بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

بانو

آخرین پست های وبلاگ بانو به صورت خودکار از بلاگ بانو دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



من که میمیرم برای زندگی باتو

درخواست حذف اطلاعات
دیروز دوباره برای چند دهمین بار از داشتنت ناامید شدم.حالم اب بود.خیلی،آنقدر که دلم می خواست یکی از همین ماشین ها مرا له کند و از این زندگی راحت شوم.غروب مجبورشدم بروم خیابان.چاپگرنداشتم.برای گرفتن فرم ها رفتم کافی نت.هوایکهو سرد شد.درب ماشین را که باز شیرجه زدم توی کافی نت.خلوت بود.آن زن خوشگل جدیده نشسته بود پشت سیستم.شماره ثبت نام را دادم بهش تا پرینت بگیرد،آن ورتر یک زن نشسته بود نگاهش .صاحب قبلی کافی نت بود،میشد زن برادر همان زن خوشگله!آمده بود بهش سربزند و از هزینه سنگین ویزیت بداخلاق سرخیابان گلایه کند.خودش بود.همان زنه.همان که کنکور را برایم ثبت نام کرده بود،وقتی قبول شده بودم گفته بود مبارک است و از کشوی میز کناری به من و خواهرم گز تعارف کرده بود و کلی برای و رشته ام خوشحالی کرده بود.آن روز تویی درکار نبود والان هم دیگر تو را نداشتم،چشمانم از مرور خاطرات پرازاشک شد.به زن نگاه .مطمئن بودم مرا یادش نیست از آن روزها شش هفت سال گذشته بود.فرم ها را گرفتم وراه افتادم توی خیابان.چراغ مغازه ها روشن،چراغ ماشین ها روشن.آدمها در جنب وجوش.دلم میخواست تا خانه را پیاده بروم،اشک بریزم،قلبم بدجور تیر می کشید،هم قلبم هم دلم.رسیدم به ماشین.راه افتادیم.ازشریعتی تا بانک مسکن سرم را چسباندم به شیشه و با چشمهای عینکی ضعیف توی تاریکی شب بین آدمهای پیاده رو،احمقانه دنبال تو وچهارخانه های پیرهنت بودم.هنوز هم بعد این همه وقت فکر می کنم شاید دوباره جایی توی این مسیر باشی.سرایستگاه اتوبوس جلوی بانک،پیش پیرمرد سیگار فروش،توی تعمیرگاه حسن زادگان.مثل بارهای قبل باز تو را ندیدم.ازبانک مسکن که رد شدیم تاخانه به این فکر که بی عشق چطور میشود زندگی کرد؟؟




منبع : http://banu69.blogfa.com/post/2




خواب غلیظ

درخواست حذف اطلاعات

توی این چند شب بعد از فوت مادربزرگ مثل همان دو سه ماه پیش دل آشوب گرفته ام که از آن موقع هم خیلی بدتر است.و فکر می کنم آزردن من و خانواده ام توسط او حتی بعد از مردنش هم هنوز ادامه دارد.توی این شب ها که دل آشوب همراه بقیه ی فکر ها و بدبختی ها به سرم هجوم می آورد،می روم و از توی کتاب های شعر گوشی ام اشعار نیما و اخوان ث و مشیری را می خوانم.بعدش طبع شعر نو و سپید در من گل می کند و درباره ی تو و و عشق هی توی ذهنم شعر می بافم.هی شعر می بافم.آنقدر که شب ها توی خواب تو را می بینم و و آن پیرهن های چهارخانه ی دیوانه کننده ی لعنتی ات را.بعد انگار که توی خواب مرده باشم از درد ها جدا می شوم.راحت می شوم.آنوقت فقط من می مانم و بغل و بوسیدن تو در فضای سبز و پر درخت مشرف به خانه که سرشار از مه غلیظ است




منبع : http://banu69.blogfa.com/post/3