بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

babyboy

آخرین پست های وبلاگ babyboy به صورت خودکار از بلاگ babyboy دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



روز جهانی تنبل ها...

درخواست حذف اطلاعات

اگه شما هم ی تنبل هستینو ،تا حالا فکر می کردین هیچکی بهتون اهمیت نمیده...

نگران نباشین فکر کنم 20 اکتبر (28 مهر ) روز جهانی تنبلاست ...نمادشم انگاری سه تنبله

چند وقت پیشا یکی از بچه ها این ع و برام فرستاد و روز تنبل ها رو بهم تبریک گفت ...واقعا خوشحال شدم فهمیدم همچین روزیم وجود داره اونقدر خوشحال که این ع و گذاشتم پس زمینه کامپیوتر

روز تنبلی همه مبارک :)





منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/22/روز-جهانی-تنبل-ها




روز جهانی تنبل ها...

درخواست حذف اطلاعات

اگه شما هم ی تنبل هستینو ،تا حالا فکر می کردین هیچکی بهتون اهمیت نمیده...

نگران نباشین فکر کنم 20 اکتبر (28 مهر ) روز جهانی تنبلاست ...نمادشم انگاری سه تنبله

چند وقت پیشا یکی از بچه ها این ع و برام فرستاد و روز تنبل ها رو بهم تبریک گفت ...واقعا خوشحال شدم فهمیدم همچین روزیم وجود داره اونقدر خوشحال که این ع و گذاشتم پس زمینه کامپیوتر

روز تنبلی همه مبارک :)





منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/22/روز-جهانی-تنبل-ها




دمپای های موزی...

درخواست حذف اطلاعات

خوب...

...

بعضی از صداهارو میشه نوشت مثل صدای بوق مثلا بوووووووق یا هیس که میشه هیسسسسس ...

اما دقت کردین بعضی از صدا ها رو نمیشه نوشت ...

...

خوب من هر شب ی نیم ساعت 40 دقیقه ای توی حیاط قدم میزنم ... بیرونم میرم معمولا پیاده می رم ...کلا از قدم زدن خوشم میاد...

...

یادمه ی شب داشتم همینجوری قدم میزدمو بلند بلند با خودم حرف میزدم یعنی در اصل بلند بلند با خودم فکر می ...(دیگه خانوادم به این کارم عادت کرد البته این خیلی واسه آدم سخته که همه بدونن داری به چی فکر می کنی )...

بگذریم ...

ی 10 دقیقه ای راه رفتم ...یهو دیدم تکو توک ی ص میاد ...ی صدای عجیب شبیه میو ی گربه ...محل نذاشتم ...ی چند دقیقه دیگ شد دیدم صدا بیشتر شدو هی میگه میو میو میو ...البته زیاد شبیه صدای گربه نبو از همون صدا هایی بود که نمی شه نوشت ...خلاصه وایسادم ...چی این؟...دیدم قطع شد ...ی 10 متر راه رفتم دیدم دوباره صدا میاد ...بازم وایسادم دیدم بازم قطع عجب صدای مرموزیه ...یکی دو قدم برداشتم پایینو نگا دیدم ده دمپایامن صدا میدم ...خندم گرفت ...

خلاصه بیخیال شدمو شروع راه رفتن ی چند دقیقه شد ...مگه صدای اینا قطع میشه آخه چنانم با هر قدم با هم هماهنگ بودن ....میو بیو میو بیو میو بیو ...مگه وا می دن مگه ...انگار یکی می خواد ی مدادو از نوکش توی سوراخ گوشت فروکنه...عجب رو اعص شدنا اینا ...خلاصه بازم خونسردیمو حفظ و به قدم زدن ادامه دادم ...صدای دمپایا هم همینجوری میومد روی اعصاب ...اما اینبار توی هر 5..6 قدم خیلی خونسر یکی از قدمامو محکم می کوبیدم روی زمین ...که شاید صداشون از بین بره ...حالا مگه میره لامصب ...هرچی هرکدومشون محکم تر می زدی ..صدا عجیب تر می شد ...خلاصه دیدم نه اینطوری نمیشه ...وایسادمو یا پاشنه پا شروع به کوبیدن روی هرکدومشون ...پوشیدمشون ی خورده در جا تند تند قدم زدم دیدم آها درست شد دیگه صدا نمی ده ...شروع قدم زدنو ...ی 2 دقیقه بعد دیدم تکو توک بازم صدا میاد ..وایسادم ی خورده نگاشون ی لحظه حس جفتشون با اون دهنای کج چپو راست دارم بهم می خندنو میگن چی خونسرد باش دیگه ...درشوم آوردمو برداشتمشون ..همونجور پا رفتم سمت دیوار محکم دوتایشون می کوبیدم به دیوار ...ی نفس عمیق کشیدمو انداختمشون رو زمینو پوشیدمشون ...چندتا قدم برداشتم دیدم بازم دارن صدا می دن ...نمی دونم تا حال بی صدا فریاد کشیدید ...دوتا دستامو مشت هی بی صدا فریاد می کشیدم ...جفتشون برداشتن انداخنمشون روی زمین همون طوری پا رفتم از انباری چکش آوردنم روی زانو هام نشستم دمپایامو انداختم جلوم ...با چکش یکی دمیو محکم می کوبیدم رو شون ..آخه ی بار دو بار 10 بار ...همینجوری داشتم می کوبیدن روشون یهو صدای مادم اومد گفت داری چیکار می کنی ..من برگشم نگاش فرض کن من پا روی زمین روی زانو هام نشستم ی چکشم تو دستم بالای سرم دوتا دمپاییم جلوم افتاده که دارم می کوبم روشون ...گفتم هیچی صدا می دن ...گفت چی ...گفتم دمپایا ...ی خورده دمپایارو نگا کرد ی خورده منو نگا کرد که چکش بالای سرمه آماده ضربه زدن به دمپایا ...هیچی نگفت درو بست رفت تو ...

اونقدر خندم گرفت که فکر فشار افتا ...کاملا رو زمین نشستم ...همینطور که می خندیدم ...دمپایارو نگا می ...دیدم کاملا کتاب شدنو فکر کنم ی 2سازی بزرگتر ...بنده خدا مادر فکر کرد دیونه شدم ...فکر کنم از اون شب به بعد پدرو مادرم در اتاقشون قفل می می خو دم ...

اماانصافا دمپایم دیگه هرگز ازشون صدا در نیومد




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/26/دمپای-های-موزی




دمپای های موزی...

درخواست حذف اطلاعات

خوب...

...

بعضی از صداهارو میشه نوشت مثل صدای بوق مثلا بوووووووق یا هیس که میشه هیسسسسس ...

اما دقت کردین بعضی از صدا ها رو نمیشه نوشت ...

...

خوب من هر شب ی نیم ساعت 40 دقیقه ای توی حیاط قدم میزنم ... بیرونم میرم معمولا پیاده می رم ...کلا از قدم زدن خوشم میاد...

...

یادمه ی شب داشتم همینجوری قدم میزدمو بلند بلند با خودم حرف میزدم یعنی در اصل بلند بلند با خودم فکر می ...(دیگه خانوادم به این کارم عادت کرد البته این خیلی واسه آدم سخته که همه بدونن داری به چی فکر می کنی )...

بگذریم ...

ی 10 دقیقه ای راه رفتم ...یهو دیدم تکو توک ی ص میاد ...ی صدای عجیب شبیه میو ی گربه ...محل نذاشتم ...ی چند دقیقه دیگ شد دیدم صدا بیشتر شدو هی میگه میو میو میو ...البته زیاد شبیه صدای گربه نبو از همون صدا هایی بود که نمی شه نوشت ...خلاصه وایسادم ...چی این؟...دیدم قطع شد ...ی 10 متر راه رفتم دیدم دوباره صدا میاد ...بازم وایسادم دیدم بازم قطع عجب صدای مرموزیه ...یکی دو قدم برداشتم پایینو نگا دیدم ده دمپایامن صدا میدم ...خندم گرفت ...

خلاصه بیخیال شدمو شروع راه رفتن ی چند دقیقه شد ...مگه صدای اینا قطع میشه آخه چنانم با هر قدم با هم هماهنگ بودن ....میو بیو میو بیو میو بیو ...مگه وا می دن مگه ...انگار یکی می خواد ی مدادو از نوکش توی سوراخ گوشت فروکنه...عجب رو اعص شدنا اینا ...خلاصه بازم خونسردیمو حفظ و به قدم زدن ادامه دادم ...صدای دمپایا هم همینجوری میومد روی اعصاب ...اما اینبار توی هر 5..6 قدم خیلی خونسر یکی از قدمامو محکم می کوبیدم روی زمین ...که شاید صداشون از بین بره ...حالا مگه میره لامصب ...هرچی هرکدومشون محکم تر می زدی ..صدا عجیب تر می شد ...خلاصه دیدم نه اینطوری نمیشه ...وایسادمو یا پاشنه پا شروع به کوبیدن روی هرکدومشون ...پوشیدمشون ی خورده در جا تند تند قدم زدم دیدم آها درست شد دیگه صدا نمی ده ...شروع قدم زدنو ...ی 2 دقیقه بعد دیدم تکو توک بازم صدا میاد ..وایسادم ی خورده نگاشون ی لحظه حس جفتشون با اون دهنای کج چپو راست دارم بهم می خندنو میگن چی خونسرد باش دیگه ...درشوم آوردمو برداشتمشون ..همونجور پا رفتم سمت دیوار محکم دوتایشون می کوبیدم به دیوار ...ی نفس عمیق کشیدمو انداختمشون رو زمینو پوشیدمشون ...چندتا قدم برداشتم دیدم بازم دارن صدا می دن ...نمی دونم تا حال بی صدا فریاد کشیدید ...دوتا دستامو مشت هی بی صدا فریاد می کشیدم ...جفتشون برداشتن انداخنمشون روی زمین همون طوری پا رفتم از انباری چکش آوردنم روی زانو هام نشستم دمپایامو انداختم جلوم ...با چکش یکی دمیو محکم می کوبیدم رو شون ..آخه ی بار دو بار 10 بار ...همینجوری داشتم می کوبیدن روشون یهو صدای مادم اومد گفت داری چیکار می کنی ..من برگشم نگاش فرض کن من پا روی زمین روی زانو هام نشستم ی چکشم تو دستم بالای سرم دوتا دمپاییم جلوم افتاده که دارم می کوبم روشون ...گفتم هیچی صدا می دن ...گفت چی ...گفتم دمپایا ...ی خورده دمپایارو نگا کرد ی خورده منو نگا کرد که چکش بالای سرمه آماده ضربه زدن به دمپایا ...هیچی نگفت درو بست رفت تو ...

اونقدر خندم گرفت که فکر فشار افتا ...کاملا رو زمین نشستم ...همینطور که می خندیدم ...دمپایارو نگا می ...دیدم کاملا کتاب شدنو فکر کنم ی 2سازی بزرگتر ...بنده خدا مادر فکر کرد دیونه شدم ...فکر کنم از اون شب به بعد پدرو مادرم در اتاقشون قفل می می خو دم ...

اماانصافا دمپایم دیگه هرگز ازشون صدا در نیومد




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/26/دمپای-های-موزی




نتورک!!!!

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقتا بعد اینکه کامپیوترو خاموش می کنم می رم تو توهم ...یعنی همینطوری ی 20 دقیقه نیم ساعتی روی صندلی می شینمو به مونیتور خاموش نگا می کنم ...بعدشم اصلا یادم نمی یاد تو چه توهمی بودم ...

خلاصه ... ی روز که تو یکی از همین توهمای بعد خاموش کامپیوتر بودم ...یهو صدا زنگ تلفن اومد ...لامصب عجب توهم با کیفیتیه ...آره ی بار دوبار زنگ خورد ...دیدم نه بابا یعنی چه واقعا تلفن داره زنگ می خوره ؟؟...(من سه تا گوشی دارم که هر سه تاشون روشننو کار میکنن امروز 3 / 5 دیگه درسته آ ین باری که یکی از گوشیام زنگ خورد فکر کنم حدود 10 روز پیش بود ...که اونم یارو اشتباه گرفته بود

به خاطر همین از زنگ خوردن گوشی تعجب ...

خلاصه گوشیرو پیدا ...دیدم شماره ناشناس ...حتما بازم یکی اشتباه گرفته ...گفتم بله ...

آره خودش بود ای کاش اشتباه گرفته بود ...یکی از دوستان قدیمی که ی 3..4 سال بود بهم زنگ نزده بود ....خلاصه ی خورده سلام علیک احوال پرسی ...

گفت چیکار می کنی ....گفتم خداروشکر اوضا بد نیست ....گفت من ی کاری رو شروع می خوای توش شرکت کنی ....گفتم چه کاری ...گفت این طوری نمیشه بیا خونمون ....چی ؟؟؟؟؟؟ یعنی واقعا کنجکاو شدم بعد 3...4 سال زنگ ...بیاخونمون ...گفتم باشه فردا ساعت چند ...گفت هفتو نیم بعدظهر ...گفتم باشه .....خلاصه فردا رفتم ...سلام ...علیک ....رفتم بالا ...گفت کاری که می خوام بهت معرفی کنم نتورکه ....همین که گفت نتورک دیگه کنجکاویم برطرف شد فقط می خواستم ببینم چه جوری می خواد سرمو کلاه بزاره ....

رفت ی سال نامه اورد ی دایره کشید گفت فرض کن این تویی ...من خندم گرفت خودشم خندش گرفت ...گفت ی خورده جدی باش (تنها چیزی که من نمی تونم باشم ) بازم خندم گرفت ..اونم خندش گرفت ...گفت خ ی خورده گوش کن ...گفتم باشه بگو ...

گفت این کار خیلی توش پوله ...کلا داری برای خودت کار می کنیو رئیس خودتی ...اینطوریه که ی سری محصولاتو می ی ..و به آشناهات یا اعضای خانوادت می فروشی ....باور کن اگه تلاش کنی تو این کار به همه ی آرزوهات می رسی ...گفتم خودت هدفت چی ...گفت ی ماشین 400 ...500..ملیونی با ی خونه 2هزار متری توی بهترین نقطه ی شهر....و مطمئنم بهش می رسم ...والا با این حرفای توهمی که این می زد ....من ی لحظه شک م نکنه اون زنگ تلفونه واقعا توهم بود ...نکنه من هنوز رو همون صندلیه نشستمو به مونیتور خاموش دارم نگا می کنمو تو توهمم!!!!چی میگه این ...آخه لامصبو آدم چقدر شامپوهو صابونو دمنوش باید بفروشه ...

گفت فرض کن این دایره تویی... 2تا دایره دیگه زیر این 2تا دایره کشید... گفت فرض کن اینام دوستاتن که زیرشاختن ...همین که می خواست 2تا دایره دیگه زیر این 2تا دایره بکشه ...درحالی که انگشت اشارم تو سوراخ دماغ راستیم بود گفتم ...نکنه می خوای منو پرزنت کنی ...یهو سالنامه رو گذاشت کنار گفت خوب از روند کار اطلاع داری ...والا خودمم نمی دونم این کلمه رو از کجا آوردم...پرزنت ...البته اگه نمی گفتم فکر کنم همینجوری هی می خواست دایره بکشه کل جدو آبادمو بریزه رو دایرهو زیرشاخم کنه ... گفتم آره ی چیزایی می دونم ...خلاصه ی 1ساعتی رو مغزم تردمیل رفت ...دیگه آ ش گفتم خوب من دیگه باید برم دیرم شده کاردارم ......دیرم شده کار دارم؟؟؟؟..ی خورده نگام کرد ....یعنی اگه می گفتم فضاییا حمله می خوان پدر مادرمو ببرن فضا روشون آزمایش کنن فکر کنم اینو بیشتر باور می کرد ....گفت خوب پس ببین من الان خوب بهت توضیح ندادم تو فردا دوباره ساعت هفتو نیم بیا خونمون

خخخخخخخخخخخخخخخخخ(تو دلم) باشه باشه حتما .....

اومدم خونه ی 5....6 ماه بعد تو خیابون دیدمش ...همین که منو دید گفت نیومدی فرداش کارت این قدر طول کشید ....آره اگه اون روز بجای دیرم شده کاردارم قضیه فضاییارو می گفتم الان می تونستم به شوخی بگم این 5..6 ماهو توراه فضا بودم دنبال پدرمادرم ...

آره اینم نتورک البته ابن قضیه مال چند سال پیشه ...هر چندآدم خوبیه ..هنوز باهاش رفت آدمد دارم ...انصافا بچه خوبو با اخلاقیه

اینم ی ع فری برام فرستاده بود البته بجای کوشتیمون ی چیز زشتی نوشته بود که پاکش ...






منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/05/04/نتورک




نظم رنگ حلقه پای کبوتر...

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش با یکی از بچه ها قناریشو بردیم ی پرنده فروشی که یارو ببینه قناریه نر یا ماده ...

قضیه این قناریه هم داستانی داره عجیب میگم ...خلاصه یارو قناریه رو گرفت ی خورده این ور اون ورش کرد گفت احتمالا نره...

کارنداریم ...

گفتم حالا اومدم تا اینجا چندتا حلقه پا بگیرم برای کبوترا ...

نشون دادم گفتم ازاینا بده ...یارو گفت رنگش چجوری باشه ...گفتم ی جوری باشه مثلا برای جفتا که معلوم بشه کی زنه کیه کی شوهر کیه ...

خلاصه شروع کرد انتخاب رنگا ...هی ور می داشت هی نگا می کرد ...هی ور می داشت هی نگا می کرد..تا تموم شدو انداختشون تو ی مشما فریزر...داد بهم ی خورده نگا دیدم این که بعضی از رنگاش تک رنگه که ...یا بیشتر رنگارو 3تایی داده ...خلاصه گفتم بیخیال مثل اینکه خیلی ریز و مویرگی داره سرم کلا میزاره ...

تا اینکه اوردم خونه ریختمشون روی میز 'گفتم خوب این تک رنگارو چی کارشون کنم ...خلاصه ی 20 دقیقه ای همینطوری که روی میزن عین بز بهشون خیره بودم تا اینکه خلاصه برق مغزم وصل شد ...

اون پاینیای تک میرن توی پای ی کبوتر اون بالاییای دوتایی بالای هرکدوم از این تکا میرن توی پای جفت کبوتر رنگ تک بالاییا ی دوتایی مشخص کنندس ...

انصافا جمله رو داشته باش ..اون پاینیای تک میرن توی پای ی کبوتر اون بالاییای دوتایی بالای هرکدوم از این تکا میرن توی پای جفت کبوتر رنگ تک بالاییا ی دوتایی مشخص کنندس

نمی دونم فکر کنم بازم درست نیست ..انصافا هرچی دارم نگا می کنم می بینم بازم اشتباست ..چرا اینجوری شد ی چیزیش درست نیست مغزم درد گرفت ی 40 دقیقه ای دیگه باید روش فکر کنم






منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/18/نظم-رنگ-حلقه-پای-کبوتر




گنده ترین حرفی که توی عمرم زدم ...

درخواست حذف اطلاعات
چند روز پیشا یکی از بچه های قدیمی رو کنار خیابون دیدم ...زدم کنار ...رفتم سلام علیک چه خبر ...ی خورده صحبت کردیم ...بله طبق معمول این روزا ناراحت غمگین ... پرسیدم چی کار میکنی ... گفت اوضاع بدنیست ...اما ی کاری می خوام شروع کنم ...نمی تونم ...گفتم چرا ...کارت چی ...اگه مشکلت سرمایست خوب خ ظ ..گفت نه سرمایه اولیش هست ..گفتم خوب بلد نیستی گفت نه بلدم کاری نداره ...گفتم اگه علاقه نداری به اون کار بالای 80 درصد مردم به کارشون علاقه ای ندارن ....گفت نه کار خوبیه ...گفتم پس چی ....یهو مثل این ا صداشو آروم کرد برگشت گفت انگیزه ندارمو می ترسم بعدشم افقو نگا کرد ... چی !!!!! انگیزه نداریو میترسی ...مگه می خوای حامله بشی ... ... گفتم تو سرمایه اولیشو داری ..کارم که میگی بلدم ..به کارتم که علاقه داری ..بعدش تو سه تا چیزو داری که ستون شروع ی کاره ... به خاطر ی چیز که نداری (انگیزه )کارو شروع نمی کنی آخه پسر خوب آدم با نداشته هاش آیندشو نمی سازه با داشته هاش آیندشو می سازه ... ... ... وقتی این جملرو گفتم انگاری ی لحظه زمان برام متوقف شد ..دیدم ضربان قلبم بالا رفت ...دارم تند تند نفس می زنم ...جفت دستام دارن میلرزن ...مردمک چشمم گشاد که نه تقریبا داره جر می خوره ..اینقدر از تعجب چشممو باز ... چی !!!!!!!!!!! آدم با نداشته هاش آیندشو نمی سازه با داشته هاش آیندشو می سازه...عجب جمله ای گفتم ... چند بار تند تند تو دلم هی تکرارش ی وقت یادم نره ... به خودم اومدم پسررو نگا دیدم این دهنش همینجوری بازه ... خلاصه خداحافظی ...اومدم ...توی راه مثل دیونه ها کر کر خودم به خودم می خندیدم ...انگار که یکی یکی رو مس ه کنه هی خودم به خودم هی می گفتم ...چی ..چی ...ی بار دیگه بگو آدم با نداشته هاش آیندشو نمی سازه با داشته هاش آیندشو می سازه آهاااااااااااا اینجوریه پس .... ... خلاصه هنوزم بعضی وقتا که ی خونه نیست به دیوار خیره میشمو با غرور تمام میگم آدم با نداشته هاش آیندشو نمی سازه با داشته هاش آیندشو می سازه بعدشم کلی می خندم البته فکر کنم جمله ی بدی نیست حداقل فکر کنم جمله ی دهن پر کنی باشه



منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/20/گنده-ترین-حرفی-که-توی-عمر-زدم




شیر کانگوروها...

درخواست حذف اطلاعات

گانگوروها هم خوب مثل خیلی از حیوونای دیگه می تونن دوتا بچه رو هم زمان نگه دارن ...

ی بچه که بزرگترهو دیگه توی گیسه نیست ی بچه هم که تازه بدنیا میاد نارس هستشو باید ی مدت طولانی تو کیسه بمونه ...

...

خوب هردوتا بچه باید شیر بوخورن هم اون بچه بزرگه هم او بچه توی کیسه ... بدن هرکدوم از این بچه ها هم به خاطر فاصله ی سنی شون ی نوع مواد غذایی خاص نیاز داره بخاطر همین کانگوروی مادر هم زمان دونوع شیر با مواد غذایی کاملا متفاوت برای دوتا بچش تولید می کنه

ی م از بو کانگورو با ادم ببینید




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/15/شیر-کانگوروها




چگونه از غذای خود محافظت کنیم ...

درخواست حذف اطلاعات

همه موجوداتی که گروهی زندگی می کنن ...چه اونایی که کلونی دارن یا اونایی که گله ای زندگی می کنن ی نظمو برنامه ای بینشون وجود داره ...

خوب اونایی که کلونی زندگی می کنن مثل مورچه ها شته ها زنبورا همه اعضا برای حفظو گسترش کلونی تلاش می کنن ...اوناییم که گله ای زندگی می کنن مثل شیرا گرگا کفتارا اونام ی نظمو سلسله مراتبی دارن که خلاصه شانس اعضا رو برای زنده موندن نسبت به انفرادی زندگی بیشتر می کنهو اعضای کله هم برای زنده موندن این سلسه مراتبو رعایت می کنن یعنی مجبورن رعایت کنن وگرنه از گله بیرون میشن

...

فکر کنم فقط ما آدما هستیم ، همین که 3نفر 4نفر ی جا جمع می شیم بقولی گروه می شیم ...هر دنبال منفعت خودشهو به گروه هیچ اهمیتی نمی ده جالب اینجاست با پافشاری تمام میمونهو تمام زورشم میزنه تا هم منافش بیشتر تامین بشه هم از گروهم بیرون نرهو جای بهتریمیم تو گروه پیدا کنه

...

خوب بگذریم ...اصلا این بالا رو نباید می نوشتم ...همین الان خودم به خودم گفتم ... ت شو بینیم بابا تورو چه به این جور حرفا ...تویی که یادت رفته مراتبو با ت دونقطه می نویسن یا ط دسته دارو مجبوری بری تو اینترنت نگا کنی ...حالا داری تحلیل عمیق رفتار انسانها در زندگی گروهی اجتمایی رو برسی می کنی ..

...

...

چگونه از غذای خود محافظت کنیم ...

یادمه تو خوابگاه (من داشنگاه نرفتم ،خوابگاه شبانه روزیمو میگم ) ی مدت تقریبا هیچ جرات نداشت بره بوفه یا مغازه چیزی ب هو بیاره توی خوابگاه بوخوره...همه عین وحشیا به غذای هم حمله می کردیم ...تا اینکه بعد از ی مدت خوابگاه ما ی روش جدید کشف کردو به بقیه خوابگاها این فرهنگ غنی رو صادر ... این بود که دیگه هرکودوممون ی چیزی می ید مثلا ی بسته چیپس یا ی بسته کلوچه ...همینکه پاشو تو خوابگاه میذاشت برای محافظت از خوراکیش بسته ی خوراکی رو باز می کرد توش ..ها ..می کردتا بقیه چندششون بشهو نخورن ...انصافا جواب داد البته ی مدت کوتاهی ...چون بعد ی مدت دیگه ها هم جواب نمی دادو ...بازم به خوراکیه حمله می شد ...بعد اون ی روش بیرحمانه تر ابداع شد ...این بود که هرکی با ی بسته خوراکی میومد تو خوابگاه ...بازش می و دیگه توش توف میکرد ...آره می دونم شرم آور و منزجر کنندست ...البته اون موقع معنی منزجر کنندرو نمی دونستیم چیه ...این روش انصافا ی مدت طولانی جواب داد ...البته بعضی وقتا قبل از اینکه طرف بتونه بسته خوراکی رو باز کنه یا وقت پیدا کنه توش تف کنه 2...3 نفری بهش حمله می شدو قاپیده میشد ...البته همه مجبور بودن بیان توی خوابگاه این کارو بوکنن یعنی هیچکی بیرون خوابگاه بسته خورا و باز نمی کرد توش ها یا توف نمی کنه ...

البته بعد ی مدت دیگه حتی این روش هم جواب نمی داد ...پیشنهادای شد برای روشهای جدید ازجمله دماغی کردتن خوراکی ...و چیزای دیگه که واقعا از گفتنش معذورم ...اما خوب هیچ وقت تصویب نشد ...

..

خلاصه حالا من نوشتم نمی دونم شاید ی روزی بدرد ی خورد ...یا حداقل بدرد بچه ی ی من که هر بچه ای رو می بینم چندتا نصیحت بهش می کنم 1 برو کلاس انگلیسی 2 برو کلاس گیتار یا ویولن .خلاصه یکی از نصیحتمام بهش اینه که چه جوری از خوراکیهایی که از بوفه مدرسه می ی مراقبت بوکنی

نمی دونم شاید باید روش دماغی م که دور ما تصویب نشده بود به نسل بعد یاد بدم ...

...

اما هرچی بود این شوخیا این مس ه بازیا دنیایی داشت ...واسه خودمون الکی خوش ..خوش ..خوش بودیم ..واسه خودمون زندگی می کردیم لحظهای نبود که خنده بینمون نباشه ....دائم خوشو شاد ...خدارو شکر زندگی خوبی بود




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/17/چگونه-از-غذای-خود-محافظت-کنیم




نظم رنگ حلقه پای کبوتر...

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش با یکی از بچه ها قناریشو بردیم ی پرنده فروشی که یارو ببینه قناریه نر یا ماده ...

قضیه این قناریه هم داستانی داره عجیب میگم ...خلاصه یارو قناریه رو گرفت ی خورده این ور اون ورش کرد گفت احتمالا نره...

کارنداریم ...

گفتم حالا اومدم تا اینجا چندتا حلقه پا بگیرم برای کبوترا ...

نشون دادم گفتم ازاینا بده ...یارو گفت رنگش چجوری باشه ...گفتم ی جوری باشه مثلا برای جفتا که معلوم بشه کی زنه کیه کی شوهر کیه ...

خلاصه شروع کرد انتخاب رنگا ...هی ور می داشت هی نگا می کرد ...هی ور می داشت هی نگا می کرد..تا تموم شدو انداختشون تو ی مشما فریزر...داد بهم ی خورده نگا دیدم این که بعضی از رنگاش تک رنگه که ...یا بیشتر رنگارو 3تایی داده ...خلاصه گفتم بیخیال مثل اینکه خیلی ریز و مویرگی داره سرم کلا میزاره ...

تا اینکه اوردم خونه ریختمشون روی میز 'گفتم خوب این تک رنگارو چی کارشون کنم ...خلاصه ی 20 دقیقه ای همینطوری که روی میزن عین بز بهشون خیره بودم تا اینکه خلاصه برق مغزم وصل شد ...

اون پاینیای تک میرن توی پای ی کبوتر اون بالاییای دوتایی بالای هرکدوم از این تکا میرن توی پای جفت کبوتر رنگ تک بالاییا ی دوتایی مشخص کنندس ...

انصافا جمله رو داشته باش ..اون پاینیای تک میرن توی پای ی کبوتر اون بالاییای دوتایی بالای هرکدوم از این تکا میرن توی پای جفت کبوتر رنگ تک بالاییا ی دوتایی مشخص کنندس

نمی دونم فکر کنم بازم درست نیست ...ی 40 دقیقه ای دیگه باید روش فکر کنم






منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/18/نظم-رنگ-حلقه-پای-کبوتر




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


دومین بزرگترین راز زندگیم ، وقتی که احتراما از بین رفت

100به پایین ، خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،بزرگترین راز زندگیم

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




وقتی که احتراما از بین رفت :)

درخواست حذف اطلاعات





منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/14/وقتتی-که-احتراما-از-بین-رفت




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


دومین بزرگترین راز زندگیم

100به پایین ، خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


دومین بزرگترین راز زندگیم

100به پایین ، خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

درخواست حذف اطلاعات

آمادگی دفایی ...انصافا تو دبیرستان یکی از درسای جالب بود ...کل سوالارو معلم تو کتاب می گفت علامت بزنید ...هموناهم سر امتحان میومد ...

البته نمی دونم مدرسه دخترونه بجای آمادگی دفاعی چی درس میدادن یا می دن...

بگذریم ...

خلاصه که...آمادگی دفایی ی بخشش کتاب بودو تئوری که کلاس داشت ،مثل بقیه درسا ..چه می دونم جان پناهو ...شیمیاییو ...کمکهای اولیهو و غیره ی بخششم عملی...

که بخش عملی شو ...ی روز صبح دیدم برادارای نمی دونم کجا با دوتا تویوتای باربنددار پر تفنگ اومدن که آموزشمون بدن ...مدیرم گفت امروز کلاسا تعطیلن برید آموزش ...البته اون موقع ها بچه ها بخاطر تعطیلی کلاس ... آموزش که هیچ حاضر بودن به عراق حمله کنن...

خلاصه یهو یکی دونفر فرمانده پرمانده..4..5 تاهم سرباز پرباز ...لباس پلنگی خیلی جدیو مصمم از ماشین پیاده شدن ...نمی دونم فکر هنوز کنم تو حالو هوای ولفجر 8 بودن فکر اومدن برای اونجا نیرو اموزش بدن ...آره ...خلاصه اومدنو یکی شون داد زد گفت به خط شید ...ما ریاضیو تجربی چهلو خورده ای بودیم مثل صف مدرسه تو ی صف بلند پشت سر هم وایسادیم ...ی خورده نگامون کرد گفت نه نه صف نظامی ...خلاصه هرطوری بود 4..5 نفر جلو وایسادیم بقیه هم پشت سر اینا ...

بعدش یکی شون اومد شروع کرد صحبت ... صحبت... صحبت... صحبت...خدایا ما هیچ خودش خسته نشده ...آ شم گفت سوره کافرونو باهم بخونید ...خلاصه ی خورده وایسادیمو شروع کردیم خوندن ...

قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وسطاش دیگه کم کم هنو هن شروع شد که دیگه کمکم همه هنو هن می ...برگشت بهمون گفت بلد نیستید بخونید نه آدمتون می کنم ...عجب غلطی کردیم ...آخه مگه ما عبدالباسطیم برات قرآن حفظی بخونیم ...

آره انصافا آدممون کرد اینقدر دوندمون ...اینقدر دوندمون ...داغونمون کرد به خدا ...

بعدش گفت باید بریم میدان تیر ...عجب کاری کردیما...میدان تیر کجاست ...گفت بریم ساحل ....(ساحل تامدرسمون 300متر فاصله داشت ) دوباره گفت به خط شید ...ما 3..4 نفر جلو وایسادن بقیه پشت سرشون ...گفت نه نه دوتا خط شید دوطرف جاده ...خلاصه خط شدیمو دوان دوان به سمت ساحل ...هر 5...6 قدمم می گفت بخو د روزمین یا بشینید رو زمین والا اینقدر مارو دونده بود اگه برای هرکدوممون ی چوب پرت می کرد می گفت برید بیارد می رفتیم می اوردیمش ...

بالا ه رسیدیم ساحل ...دیدیم اره واقعا میدان تیر ساختنو ...سیبل گذاشتن ...خلاصه همه مونو ی جا جمع ...

یکی یکی می رفتیم شلیک می کردیم ...نوبت من شدو معلممون تفنگو داد دستم ...تفنگرو گرفتم معلم گفت ببین پسر از این اینو نگا کن بز به اون ...خندم گرفت ...آخه این چه جملییه از این اینو نگا کن بزن به اون ...گفت دهنتو ببند پسر فشنگ جنگیه ...میزنی یکی رو میکشی ...گفت خوب اقای نخستین دوباره بگو ...(اره فامیلی معلم آمادگی دفایی ما نخستین بود ) ...دوباره گفت از این اینو نگا کن بزن به اون ...یازم خندم گرفت اما نخندیدم گفتم اینبار بهم تیر خلاص میزنه ...شروع تیر اندازی یکی دوتا تیر زدم دیدم از لوله تفنگ آتیش داره میاد بیرون ...گفتم اقای نخستین این چرا اتیش میده گفت خوب خوب صبر کن ...ی خورده نگا کرد گفت این فشنگا اتش زان ...گفتم خوب چی کار کنم ... ی خورده وایساد گفت هیچی بزن ...

آره ...هرکدومون 10تا تیز زدیمو تیراندازی تموم شد...بعدشم دوباره مثل حیوون دوندنمون سمت مدرسه ...داغون داغون بودیم ...فکر کنم از صبح تا ظهر 3...4 ساعتی دویده بودیم ...خلاصه بعد ظهرم نرفتیم کلاسو شب شدو خو دیم ...تا صبح که س رست طبق معمول با شیلنگ به در خوابگاه زد ...البته بعضی وقتا میومد تو با شیلنگ خودمونو میزد تا بیدار شیم ...بیدارشدم دیدم دارم میمیرم ...یعنی ت نمی تونستم بوخورم ...عجب کاری کردیم کلاس کی حال داره بره اونم عربی ..یهو انگار ی چیزی بهم گفت نرو گفتم چی ؟گفت نرو ...نرم گفت آره نرو ...به نظرم عاقلانه ترین حرفی بود که بعد بیدارشدنم شنیدم ...آره نقشه جیم شدن از کلاس از سر تختو باید پیاده می ...روششم اینطوری بود که مثل اینایی که از کمر تیر خوردن خودتو میکشیدی زیر تختت تا س رست که دوباره میاد بازدید خوابگاه که ببینه ی نیست ...نبینتد ...گفتم ی روزه دیگه بی خیال ...از ساعت 7 تا 7نیم همون زیر بودم یعنی همون زیر خو دم ...بعدش که دیگه دیدم امنهو همه بچه ها رفتن کلاسو س رستم بی خیال شده اومدم بیرون ...ی خورده تو همون خوابگاه وایسادم یهو دیدم صدای بچه ها میاد ...در خوابگاه باز شد اومدن تو دیدم وحید حق بین و یکی دیگه از بچه های خوابگاه ما که ریاضی بود ... همین که منو دیدن گفتن کلاس نرفتی گفتم نه ..گفتم شما چی گفت ماهم خسته بودیم جیم شدیم اومدیم بخو م فکر کنم اینا روش جیم بعد صبحگاهو انجام داده بودن...عجب غلطی کردیم نکنه بقیه بچه هاهم همین کارو ...که چند لحظه بعد با دادو بیداد مدیر معلوم شد ...آره ...اونی که سر صبح به من گفت نرو به خیلیای دیگه هم گفته بود نروهو اونام نرفتن ...دیگه فوشای رو که مدیر بهمون دادو سانسور دیگه خوب خوبش که یادمه ..میگفت گشادای بی خاصیت نمی دونم چرا اینقدر پوست کلفت بودیم نمی دونم چرا بازم می خندیدیم ...فقط یادمه وقتی از خوابگاه یا همون لانه جاسوسی بیرون اومدمو سرمو چرخودم ته سالونو نگا دیدیم از هر خوابگا 2..3 نفر دارن میان بیرون ...خلاصه مدیر بافوشو سلامو صلوات بدرقمون کرد سر کلاس ...ریاضیارو نمی دونم در کلاسو باز دیدم از 23 نفر فقط 2..3 نفر سرکلاس نشستن ... فکر کنم اون روز بدونه برنامه ی قبلیو ناخواسته جیم گروهی زده بودیم ...اما مدیره بیچارمون کرد زنگ زد به اولیا انظباطو کم کرد افتضاح شد ...اما خوب کلی خندیدیم بیخیال




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/10/خاطرات-خوابگاه-به-حرف-اونی-که-میگه-بخوابید-گوش-نکنید




خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

درخواست حذف اطلاعات

آمادگی دفایی ...انصافا تو دبیرستان یکی از درسای جالب بود ...کل سوالارو معلم تو کتاب می گفت علامت بزنید ...هموناهم سر امتحان میومد ...

البته نمی دونم مدرسه دخترونه بجای آمادگی دفاعی چی درس میدادن یا می دن...

بگذریم ...

خلاصه که...آمادگی دفایی ی بخشش کتاب بودو تئوری که کلاس داشت ،مثل بقیه درسا ..چه می دونم جان پناهو ...شیمیاییو ...کمکهای اولیهو و غیره ی بخششم عملی...

که بخش عملی شو ...ی روز صبح دیدم برادارای نمی دونم کجا با دوتا تویوتای باربنددار پر تفنگ اومدن که آموزشمون بدن ...مدیرم گفت امروز کلاسا تعطیلن برید آموزش ...البته اون موقع ها بچه ها بخاطر تعطیلی کلاس ... آموزش که هیچ حاضر بودن به عراق حمله کنن...

خلاصه یهو یکی دونفر فرمانده پرمانده..4..5 تاهم سرباز پرباز ...لباس پلنگی خیلی جدیو مصمم از ماشین پیاده شدن ...نمی دونم فکر هنوز کنم تو حالو هوای ولفجر 8 بودن فکر اومدن برای اونجا نیرو اموزش بدن ...آره ...خلاصه اومدنو یکی شون داد زد گفت به خط شید ...ما ریاضیو تجربی چهلو خورده ای بودیم مثل صف مدرسه تو ی صف بلند پشت سر هم وایسادیم ...ی خورده نگامون کرد گفت نه نه صف نظامی ...خلاصه هرطوری بود 4..5 نفر جلو وایسادیم بقیه هم پشت سر اینا ...

بعدش یکی شون اومد شروع کرد صحبت ... صحبت... صحبت... صحبت...خدایا ما هیچ خودش خسته نشده ...آ شم گفت سوره کافرونو باهم بخونید ...خلاصه ی خورده وایسادیمو شروع کردیم خوندن ...

قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وسطاش دیگه کم کم هنو هن شروع شد که دیگه کمکم همه هنو هن می ...برگشت بهمون گفت بلد نیستید بخونید نه آدمتون می کنم ...عجب غلطی کردیم ...آخه مگه ما عبدالباسطیم برات قرآن حفظی بخونیم ...

آره انصافا آدممون کرد اینقدر دوندمون ...اینقدر دوندمون ...داغونمون کرد به خدا ...

بعدش گفت باید بریم میدان تیر ...عجب کاری کردیما...میدان تیر کجاست ...گفت بریم ساحل ....(ساحل تامدرسمون 300متر فاصله داشت ) دوباره گفت به خط شید ...ما 3..4 نفر جلو وایسادن بقیه پشت سرشون ...گفت نه نه دوتا خط شید دوطرف جاده ...خلاصه خط شدیمو دوان دوان به سمت ساحل ...هر 5...6 قدمم می گفت بخو د روزمین یا بشینید رو زمین والا اینقدر مارو دونده بود اگه برای هرکدوممون ی چوب پرت می کرد می گفت برید بیارد می رفتیم می اوردیمش ...

بالا ه رسیدیم ساحل ...دیدیم اره واقعا میدان تیر ساختنو ...سیبل گذاشتن ...خلاصه همه مونو ی جا جمع ...

یکی یکی می رفتیم شلیک می کردیم ...نوبت من شدو معلممون تفنگو داد دستم ...تفنگرو گرفتم معلم گفت ببین پسر از این اینو نگا کن بز به اون ...خندم گرفت ...آخه این چه جملییه از این اینو نگا کن بزن به اون ...گفت دهنتو ببند پسر فشنگ جنگیه ...میزنی یکی رو میکشی ...گفت خوب اقای نخستین دوباره بگو ...(اره فامیلی معلم آمادگی دفایی ما نخستین بود ) ...دوباره گفت از این اینو نگا کن بزن به اون ...یازم خندم گرفت اما نخندیدم گفتم اینبار بهم تیر خلاص میزنه ...شروع تیر اندازی یکی دوتا تیر زدم دیدم از لوله تفنگ آتیش داره میاد بیرون ...گفتم اقای نخستین این چرا اتیش میده گفت خوب خوب صبر کن ...ی خورده نگا کرد گفت این فشنگا اتش زان ...گفتم خوب چی کار کنم ... ی خورده وایساد گفت هیچی بزن ...

آره ...هرکدومون 10تا تیز زدیمو تیراندازی تموم شد...بعدشم دوباره مثل حیوون دوندنمون سمت مدرسه ...داغون داغون بودیم ...فکر کنم از صبح تا ظهر 3...4 ساعتی دویده بودیم ...خلاصه بعد ظهرم نرفتیم کلاسو شب شدو خو دیم ...تا صبح که س رست طبق معمول با شیلنگ به در خوابگاه زد ...البته بعضی وقتا میومد تو با شیلنگ خودمونو میزد تا بیدار شیم ...بیدارشدم دیدم دارم میمیرم ...یعنی ت نمی تونستم بوخورم ...عجب کاری کردیم کلاس کی حال داره بره اونم عربی ..یهو انگار ی چیزی بهم گفت نرو گفتم چی ؟گفت نرو ...نرم گفت آره نرو ...به نظرم عاقلانه ترین حرفی بود که بعد بیدارشدنم شنیدم ...آره نقشه جیم شدن از کلاس از سر تختو باید پیاده می ...روششم اینطوری بود که مثل اینایی که از کمر تیر خوردن خودتو میکشیدی زیر تختت تا س رست که دوباره میاد بازدید خوابگاه که ببینه ی نیست ...نبینتد ...گفتم ی روزه دیگه بی خیال ...از ساعت 7 تا 7نیم همون زیر بودم یعنی همون زیر خو دم ...بعدش که دیگه دیدم امنهو همه بچه ها رفتن کلاسو س رستم بی خیال شده اومدم بیرون ...ی خورده تو همون خوابگاه وایسادم یهو دیدم صدای بچه ها میاد ...در خوابگاه باز شد اومدن تو دیدم وحید حق بین و یکی دیگه از بچه های خوابگاه ما که ریاضی بود ... همین که منو دیدن گفتن کلاس نرفتی گفتم نه ..گفتم شما چی گفت ماهم خسته بودیم جیم شدیم اومدیم بخو م فکر کنم اینا روش جیم بعد صبحگاهو انجام داده بودن...عجب غلطی کردیم نکنه بقیه بچه هاهم همین کارو ...که چند لحظه بعد با دادو بیداد مدیر معلوم شد ...آره ...اونی که سر صبح به من گفت نرو به خیلیای دیگه هم گفته بود نروهو اونام نرفتن ...دیگه فوشای رو که مدیر بهمون دادو سانسور دیگه خوب خوبش که یادمه ..میگفت گشادای بی خاصیت نمی دونم چرا اینقدر پوست کلفت بودیم نمی دونم چرا بازم می خندیدیم ...فقط یادمه وقتی از خوابگاه یا همون لانه جاسوسی بیرون اومدمو سرمو چرخودم ته سالونو نگا دیدیم از هر خوابگا 2..3 نفر دارن میان بیرون ...خلاصه مدیر بافوشو سلامو صلوات بدرقمون کرد سر کلاس ...ریاضیارو نمی دونم در کلاسو باز دیدم از 23 نفر فقط 2..3 نفر سرکلاس نشستن ... فکر کنم اون روز بدونه برنامه ی قبلیو ناخواسته جیم گروهی زده بودیم ...اما مدیره بیچارمون کرد زنگ زد به اولیا انظباطو کم کرد افتضاح شد ...اما خوب کلی خندیدیم بیخیال




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/10/خاطرات-خوابگاه-به-حرف-اونی-که-میگه-بخوابید-گوش-نکنید




سلام...

درخواست حذف اطلاعات

ی 4 روزی نیستم فکر کنم تا البته اگه امروز باشه ...اگه ی لطف می کردو سر میزد معطل نشه




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/10/سلام




سلام...

درخواست حذف اطلاعات

ی 4 روزی نیستم فکر کنم تا البته اگه امروز باشه ...اگه ی لطف می کردو سر میزد معطل نشه




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/10/سلام




دومین بزرگترین راز زندگیم ...

درخواست حذف اطلاعات

آره...

خوب...

ی چند وقتی بود ی بچه موش آشپزخونرو مکان کرده بودو واسه خودش دور دور میکرد...

پدرم از هر روشی که می شد استفاده کرد چه می دونم چسب موش .تله موش ..تله زنده گیر با مغز گردو ..جواب نداد که نداد ...موشه هیچ جور پا نمی داد ..خلاصه دیگه اعصاب برا هیچکی نمونده بود ...

تا اینکه ی شب از صدای ک نت بیدار شدم ...ساعتو نگا دیدم 4/5 صبحه ...رفتم تو آشپزخونه برقو روشن ...دیدم موشه رو ک نته ...همین که منو دید شکه شد ...دستشو گذاشت رو قلبش افتاد تو سینک ظرفشویی...چند قدم رفتم جلو ی خوده تو سینکو نگا ...دیدم داره نگام میگنه ...ی خورده نگام کرد ...خدایا چی کارش کنم ...همینطور که داشتم فکر می ...یهو دیدم مثل این دیوار مرگ هستا که موتورا میچرخن ... داره توی سینک میچرخه ...

خلاصه داشت تند تند میچرخیدو منم تند تند سرمو میچرخوندمو نگاش می ....تا اینکه بالا ه خوب سرعت گرفتو فهمیدم می خواد چی کار کنه ...یهو از گوشه سینک پرید هوا که در بره ...

بدونه اینکه حتی فکر کنم با کف دست چنان اسمکی زدم البته نمی دونم اسمکه یا اسپکه ...خلاصه زدمو موشه گفت بوم ، پهن شد کف سینک ...دیگه ت نخورد ...

...

ی خورده نگاش ...واقعا مرده ...ی مشما فریزر از ک نت برداشتم دستم با انگشت ی خورده ت ش دادم ...دیدم نه واقعا مرد ...1 امتیاز ...سرویس مال منه ...نمی دونم چرا اینقدر ذوق می ...ی خوده وایسادم ...گفتم یا خدا اگه یکی بفهمه من تو سینک موش کشتم ...خلاصه موشرو با همون مشما فریزر برداشتمو ...انداخمش تو سطل بیرون ...بعدش اومدم صحنه قتلو تمیز کنم ...خونی نریخته بود ...فکر کنم از خون ریزی داخلی مرده بود هرچند موشی که همینکه راه رفتنو شروع کرد توی ک نت می گشت فکر نکنم زیاد کثیف باشه خخخخخخخخخ

در هر صورت فکر کنم ی لیوان پر مایع ظرفشویی ریختمو خوب چند بار سینکو شستم

...

خلاصه چند روزی از ماجرا گذشتو موشه دیگه پیداش نشد ...البته برای من عجیب نبود خوب معلومه که پیداش نمی شد ...مفقود شدنش برای پدرو مادرم عجیب بود ...یکی درمیون خیلی جدی بهم می گفتن آخه این موشه چی شد ...چند روز گذشتو ی روز صبح مادرم گفت تله موشرو نگرفت پدرم گفت نه مادرم گفت موشه چی شد شاید رفته ...پدرم گفت اره شاید رفته سفر ...من خندم گرفت البته نه بخاطر حرف پدرم به خاطره حرفی که تو دلم به خودم زدم ...

تودلم گفتم آره رفته سفر آ ت ...

خلاصه ی نمی دونه موشرو من کشتم ...این قضیم دیگه امنیتیه ...فکر کنم اگه مادرم بفهمه توی سینگ آب خفم کنه





منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/13/دومین-بزرگترین-راز-زندگیم




دومین بزرگترین راز زندگیم ...

درخواست حذف اطلاعات

آره...

خوب...

ی چند وقتی بود ی بچه موش آشپزخونرو مکان کرده بودو واسه خودش دور دور میکرد...

پدرم از هر روشی که می شد استفاده کرد چه می دونم چسب موش .تله موش ..تله زنده گیر با مغز گردو ..جواب نداد که نداد ...موشه هیچ جور پا نمی داد ..خلاصه دیگه اعصاب برا هیچکی نمونده بود ...

تا اینکه ی شب از صدای ک نت بیدار شدم ...ساعتو نگا دیدم 4/5 صبحه ...رفتم تو آشپزخونه برقو روشن ...دیدم موشه رو ک نته ...همین که منو دید شکه شد ...دستشو گذاشت رو قلبش افتاد تو سینک ظرفشویی...چند قدم رفتم جلو ی خوده تو سینکو نگا ...دیدم داره نگام میگنه ...ی خورده نگام کرد ...خدایا چی کارش کنم ...همینطور که داشتم فکر می ...یهو دیدم مثل این دیوار مرگ هستا که موتورا میچرخن ... داره توی سینک میچرخه ...

خلاصه داشت تند تند میچرخیدو منم تند تند سرمو میچرخوندمو نگاش می ....تا اینکه بالا ه خوب سرعت گرفتو فهمیدم می خواد چی کار کنه ...یهو از گوشه سینک پرید هوا که در بره ...

بدونه اینکه حتی فکر کنم با کف دست چنان اسمکی زدم البته نمی دونم اسمکه یا اسپکه ...خلاصه زدمو موشه گفت بوم ، پهن شد کف سینک ...دیگه ت نخورد ...

...

ی خورده نگاش ...واقعا مرده ...ی مشما فریزر از ک نت برداشتم دستم با انگشت ی خورده ت ش دادم ...دیدم نه واقعا مرد ...1 امتیاز ...سرویس مال منه ...نمی دونم چرا اینقدر ذوق می ...ی خوده وایسادم ...گفتم یا خدا اگه یکی بفهمه من تو سینک موش کشتم ...خلاصه موشرو با همون مشما فریزر برداشتمو ...انداخمش تو سطل بیرون ...بعدش اومدم صحنه قتلو تمیز کنم ...خونی نریخته بود ...فکر کنم از خون ریزی داخلی مرده بود هرچند موشی که همینکه راه رفتنو شروع کرد توی ک نت می گشت فکر نکنم زیاد کثیف باشه خخخخخخخخخ

در هر صورت فکر کنم ی لیوان پر مایع ظرفشویی ریختمو خوب چند بار سینکو شستم

...

خلاصه چند روزی از ماجرا گذشتو موشه دیگه پیداش نشد ...البته برای من عجیب نبود خوب معلومه که پیداش نمی شد ...مفقود شدنش برای پدرو مادرم عجیب بود ...یکی درمیون خیلی جدی بهم می گفتن آخه این موشه چی شد ...چند روز گذشتو ی روز صبح مادرم گفت تله موشرو نگرفت پدرم گفت نه مادرم گفت موشه چی شد شاید رفته ...پدرم گفت اره شاید رفته سفر ...من خندم گرفت البته نه بخاطر حرف پدرم به خاطره حرفی که تو دلم به خودم زدم ...

تودلم گفتم آره رفته سفر آ ت ...

خلاصه ی نمی دونه موشرو من کشتم ...این قضیم دیگه امنیتیه ...فکر کنم اگه مادرم بفهمه توی سینگ آب خفم کنه





منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/13/دومین-بزرگترین-راز-زندگیم




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


100به پایین ، خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


100به پایین ، خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


100به پایین ، خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

درخواست حذف اطلاعات

آمادگی دفایی ...انصافا تو دبیرستان یکی از درس جالب بود ...کل سوالارو معلم تو کتاب می گفت علامت بزنید ...هموناهم سر امتحان میومد ...

البته نمی دونم مدرسه دخترونه بجای آمادگی دفاعی چی درس میدادن یا می دن...

بگذریم ...

خلاصه که...آمادگی دفایی ی بخشش کتاب بودو تئوری که کلاس داشت ،مثل بقیه درسا ..چه می دونم جان پناهو ...شیمیاییو ...کمکهای اولیهو و غیره ی بخششم عملی...

که بخش عملی شو ...ی روز صبح دیدم برادارای نمی دونم کجا با دوتا تویوتای باربنددار پر تفنگ اومدن که آموزشمون بدن ...مدیرم گفت امروز کلاسا تعطیلن برید آموزش ...البته اون موقع ها بچه ها بخاطر تعطیلی کلاس ... آموزش که هیچ حاضر بودن به عراق حمله کنن...

خلاصه یهو یکی دونفر فرمانده پرمانده..4..5 تاهم سرباز پرباز ...لباس پلنگی خیلی جدیو مصمم از ماشین پیاده شدن ...نمی دونم فکر هنوز تو حالو هوای ولفجر 8 بودن فکر اومدن برای اونجا نیرو اموزش بدن ...آره ...خلاصه اومدنو یکی شون داد زد گفت به خط شید ...ما ریاضیو تجربی چهلو خورده ای بودیم مثل صف مدرسه تو ی صف بلند پشت سر هم وایسادیم ...ی خورده نگامون کرد گفت نه نه صف نظامی ...خلاصه هرطوری بود 4..5 نفر جلو وایسادیم بقیه هم پشت سر اینا ...

بعدش یکی شون اومد شروع کرد صحبت ... صحبت... صحبت... صحبت...خدایا ما هیچ خودش خسته نشده ...آ شم گفت سوره کافرونو باهم بخونید ...خلاصه ی خورده وایسادیمو شروع کردیم خوندن ...

قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وسطاش دیگه کم کم هنو هن شروع شد که دیگه کمکم همه هنو هن می ...برگشت بهمون گفت بلد نیستید بخونید نه آدمتون می کنم ...عجب غلطی کردیم ...آخه مگه ما عبدالباسطیم برات قرآن حفظی بخونیم ...

آره انصافا آدممون کرد اینقدر دوندمون ...اینقدر دوندمون ...داغونمون کرد به خدا ...

بعدش گفت باید بریم میدان تیر ...عجب کاری کردیما...میدان تیر کجاست ...گفت بریم ساحل ....(ساحل تامدرسمون 300متر فاصله داشت ) دوباره گفت به خط شید ...ما 3..4 نفر جلو وایسادن بقیه پشت سرشون ...گفت نه نه دوتا خط شید دوطرف جاده ...خلاصه خط شدیمو دوان دوان به سمت ساحل ...هر 5...6 قدمم می گفت بخو د روزمین یا بشینید رو زمین والا اینقدر مارو دونده بود اگه برای هرکدوممون ی چوب پرت می کرد می گفت برید بیارد می رفتیم می اوردیمش ...

بالا ه رسیدیم ساحل ...دیدیم اره واقعا میدان تیر ساختنو ...سیبل گذاشتن ...خلاصه همونو ی جا جمع ...

یکی یکی می رفتیم شلیک می کردیم ...نوبت من شدو معلممون تفنگو داد دستم ...تفنگرو گرفتم معلم گفت ببین پسر از این اینو نگا کن بز به اون ...خندم گرفت ...آخه این چه جملییه از این اینو نگا کن بزن به اون ...گفت دهنتو ببند پسر فشنگ جنگیه ...میزنی یکی رو میکشی ...گفت خوب اقای نخستین دوباره بگو ...(اره فامیلی معلم آمادگی دفایی ما نخستین بود ) ...دوباره گفت از این اینو نگا کن بزن به اون ...یازم خندم گرفت اما نخندیدم گفتم اینبار بهم تیر خلاص میزنه ...شروع تیر اندازی یکی دوتا تیر زدم دیدم از لوله تفنگ آتیش داره میاد بیرون ...گفتم اقای نخستین این چرا اتیش میده گفت خوب خوب صبر کن ...ی خورده نگا کرد گفت این فشنگا اتش زان ...گفتم خوب چی کار کنم ... ی خورده وایساد گفت هیچی بزن ...

آره ...هرکدومون 10تا تیز زدیمو تیراندازی تموم شد...بعدشم دوباره مثل حیوون دوندنمون سمت مدرسه ...داغون داغون بودیم ...فکر کنم از صبح تا ظهر 3...4 ساعتی دویده بودیم ...خلاصه بعد ظهرم نرفتیم کلاسو شب شدو خو دیم ...تا صبح که س ست طبق معمول با شیلنگ به در خوابگاه زد ...البته بعضی وقتا میومد تو با شیلنگ خودمونو میزد تا بیدار شیم ...بیدارشدم دیدم دارم میمیرم ...یعنی ت نمی تونستم بوخورم ...عجب کاری کردیم کلاس کی حال داره بره اونم عربی ..یهو انگار ی چیزی بهم گفت نرو گفتم چی ؟گفت نرو ...نرم گفت آره نرو ...به نظرم عاقلانه ترین حرفی بود که بعد بیدارشدنم شنیدم ...آره نقشه جیم شدن از کلاس از سر تختو باید پیاده می ...روششم اینطوری بود که مثل اینایی که از کمر تیر خوردن خودتو میکشیدی زیر تختت تا س رست که دوباره میاد بازدید خوابگاه که ببینه ی نیست ...نبینتد ...گفتم ی روزه دیگه بی خیال ...از ساعت 7 تا 7نیم همون زیر بودم یعنی همون زیر خو دم ...بعدش که دیگه دیدم امنهو همه بچه ها رفتن کلاسو س رستم بی خیال شده اومدم بیرون ...ی خورده تو همون خوابگاه وایسادم یهو دیدم صدای بچه ها میاد ...در خوابگاه باز شد اومدن تو دیدم وحید حق بین و یکی دیگه از بچه های خوابگاه ما که ریاضی بود ... همین که منو دیدن گفتن کلاس نرفتی گفتم نه ..گفتم شما چی گفت ماهم خسته بودیم جیم شدیم اومدیم بخو م فکر کنم اینا روش جیم بعد صبحگاهو انجام داده بودن...عجب غلطی کردیم نکنه بقیه بچه هاهم همین کارو ...که چند لحظه بعد با دادو بیداد مدیر معلوم شد ...آره ...اونی که سر صبح به من گفت نرو به خیلیای دیگه هم گفته بود نروهو اونام نرفتن ...دیگه فوشای رو که مدیر بهمون دادو سانسور دیگه خوب خوبش که یادمه ..میگفت گشادای بی خاصیت نمی دونم چرا اینقدر پوست کلفت بودیم نمی دونم چرا بازم می خندیدیم ...فقط یادمه وقتی از خوابگاه یا همون لانه جاسوسی بیرون اومدمو سرمو چرخودم ته سالونو نگا دیدیم از هر خوابگا 2..3 نفر دارن میان بیرون ...خلاصه مدیر بافوشو سلامو صلوات بدرقمون کرد سر کلاس ...ریاضیارو نمی دونم در کلاسو باز دیدم از 23 نفر فقط 2..3 نفر سرکلاس نشستن ... فکر کنم اون روز به بدونه برنامه ی قبلیو ناخواسته جیم گروهی زده بودیم ...اما مدیره بیچارمون کرد زنگ زد به اولیا انظباتو کم کرد افتضاح شد ...اما خوب کلی خندیدیم بیخیال




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/10/خاطرات-خوابگاه-به-حرف-اونی-که-میگه-بخوابید-گوش-نکنید




خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

درخواست حذف اطلاعات

آمادگی دفایی ...انصافا تو دبیرستان یکی از درس جالب بود ...کل سوالارو معلم تو کتاب می گفت علامت بزنید ...هموناهم سر امتحان میومد ...

البته نمی دونم مدرسه دخترونه بجای آمادگی دفاعی چی درس میدادن یا می دن...

بگذریم ...

خلاصه که...آمادگی دفایی ی بخشش کتاب بودو تئوری که کلاس داشت ،مثل بقیه درسا ..چه می دونم جان پناهو ...شیمیاییو ...کمکهای اولیهو و غیره ی بخششم عملی...

که بخش عملی شو ...ی روز صبح دیدم برادارای نمی دونم کجا با دوتا تویوتای باربنددار پر تفنگ اومدن که آموزشمون بدن ...مدیرم گفت امروز کلاسا تعطیلن برید آموزش ...البته اون موقع ها بچه ها بخاطر تعطیلی کلاس ... آموزش که هیچ حاضر بودن به عراق حمله کنن...

خلاصه یهو یکی دونفر فرمانده پرمانده..4..5 تاهم سرباز پرباز ...لباس پلنگی خیلی جدیو مصمم از ماشین پیاده شدن ...نمی دونم فکر هنوز تو حالو هوای ولفجر 8 بودن فکر اومدن برای اونجا نیرو اموزش بدن ...آره ...خلاصه اومدنو یکی شون داد زد گفت به خط شید ...ما ریاضیو تجربی چهلو خورده ای بودیم مثل صف مدرسه تو ی صف بلند پشت سر هم وایسادیم ...ی خورده نگامون کرد گفت نه نه صف نظامی ...خلاصه هرطوری بود 4..5 نفر جلو وایسادیم بقیه هم پشت سر اینا ...

بعدش یکی شون اومد شروع کرد صحبت ... صحبت... صحبت... صحبت...خدایا ما هیچ خودش خسته نشده ...آ شم گفت سوره کافرونو باهم بخونید ...خلاصه ی خورده وایسادیمو شروع کردیم خوندن ...

قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وسطاش دیگه کم کم هنو هن شروع شد که دیگه کمکم همه هنو هن می ...برگشت بهمون گفت بلد نیستید بخونید نه آدمتون می کنم ...عجب غلطی کردیم ...آخه مگه ما عبدالباسطیم برات قرآن حفظی بخونیم ...

آره انصافا آدممون کرد اینقدر دوندمون ...اینقدر دوندمون ...داغونمون کرد به خدا ...

بعدش گفت باید بریم میدان تیر ...عجب کاری کردیما...میدان تیر کجاست ...گفت بریم ساحل ....(ساحل تامدرسمون 300متر فاصله داشت ) دوباره گفت به خط شید ...ما 3..4 نفر جلو وایسادن بقیه پشت سرشون ...گفت نه نه دوتا خط شید دوطرف جاده ...خلاصه خط شدیمو دوان دوان به سمت ساحل ...هر 5...6 قدمم می گفت بخو د روزمین یا بشینید رو زمین والا اینقدر مارو دونده بود اگه برای هرکدوممون ی چوب پرت می کرد می گفت برید بیارد می رفتیم می اوردیمش ...

بالا ه رسیدیم ساحل ...دیدیم اره واقعا میدان تیر ساختنو ...سیبل گذاشتن ...خلاصه همونو ی جا جمع ...

یکی یکی می رفتیم شلیک می کردیم ...نوبت من شدو معلممون تفنگو داد دستم ...تفنگرو گرفتم معلم گفت ببین پسر از این اینو نگا کن بز به اون ...خندم گرفت ...آخه این چه جملییه از این اینو نگا کن بزن به اون ...گفت دهنتو ببند پسر فشنگ جنگیه ...میزنی یکی رو میکشی ...گفت خوب اقای نخستین دوباره بگو ...(اره فامیلی معلم آمادگی دفایی ما نخستین بود ) ...دوباره گفت از این اینو نگا کن بزن به اون ...یازم خندم گرفت اما نخندیدم گفتم اینبار بهم تیر خلاص میزنه ...شروع تیر اندازی یکی دوتا تیر زدم دیدم از لوله تفنگ آتیش داره میاد بیرون ...گفتم اقای نخستین این چرا اتیش میده گفت خوب خوب صبر کن ...ی خورده نگا کرد گفت این فشنگا اتش زان ...گفتم خوب چی کار کنم ... ی خورده وایساد گفت هیچی بزن ...

آره ...هرکدومون 10تا تیز زدیمو تیراندازی تموم شد...بعدشم دوباره مثل حیوون دوندنمون سمت مدرسه ...داغون داغون بودیم ...فکر کنم از صبح تا ظهر 3...4 ساعتی دویده بودیم ...خلاصه بعد ظهرم نرفتیم کلاسو شب شدو خو دیم ...تا صبح که س ست طبق معمول با شیلنگ به در خوابگاه زد ...البته بعضی وقتا میومد تو با شیلنگ خودمونو میزد تا بیدار شیم ...بیدارشدم دیدم دارم میمیرم ...یعنی ت نمی تونستم بوخورم ...عجب کاری کردیم کلاس کی حال داره بره اونم عربی ..یهو انگار ی چیزی بهم گفت نرو گفتم چی ؟گفت نرو ...نرم گفت آره نرو ...به نظرم عاقلانه ترین حرفی بود که بعد بیدارشدنم شنیدم ...آره نقشه جیم شدن از کلاس از سر تختو باید پیاده می ...روششم اینطوری بود که مثل اینایی که از کمر تیر خوردن خودتو میکشیدی زیر تختت تا س رست که دوباره میاد بازدید خوابگاه که ببینه ی نیست ...نبینتد ...گفتم ی روزه دیگه بی خیال ...از ساعت 7 تا 7نیم همون زیر بودم یعنی همون زیر خو دم ...بعدش که دیگه دیدم امنهو همه بچه ها رفتن کلاسو س رستم بی خیال شده اومدم بیرون ...ی خورده تو همون خوابگاه وایسادم یهو دیدم صدای بچه ها میاد ...در خوابگاه باز شد اومدن تو دیدم وحید حق بین و یکی دیگه از بچه های خوابگاه ما که ریاضی بود ... همین که منو دیدن گفتن کلاس نرفتی گفتم نه ..گفتم شما چی گفت ماهم خسته بودیم جیم شدیم اومدیم بخو م فکر کنم اینا روش جیم بعد صبحگاهو انجام داده بودن...عجب غلطی کردیم نکنه بقیه بچه هاهم همین کارو ...که چند لحظه بعد با دادو بیداد مدیر معلوم شد ...آره ...اونی که سر صبح به من گفت نرو به خیلیای دیگه هم گفته بود نروهو اونام نرفتن ...دیگه فوشای رو که مدیر بهمون دادو سانسور دیگه خوب خوبش که یادمه ..میگفت گشادای بی خاصیت نمی دونم چرا اینقدر پوست کلفت بودیم نمی دونم چرا بازم می خندیدیم ...فقط یادمه وقتی از خوابگاه یا همون لانه جاسوسی بیرون اومدمو سرمو چرخودم ته سالونو نگا دیدیم از هر خوابگا 2..3 نفر دارن میان بیرون ...خلاصه مدیر بافوشو سلامو صلوات بدرقمون کرد سر کلاس ...ریاضیارو نمی دونم در کلاسو باز دیدم از 23 نفر فقط 2..3 نفر سرکلاس نشستن ... فکر کنم اون روز به بدونه برنامه ی قبلیو ناخواسته جیم گروهی زده بودیم ...اما مدیره بیچارمون کرد زنگ زد به اولیا انظباتو کم کرد افتضاح شد ...اما خوب کلی خندیدیم بیخیال




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/10/خاطرات-خوابگاه-به-حرف-اونی-که-میگه-بخوابید-گوش-نکنید




خاطرات خوابگاه (به حرف اونی که میگه بخو د گوش نکنید)

درخواست حذف اطلاعات

آمادگی دفایی ...انصافا تو دبیرستان یکی از درس جالب بود ...کل سوالارو معلم تو کتاب می گفت علامت بزنید ...هموناهم سر امتحان میومد ...

البته نمی دونم مدرسه دخترونه بجای آمادگی دفاعی چی درس میدادن یا می دن...

بگذریم ...

خلاصه که...آمادگی دفایی ی بخشش کتاب بودو تئوری که کلاس داشت ،مثل بقیه درسا ..چه می دونم جان پناهو ...شیمیاییو ...کمکهای اولیهو و غیره ی بخششم عملی...

که بخش عملی شو ...ی روز صبح دیدم برادارای نمی دونم کجا با دوتا تویوتای باربنددار پر تفنگ اومدن که آموزشمون بدن ...مدیرم گفت امروز کلاسا تعطیلن برید آموزش ...البته اون موقع ها بچه ها بخاطر تعطیلی کلاس ... آموزش که هیچ حاضر بودن به عراق حمله کنن...

خلاصه یهو یکی دونفر فرمانده پرمانده..4..5 تاهم سرباز پرباز ...لباس پلنگی خیلی جدیو مصمم از ماشین پیاده شدن ...نمی دونم فکر هنوز تو حالو هوای ولفجر 8 بودن فکر اومدن برای اونجا نیرو اموزش بدن ...آره ...خلاصه اومدنو یکی شون داد زد گفت به خط شید ...ما ریاضیو تجربی چهلو خورده ای بودیم مثل صف مدرسه تو ی صف بلند پشت سر هم وایسادیم ...ی خورده نگامون کرد گفت نه نه صف نظامی ...خلاصه هرطوری بود 4..5 نفر جلو وایسادیم بقیه هم پشت سر اینا ...

بعدش یکی شون اومد شروع کرد صحبت ... صحبت... صحبت... صحبت...خدایا ما هیچ خودش خسته نشده ...آ شم گفت سوره کافرونو باهم بخونید ...خلاصه ی خورده وایسادیمو شروع کردیم خوندن ...

قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وسطاش دیگه کم کم هنو هن شروع شد که دیگه کمکم همه هنو هن می ...برگشت بهمون گفت بلد نیستید بخونید نه آدمتون می کنم ...عجب غلطی کردیم ...آخه مگه ما عبدالباسطیم برات قرآن حفظی بخونیم ...

آره انصافا آدممون کرد اینقدر دوندمون ...اینقدر دوندمون ...داغونمون کرد به خدا ...

بعدش گفت باید بریم میدان تیر ...عجب کاری کردیما...میدان تیر کجاست ...گفت بریم ساحل ....(ساحل تامدرسمون 300متر فاصله داشت ) دوباره گفت به خط شید ...ما 3..4 نفر جلو وایسادن بقیه پشت سرشون ...گفت نه نه دوتا خط شید دوطرف جاده ...خلاصه خط شدیمو دوان دوان به سمت ساحل ...هر 5...6 قدمم می گفت بخو د روزمین یا بشینید رو زمین والا اینقدر مارو دونده بود اگه برای هرکدوممون ی چوب پرت می کرد می گفت برید بیارد می رفتیم می اوردیمش ...

بالا ه رسیدیم ساحل ...دیدیم اره واقعا میدان تیر ساختنو ...سیبل گذاشتن ...خلاصه همونو ی جا جمع ...

یکی یکی می رفتیم شلیک می کردیم ...نوبت من شدو معلممون تفنگو داد دستم ...تفنگرو گرفتم معلم گفت ببین پسر از این اینو نگا کن بز به اون ...خندم گرفت ...آخه این چه جملییه از این اینو نگا کن بزن به اون ...گفت دهنتو ببند پسر فشنگ جنگیه ...میزنی یکی رو میکشی ...گفت خوب اقای نخستین دوباره بگو ...(اره فامیلی معلم آمادگی دفایی ما نخستین بود ) ...دوباره گفت از این اینو نگا کن بزن به اون ...یازم خندم گرفت اما نخندیدم گفتم اینبار بهم تیر خلاص میزنه ...شروع تیر اندازی یکی دوتا تیر زدم دیدم از لوله تفنگ آتیش داره میاد بیرون ...گفتم اقای نخستین این چرا اتیش میده گفت خوب خوب صبر کن ...ی خورده نگا کرد گفت این فشنگا اتش زان ...گفتم خوب چی کار کنم ... ی خورده وایساد گفت هیچی بزن ...

آره ...هرکدومون 10تا تیز زدیمو تیراندازی تموم شد...بعدشم دوباره مثل حیوون دوندنمون سمت مدرسه ...داغون داغون بودیم ...فکر کنم از صبح تا ظهر 3...4 ساعتی دویده بودیم ...خلاصه بعد ظهرم نرفتیم کلاسو شب شدو خو دیم ...تا صبح که س ست طبق معمول با شیلنگ به در خوابگاه زد ...البته بعضی وقتا میومد تو با شیلنگ خودمونو میزد تا بیدار شیم ...بیدارشدم دیدم دارم میمیرم ...یعنی ت نمی تونستم بوخورم ...عجب کاری کردیم کلاس کی حال داره بره اونم عربی ..یهو انگار ی چیزی بهم گفت نرو گفتم چی ؟گفت نرو ...نرم گفت آره نرو ...به نظرم عاقلانه ترین حرفی بود که بعد بیدارشدنم شنیدم ...آره نقشه جیم شدن از کلاس از سر تختو باید پیاده می ...روششم اینطوری بود که مثل اینایی که از کمر تیر خوردن خودتو میکشیدی زیر تختت تا س رست که دوباره میاد بازدید خوابگاه که ببینه ی نیست ...نبینتد ...گفتم ی روزه دیگه بی خیال ...از ساعت 7 تا 7نیم همون زیر بودم یعنی همون زیر خو دم ...بعدش که دیگه دیدم امنهو همه بچه ها رفتن کلاسو س رستم بی خیال شده اومدم بیرون ...ی خورده تو همون خوابگاه وایسادم یهو دیدم صدای بچه ها میاد ...در خوابگاه باز شد اومدن تو دیدم وحید حق بین و یکی دیگه از بچه های خوابگاه ما که ریاضی بود ... همین که منو دیدن گفتن کلاس نرفتی گفتم نه ..گفتم شما چی گفت ماهم خسته بودیم جیم شدیم اومدیم بخو م فکر کنم اینا روش جیم بعد صبحگاهو انجام داده بودن...عجب غلطی کردیم نکنه بقیه بچه هاهم همین کارو ...که چند لحظه بعد با دادو بیداد مدیر معلوم شد ...آره ...اونی که سر صبح به من گفت نرو به خیلیای دیگه هم گفته بود نروهو اونام نرفتن ...دیگه فوشای رو که مدیر بهمون دادو سانسور دیگه خوب خوبش که یادمه ..میگفت گشادای بی خاصیت نمی دونم چرا اینقدر پوست کلفت بودیم نمی دونم چرا بازم می خندیدیم ...فقط یادمه وقتی از خوابگاه یا همون لانه جاسوسی بیرون اومدمو سرمو چرخودم ته سالونو نگا دیدیم از هر خوابگا 2..3 نفر دارن میان بیرون ...خلاصه مدیر بافوشو سلامو صلوات بدرقمون کرد سر کلاس ...ریاضیارو نمی دونم در کلاسو باز دیدم از 23 نفر فقط 2..3 نفر سرکلاس نشستن ... فکر کنم اون روز به بدونه برنامه ی قبلیو ناخواسته جیم گروهی زده بودیم ...اما مدیره بیچارمون کرد زنگ زد به اولیا انظباتو کم کرد افتضاح شد ...اما خوب کلی خندیدیم بیخیال




منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/10/خاطرات-خوابگاه-به-حرف-اونی-که-میگه-بخوابید-گوش-نکنید




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


100به پایین

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


100به پایین

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




پست ها...

درخواست حذف اطلاعات

لوگوی قدیمی


100به پایین

ناشنوایان ، انگورای باکلاس اونا،جنبه نداری ترسناک نگا نکن اسب

چقدر زور بچه ها بزرگ میشن(مرغ ابریشمی)، چرتکه ذهنی

مراسم ، از یوتیوب ،سیکاریو 2 ،آقای شعبانی ،

مهربون ترین وس دنیا :) ،تیکه کلام، پست عجیب2 ، باغ ، پوشک مرغ

استیکر ، تولد ، دایره ها، قورباغه وپنیر، سیم4 ،جوک ژله تو یخچال

وقتی که فر میخواست موهامو سایه بندازه ، خداحافظ بستنی 500تومنی

سخت گیری خدا برای ازدواج!!! ، خواهر کوچولو:) ،د.دت

مهمترین ابزار خلقت ،بزرگ ترین بر ی که تا حالا دیدم !!! ،پست عجیب؟

سکه ، مسب نزاع؟ ، خاطرات خوابگاه (همچین حیواناتی هم خلق شده اند)

شنای کبوترام... ، دریا... ، دامادسرخونه ، نتورک!!!

خاطراتی که نمیشه گفت !!!!! ، بازی فکر بکر... ، آشنایی من با تلگرام

وقتی که پشه ها می خوان آدمو نیش بزنن.. ، کاردستی

سروش ، 5تا از عجیب ترین فراموشکاری های من

خاطرات مدرسه ( ......که آدم را تجدید می کند) ،پدر و مادر همونی هستن که

پایان یک تراژدی خون بار... ، بیت های بدرد بوخور

خاطرات خوابگاه (آش نخورده .. دهن سوخته ...) ، تب بدنسازی

خدارو شکر که آدم عادی هستیم ،جنگ حاکم با خدا

خاطرات مدرسه (وقتی که با تمام قدرت فوت ) ،راست میگن طرفاز هر انگشتش ی هنر میباره

همیسه این بچه هان که شبیه پدراشونن ، اگه تو فوتبالم به پرتغال اینطوری حمله میکردیم...

خاطرات خوابگاه( 4صبح آهنگ حمیرا)،خنده معنی دار من...

به حرف بچه خون ها گوش ندهید ، اسامی چندتا ،

لحاف ملانصرالدین ، خاطرات خوابگاه( هر بلندتر بادست سوت بزنه) ،

بهترین ع امروز ، هر روز غروب فرشته های جهنم،چطور یک ماکارانی مجردی درست کنیم

تابلوعه دعوا سر کیه ، ی سوال ،معنی علامت انگشت وسط ،

چطور وقتی میریم تو مصرف اب صرفه جویی کنیم،

صنوبر و گنجشک... ، اوج هم فکری... ،حس عاشقی ،چی شده دوستان؟

اخلاق نرم افزار های سیستم من ،مراقب ناخودآگاه های خود باشید

جوجه ای که بزرگ شد،روزی که گواهینامه گرفتم ،لذت ها

اهل کاشانم ، چیز هایی که خدا یادمان می آورد ، تله موش

دلم گرفت از تنهایی ، ویرگول ، مغز فقط ی ماشین حساب بزرگه

چرا سرویس های بهداشتی میگیره ، امپراطورها ،به تخم مرغ ها احترام بگذارید

فصل اول تولد ، فصل دوم تحصیلات ،فصل سوم سربازی

فصل چهارم درگیری های عاطفی ،فصل پنجم خانواده و کار




منبع : http://babyboy.blog.ir/1396/10/26/لوگوی-قدیمی




از 100به پایین...

درخواست حذف اطلاعات

خلاصه دیگه ما عادت کردیم به اینکه جدی نباشیمو ...به کوچکترین چیزا بخندیم ...بخاطر همین هر وقت ی جا جمع میشم مراقبیم ی وقت حرف قلمبه سلمبه از دهنمون نپره یا حرف علمی نزنیم ...که سوژه بقیه بچه ها بشیمو بهمون بخندن ...

آره ...

تا اینکه ی روز با علیو فری رفته بودیم بیرون ...نمی دونم حرف به کجا کشید ...یهو فری خیلی جدی گفت ...ببینید محققا می گن برای تقویت حافظه ...سعی کنید هر شب ی بار از 100به پایین بشمارید ...والا الان نمی دونم کجای این حرف خنده داره اما ما که کلی بهش خندیدم ...

...

خلاصه شبش اومدم خونه ... یاد حرفش افتادم ...گفتم حالا اینجا که ی نیست ...ی بار 100به پایین بشماریم ببنیم چی میشه ...خلاصه شروع شمردن ...تا 90 خوب بود از 85 دیگه به تته پته اوفتادم وقتی رسیدنم 78 دیگه دیدم صورتم داره کج میشهو چشام چپ ...بیخیال شدم ...جدی بیخیال شدم ...گفتم ول کن بابا شانس که نداریم یهو دیدی تو 100 شماره سکته ی مغزی می کنم ...

هنوزم که هنوزه به 60 نرسیدم ...اما واقعا می خوام ی بار تا 1 برسونمش ....






منبع : http://babyboy.blog.ir/1397/07/09/100به-پایین