بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

بارانی تر از بهار

آخرین پست های وبلاگ بارانی تر از بهار به صورت خودکار از بلاگ بارانی تر از بهار دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



وقتی که چاقو دسته خودشو میبره!

درخواست حذف اطلاعات
عصری سوار تا ی شدم و کنار یه خانومی رو صندلی عقب نشستم. چن دیقه بعد وسط راه راننده تا ی نگه داشت تا یه دختری سوار بشه، در کمال ناباوری، اون خانوم صندلی جلویی رو ترجیح داد! حرکتش برای من و خانومی که کنار من نشسته بود واقعا عجیب بود. باز چند دیقه بعد راننده زد کنار و نگه داشت تا یه آقایی سوار بشه، من و اون خانومه که کنارم نشسته بود و راننده، همگی اون خانومی که جلو سوار شده بود رو نگاه کردیم به امید اینکه بیاد عقب بشینه و اون آقا بره جلو که متاسفانه اصلا اینطوری نشد و آقا که منتظر موند تا خانومه بیاد بشینه عقب وقتی دید ایشون نمی خواد ت بخوره به ناچار سوار شدن و کنار من نشستن. جا تنگ بود و من و اون خانوم بغل دستی من، مچاله شده بودیم و اون آقا هم خودشون رو جمع کرده بودن ولی باز من معذب و ناراحت بودم چون تو دست اندازا و پیچا اندک تماسی حس می و هیچ چاره ای نبود. دختره با قیافه نکبتیش بازاریاب ایزی لایف بود و پشت سر هم با مشتریا تماس میگرفت و من فقط حرص می خوردم و واقعا دوس داشتم بپرم و با یه حرکت خفه ش کنم.

اون روز خیلی ناراحت شدم، نه از دست مردی که کنارم نشسته بود بلکه از دست هم جنس خودم که فقط و فقط به فکر خودش بود و خیلی نسبت به بقیه آدما بی ملاحظه. من یه درصد هم فکر نمی که اون دختره نخواد به خودش زحمت بده و بیاد کنار ما رو صندلی عقب بشینه وگرنه پیاده میشدم. البته درس عبرتی شد برام تا دخترای رو تشخیص بدم اینم بگم که من هر وقت از کلماتی مثل یا الاغ استفاده می کنم می دونم که دارم به و الاغ توهین می کنم اما واژه بهتری پیدا نمی کنم! شاید واژه نفهم یا بی شعور خوب و مناسب باشه.

خلاصه اینکه ما خانوما نه تنها باید از حق خودمون و بقیه دفاع کنیم بلکه باید هوای همدیگه رو داشته باشیم. سرمون رو نندازیم پایین و مردم رو زیر پا له نکنیم و بی تفاوت ازش رد بشیم. ما دخترا نباید چاقویی باشیم که دسته خودش رو میبره....




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/112/وقتی-که-چاقو-دسته-خودشو-میبره-




پیام یکی خواننده های وبلاگم

درخواست حذف اطلاعات
یه مردی (پسری) و یا شاید هم یه خانومی برا نوشته "دل کوچولو موچولو" که تو وبلاگم نوشتم پیام گذاشته. حرفم خطاب به شخص ایشونه که عزیز دل برادر، برو خودتو قضاوت کن. انگشت کثیفتو قبل از اینکه به سمت من نشونه بگیری، بگیر سمت خودت. امیدوارم تشریفتو ببری و دیگه این ورا آفت نشی چون همیشه مثل امروز حوصلم نمیکشه وقت و انرژی خودم و ملت و بگیرم به خاطر یه جوجه مثلا مثبتی مثل تو که هیچ معلوم نیس زندگی خودش چقدر بوی گند میده! برو به سلامت




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/113/پیام-یکی-خواننده-های-وبلاگم




پسر ایرونی

درخواست حذف اطلاعات
پسرای ایرونی که همگی ناگفته پیداس پاستوریزه و هموژنیزه هستن بس که ننشون تو یخچال فریزر خونشون بزرگشون کرده، وقتی موقع ازدواجشون سر میرسه دنبال دختر آفتاب و مهتاب ندیده میگردن چون زن و به چشم کالا میبینن و به تبع دنبال جنس آکبندن! اینا بعد از کلی گشتن و رفتن در خونه چندین دختر، یه دختری با مُهر پاکی و نجابت و پیدا میکنن و روز عروسی نیششون تا بناگوش بازه که چه تیکه نجیبی گیرم اومد - دست هیچ بنی بشری بهش نخورده و چشم هیچ بنی بشری به جمال مبارکه ش نیفتاده - و بَه بَه با خیال راحت میریم برا مراسم شب اول!

همین پسرا بعدا دو تا مشکل خیلی بزرگ گریبانشون رو میگیره: اولیش اینه که چون مغز به شدت معیوب و منحرفی دارن و ح هایی از اسکیزوفرنی درشون پیدا میشه روزگار و به کام خودشون به کام دختری که اومده تو زندگیشون تلخ و زهرمار میکنن ولو اگه چیز غیر عادی تو زندگیشون نباشه. این از این. دومیش هم اینه که چون زن و به عنوان کالا میبینن و یه کالای مثلا آک می ن دیگه نمی دونن که هر کالایی یه تاریخ انقضایی داره حتی اگه آک و دست نخورده باشه!!! و چون زوم رو کلمه آفتاب و مهتاب ندیده، یکی رو پیدا میکنن که در ظاهر اینجوریه ولی در باطن یه جور دیگه س! کم نشنیدیم و کم ندیدیم داستان پسری که دختر بسیار پاکی رو پیدا کرده دو ماه بعد مرد همسایه رو که لُخته مادر زاده از تو کمد اتاق خواب بیرون کشیده، یا داستان مردی که مُچ همکارشو با زنش تو خونشون گرفته!!! همین پسرا که مرد و با زنشون پیدا میکنن چون دختر بسیار پاکی رو به زنی گرفتن باز قبول نمی کنن که زنِ به ظاهر پاک منه که مشکل داره و میرن مَرده رو نفله میکنن. حالا یا چاقو میکنن تو شیکمش یا شیشه نوشابه یه جای دیگه ش یا اینکه دیدم رفتن خانواده مردی که گرفتن و به رگبار بسته ن! و اینطوری شده که پسری که دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده بود رو میگیرن میندازن گوشه زندان تا آب خنک بخوره و دختر پاک و نجیب قصه ما هم به نجابت و پاکیش در غیاب شوهر ادامه میده، حالا طلاق میگیره میگه تو قاتلی که دیگه بحثش جداس!!!

زندگی پسرایی مثل شما قطعا از مسیر اصلی منحرف میشه چون شما دنبال انحرافید، شما آدمای منطقی نیستید و مردمک چشمتون آروم و قرار نداره تو کاسه ش و میچرخه تا یه ایرادی پیدا کنه. به قول هلاکوئی اگه 1000 تا دختر غیر آفتاب و مهتاب ندیده شبا رابطه دارن، طرف مقابلشون هم 1000 تا پسره که رابطه دارن! ولی قانون و شرع تو ایران این اجازه رو به جنس مذکر میده که خودش رو پاک و منزه بدونه و یکی دو تا دخترم به عنوان دختر پاک و منزه سوا کنه و بقیه هم برن با هزار جور انگ و تهمت بمیرن! همین دیدگاه پوچ و تو خالی هندونه داده زیر بغل مردای ایرانی و خانواده هاشون و اصطلاحات مزحکی چون دختر ترشیده، دختر ، باکرگی، و دختر آفتاب و مهتاب ندیده رو باب کرده که و انداخته تو دهن ملت که همین چنتا کلمه به ظاهر ساده بر خلاف قوانین ی و به دور از انسانیت هستن.

وقتی یه پسر یا یه دختر مجرد سنش کم نیس، طبیعی، معلوم و بدیهیه که نه با یکی بلکه شاید با چند نفر ممکنه آشنا شده باشه تو زندگیش. و این به معنی هرزه بودنش نیس. به جز تعداد انگشت شماری از آدما بقیه تو رابطه آشنایی دنبال ازدواجن و هیچ ی دوس نداره 6 ماه، یه سال یا چن سال وقت و انرژی و عمرشو بذاره پای رابطه ای که آ ش قراره تموم بشه. و هرکی تصوری غیر این داره معلومه که بویی از منطق نبرده و تو عالم مدینه فاضله دین و شرع سیر و سیاحت میکنه، شبا با چنتا ع و خود یی میکنه، تو هر فرصتی دنبال خونه خالی میگرده و پنهونی که ش از پل گذشت میگه وای موش بخوره من و که چقدر خوبم من، ننه ننه بیا بریم در جستجوی دختر آفتاب و مهتاب ندیده!.....




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/114/پسر-ایرونی




شنبه 15 آذر 97

درخواست حذف اطلاعات
زمان چقدر زود میگذره. ثبت نام کنکور داره شروع میشه و من به اون شکل که باید نخوندم - مسافرتای اجباری، عروسی برادرم، فوت زن عمو، ید یه سیستم نو ، عروسی برادرم رو مخ ترینه - همه همه باعث شدن نتونم اونجوری که باید بخونم. امروز ظهر بیدار شدم و داشتم از کمر درد به خودم میپیچیدم. نمی دونم چرا پشت و کمر و کتفم موقع بیدار شدن درد میکنه. مامانمم همش زود باش زود باش میگفت، می خواست بره مجلس زن عمو. پدر و تهتغاری هم رفته بودن کوه. بیدار شدم و پ جلو پجره دیدم یه ماشین نو جلو دم در خونمون پارکه. گفتم مامان پسر همسایه ماشینشو پار ککرده جلو در ما، نمی تونم برسونمت گفت پیاده میرم گفتم وا! چرا؟ گفت پول د ندارم بدم آژانس. یادم افتاد تو کیفم د دارم و بدو رفتم براش آوردم و خ ظی کردیم و زنگ زد آژانس و ماشین اومد و رفت. رفتم آشپزخونه یه چایی دم و غذا کشیدم برا خودم و رفتم اتاقم ببینم.

همه همسایه ها تو محله ما ماشین دارن و بعضیا دوتا و بعضیا ماشینای بچه هاشونم پارک میکنن دم در خونشون. فقط همسایه دیوار به دیوار ما که یه پسر مجرد و تاجره فرش و با مادرش زندگی میکنه ماشین نداره چون ب و کار و مغازه ها و ماشیناش تهرانن. اینا که ماشین نداشتن من جلو دم درشون پارک می حالا امروز دیدم ماشین یدن. و این ینی اینکه یه رقیب دیگه به رقبای جای پارک اضافه شد.

عصری دیدم پسر همسایه با ماشین رفت. زنگ زدم مامانم که بیام دنب ، موبالیش خاموش بود (هیچ وقت در دسترس نیس. یا خاموشه، یا سایلنته یا نشنیده). چن ساعت بعد در خونه رو با ریتم مخصوص به خودش زد و فهمیدم مامیه. در و باز و اومد خونه. شبم ماشین و ورداشتم و رفتیم دور دور و یکم ید کردیم. همه دستام پر شده بود و فروشنده چنتا نایلون بزرگ آورد و دم در مغازه برادرش گفت من بیارم وسایلو که مار بزنه زبونم و گفتم نه زحمت میشه!!! زیر بارون و با دست پر و سنگین به زور خیابون و رد و وسایلارو گذاشتم تو ماشین. برگشتنی هم چنتا آرایشگاه و چک ببینم کدومش خوبه و چی به چیه. دوتاش جای خوب شهر بودن و نزدیک خونمون و جای پارک هم دشتن. یکیش هیچ اطلاعاتی نزده بود رو در به جز اسم آرایشگاه، و یکیشم کلی شماره و آدرس اینستا و اینا. همشو نوشتم و اومدیم خونه. با پدرم قهرم و به مامی گفتم بهش بگه روز عروسی ماشین باید دست من باشه. چن ماه پیش عروسی پسر عموم پدرم مجبورم کرد با آژانس برم آرایشگاه و بیام که خیلی بهم برخورد.

من خیلی وقته نمیرم اینستا. با اینستای مامانم چک دیدم چقدر کار یکی از آرایشگرا درسته. سالن زیبائی دوبل و وی آی پی عروس و خلاصه همه چی تموم. کفم برید از خوشگلی سالنش. حالا فردا قراره زنگ بزنم بهش، با این اوصاف سالنش زیاد نگیره صلوات!




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/115/شنبه-15-آذر-97




موس جدید

درخواست حذف اطلاعات
تهتغاری یه موس جدید یده که چون بهش عادت نداره اومده با موس من عوضش کرده! ینی انقدر رفت و اومد و گفت بیا عوضشون کنیم که عطای موس رو به لقاش بخشیدم و برا اینکه بفرستمش بره گفتم عوضش کن تموم شه این قضیه.

حالا من نمی تونم با این موس جدیده کار میکنم. حس میکنم شترم!




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/116/موس-جدید




لباس مراسم عروسی

درخواست حذف اطلاعات
من و مامانم برا مراسم عروسی تا اونجایی که حوصله داشتیم لباس و چیز میز یدیم. حالا فردا قراره یه دور بپوشیم ببینیم چیا کم داریم، چی خوبه چی بده، چی و با چی ست کنیم، کدوم کفش و بپوشیم و از اینجور حرفا. چن روز دیگه هم قراره برم مسافرت و لوازم آرایشی ب م.




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/117/لباس-مراسم-عروسی




تله!

درخواست حذف اطلاعات
من الان هم گشنمه هم تشنمه اما از طبقه پایین سر و صدای ظرف میاد و حس میکنم مامانم بیداره! برم پایین پوستمو میکنه




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/119/تله-




مرد راننده پر رو

درخواست حذف اطلاعات
تازگیا یاد گرفتم قبل از دربستی گرفتن ، نرخی که قراره بگیره رو بپرسم و اگه گرون بود بگم به سلامت! امروز ترمینال رفتنی دربستی گرفتم. قبلشم پرسیدم و مبلغ و گفت منم گفتم حله سوار شدیم. اولا طرف تو وجی ترمینال نگه داشت، گفتم اینجا چرا وایسادی گفت نمیذارن برم تو. گفتم میذارن به شرطی که از ورو بری! پیاده نمیشیم، لطف کن دور بزن برو دم دری که ورودی گیته. را افتاد و رسید در اصلی. دوما همین که جلو در اصلی نگه داشت گفت خودمونیما اینجا 20 تومنم کمه. همین که این از دهنش در اومد گفتم حالیت نیس که 3 تومنم بیشتر دادم بهت و از این حرفا، و قشنگ شستمش گذاشتم جلو آفتاب خشک شه!

هیچ وقت از حقتون نگذرید، ممکنه اعصابتون یکمی خورد شه، ممکنه صداتون بره بالا، ممکنه طرف زبون نفهم باشه، حتی ممکنه ملت دورتون جم شن اما سر حرفتون وایسید و حقتون رو بگیرید. امروز من خیلی منطقی و بدون اینکه عصبی بشم یا صدامو بلند کنم طرف و نشوندم سر جاش. تو مملکت بی صاحاب ی نمیاد حق رو دو دستی تقدیمتون کنه، حقتون رو خودتون بگیرید و بکوبید تو دهن آدم خود زرنگ پندار. مطمعن باشید ادب میشه

بخش جالب ماجرا اینجاس تا الان که شاید نزدیک چند صد بار دربستی گرفتم مردای سگ سبیل و ریش سفید و فسیل و پیرمرد خواستن سر کیسه کنن و هرچی راننده جوون و کم سن و سال بوده در نهایت ادب و احترام پول حلالش و گرفته ....




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/103/مرد-راننده-پر-رو




دل کوچولو موچولو

درخواست حذف اطلاعات
آقا من دلم تنگ شده، تنگ دوس پسرم مال زمان نوح! چیکار کنم خب؟ میرم اون شهر همش یادش میفتم. مامانم حرف میزنه و من زیاد گوش نمیدم به حرفاش، فکرم یه جای دیگه س. که مثلا اینجا اومده بودیم و این رستوران پاتوقمون بود و اون خیابون و ما آسف کردیم و ازاین جور شر و ورا دیگه.

نمی دونم طبیعیه که من یه چیزی مال 10 سال پیش و تو ذهن و قلبم نگه دارم در صورتی که خودم رابطه رو تموم ؟...نه. طبیعی نیس قطعا. بهش فک نمی کنم، نمی کنم، نمی کنم تا اینکه خاطراتش مثل لشگر چین یهویی هجوم میاره و خیمه میزنه به هامون ذهن من! کاش اینجا بود و لپاشو میکشیدم و یکم سر به سرش میذاشتم مثه قدیما. مجبورش می برام عروسک گنده ب ه، صب نون بگیره بیاره دم در خوابگاه، بدوئه دنبال گربه خوجملی که کنار خیابون وایساده و بگیرتش و بیاره بده بغلم، کولی بده بهم حداقل دو سه دور و غر نزنه که زانوم درد میکنه، زنگ بزنه 6 ساعت جوابشو ندم بعد از 6 ساعت اون داد بزنه و منم بگم دوستت دارم، براش غذا درست کنم کوفت کنه ذوق مرگ شه، دعوا کنیم بزنیم تو کت و کول هم، موقع قدم زدن تو خیابون شیطونی کنم بگه اگه گرفتنمون میگم آقا این من و اغفال کرده، بگم واسم یه ببعی ب تو خوابگاه نگهش دارم بگه برو خودتو مس ه کن، بعد عروسکشو ب ه بگه بیا ببعی که خواسته بودی .....هعی....

د آخه لامصب! یه حرکتی ، یه اهنی یه اوهونی،بمیر، پاتو بشکن، زن بگیر، دماغتو عمل کن، یه غلطتی حوصلم سر نره دیگه...خسته شدم از ع تکراری پروفایلت




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/104/-دل-کوچولو-موچولو




چهارشنبه - 7 آذر 97

درخواست حذف اطلاعات
امروز یکی از بدترین روزایی بود که تا حالا داشتم. صب اصلا نتونستم از رو تختم بلند شم. نصف شبی یهویی به سرم زد که رژیمم رو قطع کنم. رفتم سر یخچال و برا خودم ساندویچ اولویه (یکی از غذاهایی که دوستش دارم ) درست و دو تا شیرینی خشک کش رفتم اومدم نشستم رو تخت و در عین نگاه به لمبوندم! و تا صب خوابای چرت و پرت دیدم. ظهر به زور بیدار شدم و رفتم آشپزخونه. در عین ناباوری باز غذای مورد علاقه من انتظارم و می کشید....ماهی!

یه بشقاب پلو خوری ورداشتم که کاملا در تضاد با روتین منه که همیشه یه بشقاب کوچیک غذا می کشیم، توشو پر با پلو و ماهی و سیب زمینی سرخ کرده و در کمال وقاحت دنبال نوشابه گشتم که خوشبختانه نداشتیم! رو تختم دراز کشیدم و باز خوردم و دیدم.

امروز اصلا نتوسستم از رو تختم بلند شم. عصری باز غذا کشیدم و تهتغاری رو فرستادم واسم نوشابه و پفک و تنقلات ب ه و باز خوردم و خوردم و خوردم.....

نمیدونم چرا امروز پر وی عصبی گرفتم




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/105/چهارشنبه-7-آذر-97




نکشی ما رو با لیاقت؟! :))))))

درخواست حذف اطلاعات
آدم وقتی کنفرانس خبری برانکو رو نگا میکنه (البته وقتی که هیچ کاری روی کره زمین واسه انجام دادن نمونده باشه!) فک میکنه برانکو داره راجع به بازی دیگه ای صحبت میکنه خخخخخخخ. ما با لیاقت بودیم، ما میدونستیم قراره یه گل بزنیم!، بازی رو کنترل میکردیم!!!

آقا با لیاقت بوده و شانسی در کار نبوده اطمینان داشته که گل میزنن!!! داداش فوتبال 3 ساعت نیستا، 90 دیقه س. دقیقا کی می خواستین گل بزنین؟! در ضمن عهد بوق نیس، عصر ارتباطاته، دارن از بازی میگیرن، ملت دارن بازی رو میبینن، شما هی چاخان کنی خب نمیگی اینا بازی رو دیدن نیستن!!!! نمیگی نه؟!

خدایا این برانکو رو از ما نگیر! بذار یه گوشه وایسه ما بخندیم!




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/106/نکشی-ما-رو-با-لیاقت-))))))




پنجشنبه - 9 آذر 97

درخواست حذف اطلاعات
امروز قرار بود فامیل مامان بیان واسه مراسم ختم زن عمو.مامانم از صب زود بیدار شده بود تا کارای خونه رو انجام بده و کلی کار بود. منم که ظرفارو نشسته بودم و از ب آشپزخونه به مرز انفجار رسیده بود. خلاصه مامانم کارارو انجام داده بود و رفته بود مجلس زن عمو. ظهر که برگشت من تازه بیدار شدم و رفتم سراغ اجاق گاز! بشقابم و از غذا پر و برگشتم اتاقم.

معلوم شد ب چرا حال من بد بوده. تو اتاقم نشتی گاز بوده و من نفهمیدم چون همیشه خدا دماغم کیپه! و مسموم شدم بدون اینکه خبر داشته باشم از بلایی که داره سرم میاد. خوشبختانه همیشه پنجره رو باز میذارم و همین کار باعث شده کار به جاهای باریک نکشه!

حالم مثل همیشه اصلا خوب نبود و خدا خدا می مهمونا نیان! از تهتغاری پرسیدم مهمونا کی قراره برسن که گفت هنوز را نیفتادن و من نفسی به راحتی کشیدم. غذامو که خوردم لباس پوشیدم و آماده شدم. چن ساعت بعد مهمونا از راه رسیدن و من و تهتغاری مشغول پذیرایی شدیم. بعد از یکی دو ساعت قرار شد برن مجلس زن عمو. کاشف به عمل اومد که ی خونه عموم اینا نیست و رفتن سر خاک. پس مردا موندن تو خونه و من و مامی و زن و ها سوار ماشین شدیم تا برسونمشون خونه ای که مجلس اونجا برگزار میشد. اونجا که رسیدیم گفتم شما برید تو من ماشین و پار کنم و بیام. پارک و رفتم تو خونه. تقریبا خلوت بود. نتونستم همه رو ببینم و سرم پایین بود، دم در زن عمو و دختر به احترامم بلند شدن و سلام دادم و مامانم اینارو پیدا رفتم نشستم یه جایی که خالی بود و نگو کنار مادر زن عموی فوت بوده!

کمی نشستیم تا فاتحه بخونیم و گریه و اینا و مامان اینا هم چاییشون رو خوردن و بلند شدیم. دختر عموهام سر خاک بودن و "الف" اصرار داشت صبر کنیم و منتظرشون بمونیم و من مامانمو کوک که بلند شید بریم دیره. تسلیت گفتیم و دوباره را افتادیم و سوار ماشین شدیم. همین که پیچیدم تو خیابون خالم گفت فلان جای دیدنی رو من ندیدم تا حالا مامانم گفت دور بزن! دور بزن بریم نشون خ بدیم و منم دور زدم و رفتیم یکم گشتیم و برگشتیم!

خالم امروز بهم چند صد تومنی پول داد! :/....اولش قبول ن و گفتم جون این چه کاریه آخه و از این حرفا که گفت چن سالیه ندیدمت دلم برات تنگ شده! منم ته دلم ذوق مرگ که به به پول مانتوم جور شد! :))

شب مهمونا رفتن و شام گرم کردیم و خوردیم و خوب بودیم با مامی تا اینکه 9 گفتم لباس بپوش بریم بیرون و دور دور. رفتیم جای همیشگی و مامی تازه یه دور زده بود که صدامو بلند و گفتم چرا گوش نمیدی چی میگم و اونم گفت حواسم نیس و من اصلا یاد نمیگیرم و منم گفتم اگه یاد نمیگیری پس کی این همه را رو اومده و از اینجور حرفا. یه مدت بعد دیدم مامانم داره گریه میکنه قربون اشکاش برم من. خااااااااااااااااااک تو سر من کنن اه

هیچی دیگه کل راه رو گریه کرد آ شم داد زدم گفتم اعصابمو خورد نکن و دعوا شد و الم شنگه ای را افتاد اون سرش ناپیدا. از وقتی رسیدیم خونه خیلی نگرانش بودم و زیر چشمی میپاییدمش. اگه زبونم لال اتفاقی براش بیفته من چه خاکی تو سرم بریزم؟!

اعصابم خورد شد و داغون شدم. رفتم آشپزخونه دنبال نسکافه گشتم که نتونستم پیداش کنم. از رو ناچاری یه لیوان گنده قهوه دم و کوفت . تهتغاری گفت این و بخوری خوابت نمیبره ها! منم گفتم من که هیچ وقت خوابم نمیبره حداقل بذار اینو بخورم بهونم جور شه! بعد رفتم پایین و تو آشپزخونه هرچی ظرف بود شستم و دوباره برگشتم اتاقم. اصلا خوابم نمیبره و عین جغد شب بیدارم. تازه کارت اعتباری که مامانم بهم داده تا باهاش ید کنم و بردم گذاشتم تو کیفش که ینی مثلا منم ناراحتم!

مامانی خیلی دوستت دارم ولی باور نمیکنی. خلگوش خوشگل من کیه؟ مامی یکی یه دونه من کیه؟ عروسک من کیه؟ عشق من کیه؟ قربونت برم نمیدونی چقد دوستت دارم، نمیدونی از بچگی چقدر عاشقت بودم. همین پدر از خداشه یه روز بگم دوستش دارم که نمیگم اما ببین چقدر بهت گفتم؟ میدونم آب ، تو یه جوب نمیره اما لامصب این دل من ه نمیفهمه که. اگه آشتی کردیم لطفا اون کارت اعتباری رو بهم پس بده روش حساب باز کرده بودم....همینا دیگه، بوست میکنم حرف دیگه ای ندارم




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/107/پنجشنبه-9-آذر-97




مرد با شخصیت، زن وحشی

درخواست حذف اطلاعات
امروز عصری که با ماشین زدیم بیرون تا بریم مجلس زن عمو، یه جایی باید میپیچیدم خیابون اصلی اما انقدر خیابون شلوغ بود که نمیشد و منم ی نیستم که زرتی پامو بذارم رو گاز و حق بقیه رو بخورم و خودمو به زور جا کنم، یه چند دیقه ای صبر تا اینکه یه مرد جوونی دید می خوام بپیچم و نمیشه حرکت نکرد، وایساد با سر اشاره کرد که حرکت کنم (مرد مومن). منم دم و غنیمت شمردم و را افتادم و وقتی از کنارش رد میشدم دو تا بوق زدم که دمت گرم اونم با سر اشاره کرد که برو خودتو لوس نکن!

بعد یکمی که حرکت کردیم رسیدیم نزدیک یه پارک مشهور و من داشتم راه خودمو میرفتم که یه زنه سوار شاسی بلند مشکی از تو فرعی اومد تو خیابون اما نه مثل آدم که مثل شتر! ینی به جا اینکه بره تو لاین خودش بعد از پیچش شکوهمندانه تو لاین من داشت میومد سمتم در حد شاخ به شاخ!

چن بار چراغ دادم بهش که عمو به کجا چنین شتابان؟! اونم قیافه ی کوچه بازاری و چاله میدون و به خودش گرفت و نه گذاشت نه ورداشت تو ماشین وحشی شد گفت چه خبرته! البته صداش که نیومد خوشبختانه فقط عین فردوسی پور لبخونی . خیلی کار شاقی انجام دادی حالا وحشی هم بشو و هوار بزن!

خلاصه اینکه آدم وحشی باشه زن و مرد نمیشناسه، فقیر و غنی نمیشناسه، شاسی بلند و فول نمیشناسه! وحشی وحشیه ولو یه زن سوار بر شاسی بلند مشکی!

امروز شالم همش از رو سرم میفتاد. یکی از هام هر دو ثانیه یه بار تذکر میداد که الان میگیرنمون الان میگیرنمون! اه! جون نمیشه سرت به کار خودت باشه عزیزم؟! من و میگیرن من و جریمه میکنن، کاری با شما ندارن. دیگه آ اش حرصم درومد گفتم بابام گفته حجاب و ول کن فرمون و بچسب!




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/108/مرد-با-شخصیت،-زن-وحشی




رژیم و ورزش

درخواست حذف اطلاعات
با نزدیک شدن هرچه بیشتر به مراسم عروسی، من واقعا هول شدم که نکنه تپلی باشم یا اینکه لباسم تنم نشه و راحت نباشم توش، برا همین اجبارا از هول این افکارات بسیار ترسناک هوای نفس (پرخوری) را خفه دی به گونه ای که یارای سخن گفتن نداشتندی! دیروز ظهر بیدار شدم و در حد یه کاسه کوچیک آبگوشت کشیدم برا خودم و رفتم اتاقم برا صرف نهار. بدون نون غذامو خوردم و بعدشم چایی و اینا. عصری پفک خوردم اما نه یه بسته کامل (یه سوم) و یدونه کیک برگر. و اینجا بود که دیگه اجبارا تا آ شب گشنم که شد یا ما خوردم یا سیب و پرتقال. ورزشم که ن و اینگونه شد که کالری مصرفی بنده روز شنبه شد 620! ینی بی سابقه تو کل دوران وجودیت من!. یه کوچولو بی حال بودم و گشنم میشد لرز داشتم ولی سرگیجه و اینا اصلا. تصمیم داشتم رژیم اصولی بگیرم که یه روز میوه س و یه روزی سبزیجات و اینا، بعدش دیدم من با همه قهرم به کی می خوام بگم میوه ب ، سبزیجات ب ، موز و شیر ب ؟! همون بهتر که عین آدم سرم و بندازم پایین و هرچی گیرم اومد و کالریش کم بود بخورم. شبم قبل از خواب یه نوت نوشتم رو وایتبرد و به خاطر تغذیه سالمم و اینکه خودمو چلوندم از خودم تشکر !

امروز بازم ظهر بیدار شدم و بوی پلو مشامم رو نوازش کرد و رفتم آشپزخونه به امید ماهی که دیدم زرشک پلو داریم! :/.....من ماهی می خوام آقا جان، ماههههههههههییییییییییییی.

یکم غذا برا خودم کشیدم و پرسیدم نوشابه داریم؟ که خوشبختانه نداشتیم و خطر از بیخ گوش بنده چونان پیکان رها شده از چله کمان آرش گذشت! رفتم اتاقم و غذامو خوردم. امروز خیلی بهتر از دیروز شد. هله هوله اصلا نخوردم. تهتغاری عصری با چنتا شکلات اومد تو اتاقم اولش شکلاتارو ازش گرفتم و انداختم تو کشوی میزم اما در یک لحظه منصرف شدم و همشو ریختم تو دستاش و گفتم برو دیگه این ورا آفت ت نشه! قند ابدا استفاده ن و با چاییم ما خوردم که بهتره قطعا. عصری یه قهوه ترک مشدی دم واسه خودم و نوش جان . شبش یه پرتقال خوردم و الان که میشه نصف شب، یه پیاله ترشی! حدود نیم ساعتم ورزش و این شد که کالری مصرفی امروزم شد 260! احتمالا چن ساعت دیگه یکی دو تا ما بخورم تا فردا صب اعضای خانواده با جسد من مواجه نشن!

احتمالا اینجوری پیش برم تا روز عروسی چیزی ازم نمیمونه! حیف که وزنه ندارم خودم و وزن کنم ولی امیدوارم جواب بده دیگه.فردا هم قراره بریم مهمونی و الان تو فکرشم که شیرینی بخورم یا نه. اگه شیرینی بخورم باید بقیه روز جورشو بکشم اگه نخورم میتونم عصری یکم بیشتر غذا بخورم. حالا ببینم چی میشه.

ولیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تمام این لوس بازیا تا تموم شدن مراسم عروسیه. یه لیست طولانی نوشتم از غذاهایی که قراره بعد از عروسی بپزم و بخورم.نترکم صلواااااااات....




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/109/رژیم-و-ورزش-




لیست غذاها و خوردنی ها و نوشیدنی هایی که بعد از عروسی قراره بخورم

درخواست حذف اطلاعات
اول پیتزا! دو تا پیتزای پر ملات درست می کنم میندازم تو فر با پنیر فراوون و نوشااااااااااابه و سس!

دوم پای سییییییب. واااااااااااااای وای. ینی ملت به عروسی فکر میکنن من به روز بعد از عروسی!

سوم سبزی پلو با ماهی ! تو این بخش هیچی برا گفتن ندارم فقط سعی دارم آب دهنم و جم کنم...

چهارم پیتزا! بازم پیتزا چون اون دوتای اولی کمه قطعا!

پنجم کرم کارامل! هعییییییییییییییییییییییییی

شیشم فسنجون! هر روز دو تا بشقاب برا نهار و شام!

هفتم کیککککککککککککککککککک! کیک خودم پز ساده ولی مشدی.

هشتم چیپس پیاز و جعفری و چیپس فلفلی با ماست موسیر و دلستر انگور! می دونم ترکیب داغونیه ولی دل من ه هالیش نیس که!

نهم بازم پای سیب! این پای سیب و هر روز یه بار درست می کنم قطعا.

دهم نون و پنیر و گردو! من خیلی وقته لب به نون نزدم.

یازدهم بازم سبزی پلو ماهی! قطعا لیاقتشو داره برا صبحانه هم میل کنم!

دوازدهم کوکو سبزی! اشکم درومد دیگه...

فعلا همینا ذهنم و مشغول کرده....




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/110/لیست-غذاها-و-خوردنی-ها-و-نوشیدنی-هایی-که-بعد-از-عروسی-قراره-بخورم




سبیل!

درخواست حذف اطلاعات
چن روزی میشه که سبیل دارم. فردا که به زور و کشون کشون قراره من و ببرن مهمونی، شما بگو حوصله داری یه تار مو از سبیلت ی؟! ندارم، حوصله ندارم...اصلا سبیل دوس دارم




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/111/سبیل-




چهارشینه - 16 آبان 97 - بخش دوم - مطب

درخواست حذف اطلاعات
از پیتزایی زدیم بیرون و رفتیم سمت مطب. رسیدیم اونجا دیدم بعله جناب تشریف بردن و کوچ یه مطب دیگه اون سر شهر! خوشبختانه یادم افتاد آدرسشو نوشته بودم و بعد از کلی استرس و نیمچه دعوا رفتیم دربستی بگیریم. سوار یه ماشین شدیم گفتم مارو ببر فلانجا گفت نمیشناسم! پیاده شدیم و یه راننده جوون با ماشین کَره دیدم. گفتم مارو میبری فلانجا گفت سوار شین پیدا می کنم

تو ماشینش یه کیف آویزون کرده بود و از مسافرا خواهش کرده بود زباله هاشون رو بریزن اونجا. خیلی پسر بافرهنگی بود و خوشم اومد. خیابونه که رسیدیم با پرس و جوی سریع مارو برد دم در مطب. ازش تشکر کردیم و پیاده شدیم. در زدیم و معلوم بود هنوز نیومده. سرایدار ساختمون درو رو ما باز کرد و رفتیم طبقه بالا. ساختمون و مطبِ خیلی شیکی بود. یکم منتظر شدیم تا اومد و به خاطر ما مطب و زود باز کرده بود امروز. معذرت خواست و من تو کف شخصیتش بودم. با اون عظمت و مقام نه خودخواهه نه دماغ سر بالا. حتی اگه باشه ظاهر سازی میکنه و حس خوبی میده به آدم. خلاصه که رو دندونم کار کرد و از اونجا رفتیم ترمینال.

ادامه ماجرا در پست بعدی...




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/83/چهارشینه-16-آبان-97-بخش-دوم-مطب-دکتر




کمک بیرونی

درخواست حذف اطلاعات
به نظر من بعضی وقتا آدما لازم دارن که یکی بهشون کمک کنه. درسته که آدم باید سعی کنه رو پاهای خودش وایسه، درسته که اگه واسه خودت دل نسوزونی ی نمیاد واست دل بسوزونه، درسته که نباید چشممون دنبال دست این و اون باشه ولی اگه به معنای واقعی کلمه آدم بخواد اینجوری زندگی کنه نمیشه. چرا نمیشه؟ چون مثلا ی که قلبش مشکل داره نباید بره پیش متخصص قلب. اینجوری بهش میگن خودت باید رو پاهای خودت وایسی و ی نمیاد کمکت و این میشه که طرف تیغ و چاقو ورداره قلبشو جراحی کنه! یا ی که چشمش مشکل داره نباید بره پیش چشم پزشک باید سعی کنه خودش چشمشو مداوا کنه!!! اگه آدم تا ابد الدهر قرار بوده رو پاهای خودش وایسه دیگه پلیس و و و و روان شناس و غیره چرا به وجود اومده؟!

آدم باید نهایت تلاشش و به کار بگیره و سهم خودشو از حرکت رو به انجام بده اما کمک بیرونی هم لازمه. مثلا روانشناسای مطرح همیشه میگن برای بهبود اوضاع بیمار باید سه تا مثلث شکل بگیره: 1. روانپزشک (دارو) 2. روانشناس (مشاوره) 3. ورزش

طرفی که لازمه اعصابش خوب بشه سهم خودش که ورزش باشه رو باید انجام بده اما دو تا گزینه دیگه کمک بیرونی حساب میشه. کمکی فراتر از حرکت های ذهنی و درونی یه فرد.

حالا هدف من از اینهمه نوشته اینه که آقا من به یه لپتاپ نیاز دارم! همه چیز میزای درس و مشقم یا ویدئو هستن یا فایل کامپیوتری و برای اینکه من اینارو بیارم رو کاغذ یه چیزی حدود یکی دو ماه زمان لازمه. می خوام از محیط خونه دور بشم برا درس خوندن و کامپیوترمو که نمی تونم ببرم کتابخونه! داداش من یه لپتاپ داره. همینکه رفت پدر و مادرم یکی براش یدن. منی که الان نیاز شدیدی به لپتاپ دارم روم نمیشه بهش بگم برادر من دو ماه، فقط دو ماه لطف کن، منت سرم بذار و لپتاپتو بهم قرض بده

هیچ وقت عادت ن رو بندازم به ی حتی اعضای خانواده مثل پدر و برادرم. تو دوران زندگیم من فقط مدیون مادرمم. مامانمم الان نمیتونه یهویی هفت هشت تومن بده لپتاپ. از پدرمم تا حالا نتونستم هزار تومن بگیرم چه برسه به اینکه ازش لپتاپ بخوام یا کمک هزینه ید لپتاپ!

من که امید ندارم به کمک پدر و برادرم، کاش حداقل یه دست غیبی، یه فرد غریبه ای، یه کمک بیرونی چیزی بیاد منو از این شرایط ببره بندازه تو یه شرایط بهتر. کاش یکی پیدا بشه بی منت بگه بیا وردست من کار کن. کاش یکی پیدا بشه بگه بیا این لپتاب منو یه مدت نگه دار من فعلا ازش استفاده نمی کنم و تو استفاده کن. کاش یکی بگه بیا مفتی کنار من وایسا و کمکم کن، پولی بهت نمیدم و در عوض کار یاد بگیر. به قول نمیدونم کی، کاش یکی سر برسه با یه بغل اتفاق خوب....




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/85/کمک-بیرونی




باخت پرسپولیس :)))))))))))

درخواست حذف اطلاعات
خب پرسپولیسم که باخت. نمی دونم چرا هوادارای پرسپولیس فک می قراره کاشیما رو ببرن!فاذا ماذا؟!

تازه آ سید جلالم گفته بازی کاشیما کثیف بود. نه داداش، بازی کاشیما کثیف نبود. بازی پرسپولیس کثیف بود که اتوبوس کهنه داد دست کاشیما و وسط راه اب شد و با مینی بوس هلک و هلک را افتادن سمت یوم برا بازی فینال!!!




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/88/باخت-پرسپولیس-)))))))))))




درس

درخواست حذف اطلاعات
چن روزه که برا کنکور می خونم خوبم می خونما اما یه صدای بی شعوری تو سرم میگه آ ش که چی؟ تو که اون همه آزمون شرکت کردی تو زندگیت قبول نشدی اینو می خوای قبول شی؟! اینجور وقتا دوس دارم بکوبم تو دهنش!

یه مورد دیگه ای هم که هست اینه که من حس رقابت ندارم با بقیهو ملت سر و دس میشکنن ببینن منِ پَلَشت چن ساعت خوندم و چی خوندم اون وقت من انگار نه انگار!動物だよ。ウマ のデコメ絵文字




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/90/درس




آبرو، مضحک ترین کلمه ای که تو زندگی ایرانیاس

درخواست حذف اطلاعات
امروز تو کانال علینژاد عزیز دیدم تو شهر شوشتر یه مجرم سابقه داره بی شرفی به پسربچه های 13، 14 ساله کرده و از صحنه گرفته و خانواده های قربانیان رو تهدید به رسوایی و ریختن آبرو کرده.

روی صحبتم با خانواده هایی هست که متاسفانه قربانی چنین فجایع تلخی تو مملکت مثلا یمون میشن! آبرو یه کلمه پوچ و توخالیه. آبرویی اگه ریخته شده آبروی اون آدم بی شرف و مسئولین مثلا محترم مملکته. آبرویی اگه ریخته شده آبروی فردیه که چند ده سال باعث شده چنین انحرفات تو مملکت فک و فراوون رخ بده و مجرم راست راست بگرده! آبرو چیزی نیست که بره بشینه رو شونه های شخص م و اون آبرو دار باشه و شما بی آبرو. هرچی از توانتون بر میاد برای دستگیر شدن مجرم انجام بدین. فریاد بزنین، حقتون رو بگیرید. حق گرفتنیه، دادنی نیس




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/92/آبرو،-مضحک-ترین-کلمه-ای-که-تو-زندگی-ایرانیاس




اندر احوالات اکتشافات جدید من

درخواست حذف اطلاعات
من لباسام و به دو دسته تقسیم میکنم. اونایی که می پوشم و اونایی که نمی پوشم. اونایی که نمی پوشم و تو چنتا چمدون جا دادم و چند سالی میشه که نرفتم سراغشون. چرا؟ چون یا تنم نمیشن یا لُختین و مناسب خونه نیستن منم جایی نمیرم که اینا مناسب باشن، واسه چی یدمشون نمیدونم. بیشترشونم مال دورانی هستن که روزهای آرمانی من بودن و باربی بودم واسه خودم، سرم باد داشت، شیک بودم و چیز میزای ناز و خوشگل می یدم و تنم میشد، اعتماد به نفسمم تَرَک مینداخت رو زمین!!!

امشب چشمم خورد به اون چمدونا. وقتی همه خو دن با این حال نزار و کمر درد ی و سرفه های خشک همشون و کشون کشون بردم طبقه بالا. در چمدونارو باز و چشمم روشن شد. لباسا همه خوشگل، همه سایز کوچیک....اصن یه وضی!

دونه دونه امتحانشون و هیچ کدوم تنم نشدن! نه شلوارا از زانو بالا تر رفتن و نه پیرهنا از گردن پایین تر!!! تنها لباسایی که تنم شدن شال گردن بودن!

همشون رو با سلیقه تا زدم و گذاشتمشون تو چمدون. دوباره همه چمدونارو کشون کشون بردم طبقه پایین و توی اتاقم. عمق فاجعه واقعا زیاد بود

من اضافه وزن دارم نسبت به 10 سال قبل. اینجوری نمیشه. باید یه تصمیم اساسی تر بگیرم و مهم تر از اون بهش پایبند باشم.از فردا فقط صبحانه و شام میخورم. وسطاش اگه گرسنم شد سالاد یا آبمیوه یا دمنوش یا چایی یا شیر (تو لیوان و ظرف کوچیک با فاصله حداقل یک ساعت). باید ویتامین و کلیسیم و آهن و اینارو باید جا بدم تو این برنامه.

یه نکته مهم دیگه اینکه وسط درس خوندن تا میرم یه چایی بریزم برا خودم بیام میبینم نیم ساعت گذشت!!! نباید اینجوری باشه. باید عین تمبر رو پاکت بچسبم بهش...از فردا...

همینا دیگه، برم سراغ درسم با عشق

پ.ن:دنبال شکلک خوشگل برا وبلاگم میگردم اما مگه پیدا میشه؟ یه ساعت طول میکشه شکلک بیاد بالا ببینم چجوریه. البته معلومه دوباره اینترنت و دستکاری و گند زدن بهش. ولی به هر حال شکلک خوبم نایابه واقعا. شاید ببینم چجوری درست میکنن و درست کنم برا خودم




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/72/اندر-احوالات-اکتشافات-جدید-من




پاییز دلنشین

درخواست حذف اطلاعات
وقتی من و داداشم سه چهار سالمون بود، تو فصل پاییز پدرم مارو می برد جنگل. برای منی که عاشق رنگ و نقاشی بودم فصل پاییز حکم یه بسته مداد رنگی 48 رنگو داشت. می دویدیم و میخندیدیم. بَرگارو بغل میکردیم و با خنده پرت می کردیم تو آسمون و زیر بارون برگِ رنگی رنگی میچرخیدیم. رنگ طلایی جنگل و صدای خشخش برگا و قهقهه ک نه برادرم هنوز تو گوشمه...


glitter-g hics.com

7 سالم که شد رفتم اول ابت . برای منی که یه جفت بال هم رو شونه هام داشتم راه مدرسه حدود 5 دیقه بود. ظهر که میشد به زور من و از جلو تلوزیون میکندن و مقنعه و مانتو تنم می و پرتم می بیرون! زیاد یادم نیس جو مدرسه و کلاس چجوری بود، اصل کاری برگشتن بود.

نزدیک غروب زنگ مدرسه که می خورد با خنده میزدم بیرون. مستقیم میرفتم تو مارکتی و چنتا بستنی قیفی کوچولو و یه پاکت زا الک می یدم و امان راه خونه رو در پیش می گرفتم. نزدیک خونمون تو نبش خیابون مغازه پدرم بود. تو تاریکی هوا، پیاده رو، و خیابون، نور مغازه پدرم حکم طلا رو داشت. بدو میرفتم تو مغازه و میپ بغلش. بوسم میکرد و ری تو پوست صورتم فرو میرفت. همیشه چشمم می افتاد به فرش روی میز جلوش و انارای پاییزی که رو میز بودن و برا خونه می ید.

چن دیقه نمیگذشت که بوی چرم مغازه هوش از سرم میپروند و تازه دوزاریم می افتاد که من تو بهشت دخترونم! همه جا کفش پاشنه بلند و کیف چرمی! قد من فقط به ردیف اول میرسید. یه کفش پاشنه بلند ورمیداشتم و می پوشیدم. تق تق تق کنان قدم میزدم تو مغازه. پدرم هیچی نمی گفت. احتمالا محو تماشای دختر ریزه میزه و ش ه ای با مانتوی بلند و مقنعه سفیدِ کجی می شد که می خواست لقمه گنده تر از دهنش ورداره ...




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/74/پاییز-دلنشین




مسافرت

درخواست حذف اطلاعات
من و مامانم دوباره رفتیم مسافرت و به خاطر وقت و اینا گمونم تا چن ماه همینجوری چند هفته یه بار بریم. البته این مسافرت رفتنا به نوعی واسه هردومون خوبه مخصوصا واسه مامانم.ما هیچ وقت نشد یه مسافرت درست و حس بریم و مامانمم که صب تا شب یا بیرون کار کرده یا تو خونه کارای خونه و کارای ما رو انجام داده.

دوشنبه بلیط گرفتیم. من شبش نخو دم و 5:30 رفتم صبحانه آماده و آشپزخونه رو مرتب . نزدیکای 7 رفتیم ترمینال. چن ساعت بعد رسیدیم. من ابتکار عمل به ج دادم و گفتم مامان فردا تعطیله برگشتنی بلیط گیرمون نمیاد بیا بلیط ب یم که گفت باشه و اوکی داد.

تو کافه تریای ترمینال صبنه خوردیم و ماشین گرفتیم رفتیم شهر. مغازه هارو گشتیم و این دفه برا مامانم دنبال لباس مناسب عروسی بودیم که پیدا نکردیم. دنبال یه لباس شیک و در عین حال ساده بودیم. لباسای توی مغازه ها یا رن قرمز و لیمویی و سبز بودن یا پولکی و منجوق دوزی شده.

گشنمون که شد رفتیم رستورانی که پاتوقمونه و غذا خوردیم. تو رستوران یه پسره بود خیلی خوشگل. مامانم گفت چقد شبیه تهتغاریه. منم گفتم چقد خوشگله! مامانم دیگه به این حرفام عادت کرده. گفتم مامان چقد پایه شدی. آخه امروز هر پسری دیدم خوشگل بود همش میگتم وای مامان چقد خوشگله مامانم رل برخورد میکرد! بعد از غذا دوباره رفتیم مسیر دیگه ای رو برا لباس گشتیم که هیچی نبود. نزدیک وقت رفتیم سمت مطب. مامانمو گذاشتم اونجا و من رفتم سمت مطب دیگه اون سر شهر. رفتنی دربست نگرفتم و تصمیم داشتم با تا ی مسیر و یاد بگیرم که خوب بود. دو تا تا ی عوض . تا ی اولی پر از پسر خوشگل بود واقعا کفم برید از خوشگلیشون . کیف ! منم سوار شدم و همش سوال پرسیدم که من چجوری با تا ی دیگه برم فلان ساختمون و اینا که اونام راهنمایی . میدون پیاده شدم و یه تا ی دیگه گرفتم. سوار شدنی با مبارک یه تقه زدم به پیرزنی که نشسته بود عقب و هنوزم که هنوزه عذاب وجدان دارم. اونجام باز ملت و سوال پیچ و رسیدم دم ساختمون.

ه هفته قبل انقد استرس داده بود بهم که سمت ما ترافیکه زودتر بیا تا تایم ویزیت و از دست ندی که نیم ساعت زودتر رسیدم. در زدم ی باز نکرد. گفتم لابد اینا خواستن منو ادب کنن که سر وقت برم نگو اصلا خودشون تشریف ندارن! یه رب بعد اومد با تیشان فیشان. نه سلامی نه علیکی!

اجازه گرفتم پشت سرشون رفتم داخل. ه، ده سال قبلم بود. یکم ضمخت تر شده بود. خلاصه با دم و دستگاه افتاد به جون دندونم و منم اصلا چیزی حس ن کارش خوب بود. یه رب مونده به 5:30 کارش تموم شد گفتم خوبه دیگه زودی میرم مامانمو ورمیدارم و میریم ترمینال. ولی تا 5:30 چنبار از دندونم ع گرفتتن و خوب در نیومد. من تو ع رادیولوژی هم بدع م!!!

5:30 بدو رفتم بیرون و دربستی گرفتم و رفتیم با راننده مامانمو ورداشتیم از داروخونه هول هولکی رفتیم ترمینال. راننده رو انقد هول گفت خانوم من تو عمرم اینجوری رانندگی نکرده بودم!

خلاصه رسیدیم به ماشین و خیل عظیم جمعیت دور ماشین بودن و من نیشم باز بود که بلیط داریم. رفتم بلیط و دادم به مسئولش که با هم دوستیم یه جورایی و من و میشناسه. گفت اول صب بلیط گرفتی که افتادی صندلی جلو گفتم آره

تو راه همش نگران مامانم بودم. همش ازش میپرسیدم مامان دندونت خونریزی نداره که میگفت نه. منم تخت میگرفتم میخو دم و نیم ساعت بعد دوباره سوال می ازش. نگو مامانمم دندونش به خاطر جراحی خونریزی شدید داشته و بهم نمیگفته!

ترمینال که رسیدیم زنگ زدم بابام که بیا مارو ببر خونه (آخه خیلی وفته آشتی باهاش زبونم درازه فعلا). اومد و دم در خونه که رسیدیم گفت مهمون داریم! عموم اینا بودن مامانم مستقیم رفت رو تخت من دراز کشید نذاشتم بیاد پایین. خودم رفتم پیش مهمونا و دمشون گرم زودی رفتن و من با وجود اینکه خیلی خست هبودم نصف شبی به زور خوابم برد.

الان دندونم درد نمیکنه ولی یه جوریه...




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/77/مسافرت




ریزش مو

درخواست حذف اطلاعات
من تنها فردی بودم تو فامیل که موهام عام و خاص بود. موهای مشکی بلند و پ شت و ح دار. هرجا میرفتم یا تعریف می یا با دیدن موهام تو بهت و حیرت فرو میرفتن یا حسودی می .

با این حال هر سال هوس یه مدل پسرونه و فشن می و میرفتم آرایشگاه تا موهامو کوتاه کنن و مدلی که می خوام درستش کنن. آرایشگره موهام و میبافت و اجازه میگرفت برا خودش ورداره. حالا یا بفروشه یا به قول خودش رو سر عروس بی مو پیاده کنه! با این حال موهام یه سال نشده مثه اولش میشد.

حالا دو سالی میشه که موهام ریزش شدید پیدا کرده. تا دستم بهشون میخورد دسته دسته کنده میشن. پارسال اعصابمو خورد کرد تو قیچیش که چون خیلی پ شت بود درست قیچی نشد ولی به هر حال کوتاه شد.

هرکی این موهای منو میداشت صب تا شب به درگاه هرچی که بهش معتقده شکر میکرد ولی من در تمام طول عمرم یه بار نشد از موهام تعریف کنم، نازشونو بکشم، دستم و با لذت ببرم لای موهام و ...همیشه گله داشتم که چجوری زیر شال و روسری و مقنعه جاش بدم.

و چن روز پیش اونچه که نباید بیفته اتفاق افتاد. اتفاقی که دست زدم به موهام دیدم دستم خودر به پوست سرم. بدو رفتم اتاقم و از تهتغاری خواستم ازش ع بگیره که طفلک میخکوب شد. گفت ه کچل شدی موهات ریخته. انقدر ناراحت شد انقدر ناراحت شد. ع و که نگا دیدم بعله! یه کپه از موهام نیس! تو نت گشتم دیدم به خاطر استرس شدید و کم خونیه

یکم شوخی با تهتغاری راجع به کچلیم تا ناراحتیش تموم بشه و یادش بره. گفتم بیا امیدوار باشیم سبیلامم بریزه و از این صحبتا!

حالا موندم روز عروسی چیکار کنم. با این کچلی نمی خوام برم پیش آرایشگر فیس و افاده ای. پارسال همین آرایشگره و دستیار محترمش تو عروسی پسرعموم انقدر تعریف از موهام آ شم کلی سرکوفت زدن که دستمون درد گرفت دو ساعته فقط داریم رو موهای تو کار میکنیم! انگاری مفتی کار نکبتا!خودمم که نمیتونم درستشون کنم چون باید چن ساعت بمونه و موهام انقدر بلند نیس که مثه قبلنا که برا مهمونی درستشون می درستشون کنم. کلاه گیسم پرسیدم خدا تومن قیمتش بود.

بیاین امیدوارم باشیم تا چن ماه آینده در بیاد




منبع : http://baranitarazbahar.blogfa.com/post/79/ریزش-مو