بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زندگی با طعم لادن

آخرین پست های وبلاگ زندگی با طعم لادن به صورت خودکار از بلاگ زندگی با طعم لادن دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



یادداشت 295، ببین! میدونما اما...

درخواست حذف اطلاعات

میدونم نباید زیادی غصه بخورم. میدونم تهش هیچی نیست. میدونم این روزا هم میگذره. میدونم نباید از هیچ انتظاری داشته باشم. میدونم فقط باید روی پاهای خودم وایسم. میدونم وقتی بهم فکر نمیکنه نباید بهش فکر کنم. حتی فکر میکنم بدونم الان بهتره چه کاری م. میدونم حسودی بده، کینه آدم رو از تو میپوسونه. می دونم خوش اخلاقی بیشتر بهم میاد، خندیدن خوشگل ترم میکنه. میدونم میشه یه چیزایی رو ساده تر تحمل کرد و یه سریای دیگه رو ( هر چند با جون کندن) تغییر داد. میدونم چیا لازم دارم توی زندگیم داشته باشم چیا زیاده خواهیه. میدونم به مولا میدونم اما نمیشه. نمی تونم. خسته م.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/14/یادداشت-295،-ببین-میدونما-اما




یادداشت 295، ببین! میدونما اما...

درخواست حذف اطلاعات

میدونم نباید زیادی غصه بخورم. میدونم تهش هیچی نیست. میدونم این روزا هم میگذره. میدونم نباید از هیچ انتظاری داشته باشم. میدونم فقط باید روی پاهای خودم وایسم. میدونم وقتی بهم فکر نمیکنه نباید بهش فکر کنم. حتی فکر میکنم بدونم الان بهتره چه کاری م. میدونم حسودی بده، کینه آدم رو از تو میپوسونه. می دونم خوش اخلاقی بیشتر بهم میاد، خندیدن خوشگل ترم میکنه. میدونم میشه یه چیزایی رو ساده تر تحمل کرد و یه سریای دیگه رو ( هر چند با جون کندن) تغییر داد. میدونم چیا لازم دارم توی زندگیم داشته باشم چیا زیاده خواهیه. میدونم به مولا میدونم اما نمیشه. نمی تونم. خسته م.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/14/یادداشت-295،-ببین-میدونما-اما




یادداشت 295، ببین! میدونما اما...

درخواست حذف اطلاعات

میدونم نباید زیادی غصه بخورم. میدونم تهش هیچی نیست. میدونم این روزا هم میگذره. میدونم نباید از هیچ انتظاری داشته باشم. میدونم فقط باید روی پاهای خودم وایسم. میدونم وقتی بهم فکر نمیکنه نباید بهش فکر کنم. حتی فکر میکنم بدونم الان بهتره چه کاری م. میدونم حسودی بده، کینه آدم رو از تو میپوسونه. می دونم خوش اخلاقی بیشتر بهم میاد، خندیدن خوشگل ترم میکنه. میدونم میشه یه چیزایی رو ساده تر تحمل کرد و یه سریای دیگه رو ( هر چند با جون کندن) تغییر داد. میدونم چیا لازم دارم توی زندگیم داشته باشم چیا زیاده خواهیه. میدونم به مولا میدونم اما نمیشه. نمی تونم. خسته م.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/14/یادداشت-295،-ببین-میدونما-اما




یادداشت 296، like dissolves like

درخواست حذف اطلاعات

دارم با این کاموا یه کلاه بچگانه می بافم. انقدر دوستش دارم که آرزو میکنم کاش میشد توش حل بشم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/14/یادداشت-296،-like-dissolves-like




یادداشت 296، like dissolves like

درخواست حذف اطلاعات

دارم با این کاموا یه کلاه بچگانه می بافم. انقدر دوستش دارم که آرزو میکنم کاش میشد توش حل بشم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/14/یادداشت-296،-like-dissolves-like




یادداشت 296، like dissolves like

درخواست حذف اطلاعات

دارم با این کاموا یه کلاه بچگانه می بافم. انقدر دوستش دارم که آرزو میکنم کاش میشد توش حل بشم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/14/یادداشت-296،-like-dissolves-like




یادداشت 297، بی بویی غمبار

درخواست حذف اطلاعات

برق که میره همه شمع روشن میکنن، من عود. این روزا بیش از نور به بو احتیاج دارم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/19/یادداشت-297،-بی-بویی-غمبار




یادداشت 297، بی بویی غمبار

درخواست حذف اطلاعات

برق که میره همه شمع روشن میکنن، من عود. این روزا بیش از نور به بو احتیاج دارم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/19/یادداشت-297،-بی-بویی-غمبار




غرور و تعصب

درخواست حذف اطلاعات

مدتها بود به خودم وعده ی خوندن یه کتاب عاشقانه ی کلاسیک داده بودم. و بالا ه رفتم سراغ غرور و تعصب، نوشته ی جین آستین. سالها پیش ش رو دیده بودم و خیلی هم دوست داشتم اما کتابش رو به سختی تموم . نه اینکه خوب نباشه، شاید من توی این فضاها نبودم. حتی فکر شاید بهتر بود کتاب دیگه ای از این نویسنده برمیداشتم. شاید دفعه ی بعد که رفتم کتابخونه همین کار رو م.

با کتاب احتمالا آشنایی داشته باشید بس که توی این فضای مجازی درباره ش نوشتن. من از این بخشای کتاب بیش از همه خوشم اومد ( و البته اون سکانس که برای اولین بار هر دو حقیقت رو از دید خودشون مطرح میکنن و طوفانی از حس های مختلف به پا میشه) :

" هیچ چیز فریبنده تر از تظاهر به فروتنی نیست. خیلی وقت ها فروتنی در حکم بی توجهی به نظر دیگران است، گاهی هم به رخ کشیدن است به شکل غیر مستقیم. "


" ... خیلی وقت ها ما با خیالات مان خودمان را فریب می دهیم. زن ها خیال می کنند تحسین و ستایش معنایی بیش از تحسین و ستایش دارد."


" فقط هنگامی به گذشته بین ید که یادآوری اش سبب رضایت تان می شود. "


+ غرور و تعصب، جین آستین، ترجمه: رضا رضایی، نشر نی، 445 صفحه


این ویدئوی معرفی کتابش هم عالیه.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/06/12/غرور-و-تعصب




دختری که پادشاه سوئد را نجات داد

درخواست حذف اطلاعات

دختری که پادشاه سوئد را نجات داد، از نظر من یه کتاب شلوغه. به زبان طنز نوشته شده ولی پر از اطلاعات علمی، تاریخی، ، نظامی و... . از اینکه چه جوری میشه با اتیلن گلیکول یه سگ رو مسموم کرد و اطلاعاتی درباره ی بمب اتمی گرفته تا نقد کمونیست و مار یست و فاشیست و سوسیالیست و کلی یست دیگه! اما اینا باعث نمیشه حوصله تون ازش سر بره، کتاب رو زمین بذارید و تا انتها با شخصیت اول داستان ( نومبکو نابغه) همراه نشید.

داستان درباره ی دختر سیاه پوستی به نام نومبکو نوشته شده که متولد یه محله ی زاغه نشین در حاشیه ی شهر ژوهانسبورگ آفریقای جنوبیه. نومبکو که هوش بالایی به ویژه در ریاضی داره طی یه ماجرای عجیب موفق میشه خوندن و نوشتن یاد بگیره و در اثر یه تصادف سر از یه مرکز تحقیقات اتمی در میاره اونم به عنوان پیشخدمت. اما هوش بالا و علاقه ی شدید نومبکو به مطالعه باعث به وجود اومدن ماجراهای شگفت انگیز بعدی میشه. آ شم سر از سوئد در میاره و با آدمای عجیب تر از خودش روبرو میشه.

در مجموع داستان پر ماجرا و جذ ه. به من باشه میگم بهتر بود اسم اصلی کتاب رو برای ترجمه ی فارسی انتخاب می : بی سوادی که خواندن و نوشتن بلد بود.

در مقدمه کتاب میخونیم:

از نظر علم آمار، احتمال این که یک آدم بی سوادِ بزرگ شده در سوئتوی دهه ی 1970 روزی متوجه شود با پادشاه و نخست سوئد در یک کامیون حمل سیب زمینی گرفتار شده است یک به 45766212810 است.

البته این درصد احتمال بر اساس محاسبات همان فرد بی سواد تخمین زده شده است.


دختری که پادشاه سوئد را نجات داد، یوناس یوناسون، ترجمه کیهان بهمنی، نشر آموت ، چاپ چهارم بهار 95، 578 صفحه





منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/06/23/دختری-که-پادشاه-سوید-را-نجات-داد




یادداشت 292، کاش بقیه بهتر بودن

درخواست حذف اطلاعات

خودم رو میدونم چند ماهی میشه زندگیم ریخته به هم. اوضاع احوالم خوب نیست. غصه بیشتر میخورم در حالی که خوب میدونم اشتباهه. وبلاگ کمتر میام. کمتر حوصله ی خوندن وبلاگ دوستای چند ساله م رو دارم، از اونم کمتر می نویسم. مغزم انگار خالی شده، ذوقم کور شده و در حد لاک پشتی توی آکواریوم کند شدم. اما...

از همه اینا بدتر اینه که میبینم حال بقیه دوستام، وبلاگ نویسا، دور و بریا همه خوب نیست. جدی غم انگیزه. کاش دست کم شماها شاد باشید. خوب بنویسید حظ کنیم از خوندن وبلاگاتون.


سلام بر حسین (ع)




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/06/29/یادداشت-292،-کاش-بقیه-بهتر-بودن




یادداشت 293، ولم کنید

درخواست حذف اطلاعات

بین وسایلم دو تا نامه ی قدیمی از خودم به خودم پیدا . خوندمش. با اینکه از متن و لحن و شوق نوشته خوشم اومد اما زودی خوندم و باز هُل دادم همون جا که بود. دیگه نه تنها از دیگران که از توقعات گذشته ی خودمم خسته و بیزارم .





منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/02/یادداشت-293،-ولم-کنید




یادداشت 294، من یک م وط کاجم!

درخواست حذف اطلاعات

گوشی که زنگ خورد تازه رسیده بودم به ورودی محوطه ی خوابگاه. کیف دستیم به خاطر لپ تاپ و کتاب و کلی ت و پرت آزمایشگاه سنگین بود. با یه دست گوشی رو گرفتم و یه انگشت از دستی که کیف رو گرفته بود سُر دادم روی صفحه گوشی. مامان که زنگ می زد همیشه مکالمه مون طولانی بود. اون از دنیای خودش میگفت، از محیط کارش، وام، قسط، همسایه پایینی، دانش آموزاش. منم از دنیای خودم میگفتم آزمایشگاه، راهنما، ماده اولیه ی گرون قیمتی که تموم شده، عقده ای که بیخود نمره حقم رو نمیداد. هر چه بیشتر تلاش می کردیم زورمون به فاصله ی بینمون نمی رسید. فقط عنوان دغدغه های همدیگه رو می دونستیم.

ایستادم به صحبت . آ ین دانشجو، که از اتوبوسی که باهاش اومده بودیم پیاده شده بود، از کنارم گذشت و به طرف کان سفید رنگ کنار ساختمون رفت. یادم افتاد یه هفته ست توی اتاق هیچی نداریم و فرصت ید نداشتم. مامان از اون ور خط با هیجان صحبت می کرد. من گوش می دادم. راهم رو به طرف فضای چمن کاری شده کج . همین که پام رو روی چمن گذاشتم نرمی زمین حالم رو بهتر کرد. زیر درخت کاج بلند که رسیدم کیف رو بهش تکیه دادم و شروع به قدم زدن روی چمن تازه آبپاشی شده و با پا به م وط کاج های روی زمین ضربه میزدم و باهاشون بازی می . بوی چمن و رطوبت هوای این قسمت حس دلچسبی داشت. مامان میگفت من میگفتم و صحبتمون ادامه داشت. نشستم روی زمین. کف دستم رو چسبوندم به زمین. انگار یه جریان انرژی منفی از طریق سیستم گردش خونم می رسید به کف دستم و از اونجا توسط زمین بلعیده میشد و من رو سبک می کرد.

من آدمی نیستم که در چنین مواقعی بتونم در برابر وسوسه ی دراز کشیدن روی چمنای مرطوب مقاومت کنم. حالا با همه ی وجود خنکیش رو حس می . مقنعه م رو بالا زدم و کش موهام رو باز . وقتی تار موهام روی چمن رها شد انگار زمین با ولع بیشتری شروع به مکش کرد. گوشی رو به دست دیگه م دادم و دستی که از گرفتن گوشی داغ کرده بود رو روی چمنا کشیدم. زندگی باید یه جایی اون پایین زیر اون خنکی و تری خاک باشه نه این بالا که از این همه تقلای بیهوده جوش میاریم و به آستانه ی فوران می رسیم. حس می الانه که درسته توی زمین فرو برم. مامان خداحافظی کرد و من هنوز در حال سبک شدن بودم. به م وط کاجی که چند قدمی من روی زمین افتاده بود خیره شدم بعد هم به آسمون بالای درخت. بعد چشمام رو بستم و آرزو ، اگر تناسخ واقعیت داشته باشه، توی زندگی بعدیم یه م وط کاج باشم که منظره ی دیدش برای همیشه همین تصویر از آسمون از لا به لای شاخه و برگ درخت باشه.

راستی! ساعت چنده؟ بوفه ی خوابگاه تا ساعت چند بازه؟؟؟




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/04/یادداشت-294،-من-یک-مخروط-کاجم




داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی

درخواست حذف اطلاعات


مدتها بود که مشتاق خوندن آثار همینگوی بودم اما مطمئن نبودم بتونم به خوبی نوشته هاش رو درک کنم. احتمال می دادم تجربه ای که با خوندن صد سال تنهایی مارکز اتفاق افتاد بازم تکرار بشه. این بود که با م یکی از کتابخون هایی که توی اینستا دنبال می تصمیم بر این شد از داستان های کوتاه ارنست همینگوی شروع کنم.

کتاب بهترین داستان های کوتاه ارنست همینگوی، گزیده، ترجمه و با مقدمه ی احمد گلشیری ( که دارای مقدمه ای بسیار طولانی هست) رو تازگیا تموم . حالا دیگه دنیای بسیار مردونه ی همینگوی رو می شناسم. در این کتاب داستان هایی از سرباز از جنگ برگشته، بازی، مشت زنی، ماهی گیری، شکار و سایر دغدغه و علاقه مندی های نویسنده نوشته شده. همه چیز با جزئیات بسیار، بی طرفانه، نسبتا خشن و جدی به تصویر کشیده شده. جزئیات شخصیت ها با رفتار و کنش و واکنش هاشون نمایش داده شده و نشان دهنده ی انگیزه های اونهاست بی آنکه نیاز به توضیح اضافه ای از سمت راوی داستان باشه.

با اینکه معروف ترین داستان های کوتاه این نویسنده، آدمکش، برف های کلیمانجارو و زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر هست من به شدت از داستان ش ت ناخورده ش لذت بردم.


ش ت ناخورده داستان یه باز حرفه ایه که به پایان دوران حرفه ایش نزدیک شده و دوستانش تلاش دارن اون رو متقاعد کنند تا این کار رو کنار بذاره. سرسختی مانوئل، تلاش و اراده ش و توصیفات جانانه ی نویسنده از صحنه ی میدان بازی، به شکلی که موقع خوندن میشه حس ی رو داشت که دست کم از سکوی تماشاگران داره هنرنمایی باز و تیمش رو تماشا میکنه، همه و همه برای من لذت بخش بود.

در مجموع داستان های کوتاه همینگوی با حال و هوای متفاوت و مردانه و جدی که همگی جزیی از زندگی واقعی همینگوی بوده شاید برای همه ی خواننده ها جذ ت ی انی نداشته باشه اما من به شدت از خوندنش راضی و خوشحالم. و از اینا مهم تر اینکه حالا با اون دوست مجازی موافقم که این کتاب میتونه مقدمه ی خوبی برای درک و ورود به دنیای داستانی این نویسنده ی مدرن و مشهور یی باشه. حالا آماده م تا در فرصت مناسب برم سراغ پیرمرد و دریا ( معروفترین اثر) و ناقوس برای که می نوازد ( محبوب ترین کتاب از نظر نویسنده ش).


+ بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی، گزیده و ترجمه و با مقدمه ی احمد گلشیری، انتشارات نگاه، چاپ چهارم 1388، 439 صفحه




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/07/06/داستان-های-کوتاه-ارنست-میلر-همینگوی




یادداشت 286، ساحل تراپی

درخواست حذف اطلاعات

چی میتونه حس و حال این روزامون رو کمی بهتر کنه؟

چشمامون رو ببندیم و به صدای طبیعت گوش بدیم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/05/11/یادداشت-286،-ساحل-تراپی




یادداشت 287، لین یک

درخواست حذف اطلاعات

هیچ نمیتونه درک کنه هر بار که از خیابون لین یک آبادان و فرعیاش رد میشم، چقدر به یکی از عمیق ترین آرزوهام فکر میکنم و بابت نرسیدن بهش غصه میخورم. آرزو دارم یه دوربین عکاسی نسبتا خوب داشتم، کمی از عکاسی سر در میاوردم و با یه دوست و همراه با حوصله صبح یه روز تعطیل، از تمام ساختمانای قدیمی این خیابون ع میگرفتم. از معماری دلنشین خونه ها، تاقچه ی اتاقایی که با فروریختن دیوار از توی خیابون دیده میشه، رنگ دیوارا، پنجره های رو به کوچه ی خونه ها که ارتفاع زیادی از زمین ندارن،سر در خونه های قدیمی، بالکن خونه های طبقه دوم و راه پله هایی که به پشت بوم میره. همون پشت بومی که نین خونه ها، شبای بهار توی پشه بند زیر سقف آسمون صفا می و من خاطره ی خیلی مبهمی از این تجربه ی شیرین در سالهای اول زندگیم دارم.

من عاشق بازارچه انقلابم حتی اگه بنجل ترین اجناس رو داشته باشه و توی ازی هاش به سختی ابزار مورد علاقه م رو پیدا کنم، عاشق ترمینال قدیمم وقتی تصور میکنم مامان رو که بچه شده و دست خواهر برادرای کوچکترش رو گرفته و دنبال مامان بزرگ ( مامانش) راه میره تا به اتوبوس بوشهر برسن. من عاشق مسجد سه طبقه ی المؤمنینم وسط بازار لین یک. هر بار میترسم دفعه ی بعد که بیام یکی از این ساختمونا نباشه یا این منطقه دست مردم کشور دوست و همسایه (!!!) عراق بیفته. نگران بر باد رفتن این یکی آرزومم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/05/17/یادداشت 287




یادداشت 288، همه ی ما وحید رحیمیان ها

درخواست حذف اطلاعات
سر و ص که خندوانه ی ب (19 مرداد) توی اینستا به پا کرده بود، تشویقم کرد تکرار برنامه رو ببینم. حس و حال استند آپ وحید رحیمیان، لعنتی چقدر آشناست! چقدر شبیه کنکوریه که حاصل دوازده سال ( یا اغلب بیشتر) تحصیلمون رو در چشم به هم زدنی به باد میده. این طبیعیه که گاهی آدم کنترل احساساتش رو از دست میده، چیزایی رو که باید، به یاد نمیاره یا به اصطلاح خالی میکنه. بیش تر آدمای احساساتی و هیجانی چنین تجربه ای داشتن. این پست درباره ی وحید رحیمیان نیست درباره ی همه ی ماهاست، ماهایی که یادمون ندادن چه جوری احساساتمون ( به قول اشکان خطیبی احساسات بی دفاعمون) رو کنترل کنیم، یاد نگرفتیم توی شرایط خاص چه جوری رفتار کنیم، ی برای حضور روی صحنه ی زندگی اجتماعی آماده مون نکرده، تجربه ی کافی نداریم و به یک باره با کوهی از توقعات مواجه میشیم. ماهایی که نظام آموزشی ( از دبستان تا ش) حتی سنجش و گزینشش احساساتمون رو در نظر نگرفته. سالی چند صد نفر، چند هزار نفر توی اون چهار ساعت کنکور لعنتی، حسی مشابه رو تجربه میکنن و بعدش میشن یه ش ت خورده؟ ش ت خورده هایی که هیچ وقت باور ش ت از ذهنشون پاک نمیشه؟ دم خندوانه ایا گرم! ممنون از اشکان خطیبی، رامبد جوان و بقیه که با وجود نقدهایی که به فصل جدیدشون دارم، امروز مسیر جدیدی رو رفتن. هیچ مهم نیست استند آپ امروز چه طور بود. چه طور تموم شد و چقدر با اجرایی که باید، فاصله داشت. فقط این مهمه که همه در کنار هم ایستادن، کمدینشون رو تشویق ، بهش این اطمینان رو دادن که باورش دارن و یه فرصت دوباره... فرصتی که همه ی ما نیاز داریم.



منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/05/20/یادداشت-288،-همه-ی-ما-وحید-رحیمیان-ها




یادداشت 289

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقتها غصه م که زیاد میشه، یاد اون پرنده ی سخنگو که توی عطاری بود میفتم. اون همه تلاش برای اینکه یاد بگیره صداهای اطرافش رو تکرار کنه. اون صداها چی باشه؟ صدای عطسه و سرفه ی مشتریا! میدونم این روزا هیچ سر جای خودش نیست. ولی تمام تنم بوی زردچوبه و میخک و آویشن میده.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/05/28/یادداشت-289




یادداشت 290، شایدم مردم...

درخواست حذف اطلاعات

آ ین بار که یه ماجرای هیجان انگیز و خاطره ساز داشتم کی بوده؟ یادم نمیاد. چقدر همه چیز بی مزه و تکراری و خالی از معنی شده. آ ین بار که قلبم به شدت به تپش افتاد کی بود؟ یادم نمیاد. نکنه مُردم، هنوز باور ندارم.





+ لطفا برای سلامتی دوست کوچک و خوش قلبم روژان دعا کنید. لعنت به سرطان.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/06/01/یادداشت-290،-شایدم-مردم




یادداشت 291

درخواست حذف اطلاعات

به خط خطیای روی میز اشاره میکنم و میگم:

- این چیه؟ چه کاریه آخه؟ بزرگ شدی دیگه، داری میری کلاس اول. میدونی که اگه بخوای بنویسی یا نقاشی کنی باید برگه بگیری ازم.

با یه دستپاچگی بامزه ای میگه:

+ نه جان! اینا رو اینجا کشیدم که هر بار دیدی یادت بیفته که من همیشه به تو فکر میکنم.


محبت بعضی وقتها شکل نامتعارفی داره ولی همیشه دلنشینه.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/06/05/یادداشت-291




یادداشت 285

درخواست حذف اطلاعات
بیش تر از یک ساله که ب و کار هنریش رو شروع کرده. توی خونه و سر حوصله با نخهای رنگی و طرح های فانتزیش مشغوله. هر بار به من میگفت شروع کن یه بهانه می تراشیدم. خودمم میدونم بهانه ست. بالا ه ته مونده پس اندازم رو ج ید یه سری ابزار و متریال . کلی زمان صرف این شد که چی رو از کدوم سایت و پیج و کانال سفارش بدم. اما... اما نداره باز دارم بهانه میارم. پیج مجید حسینی رو که دنبال میکنم بیش تر مطمئن میشم باید یه جا دور بزنم برگردم تو جاده اصلی زندگیم. همینطور بی هدف دارم میرم. با کلی ذوق یه ع فرستاده که این مدل رو میتونی برام ببافی؟ خودم نمیتونم به نظر سخت میاد. گفتم احتمالا می تونم. برنامه ریزی که امتحان میکنم، چند تا موتیف می بافم میام نشون میدم راضی بودی ادامه بدیم. مونده بود توافق سر رنگ کاموا. هر چی گشتم اون رنگی که میخواست پیدا نشد. چند جا پرسیدم قیمتا روز به روز بالا میره مثل همه چیز دیگه. کاموایی که دو سه سال پیش می یدم 4500 شده بود 9000 تومن. پیام فرستادم با همین قیمت ب م، فروشنده گفت قیمت امروز 11 تومنه. به دوستم گفتم، نوشت: بیخیال. خودمم تازگی هیچی ن یدم. دست روی هر چی بذاری چند برابر شده... منو بگو میخواستم تازه شروع کنم. گفتم : یه نفس عمیق بکش سارا جان. بعد آهنگی که تازه کرده بودم و داشتم گوش می دادم و هنوز به انتها نرسیده بود براش فرستادم و نوشتم: میوزیک بنیوش رفیق جان
آره بابا! گور بابای دنیاشون/ دنیامون.



منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/05/09/یادداشت-285




یادداشت 284

درخواست حذف اطلاعات

این روزا دارم کتاب "هنر داستان نویسی " دیوید لاج رو میخونم. در کنارش سری می زنم به مطالب نوشته شده توی اینترنت، خلاصه و نکته نویسی های قبلیم و بریده مجله هایی که جمع . حالا وقتی به سراغ داستان کوتاه های منتشر شده توی مجله ها و فضای مجازی میرم همه رو به هم شبیه می بینم. آن قدری که تلاش شده از اصول و قواعد درست نویسی (!) پیروی بشه به اصل داستان و حس نویسنده پرداخته نشده. طبیعیه که لذت خوندن چنین داستان هایی برام کمتر از قبل شده. کم کم دارم متوجه میشم چرا گوش دادن به نقل و حکایت ها، خاطره ها و صحبت های پیرزن پیرمردای بی سواد یا کم سواد اما بی ادعا، لذت بخش تر از شنیدن و خوندن از تحصیل کرده های پر ادعای همه چیزدونه.

توی دنیایی که هر لحظه در حال انبساطه، که یکی از تعیین کننده ترین عامل های رخ دادن یا ندادن یه واکنش یا رخداد شیمیایی، افزایش آنتروپی و بی نظمیه، دلیل این همه اصرار آدمی برای پایبند بودن به اصول و قواعدی که حاصل دست خود و بر جا مونده از عقاید افرادی، هر چند نخبه، از نسل های قبل هست رو درک نمی کنم.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/04/31/یادداشت-284




اقیانوسی در ذهن

درخواست حذف اطلاعات

...کانزاس کلی رنگ داره ؛ مخصوصا توی پاییز.> گذاشتم تا خاطره ها من را با خودشان ببرند به گذشته.

< آسمون آبی خیلی قشنگی داره...>

< مثل اقیانوس؟ >

< یه جورایی. مامانم می گفت اگه دنیا سر و ته بشه، می تونی صاف شیرجه بزنی توی آسمون و شنا کنی. می گفت مزرعه ی گندم قبل از برداشت محصول، مثل یه پتوی طلاییه که موج می خوره و می درخشه. >

< چه قشنگ! صداش چه جوریه؟ >

< فقط گندمزاره که موج برمیداره. هیچ سر و ص نداره...> اما بعد بهش فکر . < خب، فکر کنم اگه خیلی خوب گوش بدی، میگه ششش. >

< اگه خیلی خوب تر گوش بدی چی؟>

< اگه خیلی خوب تر گوش بدم... > همین جور که پارو می زدم، چشم هایم را بستم. < فکر کنم یه صدای شاد و لبریز داره...


اقیانوسی در ذهن/ کولر وَند ول/ ترجمه عطیه الحسینی/ نشر پرتقال/ 292 صفحه. مناسب برای +12 ساله ها




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/05/06/اقیانوسی-در-ذهن




یادداشت 280، اردیبهشتی

درخواست حذف اطلاعات

اردیبهشته و دلم هوای منظره پنجره ی اتاقم توی خوابگاه مهرورزی رو کرده.آخ! که چقدر خاطره دارم از اون خوابگاه.

من که عاشق واکنش پنجم تهمینه میلانی هستم همیشه غصه م میگیره از کارای جدیدش که از نظر سینمایی ضعیفه. اما (ملی و راه های نرفته اش) رو باید دید و درباره ش مفصل صحبت کرد.

سی سالگی رو پشت سر گذاشتم و حالا توی چهارمین دهه ی عمرم هستم. نمیدونم از این که هر چی تا امروز تلاش که زندگیم رو خودم بسازم و نشد باید غمگین باشم یا از این که هنوز امید و انگیزه ی ادامه دادن و جنگیدن با ( یا برای) زندگی رو دارم، خوشحال!

درباره ی وبلاگ یه تصمیم جدی گرفتم. یه فرصت مناسب لازم دارم که اجراییش کنم.

چیزی به کنکور نمونده، استرس ندارم اما آماده هم نیستم.

این کتاب قصه که الان روی میزه، انگاری همین دیروز بود که برای داداش کوچیکه میخوندم. یهو 15-16 سال گذشت. امروز برای بچه های داداش بزرگه خوندم.

گاهی هم دلم واسه اون روزا که شمع روشن می و با خدا پچ پچ می تنگ شده اما دیگه نمیتونم! خدایا لطفا شما سر صحبت رو باز کن...




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/02/06/یادداشت-280،-اردیبهشتی




یادداشت 280، اردیبهشتی

درخواست حذف اطلاعات

اردیبهشته و دلم هوای منظره پنجره ی اتاقم توی خوابگاه مهرورزی رو کرده.آخ! که چقدر خاطره دارم از اون خوابگاه.

من که عاشق واکنش پنجم تهمینه میلانی هستم همیشه غصه م میگیره از کارای جدیدش که از نظر سینمایی ضعیفه. اما (ملی و راه های نرفته اش) رو باید دید و درباره ش مفصل صحبت کرد.

سی سالگی رو پشت سر گذاشتم و حالا توی چهارمین دهه ی عمرم هستم. نمیدونم از این که هر چی تا امروز تلاش که زندگیم رو خودم بسازم و نشد باید غمگین باشم یا از این که هنوز امید و انگیزه ی ادامه دادن و جنگیدن با ( یا برای) زندگی رو دارم، خوشحال!

درباره ی وبلاگ یه تصمیم جدی گرفتم. یه فرصت مناسب لازم دارم که اجراییش کنم.

چیزی به کنکور نمونده، استرس ندارم اما آماده هم نیستم.

این کتاب قصه که الان روی میزه، انگاری همین دیروز بود که برای داداش کوچیکه میخوندم. یهو 15-16 سال گذشت. امروز برای بچه های داداش بزرگه خوندم.

گاهی هم دلم واسه اون روزا که شمع روشن می و با خدا پچ پچ می تنگ شده اما دیگه نمیتونم! خدایا لطفا شما سر صحبت رو باز کن...




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/02/06/یادداشت-280،-اردیبهشتی




یادداشت 280، اردیبهشتی

درخواست حذف اطلاعات

اردیبهشته و دلم هوای منظره پنجره ی اتاقم توی خوابگاه مهرورزی رو کرده.آخ! که چقدر خاطره دارم از اون خوابگاه.

من که عاشق واکنش پنجم تهمینه میلانی هستم همیشه غصه م میگیره از کارای جدیدش که از نظر سینمایی ضعیفه. اما (ملی و راه های نرفته اش) رو باید دید و درباره ش مفصل صحبت کرد.

سی سالگی رو پشت سر گذاشتم و حالا توی چهارمین دهه ی عمرم هستم. نمیدونم از این که هر چی تا امروز تلاش که زندگیم رو خودم بسازم و نشد باید غمگین باشم یا از این که هنوز امید و انگیزه ی ادامه دادن و جنگیدن با ( یا برای) زندگی رو دارم، خوشحال!

درباره ی وبلاگ یه تصمیم جدی گرفتم. یه فرصت مناسب لازم دارم که اجراییش کنم.

چیزی به کنکور نمونده، استرس ندارم اما آماده هم نیستم.

این کتاب قصه که الان روی میزه، انگاری همین دیروز بود که برای داداش کوچیکه میخوندم. یهو 15-16 سال گذشت. امروز برای بچه های داداش بزرگه خوندم.

گاهی هم دلم واسه اون روزا که شمع روشن می و با خدا پچ پچ می تنگ شده اما دیگه نمیتونم! خدایا لطفا شما سر صحبت رو باز کن...




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/02/06/یادداشت-280،-اردیبهشتی




یادداشت 281

درخواست حذف اطلاعات

من از اون دسته آدمام که ترجیح میدم ی برام هدیه نیاره. از اینکه انتظار جبران ازم داشته باشن خیلی بهتره.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/02/19/یادداشت-281




یادداشت 281

درخواست حذف اطلاعات

من از اون دسته آدمام که ترجیح میدم ی برام هدیه نیاره. از اینکه انتظار جبران ازم داشته باشن خیلی بهتره.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/02/19/یادداشت-281




یادداشت 281

درخواست حذف اطلاعات

من از اون دسته آدمام که ترجیح میدم ی برام هدیه نیاره. از اینکه انتظار جبران ازم داشته باشن خیلی بهتره.




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/02/19/یادداشت-281




یادداشت 282، دنیایی که شما ساختید

درخواست حذف اطلاعات

تقریبا روزی نیست که به این سوال تلخ فکر نکنم:

چرا وقتی میشه یه گلفروش شاد، شیرینی پز خوش ذوق ، ویولونیست یا بالرین شد، باید کارمند، یا بشی؟!




منبع : http://batameladan.blog.ir/1397/02/24/یادداشت-282،-دنیایی-که-شما-ساختید