بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

بزن باران

آخرین پست های وبلاگ بزن باران به صورت خودکار از بلاگ بزن باران دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم شماره رو مه:

درخواست حذف اطلاعات

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم








شماره رو مه: 

1396/08/13 (شماره 3064)


  



کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم نمی‌دانم... نمی‌دانم تک تک حرف‌های امروزم در قد و قواره ذهن کم و بیش بی قرارم می‌گنجد یا نه؟! اما بسم الله می‌گویم و مثل همیشه می‌سپارم به خودشان...دلم می خواهد گوش‌هایم را تیز کنم، چشم‌هایم را باز کنم و کمی هم سکوت چاشنی همه اینها نمایم تا شاید کمی صدای اخلاص و شکوه ایستادگی را لا به لای نوشته‌هایم جا دهم...خاطرات تلخ و شیرینِ کمی دورتر از زمان حال را که ورق می زنم آن هم بر اساس شنیده و خوانده‌هایم می‌توانم ‌های «سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان رو به خدا می‌رویم» را بشنوم... .چطور می‌شود قد و قواره آدمی به اندازه رفتن نباشد اما دلش این قدر بزرگ تر از قد و بالایش بزند که به خاطر ش، به خاطر خاک پاک میهنش دست از دفتر و کتاب و قلم بردارد و شیطنت های نوجوانی اش را در کوچه باغ های اطراف خانه جا بگذارد و برود برای جنگ؟!به اینجای حرف هایم که می رسم سوالی ذهنم را پر می کند: اگر یک بار دیگر صدای «ای لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش» سر دهند، من و امثال من کجای این ماجرا خودمان را جا خواهیم داد؟نه...راه ادامه دارد. مسیر هموار است. دانش‌آموزان دیروز، بهتر است بگویم دانش آموزان غیرتی شهید دیروز راه را برای امروزی ها باز د و هموار نمودند. حالا در زمان ما می شود دید و شنید که هرچند روز یک بار عاشقان حسین(ع) دل به راهش می سپارند تا عاشقی را دور از مرزهای کشور و در دیاری دیگر ردای شهادت به تن کنند.یک روز حسین فهمیده گل کاشت در خاک کشور، نیازی به گفتن نیست از ماجرای نارنجک و تانک و حسین، نیازی به گفتن نیست چطور ابراهیم می‌شوی و اسماعیل وجودت را قربانی هدفت می‌کنی. سند مردانگی پسر 13 ساله در تاریخ هشت سال جنگ تحمیلی بیداد کرد. حسین مصداقی بود از دانش آموزانی که راهشان در شهادت به مقصد رسید. همان ها که برای رسیدن به معبود همه را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که کوچکی قدشان در پس بزرگی دل بزرگشان گم شد تا کمال را معنا ببخشند. همان ها که اسیر رنگ‌های رنگ به رنگ دنیا نشدند و آرزوهایشان را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که نوای لبیکشان چنان جانانه و استوار بود که جنس مقاومتشان هرگز رنگ خاک به خود نگرفت...!یک وقت هایی در میان خواندن شرح حال آ ِآ ش می رسم به اینجا که می شود یک شبه ره صد ساله را طی کرد اگر دل، راه آسمان را نشانه رفته باشد درست شبیه همان کاری که ی دانش‌آموز انجام دادند و مشق شهادت را خوب هجی د.درست است در گذر زمان شکل ایستادن و مقاومت تغییر کرده است؛ اما کم نیستند عاشقان واقعی. همان ها که حالا در نسلی بعد از گذشت بیش از سه دهه از جنگ، عطش شهادتتشان فرو ننشسته است... راه باز است تا آسمان...کاش در این زمان نام کوچک ما هم با شهادت بزرگ شود و قد بکشد... کاش...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/176/کاش با شهادت قد بکشيم و بزرگ شويم شماره روزنامه:/




کربلا گاهی چه نزدیک می شود...

درخواست حذف اطلاعات

روایت بوسه‌ای که پدر بر رگ‌های بریده پسر زد







 


1396/04/24 (شماره 2973)









کربلا گاهی چه نزدیک می شود...



 



 


 


از رزمنده هایی بود که در تشکیل هسته اولیه پاسداران انقلاب ی نقش داشت.حس فعال بود. مدتی در امور فرهنگی سیستان و بلوچستان فعالیت می‌کرد. جنگ که شروع شد، خودش را رساند به جبهه‌های جنوب. راهی که پدر می دانست عاقبتش شهادت است.خبری که وقتی رسید، ایستادن در قامت خمیده پدر جان گرفت.چند روزی از شهادت رضا می گذشت. عده ای از دوستانش قاصد پیامی بودند که از بر زبان آوردنش و از ع العمل‌های پدر نگران بودند. پدر عاشق بود. مردی مومن و زحمت کش که حال خوب دلش از ایمانش سرچشمه می گرفت. یک شب پدر خواب دید؛  خو که نیمه های شب بیدارش کرد. رفت سراغ برادرهای رضا و گفت چطور خو ده اید وقتی رضا در جبهه برای همیشه به خواب رفته است.  پدر را آرام د و قرار شد برای گرفتن خبر از حال رضا صبح به بروند. یکی دو روز گذشت. قرار بود چند نفر از رفقایش به دیدار پدر رضا بیایند. رفقای رضا که برای گفتن این حرف ترس داشتند، با شنیدن حرفی از پدر کمی آرام شدند وقتی پدر گفت از رضا خبر آورده اید. رضا شهید شده، همین را می خواهید بگویید...شک و تردید جایش را به نگرانی داد. گفتند شهید که نه .. اما انگار مجروح شده است. باید برویم و آنجا اطلاعات دقیق تر را بگیریم. پدر می دانست که رفقای رضا مراعات حال  او را می کنند. شروع کرد به دلداری دادن آنها. گفت شما نگران نباشید. شهادت لیاقت می خواهد، سعادتی است که نصیب هر ی نمی شود.من مطمئن هستم که شهید شده و افتخار می کنم که لیاقت شهادت را داشته است.  پدر مثل همیشه آرام بود. به اتفاق صبحانه را خوردند و راهی شدند. حرف های درگوشی تمامی نداشت. حرف های آرام و همان پچ پچ های خودمان. پدر حس کرد که مسئولان هم چیزی را پنهان می کنند، گفت می‌دانم رضا شهید شده است، چیزی را از من پنهان نکنید. بله، رضا شهید شده بود و او را برای غسل دادن برده بودند. اصرارهای پدر برای دیدن رضا تمامی نداشت. مخالفت ها و مانع شدن‌ها پدر را بیشتر مشتاق دیدار پسر می کرد. می گفت می خواهم رضا را ببینم، حتی اگر استخوانی از او برای من آورده باشید. من نذر کرده ام هرجایی از بدن رضا تیر خورده باشد، بر آن بوسه بزنم.  مسئولان که آمادگی پدر را دیدند به دیدار، رضایت دادند. لحظه لحظه دیدار بود. دیداری به قد سلام. سلامی به قد وداع. هرکه آنجا بود گریه می کرد... چه لحظه ای بود! تنی که سر نداشت... . رضا بی سر برگشته بود. عجب دلی داشت پدر ، زمانی که گفت خدا را شکر که پسرم حسین گونه شهید شده است.  گفتنش هم آسان نیست چه برسد به دیدنش. پسرت، رضایت، همان که راضی بود به رضای خدا با سر بریده جلوی چشم هایت. مرد می خواهد تا بوسه بزند بر رگ‌های بریده پسر. رضا زنده بود که سرش را از تن جدا کرده بودند. کربلا گاهی چه نزدیک می شود. پای رضا تیر خورده بود. الوعده وفا.پدر نذرش را ادا کرد. خیلی آرام...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/173/کربلا گاهي چه نزديک مي شود.../




«وصال» در ظهر عاشورا

درخواست حذف اطلاعات

«وصال» در ظهر عاشورا







تاریخ درج : یکشنبه 8 مهر 1397

شماره رو مه: 

1397/07/08 (شماره 3307)









پدری که با شهادت سه پسرش، لقب «ابو » گرفت
نتیجه تصویری برای شهیدان کلاهدوزان اصفهان






«رسول» پسر بزرگ خانواده «کلاهدوزان» است. زمانی که از پدر سخن می‌گوید او را «ابو » می‌خواند؛ پدر شهیدان «علیرضا»، «مهدی» و « جواد» کلاهدوزان. افتخار میزبانی‌اش را داریم در روزی که از فوت پدر هفت روز می گذرد و هفت روز هم از عاشورا. یکی از خانواده‌های معزز ی شهرمان که سه فرزند خود را تقدیم اعتلای نظام مقدس کرده اند. رسول متولد سال 1341 است و از همان آغاز جنگ درگیر جنگ بوده، سال 1358 در کردستان، سال 1359 در عملیات حصر آبادان و ...


 


حضور چهار برادر همزمان در جبهه و شهادت سه برادر می تواند حکایت از عمق دینداری  در خانواده کلاهدوزان باشد. خانواده ای که در آن پدر و مادر هیچگاه برای رفتن پسرها به جنگ «نه» نگفتند و حتی مشوق آنها هم بودند. بی شک نهضت ی برادران کلاهدوزان در تربیت جانانه مادری شیرزن و صبور و پدری عاشق اهل بیت (ع) چنان رشد کرده و قد کشیده است که وقتی پای دین و کشور به میان آید، پدر و مادر می‌شوند م ع مسیر آنها برای حضور در جبهه حق علیه باطل. مادر کاسه آب به دست می گیرد و پدر قرآن و هردو آرام در دل برای سلامتی شان آیه الکرسی می خوانند. چطور می‌شود این همه گذشت را ترجمه کرد، در کدام دایره المعارف می شود برای این ایثار واژه ای پیدا کرد...از چهار پسر  و سه دختر خانواده 9 نفری آنها، از پسران فقط او مانده است و حالا برای ما راوی روایت شهادت برادرانشان می‌شود. آنچه در ادامه می آید چکیده ای از خاطرات شهیدان علیرضا، مهدی و جواد کلاهدوزان است:با علیرضا شروع می کند، همان همبازی کودکی اش، علیرضا بهمن 1343 به دنیا آمد. خیلی افتاده بود و خلوصش بی نظیر. دانش آموز سال سوم متوسطه بود در رشته اقتصاد که راهی جبهه شد. آن سال‌ها خانه پدری ما در خیابان عبدالرزاق بود و دو اتاق بیشتر نداشت. هر بار که علیرضا می آمد به مرخصی، شب ها اجازه نمی داد برایش رختخواب پهن کنیم. روی یک پتو می خو د، می‌گفت اینطور راحتم اگر برگردم جبهه بدعادت می شوم. در تیپ حسین(ع) بود که بعدها شد لشکر. شب عملیات والفجر یک بود و سال 1362. در همان عملیات علی در کانال ماند و مفقودالاثر شد. بعد از عملیات، بچه های گردان می گفتند علیرضا در آن عملیات فرمانده گروهان بود. لحظه ای که نارنجک در کانال منفجر شد علیرضا افتاد و همرزم هایش نتوانستند او را به عقب بیاورند.تا مدت ها گمان می کردیم که علیرضا اسیر شده باشد. خیلی منتظر یک خبر  از  اسارت علیرضا بودیم. 15 سال از او بی خبر م م تا اینکه برایمان یک پلاک و لباس و کمی استخوان آوردند. آن موقع‌ها بابا برای ما جوراب عمده ای می ید با یک نشان معروف. از وسایل علیرضا جوراب مشکی با همان نشان همیشگی و یک آیینه کوچک (که معمولا همراهش بود و از سفر مشهد یده بود) را  برای ما آوردند.از مظلومیت بچه هایی که در عملیات محرم شهید شده اند می گوید و می رسد به مهدی.


 


 


مهدی متولد ماه مهر بود، سال 1345. اول دبیرستان بود که راهی جبهه شد. حس آرام بود و بیشتر وقت ها برای کمک به حاج آقا که در بازار مغازه لباس فروشی داشت، می رفت. از مدرسه به خانه که می آمد کیف و کتابش را می گذاشت و ناهار بابا را برمی داشت و می رفت بازار که با حاج آقا بخورد. از دوران ابت این کارش بود و بیشتر اوقاتش را با بابا می گذراند. سال 1361 بود که در عملیات محرم و در عین خوش دهلران با اصابت ترکش به ‌اش به شهادت رسید. با شهادت مهدی بابا خیلی اذیت شد چراکه شهید اول خانواده و حس هم به بابا وابسته بود. خاطرات مشترکش با جواد لبخند روی لبانش می آورد، جواد پسر چهارم خانواده بود و متولد شهریورماه سال 1346. به اعضای خانواده محبت زیادی داشت. بعد از شهادت علیرضا و مهدی به او گفتم در خانه بمان تا هوای پدر و مادر را داشته باشی، گفت هر ی راه خودش را باید برود، انتخاب من رفتن به جبهه است اگر قسمت من باشد کنار آنها قرار می گیرم و اگر هم نه، هرچه خدا بخواهد ...


 


جواد بیسیم‌چی گردان یونس بود. چهار سال بعد از شهادت علیرضا به شهادت رسید یعنی داد سال 1366. فرمانده گردان می گفت، به موقعیتی رسیدیم که باید از روی‌ مین‌ها می گذشتیم. جواد به همراه تعدادی از بچه ها برای باز راه داوطلب شد. بی سیم اش را گذاشت و گفت بسم الله... گفتم سفارش تو را کرده اند به خاطر برادرهایت نباید جلو بروی، گفت اگر ما برویم بقیه هم می آیند. زمانی که پایش را روی مین گذاشت، کف پایش را از دست داد و افتاد. خلاصه بقیه بچه ها به دنبالش رفتند و راه باز شد. به نظرم جواد در همان لحظه راه رسیدن به معشوق را خوب پیدا کرده بود.داغ پدر تازه است و رفتنش حس سنگین، پدر ستون خانه است. مردی که بیشتر عمرش در حسینیه ها و خیمه های عزاداری با خدمت به عزاداران حسین(ع) گذشته است. کمی از پدر می گوید، پدرم مردی فرهیخته، آگاه و مردمدار بود. ســـــاده و بی تکلف زندگی کرد. اش سرشار از عشق به حسین(ع) بود. به نظر من نتیجه عاشقی اش را هم گرفت. بعد از حدود دو هفته بستری شدن در بیمارستان، در ظهر عاشورا وقتی که دستم در دست پدر بود، گفتم بابا بروم بخوانم؟ حس فشار دست بابا روی دستم بیشتر شد و این فشار هر ثانیه بیشتر هم می شد. همان موقع بود که روح از بدنش جدا شد. بعد از شهادت سه بردارم و تحمل داغ سه برادر شهیدم، خیلی برای ما ارزش داشت که بابا درست ظهر عاشورا، روحش به آسمان برود و به سه فرزند شهیدش برسد. 
شاکر خدای مهربان است که بهترین عزیزانشان برای دفاع از و نظام مقدس و در راه خدا به شهادت رسیدند. در همین حال کمی هم درد و دل می کند و می گوید: «در زمان جنگ دری از درهای بهشت باز شد و عده ای راهشان را پیدا د و رفتند. خوب است به این موضوع فکر کنیم که ما تا چه حد مثل می توانیم پا روی مین بگذاریم و خودمان را فدا کنیم و کمتر وارد تجملات دنیا شویم. به قول حضرت ، چشم و چراغ های این مملکت هستند، چرا باید در زمان رفتن پدر و مادرهایشان آنها را یاد کنیم. پدر من سه سال بود که در بستر بیماری بود. یک بار که با ویلچر پدر را به گلستان برده بودم یکی از آقایان مسئول را در گلستان دیدم و گفتم پدر من همان پدر شهیدی است که وقتی شما قرار بود انتخاب شوید به پدر گفتید که سفارشتان را ند و ... و امروز گله من این است که مگر حضور در مراسم تشییع و تدفین و هفتمین روز درگذشت پدر سه شهید آن هم در هفته دفاع مقدس هزینه ای داشت که برخی مسئولان تشریف نیاوردند یا اینکه پدر و مادر شهیدان جایگاهی ندارند! » و صحبت هایش را چنین تمام کرد، در پایان می گویم دست دعای مادران همیشه رو به آسمان بلند است امیدوارم مسئولان ما طوری رفتار کنند که دست دعای مادران از سمت خدا پایین نیاید.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/174/«وصال» در ظهر عاشورا/




زمان به وقت محرم/ راهی که تا کربلا باز شد

درخواست حذف اطلاعات


فرجام دو جاده با یک راه


زمان به وقت محرم/ راهی که تا کربلا باز شد




 

عطر محرم، بچه‌های گردان را هوایی می‌کرد. غوغایی به پا می‌شد در دل رزمندگان با نام حسین (ع) و نوای "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله"، راه را تا کربلا هموار می‌کرد.



زمان به وقت محرم/ راهی که تا کربلا باز شد




زمان به وقت شلمچه، فکه، طلائیه و شرهانی از کربلا فریاد می زند. ماه، ماه غربت است. ماه بغض رباب، ماه چشمان بسته علی اصغر (ع)، ماه خونین شدن خاک کربلا، ماه رخصت پسر از پدر برای حمله به کوفیان و ماه پریشانی زینب (س)...
عطر محرم، بچه‌های گردان را هوایی می‌کرد. غوغایی به پا می‌شد در دل رزمندگان با نام حسین (ع) و نوای "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله"، راه را تا کربلا هموار می‌کرد.
اینجا همه دنبال یک بهانه بودند تا به یاد کربلا بر سر و بزنند. اینجا دل‌ها با نوای "یا اباعبدالله لقد عظمت الرزیه" غریبانه می ش تند و رزمنده ها با صدای بلند برای پسر فاطمه (س) اشک می ریختند.
اینجا یا اباعبدالله الحسین (ع)، رمزی آشنا می شد آن دم که در جلوترین نقطه، خط مقدم، جایی زیر باران بی امان خم ها، می شد خوب دید که "شور حسین (ع) است چه ها می‌کند" یعنی چه...!
علی اکبرها در این زمین کم نیستند. رخصت گرفته اند تا تمام قد بایستند در برابر دشمنی که عجیب تنها هم نیست. دشمنی که جسارت اش بی جواب نماند آن زمان که رویایش در حسرت به دست آوردن یک مشت از خاک وطن، نقش بر آب شد.
چه مردانگی می‌خواهد کنار آب باشی و از آب بگذری. فرات و رخسار شرمسارش را ببینی که هنوز در پی این سال ها خج زده خاندان حسین (ع) است و از آن بگذری و چه گذشتنی...
رمز عملیات که اعلام شد دست‌ها رفت به سمت قمقمه‌ها، شرمندگی فرات را بچه‌ها خوب می‌دانستند چطور جبران کنند. شنیدن نام یا ابالفضل العباس (ع) برای آن ها کافی بود.
مَشک بود، آب بود و عباس (ع) هم، اما لب‌های سفید شده علی اصغر (ع) دیگر تاب تشنگی را نداشت و اینجا قمقمه‌ها یکی یکی خالی می شد، فقط و تنها فقط به یاد چشم‌های عباس (ع) که در برابر چشم‌های برادر، آن دم آ گره خورد و حسین (ع) سرش را به پایین انداخت تا شرمندگی نگاه برادر را نبیند.
عملیات بالا گرفت. زمین دریای خون شد و راه به نزدیک ترین نقطه اش تا سرزمین کرب و بلا رسید. خیلی از بچه ها مثل عباس (ع) با یک دست ایستاده بودند. عده ای تشنه بودند، آب بود اما نمی نوشیدند. برخی هم مانند سالار دیار کربلا ...
و ایستادن حقیقت دنباله دار این سرزمین بود. آنجا صبر در قامت خمیده مادر عاشورا، جانی دوباره گرفت. زینب کبری (س)، درد را دید و به اندازه ی گذر یک شب تا به صبح موی سرش سپید شد.
و راه همچنان ادامه دارد. مادر بغض می کند دلش برای جگر گوشه اش تنگ می‌شود. دلش برای پسرش که در قاب ع هنوز جوان مانده است و لبخند می زند تنگ می‌شود. پسری که مادر را پیر کرد اما نیامد.
 به راستی که جاده و راه مهیا بود برای رفتنشان و زمین کربلا بی صبرانه منتظرشان...




خبرگزاری ایمنا/ فرزانه فرجی




منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/175/زمان به وقت محرم/ راهي که تا کربلا باز شد/




همه دنیای مادر شد خانه... همه خانه شد یک گوشه!

درخواست حذف اطلاعات

همه دنیای مادر شد خانه... همه خانه شد یک گوشه!








شماره رو مه: 

1396/05/14 (شماره 2990)









روزی که مصطفی رفت



  



فریادهای بی صدایش را می شود شنید. دردهایش بی صدا فریاد می زنند. مادر باشی و ندانی پسرت کجاست، یک‌شبه موی سیاهت سفید می شود. مادر باشی و بی خبری شود حال شب و روزت یک شبه خط چین های روزگار زودتر از موعد روی صورتت جا خوش می کند. مادر باشی و آغوشت پر شود از قاب ع ی که تنها همدم تنهایی هایت باشد یک شبه پیر می شوی!


چقدر سخت است نداشتن یک خبر از پسر برای مادر، هر شب برایش می شود شب عملیات.یک شب با رمز یا ابا عبدالله. یک شب با رمز یا زهرا(س) و وای بر شبی که رمز عملیات شد یا زهرا(س).


چطور می شود مادر را آرام کرد وقتی به یاد پسر، نفس هایش گاه و بی گاه بی نظم می شود.برای مادر فقط همان یک ع ماند آن هم زنجیر شد گوشه قلبش.


از روز رفتن مصطفی بهار خانه مادر پاییز شد و پاییز شد تمام فصل زندگی اش.همه دنیا شد خانه.همه خانه شد یک گوشه . یک گوشه، جایی نزدیک پنجره.زندگی خلاصه شد در مصطفی.


دیگر از رفقای مصطفی خبری نیست تا مادر را کمی خبردار کنند به قد همان بی خبری! چشم های به گود نشسته مادر خسته نمی شود از این بی قراری. خسته نمی شود از این انتظار. شیشه پنجره اتاق، شرمنده نفس های مادر است که طی سال ها آرام در سکوت پر از حرف هایش، بازت شد از دانه های دلش.


مادر تا همیشه برای پسر مادری خواهد کرد و تا همیشه چشم هایش راه را تا انتهای حیاط، نزدیک های در خانه خواهد کشید. دست هایش نایی ندارد. پاهایش هم همین طور.


روزگار با تمام وجود نقش و نگارش را روی صورت مادر ترسیم کرده است.باید از این نقش و نگار آرام و با حوصله گذشت.


خط به خط باید خواند.خط به خط تا خط مقدم رفت و بارها و بارها دست خالی بازگشت.


در عمق این خطوط می شود غرق شد. غرق شد و رسید به دلی که هنوز مثل همان ساعت های اول بی خبری همچنان به عشق مصطفی می زند.


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/171/همه دنياي مادر شد خانه... همه خانه شد يک گوشه!/




زمینگیری منافقان در مرصاد

درخواست حذف اطلاعات

زمین‌گیری منافقان در مرصاد









1397/05/10 (شماره 3260)





دست درازی خائنان داخلی ناکام ماند
نتیجه تصویری برای زمین‌گیری منافقان در مرصاد






داغ بر دل بود و داغ حس هم تازه بود. رد زخم ها روی تن ها، خودنمایی می کرد. طوفان، شهر را به هم ریخته بود. گاه و بی‌گاه صدای سوت خم و به دنبالش صدای انفجار شنیده می شد. موهای دخترک رنگ خاک گرفته بود. او مدت ها بهت زده به انبوه آواری که عروسکش زیر آن ها جا مانده بود، نگاه می‌کرد. گردِ جنگ روی دیوارهای ترک خورده شهر، دل را می‌لرزاند. انگار ناله ها در ها لابه لای انبوه خاک ها، دفن شده بود، اما شهر همچنان ایستاده بود و غیرت در جان حمله های علی وار اثری جانانه از خود بر جای گذاشته بود. جبهه ای که مردانگی را در خط به خط آن تا خود خط مقدم می شد خواند و دید. زخم های نه چندان قدیمی و بغض‌هایی نه چندان قدیمی تر از رفتن یک دوست و شهادت همسنگری دل ها را تا کربلا، کربلایی می کرد. آ ین صفحات فصل هشتم جنگ تازه صفحه خورده بود. با پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، عراق در بن‌بست و نظامی قرار گرفت. منافقان که همه حیثیت و هستی خود را در گرو جنگ گذاشته بودند، برای وج از بن‌بست، توطئه‌ای که مأموریت اجرای آن را به عهده داشتند به مرحله اجرا درآوردند. به خیال خام آنها امکان قبول آتش بس از سوی ایران زمانی محقق می شد که ایران از جنبه‌های ، نظامی و اقتصادی به بن بست کامل رسیده باشد. مرداد سال 1367 بود. منافقان در توهمی که ناشی از نادانی آنها بود طی یک اقدام هماهنگ به سرکردگی ی جنایتکار و پشتیبانی بعث عراق، یک آشکار به خاک پاک میهن انجام دادند و امان از وقتی که مست خیال واهی شوی، درست مشابه شرایطی که منافقان در آن حال، غرق شده بودند. به گمان خامشان قرار بود  48 ساعته کشور را در اختیار بگیرند... .منافقان چنان مست در احوال پَست خود بودند که فراموش د پای خاک ایران که در میان باشد غیرت مردان این سرزمین چنان به جوش می آید که خواب خوش آرزوی هر م نادانی می شود. آ ین صفحه دفاع جانانه شیرمردان خاک پاک ایران با عملیات مرصاد و با رمز خیبرشکن «یا علی ابن طالب(ع)» آغاز شد. آغازی ناجوانمردانه که با خلق صحنه های باشکوهی که غیرت و ازخود گذشتگی ابر مردان این سرزمین در آن موج می‌زد، برای چندمین مرتبه، حقانیت نظام مقدس ایران در برابر دید جهانیان به تصویر کشیده شد. ساعت حوالی 14:30 سوم مرداد 1367بود که منافقان و بعثی عراق عملیات خود را با هجوم زمینی از طریق س ل ذهاب و هلی برد از جنوب گردنه پاتاق آغاز د و سپس به طرف شهر کرند غرب پیشروی د. چند ساعتی بیشتر نگذشته بود که اولین تانک‌های عراقی با نشان منافقان وارد شهر شد و پس از تصرف شهر به طرف ‌ آباد غرب پیشروی کرد. منافقان به محض ورود به شهر با قطع برق و ارتباط مخابراتی و تیراندازی سعی داشتند اوضاع را در دست بگیرند. تعدادی از نیروهای و مردم با آنان درگیر شدند که به خاطر عدم انسجام نیروها و آمیختگی منافقان با مردم، اوضاع از کنترل نیروهای نظامی خارج شد و شهر به تصرف منافقان درآمد، اما در 20 کیلومتری آباد با سازماندهی جدید رزمندگان ایرانی و جمع‌آوری نیرو، عاقبت پیکر پوسیده منافقان زمین‌گیر شد.جنگ نه کهنه می شود، جنگ نه رنگ می بازد و جنگ نه به خاطره‌ای خا تری تبدیل می شود. لا به لای حرف های جنگ و حرف های مردان جنگ تا همیشه می شود رد غیرت، مردانگی، ایستادن و تمام قد ایستادن برای وجب به وجب از خاک این میهن را نظاره کرد. بارها گفته ام، باز می گویم و همچنان خواهم گفت جنگ ما هرگز رنگ نخواهد باخت... !


 


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا 












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/172/زمينگيري منافقان در مرصاد/




«سپهسالاری» که روز تاسوعا، شهید م ع حرم شد

درخواست حذف اطلاعات

«سپهسالاری» که روز تاسوعا، شهید م ع حرم شد










شماره رو مه: 

1395/07/25 (شماره 2767)









گفت و گو با همسر شهید م ع حرم « ‌تقی»



 



نتیجه تصویری برای شهید تقی


از خدا خواسته بودم اگر قرار است ازدواج کنم با ی ازدواج کنم که مورد پسند خودش و زمان (عج) باشد. وقتی پدر آقا حمید از پدرم اجازه گرفتند که برای خواستگاری به منزل ما بیایند خنده ام گرفت. گفتم امکان ندارد، آ آقا حمید خیلی مذهبی بود. می شد گفت فامیل درجه دو بودیم، در یک محل زندگی می کردیم، اما رفت و آمد خانوادگی با هم نداشتیم. وقتی با هم برای صحبت رفتیم گفت دوست دارم همسرم اخلاق فاطمه پسند داشته باشد، من هم گفتم دوست دارم رفتار همسر آینده ام علی وار باشد ...  می شد از حرف هایش فهمید عاشق شهادت بوده است. جانانه می گفت کلنا عباسک یا زینب (س). با آسمانی شدنش آن هم درست روز تاسوعا، نشان داد راه برایش راه عباس (ع) است. راهی که او را از میان چشم های بی قرار برای جرعه ای آب گذراند و رساند به آسمان.  خودش را «اکرم پهلوانی» همسر شهید م ع حرم «حمیدرضا تقی» معرفی می کند. 34 ساله است و دو سال از آقا حمید کوچک تر.


چرا وقتی متوجه شدید آقا حمید قرار است به خواستگاری شما بیاید، خنده‌تان گرفت؟
فکر  می اگر آقا حمید بخواهد ازدواج کند با ی ازدواج می کند که خیلی مذهبی تر  از من باشد. برای صحبت که رفتیم گفت، حجاب من همین طور که هست خوب است. آن موقع با روسری و چادر بودم. از کارش گفت، از اینکه به واسطه نظامی بودن هر موقع و به هر منطقه‌ای که فرمان دهند، باید برود. در صحبت هایش خیلی روی قناعت تاکید داشت. من هم آدم قانعی باری آمده بودم و این برای من یک حسن بزرگ بود.


 


همه چیز  همان طور که می‌خواستید، پیش رفت؟
مهریه ام کمی بالا بود. همین نگرانش کرده بود. گفتم بگذار بزرگ ترها حرف‌هایشان را بزنند و به جمع‌بندی برسند، مهم من و شما هستیم. با همین حرف خیالش را راحت .


 


و چه زمان عقد کردید؟
آذر ماه 85


 


مراسم‌تان چطور برگزار شد؟
مراسم عقدمان خیلی ساده و در خانه پدری‌ام برگزار شد. حتی سفره عقد هم کرایه نکردیم. خودم سفره را آماده . آقا حمید به همه می‌گفت ببینید همسرم هنرمند است. همیشه از کارهای هنری که انجام می‌دادم با شوق تعریف می کرد و همین کارش برای من خیلی ارزشمند بود.


 


کی عروسی کردید؟
دادماه سال 87 عروسی کردیم. مراسم عروسی ما هم در خانه برگزار شد. حس مختصر  و ساده. خیلی‌ها هم نیامدند. دوست داشتیم همه کارها در نهایت سادگی باشد، به همین خاطر یک نوع غذا بیشتر سفارش ندادیم. بعد از عروسی هم رفتیم طبقه بالای خانه پدری آقا حمید و همانجا زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم.


 


از حس پدر شدنش بگویید. 
خیلی بچه دوست داشت. می‌گفت دوست دارم وقتی سفره را باز می‌کنی، چهار، پنج تا بچه سر سفره باشد. تا اینکه به لطف خدا 26 مهر سال 88 ، محمد امین به دنیا آمد. می‌گفت مدتی که من در بیمارستان بودم شب تا صبح در بیمارستان مانده بود و تمام مدت گریه می کرد و قرآن می‌خواند. وقتی هم که محمد امین به دنیا آمد، خیلی خوشحال بود و خدا را شکر می کرد.


 


اسم محمدامین انتخاب شما بود یا آقاحمید؟
حمید دوست داشت اسمش را محمدرضا بگذاریم، اما چون در فامیل خیلی محمدرضا داشتیم، اسم محمد امین را انتخاب کردیم.


 


دومین فرزند شما کی به دنیا آمد؟
12 بهمن سال 92 ، خدا ریحانه خانم را به ما بخشید.


 


ارتباطش با بچه‌ها چطور بود؟
خیلی خوب بود. از سر کار که می‌آمد با اینکه خسته بود، ولی حس با بچه‌ها بازی می‌کرد. ریحانه و محمد امین هر دو حس بابایی بودند، البته محمد امین کمی بیشتر. به تناسب پسر بودنش، با هم فوتبال بازی می‌ د. کشتی می‌گرفتند.


 


آدم خوش سفری بود؟
خیلی زیاد. سفر مکه یکی از بهترین سفرهایی بود که با هم رفتیم. در آن سفر با اینکه محمدامین کوچک بود او را هم با خودمان بردیم. آقا حمید، جثه ریزی داشت، اما خیلی نترس بود. خوب یادم می آید در قبرستان بقیع با وه ‌ها سر بحث را باز کرده بود، بدون اینکه ترسی از آنها داشته باشد.


 


میانه‌اش با ورزش چطور بود؟
کشتی می‌گر‌فت و جودو کار هم بود. در رشته شنا هم مهارت داشت. اما کشتی را به صورت تخصصی تر دنبال می‌کرد. دو هفته قبل از  رفتنش به دفترچه مربیگری کشتی‌اش را گرفت.‌


 


یعنی بیشتر اوقات فراغتش با ورزش پر می‌شد؟
نه، فعالیت‌هایش فقط مختص ‌فعالیت های ورزشی نبود. در مسابقات قرآنی و در رشته تجوید معمولا مقام می آورد. بعضی وقت‌ها از سر کار که می‌آمد خانه با خنده می‌گفت: اسفند دود کن، دوباره همسرت افتخارآفرینی کرده است.


 


اهل مطالعه چه؟
هیچ وقت بیکار نمی‌ماند. فرمانده پایگاه مسجد المهدی شمس‌آباد بود. معمولا کتاب‌هایی با موضوع وه ت و پرستی می‌خواند تا بچه‌های پایگاه را با این مفاهیم آشنا کند.


 


با این اوصاف حس سرشان شلوغ بوده. چقدر در کارهای خانه به شما کمک می‌ د؟
موقعی که مهمان داشتیم یا من حالم خوب نبود حس کمک حالم بود، اما حرف از آشپزی که می‌شد، می‌گفت شرمنده‌ام! فقط املت را خوب درست می‌کرد. هفته‌ای یک بار برای ما املت می‌پخت. محمد امین همیشه می‌گفت: «املت فقط املت‌های بابا.»


 


دغدغه رفتن به را از چه زمان در سر داشت؟
سخنرانی‌های حضرت آقا را با محمد امین گوش می‌داد. با جدیت اخبار را دنبال می‌کرد. اوضاع نابسامان متلاطمش کرده بود. خیلی دوست داشت برود . یک روز دیدم چشم های محمد امین حس قرمز شده است، هرچه پرسیدم چه شده است؟! گفت انگار چیزی در چشمم رفته است، بیشتر که اصرار گفت: مامان، می ترسم بابا شهید شود... . به آقا حمید گفتم این حرف ها را پیش محمدامین نزن، افسرده می‌شود. خودم هم همه‌اش نگران بودم. نگران اینکه نکند از دستش بدهم.


 


و کی به صورت جدی موضوع رفتن را مطرح کرد؟
از طرف محل کارشان یک سری بنر بدون استفاده آورده بود که از آنها در پایگاه بسیج مسجد محل استفاده کند، همین طور که داشت بنرها را تا می کرد از رفتن حرف زد. گفتم تو به یت مبارزه با گرو پژواک رفته ای و وظیفه ات را انجام دادی... اما خیلی جدی حرفش را زد. محمدامین زد زیر گریه. خود آقا حمید رفت و با محمدامین حرف زد و آرامش کرد.


 


شرایط سختی بود؟
بله. خیلی زیاد. قرار شد آقا حمید برای رزمایش سه روزه برود مورچه خورت. غروب بود که برگشت. چهره اش حس گرفته بود. مادر و برادرم منزل ما بودند، پرسیدند آقا حمید چیزی شده؟ گفت: نه؛ فردا باید برای ادامه رزمایش بروم. دلم ریخت. تمام مدت که داشتیم شام می‌خوردیم چشمش به تلویزیون بود. بحث هم حس بالا گرفته بود.  موقعی که مادرم و برادرم می خواستند بروند، تا دم در بدرقه شان کرد. بعدها مادرم ‌گفت که آقا حمید گفته بود: حاج خانم با اجازه شما یک ماه می روم . مادرم گفته بود چطور بچه‌ها را رها می‌کنی و می‌روی! آقا حمید هم جواب داد که چند روز دیگر محرم است؛ باید در عمل، با حسین (ع) و حضرت زینب (س) بودن را نشان دهیم.


 


چطور با رفتنش به کنار آمدید؟
فردای آن روز به من گفت م را ببند. گفتم من راضی به رفتن نیستم. در خانه را قفل و شناسنامه اش را هم برداشتم و قایم . می خندید و می گفت این کارها را نکن. خیلی به آقا حمید وابسته بودم. تا سر کوچه هم که می خواست برای ید برود نگرانش بودم. حالا چطور می توانستم... گفتم من را دوست نداری لا اقل به خاطر محمد امین نرو. بچه ام دق می کند. گفت: اگر شهید شدم هوای شما را دارم. اگر هم که توفیق شهادت نصیبم نشد، برمی‌گردم. مگر من از همان روز اول از کارم و یت‌ها با تو حرف نزده بودم. اگر نگذاری بروم چطور می‌خواهی جواب حضرت زینب(س) را بدهی؟! اینها را که گفت به گریه افتادم.


 


و بالا ه کی راهی شدند؟
هجدهم مهرماه سال 94. قرار بود همان روز راهی شوند. رفت اما عصر همان روز برگشت. گفت اعزام عقب افتاد. نمی‌خواستم از دستش بدهم. دلش با رفتن بود و حس هم مصمم. می دانستم رفتنی است. فردای همان روز، روز اعزام بود. به خدا سپردمش و گفتم خیلی مراقب خودت باش و رفت.


 


با هم تماس تلفنی داشتید؟
به که رسید زنگ زد. کمی احوالپرسی کرد. فردای آن روز هم طرف‌های ساعت یک دوباره زنگ زد. می‌خواست با بچه‌ها حرف بزند. خیلی نگرانش بودم. گفتم آقا حمید موقع عملیات خیلی جلو نرو. ساخته شده بود برای خطر. 
گفت اگر چند روزی تماس نگرفتم نگران نباش.


 


 


چند روز  از حالش بی خبر بودید؟
12 روز. 12 روز بی خبری و روزها و شب‌های پر از استرس و اضطراب!


 


و این بی خبری، نهایتا به خبر شهادت همسرتان منتهی شد؟
بله. این طور که همرزم هایش تعریف می‌ د ظاهرا همه نیروها در موقعیت مستقر بودند و منتظرفرمان. بارش گلوله بوده که در سمت راست و چپ نیروها بر زمین می خورده است. در همان حین  خم ای مستقیم به زمین اصابت می‌کند. حسن احمدی و کمیل قربانی همان جا به شهادت می‌رسند. ترکش های زیادی به بدن آقا حمید اصابت می‌کند. صورتش پر از خون بوده و یکی از بچه‌ها می‌بیند که انگار خون در صورت آقا حمید در حرکت است. ظرف مدت 10 دقیقه او را به بیمارستان می رسانند. شش روز به کما می رود و بعد از آن در روز تاسوعا به شهادت می‌رسد.


 


چه ی شما را از شهادت آقاحمید مطلع کرد؟ 
یکی از همکاران آقا حمید زنگ زد به خانه و سراغ حمید را گرفت. برایم خیلی عجیب بود. بعد از اینکه قطع  کرد دوباره زنگ زد و شماره برادر آقا حمید را گرفت. حس این رفتارش خیلی عجیب است. چند دقیقه بعد خودم با برادر آقا حمید تماس گرفتم، دیدم دارد گریه می کند، همانجا بود که فهمیدم آقا حمید به آرزویش رسیده است.


 


و چه زمان پیکر همسرتان به کشور برگشت؟
با کمک بچه های پایگاه، هیاتی به نام م عان حرم راه اندازی کرده بود. همیشه به دوستانش سفارش می کرد که چهارشنبه هر هفته ساعت هفت و نیم برای ب ایی هیات در مسجد حاضر شوند. قرار بود دو شنبه پیکرش به ایران برگردد که مدام تاخیر پیش می آمد. تا اینکه روز چهارشنبه شد. پیکر آقا حمید را مستقیم از فرودگاه به محله آوردند. اول اطشاران و بعد خانه پدری و بعد هم مسجد المهدی(عج). آقا حمید سر ساعت هفت و نیم در مسجد حضور داشت. مثل چهارشنبه هر هفته. هیاتی که یادگار آقا حمید بود.


 


از حال و احوال آن موقع که پیکرشان بازگشت، برایمان بگویید.
حال عجیبی داشتم. آن لحظه نمی توانستم گریه کنم. انگار آقا حمید روی تابوت نشسته بود و داشت همه را نگاه می کرد.


 


با پیکر ایشان وداعی هم داشتید به صورت اختصاصی؟ 
بله. دوست داشتم با آقا حمید تنها باشم. اما مادرم تاب نیاورد و با من آمد. پیشانی اش را بوسیدم. خیلی آرام خو ده بود. از زمان عقد همه اش حرف از شهادت می زد، می گفت ببین شهادت چه به اسم من می آید: شهید حمیدرضا تقی.


 


آن موقع به او چه گفتید؟
گفتم دیدی به آرزویت رسیدی. همان طور که قول دادی هوای ما را داشته باش. خودت کاری کن که کمبود حضورت را هم من و هم بچه ها کمتر حس کنیم.


 


و نبودنش را آن روزها و آن لحظات چطور تاب آوردید؟ 
بعد از شهادت چند روزی بود حالم خیلی بد بود. شب تا صبح و صبح تا شب با ع آقا حمید حرف می زدم و گریه می . می گفتم مگر تو نگفتی اگر شهید شوی هوای ما را داری، خودت گفتی شهید زنده است. یکی از همسایه ها از بی ت های من برای همسر شهید خیزاب گفته بود. گفته بودند من باید با این خانم صحبت کنم. بعد از دیدار با همسر شهید خیزاب خیلی آرام تر شدم. 


اگر بخواهید یک حرف به همسرتان بگویید، آن حرف چه می‌تواند باشد؟
روز قیامت شفاعت ما را هم . دعا کن پیش تو، بعد از تو رو سفید شوم. برای عاقبت به خیری ما هم دعا کن.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/170/«سپهسالاري» که روز تاسوعا، شهيد مدافع حرم شد/




فروغ، مادری بیشتر از مادرم

درخواست حذف اطلاعات

فروغ، مادری بیشتر از مادرم








شماره رو مه: 

1397/06/25 (شماره 3297)





به بهانه رونمایی از مستند مادر شهید حاج علی قوچانی








مدتی از ناحیه پا مجروح و در خانه بستری بود. یک روز به مادر گفت، مگر برای کمک به زخمی‌ها به بیمارستان نمی‌روی؟ مادر در جواب گفت، امروز در خانه یک مجروح دارم و احتیاجی به رفتن به بیمارستان نیست، در خانه می‌مانم. حرف‌های مادر تمام نشده بود که علی گفت در بیمارستان تعداد زخمی ها زیادتر است و بیشتر می‌توانی کمک کنی...! مادر در پشت جبهه هم حس فعال بود، کمک‌های مردمی را که جمع می‌کرد، می‌فرستاد برای رزمنده‌ها. علی از مادر خواسته بود تا زمانی که در این دنیا است هیچگاه مجروحان را فراموش نکند و به آنها و خانواده هایشان سر بزند. گفته بود هر جا که مجروحان مظلوم واقع شدند به آنها کمک کند و نگذارد به آنها سخت بگذرد.


 


شهید حاج علی قوچانی، فرمانده تیپ یکم لشکر 14 حسین(ع) مادری دارد به نام «فروغ آ » که همه او را به «حاج خانم قوچانی» می شناسند. شیرزنی که بعد از گذشت بیش از سی سال از پایان جنگ تحمیلی جانانه پای عهدی که با پسر بسته ایستاده و مشغول خدمت رسانی به جانبازان اعصاب و روان است. او برای جانبازان اعصاب و روان مادری است که می شود او را بیشتر از مادر دوست داشت. در آستانه رونمایی و توزیع مستند «بیشتر از مادرم» با رسول احمدی، تهیه کننده جوان این اثر به گفت وگو نشستیم. او درخصوص علت انتخاب این سوژه برای تهیه مستند گفت: در کت با عنوان «خاطرات کوتاه» با مادر شهید آشنا شدیم و در جلساتی که به منزلشان رفتیم با شنیدن خاطراتشان به این نتیجه رسیدیم که ایشان الگوی یک مادر نمونه و فعال در جامعه است.وی در رابطه با مراحل ساخت این مستند گفت: از مردادماه سال 1395 که همراه با گروهی از اکران کنندگان جشنواره عمار به دیدار مادر شهید قوچانی رفتیم با هدف معرفی ایشان به عنوان الگو، تصمیم به ساخت این مستند گرفتیم. سپس تحقیق در رابطه با زندگی انقل و فعالیت های فرهنگی‌شان را آغاز کردیم که این کار چند ماه طول کشید. احمدی با بیان اینکه از آذر ماه سال گذشته کار تصویربرداری این مستند شروع شد، خاطرنشان کرد: یکی،دو ماه هم کار تدوین مستند طول کشید که در نهایت ساخت مستند در ابتدای سال جاری پایان یافت. تهیه کننده مستند «بیشتر از مادرم»افزود: این مستند 32 دقیقه‌ای،به روایت فعالیت‌های مادر شهید  حاج علی قوچانی می پردازد. این مادر شهید در دوران دفاع مقدس و بعد از آن،فعالیت‌های فوق العاده ای داشته و دارد.عمده این فعالیت ها بنابه توصیه پسر شهیدش به خدمت رسانی جانبازان اعصاب و روان مربوط می شود که این فعالیت‌ها همچنان ادامه دارد. وی خاطر نشان کرد: مادر شهید قوچانی تکیه کلامی دارد که پیوسته تکرار می کند و بارها نیز به ما گفته است که من این فعالیت ها را تا «مرز خاموشی» ادامه می دهم که به تعبیر خودش یعنی تا زمانی که نفس فرو می رود و دیگر بالا نمی آید. رسول احمدی با اعلام این مطلب که قصد داریم رونمایی از  این مستند را در آسایشگاه جانبازان شهید رجایی انجام دهیم،افزود: با توجه به اینکه بیشتر خدمات مادر شهید قوچانی برای جانبازان اعصاب و روان صورت گرفته است،پیگیریم که پخش این مستند برای اولین بار در این آسایشگاه صورت بگیرد و به لطف خدا قصد داریم از همین هفته توزیع لوح فشرده این مستند را در هیئت های مذهبی شهر اصفهان آغاز کنیم و این کار را تا پایان ماه های محرم و صفر ادامه دهیم. وی افزود: از آنجا که ما در این مستند نتوانستیم ابعاد شخصیتی این مادر بزرگوار  را آن گونه که باید به نمایش بگذاریم سعی داریم با کمک یک نویسنده خانم اصفهانی، زندگی ایشان را به صورت کتاب آماده کنیم و به چاپ برسانیم. احمدی «مادر بودن» را نقطه عطف شخصیت مادر شهید قوچانی برشمرد و گفت: مادر شهید،یک مادر به تمام معناست. اجازه گرفتن برای تهیه این مستند خیلی سخت بود و ایشان مدام مادران ی دیگر را معرفی می د که برای تهیه مستند سراغ آنها برویم، البته همین موضوع سبب شد تا ما به این فکر بیفتیم که برای مستندهای دیگر خوب است که با مادر شهید قوچانی به دیدار سایر مادران برویم. رسول احمدی در رابطه با راه اندازی پویشی با عنوان مادران انقلاب گفت: همزمان با توزیع مستند،در پویشی با عنوان مادران انقلاب قصد داریم به جمع آوری اطلاعات در مورد مادران شهید و ن انقل فعال بپردازیم تا آنگونه که شایسته است آنها و فعالیت هایشان را معرفی کنیم. وی افزود: جا دارد اشاره کنم که زیرزمین خانه مادر شهید قوچانی موزه ای است از دفاع مقدس که بسیار مورد استقبال دانشجویان و دانش آموزان قرار می گیرد و در حال حاضر فعالیت های فرهنگی متنوعی توسط این مادر عزیز در محل خانه شان برای عموم مردم انجام می گیرد.رسول احمدی در پایان از زحمات عوامل این مستندتقدیر و تشکر کرد.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/169/فروغ، مادري بيشتر از مادرم/




مردانی که دلهایشان آلیاژی از آهن و آسمان است

درخواست حذف اطلاعات

مردانی که دل‌هایشان آلیاژی از آهن و آسمان است









شماره رو مه: 

1396/05/21 (شماره 2996) 


 



 


واژه هایم یک یکی تب می کنند وقتی در گذر از سرزمین های سوزان جنوب آرام آرام به دیوارهای رنگ و رو رفته زندان های بغداد می‌رسم. زبانم لکنت می‌گیرد آن دم که از میان بــاتـــلاق‌های هویــــزه و گرد می گذرم و می‌رسم به سیاه چال‌های تنگ و تاریک. ای فراخ‌تر  از  اقیانوس می خواهد که بگذری، که رها کنی، که رها شوی، که چشم دل را ببندی بر آنچه که تو را اسیر دنیا کرده و بروی در راهی که پایانش اسارتی است به اندازه سال ها درد و شکنجه های وقت و بی وقت.اسارتی به سیاهی و تاریکی سلول های مخوف رژیم بعثی عراق، اسارتی در حد اعلای غربت، اسارتی به گستردگی اوج مظلومیت، اسارتی به پهنای سکوت در برابر شکنجه و تمام قد ایستادن و قد خم ن به خاطر هدف و به خاطر میهن.اسارت را از هر طرف که نگاه کنی، درد دارد. دردی که تا اسیرش نشوی لمسش نخواهی کرد. زمستان در تمام طول سال های اسارت فصلی می شود که پایانی ندارد. سرمای هوا همواره شکننده و سخت می شود. آسمان همیشه سیاه به نظر می آید. به هر طرف که رو کنی فقط و فقط دیوارهای بلند و مخوف اردوگاه، انتهای افق دیدگانت می شود.انگار پرنده ها هم نایی برای خواندن پیدا نمی کنند. غربت را می بینند و غریبانه در خود بی صداترین فریادها را فریاد می زنند. نعره های گاه و بی گاه مأموران عراقی، دیوارهای پر از سکوت آسایشگاه را به یک باره فرو می ریزد. ضرب و شتم بالا می گیرد و عطش ان سیری ناپذیر می‌شود ...  و صدای اعتراض به گوش نمی آید. آنچه هست فقط نوای الله اکبر است و همین عراقی ها را بیشتر عصبی می کند. هر کدام از اسرا می شوند یک تندیس، تندیسی از جنس ناب مقاومت و اینجا ایستادن جان می گیرد. دلت از دوری عطر خاک باران زده میهن، کویری می شود. دلت بی تاب نفس کشیدن در شهری می شود که مادر، پدر و همه آنهایی که عاشقانه دوستشان داری در آن نفس می کشند و چاره ای نیست، باید صبور باشی تا تحقق وعده «و بشر الصابرین» را به تماشا بنشینی. و بالا ه روز موعود فرا می رسد...بازگشت، ، خداحافظ اسارت و سلام وطن؛ گمان می کنند خواب است، خو که سال های سال نتوانستند و نشد برای یک بار فقط یک بار درست آن را حس کنند؛ اما دیگر خواب نیست، حقیقتی است روشن. آن قدر روشن که گویی تمام سیاهی های بند، سردی هوا و آسمان تاریک به یک باره رنگ عوض می کنند. آسمان اشک شوق می ریزد. بار سفر می بندند که بازگردند به خاکشان.هنوز نرسیده آغوششان باز می شود، آغوشی به پهنای در بر گرفتن تمام مرزهای خاکی و آبی کشور. سر از پا نمی شناسند. پایشان به خاک میهن که می رسد، سر بر سجده شکر می گذارند. بوسیدن خاک وطن، بوییدن خاک میهن. یک نفس جانانه از هوای سرزمینی که به خاطرش جان می دهند حالشان را حس خوب می کند. غریبه و آشنا هم ندارد. مردم همه آمده اند تا ببینند تا بدانند که مردانگی از کجا شروع شد. غیرت کجا مفهوم پیدا کرد و صبر گستردگی معنایش را از کجا به امانت گرفت. خوش آمدید فرزندان ایران. چه معامله ای کردید با خدا. جوانیتان را دادید و در برابرش عشق و ایمان از جنس خ گرفتید.


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/167/مرداني که دلهايشان آلياژي از آهن و آسمان است/




من امشب خبر میکنم درد را...

درخواست حذف اطلاعات

من امشب خبر می‌کنم درد را...










1396/03/20 (شماره 2947)


 



نتیجه تصویری برای من امشب خبر می کنم درد را


قصه، قصه دل کندن از خاک است و رسیدن به افلاک. قصه ب و رفتن برای رسیدن، رسیدنی که باید از خود گذشت. خاکریزهایی که کانال می شد برای کوتاه راه و حس خوب عطر سیب، های غروب، دیار کربلا و نوای «این دل تنگم عقده ها دارد....»باران آتش سنگین دشمن بی امان می بارید. صدای کربلایی، کربلایی می کرد دل را. زمان می شد عاشورا، زمین می شد کربلا. نوایی که می شد واقعه عاشورا را در یک قدمی حس کرد... عطش، ایستادن، شهادت و باز هم ایستادن... عملیات حال خوب رزمنده ها تماشایی بود، گویی در یک میدان رقابت برای رسیدن به حق تمام تلاششان را می د تا از هم سبقت بگیرند. رفاقت و رقابت برای رسیدن به یار.


حال خوب دل هایی که ردپایش از چشم ها می‌بارید... «ای لشکر صاحب زمان آماده باش...آماده باش» همین نوا کافی بود تا به دل وعده دیدار داد تا کمی قرار بگیرد. نوحه خوان های جنگ باید ساز دل را کوک می د، سازی که سوزش گردانی را به حرکت وا می داشت، گردانی که خود در آن پیشتاز می شدند


مگر می شد از حسین(ع) خواند و آرام نشست؟! مگر می شد زیر باران آتش خم رفیق ات را ببینی که در تو آسمان را در آغوش گرفته و بی قرار نشوی؟!


بیشتر اوقات حتی یک بلندگوی ساده هم نبود، اما سوز صدا چنان در جان می نشست که مهمان خدا شدن آرزو می شد.چه زیبا بود صیقلی دل های آماده ...


اسم مادر حسین (ع) و سربند یا زهرا(س) که به میان می آمد به دنبالش بر سر و زدن رزمنده ها شوری به پا می کرد دیدنی.... بچه ها خوب می دانستند که چگونه باید خود را سبک کنند و دنیا را با همه زیبایی های فریبنده اش پشت سر جا بگذارند.


و امان از این نوا «ای از سفر برگشتگان؛ کو شهیدان ما ...؟» می شد هق هق های پنهانی رزمنده ها در دل سیاه شب، جایی که دیده دوست داشت بی امان در خلوتگاه عاشقی ببارد، را به تماشا نشست...چه سخت است خواندن و  فرو بردن بغض های مردانه آن دم که صدا در میان حرف های نا تمام مانده در گلو راه خود را پیدا می کرد ....


«یاران چه غریبانه رفتند از این خانه، هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه ...» همان دم که دیگر نایی برای خواندن نبود، اما مداحی و نوحه خوانی می شد تنها راه آرام دل های جا مانده ای  که بندگی را در قامت های خمیده و به خاک افتاده، در پهلوهای زخم دیده، در پاهای جامانده روی مین، در چشمان به خون نشسته و سرفه های بی صدا به تصویر می کشیدند.هنوز می شود با نوای «من امشب خبر می‌کنم درد را، که آتش زند این دل سرد را ، مرا کشت خاموشی ناله‌ها ، دریغ از فراموشی لاله‌ها، کجا رفت تاثیر سوز و دعا؟


کجایند مردان بی‌ادعا؟» ردپای مردان بی ادعای این دیار را گرفت و رفت و رسید به خدا.... راست گفته اند در باغ شهادت باز باز است...


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/168/من امشب خبر ميکنم درد را.../




اینجا همیشه باران خوب می بارد...!

درخواست حذف اطلاعات


مهم نیست که پاییز باشد یا نباشد، هوا سرد باشد یا نباشد


اینجا همیشه باران خوب می بارد...!





 



اینجا همیشه باران خوب می بارد...! 


 پدر که باشی بغض هایت را می توانی بشماری قطره، قطره... یک، دو و سه. جایی که چهره ات را از تمام چهره ها بر می گردانی تا قطره ها، دانه دانه شمارش نشوند. به سه بسنده می کنی اما شمارش دانه ها از دستت خارج می شود.




پدر که باشی هوای چشم هایت باید کمتر ابری شود، حداقل جایی که روبرویش چشم های مادر؛ چشم به راه چشم هایت نشسته است. اما از اسمش پیدا است "ابری" که اگر بنا بر بارش گذارد چشم های مادر، رعدی می زند که برقش گونه ها را سیراب می کند.
پدر که باشی با اسم پسر ح دگرگون می شود. کم و بیش از جنس همان رعد چشم های مادر و انگار پاییز تمام نشدنی می شود.
پدر که باشی ات درد می کشد و بیشتر وقت ها عجیب می سوزد. درد سوختن از دل شروع می شود اما به دل ختم نمی شود. سکوتت همه را به اشتباه می اندازد، ولی خط چین های اطراف چشم هایت، حرف های دیگری برای گفتن دارند.
پدر که باشی صدای "بابا محکم تر هلم بده، محکم تر بابا" از خانه ی همسایه که به گوش برسد تا کجا می برد تو را... و آسان می روی به سال هایی که پسر را روی شانه هایت می نش ، روی تاب و تا می شد هلش می دادی، آن زمان ها هم مادر نگران بود.
پدر که باشی دست هایت خوب به خاطر خواهد داشت که وقتی خواستی امضا کنی که برود چقدر قلم روی کاغذ مسیرش را گم کرد تا بنویسد رضایت می دهم، تا بنویسد برو... آ از اول خوب می دانستی راه این رفتن، رفتن تا کجا است؟!
پدر که باشی دلت برای یک کنج دنج تنگ می شود، جایی که برای تکان های شانه هایت هیچ ی را محرم نمی دانی، جایی که خودت را در خودت غرق  می کنی تا شاید کمی ح خوب شود.
پدر که باشی صدای زنگ در برایت غریب می شود از بس دیر به دیر صدا می کند تو را و مادری که سال ها است صدای زنگ در بیاید و نیاید از گوشه چشمش هوایِ در خانه را خوب داشته است.
پدر که باشی و خبرت کنند بیا، نشانه ای از پسر رسیده است؛ بی شک دنیا یه دور کامل دور سرت خواهد چرخید و چه حال غریبی است "پسر آمد ... پسر خو ده بود که آمد".
پدر که باشی می رسد زمانی که چشم هایت دیگر منتظر فرمان دلت برای با نخواهند ماند. حال شانه هایت هم چندان رو به راه به نظر نخواهد رسید. بی شک منتظر دستی خواهد ماند تا آرامش کند تا بگوید بلند شو مرد، عاقبت یوسف راه خانه را پیدا کرد...
 پدر که باشی و پسرت که بیاید، دلت، دل دلش تمام می شود. دیگر از چشم های مادر، چشم هایت را بر نمی گردانی. دیگر در لابه لای دانه ها در یک، دو و سه غرق نمی شوی. دیگر خودت را در خودت گم نمی کنی. دیگر صدای "یک هل محکم، بابا" از خانه ی همسایه کمتر شنیده خواهد شد.
و پدر که باشی و دلت باران بخواهد منتظر پاییز نمی مانی. پیش پسر باران خوب می بارد، خیلی خوب...



خبرگزاری ایمنا/ فرزانه فرجی




منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/166/اينجا هميشه باران خوب مي بارد...!/




درخشش اصفهان زیبا در جشنواره ملی ایثار

درخواست حذف اطلاعات

درخشش اصفهان زیبا در جشنواره ملی ایثار








شماره رو مه: 

1397/05/17 (شماره 3266)


نتیجه تصویری برای چهارمین جشنواره ایثار و شهادت


 



فرزانه فرجی، خبرنگار رو مه اصفهان زیبا، رتبه دوم چهارمین جشنواره «تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه‌ها و فعالان فضای مجازی» را در بخش یادداشت و مقاله برای اثری با نام «مادرانه» به خود اختصاص داد. به گزارش ایثار،‌ برگزیدگان چهارمین جشنواره «تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه ها و فعالان فضای مجازی» روز گذشته در مراسم اختتامیه این جشنواره با حضور حجت‌ال شهیدی ولی فقیه، معاون رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران و سید عباس صالحی، فرهنگ و ارشاد ی معرفی و تقدیر شدند.مدیرکل روابط عمومی و اطلاع‌رسانی بنیاد شهید و امور ایثارگران با اشاره به رشد 25 درصدی شرکت در چهارمین «جشنواره تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه‌ها و فعالان فضای مجازی» در حوزه ایثار و شهادت، نسبت به سال گذشته، گفت: 1350 اثر توسط 734 نفر از اصحاب رسانه به دبیرخانه این جشنواره ارسال‌شد.علیرضا کریمیان افزود: فراخوان ارسال آثار در تاریخ 12 داد 1397، از طریق رسانه‌های مختلف نشر و تا 22 تیر ادامه داشت که در این مدت، 1350 اثر توسط 734 نفر از اصحاب رسانه به دبیرخانه جشنواره ارسال شد که بر اساس اعلام هیئت داوران، آثار ارسالی به لحاظ کیفی به ویژه در گستره استانی از سطح مناسبی برخوردار بوده‌اند. فرهنگ و ارشاد ی نیز در این مراسم با بیان اینکه فرهنگ احسان، ایثار و شهادت پوشش‌دهنده این هویت‌هاست، افزود: اگر کشور ایران چند هزار سال است که پابرجاست به این دلیل است، باید به مولفه‌های فرهنگ احسان، ایثار و شهادت در آن توجه کنیم زیرا در سرزمینی بسیار پرخطر و در معرض هجوم دشمنان قرار داریم.


اصفهان زیبا/












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/161/درخشش اصفهان زيبا در جشنواره ملي ايثار/




محســـن چریک مبارزی از فلسطیــــن تا ایران

درخواست حذف اطلاعات

محســـن چریک مبارزی از فلسطیــــن تا ایران


تصویر مرتبط








شماره رو مه: 

1396/04/17 (شماره 2967)


  



شهید سعید گلاب‌بخش، معروف به «محسن چریک» را شاید خیلی از ما نشناسیم؛حتی در حد یک اسم از او! شهیدی که زندگی پرماجرایش؛ حرف‌ها برای گفتن دارد. او که متولد اصفهان و بزرگ شده در این خطه بود، عقلی بیشتر از سن و سالش داشت. او از همان سنین نوجوانی تمام فکر و ذکرش مبارزه با ظلم بود و چیزی نگذشت که به بهانه درس و تحصیل خودش را به لبنان و فلسطین رساند. او آموزش‌های چریکی را آنجا و در کنار شهیدچمران، شهیداندرزگو و جلال الدین فارسی فراگرفت و مبارزه با را در دستور کار خود قرار داد. با ورود به ایران، او هم به وطنش بازگشت و با تشکیل پاسداران، آموزش نظامی به پاسداران را آغاز کرد. سعید گلاب‌بخش با شعله‌ور شدن آشوب‌های داخلی در روزهای اول پیروزی انقلاب، آرام ننشست و برای از بین بردن دشمن، آنچه در توان داشت به نمایش گذاشت؛ تا جایی که شهادتش را همان روزها از خدا گرفت و در غرب کشور پر کشید!




هدفش بزرگ بود خیلی بزرگ‌تر از سنش
از بچگی زیر بار حرف زور نمی‌رفت. هرجا حرف ناحقی می‌شنید یا می‌دید که ظلمی در حال وقوع است، فریاد اعتراضش بلند می‌شد و همان لحظه یا در موقع مناسب ع العمل نشان می داد. درست از همان موقع که هم سن و سال‌های سعید به فکر درس و حتی بازی در کوچه و خیابان بودند، او تمام فکرش مشغول مبارزه با ظلم رژیم حاکم بود. سعید با چند گروه مخفی هم در اصفهان ارتباط نزیکی داشت؛ اما هیچ وقت حرفی از آنها نمی زد. مدتی بود حواسش خیلی به درس و مشق نبود. هنوز کلاس سوم راهنمایی را تمام نکرده بود که تصمیم گرفت از کشور خارج شود. این طور هم وانمود می‌کرد که به خاطر ناراحتی های روحی و برای ادامه تحصیل قصد رفتن به خارج از کشور را دارد. وقتی خودش را رساند به لبنان و حتی در عملیاتی که فلسطینی‌ها علیه انجام دادند حضور داشت، می‌شد فهمید که در سر سعید چه می‌گذرد. خستگی در برابرش معنا نداشت.هدفش بزرگ بود، خیلی بزرگ تر از سن و سالش...آنقدر که از سن 14 سالگی فعالیت‌های اش شکل جدی تری به خود گرفت.


 


مرد شرایط سخت بود مرد روزهای بحرانی
بار سفر را که بست، ابتدا رفت به انگلستان. اطرافیان فکر می‌ د برای ادامه تحصیل رفته است به آن کشور. با اینکه هر از گاهی با خانواده تماس تلفنی داشت و نامه هم می‌داد؛ اما آدرس ثابتی نداشت و معمولا در مسافرت بود. به ا و کشورهای دور و نزدیک می رفت. بیشتر کشورهای اروپایی و آفریقایی را دیده بود. فقر و ظلم و تبعیض حاکم در آن کشورها اذیتش می‌کرد. با اسم های جعلی گذرنامه داشت. یک روز لباس عربی می پوشید و یک روز کت و شلوار. حس خطر می‌کرد و همیشه هم توکلش به خدا بود. قرار بود برای یتی برود هندوستان. لباس هندی پوشید و خودش را در میان 140 مسافر هواپیما جا داد. از قضا هواپیما در مسیرش توقفی چند ساعته در فرودگاه مهرآباد تهران داشت. در همین فاصله یک یی برای کنترل مسافران به داخل هواپیما آمد؛ اما متوجه نشد که سعید نه بلیت دارد، نه پاسپورت. بعدها می‌گفت، در چنین شرایطی انسان درک می‌کند معنای ایاک نعبد و ایاک نستعین را... .مرد شرایط سخت بود؛ مرد شرایط بحرانی. خطرها را به لطف خدا همیشه پشت سر می‌گذاشت. قدرت ایمانش مثال زدنی بود؛ قدرت توکل اش بیشتر.




(ره) که آمد او هم آمد...
در آلمان بود که به خاطر پاسپورت جعلی به زندان افتاد.9 روز زندانی شد. قرار بود او را تحویل ت ایران دهند؛ اما با پول کمی که داشت مجوز اش را گرفت. دو، سه روزیطول کشید تا خودش را به یک مکان امن و مطمئن رساند. دو، سه روز گرسنگی و بیماری حس ضعیفش کرده بود؛ اما  تحملش زیاد بود. به لطف خدا از این شرایط سخت هم رهایی پیدا کرد. با رفتن (ره) به فرانسه، عشق و علاقه زیادش به (ره) سبب شد خود را به پاریس برساند. با ورود (ره)به ایران، با دومین هواپیمایی که حامل خانواده (ره) بود به ایران بازگشت و بعد از آن فعالیت‌هایش رنگ و بوی تازه‌ای به خود گرفت. پاسداران که تشکیل شد، به آموزش بچه‌های پرداخت. دوست داشت تجربیاتی که در لبنان و فلسطین به دست آورده بود را در اختیار آنها قرار دهد.آرام و قرار نداشت. اوضاع کشور کمی که سامان گرفت تصمیم گرفت برود به افغانستان و عراق... . می‌گفت باید به آنها کمک کنیم. اوایل انقلاب دوباره به لبنان رفت. خبر اوضاع نابسامان کردستان را که شنید، طاقت ماندن نداشت. برگشت تا دینش را نسبت به انقلاب ادا کند.


 


شجاعتی که او رابه محسن چریک معروف کرد
جنگ تحمیلی که شروع شد، ایران نبود. قصد بازگشت به ایران داشت؛ اما به علت بسته بودن فرودگاه نتوانست برگردد. چند روزی گذشت تا از مرز ترکیه وارد کشور شد. تمام فکرش پر شده بود از راه‌های مقابله با دشمن م . تاکید زیادی روی فرمایش حضرت (ره) داشت؛ آنجا که می فرمودند:« در جنگ عدد مطرح نیست؛  قدرت تفکر انسان است که پیش می برد»...  خیلی زود راهی جبهه شد و حدود دو هفته پشت جبهه افراد داوطلب را آموزش داد. سعید به عنوان فرمانده عملیات غرب کشور منصوب شد. مهارت و تجربه بالای او در طراحی عملیات چریکی و نفوذی سبب خوبی بود تا بارها ضربات مهلکی بر پیکره دشمن وارد کند. شهرت و شجاعت او به قدری بالا بود که در آن منطقه هم به محسن چریک معروف شد. هفت روز  از آبان سال 1359 می‌گذشت. سعید عملیات بسیار مهم و سرنوشت سازی را طراحی کرد و به مرحله اجرا درآورد و طی حمله ای برق آسا به نیروهای دشمن یورش برد. روزی اش شهادت بود؛ خواسته همیشگی اش. سرانجام در همان روز پس از مبارزه ای سخت به همراه چهل نفر از دوستانش بر اثر آتش پر حجم دشمن در ارتفاعات افشار آباد به خواسته اش رسید و شهید شد و ردی از خود به جا نگذاشت!


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/162/محســـن چريک مبارزي از فلسطيــــن تا ايران/




بعد از تو بابا ....چشمها به در خیره خواهد ماند!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از تو بابا ....چشم‌ها به در خیره خواهد ماند!








شماره رو مه: 

1396/05/07 (شماره 2984)


 
نتیجه تصویری برای فرزندان



 


دیگر بابا نیست. نبودِ بابا قصه ای شد ماندگار، قصه‌ای پر غصه.دیگر شمع های تولد بدون حضور بابا فوت می شود. دیگر نوای جانِ بابا در جواب بابا جان، شنیده نمی شود. دیگر صدای کلید انداختن بابا به در خانه به گوش نمی رسد. دیگر خبری از صدای قدم های بابا در حیاط خانه نیست. دیگر عقربه های ساعت نایی برای حرکت ندارند. انگار دلتنگ ساعت، دقیقه و ثانیه ای هستند که بابا خودش را می رساند به خانه. نبود بابا می شود همیشگی، به قد روز...به قد شب...به قد نبودن، نبودنی که دل را به درد می آورد و تمام بودن‌ها یکی یکی از جلوی دیده عبور می کند.ستون های خانه لرزید، سقف خانه ترک برداشت، دیوارها سیاه پوش شد.خبر، از رفتن خبر می داد. بابا رفت. بابا رفت تا در گذر روزها، فرزندانش اسیر جای خالی شوند که با هیچ واژه ای پر نمی شود. یک سال پیش وقتی برای تشییع یکی از رفقای شهیدش رفته بود، همانجا هوای رفتن در دلش افتاد. یک ماه دوره آموزشی گذراند و جواب بی قراری دل بی تابش را با رفتن داد. رفت . رفت و شد ابر مرد م ع حرم. چند بار با رفقایش در محاصره دشمن اسیر شد؛ اما هر بار به لطف خدا و دعای خانم از اسارت رهایی یافت.هر بار می آمد مرخصی عطش رفتنش بیشتر می شد، رفت برای برگرداندن آرامش به حرم. رفت تا با سپر و مردانه جنگیدن حسرت رسیدن به یک وجب از خاک حرم و حتی کمتر از آن را بر دل نیروهای بگذارد. رفت تا با سربند یا زهرا (س) و مدد گرفتن از مادر تمام قد بایستد برای حفظ حرم دختر. در این راه حس هم مصمم بود و جدی. آن‌قدر که فرمانده گردان فاطمیون شد. فرماندهی که عاشق شهادت بود. عشقی که دلباخته اش کرد تا در اوج سیاهی شب، لا به لای عاشقی، آرزویی کند که آرزو نماند برایش. کمتر در مرخصی می ماند. هر بار که می آمد بی تاب تر می شد برای برگشتن. سفر آ ده روز بیشتر در مرخصی نماند. خداحافظی اش حس متفاوت بود. حلالیت طلبید از همه، کوچک و بزرگ... و عاقبت راهی شد. رفت به راهی که جاده دلش برایش هموار کرده بود. شهید، شهادت...همین واژه آشنای غریب و دوست داشتنی. خبر که رسید باورش غیر ممکن بود. غیر ممکنی که زود ممکن شد وقتی بچه های خبر را تایید د. دل مادر آرام ترک برداشت. دختر قد خم کرد و پسر برای شنیدن خبر خیلی کوچک بود. خبر تمام کرد همه دلهره های بی خبری را. خبر آرام کرد تمام دلشوره‌های بی خبری را.بابا رفت. چشم هایش بسته شد. صدایش خو د؛ اما هنوز لبخند بر لب داشت. پدر خو د.خو آرام و بدون دلواپسی؛ چراکه خوب می دانست همسر و فرزندانش راهش را ادامه می دهند؛ درست همان طور که خواسته بود. همان طور که هنوز می‌خواهد.خداحافظ بابا.خداحافظ بابای قهرمان.خداحافظ ای رفیق، رفیقی که راه رفیقت را در پیش گرفتی و چه زود راهت، راهی آسمان شد.دلتنگی برای تو تمامی نخواهد داشت؛ چراکه هربار از کوچه های شهر گذر کنیم، بی شک به کوچه‌ای خواهیم رسید که نبودنت را فریاد می زند.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/163/بعد از تو بابا ....چشمها به در خيره خواهد ماند!/




خاکریز دنیای مجازی مرد میخواهد!

درخواست حذف اطلاعات

خاکریز دنیای مجازی مرد می‌خواهد!








شماره رو مه: 

1396/09/04 (شماره 3079)





مردانی از جنس ما، همین چند سال پیش از همین ‌ها راهی شدند. راهیِ راهی که انتهایش از ابتدایش پیدا بود، پیروزی حق علیه باطل. ساده بودند و بی شیله پیله و زلال چون آب روان. مردانی که مبارزان خوبی بودند. مبارزانی که در نبرد با هوای نفس پیشگام شدند. دل را تزکیه و نفس‌هایشان را پاک د. آسان پشت پا زدند به دنیا تا از همین حوالی راهی مبارزه‌ای شوند که آ نابرابری بود. اما، اما قدرت ایمان معجزه می کند و معجزه رخ داد.از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود، به کجا می‌روم آ ...؟! و با اجازه شاعر کمی دست در شعر می بریم و می گویم در باغ شهادت هنوز هم باز باز است...باید بی خیال دنیا شد و دل بست به دین. دنیا و دین، چه غریب و آشنا، باید از اولی گذشت تا به دومی رسید، همان حرف ...جان داد تا به جانان رسید.یکی رفت وقتی بازگشت دست هایش جا مانده بود. یکی رفت وقتی بازگشت یک پا بیشتر نداشت. یکی رفت وقتی بازگشت ‌اش عجیب خس خس می‌کرد. یکی رفت وقتی بازگشت چشم‌هایش نایی برای دیدن دنیا نداشت. یکی رفت بعد از سال‌ها برگشت و یکی رفت و دیگر برنگشت...حالا از آن روزها فاصـــله گرفته‌ایم. دیگر صدای انفجار از سرزمین شلمچه به گوش نمی‌رسد. دیگر صدای زنجیرهای تانک تن مادر را نمی لرزاند. دیگر نخل‌ها را سوزان نمی‌بینیم. دیگر اروند طغیان 
نمی‌کند. دیگر پدر لا به لای آوارهای ناشی از انفجار به دنبال پسر نمی گردد. دیگر صدای هواپیماهای بی رحم تن اهالی شهر را به لرزه در نمی‌آورد. دیگر دخترکی به دنبال عروسکش نمی گردد. دیگر فکه شاهد عطش بچه‌های رزمنده نیست... .اما حرف، هنوز حرف ست و راه، راه آنان. گذشتن و رسیدن، هرطور حساب کنی آ ش رسیدن است. از دیروز تا امروز و این راه نه کهنه شده و نه کهنه خواهد شد...!قبول، جنوب آرام است، کارون آرام تر. مشهر آزادانه نفس می‌کشد. صدای انفجار شنیده نمی‌شود اما می‌شود هنوز لبیک گفت. می شود راه را ادامه داد.می‌شود رد هشت سال دفاع مقدس را حالا در دنیایی مجازی که کم کم برای خودش در دنیای واقعی جا باز کرده گرفت و رسید به صدای شهید ازی که با لهجه‌ای شیرین، محکم و مقتدر راه را برای رزمنده‌ها هموار می کند. می‌توان درایت شهید جهان آرا  را به تماشا نشست آن زمان که پا به پای همرزمانش حصار آبادان را می‌شکند. می توان از شهید بابایی خواند و شنیده‌های آن سال‌ها را یک جا نظاره کرد. می‌توان فهمید چرا شهید همت جاودان شد. می‌توان شهید چمران را گونه‌ای دیگر خواند. می‌توان از پسر بچه‌های 13 ساله که دست در شناسنامه بردند و راهی شدند خواند و خلاصه می‌توان خواند و دید همه خواندنی‌ها و دیدنی های هشت سال جنگ تحمیلی را...
چه زیبا فرموده‌اند ی، حضرت آیت الله خامنه‌ای که « امروز زنده نگه داشتن یاد و نام کمتر از شهادت نیست.» دنیای مجازی در گلوگاه دنیای واقعی، سرباز می طلبد. سربازی که راهی راهی شود که در آن راهی شدند.... این خاکریز مرد می‌خواهد...!


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/164/خاکريز دنياي مجازي مرد ميخواهد!/




شدنی نیست!

درخواست حذف اطلاعات

شدنی نیست!









شماره رو مه: 

1396/04/03 (شماره 2959)


 



نتیجه تصویری برای «سجاد مرادی»، «سید یحیی براتی»، «مرتضی زارع» و «جواد محمدی»،


 


نه می شود روایت کرد... نه می شود به تصویر کشید...


انگار قصه خاک، قصه اسارت است و  زمین‌گیر آدم‌ها. چطور می‌شود رهایی از خاک را ترسیم کرد؛ آن هم به این سادگی؟!


شهید آوینی می‌گفت هیچ شنیده‌ای که مرغی اسیر، قفس را هم بردارد و با خود ببرد؟!


کاش بودی و این بار ما برایت روایت می‌کردیم وقتی حرف، حرف زینب(س) است،


قفس که هیچ؛ برای خواهر حسین(ع) دنیا با همه بزرگی‌اش بشود یک قفس، برای «سجاد مرادی»، «سید یحیی براتی»، «مرتضی زارع» و «جواد محمدی»،


ماندن بی‌مفهوم‌ترین مفهوم است...!


راستی روایت این همه غیرت در یک ع ، عجیب نا شدنی است....


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/165/شدني نيست!/




سفیدپوشان بی نام و نشان....

درخواست حذف اطلاعات

چطور می شود از زینب(س) گفت؛ چطور می‌شود از زینب(س) نوشت؛ چطور می‌شود زینب(س) را به تصویر کشید.آغاز یک فریاد بی صدا را، سکوت‌های سنگین در پی ظلم و بیدادهای ناتمام را، از یک اسیر آزاده، از قامتی که خم شد در کمتر از یک روز اما خم نشد در برابر ظلم. از زلالی و متانت بی انتهایش، از او که کوه خشم شد در آن روز دهم اما مظهر لطافت و رحمت ماند. از او که شد آیه عفت، از او که شد اسوه ایستادگی و از او که شد بانوی صبر.... گفتنش سخت است و نگارشش سخت‌تر، اما باید از زینب(س) همیشه گفت.باید از او همیشه نوشت.باید بزرگی اش را همیشه در قد و قامت کلمه ها درست به تصویر کشید،لا به لای کلمه هایی که تمام تلاششان این است که از  زینب(س) بگویند و بنویسند باید کمی در کوچه پس کوچه های کلمه ها قدم بزنیم و به واژه مقدسی برسیم به نام پرستار... بد نیست کمی از این زمان فاصله بگیریم و به عقب برگردیم.... دشمن بعثی پایش را از گلیم خود فراتر گذاشته بود. صداهای دل اش انفجار، ردپای تانک های بی رحم و جنگ و جنگ و جنگ... جنگ که شروع شد سراسر کشور آماده مبارزه شد.مرد و زن نداشت.چه پسرهای 13،14 ساله که شدند مرد اول میدان جنگ و چه زن ها که همراه همسرانشان در پشت جبهه و جبهه خدمت می د.راه، یک کوچک می خواست با یک دل بزرگ که بردارند و راهی شوند به دیاری که از آسمانش آتش می‌بارید و خون خاک را آبیاری می‌کرد. باید خودشان را آماده می‌ د؛ آماده بمباران هوایی، آماده خم ‌های هدف دار  و آماده رسیدگی به احوال مجروحان جنگی.یکی با صورت پر از خون که نمی‌شد رد خون را به آسانی گرفت، یکی با پای جا مانده روی مین اما آرام و بی‌صدا، یکی با پهلوی تیر خورده که برای بازگشت پیش رفقایش بی‌قراری می‌کرد و هزاران هزار ماجرای دیگر.... ن سرزمینم مردانه ایستادن می‌دانند، خوب هم می دانند. وقتی صدای تیر و خم یک بار،دو بار و نهایتا سه بار شانه‌هایشان را می‌لرزاند برای مرتبه چهارم می‌شد عادت.آنقدر غرق می‌شدند در دنیای از خود گذشتن به خاطر حفظ جان رزمنده‌ها که نه مکان می‌شناختند و نه گذر زمان را حس می‌ د.شاید که نه بی‌شک باورش سخت است دیدن مجروحی که راکت، سرش را برده و فقط بخشی از فک‌اش باقی مانده یا دیدن مجروحی که تمام بدنش از آتش انفجار سوخته و یا مجروحی که هردو پایش را از دست داده و یا... صبر می‌خواهد دیدنش، مقاومت می‌خواهد ع العمل نشان دادن در برابر این شرایط سخت. مردانگی می‌خواهد دیدن و ایستادن. بانوان پرستار ما این کار را د.چه زیبا هم از پس این کار برآمدند.ماندن در جبهه و خدمت رسانی شده بود برایشان اولویت اول، ماه‌ها می‌ماندند در جبهه به دور از خانواده و به دور از فرزندانشان.اینها همه عشق می‌خواهد، عشقی از جنس عشق‌های مادرانه، مادرانه‌هایی از جنس پرستاران عاشق و راست گفته اند برای عاشقی باید آدم، عاشق باشد....و ما هنوز در الفبای زینب(س) جا مانده ایم...در الفبای صبر...در ایستادگی هایی از جنس ن سرزمینمان در سال هایی که کشورمان به ناحق مورد بی مهری قرار گرفت....


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا




منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/159/سفيدپوشان بي نام و نشان..../




بزن باران

درخواست حذف اطلاعات

بزن باران





آ ِآ دلتنگی می شود اینجا،جایی در زمان ما،همین ، بعد از گذشت سه نسل بی خبری.چه دلتنگی عجیبی است و چه تمام شدن عجیب تری.یک روز رفتی تا رفتن را عاشقانه در آغوش بگیری،یک آغوش پر از حضور خدا.رفتی تا سهم من و هم سن و سال های من شود خواندن از تو و گه گاه نوشتن از تو.رفتی تا سهم من شود آذین بندی شهرم هر بار برای آمدنت.برای آمدنی که سی و چند سال چشم به راهی را تمام کنی که چشم ها به سیاهی می رود وقتی عبور می کند از خاطرات مادرانی که چشم به راهی امانشان را برید. کنترل ضربان دلم سخت می شود،من می مانم و یک دل اب پر از پس لرزه های آمدنت و من این پس لرزه های دلم را عجیب دوست دارم چراکه من را می رساند به تو در همین حوالی،جایی از شهرم که سنگفرش های خیابان هم بی تاب آمدنت می شوند.من برای رسیدن هنوز کوچکم، کوچک تر از آن که کمی تو را بفهمم که آمدنت بعد از این همه سال چه حرف های ناگفته ای را یکی یکی هجی می کند در گوش جانم. به حساب تقویم دل،طی این سال های بی خبری، روزها هیچ گاه رنگ تکرار به خود نگرفت.انتظار شنبه و یکشنبه و نمی شناخت.چشم به راهی در برابر گذر سال ها خا تری نشد.پنجره دل باز بود و دل عاشقانه هایش تمامی نداشت.حرف از مادر است همین کلمه چهار حرفی که دنیای حرف است....مادران چشم به راه،چه آتشی به پا می کند این حرف ها آن زمان که ما، در آغاز کلمه دلتنگی دست و پا می زنیم و دلتنگی برای مادر می شود چشم به راهی و بغض و همین بغض می شد سد و راه گلو را به یک باره می بندد.حرف از پدر است،پدران منتظر... یادش بخیر! بابا رفت های آن روزها و چه باباهایی که ماندند و رفتن پسرهایشان را تا انتهای راه به تماشا نشستند و قدشان خمیده شد در پس این همه انتظار.حرف از خواهر و برادرهایی است که حالا در ح ی بین بهت، شعف و دلواپسی در ترافیک واژه ها، با کلمات بیگانه می شوند وقتی با برادر خلوت می کنند.شهید محمود عبداللهی چه سخت بود دل کندن فکه از تو،شهید صفا حیدرماه چه صفایی داد به دلت عملیات رمضان،شهید مهدی صابری بی شک منطقه ام‌الرصاص حرف ها دارد بعد از گذشت این همه سال برای گفتن از صبری به وسعت سی و پنج سال، شهید محمدعلی کریمی؛ شرهانی شرحه شرحه حرف خواهد داشت حالا حالا ها از فراقت، شهید محمدتقی ملک احمدی راستی عین خوش با دلتنگی هایش بعد از تو چطور کنارخواهد آمد؟!شهید محسن یادگاری می دانم دجله با وشش غیرتت را تا همیشه فریاد خواهد زد.شهید منوچهر برزگر فرجی تو هم دجله را عجیب بی قرار خود کردی، شهید علیرضا ن ام نامت جاودان تا ابد چراکه منطقه ام‌الرصاص به زانو درآمد در برابر این همه ایستادگی ات در عملیات کربلای 4،شهید رسول محمدی فشارکی جای جای خاک جنوب شکوهش را وام دار مردانی است از جنس ناب تو.شهید مصطفی اورکی شیرانی دجله بعد از تو عجیب به سکوت های شبانه عادت می کند در برابر این همه شکوهی که در پیکر تو نقش بسته است....بزن باران که شهرم باز مهمان دارد.بزن باران تا سیراب شود دیارم از قطره قطره بارانِ عشق... خوش آمدید مردان مرد سرزمینم...


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا







منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/158/بزن باران/




خوب بمان همیشه ی همیشه

درخواست حذف اطلاعات

یک وقت هایی بعضی ها می آیند و روی دلت یک نشانی به جا می گذارند و می روند... گاهی هم نمی روند... گاهی هم دیر می روند....


می دانی رفتن مهم نیست... اما ماندن مهم است و مهم تر از همه ماندن آن نشانی است..


وقتی در ابه های دل ز له زده ات، گوشه ای از دلت حالش آنقدر خوب می شود که ندیدن یک نفر، نبودن همان یک نفر، صدای یک نفر و نفس های گرمش را گُم می کنی وقتی به دنبال آن نشانی میروی..


این یعنی که حال تو خوب است...


این یعنی اسفند میتواند دوباره قشنگی هایش را به رخ نگاه مانده به راه تو بکشاند که یادت برود ساعت 11:45 دقیقه دو روز مانده به آمدنت را....


 این یعنی خود رنگ و رو رفته ات را می توانی جلا بدهی که یک نفر همین چند خیابان بالاتر دلش پیش توست... که نگرانت می شود... که برای قرارت دعا می کند راس ساعت دلتنگی.. همان قرار واقعه...


این یعنی یک نفر نمی داند که چه شد ولی خوب می داند دلش پیش دلی است که دلش پر از قشنگی است.. پر از حس خوبِ، خوب بودن....


این یعنی می شود در نبود ی که دلت با دلش است، برای دو نفر چایی ریخت.... برای دو نفر صندلی چوبی گذاشت.... و منتظر ماند تا چایی اش بر حسب عادت همیشگی کمی سرد شود...


این یعنی می شود عطر بهار را جور دیگری حس کرد....جور دیگری نفس کشید... چرا که نفس ی که خوب بودنت برایش مهم است لا به لای همه ی این نفس های دور و برت خودش را جور دیگری نشان می دهد..


این یعنی دلت هوای باران به سر دارد... که بزند و بروی که بروی و بدون چتر بروی که بروی و دست دانه های دلت را یکی یکی بگذاری در دست دانه های دل آسمان،


که با همه آن دانه ها گردنبندی به وسعت دل خودت  و آسمان بسازی و بیندازی به گردن ی که بودنش از جایی به بعد مهم شد... 


و او را بسپاری به خدا و صبح به صبح بعد از سلام به خدا بخواهی که تا شب که می خواهی آن شب بخیر آ را بگویی، هوای دلش را داشته باشد که حق دلش خوب بودن است...


خوب بمان همیشه ی همیشه...


فقط بخواه بیشتر از همیشه....


به قول یک دوست این بار حرف های من ناتمام ماند...


فرزانِ




منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/157/خوب بمان هميشه ي هميشه/




خلاقیت و نبوغ رزمندهها ، چاشــنی مهنــدسی جنگ...

درخواست حذف اطلاعات

 












درگفت‌وگو با مسوول اداره کل ی دفاعی و پ ند غیرعامل منطقه میانی وزارت دفاع عنوان شد؛
خلاقیت و نبوغ رزمنده‌ها ، چاشــنی مهنــدسی جنگ...
image result for ?پل بعثت?‎






عزیز الله پورکاظم متولد سال 1340 است. دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته زمین شناسی از اصفهان. می گفت در طول جنگ از نیروی تک تیرانداز بوده تا مسوول دسته، گروهان و جانشین تیپ رزمی. مدتی هم مسول آزمایشگاه قرارگاه صراط بوده است.جانشین تیپ ی رزمی کوثر،مسول ستاد و س رست لشکر 40 صاحب ا مان و جانشین تیپ سه لشکر 8 نجف اشرف از دیگر مسوولیت هایی بوده که در هشت سال جنگ تحمیلی بر عهده اش بوده است. بعد از جنگ یعنی از سال 69 تا 76 مسوول ی منطقه اصفهان و از سال 76 تا سال 82 مسوولیت جانشین ی نیروی مقاومت بسیج کشور را نیز عهده دار بوده است. وی در طول سال های 82 تا 86 در سمت جانشین و مسوول ی ستاد مشترک مشغول به خدمت بوده است. در حال حاضر عزیزالله پورکاظم، مسول اداره کل ی دفاعی و پ ند غیرعامل منطقه میانی وزارت دفاع است که چهار استان یزد،چهارمحال و بختیاری،مرکزی و اصفهان را تحت پوشش دارد.


ی جنگی یعنی چه؟     
اگر بخواهیم تعریفی از ی داشته باشم باید بگویم  انجام کارهایی در جبهه که نتیجه آن کمترین تلفات بین رزمنده ها را به دنبال داشته باشد.


 


اولین وظیفه بچه‌های ی چه بود؟
کار بچه‌های ی در ابتدا ساخت خاکریز و سنگر بود. ی به طور ویژه نیاز به تجهیزات و ماشین آلات داشت، اما در آبادان به خاطر نبود امکانات با بیل و کلنگ خاکریز احداث می کردیم. اوایل جنگ فاصله نیروهای ما با دشمن خیلی کم بود و گاهی به 100 تا 300 متر می‌رسید. در آن شرایط امکان آوردن لودر و بولدیزر نبود. عملیات ثامن الائمه که در  پنج مهر سال 61 انجام شد و شرق کارون آزاد شد بخشی از امکانات و ماشین آلات دشمن در اختیار بچه های رزمنده قرار گرفت.


 


یعنی وظیفه بچه‌های ی خلاصه می‌شد در ساخت خاکریز  و سنگر؟
نه؛ بعد ازعملیات خیبر که سوم اسفند در جزایر مجنون انجام گرفت به این نتیجه رسیدیم که برای عبور از آب نیاز به احداث پل داریم که پل‌های خیبری طراحی شد و در سال 63 هم نصب شد. در پایان سال 63 عملیات بدر که درجزایر مجنون انجام شد برای حفظ جزایر می بایست در جزیره جاده احداث می کردیم، چراکه به آب ها راه ورودی نداشتیم. برای این کار رزمنده ها خاک را جمع و با لودر،بولدیزر و کمپرسی به سمت هور حمل و بلافاصله شروع به ساخت جاده می د.


 


 


مهم‌ترین جاده‌هایی که توسط بچه‌های ی ساخته شد چه نام داشت؟
جاده‌های رضا(ع)، سید ال ، شهید همت و شط علی. البته یک سری جاده‌های فرعی و فضا برای استقرار توپخانه و تانک و تیربار و کالیبر 50 و 106 نیاز بود  که آنها در خود هور ایجاد می شد که آن هم کار بچه های ی بود.


 


ی جنگ در خصوص راه‌های آبی،چه برنامه‌هایی داشت؟ 
با رسیدن به سال 64 و پیش بینی برای عبور از اروند که 20 بهمن ماه همان سال و در عملیات والفجر 8 انجام گرفت و نهایتا  شهر فاو آزاد شد، دشمن فکرش را هم نمی کرد که نیروهای ایرانی بتوانند از اروند عبور کنند بعد از آنکه دشمن مطمئن شد رزمنده‌ها اروند را پشت سر گذاشته و فاو را هم به تصرف خود درآورده‌اند، بلافاصله پل‌های ورودی به شهر آبادان را که پل ایستگاه 7 و ایستگاه 12 روی رودخانه بهمن شیر بود،بمباران کرد که بعد از آن دیگر امکان عبور و مرور میسر نبود. شرایط طوری بود که بچه‌ها می‌خواستند به فاو رفت و آمد داشته باشند و باید از رودخانه اروند عبور می د. البته رودخانه بهمن شیر هم بود.به همین علت باید هم روی بهمن شیر پل می‌زدند وهم روی اروند. ازهمان ابتدا که عملیات والفجر هشت انجام گرفت، طرح‌هایی توسط بچه‌های ی تحت عنوان پل‌های بارجی شناور آماده شد.


 


طراحی این پل به چه صورت بود؟
این پل‌ها طوری طراحی شده بود که از پل‌های خیبری که روی آب‌های راکد احداث می‌شد، بزرگتر بود و این ویژگی را داشت که ماشین‌های سنگین از روی آن عبور کند. البته طرح‌هایی هم مطرح شد و اسمش را گذاشتند پل خضر.مراحل ساخت این پل به این صورت بود که یک تراکتور بدون چرخ روی یک قطعه پل شناور نصب می‌شد و توسط سیم ب ل که در دو طرف اروند محکم شده بود به رینگ چرخ این تراکتور متصل می شد. روی این خضرها همه چیز قابل جابه جایی بود حتی تانک و کامیون های پر از بار.


 


شا ار بچه‌های ی در بحث احداث پل چه بود؟
پل بعثت یکی از شا ارهای ی جنگ است که کار تحقیقاتی‌اش را و جهاد به صورت مشترک انجام دادند و اجرای آن را جهاد برعهده گرفت. برای عبور از اروند می‌بایست پلی ساخته می‌شد محکم و مطمئن که توان جابه جایی تجهیزات و مهمات را در طول شبانه روز و در برابر جزر و مد شدید اروند داشته باشد. لذا پل بعثت به طول 900 متر  و عرض 12 متر روی اروند زده شد.


 


image result for ?پل بعثت?‎


مراحل ساخت این پل به چه صورت بود و چه ویژگی آن را شاخص کرده بود؟
از جمله ویژگی‌های فنی و ی این پل می‌توان به قطر یک متر  و 42 سانتیمتری لوله‌ها که جنس آن از فولاد و با طول 12 متر بود، اشاره کرد. برای ساخت این پل از پنج هزار لوله استفاده شد. بچه ها دو طرف لوله ها را با برزنت بسته بودند که در آب غرق نشود.بعد از اینکه لوله ها به هم متصل می شدند در لوله ها را باز می د تا آب با فشار از لوله ها عبور کند و لوله ها به زیر آب بروند و غرق شوند.بعد روی لوله ها را خاک مخلوط  و آسف می ریختند.


 


در مواقعی که امکان ساخت پل به خاطر شرایط جوی و جزر و مد رودخانه میسر نبود، چه می‌کردید؟
برروی رودخانه بهمن شیر، در نقطه ای نزدیک به فاو قرار شد پلی توسط قرارگاه صراط و تیپ های تابعه ساخته شود.در آن شرایط امکان ساخت پل واقعا نبود.بچه ها تصمیم گرفتند روی رودخانه یک سد خاکی بزنند و بعد این سد خاکی را لوله گذاری کنند و بعد از آن به پل برسند.برای زدن سد خاکی نوع خاکی که در آن منطقه بود خاک سیلتی دانه ریز بود که این خاک برای سد سازی مناسب نبود. لذا قرار شد خاک مناسب را از رامهرمز یا مشک به آنجا منتقل کنند.آوردن این خاک با یک تعداد قابل ملاحظه ای کمپرس بین سه تا شش ماه طول می کشید و از آن طرف هم بایستی این سد خاکی سریع زده می شد بنابراین به ناچار از خاک همان منطقه استفاده شد.


 


برای بالا بردن سرعت انجام این کار چه تدبیری شیده شد؟
در مرحله اول از دو طرف رودخانه خاک دپو شد و در ح ی که رودخانه در ح جزر بود ریختن خاک به داخل آن شروع شد، ولی بچه ها چند متر خاک کم آوردند و این دو طرف به هم نرسید.بعد از چند ساعت فشار آب آنقدر زیاد شد که آب تمام خاک ها را هم با خودش برد.روز از نو و روزی از نو.بعضی از مسوولان مثل راه پیشنهاد داد که لوکوموتیوهای از رده خارج شده را در اختیار ما بگذارند که با آنها جلوی آب را بگیریم.لوکوموتیوها با دردسر زیاد و با جرثقیل های بزرگ داخل آب انداخته شد که فشار آب این لوکوموتیوها را با خود برد.عده ای می گفتند کانتینر 12 متری را پر از سنگ کنید و داخل آب بیندازید تا بسته شود. این کار را هم انجام دادیم اما جریان آب کانتینر  را هم برد.


 


و نهایتا چه تصمیمی گرفته شد؟
به این نتیجه رسیدند که ریختن خاک بهترین طرح هست. دو دستگاه بولدیزر غول پیکر،یکی توسط شرکت نفت و یکی هم مس سرچشمه در اختیار بچه ها قرار گرفت. به صورت شبانه روزی از دو طرف رودخانه بهمن شیر مقدار زیادی خاک دپو می شد. بولدیزرها به قدری بزرگ بود که تیغ یکی از این بولدیزرها را یک کمر شکن حمل می کرد.یکی آن طرف رودخانه و یکی این طرف رودخانه، نهایتا چند برابر خاک مورد نیاز خاک دپو شد و موقعی که جزر کامل بود از دو طرف بچه ها شروع به کار د و با توکل به خدا جلوی رودخانه را تا زمانی که آب مد می شد بستند و نهایتا این سد به نام سد شهید سلیمی نامگذاری شد.این اقدام یکی دیگر از شا ارهایی بود که روی رودخانه بهمن شیر انجام گرفت.بعد هم قسمت بالا را لوله گذاری د که موقع جزر و مد آب بتواند این طرف و آن طرف حرکت کند که سد اب نشود.این سد هم تا پایان جنگ و زمان پذیرش قطعنامه 598 و برقراری صلح بین ایران و عراق وجود داشت و بعد از برقراری صلح سد را به علت بهره برداری بیشتر از رودخانه جمع د.


 


در تعریف ی جنگی اشاره‌ای شد به انجام فعالیت‌هایی که کمترین تلفات را بین رزمنده‌ها داشته باشد. در این خصوص چه فعالیت‌هایی انجام دادید؟
با توجه به اینکه رزمنده‌ها وقتی در جنگ زخمی می شدند و تا زمان انتقال آنها به بیمارستان بعضی از آنها در راه به شهادت می‌رسیدند، پزشک‌ها همیشه از این افسوس می خوردند که جراحات مجروحان در برخی مواقع در حدی نبوده که به شهادت برسند لذا همین موضوع فکر احداث بیمارستان هایی در پنج  و 10 کیلومتری جبهه را قوت بخشید.اولین بیمارستان، بیمارستان فاطمه زهرا (س) بود که بین رودخانه بهمن شیر و رودخانه اروند روبه روی شهر فاو احداث شد. دومین بیمارستان، بیمارستان سجاد(ع) بود و زمانی که فاو تصرف شد به بهره برداری رسید و کار مهمی که باز ی انجام داد این بود که  یک بیمارستان بتن آرمه ای به نام بیمارستان سجاد (ع) در شهر فاو با محوریت  قرارگاه صراط المستقیم که شهید حاج محسن صفوی فرمانده اش بود ساخت.این بیمارستان چند اتاق عمل داشت که از قطعات بتنی ساخته شد.به این صورت که روی قطعات بتنی خاک می ریختند و روی خاک هم دال بتنی به ضخامت 20الی 30 سانتیمتر گذاشته می شد که هواپیماهای دشمن هرچقدر آن منطقه را بمباران می کرد نمی توانست به این بیمارستان آسیب برساند.در میان بیمارستان هم بالابری نصب شد تا مج را که عمل جراحی روی آنها انجام شده بود به بالا انتقال دهند و هلی کوپتر بیاید و آنها را به عقب ببرد.دومین بیمارستان در جاده آبادان اهواز به نام بیمارستان شهید ادب و سومین بیمارستان هم در جاده بستان به نام بیمارستان حسن(ع)به بهره برداری رسید که بعد از جنگ هم این بیمارستان مورد استفاده اهالی بستان، گرد و هویزه قرار می گرفت.


 


درخصوص روند مقاوم‌سازی سنگرها چه فعالیت‌هایی توسط بچه‌های ی انجام شد؟
نیروهای ی به این نتیجه رسیدند که دیگر سنگرهای خاکی و آنهایی که با گونی ساخته می شد با طاق هایی از الوار با اصابت  گلوله دیگر قابلیت استفاده ندارد. لذا طرح هایی آماده شده به عنوان بهره برداری از رینگ های بتنی.ابتدا سایت های موشکی برای نیروی هوایی ساخته شد.سایت ها، رینگ های بتنی داشت که به شکل مربع ساخته می شد که این رینگ ها کنار هم قرار می گرفت و سایت موشکی فعال می شد و رزمنده ها از آنجا به راحتی هواپیماهای دشمن را ساقط می د.از طرح سایت های موشکی الگو برداری شد و سقف سنگرها به صورت هلال ساخته شد.این سقف ها در دو نوع طراحی و به مرحله ساخت می رسید یک نوع با ضخامت 15سانتی متر و یک نوع هم با ضخامت 25الی 30 سانتی متر.این سنگرها قبل از شهادت حاج محسن صفوی ساخته شد و بعد از شهادتش به سنگرهای شهید صفوی معروف گشت.در سال 67 و بعد از سقوط فاو، عراقی ها ادعا د که فرانسوی ها این کار را برای ایرانی ها انجام داده اند در حالی که خود فرانسوی ها این امر را تکذیب و اعلام د  که کار فکر و خلاقیت ایرانی ها بوده است.کیفیت این سنگرها به صورتی بود که در خط مقدم، دشمن هرچه با گلوله و توپ شلیک 
می کرد سنگرهای ما سقوط نمی کرد.


 


با این حساب این مدل سنگر جهت نیروها استفاده می شد،برای بقیه موارد چه کاری انجام می گرفت؟
 سنگرهای کوچکی طراحی شد برای تیربار، کالیبر50 و برای سنگر نگهبانی که در اصطلاح ی به آن سنگر سهمی و خود رزمنده ها به آن سنگر شاخ بزی می گفتند. این سنگرها به صورت میله های باریک 20 سانتی بود که پنج تا 10 تا از آن میله ها را بر اساس نوع کاربری که داشت کنار هم قرار می دادند.به عنوان مثال اگر سنگر تیربار بود شش تا هفت میله، اگرسنگر کالیبر 50 بود  10 میله و اگر سنگر نگهبانی بود پنج تا شش تا میله کنار هم قرار می گرفت و براساس نوع فعالیتی که می خواستند انجام دهند،ساخته می شد.


 


در بخش احداث جاده معمولا با چه مشکلاتی مواجه بودید؟
خاک خوزستان خاک رس بود و موقع بارندگی این خاک چسبناک می شد و به لاستیک ماشین ها می چسبید و امکان عبور و مرور  را بسیار سخت می کرد. در آن شرایط طبق هماهنگی های انجام شده با راه آهن قرار شد به صورت روزانه یک سرویس مخلوط از سنگ های ریز از مشک و در واقع کنار پلی که ابتدای ورودی به پادگان دو کوهه مشک بود، تعداد قابل توجهی واگن بارگیری شود و تا شب به ایستگاه حسینیه مشهر برسد.همانجا بار تخلیه می شد و شبانه قطار برمی گشت که مبادا دشمن واگن ها را بزند.رزمنده ها هم در تاریکی و با لودر و کمپرسی خاک را بار می د و می بردند در جاده های تازه احداث و به ضخامت 10 الی 15 سانتیمتر از این مخلوط ها را روی جاده می ریختند و با غلطک آنها را می کوبیدند تا تردد روی آن راحت تر انجام شود.


 image result for ?پل بعثت?‎


نقش ی جنگ با توجه به تحریم‌ها و کمبود امکانات در انجام عملیات‌ها به چه صورت بود؟
این اوا ، جنگ شده بود جنگ ی و فرمانده ها وقتی می خواستند عملیاتی انجام دهند، پرس و جو می د که آیا ی آمادگی دارد عملیات انجام بگیرد یا نه.به عنوان مثال در عملیات کربلای 5 یک دژ مرزی بود که نیروها باید از آن دژ عبور می د. ی با لودر و بولدیزر سر دژ را صاف می کرد تا ماشین ها بتواند تردد کنند.چون نیروها وقتی به جلو می رفتند باید امکانات به آنها می رسید.امکانات رساندن جاده می خواست این جاده ها را هم ی باید می زد.البته خود یگان های رزمی هم واحد ی داشتند.این واحد ی همراه با بچه های رزمنده وقتی به جلو می رفتند خاکریز  می زدند، سنگر می ساختند که بتوانند در برابر پاتک هایی که دشمن می زد مقاومت کنند و مناطقی را که تصرف کرده اند حفظ کنند.البته در ابتدای جنگ بسیاربا کمبود امکانات مواجه بودیم.ما حتی سیم خاردار نداشتیم و بلد هم نبودیم که بسازیم.خارجی ها به ما سیم خاردار هم نمی دادند.فقط یک سری امکانات را خود ت و وزارتخانه ها خصوصا وزارت راه که ماشین آلات داشت تامین می کرد؛ یک مقداری هم عملیات که انجام می شد از دشمن غنیمت می گرفتیم.جا دارد اشاره ای کنم به خاطره ای از شهید حاج محسن صفوی، بعد از عملیات کربلای 5  در جلسه ای که با هم داشتیم. می گفت اگر جنگ تمام شود تازه کار ی در کشور شروع می شود.ما باید تمام جاده ها در کشور را  چهار بانده کنیم و بایستی تمام کشور را با خطوط راه آهن رفت و برگشتی به هم مرتبط کنیم.


 


به نظر شما خلاقانه ترین پروژه ای که توسط واحد ی جنگ انجام شد، چه بود؟
سد شهید سلیمی بود.یک آزمایشگاه مکانیک خاک، سنگ و بتن در قرارگاه صراط زده بودیم.کارهای فنی این سد با ما بود و اجرای آن توسط تیپ ی کوثر و تیپ ابوذر قرارگاه صراط انجام می گرفت.بچه های آزمایشگاه معمولا لیسانس عمران،زمین شناسی،خاک شناسی و شیمی و... داشتند.یکی از معاونان قرارگاه صراط رفته بود با مسوولان صنعتی شریف صحبت کرده بود و یکی از آقایان که  ای مکانیک خاک داشت را آورده بود برای کنترل و نظارت.تابستان بود و درجه حرارت هم بالا.ما هم با شلوار کردی و تک پوش مشغول به کار بودیم.تا ما را در آن وضعیت دید نگاهی کرد و گفت با این جوان ها می خواهید سد بزنید؟! معاون قرارگاه می خواست بچه ها را معرفی کند که به او اشاره د که فعلا معرفی لازم نیست.سه روز در حضور که آنجا مستقر شده بود آزمایش ها را انجام دادیم و نتایجی که به دست آمد با نتایجی که قبلا خودمان به دست آورده بودیم مو نمی زد. معاون قرارگاه بچه ها را معرفی کرد و آن بنده خدا گفت من باورم نمی شود که در جبهه چنین نیروهای متخصصی حضور داشته باشند.خلاصه چهار هفته متوالی،سه روز آ هفته را با هزینه خودش می آمد اهواز و کل اصول مکانیک خاک و مکانیک سنگ را به ما آموزش داد.بچه های ی بیشتر دانشجو یا فارغ حصیل رشته های ی بودند.خود شهید محسن صفوی یک نیروی فنی اجرایی بود یعنی به عنوان مسوول دفتر وزارت در استان اصفهان که قبلا در شرکت های راه سازی کار کرده بود در جبهه حضور داشت، ولی بچه ها آنقدر تواضع داشتند که از خودشان و سوابقشان هیچ نمی گفتند.


 


آیا در بحث پاک‌سازی معابر هم بچه‌های ی نقشی داشتند؟
 بله. یکی از بحث هایی که به ی مربوط می شد بحث ت یب بود.ما،  سه سلاح غیر متعارف داشتیم؛ یکی مین، دیگری سلاح شیمیایی و سلاح هسته ای. ولی در ارتباط با مین دشمن در هشت سال دفاع مقدس آنقدر از مین استفاده کرده بود که با وجود اینکه سال 67 جنگ تمام شده، اما در حال حاضر نتوانسته ایم کل کشور  را از  وجود مین پاک سازی کنیم.


 


در طول جنگ تحمیلی موردی بود که بچه‌های ی کارشان را درست انجام دهند، اما عملیات با ش ت مواجه شود؟
در عملیات والفجر مقدماتی که بهمن ماه سال 61 در منطقه چزابه  تا فکه انجام گرفت قرار بود نیروها 25 کیلومتر در خاک دشمن پیشروی کنند و به العماره عراق برسند و آنجا را تصرف کنند در این عملیات دشمن 16 مانع سر راه ما گذاشته بود.اولین باری بود که عرض میدان مین دشمن به یک کیلومتر می رسید. بعد از میدان مین، کانال زده بود بین کانال اول و دوم سیم خاردار حلقوی و ردیفی و میدان مین و کانال دوم و در بعضی نقاط چهار تا کانال زده بود.با تدبیر بچه های ی در قسمت های حساس بولدیزر گونی گذاشتند و بولدیزر  را حرکت داده و این مین ها را جمع د و داخل کانال ریختند که با این کار هم کانال پر شد و هم توانستند از آنجا عبور کنند.عراقی ها اصلا باورشان نمی شد که نیروهای ایرانی بتوانند از این 16 مانع عبور کنند و 25 کیلومتر هم در خاک عراق پیشروی کنند.اینجا باید بچه های ما خاکریز می زدند، ولی به علت اینکه موانع زیاد بود و تنها لشکر 8 نجف اشرف توانست عبور کند و جناح های سمت چپ و راست نتوانستند پیش روی داشته باشند بچه ها مجبور شدند عقب نشینی کنند.در این عملیات ی نتوانست کارش را درست آن طور که برنامه ریزی کرده بود پیش ببرد.


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا


 


 














منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/152/خلاقيت و نبوغ رزمندهها ، چاشــني مهنــدسي جنگ.../




برای تو خواهم نوشت... فقط کمی دعایم کن..

درخواست حذف اطلاعات

اصلا این قصه دل کندن عجب قصه ای است.. قصه ای دنباله دار پر از غزل های دوست داشتنی.. غزلی که انتهایش از ابتدایش خواندنی تر است.. 


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست، تو مرا باز رس به یقینم کافیست..


هنوز حالم خوب است.. خوب تر هم می شوم.. بهانه های دلم کمتر شده این روزها.. بی بهانه دنبال بهانه می گشت تا قرار بگیرد.. 


قراری که این روزها عیارش با روزهای قبل عجیب توفیر دارد... رفتن و رسیدن به جایی که می خواهم دلم را با دلش گره بزنم... 


حال دلم خوب است.. وقتی اینجا ام.. وقتی کلمات بدون نظم.. بدون ترتیب برای تو و از تو می گویند این روزها..


از تو که ح خوب نیست اما حال دلم را خوب کردی.. من رسیدن به اینجا را دوست دارم..


رسیدن به جایی که مرز بین شلمچه تا به قد یک نفس کشیدن برایم کوتاه می شود..


جایی که بوی شلمچه دلم را می برد به سجده گاه عاشقانی که عروج را در سجده تفسیر و ترسیم د...


کاش می شد من لا به لای تمام این خاطرات گم می خودم را..


 کاش زمان می ایستاد تا نبض دلم را روی مدار غیرت جانانه کوک کنم...


کاش ی دنبال من نمی گشت... کاش ی دلش برایم دلتنگ نمی شد.. کاش می شد فراموشم کنند .. کاش بی نشان بودم... 


اینجا راس ساعت دلتنگی، دلم آرام بود.. دلم در میان همه نشانه هایی که نشان از مردی داشت که رفتن را با ماندن تعبیر کرد آرام بود... 


اینجا به فاصله پلک زدنی می شد از جبهه های داغ جنوب گذشت


می شد  از میان نخلستان های سوخته گذر کرد و با نوای کارون دل را نوازش کرد و رسید به جایی که خواهر بی قرار است..


کربلا اینجا است.. جایی در .. کربلا نرفته، کربلا ندیده، کربلایی شدن هم عجب صفایی دارد... 


خواهر نباید پریشان شود.. اصلا غیرت غیرتی ها نمی گذارد.. این را می شود از ردپای خونی که هنوز روی انگشترش باقی است دید و حس کرد..


می شود از واژه واژه حرف های دلش یک دنیا لغت تعبیر کرد ...


می شود ردپای بغض هایش را روی دانه های تسبیح دنبال کرد و رسید به خلوت های شبانه جایی که خودش بود و خدا و بس..


مجالی برای بیشتر گفتن ندارم که گفتن تمامی ندارد از این قطعه ای از زمین که حالا حالا ها از جلوی دیدگانم پاک نخواهد شد.. 


صدای آب می آید.. آب و روشنایی..


سکوت اینجا میان حرف های دلی که دل بود و دل هست و دل می ماند پر است از شنیده هایی که برای دلم هیچ گاه رنگ کهنکی نمی گیرد.. 


می خواهم دست دلم را بسپارم به دست خاطراتی که زنده است و جاوید می ماند.. کمکم کن خدا.. توسلم به توست.. 


به تویی که می دانم اول و آ تویی.. 


به تویی که خوب یادم دادی الا بذکر الله تطمئن القلوب را..


به تو که حسبنا الله و نعم ال را ورد زبانم کردی.. به تو که دوست داشتنی ترین رفیق روزهای بی ی ام بودی... 


فرزانِ




منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/153/براي تو خواهم نوشت... فقط کمي دعايم کن../




می شود، بی خیال کاش شد....

درخواست حذف اطلاعات

تکرار یک حرف تکراری، تکراری نمی شود خیلی وقت ها ..


تکرار حرفی که تکرارش جلا می دهد دل را و صیقلی می کند رنگ دلتنگی های رنگ و رو رفته ای که  حالا وارد 5 سالگی اش شد.. 


5 سال نبودن و بودن کنار هم...نبودن یک دل و بودن یک دل دیگر... که بود هرچه گذاشت و نبود هرچه بود را ندید...


 چطور می شود ... 


کاش معلم کلاس اولم الفبای زندگی را جور دیگری یاد می داد.. جور دیگر یعنی .. کاش می گفت آن مرد وقتی رفت... یعنی رفت... رفت که رفت..


کاش می گفت آن مرد ...


بگذریم ...


کاش می شد بی خیال همه کاش ها شد که همین کاش اول این جمله خودش راهش را پیدا می کرد و می رفت دنبال زندگی اش...


که دلتنگی هر روز صبح زودتر از آدم، چشم های پف کرده اش را باز نمی کرد و آرام زیر گوشم نمی خواند که بلند شو .. 


امان از این دلتنگی.. گاهی فکر می کنم خودش هم از دست خودش کلافه شده و کم آورده... 


راستی شاید خود دلتنگی، دلتنگ دلی است که هیچ وقت غرور نه اش اجازه نداد به او تا بگوید دلتنگ ی است که همیشه هست ..


دلتنگ ی است که عاشقانه های صبح و شبش با همه فرق دارد...دلتنگ ی است که ضربان دلش هنوز مثل همان روز اولی که دید او را بی نظم می زند...


یعنی می شود مجالی باشد ... او باشد .. دلتنگی باشد... گوشه ای از حیاط خانه .. دو فنجان چایی باشد و یک قوری پُر از چایی...


پُر به اندازه مجال برای گفتن دوستت دارم... که تمام شود همه این بالا و پایین شدن بین کلمه ها .. برای گفتن آن دوستت دارم و شنیدن ...


دلم برای دلتنگی دلتنگ شد...


چه کشیده این سال ها و این روزها بین همه واژه هایی که انتهایش با یک دوستت دارم خشک و خالی هم تمام نشد....


فرزانِ




منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/154/مي شود، بي خيال کاش شد..../




بهانه ای دوست داشتنی به نام تولدت...

درخواست حذف اطلاعات

چه بهانه خوب و دوست داشتنی است روز تولد... شب تولد... عصر تولد و ... بودن آدم هایی که بودنشان قرار می دهد به دل و خی را راحت می کند که هنوز دوست داشتن جاری است...


که هنوز می توانی دست دلت را بگیری و برسی به آنجا که  می شود دوست داشتن را از نو هجی کرد...


می شود به دل اجازه داد که ضربانش نامنظم شود..


می شود به زمان گفت که کمی راس قرار همیشگی کمی فقط کمی  بیشتر در جا بزند...


می شود به هوا گفت که ابری باشد و نم نم بارانی هم ببارد...


می شود در سکوت منتظر ی ماند که باید باشد...


می شود برای دو نفر چایی ریخت ....


می شود با هم به بخار چایی که بی هیچ قاعده ای ان از بالای فنجان گل دار لب طلایی راهش را پیدا می کند نگاه کرد..


 می شود در سکوت حرف ها زد و منتظر جواب ماند لا به لای همان سکوت.. که سکوت خیلی وقت ها حرف هایش شنیدنی تر از هر  حرفی  است..


چقدر دلم برای این سکوت پر از حرف دلتنگ شد...


چقدر دلتنگ گفتن دلتنگی های دل دلتنگم شدم....


چقدر نوشتن برای اویی که که دلت برایش پر زده سخت می کند کار را....


هم سکوت می خواهم و هم حرف ها دارم....


چه سخت شد کار دلم...


میلادت مبارک.... بقیه اش را سکوت می کنم.... سکوتی به قد همه حرف هایی که می ماند همین جا... 


فرزانِ...




منبع : http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/156/بهانه اي دوست داشتني به نام تولدت.../