگ روزمرگی هایم... به صورت خودکار از بلاگ روزمرگی هایم... دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



گفتی که، شا ار شما در زمانه چیست؟ بالله که زنده بودن ما، شا ار ماست

درخواست حذف اطلاعات

مبارزه میکنم ،با اون ح رخوت و بی انگیزگی .زورکی هم که شده خودمو آماده میکنم میرم سر کار و زندگی...

اما حالا فهمیدم بخش عظیمی از این بی انگیزگی من، بر میگرده به اوضاع رو به تنزل زندگی توی این مملکت !

همیشه حقوق بابا رو آ ای ماه 28 تا 30 ام میدادن . این ماه ، ندادن و امروز دوم آبان دادن . میدونین دیرکرد حقوق یعنی چی ؟یعنی سود ت ، یعنی مردم منتظر

مامان با فکر اقتصادی که داره ،اول هر ماه ید یک ماهش رو میکنه . یادمه شیراز که بودیم ،اول ماه که میشد انگار که سیلی از کالا ریخته میشد تو خونه. مامان و بابا دست پر دست پر میومدن . به مرور ، هی از اجناس توی دست شون هر ماه کم شد... کمتر و کمتر . تا به حدی که آ ماه واقعا کف گیر به ته دیگ میخوره .

حقوق رو ندادن تا امروز صبح. توی خونه دیگه چیزی نبود ،مجبورا دیگه باید ید رو میرفتیم و منتظر واریز حقوق نمیموندیم. توی دلم ناراحت شدم . از این که چرا بابای من بعد یک عمر تلاش ،امروز برای یدن لوازم ضروری زندگی خانواده اش ،توی فشاره. هر چند که خم به ابرو نمیاره، شکایت نمیکنه ، استوره ی صبر و نجابته ... ولی من از طرف بابا حرص میخورم!

توی فروشگاه، به سبدای ید بقیه نگاه . پای صندوق ، هر سه چند قلم ضروری رو برداشته بود . من یادمه اول ماه فروشگاه ها غلغله بود، هر نفر حساب یداش کلی طول میکشید . ولی حالا ... تک و توک مشتری بودن ، همونا هم به چندتا چیز واجب شون قناعت کرده بودن

تو راه برگشت خونه بودیم که اس ام اس واریز حقوق اومد . یه لحظه خواستم بگم بابا حساب منو هم شارژ کن یه دفعه فروکش و لبهامو دوختم . بابا کلی ج تو راه داره و حقوق هنوز نیومده ،کلی اش رفته عملا .

پشت کنکوری که بودم، چه قدر گردش پول توی دست من بود ،حالا...

من عاشق آشپزی ام. میتونم بگم نوش داروی منه وقتایی که عصبی ام، بی حوصله ام ،ناراحتم . آشپزی هیجان انگیز .ولی خیلی وقته دیگه تقاضای دلم رو رد میکنم . آشپزی هیجان انگیز من مست م داشتن یه چیزایی مضاعف بر مواد پایه اس .یعنی ج اضافه تر. دیگه آشپزی نمیکنم آنچنان که حالمو سرجا بیاره . آخه اگه قبلا ج مواد اضافه تر ممکن بود ،رب گوجه 22هزار تومن نبود، 3 و پونصد بود و ... . همه چیز بیش از 100 برابر گرون شده . اما، حقوق بابای من فقط 40 هزارتومن زیادتر شده[دستشان درد نکنه منت گماردند !]

از غذای بگم براتون! 150 تومن نسبت به پارسال گرون تر شده. اون روز سلف خلوت بود صدای کارگرا رو میشنیدم . اون یکی به اونی که برنج میکشه میگفت کیل برنجت رو کم تر کن .نمیرسه ها! اون یکی گفت خب مگه به تعداد ر ا نیست ؟! گفت نه کمتر شده سهم هر نفر . سوبسیت نمیده ت ! [شمردم ،6قاشق برنج بود .مچکرم که منو در روند لاغریم یاری میکنن✌]


خلاصه که ... اینجوریه دیگه

به جای develops، فقط تنزل...




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/02/گفتی که، شاهکار شما در زمانه چیست؟ بالله که زنده بودن ما، شاهکار ماست




ذره ذره ذکر حق را یاد کن، خویش را از مز فات آزاد کن✌

درخواست حذف اطلاعات

امروز چه قدر راضی ام از این که حساب اینستاگرامم رو دیلیت . چه قدر میتونست زمینه ساز بهم ریختن آرامشم بشه(همون جور که الآن آرامش رو از دوستام گرفته !)

اینجوری نه دیگه حرص دو رو دو رنگ بازی بقیه رو میخورم، نه گاهی حسرت به خاطر قیاس نابه جای ظاهر زندگی بقیه با باطن زندگی خودم، نه دغدغه ی خودنمایی دارم، نه اینترنت و وقت پای چیزای پوچ و شو آف زندگی بقیه میریزم.

دیروز فکری بودم خیلی . راجع به اینکه حواس مون نیست ولی اونجور که شایسته ی یک دانشجوی پزشکیه دنبال علم نیستیم ،رقابت نداریم، آپدیت نیستیم ،صاحب نظر نیستیم. به خوندن شب امتحان اکتفا میکنیم. یه عده کلا جزوه هم نمینویسن(هر چند که این قضیه نواریون خودش از پایه خطاست و کل کار علمی و درس خوندن دانشجو رو از ریشه داغون میکنه) ولی خب اون یه عده ی همیشه خوش سر مست ،مطمئن هستن بالا ه شب امتحان یه جزوه ای پیدا میکنن از این ور و اون ور. شب امتحان ترررررررر و ترررررر میخونن و شب رو به صبح میدوزن و فرداش هم استفراغ مغزی رو برگه و دو روز بعد سوال بپرسی از همون مبحث فقط کلماتش واسه اشون آشناست !

حالا چرا اینا فکر منو مشغول کرده بود؟!

یه دامنه وبلاگ هست به نام متمم .(مثل همین بیان ) دوستای خوبی دارم اونجا . بر حسب قضا ،اون هر سه دوست متممی من ،دانشجوی پزشکی ان .

یکی شون دانشجوی علوم پزشکی کرمانشاهه ،یکیشون زاهدان و یکی دیگه شیراز.

اون یکی که کرمانشاهیه، هم ترم منه. چه قدر تعریف هاش و پست هاش بوی به روز بودن و دنباله گیری علمی داره . قصدش شوآف نیست، کاملا از کلماتی که به کار میبره پیداست.

اون دوست زابلی مون هم همین طور . اون مون هم!

واقعا خج کشیدم ... اونجا که یکی از همین دوستان از یه منبع سوای رفرنس وزارت بهداشت برای فیزیولوژی غدد و کلیه برای تکمیل بیشتر مباحث استفاده کرده بود و اظهار نظر هم کرده بود در حالی که ما میریم دنبال کتاب خلاصه ی رفرنس وزارت ،تازه همونو هم جسته و گریخته میخونیم بلکه تمو بشه!

یا اونجا که از مدیکال ترمینولوژی و اهمیتش گفته بود و من برام رخوت و جبر بچه هامون برای نشستن سرکلاس ترمینو تداعی شد !

من نمیخوام و بچه های خودمون رو زیر سوال ببرم ، و نه میخوام بگم جاهای دیگه از ما سرترن .قطعا تو هر ی هم تیپ درس پاس کن هست و هم تیپ دانش جو !

ولی ،ای کاش قدری از روابط زنکی و دغدغه های بی خودمون حذف بشه، به جاش رقابت برای چیزی که واسه اش جنگیدیم تا به اینجا به وجود بیاد...

آمین!




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/03/ذره-ذره-ذکر-حق-را-یاد-کن،-خویش-را-از-مزخرفات-آزاد-کن✌




طاقچه/کلوب

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقته که طاقچه و کلوب شارژ میشن، اما اعلام نمیکنم .

حالا وقتشه اگه خیلی وقته سر نزدید، ببینیدشون :)




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/04/طاقچه-کلوب




به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد!

درخواست حذف اطلاعات

فضای خلوت بیان دلگیرم کرده ... دوستان مثل قبل پست نمیذارن ،کامنت هاشون رو دریغ میکنن و این ،دست و دلم رو برای نوشتن سرد میکنه .تا اونجا که قالب سکوت برای وبلاگ انتخاب که خودم هم محو بشم ،اما احتیاجم به نوشتن مانعم شد!

ب ، شبی بود که تا آ عمرم ،حتی اگه مبتلا به آ ایمر بشم ، از یادم نخواهد رفت !

رفتم کلاس سنتور ،بعد از دو هفته وقفه و نگرفتن درس جدید. انتظار داشتم برخورد خوبی نکنه ،اما انگار که بنا رو به داشتن رابطه ای صمیمی تر گذاشته بود . اولش یه ذره شوخی کرد و چیز خاصی هم نگفت . من مضراب دست گرفتم و چون اخلاق دستم اومده برای نواختن اجازه نگرفتم برخلاف دفعات قبل.

تا شروع به زدن مضراب روی سیم فا سل سل سل سل سل سل سل ر... برای نواختن ملودی "مجنون نبودم" ، دست گذاشت روی سیم های مرتعش سنتور که صدا رو بخوابونه. یه آن فکر خیلی اشتباه زدم رو عصبی !

گفت : قبل از که بزنی ،به من بگو که پتانسیل اینو داری که توی کنسرت اجرا کنی ؟!

گفتم:خیلی زوده که !

برانگیخته شد و گفت:دیر و زودش رو من میگم ! تو فقط بگو که از جمعیت میترسی یا نه !

ترسیدم بگم که آره ،با اعتماد به نفس خود تلقین کرده ای محکم و صاف گفتم میتونم

گفت معلومه که میتونی !تو الآن کلاهت رو باید بندازی هوا که انقدر خوب دیدمت و گفتم که بیای!

من فکر کرده بودم برای دو سه ماه دیگه داره میگه... برای اطمینان گفتم اجرا کی هست؟!گفت ، 5روز دیگه !

همچنان با اعتماد به نفس پوشالی ادامه دادم و مدام از منافع وارد شدن به برنامه های کنسرت ها میگفت ...

شاید دلیل ترس مضاعفم به خاطر نبودن بابا بود. متاسفانه بابا مجبور به مسافرتی بود و مطمئنا تا برنمیگرده.

از خودم انتظار داشتم که قند تو دلم آب بشه ،ولی حسی داشتم بین خوشحالی مردد، ترس ،غرور و ناآگاهی از آینده و مقادیر زیادی گیجی !

به شدت نیاز به رفیق داشتم ،به ی که صدای جیغ خوشحالی اش ،ترس و تردید رو از ذهنم پاک کنه ...

زنگ زدم به همدم همیشگیم ،که با وجود کیلومترها فاصله ،صمیمیت واقعی اش ملموس تر از صمیمیت پوشالی متظاهرین به دوستی هست که کنارم میشینن ..

مریم هم اوضاع خوبی نداره، به شدت تو فشاره و نیاز به درک شدن از طرف خانواده داره ،اما هیچ صبح امیدی نیست !

اما با همه ی ناخوشی هاش، وقتی ماجرا رو بهش گفتم ،چنان جیغی کشید که نگران ی صماخم شدم !

.

.

.

رسیدم خونه و تو دلم ول وله بود. تشویش شدید داستم به خاطر نبودن بابا، و در کنارش نگران ری اکشن مثبت یا منفی مامان بودم .

به مامان گفتم، اما چون فکرش درگیر مسئله ی دیگه ای بود خیلی بی تفاوت گفت: به سلامتی! بعد هم شروع کرد بحث در مورد اون مسئله ی بی اهمیت از نظر من و مهم از نظر خودش !

دلم ش ت و اعصابم د شد .انتظار هیجان مثبتی داشتم ...

مدام به استرس من افزوده میشد ... دستام یخ کرده بودن ،دیگه تنها حسی که داشتم ترس بود و گیجی از آینده

به خودم گفتم بقیه این موقع ها چیکار میکنن؟ احتمالا با هاشون حرف میزنن :/

بعد این شعر رهی معیری ،منو از درون گریوند .

میگه که :


تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریهٔ بی اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست

مرا ز بادهٔ نوشین نمی گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو ٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو

به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام ج چه طاقتیست مرا

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

باید میرفتم کلاس زبان ... حالم سر جا نبود ! توی راه به زمین زمان ماس می که رفیقی ببینم ،تا که خودم رو پرت کنم تو بغلش و بگم منو بغل کن ،بذار که ضربان قلبت بهم بگه که من تو دنیام تنها نیستم!

آتوسا ،هم کلاسی زبانم... هر چند که آنچنان درخور نبودیم ، اما مناسب دیدمش برای درد و دل و آروم شدن برای کلاس. ازش خواستم بیاد بریم بیرون . یه کم حرف زدیم ، طبق عادت دوست داشتنی اش ،موقع حرف زدن ،دستهام رو لمس میکرد . چه قدر حالمو خوب کرد، چه میکنه این تماس دستها... حرفهای آتوسا دوباره روحیه ی جنگجویی منو یادم آورد .من با واقف بودن به مشکلات این راه پا گذاشتم به این وادی . از اول هم قرار نبود که این راه آسون و بی دردسر باشه !

وقتی خواستیم بریم ،چشمم افتاد به جمله ی رنگ پریده ی روی دیوار... "به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد !"

آره ،این همون چیزیه که کم کم باید باورش کنم . من همون روز اولی که سازم رو تحویل گرفتم، گذاشتمش روبه روم، خودم رو دیدم که درگیر تمرین برای اجرا هستم ... بهش فکر و زودتر از اونی که انتظارش رو داشتم ، برام اتفاق افتاد!




منبع :
http://blogydiary.blog.ir/1397/08/07/به-بلندای-فکرت-پرواز-خواهی-کرد




رس سفید، شانه های کوچک!

درخواست حذف اطلاعات

زیر پوست خونه ملتهب شده ... بابا پریشونه، نگران پدرشه.

پدربزرگم بیست سال پیش وقتی من 6 ماهه بودم سکته مغزی میکنه . به خاطر قصورهای پی در پی پزشکی ، 3چهارم مغزش رو از دست داده، 20 سال با یک چهارم مغز زندگی کرده . سخت، تلخ ،مظلومانه ... . میتونست اینجوری نباشه، میتونست هنوز هم بین نوه هاش با اقتدار و دل خوش روزگار سپری کنه. ولی...

حالا عفونت ریه ،بعدش عفونت خون .اینتوباسیون ،بعدش بی هوشی ... فقط جسما روی تخت بیمارستانه و پزشج معالج انگار که دست شسته باشه از کارش ...

بابا پریشونه به خاطر از دست دادن پدرش. که هر چه قدر هم کم گذاشته براش، که هر چه قدر هم پشتش رو خالی کرده ... پدرشه و بابای احساساتی من خودشو باخته.

خونه ملتهبه ، بابا هی میبنده برای رفتن به شیراز اما بهش میگن نیا و بهش میگیم نرو ،هی باز میکنه ،هی میبنده .. ...

سر سفره شام گذاشتم یه ذره حرف بزنه خودشو خالی کنه .بابایی که موقع ناراحتی حس ت میشه :(

میگفت از قصور پزشکی اون از خدا بی خبرهای 20 سال پیش ، و من هی داغ می ...

میگفت از بار سنگین مسئولیت روی دوش پزشک و احساس می شونه های من به اون اندازه بزرگ نیستن

میگفت از کار و تشخیص تخصصی به موقع و من نگاه می به انبوه کتابهای ت ت و درسهای نخونده و عرق می

میگفت از باد و غرور بچه های سفیدپوش پزشکی و من خج میکشیدم ...

کلمه "اتانازی" از ذهنم رد شد برای خلاص مریض از درد ، یا حتی کم کاری بعضی پزشکها که میگن موجهه برای مریضی که امید بهش نیست ... که تکرار حرف جنین شناسی مون توی ذهنم نهیبم زد که پزشک، رس ی به جز تخفیف درد انسان دردمند نداره... که هر گونه کم کاری به اصطلاح موجه، دین به گردن پزشک میذاره...

گوشهام و گونه هام، سرخ و داغ شدن ... هی آب میزنم صورتم ولی فایده نداره و بدتر خیسی اعصاب د کنی روی صورتم حس میکنم

من ظرفیتم کمه ... من ، پشیمونم از بستن عهدی که شب قبولیم قبل شنیدن خبر با خدا بستم . که گفتم تمام توانم رو برای خدمت به خلقت به کار میگیرم . کاش اون موقع واقعیت و سنگینی مسئولیتها رو حس می ...




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/08/رسالت-سفید،-شانه-های-کوچک




چه کنم...

درخواست حذف اطلاعات

با غم دل پدر چه کنم ! با اشکهایی که تاحالا روی صورتش ندیده بودم و حالا با هر قطره ی چشمش جون میدم چه کنم ؟! با دل نجیب صبور عموی مهربونم ،که 20 سال عمر و جونی اش رو گذاشت و دست رد به ازدواج زد برای پرستاری چه کنم؟ !

با جاده ی دراز و همیشه غم انگیز شیراز چه کنم؟!

با گریه ی کنترل نشدنی که به خاطر قلب ش ته ی باباست، با بابایی که میگه رودم گریه نکن طاقت دیدن گریه لتو ندارم چه کنم ؟!

کاش اومدن به این دنیا و رفتن ازش، اشیوه ی آسون تری داشت !




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/09/چه-کنم




سخت باوری...

درخواست حذف اطلاعات

خا پاری و تدفین نزدیکانت ،در عین حال که پیچیده اس ،خیلی هم ساده اس ...

پیچیده اس، چون حال بازمانده ها پیچیده اس، چون غم نبودنش پیچیده اس ...

ساده اس، چون به سادگی زیر خاک آروم میشه ،به سادگی زمین آغوشش رو برای بازگشت به اصل باز میکنه، و در عین حال تو بیگانه ای با پذیرایی زمین...

باورم نمیشه که زندگی پدربزرگ تموم شده ،دیگه وقتی میریم خونه شون صندلی اش خالیه

باورم نمیشه که آروم شده ، باورم نمیشه زیرهمون خاکی که گل گلایل گذاشتیم روش آروم خو د ...

حتی باورم نمیشه انقدر قوی بودم ...

انقدر قوی که بابا رو آروم ،بابا که نمیتونست قدم از قدم برداره ،زبونش سنگین شده بود...

خودم با دردی که تاحالا قلبم متحمل نشده بود ،با یه تک مانتو مشکی و قرصای زیرزبونی بابا همراه بابا رفتم ترمینال و ماس به راننده که تو رو خدا جا بده بهم بابام حالش خوب نیست ،با چشم خیس... با ص که در نمیومد

باورم نمیشه که انقدر قوی بودم که 48 ساعت چشم رو هم نبستم ،چشمم به بابا بود که چیزیش نشه...

انقدر قوی بودم که توی دارالرحمه، که فقط من بودم و بابا و لیلا ... که هیچ کدوم از بچه های پدربزرگ نبودن ،که وقتی بابا پاشو گذاشت تو غسال خونه همون جا سنکوپ وازوواگال براش اتفاق افتاد، خودمو جمع و جور و بابا رو س ا ...

دلم میخواست اون روز که برگشتیم خونه ،به ستون همیشه استوار زندگیم، بابام ،بگم که چه قدر قوی بودم اون روز، ولی بابا اونقدر پریشون احوال بود که مدام با آلپرازولام های پشت سر هم ، هوشیار نبود ...

روزهای بی حوصله ی مصیبت زده ی تنهایی و دلتنگی... که هیچ کلمه و جمله ای نمیتونه بار سنگین روی دلم رو وصف کنه ...خدایا چه امتحان سختی گرفتی ازم!


+دلم نمیخواد ذکر مصیبت کنم ... ولی مینویسم که خالی بشم ،مینویسم که ثبت بشه خاطرات قوی بودن و قوی تر شدنم...




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/13/سخت-باوری




نگاه رو به جلو

درخواست حذف اطلاعات

ب که با اتوبوس شیراز رو ترک میکردیم، دلم خیلی کدر بود. به هندزفری ام ماس می که حالم رو ok کنه ...

پلی لیست جلو میرفت ،رسید به آهنگ جه میگه:"پنجره ها رو وا کن عشقو بیار تو خونه ..."

من همیشه این آهنگ رو از شدت خز بودن رد می ،ولی ب به دلم نشست و بهم الهام امید بخش داد .

برای ادامه ی زندگی ،چاره ای به جز فراموشی تلخی اتفافات گذشته ندارم... این یه هنر و اجباره، چه بخوام چه نخوام بابد بتونم که چشم ببندم .

کلی جون گرفتم برای ادامه ی خودسازی هام ،کلی تشنه شدم واسه درس خوندن

وای گفتم درس!!! نگم براتون از من من درسهای نخونده و شیر تو شیر :/

ولی خب ، i am a warrior!

این روحیه سرزندگی و جنگجویی رو حتی شده به زور و تلقین توی خودم تقویت میکنم

هوای گرگان، منظره های روح نوازش، روح و جسم خشکیده ام رو جون میده

هر بار که میرم ازش و برمیگردم بهش ،دیوانه وار تر دوستش دارم... گرگان جان و دلم♥

اولین نشانه های سرزندگی تجدید یافته رو امروز توی کوکوهای تن ماهی که در عرض 20 دقیقه با این همه خستگی راه پختم ،دیدم!

پیش به سوی خودسازی و مبارزه




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/14/نگاه-رو-به-جلو




دانشجویان گریز پا!

درخواست حذف اطلاعات

انگیزه بچه هامون ته کشیده، اگه ی هم به خودش زحمت میده میاد کلاسها رو ،صرفا برای نموندن تو خوابگاهه و یه ذره نظم گرفتن زندگی بی معنی دانشجویی! وگرنه با این وضع تدریس ،هیچ مشتاق یادگیری نیست.

هر چی که الآن بلدیم ،همه از خوندن های خودمونه نه تدریس ها.

آقا اصلا ما بی حوصله ،تنبل ... تو عه ،اگه ی محبت و جذ ت تو تدریس داشتی ،من دانشجوی گریز پا که فقط از ترس غیبت و حذف شدن رو میام ، با کله هم که شده ، با تمام نیرو آماده ی کلاسها میشدم !

از بعضیاشون اگه اسلایدها و پاو وینت هاشون رو بگیری، هیچی برای گفتن ندارن... دریغ از اندکی مهارت کنترل کلاس ، مهارت تدریس !انگار رباتی که بهش فرمان داده شده فقط یه چیزایی رو اونم با تون ص که فقط خودش و دو ردیف اول میشنوه، بلغور میکنه

من نمیبخشم ،عوامل سیستمی رو که بودجه ی مختص آموزش پزشکی رو اینجوری حروم میکنن ... لعنت به پارتی ،لعنت به هرچی تبصره !

دیگه دارم حق میدم به خودمون به خاطر رخوتها و بی انگیزگی هامون :/




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/15/دانشجویان-گریز-پا




به بهشت نمیرم، اگه مثل گرگان نباشه!

درخواست حذف اطلاعات

گرگان و نم نم بارون دلبرش

گرگان و رسم های قشنگ هنوز به جا مانده اش مثل چهل منبر ، حلیم پزون آ صفر ،دورهمی های نابش!

گرگان و شا وهی ها که الحق بی ریا و دوست داشتنی ان...

گرگان و دنجی خاصش ، دامن سبز و دستهای مهربونش که هر غریبی رو مادرانه میپذیره...

گرگان و دل من که رفته براش ...♥



+داشتم خبیثانه به این فکر می که چه جوری خودمو تثبیت کنم اینجا؟! بعد چاره ای قوی تر از وصلت با گرگانی ها ندیدم البته که خب ریسکش خیلی زیاده




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/08/16/به-بهشت-نمیرم،-اگه-مثل-گرگان-نباشه




عه وا خاک به سرم :/

درخواست حذف اطلاعات

بابا پرتقال و لیموشیرین پوست کنده بود صدام زد بیا بخور . همین جور تو حال خودش بود داشت لیمو شیرین چهارقاچ شده رو از پوست میشکید با خودش میکرد ...

ما برای ،آنکه [اسم منو میگه اینجا ]

گوهری تابان شود

خون دلها خورده ایم ،خون دلها خورده ایم!

ما برای ،آنکه [مجددا اسم من]

!خوبان شود

رنج دوران برده ایم، رنج دوران برده ایم ...

لالالالالالا ...لالالالالالللالالالا ...!!!


اصلا هدفش این نبود که من بشنوما ... واسه خودش میخوند ! من دقت ببینم چی میگه آخه ح ملودی آهنگ اصلی رو نداشت

بعد گفتم بابا چی چی داری میگی ؟!

بعد بلندتر خوندش

رو کرده به مامان میگه راضیه ،محمد نوری اینو واسه ما خونده بود مگه نه !؟

مامان هم با ح عمیق آری آری سر ت میده

بعد هم میگه:نگا! از الآن بهت بگما! ! دست از حواس پرتی برمیداری درست کارت رو انجا میدیا! این همه زحمتتو کشیدم مردم نثارمون نکنن !بگن گور باباش...

من هیچ، من نگاه! !






منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/27/عه-وا-خاک-به-سرم




عه وا خاک به سرم :/

درخواست حذف اطلاعات

بابا پرتقال و لیموشیرین پوست کنده بود صدام زد بیا بخور . همین جور تو حال خودش بود داشت لیمو شیرین چهارقاچ شده رو از پوست میشکید با خودش میکرد ...

ما برای ،آنکه [اسم منو میگه اینجا ]

گوهری تابان شود

خون دلها خورده ایم ،خون دلها خورده ایم!

ما برای ،آنکه [مجددا اسم من]

!خوبان شود

رنج دوران برده ایم، رنج دوران برده ایم ...

لالالالالالا ...لالالالالالللالالالا ...!!!


اصلا هدفش این نبود که من بشنوما ... واسه خودش میخوند ! من دقت ببینم چی میگه آخه ح ملودی آهنگ اصلی رو نداشت

بعد گفتم بابا چی چی داری میگی ؟!

بعد بلندتر خوندش

رو کرده به مامان میگه راضیه ،محمد نوری اینو واسه ما خونده بود مگه نه !؟

مامان هم با ح عمیق آری آری سر ت میده

بعد هم میگه:نگا! از الآن بهت بگما! ! دست از حواس پرتی برمیداری درست کارت رو انجا میدیا! این همه زحمتتو کشیدم مردم نثارمون نکنن !بگن گور باباش...

من هیچ، من نگاه! !






منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/27/عه-وا-خاک-به-سرم




شیوه ی نوین ر*ی*د*ن

درخواست حذف اطلاعات

چه جوری باید تشکیل امبریو [جنین ] رو بفهمم ،وقتی درکی از اکتودرم و مزودرم و ... ندارم ؟!

چه جوری باید تشکیل غدد جنین و بخش های مختلف مغزی مثل دیانسفال و... رو یاد بگیرم، وقتی با آناتومیشون آشنایی ندارم؟

چه جوری باید بیوشیمی هورمون پاس کنم؟ وقتی کلی از فیزیولوژی هورمون از کوریکولوم آموزشی حذف شده؟ !

چه جوری باید ایمونولوژی بخونم وقتی باکتری و قارچ و انگل و ویروس رو نخوندم ؟!

اینا فقط یه گوشه از آشفتگی چیزیه که اسمش رو شیوه نوین آموزش پزشکی گذاشتن !

اینا همه به جهنم !

ما قراره همراه ورودی بالاترمون وارد بیمارستان بشیم . چه فاجعه ای !دو تا بیمارستان آموزشی و یه عالمه دانشجو روزانه و بین الملل !


جدا عصبانیم ... خیلی عصبانیم





منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/21/شیوه-ی-نوین-ر-ی-د-ن




شیوه ی نوین ر*ی*د*ن

درخواست حذف اطلاعات

چه جوری باید تشکیل امبریو [جنین ] رو بفهمم ،وقتی درکی از اکتودرم و مزودرم و ... ندارم ؟!

چه جوری باید تشکیل غدد جنین و بخش های مختلف مغزی مثل دیانسفال و... رو یاد بگیرم، وقتی با آناتومیشون آشنایی ندارم؟

چه جوری باید بیوشیمی هورمون پاس کنم؟ وقتی کلی از فیزیولوژی هورمون از کوریکولوم آموزشی حذف شده؟ !

چه جوری باید ایمونولوژی بخونم وقتی باکتری و قارچ و انگل و ویروس رو نخوندم ؟!

اینا فقط یه گوشه از آشفتگی چیزیه که اسمش رو شیوه نوین آموزش پزشکی گذاشتن !

اینا همه به جهنم !

ما قراره همراه ورودی بالاترمون وارد بیمارستان بشیم . چه فاجعه ای !دو تا بیمارستان آموزشی و یه عالمه دانشجو روزانه و بین الملل !


جدا عصبانیم ... خیلی عصبانیم





منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/21/شیوه-ی-نوین-ر-ی-د-ن




هر که آگاه تر، رخ زرد تر...

درخواست حذف اطلاعات

‏به بابام میگم راستی بابا! چیطو شد که دلار هی ایطو شد؟!!

یه آاااه سرد غلیظ میکشه، میگه ندونی راحت تری بابا...


کلا همینه... نه فقط مسائل اینجوری

مثلا هر چی کمتر بدونی در مورد اطرافیانت

هر چی کمتر از اوضاع مدیریت ها و برنامه ریزی ها و به اصطلاح سیاست ها

یا

حتی هر چی کمتر بدونی اینو که از چشم بقیه، چه جوری هستی ...

راحت تری


مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

پس، تا می توانی " " باش،

تا "خوش" باشی


#علی_شریعتی





منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/22/هر-که-آگاه-تر،-رخ-زرد-تر




هر که آگاه تر، رخ زرد تر...

درخواست حذف اطلاعات

‏به بابام میگم راستی بابا! چیطو شد که دلار هی ایطو شد؟!!

یه آاااه سرد غلیظ میکشه، میگه ندونی راحت تری بابا...


کلا همینه... نه فقط مسائل اینجوری

مثلا هر چی کمتر بدونی در مورد اطرافیانت

هر چی کمتر از اوضاع مدیریت ها و برنامه ریزی ها و به اصطلاح سیاست ها

یا

حتی هر چی کمتر بدونی اینو که از چشم بقیه، چه جوری هستی ...

راحت تری


مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

پس، تا می توانی " " باش،

تا "خوش" باشی


#علی_شریعتی





منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/22/هر-که-آگاه-تر،-رخ-زرد-تر




ماشین

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه بعد از ی ال خاک خوردن گواهینامه ای که با خون دل گرفتمش، خانواده تصمیم جدی گرفتن که ماشین بندازن زیر پام !

ولی خب اوضاع ماشین این یه ساله کن فی شده... پارسال با همین پول چه قدر موردای بهتری رو میتونستیم انتخاب کنیم و الآن ...

گزینه هامون هی بین mvm 110 و پراید 111 و 206 کارکرده که همه ی اینا قیمتاشون حول و هوش 20 میلیون هست، میگرده

یه جورایی اعصابم د شده ... هر چیزی که پیدا میکنیم یکیمون مخالفه

من از پراید سوار شدن ابا دارم :/

بابا با mvm مشکل داره میگه ماشین چینی عین تاول میمونه :/

مامان میگه 206 تو رو به کشتن میده :/

حالا دل خودمو هم که راضی کنم به پراید ،لامصب باید بریم سراغ مدلای خیلی پایین حدود مدل سال 80[خیلی خوشبینانه ] ... آخه این پراید زپرتی چه قدر خواهان داره


خدااااااا ... یه دونه خوبش رو میشه جور کنی پلیز ؟!




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/24/ماشین




ماشین

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه بعد از ی ال خاک خوردن گواهینامه ای که با خون دل گرفتمش، خانواده تصمیم جدی گرفتن که ماشین بندازن زیر پام !

ولی خب اوضاع ماشین این یه ساله کن فی شده... پارسال با همین پول چه قدر موردای بهتری رو میتونستیم انتخاب کنیم و الآن ...

گزینه هامون هی بین mvm 110 و پراید 111 و 206 کارکرده که همه ی اینا قیمتاشون حول و هوش 20 میلیون هست، میگرده

یه جورایی اعصابم د شده ... هر چیزی که پیدا میکنیم یکیمون مخالفه

من از پراید سوار شدن ابا دارم :/

بابا با mvm مشکل داره میگه ماشین چینی عین تاول میمونه :/

مامان میگه 206 تو رو به کشتن میده :/

حالا دل خودمو هم که راضی کنم به پراید ،لامصب باید بریم سراغ مدلای خیلی پایین حدود مدل سال 80[خیلی خوشبینانه ] ... آخه این پراید زپرتی چه قدر خواهان داره


خدااااااا ... یه دونه خوبش رو میشه جور کنی پلیز ؟!




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/24/ماشین




قربون دهنت اقبال جون????

درخواست حذف اطلاعات


سسیستم ایمنی لعنتی ام زیادی حساسه... دیروز با یه خیار خوردن چنان مریض شدم که تا الآن بی حالم و تب دارم و گلو درد و ...

در حالی که دارم جدال میکنم برای سر پا موندن، هی یه سری چیزایی تو مغزم شلوغ پلوغ :/

فکر این و اون ،فکر اوضاع اسفناک کشور و مملکتی داره رو آب میره و مسئولین کاری که نمیکنن هیچ ،نطق اضافه شون نمک رو زخم مردم میپاشه ... فکر آینده ،که من 10 سال دیگه کجام و چه جور زندگی خواهم داشت و ...

که یهو یادم افتاد به اون روزا که داشتم واسه ادبیات 200 تا بیت حفظ می ... یه شعر از اقبال تو ذهنم رد شد و دو دستی گرفتمش

خیلی وقتا تو شرایطی بوده ام که تو اوج حال که هیچ چیز جواب احوال ابم رو نداده ،یه بیت شعر چنان آب رو آتیش دلم ریخته که احساس کرده ام شاعر اونو مختص قصه ی من سروده ...


دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال ی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش ((این بیت رو طلا میگیرم))
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش


+ع مربوط به همون روزاست ،تقریبا اردیبهشت ماه .آن زمان که 98 کیلو بودم. و با افتخار اکنون ،91 کیلو




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/25/قربون-دهنت-اقبال-جون????




قربون دهنت اقبال جون????

درخواست حذف اطلاعات


سسیستم ایمنی لعنتی ام زیادی حساسه... دیروز با یه خیار خوردن چنان مریض شدم که تا الآن بی حالم و تب دارم و گلو درد و ...

در حالی که دارم جدال میکنم برای سر پا موندن، هی یه سری چیزایی تو مغزم شلوغ پلوغ :/

فکر این و اون ،فکر اوضاع اسفناک کشور و مملکتی داره رو آب میره و مسئولین کاری که نمیکنن هیچ ،نطق اضافه شون نمک رو زخم مردم میپاشه ... فکر آینده ،که من 10 سال دیگه کجام و چه جور زندگی خواهم داشت و ...

که یهو یادم افتاد به اون روزا که داشتم واسه ادبیات 200 تا بیت حفظ می ... یه شعر از اقبال تو ذهنم رد شد و دو دستی گرفتمش

خیلی وقتا تو شرایطی بوده ام که تو اوج حال که هیچ چیز جواب احوال ابم رو نداده ،یه بیت شعر چنان آب رو آتیش دلم ریخته که احساس کرده ام شاعر اونو مختص قصه ی من سروده ...


دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال ی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش ((این بیت رو طلا میگیرم))
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش


+ع مربوط به همون روزاست ،تقریبا اردیبهشت ماه .آن زمان که 98 کیلو بودم. و با افتخار اکنون ،91 کیلو




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/25/قربون-دهنت-اقبال-جون????




اجازه دادم دیگه... خود دانید!

درخواست حذف اطلاعات

اگه قرار باشه در آینده از این بی سوادا بشم که نتونم یه سرما خوردگی، یه مسمومیت، فرق بین آلرژی و عفونت سینوس ها و ... رو بفهمم

از همین جا به شما اجازه میدم بیاین منو ببندین به مسلسل :/ حیف اون بودجه ای که صرف تحصیل و طبابت من بشه !

من که خودم بارها قربانی شدم .بزرگ ترینش هم عمل جراحی اشتباهی بود که احمق نتونست فرق یه آپ سیت و ibs رو بفهمه. که البته شاید هم فهمید ،ولی مزه ی پول سستش کرد :(




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/26/اجازه-دادم-دیگه-خود-دانید




اجازه دادم دیگه... خود دانید!

درخواست حذف اطلاعات

اگه قرار باشه در آینده از این بی سوادا بشم که نتونم یه سرما خوردگی، یه مسمومیت، فرق بین آلرژی و عفونت سینوس ها و ... رو بفهمم

از همین جا به شما اجازه میدم بیاین منو ببندین به مسلسل :/ حیف اون بودجه ای که صرف تحصیل و طبابت من بشه !

من که خودم بارها قربانی شدم .بزرگ ترینش هم عمل جراحی اشتباهی بود که احمق نتونست فرق یه آپ سیت و ibs رو بفهمه. که البته شاید هم فهمید ،ولی مزه ی پول سستش کرد :(




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/26/اجازه-دادم-دیگه-خود-دانید




بد دل شده ام...

درخواست حذف اطلاعات

گیجم ... گیج گیج !

متعجبم ، مسخ شده ام !

بی اعتمادم، بد دل شده ام!

گاهی حسرت میخورم به حال زنها و دخترای قدیم ! قبل از این که چشم و گوششون باز بشه، عقدشون می و درگیر حواشی دل دادن نمیشدن. حتی چیزی به اسم خیانت رو نمیفهمیدن ... بد دل نبودن ، با سادگی کنار هم بزرگ میشدن . عشق رو پیدا نمی از اول، کنار هم میساختنش...

سه بار بی اعتماد شدن من به کنار. سه بار با تمام وجود عشق رفتن به میدان پیوند و ش ته بیرون شدنم به کنار... دیگه دلگیر نیستم ! حتی خوشحالم از بزرگ شدنم تو دنیای عشق...

اما غم امروز من، دردای دیروز خودم نیست . درد من روزگار بی وفای امروزه ...

یکی از دوستامون پارسال دلباخت به یکی دیگه از دوستامون ... انقده شدید که متحیر بودم . که دختره چی داشته مگه ؟! چیکار کرده ؟ که پسره زندگی بدون دوست ما رو جهنم مسلم خودش میدونه !

دختره دست رد بهش زد ،پسره تا دم انصراف از رفت ! میگفت نمی تونم هر روز ببینمت و بهت حسی نداشته باشم ...

خلاصه که گذشت . کج دار و مریض رابطه ای داشتن با هم . اما... این که چی شد که امروز رفت سراغ یار دیگه ای، اون حس رو اگه بشه اسمش رو عشق گذاشت! به این وضع فروکش کرد ؟!

یا ی بیچاره ام ... قبل ازدواجش مثل لیلی و مجنون بودن . زبون زد همه فک و فامیل ... چی شد ؟! کجا رفت اون حساسات ؟! که سر یک هفته نشده بعد از رفتن زیر یک سقف ، ام با چشم گریون اومد خونه پدرش و گفت جانم رو آزاد کنید!

آدم باید خیلی اقبال بلندی داشته باشه، که یه یار وفا دار همدم نفس هاش و همراه قدم هاش بشه . مامان ! چه قدر بهت غبطه میخورم !زن خوشبختی هستی ...

من دیگه نمیدونم دم وس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ! من بد دل شده ام... ترسو شده ام ...




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/10/بد-دل-شده-ام




آتش زدی در عود ما...

درخواست حذف اطلاعات

از دیروز تا حالا همه اش توی گوشمه ... قطعه ی در آمد آلبوم "دود عود" شجریان و مشکاتیان

شاید بالغ بر صد بار ری پلی ش. گوشم رو نوازش میده، روحم رو پرواز ...

یکی از دلایلی که باعث شده انقده دوستش داشته باشم ،شباهتش به ریتم زندگی منه... فراز و فرود داره، ریتم غم داره ،ریتم طرب انگیز داره ...

انقده تحت تاثیرش قرار گرفتم واسه اولین بار ،نا خود آگاه قطار عمر سر شده ام از جلو چشمم گذشت .با گذشتن نوای غمش ، چشمام خیس و گلوم سفت شد ... با حس لحظات شور انگیزش ،یاد لحظات شیرینم افتادم و لبهام خندیدن ...

الآن تو رخت خوابمم و هنوز هم توی گوشمه . انقده زیاده روی که گوشهام درد گرفته از جای سر هندزفری :/

همچنان که تو سکوت و تنهایی شب ،روحم رو دادم دست این نوا ،به .فکر فرو رفتم... قطار 20 ساله زندگیم رو نگاه می ...

یهو افتادم وسط دوران دانش آموزیم ... خودم رو تو کوچه خیابون بعثت دیدم .تابش خورشید همیشه یراق شیراز رو روی روپوش خسته ام حس .دردهای مسکوت مامان و بابا و بار سنگین شون روی اون دل کوچیکم ... آااااخ چه قدر درد! چه قدر زهر و تلخی توی 20 ساله ی اول خامی!

لایکلف الله نفس الا وسعها ... ولی ،آیا واقعا نفس من تحمل اون همه رو داشت؟ ! الآن که بهشون نگاه میکنم بیشتر دردم میگیره

بعد که ثانیه ها رسید به اون قسمتی که ذوق میکنم واسش ! با شوری که مشکاتیان توی ساز به پا میکنه ،رفتم به روزهای قبولی داشگاه. روزهای اسباب کشی و مهاجرت . روزهای اثبات و دلخوشی و تو دهنی زدن به اونایی که باید... .

حالا دیگه قطعه به پایان رسید و میخوام دوباره پلی کنم . این هم حکایت زندگی خواهد بود . شروع دوباره، آینده ی جدید ،با خاطرات جدید ،با همان ریتم همیشگی زندگی ...ریتم فراز و فرود!




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/12/آتش-زدی-در-عود-ما




هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پ را آسان نمیکند!

درخواست حذف اطلاعات


من این پست رو باید اوا شهریور میذاشتم. . .

اما به هر حال

now ! i'm the hero of my life✌

کاهش وزن رو مداوم و آهسته ،با صبری که حاصل از تمرین درجاست ! پیش گرفتم. ناراحت نیستم از اینکه در مقابل اون همه تلاش و سختی نتیجه کم بوده . اما خب من آدمی نبوده ام که اضافه وزن رو یک دفعه دچار شده باشم . از بچگی این سیر طول کشیده. به همون اندازه طول میکشه تا که به مرور و بدون آسیب بدنی این پروسه انجام بشه. اما تا همین جا بگم که 10cm دور کمرم کم شده !

و خب با کمال تعجب هنوز هم اراده دارم برای ادامه


تا اینجای کار 4 ملودی رو بلد شدم که با سنتور بزنم و م گفت که ازم راضیهالبته لازمه بدونین راحت نبود رسیدن به این مرحله .کلی زمین خوردم ،با مربی ام دعوام شد تا حد ش تن مضراب هام [ تعجب نکنید مربی ام به خاطر سنش زود رنج و عصبیه . وگرنه مهربونه چیزی تو دلش نیست ]

بگم که تاپ مارک کلاس زبان مون شدم؟!

بگم که تو ، همکلاسیام چه جوری منو میبینن ؟! دو تا از ورودی های جدیدمون از بچه هامون راهنمایی خواستن ،اونا رو حواله دادن به من ! و خب این کلی معنا میتونه داشته باشه برام

خب امیدوارم حال تون از این پست بهم نخورده باشه چون خدا شاهده اصلا قصد شو آف و فلان نداشتم .فقط خواستم که ثبت بشه . گذشتن از سنگ اول دامنه ی قله ثبت بشه . واسه خودم تکرار و یاد آوری بشه، برای ادامه ی راهم...




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/13/هیچ-چیز-همچون-اراده-به-پرواز،-پریدن-را-آسان-نمیکند




فانتزی های شبانه

درخواست حذف اطلاعات

دلم نمیخواد امشب رو هندزفری به گوش به استقبال تخت خوابم برم. آخه کدوم صاحب عقلی صدای ناز نم نم بارون نوبر مهرانه رو به صدای حبس شده ی توی گوشی ترجیح میده ؟!


دارم آرزوی محال میکنم ... که ای کاش الآن یه یار هم نفس کنارم بود و تا صبح کنار هم چرت و پرت میگفتیم... حتی با هم دیگه میرفتیم رو پشت بوم تو اون اتاق کوچولوعه میشنستیم که به آسمون نزدیک تر باشیم ...

+آیا میدانید ع فوق به چه معناست ؟! ها؟ ! نمیدانید!!

بدان معناست که گرگان مون داره وارد فاز دلبرتر خودش میشه و ... فداااااااش بشم من که






منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/14/فانتزی-های-شبانه




like an owl!

درخواست حذف اطلاعات





میبینین چه جوری همه چی رو چار چشمی میپاد ؟!

این دقیقا ح مامان منه .همهممم چیز !! هممممممم چیز تحت نظرشه . مخصوصا کارا و حالات من :/ چه جلو چشمش باشم ،چه نباشم . مثلا حتی میدونه من امروز چند بار تو رفتم برای اجابت مزاج[استغفرالله] ...




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/14/Like-an-owl




بیهودگی

درخواست حذف اطلاعات

صبح، به مکافات چشمایی رو که شب قبل ماسشون می برای خواب ، باز میکنم .

با بی حوصلگی ،صبحونه ای میخورم و لباس میپوشم

با استرس خودمو میرسونم به میدون اصلی که سوار سرویس 7 و نیم بشم که دیر نرسم .

اتوبوس معمولا یا سرده ،یا داغ . کم پیش میاد اوکی باشه!

ی با ی گرم نمیگیره ... همه یه هندزفری تو گوششون گذاشتن و از ت ت دادن پاهاشون میشه فهمید مضطربن برای رسیدن سر وقت. جناب راننده هم مثل اینکه براش مهم نیست !

ورودی

ورودی سالن دانشکده پزشکی

قانون نانوشته ای بین بچه های ما وجود داره .پسرا روی صندلیای سمت چپ سالن و دخترا سمت راست میشینن .(سالن رو دارم میگما نه کلاس)

با همکلاسی ها روبه رو میشی ... با اکراه ،با لبخند تصنعی که تو معنی اش رو میفهمی، میفهمی که صرفا برای اینه که تو طرف مقابل رو اجتماعی بدونی ... بهت سلام میکنه . و تو از سر اجبار و ادب مجبور به جو ...

تا خود ساعت 8 هیچ کلاس نمیره. 8 و پنج دقیقه بالا ه شیر پسر یا شیر دختری راهش رو به سمت کلاس کج میکنه و بقیه از روی خج ی مخلوط با اکراه ،رهسپار میشن !

میاد، معمولا سلام نمیکنن ا احتمالا از مزایای تحصیلات بالاست !

موبایلم رو میذارم رو ح پرواز ، بعد سایلنت ،بعد آماده برای ضبط صدا . اما همیشه دو دلم که موبایل رو ببرم بذارم رو میز یا نه! چون ی این کار رو نمیکنه و بعد میگن دختره میخواد خود نمایی کنه

ی بیچاره ویس ها رو تو کانال میذاره ها... ولی خب این روزا تلگرام همیشه با آدم یار نیست !

دفترچه نوت برداری رو آماده میکنم برای نوشتن . با بی حوصلگی برای نوشتن حرفایی که بعضا نمیفهمم و هم زحمت توضیح بیشتر رو به خودش نمیده و من اگه سوال کنم باز تو چشم بقیه منفور میشم و خب من چند بار سوال بپرسم ؟!! بقیه ی کلاس تو خواب گوشی ان ...

کم کم دستم از نوشتن میفته، هی نگاه به ساعت میکنم که کی صدای رو مخش تموم میشه ...

کم کم چشمام میسوزن ،دیگه چوب کبریت لازم میشم . کم کم از چهار طرف کلاس نوای خسته نباشید برای کاتالیز تایم کلاس بلند میشه

تموم میکنه

به محض تموم شدن کلاس خواب لعنتی هم از چشمام میپره

بچه ها به ثانیه ای از کلاس بیرون میرن .

من چشمام دو دو میکنه برای پیدا یار هم نفسی ... دریغ !دریغ!

بعضا یاد بی وفایی هاشون میفتم

سعی میکنم از تنهایی لذت ببرم . سپر میکنم و میرم بیرون . نشون میدم که تنهایی قوی ام ...

از هوای ناب شمال ریه هام رو پر میکنم و شارژ میکنم برای کلاس بعدی . گرسنه ام اما صبح حوصله ن چیزی همراهم بیارم و از رفتن به بوفه ای که همه اونجا جمع هستن اکراه دارم .

گرسنگی رو قورت میدم ...

شروع کلاس بعدی

تو دلم هلهله اس برای رسیدن به خونه . کم کم عصبی میشم و تو دلم به بد و بیراه میگم و سوادش رو میبرم زیر سوال .

یادداشت برداری هم نمیکنم. فقط تموم بشه! فقط

دیگه یادگیری هم نیست وقتی شنونده ی غیرفعال باشی .

کلاس دوم هم به هر شکل هست تموم میشه.

باز هم تنها روانه میشم به سمت اتوبوس. همچنان نگاه میکنم که شاید یار همدلی پیدا بشه .بعضی وقتا با ی هم کلام میشم. اما ،ته دلم میدونم که اونم میره...

د و خسته میرسم خونه و پیگیر کارای خودم میشم .

اول ترم همه اش به خودم وعده ی سر من میدم که درس هر روز رو همون روز بخون و جزوه کن و فلان و فلان ... به مرور که ترم میگذره، بیهودگی ها و بی رمقی هام بیشتر میشه .

کلاسها رو یکی در میون میرم .صبحا میگیرم میخوابم و لعنت میفرستم به هر چی کلاسه

و اگه که کمی خج بکشم و خودمو مجبور به رفتن م

باز هم بی رمقی

بار دگر بیهودگی ...




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/16/بیهودگی




مار تو آستین

درخواست حذف اطلاعات

تحمل تنهایی ، آسان تر از گ محبت است . اینو من نمیگما ... نادر ابراهیمی میگه

از همون بار اول که دیدمش، کراهت عجیبی تو دلم افتاد . ع پروفایلش بود .خنده ی مکارانه، گریم و صورت . صورتی که زور میزد صمیمانه جلوه کنه، اما نتونست به دل من یکی بشینه .

روز اول ترم دوم، دیدمش سر کلاس نشسته . تا قبل از اون ندیده بودمش. فهمیدم انتقالی چیزیه.

با صد من آرایش، شلوار پاچه کوتاه ،موهای بیرون زده تا فرق سر و چادری که به اجبار روی سرش کشیده بود ...

خیلی بی توجه ،رفتم نشستم نیمکت اول ،تنها .جدی به درس گوش دادم.

بعد چند روز سعی کرد به من نزدیک بشه .متاسفانه اون زمان توان رد آدم ها رو نداشتم .

اون ترم یک رو نگذرونده بود .چون سهمیه جانبازی داشت و ورودی بهمن یه دیگه بود، به راحتی انتقالی گرفته و بود و ب بسم الله اومده بود سر کلاس زبان تخصصی ترم 2 نشسته بود !

من تو انتخاب اطرافیانم ترم یک ،ش ت خورده بودم . چشم و گوش باز نکرده بودم. بعد که رذ هاشون رو دیدم، توان ردشون رو نداشتم .دلم میخواست ی رو جایگزین شون کنم. فکر می میشه این دختره جدیده رو یه کاریش کرد ... گذاشتم که نزدیک بشه .اما روحم رو اذیت میکرد . نمیخواستم اذیت هاش رو به خودم بگیرم ،ولی نمیشد .این که مدام یک نفر خودش رو برات بالا بگیره ،همزمان تو رو د کنه ...به طرق مختلف سر همین مسائل رو مغزت رژه بره .انقده اعتماد به نفس ات رو بیاره پایین که خودت رو احمق ببینی!

یه روز دیگه نکشیدم. بعد خوندن کتاب جنگجوی عشق که منو قوی تر کرد، نیازی ندیدم به داشتن همچین آدمی تو زندگیم . بی محلش ، سردش ...

یه مدت نفس راحت کشیدم ... به خودش اومد یه ذره. باز هم خواست که نزدیک بشه. اما حواسم به حد و حدودا بود دیگه...

ولی میدونی؟ یه عده همینن دیگه... این طور بزرگ شدن. درست نمیشن. باز هم همون ح طلبکارانه اش رو داشت.

دیگه برای همیشه توی ذهنم براش ختم گرفتم. برو به سلامت !

حالا؟ حتی به عنوان هم کلاسی هم سلام نمیکنه . قبلا هم نمیکرد .همیشه نگاهت میکنه تا تو شروع کننده باشی .

یاد یه جمله پشت اتوبوس واحد شیراز افتادم ... شروع کننده ی سلام از تکبر به دور است ...

سعی میکنم نسبت بهش بی تفاوت باشم .اما دروغ چرا؟ اعصابم د میشه میبینمش .

این که سعی میکنه دوستای منو هم کیش خودش کنه، چون تنها مونده ،چون له له میزنه واسه ثابت خودش و شاخ بازیش ...

من خسته ام، حالم بهم میخوره از کارای بچگانه شون ، دل زده ام از تنهایی و غربت، اما هیچ چیز به اندازه ی ماری که تو آستین نیشم میزنه ،جیگرم رو خون نمیکنه ...





منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/17/مار-تو-آستین




ماجرای لباس پریراق d:

درخواست حذف اطلاعات

و بزنیم بره عقب ...

عقب، عقب ،عقب ،برو عقب تر... عقب ،خوبه . بعد اعلام نتایج اولیه کنکور 96

آها ،نه یه ذره عقب تر... آها خوبه خوبه !

میشنستم تست میزدم ،با هندزفری و اهن خز و خیل من جمله "امشب دل من هوس رطب کرده" ،" امشب شبه مهتااابه" ، "سر راه کنار برین دوماد میخواد نار بزنه ..."

گفتم سر راه کنار برین ...

صبح روز کنکور، دم در حوزه که غلغله بود و هیجان داشتم زودتر برم تو ،آهنگ حضرت تو ذهنم پلی میشد: سر راه کنار برین ، هوپی میخواد تست بزنه

حالا بماند سر کنکور وقتی رسیدم به فیزیک و مغزم قفل شد پلی میشد:دل بیچاره ی من به غیر از زدن گناهی ندارد ،خدا داند ![با صدای علیرضا قربانی]


گذشت و گذشت و نتایج اولیه اعلام شد و آبی رو آتیش دل مون ریخته شد . شبش خواب دیدم داریم اسباب کشی میکنیم به مقصد نامعلوم مورد نظر، بین راه مامانم دنبال یه خیاط خونه میگشت واسه من روپوش سفید بدوزه .[زان جهت که مامی من خیاطه و کل لباسام رو اون میدوزه] یه خیاطی بین راهی پیدا کردیم. خیاطه اندازه هام رو گفت که بدوزه ،خیلی لفت میداد. مامان حرصش گرفت : پاشششووو عاااامووو تو هم خیاطی بلد نیستی اسم خودتم گذاشتی خیاط !بعد هم آهنگ عزیز رو گذاشت رو یه رادیو قدیمی ،نشست پشت چرخ

همچنان که مامان میدوخت ، با صدای هر چه طنازتر میخوند: این لباس پر یراق به قامتش چه خوب میاد !

من بشکن میزدم همراش میخوندم

این شما و اینم لینک آهنگ معروف

صبح که بیدار شدم خوابو تعریف واسه مامان... گفت پاشو بریم بازار !

رفتیم پارچه فروشی!! میخواست پارچه سفید ب ه روپوش بدوزه !من جیییغ و داد که هیچی معلوم نیست مامان! ! تو رو خدا نکن ... بعد گفت خب باشه دست خالی نریم، پارچه ید برای مانتو .

دیگه این که ما چشم بازار و مدلای ژورنال مانتو رو در آوردیم... از بس که خواستیم مانتوعه لاکچری بشه از اون ور بوم افتادیم... اصلا دلم نمیخواد بپوشمش هر چند اون اوایل جوگیر بودم میپوشیدمش. رنگ استخونی یدیم به روپوش پزشکی نزدیک باشه

دیگه قسمت شد که روپوش سفید رو آماده ب یم :) حالا هم دارم اتو میکنمش




منبع : http://blogydiary.blog.ir/1397/07/18/ماجرای-لباس-پریراق-D