بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

بیش از اینها می توان خاموش ماند

آخرین پست های وبلاگ بیش از اینها می توان خاموش ماند به صورت خودکار از بلاگ بیش از اینها می توان خاموش ماند دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



بوی ماه مهر...

درخواست حذف اطلاعات

صبح است. اولین سرما از درز کنار پنجره خزیده توی خانه. هوا ابری است.

یک صبح پاییزی که هوا خیلی بو می دهد. سردم شده و در و پنجره ها را بسته ام.

سردم شده و دلم خواسته بی هوا قدم بزنم. بعد فکر کرده ام تا کجا؟

بعد یادم آمده اینجا بجنورد است... آوای شیرین هم به من اضافه شده...

پاییز رسما آمده با دلهره ها و دلتنگی هایش توی دلم لانه کرده.

همیشه این موقع های سال را از گرما و خمودگی تابستان بیشتر خواسته ام.

***

ت شده ام.

لبهایم را محکم به هم فشرده ام تا از بین لبهایم کلمه ترواش نکند لابلای این اول مهری...

تو مریض شدی آوا و هنوز وا ن هجده ماهگی ات را هم نزده ای.

احساس مادری بد بودن رهایم نمی کند.

آشفتگی جزء تفکیک ناپذیر روزهای آ شهریور است.

نگرانی ... دلهره... زود خوب شو آوا. قول بده دخترکم.

بهش محل نمی دهم. به این جنون که دور سرم می چرخد.

این جنون که نرگس می گفت سی ساله که بشوی رهایت می کند.

سی سالگی نزدیک است و تو مثل هر سال توی هوا می چرخی.

***

پاییز شده. لابلای برگها نشسته ایم و با هم ع انداخته ایم. ع مادرانه دخترانه

خانه تکانی کرده ام مثل ن خوب خانه دار.

کنج دلم نگران فرداهستم که تو چند ساعت تنها می مانی

و خوشحال ذوق اول مهر و دیدار با مدرسه...

شوقی گرم می دود زیر پوستم. برق نگاه بچه ها کیف نو لباس نو کفش نو...

زندگی این روزها مثل اسبی رام و اهلی آرام می راند... نرم نرم

آنقدر که گاهی گذرش را حس نمی کنم...

بو می آید. بوی ماه مهر...




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/186




قدر دستهای چروکیده...

درخواست حذف اطلاعات
ته دلم لرزیده از نبودن دستان چروکیده مادر جان!

بخشی از دلم کم شده. یک تکه از من...

***

می ترسم از کم شدن آدمهای زندگی ام. می ترسم از غول قبرستان که آدمها را می خورد. محو می کند.

می ترسم از نبودن صدای گرم مادربزرگم پشت خط وقتی می گوید: سلام دخترم.. قربونت برم...

می ترسم از کم شدن ضرباهنگ شادی پدربزرگم توی مهمانی ها.. خانه ها.. عیدها.. ها..سیزده به درها...

نمی دانم این چه ترسی است که این روزها تنم را پر کرده...

ترس از کم شدن صدای بلند خنده ها...ترس از بلند شدن صدای گریه و مویه قبرستان...

وقتی آغوشی نباشد تا آرامم کند. وقتی که دوست داشتنی هایم را غول بخورد و فقط توی خواب هایم بیایند آن هم یک خط در میان...

***

مادرجان محو شده. باصورت گرد لپوش. با خنده های نازش. با دستان چروکیده اش که سرم را محکم بگیرد و پیشانی ام را ببوسد و بگوید.. با معرفت فهیمه جان! مهربون فهیمه جان!...

مادرجان محو شده و توی خانه کودکی هایم توی زیر زمین روی تختش نیست!

بخش بزرگی از کودکی هایم محو شده... حتا توی خوابم هم نیامده که دستش را بگیرم...

***

قدر دستهای چروکیده را بیشتر بدانیم.

ته دلم می ترسم...




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/187




نگرانی

درخواست حذف اطلاعات
نگرانی ها تمامی ندارد...

سلسله به هم پیوسته این نگرانی ها اسمش می شود زندگی.

این را چند وقت است فهمیده ام. این جزو شعور های حاصل سی سالگی است.

شاید این نگرانی ها تنها لحظه مرگ تمام می شود و شاید بیشترش شروع می شود.

زیاد به آن لحظه فکر می کنم.

سعی کرده ام خودم را آماده کنم.

چیزی من را به دنیای دیگری پیوند می دهد و مجابم می کند مشتاقانه منتظرش باشم.

شاید تخیل قوی ام در تجسم نادیده ها و ناشناخته ها

شاید شوق دیدار .... خدا....

خ که این روزها عمیقتر ازش با دانش آموزان پایه ششم دبستان پسرانه یاسین حرف می زنم.

وقتی سوره حمد را برایشان تحلیل می کنم

مثل نقد ادبی شعرهای سنایی کلاس زرقانی با دیدگاه زیبایی شناسانه و ...

حتی اسم نوع نقد ها یادم نمانده...

فقط نوع نگاهی که محمدی به من هدیه داد یادم مانده...

نگاه به ارزش کلمه ها. اهمیت کلمه ها و بارهای متفاوت معنایی که کلمات دارند...

آن مرد عجیب که بوی دریای خلیج فارس می داد

با لهجه شیرینش با حرکات خاصش به من فهماند که به کلمه ها جور دیگری نگاه کنم...

و من این روزها تلاش می کنم نوع نگاه را به آنها یاد بدهم.

***

یک اتفاق هایی افتاده اند... دنیا به سمت روزهای بدی می رود... روزهای بدتری

وقتی یک عده وحشی به انسانها حمله می کنند و همه را می کشند...

ژن قوی شده ق لند که در طول تاریخ بارها آمده و هی قوی تر شده با فوت و ک ها...

درونم آشوب می شود . شبیه مویه های قبرستان...

***

توی هوا می چرخی دور سرم حالا که باز محرم شده و اسم "حسین" سر زبانهاست

از جنون این دوست داشتن کم نشده

از جنون این ماه

فقط به روی دلم نمی آورم و کلمه هایم را آه می کنم و فوت می کنم توی هوا

این آه ها توی هوا می ماند و توی تاریخ ثبت می شود مثل همان روز واقعه.

خوب می دانم




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/188




4389516 بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات
پای تخته می نویسم:

" : انسانهای بزرگی که جانشان را فدا د و جاودانه شدند. "

گچ لای انگشتانم مانده. بچه ها می گن خانم بیاین کنار...

این روزها دست و دلم می لرزد وقتی به عظمت دل کندن تو فکر می کنم. به عظمت رفتنت، انتخابت.

این روزها عجیب به تو و بزرگی روحت فکر می کنم...




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/190




سی سالگی فرق می کند!

درخواست حذف اطلاعات
متقارن شده اند. روز هجری قمری ام با روز هجری شمسی ام. انگار توی تاریخ دوباره پیدا شده ام.

سی سال باید بگذرد تا متقارن بشوند.

سی سال پیش مثل ظهر امروز ظهر اربعین من برای اولین بار گریه کرده ام...




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/191




موضوع انشا: برف

درخواست حذف اطلاعات
برف ببارد.

هوا را سرد کند.

در حد انجماد،

انجماد رگهای حیاتی.

برف ببارد روی سرمای تنت و دلت را بلرزاند،

وقتی دوستی از سالهای دور برایت دست تکان داده. *

ی تمام آنچه زیر خا تر دلت پنهان کرده بودی زیر و رو کرده.*

و تو مثل آسمان دی ماه بغض داری.

برف ببارد و ببردت تا روزهای دور دلتنگی تا بوهای خوب دوستی عشق..

برف ببارد و پروازت دهد تا بی تفاوتی سقف آسمان .

برسی به مرز رهایی، احساس بی تعلقی به هر جا، هر لهجه ای.

و آن وقت غربت پایش را از روی گلویت بردارد تا کمی آرامتر نفس بکشی.

شخم خورده دلم،

بذرهای کهنه جوانه زده اند. دلم برایت تنگ شده...

-----

* طیبه دوست سالهای دور

-----

* شیار 143

-----

28/10/93 / ساعت 12 ظهر / مدرسه یاسین




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/192




از شاملو...

درخواست حذف اطلاعات

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آ ین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آ ین شعر

رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود،

بوسه باشد .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی ی ان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم

احمد شاملو




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/193




موضوع انشا: بهترین جای دنیا را توصیف کنید

درخواست حذف اطلاعات
پنجره حال و هوای مرا عوض می کند

چون به کوچه ها و خیابان ها راه دارد.

میلاد اکب ور - کلاس ششم

***

خانه مان را دوست دارم

خانه مان بهترین جای دنیاست.

چون درون خودش مادرم را

با مهربانی اش

یاد پدرم را

با استواری اش

خواهر و برادرانم را با شادی هایشان

جای داده

خانه مان زیباترین جای دنیاست...




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/194




پاییز شده

درخواست حذف اطلاعات

پاییز شده.

پاییز شده و قطعا مثل قبل لباس ضخیم تری می پوشی و از راه هایی عبور می کنی، با چتر، بی چتر، دست در دست ی ، شاید تنها.

پاییز که بیاید تصویر عبور تو توی قاب دلم دوباره رنگ می گیرد و تازه می شود.فرقی نمی کند سی و چند ساله، تصویر عبور تو هم عجین شده با دلهره و دلشوره برگریزان.با بوی هوا. ترشی، شوری، رب،بخاری. باخنکای موذی.با هر آنچه این فصل را متفاوت می کند و دلتنگی اش را می پاشد کف پیاده روهاو مردم وقتی توی پاییز قدم می زنند از حادثه ناشناسی پر می شوند وبی دلیل ته دلشان آشوب است.

دلم ته گرفته. کاش ی زیر شعله را کم می کرد. کاش دست مبا بود. ازان دستها که صاحبان دهانهای مشجر دارند. ازان دهانها که از سفرهای خوب حرف می زنند. ازان حرفها که خدا از دهانت بشنود.

باید بروم...

معلمها باید زود برسند.معلمها غمگینهای خوشحال نمایند.معلمها باید هر روز لبخند داشته باشند برای مبادای قلب کوچک بچه ها

معلمها... آه...

27سپتامبر،2015




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post/195




مثل...

درخواست حذف اطلاعات
نمی شود کمت کرد

نمی شود رفت روی دکمه دیلیت و به آسانی پاکت کرد

مثل هوا شده ای که بی خواست آدم هست

مثل ذرات غبار توی خانه که گردگیری شان می کنم و باز هر روز هستند. مثل...

***

باران من مشهد من باران مشهد من باران...

انگار نرفته ام انگار مادر تو نشده ام انگار...

دوباره اشکهایم بی اختیار می ریزند و کفشهایم را به رسم معهود در می آورم.

این رسم زیارت است... فخلع نعلیک... انک بالوادی المقدس الطوی...

آدمها این آیه را نمی بینند که با کفش می ایستند و با تعجب به من نگاه می کنند...

سالها گذشته سالها از روزهای قرارمان با مرد انتظار گذشته

حواسم نیست که صبح است

حواسم نیست که قرارمان یک صبح اینچنینی بوده توی همه سالهایی که گذشته

و من همه اش را خواب بوده ام...

می شود هنوز برای تو شعر خواند... ای جوانمرد من...

می شود هنوز سبک پر کشید روبروی پنجره فولاد حرم رئوف...

می شود روی پله ها به دنبال صدای ی دیگر که نرگس دیگری را می خواند دنبال روزهای خوب دعا گشت

های خوب جعفر... دختران خوب پاک که مادر شده اند دور از هم

***

حواسم را پرت می کنی گاهی

گاهی یادم می رود که نیستی و می خواهم از گلفروش سر چهار راه برایت گل ب م...

گاهی روی پلهای عابر پیاده نگاه می کنم تا رد شدنت را ببینم

و گاهی بی هوا از لابلای مردم شهر می آیی روبرو و لبخند نمی زنی مثل همیشه...

اسفند موذی تر شده و تو از همیشه گم تر شده ای که اینهمه نیستی

و این همه حواسم را پرت می کنی.






منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post-176.aspx




نامه ای از جنس آه

درخواست حذف اطلاعات
نمی دانم نامه های برای تو را روی چه چیزی باید بنویسم

و با چه وسیله ای به دستت برسانم

شاید روزی وسیله ای برای ارتباط با تو کشف شود

چیزی شبیه آه

چیزی از جنس خودت

لا زمان لا مکان

بی هوا می آیی

بی خبر می روی

هوای اردیبهشت که می شود بیشتر توی سرم می چرخی و توی دلم می شوی

با باران بهار می باری

با باد پاییز می چرخی

ه ن هر یل

نمی دانم کلمه های مخصوص به تو را وقتی توی سرم رژه می کشند کجا بریزم

اصلا نمی دانم این همه کلمه مربوط به شما از کجا آمده اند

نادیدنی دوست داشتنی من

گاهی اگر از لابلای ابرها گذشتی ابرهای آسمان خانه من

همراه با عطر خوشت برای بهار من و خانواده ام باران بفرست






منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post-178.aspx




... دیوانگی ...

درخواست حذف اطلاعات
تو به دنیا آمدی تا قلبی همیشه بی قرار باشد

تو به دنیا آمدی تا من تجربه کنم درد را و ایمان را و...

دیوانگی را

تو به دنیا آمدی فقط برای اینکه بی قراری های من را بسازی

لانه شوی برای همه بی ت ها و دیوانگی های یک زن

تو به دنیا آمدی تا من عاشق برق چشمانت شوم و این را با خدا قرار گذاشته بودید در الست

قرار گذاشته بودید و شرط بسته بودید سر اندازه دیوانگی من

و خدا هر چه برق داشت پاشید توی نی نی مشکی چشمان تو

و تو را تا من هبوط داد برای دیوانگی

برای بی قراری

برای کلمه

این حجم از دیوانگی و صبر شاید در باور خدا هم نبود و آزمودنی اش من شدم

از آزمون چگونه گذشته ام نمی دانم.

قصه و دیوانگی پیوند خورده تا ابد

آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام...

و من شیرینی این درد را با تمام وجودم می نوشم فرزندم

از خدا متشکرم برای درد برای صبر برای تو برای عشق برای ...

... دیوانگی ...




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post-180.aspx




زندگی ام...

درخواست حذف اطلاعات
خیلی احساس تنهایی می کنم

وقتی یادم می رود خدا هست...

و عشق

همیشه روشنش نگاه داشتم مثل گرمای آتش در آتشکده ذرتشت.

زندگی ام...

به کلمه فکر می کنم. به کلمه و جایگاهش توی زندگی ام.

آدمهایی که به کلمه اهمیت کمتری می دهند راحتتر زندگی می کنند

کلمه توی دنیای من خیلی مهم است. سکوت را ترجیح می دهم به کلمه های بی اعتماد.

آدمهای ت زندگی ام را بیشتر دوست دارم از آنهایی که کلمه های بدی توی صفحه ذهن من نوشته اند.

مردهای زندگی ام انسانهای بزرگی بوده اند خیلی بزرگ

زن های زندگی ام زنهای روز سخت زنهای محکم صبور پرغرور بوده اند

وقتی توی ذهنم از روی خودم الگو می کشم برای تو باید محکمتر صبورتر سخت تر ازین باشم...

الگو برای عشق... برای صبر... برای غرور...برای ایمان...برای...




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post-181.aspx




می توانی...

درخواست حذف اطلاعات

می توانی آه باشی...

یا صدا شبیه صداهایی که آوا می گوید: سَ شَ تَ پَ...

و بخوری به صورت زن و زن را ببری سمت خوشبختی مادرانه...

می توانی غبار باشی روی لوازم خانه یک زن

که یک عصر گرم از راه گلو به دلش می رسی و دلش می گیرد و نمی داند چرا...

می توانی قطره باشی و نیمه شبهای رمضان آرام آرام چکه کنی توی لیوان زیرشیر

و زن با صدای موسیقی ات برود سمت دلتنگی سحرانه ...

می توانی سر بخوری توی دسته چرخ خیاطی قدیمی یادگار ننه جان

و وقتی سر ظهری زن به میراث مادر و مادربزرگش پیرهن گلگلی برای دخترش می دوزد

ضرباهنگی بسازی به سمت سالهای دور ... و زن برود سمت دلتنگی ک نه...

می توانی لبخند باشی روی لبهای مهربان مردی که بی ادعا بی کلمه بوی خدا می دهد

کنار سفره افطار و ناگهان سر بخوری توی قلب زن و زن برود سمت دلتنگی پدرانه...

و الله که شهر بی تو مرا حبس می شود

....

گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post-182.aspx




ماورا

درخواست حذف اطلاعات
یوگا... انرژی... تسبیح... ذکر... مذهب... انگشتر عقیق... رابطه انگشتر با قلب...

من را سوار چرخ و فلک می کنی و می چرخانی دوباره.

***

شب از نیمه گذشته. زن توی اتاق کز کرده و سرش گرم کوک لباس است.

لباسی که بهانه شده برای شب قدر و صدای مسجد...

از آن روزهای خوب مومنانگی تنها رودربایستی مانده... که نباید خو د حتی ت... بی ذکر...

اما تو یا می شوی یا صابر می شوی

و مثل ذکرهای بنفش کف دست دخترک آن روزها سر می خوری توی قلبم.

و دوباره تپش... اولین تپشهای قلبی که عشق را با تو تجربه کرده

یا قهار... من همیشه لطیف بودنت را چشیده ام با من خیلی کم قهار بوده ای

مثل شبهای دعا و اعتکاف حرم رئوف می باری از آسمان

در تقدیرم هر چه می نویسند کاتبان تو را پر رنگ بنویسند

خسته ام از فهیمه بدون تو

تو را پررنگتر از هر زمانی که تا امروز بوده ای.

لطفا کنار نامم بمان تا فهیمه تو باشم

***

سخت است گم بودگی. مثل خواب اصحاب کهف.

تازه پیدا شدن کم کم پیدا شدن اتفاق خوبی است.

نمی دانم چند وقت خواب بوده ام...

همه چیز عجیب و ناآشناست. حتا گل گلی ی این اتاق...

شاید باید زودتر از اینها مرا می بردی.

خوب است بیدار شدن. پیدا شدن

تازه پیدا شدن کم کم پیدا شدن اتفاق خوبی است.




منبع : http://banafshabi.blogfa.com/post-184.aspx