بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

پسر دوست داشتنی

آخرین پست های وبلاگ پسر دوست داشتنی به صورت خودکار از بلاگ پسر دوست داشتنی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



9ماهگی

درخواست حذف اطلاعات

پسر عزیز و دوست داشتنی من، امروز شما 9 ماه تمام سن داری. امروز صبح تو مرکز بهداشت دور سرت 44.5، قد 79 و وزن 10.300 اعلام که البته مطمئنم یه مقدار خطای ناشی از پر بودن پوشک و شکم نازت هم توش دخیل بوده.

شما تقریباً از 8 ماهگی شروع کردی به چهار دست و پا رفتن و بعد دو هفته دیگه خیلی خوب این کار یاد گرفتی. اوائل به صورت شنای قورباغه چهار دست و پا میرفتی! اما بعد یاد گرفتی که پاهای قشنگت جدا جدا حرکت بدی. الان مدتی هست که کنار میز و مبل میگیری و خودت به ح ایستاده در میاری. حتی خیلی خیلی کم قدم هم بر میداری در این ح . انگار خیلی دلت میخواد زودتر مثل بزرگترها روی دو پا راه بری.

حالا خیلی به مامانی وابسته شدی. دوست نداری فاصلت با مامانی بیش از یک دست باشه! برای همین زیاد تو خونه چرخ نمیزنی و بیشتر فقط دنبال مامان و بابا راه میافتی. وقتی مامان از اتاق بیاد بیرون به سمتت انقدر قشنگ میخندی که همهی قشنگی های دنیا در برابرت کم میاره.

یه مدت علاقه شما به شیر کم شده بود و غذا رو ترجیح میدادی. شما سلیقت خیلی مردونه هست. برنج و نون دوست داری با گوشت. غذاهایی مثل آبگوشت. اما لب به آبمیوه و حریره و فرنی و ... نمیزنی. با این همه ماست رو هم خیلی دوست داری. یه مسئله مهم تو غذا خوردن شما اینه که دستات باید همیشه مشغول باشه تا مامانی بتونه لقمه ها رو تو دهان شما کنه. کلا خیلی سعی داری مستقل باشی و حرف حرف خودته.

محمد نازنینم من و باب ی عاشقتیم. همه ی دنیا رو با شما عوض نمیکنیم:*




منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/07/08/9ماهگی




اولین کلمات

درخواست حذف اطلاعات

ب منزل مانا دعوت بودیم و شام آبگوشت بود. برای شما هم غذا کشیدن و شما لبت دور کردی. مادر جون گفت داغ نیست و بابایی جواب داد نه داغه . بعد شما تکرار کردی داگه. خیلی بلند و واضح گفتی. این اولین کلمه ای بود که درست و با هدف تکرار میکردی. البته قبلا دد و ماما رو هم گفتی. اما این که به موقع و اینجوری بگی نبود.

مامانی عاشقتم. الهی که همیشه سلامت و تندرست و خوشبخت باشی




منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/07/30/اولین-کلمات




آش دندونی

درخواست حذف اطلاعات

محمد نازنینم، دیروز 1 ربیع الاول بود و ما برای شما آش دندونی پختیم. زحمت تهیه آش بیشتر مامان جون و آقاجون کشیدن. خیلی زحمت کشیدن. اخه از سیرداغ و پیاز داغ و .. همه رو خودشون درجه یک برای شما تهیه . خیلی خوشمزه شد و همین طور خیلی زیبا تزیینش کردیم. خلاصه هر کاری از دستمون بر میومد انجام دادیم. حالا شما 2 دندون پایینت کاملاً بیرون اومده و ارتفاع داره. به نظر میرسه یه دندون بالا هم در حال نیش زدنه. قربونت برم عزیز دلم که حس خوشحالمون کردی. معصوم مامانی، مریم خودت و مادر جون پدرجون بابایی هم هر کدوم 50 هزار تومان به مناسبت دندون در آوردنت هدیه دادن. تنها نگرانی مادر اینه که این دندون در آوردن باعث شد این ماه وزن نگیری:( الهی که همیشه شاد، سلامت و خوشبخت باشی.












منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/08/19/آش-دندونی




عید غدیر و مهمانی مهتا

درخواست حذف اطلاعات

برای عید غدیر مامان جون سارا دوره داشت و رفتیم ساری تا به مامان جون انرژی مثبت بدی. از دیدن مامان جون و آقا جون خیلی خوشحال شدی. با این که حدود 1.30 نیمه شب رسیدیم جیغ میزدی و خوشحالی میکردی. تا 3 هم نخو دی و به زور خوابوندیمت. صبح هم ساعت 6 بیدار شدی. به نظر میاد شما عاشق دستپخت مامان جون سارا و سوپش هم هستی. خودت لوس کردی و حس جولان دادی. آقاجون شما رو میبرد تو کوچه و مامان جون هم با یه ذره مظلوم نمایی شما کاسه غذا رو دو دستی تقدیمت کرد تا همش بریزی.

مادرجون و بابابزرگ هم خیلی از دیدنت خوشحال شدن. بابا بزرگ هم شما رو به همراه پارسا کلی دد برد. ب وقتی بابابزرگ تماس ویدوئی گرفت زدی زیر گریه. انگار داشتی دلتنگی میکردی. خیلی سو ک گریه میکردی. مامان طاقت دیدن اشکای شما رو نداره نفسم. مادر جون یه عالمه لباسای خوشگل برات یده بود. که چند تاش افتتاح کردی و تو مهمونی ها پوشیدی. منتهی انقدر بی تاب بودی و خواب آلود که نتونستیم از شما ع بگیریم:( این تنها ع ی هست که از این لباست داریم و تو ماشین در راه خونه جون صفورا و بعد خوردن آهن با پیشبند گرفته شده!! اما پیراهن پسرونه با شلوارک لی و کفشای قشنگت خیلی خیلی خیلی بهت میومد و دوست داشتنی تر شدی. همه مهمون ها از دیدن پسرک خوشتیپ به وجد اومدن.

ب هم مهتا و عمو سعید مهمان ما بودن. شما هم مثل همیشه پسر خوش اخلاق خوش خنده و مهربون. سر سفره شام خیلی برای غذا تقلا میکنی. اما هنوز دندون نداری و نمیتونی خیلی چیزها رو نوش جان کنی. این لباس هم که مادرجون برات یده بود پوشیدی و به شدت سورمه ای به شما میاد:



اینم ع یادگاری شما با مهتا و عمو سعید که در آینده به این ع شون کلی افتخار کنن:)



این رو هم مهتا و همسرش زحمت کشیدن به عنوان یادگاری از مشهد برای شما آوردن:


پسر قشنگم هر روزی که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقت میشیم. امیدوارم همیشه سلامت، شاد، خوشبخت و بر قله ی موفقیت ها باشی.




منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/06/14/عید-غدیر-و-مهمانی-خاله-مهتا




دوره مامان جون سارا

درخواست حذف اطلاعات

ا هفته دوره خانواده مادری نوبت مامان جون سارا بود و ما ساری بودیم. شما حس خوشحال بودی اخه مدت ها بود ساری نرفته بودی و حس از محیط جدید لذت بردی، هر چند فرصت نشد تو حیاط بازی کنیم. اما جون و مادرجون و مامان جون کلی با شما بازی .

مامان جون سارا باز هم برای شما لباسای جدید یده بود. اخه خیلی شما رو دوست داره. بابابزرگ هم برای شما کلی انجیر و میوه های تازه ید و فرستاد تهران تا نوش جان کنی و بزرگ بشی.

مدتی هست که عروسکانه تو خواب خودت به یک پهلو میکنی

اینم ع ای مهمونی


این لباس رو هم مثل لباس ع قبل مامان جون سارا یدن




منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/05/15/دوره-مامان-جون-سارا




شلوارک پوشیدن نفس:)

درخواست حذف اطلاعات
امروز مرزهای زیبایی جابجا شد:

دوست داشتنی ترین پسر دنیا حالا 5 ماه داره. حس بازیگوش شده و دیگه دوست نداره بخوابه. الان تقریباً شب ها حدود 10.30 یا 11 میخو . ولی با این همه هم چنان سحر خیزی و باعث افتخار مامانی و بابایی. امروز وقتی بیرون رفتیم انقدر توجهت به اطراف جمع شده بود که یادت رفت شیر بخوری. خیلی خیلی از آفتاب بدت میاد و شروع میکنی به اعتراض . توانایی شما تو جیغ زدن خیلی بالا رفته و حس متخصص شدی. میتونی 1 ساعت تموم با صدای بلند به نشانه ی اعتراض و حوصلم سر رفته جیغ بزنی. گاهی وقت ها از بس جیغ میزنی فک کنم یادت میره اصلاً برای چی شروع کردی به جیغ زدن. الان چند روز هست که سرما خوردی. اما مثل همیشه فوق العاده آقایی و گریه نمیکنی. فکر نمیکنم پسری به مهربونی و آقایی شما تا به حال به دنیا اومده باشه. تنها مشکلت اینه که دوست نداری مامانی بینی شما رو تمیز کنه و شروع میکنی به اعتراض . اصلاً حساس شدی به صورتت دست بزنم. امیدوارم هرچه زودتر خوب خوب بشی. اخه هفته آینده قراره بریم ساری دیدن مادرجون وم امان جون و آقا جون و بابابزرگ... باید حس سرحال باشی تا از شمال بودن لذت ببری:)



منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/03/08/شلوارک-پوشیدن-نفس




نشستن

درخواست حذف اطلاعات

امشب وقتی مشغول چایی دم برای افطار بودم، یهویی بابا جون صدام زد تا شما رو ببینم، دوست داشتنی ترین پسر دنیا بدون هیچ کمکی خیلی عالی و بی نقص نشسته بود. پسر قشنگم نمیتونی تصور کنی چقدر از دیدن شما تو این صحنه لذت بردم و خدا رو شکر . شما همه ی قشنگی کره ی زمین هستی:)

عاشقتم.




منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/03/22/نشستن




خنده ی صدادار

درخواست حذف اطلاعات







منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/01/21/خنده-ی-صدادار




4 ماهگی

درخواست حذف اطلاعات

امروز محمد قشنگ من وا ن 4 ماهگیش رو زد. قدش رو تو بهداشت 68 سانتی متر و وزنش رو 7.700 اعلام . دور سرش هم 42.

این ع عزیز دل در هفته ی گذشته:

این ها هم بخشی از اسباب بازی های محمد جان:

و ادامه:

اینم کتابای پسر دوست داشتنی:

و کتابایی که مامانی و بابایی برای تربیت بهتر شما گرفتن و مامانی خونده یا داره میخونه:




منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/02/08/4-ماهگی




بافتنی های مامان جون سارا

درخواست حذف اطلاعات

10 اردیبهشت برای چکاپ مطب رفتیم و هوا بارونی بود.اول سعی کردیم این لباس بپوشی. اما دیدیم حس برای شما کوچیکه و استفاده نکرده رفت تو صندوق.

بعدش یاد بافتنی مامان جون سارا افتادیم. مامان جون سارا یه عالمه لباسای خوشگل و جورواجور برای شما بافته بود تا زمستون سرما نخوری. لباسایی که حس استفادشون کردی و مرتب مامان جون یه لباس جدید برای شما میبافت. ا ین بافتنی این لباس بود که دیگه بهار شد و زیاد استفادش نکردی.

با این لباس رفتیم .


اینا بقیه لباس هایی هست که مامان جون سارا زحمتش کشیدن.

کیسه ی خواب


سرهمی و کلاه ست


ژاکت کلاه دار که خیلی بهت میومد.


پتوی کرکی که تو بیمارستان همه ی بخش نوزادان عاشقش شده بودن





منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/02/14/بافتنی-های-مامان-جون-سارا




گردش یک روز بهاری

درخواست حذف اطلاعات

امروز من و شما و مامانی با هم رفتیم بیرون قدم زدیم، هوای امروز خیلی خوب بود و جون میداد برای قدم زدن. درختها همه سبز شده بودن و باد خنکی می وزید. شما هم تو کالسکه بودی و به اطراف نگاه میکردی. البته بعد از کمی دور زدن تو پارک دیگه خسته شدی و من بغلت و مجبور شدیم برگردیم. ان شاءالله که خیلی زود بزرگ میشی و شما هم با ما راه میری و کلی تو پارک تاب و سرسره سوار میشی. اینم از ع ای امروز:





منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/02/17/گردش-یک-روز-بهاری




مولا

درخواست حذف اطلاعات

عزیز دلم، مانا از هلند برای شما مولا هم سوغاتی آورده بود. اسباب بازی ای که بچه های هلندی خیلی باهاش بازی می و کلی طرفدار داشت. به همین جهت با این که سنگین بود و اضافه بار میشد،ازش چشم پوشی ن . مولا باعث هماهنگی چشم و دست میشه و خیلی بازی مفیدی هست. اینم از ع ای امروز شما با مولا:

شما خیلی خیلی به مولا علاقه نشون دادی، اما نه به عنوان اسباب بازی. بلکه به عنوان دندون گیر ازش استفاده کردی. کلا شما شدیدا علاقه داری همه چیز بخوری و اگه چیزی گیر نیاری حتی شیرجه میزنی رو تخت و زمین تا گازشون بزنی. عزیز دلم امیدوارم زودی بزرگ بشی، بدون کمک بشینی و حس با اسباب بازی هات بدون کمک من بازی کنی.

این عروسک رو هم هفته ی پیش مادرجون به مناسبت نیمه شعبان به شما هدیه داده.

به نظر میرسه خواب شبت هم داره هر روز کم و کمتر میشه و دیگه در طول روزها هم خیلی کم میخو . طوری که مامانی برای خوندن هم به مشکل برخورده، چه برسه به کارای خونه یا درس خوندن.

حالا دیگه 4 ماه و 10 روزی که میگن رو هم طی کردی و به نظر میرسه یه مقدار زیادی هم به من یعنی مامانی رفتی. مثلا برای شیر خوردن خیلی عجله داری و اصلا صبور نیستی. اگه با دو تا میک شیر نیاد ناراحت میشی و شروع میکنی به اعتراض و دیگه هم تلاش نمیکنی. از خودت بیخود میشی و کلی عدم آرامش نشون میدی. اما باید یاد بگیری که مثل بابا جون باشی. پر از آرامش و مهربونی.




منبع : http://belovedson.blog.ir/1397/02/19/مولا




اولین مامان

درخواست حذف اطلاعات

سلام عزیز دلم

امروز برای اولین بار و شاید شانسی دو بار تکرار کردی ماما و قند در دل مامانی آب شد. زیبایی شما بی حد و اندازه هست. مامان عاشق بوسیدن روی ماه شماست. از قضا فردا روز مادر هم هست و این بهترین هدیه برای مامانی بود.

"عشق من" به نظر میرسه شما یه شخصیت مستقل و بسیار مردونه داری. میخوام بدونی که من و بابایی عاشقتیم و روزها رو برای بزرگ شدنت و بازی با شما روزشماری میکنیم. امشب سه نفری به بازار نصر رفتیم. بیشتر زمان رو شما خواب بودی، وقتی هم بیدار شدی خیلی آقاوار رفتار کردی. به نظر میرسه خیلی از دد خوشت میاد.

برای این که یادگاری بمونه امروز صدای گریه ی شما رو ضبط :

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


اینم ع دوست داشتنی ترین پسر دنیا در 18 اسفند 96

تو 68 روزگی که رفتی برای اولین بار خودت گردنت رو در راستای بدنت نگه داشتی و الان هم مدتی هست که یاد گرفتی موقع پوشک عوض انقدر پا میزنی تا تشک تعویض از زیرت جابجا بشه. انگار زیاد ازش خوشت نمیاد. تازه وقتی ناراحتی یا عصبانی دائم با پا زدن جورابات رو به ح نیمه پوشیده در میاری:

یه ویژگی دیگه ی شما هم اینه که فقط و فقط به اسباب بازی های تازه ع العمل نشون میدی و خیلیییییییی زود همه چیز برات تکراری میشه. امروز بعد از یه مدت جغد زنگوله دار رو آوردم تا باهاش بازی کنی و شما علاوه بر این که بهش دست میزدی حتی بارها اون با دستای قشنگت گرفتی. این در حالی هست که برای دست زدن به اسباب بازی های دیگه کلی مامانی باید تشویقت کنه. حالا مدتی هست که ما با هم لگد زدن رو هم تمرین میکنیم و شما لگد زدن به بادکنک ها رو هم دوست داری.

الان شما خو دی ولی مامانی بیتابه بوسیدن لپای قشنگته. آرزو میکنم امشب کلی خوابای قشنگ ببینی و خوب شیر بخوری و راحت بدون دل درد یا رفلا بخو .

شبت بخیر عزیز دلم.




منبع : http://belovedson.blog.ir/1396/12/18/اولین-مامان




اولین چهارشنبه سوری

درخواست حذف اطلاعات

امروز اولین چهارشنبه سوری در عمر نازنین پسرک دوست داشتنی هست و یه شب پر از سر و صدا رو داریم. عزیز دلم، امروز حس بازیگوشی کردی و با جغحغه کلی خندیدی. گردنت هم تقریباً سفت شده و مامان خیلییییی خدا رو شکر کرد. عاشقتیم محمد عزیزم.




منبع : http://belovedson.blog.ir/1396/12/22/روزنوشت




اولین مامان

درخواست حذف اطلاعات

سلام عزیز دلم

امروز برای اولین بار و شاید شانسی دو بار تکرار کردی ماما و قند در دل مامانی آب شد. زیبایی شما بی حد و اندازه هست. مامان عاشق بوسیدن روی ماه شماست. از قضا فردا روز مادر هم هست و این بهترین هدیه برای مامانی بود.

"عشق من" به نظر میرسه شما یه شخصیت مستقل و بسیار مردونه داری. میخوام بدونی که من و بابایی عاشقتیم و روزها رو برای بزرگ شدنت و بازی با شما روزشماری میکنیم. امشب سه نفری به بازار نصر رفتیم. بیشتر زمان رو شما خواب بودی، وقتی هم بیدار شدی خیلی آقاوار رفتار کردی. به نظر میرسه خیلی از دد خوشت میاد.


برای این که یادگاری بمونه امروز صدای گریه ی شما رو ضبط :


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

اینم ع دوست داشتنی ترین پسر دنیا در 18 اسفند 96





منبع : http://belovedson.blog.ir/1396/12/18/اولین-مامان




تولد محمد قشنگم و اولین ع ها در بیمارستان

درخواست حذف اطلاعات

شما ساعت 2.30 بعد از ظهر 7 دی ماه 1396 در بیمارستان ساری و توسط زهرا رحمانی به دنیا اومدی. و زن هم تو اتاق عمل بودن و مامان رو دوستای جون بی حس . "دوست داشتنی من" وقتی به دنیا اومدی خیلیییییی پف داشتی و ما اولش فک کردیم حس تپلی. در حالی که یه پسر لاغر و قدبلند بودی با 52 سانت قد، 3.260 گرم وزن و 35 سانتی متر دور سر. تقریباً 40 روز طول کشید تا تمام این پف ها بره و صورت ماهت معلوم بشه. وقتی به دنیا اومدی با lmp 40 هفته کامل داشتی و با سونو ها تقریبا 40 هفته و 5 روز. زن میگفت تو اتاق عمل که درت آوردن دیدن پی پی هم کرده بودی:)

اون روز از صبح رفتیم بیمارستان. اول تلاش ببینن میشه طبیعی به دنیا بیای یا نه و بعد هم به این نتیجه رسیدن که ما خیلی اذیت میشیم و در نتیجه اجازه سزارین دادن. تا شنبه بعدظهر تو بیمارستان بودیم. همون روز بابایی شناسنامه ی شما رو گرفت. اول ها قرار بود اسم شما صدرا بشه، اما بقیه زیاد خوششون نیومد. بعد قرار شد محمد یاسین باشه و در نهایت شنبه ظهر 7 دی ماه بابایی اومد گفت با آقاجونت صحبت کرده و اگه راضی باشیم اسم شما رو محمد خالی بگیریم. انتخاب اسم شما داستان طولانی ای داره که میشه یه پست جدا در موردش بنویسم. به خاطر تشخیص اشتباهی که تو سونو داده بودن اون روزا شما تو بخش مراقبت های ویژه ی نوزادان بودی و تحت نظر. کلیه شما رو سونو ، از مغزت mri گرفتن و قلبت هم تحت نظر یود، در نهایت به لطف خدا سلامتی شما تو همه ی موارد تایید شد و 1 ساعت قبل از این که مرخص بشیم با مامانی تماس گرفت و گفت اصلا نتیجه mri به دو تا پزشک نشون داده و هر دو گفتن تشخیص سونو اشتباه بوده، شما کاملا سالمی و مامانی یه دنیااااااااااااااا خوشحال شد.

من و بابایی عاشقتیم.

تو تصویر بالا جون داره تو گوش شما اذان میگه:)

اینم :




منبع : http://belovedson.blog.ir/1396/12/16/first-day