بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

من و روزها

آخرین پست های وبلاگ من و روزها به صورت خودکار از بلاگ من و روزها دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



غروب با طعم کیک کاپوچینو.....

درخواست حذف اطلاعات


حتی اگر پنجاه بار، تنهایی کوه رفته باشی؛ وقتی مدتی رو با جمع دوستان بری؛ دیگه محاله بتونی تنهایی پا توی کوه بذاری.

حتی اگر صد بار، تنهایی توی پارک قدم زده باشی، وقتی چند بار دو نفری قدم زدی و ساعتها حرف زدی - حالا فرقی نمی کنه خواهر جان باشه یا دوست نازنین یار"تو" - ، دیگه محاله بتونی تنهایی برای قدم زدن بری پارک؛

( خصوصا جایی مثل پردیسان که فقط و فقط برای تند تند قدم زدن هست...)

حتی اگر بارها و بارها، تنهایی رفته باشی تیاتر/ کنسرت/ سینما.... اما وقتی چند بار با دوست نازنین رفته باشی و لذت همصحبتی، سرشارت کرده باشه؛ دیگه محاله بتونی بلیط تک نفره ب ی و بری .....

وقتی غروب هایی بوده باشه که دو نفره و با کیک دستپخت خودت و چای صورتی رنگ آرامش توی هوای تازه و بین درختها، به شب رسیده باشه؛ دیگه محاله بتونی غروب ، تنهایی از طعم کیک کاپوچینو لذت ببری؛ حتی اگر روش یک عالمه سس شکلات ریخته باشی و همه خونه رو عطر کیک پر کرده باشه ......

پروردگار مهربانم، ناراضی و ناشکر نیستم، فقط ازت میخوام دوباره توانایی لذت بردن تک نفره رو بهم برگردونی، وقتی خیلی وقتها، دسترسی به یک همراه خوب؛ میسر نیست؛ فرقی هم نیست بین نبودن دوست نازنین، دوستهای عزیز کوه و سفر، یا حتی "تو" ......





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/07/20/post-658/تنهایی-غروب-با-طعم-کیک-کاپوچینو-




غروب با طعم کیک کاپوچینو.....

درخواست حذف اطلاعات


حتی اگر پنجاه بار، تنهایی کوه رفته باشی؛ وقتی مدتی رو با جمع دوستان بری؛ دیگه محاله بتونی تنهایی پا توی کوه بذاری.

حتی اگر صد بار، تنهایی توی پارک قدم زده باشی، وقتی چند بار دو نفری قدم زدی و ساعتها حرف زدی - حالا فرقی نمی کنه خواهر جان باشه یا دوست نازنین یار"تو" - ، دیگه محاله بتونی تنهایی برای قدم زدن بری پارک؛

( خصوصا جایی مثل پردیسان که فقط و فقط برای تند تند قدم زدن هست...)

حتی اگر بارها و بارها، تنهایی رفته باشی تیاتر/ کنسرت/ سینما.... اما وقتی چند بار با دوست نازنین رفته باشی و لذت همصحبتی، سرشارت کرده باشه؛ دیگه محاله بتونی بلیط تک نفره ب ی و بری .....

وقتی غروب هایی بوده باشه که دو نفره و با کیک دستپخت خودت و چای صورتی رنگ آرامش توی هوای تازه و بین درختها، به شب رسیده باشه؛ دیگه محاله بتونی غروب ، تنهایی از طعم کیک کاپوچینو لذت ببری؛ حتی اگر روش یک عالمه سس شکلات ریخته باشی و همه خونه رو عطر کیک پر کرده باشه ......

پروردگار مهربانم، ناراضی و ناشکر نیستم، فقط ازت میخوام دوباره توانایی لذت بردن تک نفره رو بهم برگردونی، وقتی خیلی وقتها، دسترسی به یک همراه خوب؛ میسر نیست؛ فرقی هم نیست بین نبودن دوست نازنین، دوستهای عزیز کوه و سفر، یا حتی "تو" ......





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/07/20/post-658/تنهایی-غروب-با-طعم-کیک-کاپوچینو-




شنبه غمگین.....

درخواست حذف اطلاعات


 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/07/21/post-660/شنبه-غمگین-




شنبه غمگین.....

درخواست حذف اطلاعات


 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/07/21/post-660/شنبه-غمگین-




یکشنبه پس از غم....

درخواست حذف اطلاعات


هیچ راهی نیست، باید بلند بشم و ادامه بدم. اگر روحی یا جسمی، از پا در بیام؛ هیچ ی کمکم نیست. انتخ به جز سر پا بودن ندارم....

صبح واقعا انرژی ندارم. انگیزه هم همینطور. اما راهی نیست. به سختی از تخت می زنم بیرون. یک لیوان نسکافه داغ درست می کنم و علیرغم میلم و توی سرمای سر صبح، سر از زیر دوش در میارم. این چشمهای گود افتاده و صورت رنگ پریده؛ مگر با فشار آب گرم قابل تحمل بشن.خیسی کوچه، خبر از بارانی میده که حتی صداش رو هم نشنیدم. اما دوباره نم نم باران شروع میشه و این یعنی خود خود اجابت....

با بی میلی تمام، راهی میشم. قبل از اون میرم سراغ کمد و بسته قرص ویتامین دی رو برمیدارم تا یکی خارج از نوبت مصرف دو هفته یک بارم، بخورم. میدونم که کمبودش باعث افسردگی هست، شاید خوردنش بتونه یک کم سروتونین مغزم رو تقویت کنه. دلم هیچ مدل خوردنی رو نمیخواد.....

خیلی اتفاقی، هوس آهنگی رو میکنم که یک زمانی فکر می توی احوالم با "تو" مصداق پیدا میکنه: "  منم و وحشت تردید یه عشق....." اما حتی یادت هم نمی افتم. سیستم رو روشن نکرده، قرص ویتامین دی پنجاه هزار رو می خورم و میرم سراغ کارها. اول از همه، سراغ ارسال محموله ای رو میگیرم که دیروز باید می رفته و طبق آمار، تا فردا هم بیشتر نداریم. کارشناسش یته و تلفن جواب نمیده. با این در و اون در زدن، می فهمم اصلا ح محموله حرکت نکرده و این یعنی فاجعه. مطمینم یک جای کاراشتباه هست و موجودی باید بیشتر از این باشه که فردا کم بیاد. اما معمولا اثباتش طولانی میشه و طبق روال، اول موجودی رو می برم بالا و بعد دنبال گمشده می گردم. میرم سراغ مدیرجان که فعلا اطلاع رسانی کنم: با داد و فریادش و تهدید دخترک مسیول آمار که امروز هم نیست ادامه پیدا می کنه که چرا دیروز توی اقلام ری، اعلامش نکرده. هرچی هم میگم طبق آماررهفته قبل هنوز باید داشته باشیم و موجودی که دیروز اعلام شده افت شدید داشته و احتمالا یا اشتباه هست یا ضایعات ناگهانی؛ فایده ای نداره و تهدیدهای از راه دور دخترک، ادامه داره....

بالا ه همکار در یت تماس میگیره و وقتی معترض میشم که چرا علیرغم توافقمون، دیروز ارسال نداشته، میندازه گردن مدیرجان که با ایشون هماهنگ شده و جیغ و فریاد من که باید به من خبر می دادی هم تاثیری نداره. بهش میگم به فکر یتش باشه و خودم این طرف رو جمع میکنم. مطمینا الان و وسط عصبانیت مدیر جان، وقتش نیست که بهش بگم و البته که مطمینم سو برداشت یا ابکاری همکار هست، وگرنه محاله مدیرجان با ارسال محموله مخالفتی داشته باشه توی این اوضاع!

غم و افسردگی دیگه مجالی برای بروز ندارن. باید همه فکرم رو به کار بگیرم و سوتی همکار محترم رو جمع کنم. کار و مکاتبه و چای و همه چیز دیگه تعطیل میشه و می افتم به زنگ و تماس و فکر و فکر و ماشین و هماهنگی هزار تا چیز، تا بتونم با این وضعیت نابسامان حمل و نقل و اعتصاب؛ تا کمتر از ۲۴ ساعت آینده، محموله رو ۱۴۰۰ کیلومتر جابه جا کنم.....

تا عصر اونقدر جلسه و ری و هماهنگی و تماس و ...... هست که دیگه خودم فراموش میشم! فقط وقت میشه سر ظهر سراغی از بابا بگیرم که در حال ترخیص هست و مامان که میره فیزیوتراپی برای دستش. با چهره ای بی رنگ اما ملتهب و داغ از درون، با اندک عطر خاصی که امروز زدم تا یک کمی حالم رو بهتر کنه، با شلوار جینی که با مانتو فرمم پوشیدم تا یک کم تغییر باشه و کمک به حالم؛ با این همه دوندگی که از صبح و استرسی که کشیدم، و شاید هم به مدد  دوپینگ ویتامین دی، بالا ه سرحال، روز رو به غروب می رسونم. آهان! تازه وسط این همه کار، برای خواهر مدیر جان هم هماهنگ که بدون نوبت، بره کلینیک دوست جانم برای فیزیوتراپی!

بالا ه آ وقت، با انبوه نامه ها و کارهای مونده، میرم سراغ مدیرجان و میگه که خسته لست و میخواد بره و یک کم غر میزنم که کارهای من مدتهاست مونده و نشده صحبت کنیم. نامه ها رو باهم جمع می کنیم و وسطش با مثال ارسال نشدن محموله دیروز، علیرغم هماهنگی قبلی و تموم ش به این که به خواست شما ارسال نشده، از سو برداشت همکارها از ناهماهنکی من و مدیرم گله میکنم و کاملا حق به جانب، از بحث خارج میشم و قرار میشه توی جلسه این هفته، با بچه ها در موردش حرف بزنیم. یک کم هم حرف متفرقه می زنیم و میخوام در مورد مشکل دو ماه مونده حرف بزنم که میخواد بره و قول میده که فردا، یک ساعت تمام برام وقت بذاره. بعد هم بهم میگه یک کم فکر خودت باش و با یک سفر یا ورزش، نذار از پا در بیایی......

این که حس میکنم ی هست که بتونه توی این اوضاع، کارم رو حمایت کنه - علیرغم گاهی عصبانیت ها و استرس ها، این که در عین این همه مشکل، میتونه حواسم به همه چیز باشه و با یک مدیریت بحران، مانع توقف خط بشم، این که میتونم این همه حس مسبولیت داشته باشم و از همه مهمتر این که اصلا توی این اوضاع و احوال، کار هست و درآمد هست و سلامتی؛ خدا رو شکر می کنم و تازه می رسم به کار معمول روزانه و تا خود هفت و نیم شب، کلی کار انجام میدم.......

نوشتم تا یادم باشه، هر سربالایی، سراشیبی هم در پی داره و اساسا زندگی، تشکیل شده از قله ها و دره ها. این که حتی با بدترین روحیه، باید بلند بشم و روی پای خودم بایستم و به زندگی ادامه بدم؛ چون اساسا راه دیگه ای وجود نداره. نوشتم؛ حتی اگر کلی پرت و پلا و پر از غلط باشه، چون اینجا تنها جایی هست که میتونم خود خودم باشم، با تمام حس های همون لحظه ام؛ حتی اکر کاملا متناقض از روز قبلش باشه.....


خدای مهربانم: شکر می کنم و "از برای توان و قدرت، دعا می کنم....."





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/07/22/post-661/یکشنبه-پس-از-غم-




بعد از چهار سال .....

درخواست حذف اطلاعات


امروز، دقیقا چهار سال از اولین روزی که اومدم توی این شرکت جان، گذشت. خب الان یک کم حواشی زیاد هست و اوضاع درهم، برای همین نمیخوام صرفا به منفی ها فکر کنم.اما نمیتونم بگم اینجا اومدن برام کاملا خوب بود یا کاملا بد. همراه با خوبی ها و مشکلات زیادی بود، تاثیرات خیلی خوبی هم توی زندگیم داشت؛ اما در کل میشه گفت پیرم کرد، البته  اگر به عبور از مرز چهل سالگی هم فکر نکنم!

- خب شروع کار، همکاری با یک دوست قدیمی بود و هم ساختمانی شدن با دوست عزیز. خب درسته که فاصله با نفر دوم، زیاد و طولانی بود و حتی شاید بشه گفت ارتباط در حد صفر. اما همون دوباره توی یک فضا بودن، خیلی خوب بود.

- بعد آوردن اون یکی همکار قدیم بود توی سیستم. چیزی که اولش باعث شادی بود و کمتر از یک ماه، شد بزرگترین اشتباه زندگی در حوزه کار

- مفیدترین و بهترین اتفاق، تشکیل گروه کوه بود و حضور من به دعوت و اصرار دوست عزیز. از آشنایی های مضاعف جمعی دیگر و فرصت همدلی دوست عزیز که بگذریم؛ برای من شد باز شدن در به یک دنیای جدید: پام به دنیای کوه باز شد و هم شد یکی از بهترین اوقات و تفریح و ورزش؛ هم آشنایی با کلی آدم جدید با مرام و اخلاق کوهنوردی.حیف که چند تا چیز دست به دست هم دادند و مدتیه از همه چیز دور افتادم...

- اختلاف شدید و عجیب دوست قدیمی و شرکت جان و قطع ارتباط ناگهانی با ایشون و متز ل شدن موقعیت من، از بدی ها بود که همزمان شد با رو شدن دروغهای همکار قدیمی و فشار مضاعفی که روی من بود و نگرانی....

- گرفتن تسویه حساب شرکت جان قدیمی و کمکش به وام برای تغییر خونه و محل زندگی؛ خیلی خوب بود. دو تا پاداش غیر منتظره پروژه و پایان سال شرکت؛ کمک کرد به کمتر بد ار شدن به بانک مسکن بابت وام اوراق.

- خونه جدید و دوباره سرویس رو تجربه هم خیلی خوب بود؛ چیزی حدود سه سال و آشنایی با جمعی دیگر از همکاران ساختمان، خصوصا رضی جانمان.

-مدتی رکود و نگرانی؛ تعطیلات و مرخصی اجباری؛ اما عاقبتش شد یک حجم کار خیلی خوب و برگشتن به روزهای اوج....

- یت های پی در پی به خطه گرمسیر و دیدن جمعی از خونگرمترین و مهربان ترین مردمان این خاک. هرچند که اون هم مدت محدودی بود و الان یک سال و نیم هست که نتونستم برم. اما همشون شدن بهترین روزهای کار و تجربه سفر تنهایی.

- حس بدترین احوال، وقتی از سمت خودم تنزل داده شدم و بعد اومدن مدیری که کم اذیت نداشت، اما لااقل اخلاق مند بود....

- مدیرعامل محترم علیرغم تن دادن به تنزل رتبه من و از کار کنار گذاشته شدنم به خاطر قایم مقامش؛ هنوز خیلی قبولم داشت، حتی بیشتر از مدیر جدید که آشنای قایم مقام بود.برای همین خیلی وقتها خارج از روال اداری، از من نظر می خواست یا کاری می سپرد یا .... در نوع خودش تجربه جالبی بود؛ البته به قیمت دشمنی بیشتر قایم مقام!

- بعد از ی ال و نیم مشکل با همکار قدیمی و قطع ارتباط کامل باهاش و کلا  " ندیدنش" توی شرکت - که توی فضای به اون کوچکی چندان کار راحتی نیست - و یک عالمه سمپاشی که بر علیه من کرد و کلی دشمن و مشکل که برام تراشید؛ بالا ه با مدیر جدیدی که براش اومد نساخت و گذاشت و رفت و من یک نفس راحت کشیدم. هرچند که هنوز و بعد دو سال، گاهی باقیمانده یا تاثیر زهرش، یک اش کوچکی ایجاد می کنه که البته اصلا هم مهم و تاثیر گذار نیست.

- تحریم ضمنی و کم شدن حجم کار به همون دلایل بالا، همزمان بود با آشنایی با "تو" و فرصت خوبی که وقت کافی براش داشته باشم و البته بی توجهی به این رفتارها و تنش ها.

-اومدن مدیر عامل جدید، نقطه امید بود ، اما دو ماه اول اوضاع خیلی بدتر شد. تنها نکته مثبتش، به موقع شدن حقوق بود. کم کم با نبودن "تو" و بیشتر شدن فشارهای قایم مقام که مجبور به رفتن بشم، برای خودم تاریخ گذاشتم که بعد از مرخصی و سفر با خواهرجان ها، حتی بدون پیدا کار، بذارم و برم. توی سفر بودم که خبر از انقلاب رسید و اومدن معاونت جدید و به حاشیه رفتن قایم مقام. چند روز بعد هم رسما کارها اومد دست معاونت جدید و ما قرار شد با ایشون کار کنیم و دقیقا از همون لحظه، ورق روزگار برگشت و من دقیقا یک سال بعد از اون کنار گذاشته شده بودم، برگشتم جای قبلم؛ البته این بار بسیار با قدرت تر.

-  مدیریت جدید، باعث تغییر موقعیت و جایگاه شرکت شد توی کل مجموعه.  اعتبار و احترام ما هم همینطور. لباس فرم، سیستم هماهنگ پرداختها و خیلی چیزهای دیگه هم از آثارش بود.

- تنش ها و مشکلات کاری زیاد بودن. درگیری با پیمانکارها و مشکلات خط و تولید از یک طرف، مسایلی که با اون یکی واحد که تحت معاونت قایم مقام سابق بود هم به جای خود. این اختلاف تا پایین ترین سطح هم کشیده شده بود و نتیجه اش، دو  دسته گی عمیق بین همکارها....خیلی طول کشید،اما کم کم و به خصوص با کمک حسن ارتباط من و همکاران اون طرف و البته مدیرشون از پایین و فشار معاونت ما به معاونت اونها، باعث شد که بعد ازیک سال و ، کلی کمرنگ بشه.

- با حمایت معاونت جدید و البته استعداد و پشتکاری که داشتم، جایگاهم کاملا تثبیت شد و اعتباری که باید رو توی سیستم به دست آوردم و بالا ه حکمم رو هم گرفتم. چیزی که در بدو ورود و البته بدون حکم رسمی بهم داده شده بود.

- زیر و بم های کار، اختلاف نظر گاه و بی گاه با معاونت، حرف نشنوی و کم کاری های مجموعه تحت نظر، اصطکاک با بقیه واحدهای شرکت، مشکلات با پیمانکار و بازرس و کارخانه، مشکلات قیمت و تحریم و نبودن مواد اولیه و اعتصاب باربری ها و ..... هم که بالل ه جزو لاینفک کار هستند......

- با همه اینها، خدا رو شکر که کاری چنین خوب هست و درآمد هست و اعتبار و احترام......








منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/06/04/post-650/بعد-از-چهار-سال-




بهانه می خواهم برای سر تاریکی زمستان.....

درخواست حذف اطلاعات


گرمای زیاد، کلافه و عصبیم می کنه. از گرمای تابستان متنفرم. اما کوتاهی روزهای پاییز و زمستان، بیشتر اذیتم می کنه. این که تا چشم نزدی، همه جا شب شده و تاریکه و تنها راه فرار از تاریکی، خو دن هست! این که باید توی تاریکی شب بیایی خونه. اصلا  وقتی نمای شیشه ای شرکت جان، همه تاریکی رو درون خودش می کشه و ساعات آ کار توی تاریکی هست و بعد هم باید توی تاریکی به ماشین جان برسی، این که گرفتار ترافیک سر شب میشی  و خونه رو توی روشنایی نمی بینی، همه اش پر غصه است. از اون بدتر هم سرد شدن هواست که هیچ راهی نمی مونه برای فرار، الا بغل کیسه آبگرم و خزیدن زیر پتو..... تاریکی - زود شب شدن - و سرما، خودشون به حد کافی توانمند هستند برای به افسردگی کشوندن یک آدم سالم. امان از اون که این همه دلیل بیرونی هم توی جامعه و  بیماری توی خانواده باشه. کاش این زمستون رو بی دردسر به بهار برسونم. کاش با خبرهای خوب سلامتی و رفع مشکلات و رونق جامعه و بازگشت اخلاق، شادی؛ مهمان شبهای سرد و تاریک زمستان و البته کل زندگیمون بشه ......

خدای بزرگ، مهربانی ات رو بیشتر کن و مردم این سرزمین رو محکم توی بغلت بگیر و از این اوضاع نابسامان نجاتمون بده. عزیزان من رو هم محکمتر بغل کن و با سلامتیشون، لطف ودنعمتت رو در حقمون تموم کن.....


پ.ن: بالا ه پست مربوط به چهارم شهریورماه، هرچند اون طوری که دلم می خواست نشد، اما تکمیل شد و از آرشیو موقت خارج. به تاریخ خودش هست: چند پست پایین تر.





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/06/30/post-656/بهانه-می-خواهم-برای-سر-کردن-تاریکی-زمستان-




بعد از سالها ....

درخواست حذف اطلاعات



۱۸ سال پیش ، ۲۴ شهریور ۷۹ وقتی داشتن خطبه عقد رو می خوندن؛ توی خونه چون پدر محترم اساساً  به عقد محضری اعتقاد نداشتند و اصرار داشتند که حتما این کار توی خونه انجام بشه حالا که مراسم نداریم؛ اگر از اطرافیان میپرسیدی که در مورد چنین روزی چه فکری میکنند؛ حتما می گفتند شهریورماه؟ الان باید دنبال کیف و کفش و لباس مدرسه بچه ها باشی و   از آن طرف هم فکر چیزهایی که باید برای ذخیره زمستون توی فریزر گذاشت! اما خودم هیچ ایده ای ندارم یعنی یادم نمیاد به چی فکر می !  همه آرزوی من طلب عشق بود که فکر می بهش رسیدم .در مورد آینده و بچه نظر خاصی نداشتم.....


امشب وقتی به عنوان آ ین نفر در واحد را بستم و توی تاریکی راهی ماشین جان شدم یه دفعه یادم افتاد به ۱۸ سال پیش . نه اینکه از صبح یادش نبوده باشم،  اما این سوال بهم دست داد که اون موقع در مورد امروزم چه فکر می ؛  اگر بهم میگفتن تو یک شرکت معظم یه سمت قابل قبول داری، یک  ماشین نو گرفتی، تو فکر برنامه ریزی مناسب خودت و همکاران برای یت شهرستان هستی،  اگر می گفتند الان بابا بیمارستان هست و شیمی درمانی میشه و خواهر جانهات رو ماه هاست که ندیدی مطمئناً باور نمی !  اما خب الان تو این موقعیتم. ناراضی نیستم؛ خیلی هم بابتش خداروشکر می کنم اما کی از فرداش خبر داشت که من داشته باشم؟.....


آرزوم عشق بود که بد یا خوب؛ هرچند کوتاه، ولی تجربه اش . توی مکه از خدا آرامش خواستم، که میشه گفت تا حد زیا رو بهم داد. چون حتی توی بدترین لحظات، حس می کنم قلبم آرومه. سلامتی عزیزانم رو خواستم که تا الان تا حد زیادی داشتم و امیدوارم بعد از این هم بیشتر ادامه داشته باشه......


راستی، حتی بابت "تو" هم ممنونم. حضور "تو" توی زندگیم، هرچند کوتاه، حس بسیار خوبی برام داشت و لمس قلبم؛ باعث شد خودم رو بیشتر دوست داشته باشم. همه تلاشم این بوده که  با مهربانی، اطرافم رو جای بهتری برای زندگی بسازم و حالا وقتی گاهی می شنوم که حضورم مثل یک "قلب" بزرگ هست توی زندگیشون، عمیقا خوشحال میشم. کاش خیلی زود، با یک سفر دلچسب یا یک صعود خوب با دوستان خوب کوه، یک کم نشاط بپاشه به این روزهای پر از تنش.....




پ.ن: دو بار پاک شدن همه اون چه که نوشته بودم و پ نصف جملات از ذهن رو اضافه کنید به اون همه غلط تایپی که با گوشی لمسی میشن عامل فراری دادن من از نوشتن......


برمی گردم؛ انشاله خیلی زود .....





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/06/24/post-653/بعد-از-سالها-




بعد از سالها ....

درخواست حذف اطلاعات

۱


۱۸ سال پیش ، ۲۴ شهریور ۷۹ وقتی داشتن خطبه عقد رو می خوندن؛ توی خونه چون پدر محترم اساساً  به عقد محضری اعتقاد نداشتند و اصرار داشتند که حتما این کار توی خونه انجام بشه حالا که مراسم نداریم؛ اگر از اطرافیان میپرسیدی که در مورد چنین روزی چه فکری میکنند؛ حتما می گفتند شهریورماه؟ الان باید دنبال کیف و کفش و لباس مدرسه بچه ها باشی و   از آن طرف هم فکر چیزهایی که باید برای ذخیره زمستون توی فریزر گذاشت! اما خودم هیچ ایده ای ندارم یعنی یادم نمیاد به چی فکر می !  همه آرزوی من طلب عشق بود که فکر می بهش رسیدم .در مورد آینده و بچه نظر خاصی نداشتم.....


امشب وقتی به عنوان آ ین نفر در واحد را بستم و توی تاریکی راهی ماشین جان شدم یه دفعه یادم افتاد به ۱۸ سال پیش . نه اینکه از صبح یادش نبوده باشم،  اما این سوال بهم دست داد که اون موقع در مورد امروزم چه فکر می ؛  اگر بهم میگفتن تو یک شرکت معظم یه سمت قابل قبول داری، یک  ماشین نو گرفتی، تو فکر برنامه ریزی مناسب خودت و همکاران برای یت شهرستان هستی،  اگر می گفتند الان بابا بیمارستان هست و شیمی درمانی میشه و خواهر جانهات رو ماه هاست که ندیدی مطمئناً باور نمی !  اما خب الان تو این موقعیتم. ناراضی نیستم؛ خیلی هم بابتش خداروشکر می کنم اما کی از فرداش خبر داشت که من داشته باشم؟.....


آرزوم عشق بود که بد یا خوب؛ هرچند کوتاه، ولی تجربه اش . توی مکه از خدا آرامش خواستم، که میشه گفت تا حد زیا رو بهم داد. چون حتی توی بدترین لحظات، حس می کنم قلبم آرومه. سلامتی عزیزانم رو خواستم که تا الان تا حد زیادی داشتم و امیدوارم بعد از این هم بیشتر ادامه داشته باشه......


راستی، حتی بابت "تو" هم ممنونم. حضور "تو" توی زندگیم، هرچند کوتاه، حس بسیار خوبی برام داشت و لمس قلبم؛ باعث شد خودم رو بیشتر دوست داشته باشم. همه تلاشم این بوده که  با مهربانی، اطرافم رو جای بهتری برای زندگی بسازم و حالا وقتی گاهی می شنوم که حضورم مثل یک "قلب" بزرگ هست توی زندگیشون، عمیقا خوشحال میشم. کاش خیلی زود، با یک سفر دلچسب یا یک صعود خوب با دوستان خوب کوه، یک کم نشاط بپاشه به این روزهای پر از تنش.....




پ.ن: دو بار پاک شدن همه اون چه که نوشته بودم و پ نصف جملات از ذهن رو اضافه کنید به اون همه غلط تایپی که با گوشی لمسی میشن عامل فراری دادن من از نوشتن......


برمی گردم؛ انشاله خیلی زود .....





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/06/25/post-653/بعد-از-سالها-




به وقت این روزها....

درخواست حذف اطلاعات



- روزها تند و تند دارن میگذرن. اول هفته، چشم به تعطیلات آ هفته دارم. نمیفهمم صبح چطور به غروب و شنبه چطوری به چهارشنبه می رسه. برای آ رهفته هزارتا فکر می کنم. از تمیزی اساسی خونه تا گشت و گذار و کتاب و .... آ ش به هیچکدوم نرسیده،  منتظرم صبح شنبه بشه و بر به جایی که فکر می کنم مفیدترم.

- دو سه هفته پیش پستی رو شروع و نیمه ماره موند. نمیخوام تاریخش دست بخوره و کامل هم نشده. بعد همینطور مونده و پست بعدی رو هم نمیتونم بنویسم!

- برای کمک به یک پایان نامه، توی تظرسنجی اینترنتی شرکت . درباره خانمهایی بود که جدا شدن. تمام مدتی که داشتم سوالها رو جواب نی دادم، با خودم فکر می که توی فاصله دو سه سال بعد از ج ، مطمینا جوابهام با الان خیلی متفاوت هست. چه از تظر احساسی و چه فمر به آینده یا حتی نگاه به گذشته زندگی مشنرک. هیچ جایی هم نبود که برای اون دانشجوی بنده خدا یادداشت بذارم که لااقل بعدذاززسوالهای عمونی دررمورد سن و تحصیلات، می پرسیدی که چندسال از جداشدن گذشته. به نظرم کلی از اعتبا اسخ ها، دقیقا به همین موضوع برمی گرده و میتونه باعث تناقض شدید توی جوابها بشه.

- عوارض بالاتر رفتن سن رو حس می کنم: نور کم واقعا بیناییم رو تحت تاثیر قرار میده. از اون طرف همه اش دنبال بزرگ صفحه و بزرگتر خوندن و دیدن نوشته هام!

- ماشین جدید و ضبط سالم و پر امکانات، باعث شده دوباره مسیر رو به شنیدن بگذرونم. اما تجربه خوبی نبوده برام. آهنک های زیادی شاد، میرن روی مغزم و تا چند ساعت همه اش توی گوشم زنگ میزنن. آهنگ های قدیمی هم  یا می برن  به خاطرات، یارسر از حسی در میارم که پر از غم و ناراحتیه و تنها چیزیه که این روزها واقعا بهش نیازی ندارم. موسیقی بی کلام هم خوابم میاره!!

- بر خلاف قدیمها، اصلا تنهایی نمیاونم جایی برم. کوه که پیشکش؛ حتی تیاتر هم دیگه تنهایی حوصله ام نمیاد. از اون طرف از هر قرار و دیدار دوستانه ای استقبال می کنم. هرجور شده و حتی با کلی تاخیر، خودم رو سر قرار می رسونم و سعی می کنم زمانی که اونجا هستم، کمترربه چیز دیگه ای فکر کنم. حالا این قرار، از تنوع خوبی هم برخورداره! فرق نمی کنه دوستان قدیم مدرسه باشن یا دوست جان جانها. دوستان گروه خانم نویسنده باشند یا همکاران قدیم. از هر دیداری استقبال می کنم. ( رافی بانو. بتونم از سر کار زود بزنم بیرون؛ حتما میام پیشت). و البته که اینها غالبا شامل مهمونی توی خونه نمیشه و همه اش تپی پارک و کافی شاپ و رستوران هست یا حتی نمایشگاه! البته به جز خونه همکارجان به سر برنده در مرخصی زایمان.

- از اوضاع این خاک هم که بهتره چیزی نگم و فقط دست به دعا ببریم به امید معجزه ای که سامانمان بده. البته که از خونسرذی خودم متعجبم! اما میدونم وقتی جایی شرایطی پیش میاد که هیچ کاری از دست آدم برنمیاد، بهتره به هیچ چیزی فکر نکنه و خودش رو از خبرهای  بد و تحلیلهای عجیب و غریب دور نگه داره و مراقب سلامتی و اعصابش باشه تا لااقل وسط این همه کمبود، هزینه بیماری و معضل نبودن دارو بهش اضافه نشه!

- بدجوری معتاد تل.گرام شدم. بدون شرکت در بحث های ساعت گذشته، شب که می رسم تک تک پیغامهای صبح تا اون موقع رو میخونم. میدونم اعتیاده، اما نمیتونم ترکش کنم!

- تاریخ رو که نگاه ؛ رسیدم به روز  اولین دیدار و البته تبریک تولد پسر "تو". نمیدونم چه تاثیری روی روح و روان من داشتی که از ذهنم پاک نمیشی. اما مطمینم اگر اندکی ازبار احساسی داستان کم می و عقلانیت یا منطق رو جدی می گرفتم، همون دیدار اول کافی بود برای فهمیدن این همه فاصله و نیازی به کشوندن دل، تا ی ال بعدش نبود. آخه کی میتونه برای اولین دیدار یک خانم محترم، ساعت هفت شب بهش زنگ بزنه و برای یک ساعت بعد توی یکی از شلوغترین پارکهای تهران دعوتش کنه برای صحبت جدی؟.... هرچند که در نهایت؛ از تجربه ای که بود؛ پشیمون نیستم.

- حدود یک سال از وقتی غیر رسمی و پراکنده چادر سر ن میگذره. چند ماهی هم از وقتی که کامل کنار گذاشتمش. با همه احترامی که برای عقاید اون موقع خودم و البته عزیزانی که به حرف دلشون چادر دارن قایل هستم، اما واقعا باور نمی کنم که چطور بیست و یک سال تمام، چادر سرم می . از سختی اطوکاری تا روی سر نگه داشتن و جمع و جور ش و .... جالبتر این که نگاه و رفتار غالب خانمهای چادری رو با بقیه که می بینم، واقعا حالم بد میشه. به خیلی از بقیه؛ حق میدم اگر که حس خوبی نسبت به من و چادرم نداشتند، وقتی بیشتر چادری ها؛ این طور با نفرت و تحقیرآمیز با بقیه برخورد میکنن. البته اساسا نگاه بالا به پایینی که متاسفانه غالب مذهبی ها و معتقدهای ما به سایر مردم و به قول خودشون بی دین ها دارن رو نه درک می کنم، نه تایید.....

- بس نیست؟! بعد از این همه مدت طولانی ننوشتن، زیادی پرت و پلا نشد؟!..

- راستی: تبلیغات جشنواره تولید کتابهای صوتی امسال، هیچ حسی در من ایحاد نکرد. حیف از استعدادم!


# خدای مهربان، دعایم همچنان سلامتی  بیماران و عزیزان است، بیشتر از همیشه پدر و مادر و خواهرجانها و البته صلح و آرامش و رفاه مردمان سرزمینم.....


پ.ن: داشتم حساب می که محرم از کی شروع میشه. رسیدم به این که امشب دقیقا دو شب مانده به محرم. معادل ۹ بهمن ۸۴ که دوباره عقد کردیم. ( نزدیک به تاریخ اولین بار که ۲۴ شهریور ۷۹ بود). جالبه که دیگه خیلی چیزها یادم نمیاد. واقعا از اون حساسیت روی تاریخ ها، افتادم یا رسیدم به سنی که حافظه کمتر یاری می کنه؟....

... سکوت و آرامش صبح رو دوست دارم، وقتی که هیچ ی نیست و فقط صدای پرنده هست.  اگر گیج خواب نباشم البته!







منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/06/18/post-651/به-وقت-این-روزها-




یک سخن دارم، این شرح دهم، یا نه؟.....

درخواست حذف اطلاعات


خیلی دلم می خواست که می تونستم مثل قدیم، انگشتهام رو تند و تند روی کی برد حرکت بدم و از زمین و آسمون و روز مره و دغدغه ذهن و عمق دل بنویسم........






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/05/24/post-647/یک-سینه-سخن-دارم،-این-شرح-دهم،-یا-نه؟-




یکی از آن شبهای طولانی؛ خیلی طولانی.....

درخواست حذف اطلاعات

پیشاپیش از نوشتن و توصیف برخی حالات ناخوشایند، عذرخواهی می کنم.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/04/22/post-642/یکی-از-آن-شبهای-طولانی؛-خیلی-طولانی-




از هر دری، سخنی...

درخواست حذف اطلاعات


- وضعیت بابا، چندان مطلوب نیست. یعنی حال عمومی و روحیه اش خوبه، اما این که با این همه ضعف، همچنان به شیمی درمانی ادامه میده یک طرف، عصبی و پر استرس بودن و دائم بهانه گیری و بحث الکی و دعوا سر هرچیزی، کلافه مون کرده. این وسط بیشتر از همه نگران مامان جان هستم. حالا  می دونیم بودن این سلولهای لعنتی، یعنی چی و خودمون این همه ضعف رو می بینیم؛ اما وقتی ی به رومون میاره که چقدر اوضاع ابه و بابا ضعیف شده؛ حال آدم رو خیلی اب می کنه .....

- به بهانه علاقه خواهرجان به شاتوت و مرتب براش یدن، انگار این میوه رو تازه کشفش . چه لذت عجیبی داره خوردنش. یاد شرکت جان قبلی و اون درخت های شاتوتش به خیر که گاهی چیدن و خوردن پای درخت چند تا دونه اش، قسمت ما هم می شد ....

- آ ین است که خواهرجان تهرانه و سر صبح، به پیاده روی توی پردیسان میگذره. یادم میاد آ ین باری که برای قدم زدن اونجا رفتم، با "تو" بود؛ اما یادم نیست ماه رمضان پارسال بود یا شهریور ماه. نمیدونم حافظه ام ضعیف شده،  یا خاطرات "تو" اونقدر برام بی اهمیت شدن که از یادم برن....

- یک زمانی، یعنی تا همین چند وقت پیش، عاشق بودن ؛ یکی ز اولویت های زندگیم بود. برام مهم بود ی باشه که بتونم دوستش داشته باشم و کنارش آرامش رو تجربه کنم، ی که با بودنش، مجبور به تحمل تنهایی نباشم. اما الان مدتیه که دیگه واقعا چیزی دلم نمیخواد. سِر شدم انگار. نه تنها دلم نمیخواد ی کنارم باشه، که حتی تصور عشق هم نمی کنم. اوضاع نابسامان م.مل.کت و این همه ابهام و نا امیدی، توش بی تاثیر نبوده به نظرم. اما حس روزهای سخت پیش رو به خاطر بیماری پدر و دست تنهایی و نگرانی مادر، بیشتر من رو ازنیاز به یک همراه، دور کرده. فکر میکنم اگر ی باشه، نمیتونم موقع نیاز؛ به اندازه کافی در کنار خانواده باشم.  انگار دلم هم باهام همراه شده و واقعاً چیزی نمیخواد...

- در عوضش، این روزها مثل خیلی قبل تر، چسبیدم به کار و تمام فکر و ذکر و وقتم، مشغله  کار هست. از اون طرف هم ارتباطات دوستانه رو قوی و از هر فرصتی، برای یک قرار دوستانه  - خصوصا توی پارک  - نهایت استفاده رو می کنم.

- چقدر خوبه که این روزها، "دوست عزیز" این همه حضور داره. حتی اگر با پیگیری های کاری پی در پی و تکراری، کلافه ام کنه و تهدید به بلاک شدن بشه. حضورش خیلی خوبه، خصوصا این همه انرژیش و البته راحتی صمیمانه اش، وقتی میاد پیشم و آمار قطعات و م ومات رو میخواد.....

- خیلی دلم میخواد بنویسم. حسرت میخورم کاش مثل قدیمها میتونستم ساعتها و بی وقفه، هر چی توی قلب و فکرمه؛ ر قالب کلمات بیارم و بریزم توی وبلاگ. اما واقعا نمیتونم. بزرگترین ظلم به وبلاگ نویسی من، توی دو مرحله اتفاق افتاد. اول نابودی بلا.گفا و از دست رفتن اون همه آرشیو و بی اعتما ، دوم اومدن گوشی های هوشمند و فاصله های طولانی روشن شدن لپ تاپ. اصلا  از وقتی انگشتهام نتونستن همه حرفها رو تق و تق بزنن روی کیبر و تبدیل به کلمات بشن؛ دیگه حرف/ گله/ امید/ غم  و ..... تبدیل به کلمه نشدن که با پای خودشون، بیان توی وبلاگ....


* خالق بزرگوار و مهربان، سلامتی همه بیماران و عاقبت به خیری همه مردمان رو از تو میخوام، بیشتر از همیشه برای پدر جان. و البته که ازت میخوام بیشتر از همیشه، مامان رو در آغوش خودت بگیر و بهش سلامتی و صبوری و طاقت بده ....






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/05/12/post-645/از-هر-دری،-سخنی-




رویا، کابوس، یا ضمیر ناخودآگاه؟....

درخواست حذف اطلاعات


ـ هفته پیش، دنبال چند تا ع قدیمی، رفتم سراغ هارد ا ترنال. ع های سالهای دور رو که می گشتم و چشمم به همسرجان سابق می افتاد، اصلا دلم نمی خواست نگاه کنم و تند تند ردش می . حسی شبیه به این که این آدم الان متعلق به دیگری است و من نباید ببینمش ....

باید خیلی زود وقت بذارم و فولدر ع ها رو جدا کنم. امیدوارم خیلی زود، بتونم همه اش رو پاک کنم....

ـ ب تا خود صبح، همسرجان سابق توی خوابم بود. حرفهای پر محبت و گاه و بی گاه تماس فیزیکی. هر بار با سختی ازش دور می شدم و می گفتم تو زن و بچه داری و حق نداری به من نزدیک بشی. آ ش حتی منکر همه چیز شد و می گفت چی کار کنم که برگردی. کاش تعبیرش خیلی خیر باشه ......


پ.ن: یک زمانی دوست داشتم برا"ت" تولد بگیرم. از راه دور: تولدت مبارک.





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/04/18/post-640/رویا،-کابوس،-یا-ضمیر-ناخودآگاه؟-




....

درخواست حذف اطلاعات


از همون لحظه جواب آزمایش اندکی نابسامان و گزینه مشکوکش، حین شوک و ناراحتی متعاقبش و بغضی که به سختی نگه داشته شده و هر از چند گاهی، بی هوا چند قطره ای میاد پایین؛ ی ره به " تو" فکر می کنم و پسرت ....


پ.ن. یعنی از ۳۶ ساعت پیش






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/04/13/post-639/-




آرزو یا امید؟

درخواست حذف اطلاعات


دلم یک روز خوب می خواد؛ خیلی خوب....






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/03/29/post-635/آرزو-یا-امید؟




حس دلچسب یک نوزاد ....

درخواست حذف اطلاعات


. سهمیه کالای ژیلای عزیز رو براش بردم و فرصتی شد تا دختر شش روزه کوچولوش رو بغل کنم. یادم نمیاد آ ین بار، کی یک نوزادی به این کوچکی رو در آغوشم گرفته باشم. حس خیلی عجیبی بود: از یک طرف سراسر وجود آدم عشق میشه، از طرف دیگه، نگرانی بزرگ شدن و آینده اش توی این حال و روزگار.  برای هر زنی، مادر بودن یک حس خیلی قوی و مهم هست، اما اضطراب فرداهای این فرزند، کمتر از اون نیست.... وقتی که همکار عزیز از لحظات و حس و حال زایمانش می گفت، با خودم فکر که هیچ وقت نخواهم توانست تجربه اش کنم. امروز حال، اونقدر اوضاع و احوال وخیم هست که فکر کنم دعوت یک موجود بی گناه به این دنیای نابسامان و جامعه و فرهنگ از هم گسیخته، کار چندان صحیحی نیست. اما نمی تونم منکر نقش همسر جان سابق، توی این حس بشم. این که نتونست چنان حس امنیت و آرامشی در من ایجاد کنه که دلم بخواد "مادر" بشم، این که رفتارها اون قدر آزارنده بود که فکر می هرگز دلم نمیخواد فرزندی بیارم که متعلق به اون خانواده است، این که نشونم داد زندگی میتونه برای فرزندم، این همه بی رحم باشه، همونطور که برای من بود. از تصمیمم به نداشتن فرزند و ترک اون زندگی، پشیمون نیستم که گذر روزها بهم ثابت کرد کارم اشتباه نبوده و نا امنی و این همه مشکلات هم تایید بود که نخوام ی رو به دنیای این روزها دعوت کنم، اما نمیتونم منکر اون ذره حسرتی باشم که ته "مادر نشدن" برام وجود داره؛ هرچند که ناراضی نیستم ....


پ.ن: شاید اگر چند سال پیش بود، این پست، یکی از اون دسته پست های " به تو" می شد و پر احساس؛  از این حس غریب می نوشتم و نقشی که همسرجان سابق توش داشت. اما دیگه مدتهاست که "همسر جان (تو)" دیگه حتی "او" هم نیست توی نوشته هام. حتی اغراق نیست بگم اگر به خواب اومدنهای گاه و بی گاهش نباشه، گاهی حتی یادم میره که توی زندگیم بود؛ ۱۰ سال زمان کمی نیست برای فراموشی توی یک عمر چعل ساله .....






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/02/26/post-622/حس-دلچسب-یک-نوزاد-




در قلب سکوت نیمه جهان...

درخواست حذف اطلاعات


بعد از یت های پی در پی و طبیعت گردی های خوب سال ۹۵، پارسالم فوق العاده بی تحرک بود. اولش بنایی و تعمیرات خانه و انتقال کلاسهای عکاسی به روز و بعد هم داستان بیماری پدر محترم و بی دل و دماغی مفرط از عواقب این خبر و خانه نشینی های مکرر. تمام خارج از شهر رفتن سال گذشته من، خلاصه شد به یت سه روزه نمایشگاه دوبی که در اوج آزمایشهای دور جدید بیماری پدر بود و دلشوره اش. حالا وسط این همه کار و شلوغی؛ یک دفعه یت یک روزه اصفهان جور شد و یک بعد از ظهر ت توی یک هتل تک ستاره وسط شهر! 

پرواز صبح که خوب و سر وقت بود و جلسه و بازدید که تا ساعت دو و نیم تمام شد و بلیط برگشت ده شب و یک شهر گرم و آفتاب زده وسط ماه مبارک که نمیشه هیچ جاش رو گشت! از آن جایی هم که را مدیر محترم هستیم، گنجر شد به نصف روز استراحت در هتل! حالا من هستم و آرامش و سکوت این اتاق و خستگی بی خو شب قبل و یک گوشی نیمه شارژ و یک کتاب و دلی که توی دلم نیست از این که اتاق اون طرفی چه حرفهاست بین مدیرجان و همکارجان! حالا خدا کنه اقلا به اندازه دو تا جعبه گز یدن ، خیابان های اصفهان رو لمس کنیم!

چقدر دلم یک سفر خوب میخواد. پیاده گردیهای تهران خیلی خوبه، اما دلم سفر میخواد. همسفر خوب که نشد، کاش یک سفر خوب ردیف بشه: یک سفر خیلی شیک و کلی گشت و گذار؛ یا مقدار فراوانی شرجی شمال و آب دریا، یا یکی از اون کوله به پشت های پر از پیاده روی و چادر خو دن وسط طبیعت..... 

پروردگار مهربان؛ شکر از همه نعمتهات و امید به سلامتی همه بیماران و  درخواست توجه ویژه به مردمان این سرزمین بی آب و پر دروغ و غرق در ظلم و فقر....





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/03/08/post-623/در-قلب-سکوت-نیمه-جهان-




به روال همه سالهای گذشته...

درخواست حذف اطلاعات



مثل سه سال گذشته، شرکت جانمان مهمانی افطار دعوتمون کرد. همه با خانواده، و من مثل همیشه تنها. دو سال پیش، همکار جانم نبود و اولش حس تنهایی توی جمع به اون بزرگی اون قدر برام سخت بود که عهد دیگه تنهایی نرم. پارسال که همسر همکار جان نبود و با دخترش سه نفری رفتیم و کلی هم سر میز بقیه همکاران رفتیم و با خانمهاشون حرف زدیم. پارسال موقع رفتن، به "تو" گفتم که انشاله سال بعد با هم میریم. برنامه امسال دست بر قضا شد "دهم داد" و با جای خالی "تو"، با همکارجان و دخترش  رفتیم که همسرش خانه ماند به نگهداری نوزاد سه هفته ایشون. مراسم خوب بود و دیدار خانواده های همکاران خوب و رگبار باران بهاری خوبتر.....
 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/03/11/post-632/به-روال-همه-سالهای-گذشته-




فراموشی....

درخواست حذف اطلاعات


- پنج شنبه قرار بود با آرزو جانم، پیاده گردی داشته باشیم که کاری براش پیش اومد و نشد. بعد به جاش رفتیم تئاتر کوروش رو دیدیم. زود تموم شد و گشتیم توی تالارهای اطراف و برای تئاتری درباره موتزارت، بلیط گیر آوردیم و چند ساعت پیاده روی تبدیل شد به دو تا دو ساعت صندلی نشینی و تئاتر بینی. 

- شب توی راه برگشت و خ نسبی خیابانها، به تاریخ های توی اردیبهشت فکر میکنم و تولدها رو مرور می کنم تا تبریکی فراموشم نشه. روی تاریخ چهاردهم گیر می کنم. میدونم که مهم هست، اما نمیدونم چرا. کلی به مغزم فشار میارم و یک دفعه ذهنم جرقه میزنه به ۱۴ اردیبهشت ۸۸. اون روز تاریخ جراحیم بود و قرار بود صبح برای بستری برم بیمارستان مهر و تیروئیدم جراحی بشه. بعد از سلسله دعواهای طولانی و تصمیم قطعی من به ج ، خواسته بود موقتا صبر کنم و توی این فاصله جراحیم رو انجام بدم. اما با دعوای دو شب قبلش - که به خاطر ناراحتیش از بحث با خواهرخودش، سر من ادامه پیدا کرد - و این که جراحی من، نیاز به آرامش حس برای اعصاب داشت، راضی نشدم برم و به جای بیمارستان، سر از دادگاه خانواده در آوردیم و تشکیل پرونده و ارجاع به انجام تست بارداری!  بعد یادم می افته که مصادف هست با دو روز بعد از نیمه شعبان؛ یعنی تاریخ عروسیم. سال ۷۹، روز ۲۴ آبان، هفدهم شعبان بود و روز جشن عروسیم. فکر میکنم که با چرخش سالهای قمری، بعد از سالها، ازدواج و ج م روی هم افتادند. اما بیشتر که دقت می کنم، می بینم پارسال گرفتن حکم دادگاه و سالروز قمری عروسیم فقط یک روز فاصله داشتند.... بعد این حساب و کتابهای توی ذهن، به این فکر میکنم که زمان واقعا چیز عجیبیه: نه تنها دردها خوب میشن و از زخمها فقط اثری باقی می مونن، که فراموشی، یادها و خاطره ها رو اونقدر کمرنگ میکنه که جز با تعمق و فشار آوردن به ذهن، نمیشه جزئیاتش رو به یاد آورد. یک زمانی فکر می محاله بتونم روزهای تلخ و شیرین زندگی مشترک و حتی شخص همسرجان سابق رو فراموش کنم. اما حالا که بدیهی ترین چیزها جلوی ذهنم نیستند و فقط با تامل به یادم میان و خیلی وقتها حتی وجود چنین آدمی در زندگی از خاطرم میره، با خودم فکر میکنم که مرور زمان چه نعمتی هست و فراموشی، چه نعمتی بزرگتر: اون هم در آستانه پایان نهمین سال و شروع دهمین سال زندگی تنهایی؛ از ۲۴ اردیبهشت ۸۸، تا همین امروز و ادامه تا فرداهایی که هیچ خبری ازشون ندارم.......


- بی ربط نوشت: حالا وسط یاد و فراموشی، ذکر خیری هم م از یکی از خاطره انگیزترین روزهای چند سال اخیرم، ۲۶شهریور ۹۵؛ هشت، نه ساعت بی وقفه قدم زدن و نشستن و حرف زدن با "تو" توی پارک. هنوز باور نمی کنم که بشه با ی توی دومین دیدار و بعد از کمتر از یک ماه آشنایی، این همه حرف زد و راحت بود و خسته نشد؛ هرچند که اولین دیدار دو، سه ساعته هم دست کمی از اون نداشت.... هرجا هستی؛ سرت سبز و دلت شاد ....







منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/02/14/post-619/فراموشی-




این نیز بگذرد...

درخواست حذف اطلاعات


یک زمانی، وبلاگ خیلی رواج داشت. وبلاگهای خوب زیاد بودند و مطالب متنوع. خود من هم سر صبر و حوصله، طولانی می نوشتم. بیشترین وقت دنیای اینترنت، به جز مسایل مربوط به کار، توی وبلاگ ها میگذشت. صفحاتی که هر روز به روز می شدند، مطالب -حتی در حد زندگی روزمره آدمها- خوب و قوی نوشته می شد، کامنتها و تبادل نظرها، دوستانی که واقعی شده بودند.... های سال ۸۸، ما رو با گودر یا همون گوگل ریدر  آشنا کرده که فوق العاده بود: نیازی به هر بار آدرس دادن نداشت و همه صفحاتی که دوست داشتی جمع بودند و همه مطالب خوانده نشده جلوی چشمت. در کوتاهترین زمان، از همه خبردار می شدیم؛ که البته گاهی گوشه پایین صفحه، چت با گوگل تاک هم بود.  مهمترین ضربه به وبلاگ خوانی، حذف گوگل ریدر بود و مهمترین بلا برای وبلاگ نوشتن، از دسترس خارج شدن دو ماهه و خذف یک سال و نیم آرشیو و از سر گیری بدون هیچ توضیح و عذرخواهی! کلی نوشته و حس و خاطره از دست رفت؛ به علاوه یک عالمه ارتباط. کوچ من به بلاگ اسکای، اکرچه دیر؛ اما خوب بود، اما من دیگه هیچ وقت نتونستم با کی بورد، مثل سابق ارتباط برقرار کنم و حس ها ( و بعضا بغض و دردهام ) رو روی کلمات بریزم......


با اورکات، بعد سالها تونستم تعدادی از دوستان قدیم رو راحت تر پیدا کنم. با چند تا از دوستان نزدیک، ارتباط خوبی داشتم، اما ازدواج و مهاجرت و  تغییر آدرس، در کنار نبودن موبایل، باعث بی خبری از خیلی ها شده بود که توی اورکات پیداشون کردیم. بعد از اولین قرار توی فروردین ۸۴ با دوستان مدرسه، دیگه با تبادل شماره و راه اندازی وبلاگ گروهی، نیازی به اورکات نداشتیم! یعنی نه این که نیاز نباشه، اما منفعت اصلی از این نرم افزار و ارتباط، فراهم شده بود. فیل.تر که شد، یاهو ۳۶۰ و اون یکی گزاگ یا نمیدونم جی، دیگه نتونستن جاش رو بگیرن. با هم هیچ وقت ارتباط نگرفتم! فقط شد وسیله اشتراک گذاری ع قرارهای فصلی! .....


در برابر گوشی هوشمند و داشتن وایبر، خیلی مقاومت ، چون میدونستم چطور معتادش میشم! نهایت هم تبلت گرفتم که همیشه و همه جا، همراهم نباشه. اول وایبر و واتس اپ نصب شدند. چند ماه بعد تلگرام و یکی دیگه که حتی اسمش هم یادم نیست الان! دردسرهای خودش رو داشت: آدمهایی که به اندازه کافی باهاشون راحت نبودی و یکی یکی سراغت رو میگرفتن، دیدن ع هات یا خبر داشتن از این که کجایی یا کی آنلاین بودی و .... کم کم ابزارها بیشتر شد و امکان ازردسترس خارج بعضی از این اطلاعات و یک سال بعد که کوچ به تلگرام انجام شد، تازه فهمیدیم چه نعمتی هست آیدی داشتن و معلوم نبودن شماره تماس! اما خب امان از اون همه گروه بعضا کاری و اطلاعاتی و بعدترهم کانال که حافظه خور بودن و غیر قابل پاک شدن قبلی ها. اینستاگرام فرق داشت البته.ع گذاشتن و ع دیدن و کم کم تبدیل شدن به دفترچه خاطرات تصویری، دنیای خودش رو داشت که خدا رو شکر هنوز هم داره! اما این وسط یک چیزی از دست رفت. این که با احوالپرسی پای دنیای مجازی، هیچ وقت نمیشه حال واقعی طرف رو فهمید. منکر خیلی درد دل ها و سبک شدن ها با چت های دنیای مجازی، نیستم. اما غالبا؛ در عین هجوم خبرها، بی خبری بی داد میکنه. از روی ع دسته گل، هیچ ع نمیفهمه که هدیه محبوب بوده یا ملاقاتی مریض! از ع توصیه به رعایت پرهیز غذایی با لوگوی فلان بیمارستان هم ی  متوجه نمیشه آدم دقیقا به چه دلیل بیمارستان بوده! حکایت پستهای منتشر نشده و کپشن های پاک شده هم که برای خودش جداست.....

خلاصه که این روزها و این ارتباطات هم میرن و جایگزین دیگری براشون میاد و ما آدمها هر روز دورتر دورتر میشیم از همه دنیا و البته از خودمان.....



پ.ن: هنوز صفحه گفتگوی تلگرامت رو پاک ن . همین ع عوض های گاه و بی گاهت ما را بس!





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/02/12/post-618/گذار-




چرا؟....

درخواست حذف اطلاعات


 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/02/08/post-616/چرا؟-




پروردگار مهربانم؛ سپاس

درخواست حذف اطلاعات


با همه مشکلات و گرفتاری ها، با همه اضطراب بیماری پدر و نگرانی دائمی سلامتی مادر و غربت خواهرجان ها، در کنار استرس بی ثباتی وطن، با همه فشارهای کاری و غیر کاری و با وجود یک قلب خالی از عشق و یک آغوش بی تکیه گاه، احساس می کنم که خوشبختم و این اصلا حس کمی نیست؛ خدای خوب و مهربانم، به خاطر این حس رضایت بخش و همه نعمتهایی که دادی و همه بلاهایی که از ما دور می کنی و البته حضور همیشگیت در زندگیم، از شما ممنون و سپاسگزارم.

- درسته که همراهی ندارم که در کنارش ساعتها و ساعتها قدم بزنم و حرف بزنم - یاد پیاده گردی ها با "تو" به خیر -، اما دوستان عزیزی دارم که با هماهنگی قبلی، میتونم چند ساعتی در کنارم داشته باشم شون و ساعتها پیاده گردی تهران رو تجربه کنم.

- درسته از خیلی از عزیزانم دورم و حضور پر امیدشون رو کنارم ندارم، اما انرژی دعاهای خوب و آرزوهای قشنگشون رو حس می کنم.

- درسته که کلی مشکلات کاری و اعصاب دکنی و بعضا همکاران پرمدعای .... (جاش چند تا بد و بیراه بذارید لطفا)هستند، اما خدا رو شکر که کار هست و حقوق اول ماه و خیلی ها کارم رو باور دارند و البته که "دوست عزیز" هست.

-درسته که دل و دماغ کوه و طبیعت گردی ندارم، اما اونقدر کتاب دور و برم هست و تمرکز دارم که بتونم از خوندن ششمین کتاب توی ششمین هفته سال، از خودم خوشحال باشم.

- درسته که گه گاه درد کمر هست و درد گردن و قرچ و قورچ صدا زانو، اما در مجموع سلامتی کامل هست و توان تنهایی از پس زندگی براومدن...

- درسته که با این همه تظاهر و ریا، به نظر ایمانم کمرنگ میاد، اما درونم سرشار از عظمت خداست و پرم از خیرخواهی و توکلم تنها بر ذات بی منتهای اوست....

#پروردگار مهربانم، به بودنت شکر. به همه نعمت هات شکر.لطفت رو مثل همیشه بر عزیزانم، بر جای جای وطنم و بر تمام این کره خاک، جاری کن....





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/02/10/post-617/پروردگار-مهربانم؛-سپاس




"صدا" کن مرا، "صدا"ی تو خوب است...

درخواست حذف اطلاعات


میگن:

امروز روز جهانی صداست، صدا مثل اثر انگشت میمونه و قلب هر ی با تن صدای یک نفر خاص به لرزه در میاد.....


راست میگن. برای من، "صدا" فقط یعنی "تو". چه گرمی و زیبایی صدای خودت حین حرفهایی که حتی خیلی هاش رو دوست نداشتم، چه کشف استعداد ذاتی من در صدا و اطمینان دادن به خوبیش. از طپش قلبم موقع شنیدن زنگ مخصوصت روی موبایل هم که نگم .....






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/01/27/post-614/-صدا-کن-مرا،-صدا-ی-تو-خوب-است-




اتفاق، قسمت، یا ....

درخواست حذف اطلاعات


یک: برادر بزرگتر، به سرطان کولون مبتلا شده. شروع رادیوتراپی از هفته دوم تعطیلات هست. برادر پانزده سال کوچکتر که پزشک هست، برای همراهی و قوت قلب، از شهرستان میاد تا چند روزی پیشش باشه. برادر بزرگتر هنوز توی شوک خبر بیماریش هست و برادر کوچکتر، سابقه بیماری قلبی. صبح آ ین روز تعطیلات، برادر کوچکتر آماده میشه که برگرده شهرشون، پیش خانواده اش. احساس ضعف می کنه و با همون لباس سفر و به دست، برمی گرده به تشک خواب. چند دقیقه بعد، انگار سالهاست که از دنیا رفته ..... کی میدونه کی قرار نوبت کدوممون باشه؟ کی میدونه مریضی شدید باعث مرگ میشه یا نه؟ کی گفته که سفر اون دنیا، سن و سال سرش میشه؟.....

بعدانوشت: برادر بزرگتر همسر دوست چندین دهه مادرجان است.


دو: کمی زودتر از سرویس پیاده میشم. با کارت قبلی و کوپن تخفیف جدید، راهی کتابخانه محل میشم برای عضویت. نزدیک خونه، تصمیم می گیرم یک کم دور پارک سر خیابون قدم بزنم و از هوای بهاری لذت ببرم. وسط پارک بچه ها مشغول بازی هستند و از پیاده روی کنار پارک توی کوچه فرعی خارج میشم. چند دقیقه بعد، اسمی روی گوشیم می افته: یکی از همون دوستانی که توی انتقال به گوشی جدید یا حذف شماره اش، مردد هستم. بهم میگه تو الان توی پارکی؟! میپرسم کجایی و میگه توی ماشینی که داره سمت من، دنده عقب میاد. میفهمم دخترش رو برده بوده دنداتپزشکی محل ما و به جای ی ره رفتن توی اتوبان تصمیم میگیره از کوچه فرعی بیاد و یک لخظه من رو می بینه و شک می کنه. باور نمیکنم چطوری من رو شناخته، بعد از شش هفت سال! چند دقیقه ای حرف می زنیم و از برنامه یک قرار مفصل دیدار با بقیه دوستان حرف می زنیم و میریم خونه ...


سه: قرار میشه در سومین مراسم ختم امسال شرکت کنم. ( طی شانزده روز، سه تا مراسم؛ یک کمی زیاد نیست خدا جونم؟!) دارن قبر رو آماده میکنن. یک پارچه سفید کوچکی کنار سنگ مزار بغلی هست و یکی دو نفر دارن آروم روش دست میکشن. معلوم میشه چهل سال پیش، مادر متوفی اینجا خاک شده بوده. قرار هست پسر مرحوم رو اینحا خاک کنن. استخوان های مادر رو خارج و لای اون پارچه سفید گذاشتن تا قبر رو عمیق تر کنن و برگردونن داخل و سنگ لحد بچینند و پسر رو در طبقه بعد دفن کنند. یعنی خیلی زودتر از اون که فکرش رو ، از ما فقط چند کیلو استخوان باقی می مونه و احتمالا "یاد"ی در خاطر آدم ها . یعنی این همه حرص و جوش و برو و بیا و حرف و تلاش و دروغ و ...... خلاصه هرچی که فکرش رو یا نکنیم؛ آ ش میشه چند کیلو استخوان در حال پوسیدن که حتی ی رغبت نمی کنه بهشون دست بزنه ....


چهار: توی بهشت زهرا، دور میدون که میخوام بپیچم، یکی خیلی بد پیجید جلوم و بعد از در شاگرد پیاده شد و داد. محل نذاشتم و سوار شد. از جلو راه نداد و دوباره از سمت خودش پیاده شد و شروع کرد به دری وری گفتن و اعتراض . کلا حالش خوب نبود. برای اولین بار بود که بدترین و زشت ترین های عمرم به خودم رو شنیدم، توی روی خودم؛ و در کنار مادر عزیز و دوستش. در نهایت خونسردی و بی توجهی دنده عقب گرفتم و از پشت ماشینش راهم رو گرفتم و رفتم. تمام راه با خودم فکر می چرا نه از این همه بی فرهنگی و ت زدگی عصبی شدم، نه از دری وری هایی که شنیدم. بعد فکر که راست میگن آدم ها وقتی نقطهه ضعفی رو که درون خودشون دارن از دیگران میشنون، ناراحت و عصبی میشن و انکارش میکنن. اما وقتی چیزی درون آدم نیست، هر قدر هم در موردش حرف بزنن، بهش بر نمی خوره. آقای راننده بسیار (!!!) محترم و زیبا سخن (!!!) شاید اگر در مورد رانندگی من حرفی می زد، باعث عصبانیتم می شد. اما وقتی رکیک ترین ناپاکی ها رو به من نسبت داد، وقتی هم خودم از حالم خبردارم و هم خدای خودم، اصلا برام مهم نبود. هرچند الان و بعد از چند ساعت، باورم نمیشه تونستم بشنوم و در کمال آرامش و خونسردی، پشت سر بگذارمش. البته قطعا بعد از این حرکت،  بی غیرت و سیب زمینی هم به لیست دشنام های ایشون در مورد من  اضافه شد!! 

پنج: این مهمانهای بعد از عید هم حکایت جالبی هست. ملت تعطیلات رو به سفر هستند، بعد که میان تهران، شروع میکنن به عید دیدنی. حالا دیدار اقوام و بزرگترها، خیلی هم خوبه، اما این که فرصت بازدید پس دادن نیست و بعدش گله گذاری هست که خونه ما نمیان به کنار، میزبان بیچاره که تا یک ماه بعد از عید باید بساط شیرینی و آجیلش به راه باشه چی؟!


شش: ( خیلی خیلی بی ربط البته!!) : کانال "قلب نارنحی فرشته" رو با علاقه تمام دنبال می کنم. دست نوشته های مرتضی برزگر رو دوست دارم. نوشته هاش در عین غم مبهمی که داره  و از تنهایی مرتضای کودک، بغض به گلوی آدم میاره، اما یک جور خاصی دلنشین هست. کتابش روز ۲۸ اسفند توزیع شد و عید توی شهر کتاب نزدیکمون  پیداش ن ، از آی دی که برای ارتباط با خواننده ها گذاشته بود با خودش صحبت (نکته قابل توجه و تقدیر: ارتباط مستقیم نویسنده با خواننده هاش ) فهمیدم موفق به اخذ مجوز توزیع نشده و فقط میشه از ناشرش تهیه کرد. دقیقا سه بار تا چشمه مرکزی رفتم تا موفق شدم کتاب رو تهیه کنم. در مجموع بد نبود، هرچند که اصلا به پای احساسی که توی نوشته های کانالش  هست نمی رسید. جالب این که ربط " مرتضی" داستان رو به "تو" نمی فهمم. نمیدونم چرا هر بار که مرتضای کودک داره از بچگی و به خصوص مامان پروانه اش میگه، چهره کودکی تو میاد توی ذهنم: اون ع  دوره دبستان با کلاه و پاپیون روی یقه که هنوز هم روی ع های پروفایلت قابل دسترس هست.از همه هم بیشتر، وقتی با چشمانی اشکبار، میگه: "می پهمم" .....







منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/01/17/post-610/اتفاق،-قسمت،-یا-




گزارش هفتگی

درخواست حذف اطلاعات


خب، دیروز بعد قرار فصلی با دوستان مدرسه، همینطور بی برنامه پیشنهاد گشتن رو به آرزو جانم دادم و در راستای تهران گردی، سر از بوستان نهج البلاغه در آوردیم. از زیبایی های بهار توی این خاک، هرچی گفته بشه کم هست و چهار ساعت قدم زدن در پارکی که اطراف بستر رودخانه فرحزاد (یا پونک) درست شده و زیبایی گلهای این پارک، نا کافی. روی شیب بوته های آبشار طلا و یاس و نسترن و چند مدل دیگه گل، حس بزرگ و پر گل شدند. و باغچه ها پر رز و بنفشه و ... زیبایی پارک و لطافت هوا و تونل جالب زیر اتوبان همت برای اتصال دو قسمت پارک یک طرف، حرف زدن و حرف زدن با دوست چندین ساله، یک طرف .... و این طور شد که در سونین هفته بهار، سومین پیاده گردی با آرزو جانم رقم خورد تا برای همه تتشهای کاری و غیر کاری هفته پیش رو، روحیه داشته باشم.

پ.ن: تا می فهمند ما برنامه پیاده گردی داشتیم، گله می کنند که به ما هم می گفتید و باهم می رفتیم و .... خب آخه وقتی برای قرارهای معمولی ثابت، باید پیغام و تلگرام و بحث و هماهنگی داشت و آ ش هم نصفشون پای برنامه، کنسل میکنن، ما چطور باید برنامه های سخت و بحث انگیز یا حتی یهویی رو با شما همراه بشیم؟!...






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/01/24/post-612/گزارش-هفتگی




تهران گردی پر هیجان

درخواست حذف اطلاعات


به روال پارستا که توی تعطیلات عید با دو تا دوست عزیز رفتیم کاخ گلستان و خیلی خوش گذشت، در غیاب دوست سوم، به دومی پیغام دادم که بریم موزه ملی و امانتی های موزه لوور رو ببینیم. بعد خبر و ع های شلوغی رو که دیدیم، پشیمون شدیم و قرارمون تبدیل شد به دور دریاچه گردی. یکشنبه هفته قبل دو تایی رفتیم و یک دور کامل رو دور دریاچه گشتیم. خب هم اون گردش بهمون مزه کرد، هم هم صحبتی با دوست سالهای دور نوجوانی. آرزو جان می کفت اگر زور من نبود، محال بود از خونه بزنه بیرون. من هم اعتراف هر لحظه منتظر تماسش بودم برای کنسل گردش! با هم قرار گذاشتیم که امسال یک کم بیشتر برای خودمون وقت بذاریم؛ اگر هم شد با همدیگه که خب چه بهتر. 

قبلا خیلی زیاد تنهایی کوه یا گردش می رفتم و مشکلی نداشتم. از بعد کوه رفتن با گروههای خوب و دوستان خوبتر، دیگه نتونستم تنهایی کپه بروم و تنها پیاده روی هم بعد از پارک گردی هام با "تو"، ترک شد.  آرزو جان قرار بود بره سفر و من نیت صبح دوازدهم، تنهایی برم سمت کلکچال تا طلسم کوه نرفتنم بشکنه. عصر شنبه روی تلگرام، احوالش رو پرسیدم و تا فهمیدم سفر نرفته، پیشنهاد که فردا رو باهم بریم کوه. بعد یک دفعه یا همکار جان قدیم افتادم و ولیعصر گردیهای روز ۲۹ اسفندش که همیشه دلم میخواست تجربه اش کنم. پیشنهاد به جای کوه، دوتایی اول صبح تجریش باشیم و اگر توانش رو داشتیم، تا خود میدان راه آهن، ولیعصر رو پیاده بریم که موافقت شد! 

شب از هیجان این قرار، دیر خو دم و صبح هم خیلی زود بیدار شدم و زدم بیرون و تا رسیدنش، توی آفتاب کنار میدان، خنکای صبح رو سر . مسیر خلوت و تمیز، خیلی خوب بود، گلها و درخت ها خوبتر و همراهی و همصحبتی دوست ۳۱ ساله، خوبترتر. پارک ساعی، حس  دارم کم میارم و بعیده بتونیم تا انتهای مسیر، ادامه بدیم. یک چای نبات داخل پارک و فطیرهای سوغاتی و عوض کفش، توان دوباره ای داد و چای آتشی پارک دانشجو، بیشتر. بعد از شش ساعت، رسیدیم میدان راه آهن و خوشحال از فتح میدان!! 

نیت کرده بودیم در دیزی سرای معروف اونجا نهار بخوریم که صف طولانی و بوی قلیانش منصرفمون کرد و رفتیم کب کنارش. بعد هم با بی آرتی تا میدان ونک بالا اومدیم و هرکی رفت خونه خودش. قول دادیم که حتی اگر شده، ماهی یک بار یک برنامه حتی سبک دو سه ساعته باهم داشته باشیم و به جسممون تنوع بدیم و روحمون رو با دوست قدیمی سیراب کنیم. مسیر پیاده روی از روی نقشه هیجده کیلومتر بود و با گردش توی پارک و گذر از پله های زیبای ولیعصر و  در پارک دانشجو و رفت و برگشت خونه، برای من شد ۲۷ کیلومتر. رکوردی که بعید میدونم به این زودی قابل تکرار باشه، چه از بابت طول مسیر، چه زیبایی و لطفات هوا و شهر و چه هم صحبتی طولانی آرامش بخش با دوست قدیمی. 

خدای بزرگ، ممنون از سلامتی و توانی که دادی، متشکر از دوست خوب و همراه و سپاس از زیبایی های شهرمون. 

پ.ن: دوستی میگه آدمی که با تو ۲۳ کیلومتر راه اومده، حتما همراه خوب و مطمینی هست و میشه باهاش ازدواج کرد. حالا درسته که دوستی با آرزو جان، عمیقتر و مطمین تر از ازدواج هست، اما خب این همراهی، میتونه معیار خوبی برای انتخاب آدم ها باشه، شاید هم هدف گذاری خوب برای ادامه زندگی: بشه باقی عمر رو با ی گذروند که میشه کیلومترها باهاش پیاده رفت و خوش بود و گله نشنید ......





منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/01/13/post-609/تهران-گردی-پر-هیجان




این چه رازی است که هر بار بهار، به عزای دل ما می آید؟....

درخواست حذف اطلاعات


خدای مهربان، امسال را صلح و آرامش خواسته بودیم، رحمت و نعمتت را نصیبمان کنی و بلا از مردمان این سرزمین دور. اما چی شد که هنوز تبریکات عید تموم نشده و جریان آرزوی خیر و برکت مردم در دیدارهای تازه قطع نشده،فقط پنج روز گذشته از سال نو، این همه مصیبت فرستادی برایمان؟..... تصادفات جاده ای و سه برابر کشته شدگان آ ین سانحه هوایی بس نبود که جنگلهای سر سبز شمال مان به آتش از دست رفت. طوفان شرق کافی و افتادن درخت و چند کشته کافی نبود که غرب طوفان شد و همه جا را نمک پاشید و حیوانات وحشی باغ وحش، به شهر گریختند.تابستان زود رس و هوای گرم کافی نبود که گرد و غبار همه جا پر شد؟..... بر ما رحم بیاور که جز تو پناهی نداریم ..






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1397/01/06/post-606/این-چه-رازی-است-که-هر-بار-بهار،-به-عزای-دل-ما-می-آید؟-




اعتراف به یک ش ت.....

درخواست حذف اطلاعات


هیچ وقت به صدام اعتماد نداشتم. فکر نمی جالب یا جذاب باشه. تعریف های همسر سابق از آوازهایی که زیر لب می خوندم هم تاثیری نداشت. تشویقهای خانم گروه کوهنوردی وی مسیر بازگشت از اولین برنامه دارآباد که از آهنگ های خوندم هم همینطور. تا رسید به گروه خانم نویسنده و اجرای صوتی دستنوشته های ایشون. تشویقهای جناب " تو" و خصوصا گفتن این که توی اولین چالش صوتی گروه، بهترین صدا و اجرا مال من بود، خیلی امیدوارم کرد. به هر حال وقتی یک اهل فن مثل ایشون که صدای خیلی خوبی هم داشت، می تونست نظر قابل اعتمادی باشه. ( آخ که چقدر دلم برایرشنیدن صدات تنگ شده، در هر حال که هستی، سرت سلامت ) تعریفهای عاشق دلخسته و تشویقش به درست فایل و حتی کانال صوتی هم خیلی اثر داشت؛ هرچند که میدونم بیشترش به خاطر جلب رضایت من گفته می شد و کمترش حقیقت بود! بعد راه افتادن اون کانال کتابخوانی با دوستان گروه خانم نویسنده و سه بار اجرای من به جای یک بار - چون چند نفری از دوستان فرصت نکرده بودند متنشون رو بخونن - هم دیگه انگار مهر تایید بود. حالا جالبه خودم شنیدن کتاب صوتی رو دوست ندارم و ترحیح میدم کلمات جلوی چشمم بی حرکت باشند تا این که توی گوشم جان بگیرند. اما به اجرای کتاب صوتی علاقمند شدم و وقتی از چهارمین جشنواره کتاب صوتی برای ک ن و نوجوانان با خبر شدم، چند تایی از کتاب های خانم عرفان نظرآهاری و خانم مینو مروارید رو خوندم و برای جشنواره فرستادم. اما پیش اومدن مریضی بابا، حال و حوصله کتاب خوندن رو ازم گرفت و از طرفی هیچ گونه فیدبکی از احرا نداشتن، کاملا بی انگیزه ام کرد. بذاشون هم چند باری پیغام فرستادم و جو نگرفتم. خب دلم میخواست بدونم لحن و شیوه اجرام خوب هست و همین رو ادامه بدم یا باید تغییرش بدم. یعنی مثلا میفیت ضبط خوبه؟ این که گاهی به جای شخصیتها صدام رو کم و زیاد می کنم؟ یا حتی احساس و هیجان به بعضی جملات خاص میدم؟ اما خب هیچ جو نگرفتم و دیگه کتاب کودک مناسبی که توی جشنواره اجرا نشده باشه هم نداشتم و دیگه کتاب جدیدی نخوندم. از این طرف به عنوان تجربه، یک کتاب جدیدی رو دست گرفتم که هیچ پیش زمینه ای از موضوعش نداشتم  و شروع فقط صوتی خواندن. یعنی هر چند روز یک بار چند صفحه رو خوندم و ضبط و بدون مراجعه به ادامه داستان، رفتم سراغ قسمت بعدی. ......

دوشنبه حدود ظهر یک دفعه اس ام اس برام اومد و با احترام به آیین اختتامیه جشنواره مذکور دعوت شدم. هیجان بسیار زیادی داشتم و واقعا خوشحال شدم. چهارشنبه شد و وسط این همه کار و البته مرخصی های پی در پی به خاطر مراجعات به و بیمارستان بابا، دو ساعت مرخصی گر فتم و رفتم فرهنگسرای میربان. خب جزو برندگان بودن، خیلی رویایی بود، اما انتظار داشتم حداقل حضورم جایی دیده بشه و بتونم ردی از اجراهام بگیرم و لااقل با یک نفر در موردش حرف بزنم و نظر بگیرم. ( حتی تا همین لحظه هم هیچ ی نمیدونه من کتاب صوتی ضبط و یکی از ۷۲۹ نفری بودم که توی جشنواره شرکت و فایل فرستادن) این همه بی توجهی و بعد هم دیدن برندگان، واقعا نا امید کننده بود. تقریبا تمام انی که به عنوان برنده هر رشته و گروه معرفی شدن، یا گوینده و مجری بودن، یا عروسک گردان و داتشجوی هنرهای نمایشی و یا حتی دوبلور. یعنی حتی یک نفر آدم عادی، توی لیست برنده ها نبود. خب شک نداشتم که فایلها شنیده و واقعا داوری شدن و برنده شدن آدمهای آموزش دیده یا صداهای منتخب برای کارهای هنری، فقط معنیش اینه که آماتور و بدون آموزش اجرا ، فاصله قابل توجهی با اجراهای واقعی داره. مدتی بود که به طرز مطمین و با اعتماد به نفسی، فکر می توی این کار استعداد دارم و واقعا دلم میخواست براش وقت بذارم. دلم میخواست اونجا از مجریان برنامه و حتی کتابخانه ملی سوال کنم که چطور میتونم به طور جدی با حرفه ای ها همکاری داشته باشم و کتابهای غیر تکراری رو انتخاب و اجرا کنم، اما خب همه انگیزه و اعتماد به نفسم یک باره نابود شد و رفت پی کارش. فکر می کنم با این کار هم باید برای همیشه خداحافظی کنم. شاید مثل عکاسی که همه ذوق و نگاه خوب و صحیحم به سوژه که دوستان عکاس حرفه ای تاییدش کرده بودن، طی آموزش نصفه نیمه ای که دیدم، از دست رفت .......

افسردگی/ توی ذوق خوردن/ فرو ریختن اطمینان از استعدادم بدجوری حالم رو گرفت و نا امیدم کرد.....

اگر از دوستان ی تمایل به شنیدن فایل کتابها داره، آی دی تلگرام یا آدرس ایمیلش رو بذاره تا در اولین فرصت براش بفرستم، این طوری شاید لااقل اون همه وقتی که گذاشتم فایده ای دلشته باشه و یک نفر از اون کتاب استفاده کنه ....






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1396/12/10/post-601/داستان-یک-شکست




از هر دری سخنی، صبح زود ...

درخواست حذف اطلاعات


توی وبلاگ قدیمی - مقتول شده توسط بلا گفای نا.مرد - یک سری نوشته هام بود، با عنوان " از هر دری، سخنی...  " که وقتی موضوع خاصی نبود و یک سری از احوالات روزمره می نوشتم، عنوانش رو میذاشتم. خب با این همه کم کاری - که همه اش هم به خاطر کاهلی و کمبود وقت نیست و قسمتی اش بر می گردد به نبودن موضوع خاص برای نوشتن، فکر بد نیست هر چند وقت یک بار، این مدلی بنویسم تا اینجا چندان هم راکد نمونه و دوستان این خونه، از جریانات روزمره بی خبر نمونن. حالا درسته که بعضی از دوستان عزیز، از دنیای مجازی به زندگی واقعی اومدن و شدند بهترین دوستان ( چند سال اخیرمان لیلی بانو و دردانه جان و قبلتررهم مصی و مریم و مهتاب و آن همه دوستان جان که همگی ترک وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی گفتند) و بعضی هم در اینستا گرام ( شما بخوانید وبلاگ مصور ) از حال من خبر دارند ( پرژین جان و لیلای نازنین)  و دو تا از دوستان عزیز هم بعد از ماجرای کتاب صوتی زیارت شدند و چشممان به دیدار ع شان روشن شد - رافی و تی تی عزیز -، اما خب هنوز هستند دوستان عزیزی که کاملا مجازی هستند. کاش ستاره بانو و جناب خاک سرخ هم خبری از خودشون می دادن که مدتهاست بی خبریم و حتی اندکی نگران......

- طبق معمول، پایان سال است و کارهای زیادی که تا قبل از عید باید بسته شود. امسال هم که تعطیلات آ ی در کار نیست و تا خود ۲۸ اسفند سر کار هستیم و از آن طرف هم از روز پنجم فروردین، کار نسبتا جدی شروع می شود؛ نه به سبک سالهای قدیم یک خط در میان و کشیک وار. از ابتدای بهمن ماه هم که تمام پنج شنبه و ها خانه نبودم و روزهای هفته هم دیروقت رفتم و از خستگی، حتی نظافت معمول هفتکی خانه هم انجام نشد، چه برسد به خانه تکانی! روز ۲۹ اسفند هم که غروب تحویل سال است و باید از ظهر بزنیم بیرون که به هفت سین مادر جان برسیم و عملا خانه پر از غبار به سال جدید تحویل می شود. روز اول سال دیدار بزرگان و نوعیدان است - امسال هم عموی بزرگ را از دست دادیم و هم مادر و پدر همسرجان دوم و طبیعتا روز اول مشغولیم. نیت که دو، سه روز بعد به نظافت مختصر خانه برسم و بعد هم هفته دوم شرکت جان و انتهای تعطیلات هم گشت و گذار. فعلا هم قصد دارم دور دید و بازدید سالانه را هم خط بکشم از سر بی حوصلگی و بی حرفی و البته دیدار مستمر همگی شان در طول سال.   تا چه پیش آید البته...

- خواهر جان ته تغاری، دو هفته ای آمد و شنبه هم بر می گردد. در این شلوغی آ سال که هیچ ی به دیدنش نیامد و هیچ ی هم فرصت نداشت که به دیدارش برویم و پدر هم توان کافی برای طولانی بیرون بودن نداشت، سعی بیشتر در کنارش باشم. جشن تولد مختصر خانوادگی، بازار گل تهران، دیدار کنسرت رق.ص دخترک جان و اندکی پیاده روی در تهران تعطیلات هفته پیش و یک روز مرخصی و دریاچه گردی و کاخ گلستان و نهار بازار و البته عاقبت سعادت دیدار از موزه جواهر شناسی. امروز هم که قرار بود صبح زود برویم پل طبیعت که هنوز خواب ایت و من ماندم و وبلاگ نویسی در سکوت....

- پدر جان در مجموع خوب است. خوب نه به معنی بهبود کامل و حال پر توان؛ که به آن جراحی طولانی و سنگین و حال پر از درد بعدش، می شود گفت خوب است. درد دارد هنوز و خیلی زود خسته می شود. عوارض عمل هم که جای خود. اما شکر خدا، در مجموع خوب است.  حالا این که توان چند ساعت بیرون خانه بودن نداشت و استقبال فرودگاه را خودمان رفتیم و برگشتیم، درست. اما دیروز به حدی از تحمل رسبد که بتواند یک ساعت تا لواسان رانندگی کند و با خواهرجان برویم همان رستوران همیشگی پر خاطره و بعد هم برکردیم و تا شب خوب باشد. شیمی درمانی نوبت اول دوره جدید هم انجام شد و عوارض سخت تر از قبل. اما از بس گفتیم و گفتیم که باید مبارزه کند و بخواهد و خوب باشد و البته رعایت حال حضپر واهر جان، به لطف خدا و مراقبت های تمام وقت مادر جان حالش مساعد است، به نسبت آن چه که انتظار می رفت. و البته فقط خود خدا می داند از درون و آن باقیمانده سلولهای بی رحم سرطانی و نحوه پاسخشان به درمانهای پیش رو  و مقاومت جسمی و روحی پدر جان ...

- مادر جان هم که مدیون همیشگی اش هستیم از این مراقبت بی وقفه و مشفقانه و رسیدگی تمام وقتش و سپاسگزار از خودش و شکر از معبود که او را داریم و سلامت هست و می تواند یک تنه همراهی کند پدر بیمار و بد قلق و .....

- از اوضاع کار هم که نگویم، چقدر تحت فشارم و چقدر اذیت می شوم از حاشیه های واحد کناری و قول ای تغییرات برای سال آتی و ...

- از " تو" که دیگر چیزی نیست برای نوشتن جز جای خالی ات در دل و انبوه خاطراتی که خلق نشدند ....

- کتاب صوتی را برای چند دوست فرستادم و در مجموع نظراتشان مثبت بود، هرچند هنوز نه انگیزه کافی پیدا برای شروع مجدد، نه راهی برای انتشارش ...

- انتظار و هاب دخترک جان و پابه پای او حس هیجان عاشقی سالهای دور و لمس آرزوهای بیست سال قبل، البته با ویرایش امکانات و دنیای ارتباطات امروز و هوای نسل دهه هفتاد ....

- و در آ این جمله مهم که بهتر است بی هیچ توضیح و تفسیری نگاشته شود :  باور کنیم روزی هزار بار می میره، ی که فکر می کنه برای هیچ مهم نیست ....

- خدای بزرک ومهربان، بابت همه نعمتهایت شکر و سپاس. سلامتی همه بیماران و آسیب دیدگان، آرزوی همیشگی است، و چون معمول در صدرشان: پدر جان و مادر جان لیلی بانو و مادر جان طیبه بانو و فرزند دلبند تو .....


اگر فرصت نوشتن تا سال دیگر نشد: سال نوی همگی مبارک. آرزوی سلامت و سعادت من رو پذیرا باشید....


پ.ن: آی دی تلگرام گل آبی که در پروفایل آورده ام، فعال است و پذیرای حضور دوستان عزیز، فقط شاید گاهی با اندکی تاخیر....






منبع : http://bagheatlasi.blogsky.com/1396/12/25/post-604/از-هر-دری-سخنی،-صبح-زود-جمعه-