بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

آزاد

آخرین پست های وبلاگ آزاد به صورت خودکار از بلاگ آزاد دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



اختلال ۲

درخواست حذف اطلاعات

مرا در زمره ی آدم هایی بگذارید که بی دیدن دل می بازد! میگی چرا؟ میگم.

از آن دور به نظر دختر متینی می آمد. دو تا برادر داشت که یکی از خودش بزرگتر و دیگری کوچکتر بود. لاغر ولی نه خیلی. دماغش را عمل کرده بود، راستش من درست چهره اش را ندیدم اطرافیان می گفتند.

خدا می داند چرا، ولی خب یک احساساتی در من به وجود آمد که اسم آنرا ل مجبورم دوست داشتن بگذارم. مکالمه پست قبلی که گذاشتم حدودا مکالمه من و ام بود! که پس از بحث فراوان به نتیجه رسیدم که خواستگاری همانا و مس ه یک پسر هجده سال نشده همانا. یک چیزایی می گفت که نمی دونستم چی هستن! از هدف ازدواج و ملاک و معیار و ی ری تعاریف دیگر. طوری که من فهمیدم نه! باید نشست و فکر کرد. باید کمی بزرگ شد! نمی دونم چرا ولی از حرف شنوی سنگینی داشتم و دارم! ( البته الان داره میگه که خاک تو سرت که بعد سه چهار سال هنوز عذب موندی)

اما خب سنگ مفت، گنجشک هم مفت :) گرچه می دونستم که به نتیجه نمی رسم، اما علاقمو به دختره(مریم) کنار نذاشتم، و سعی که بهش پر و بال بدم. خیلی حس خوبی بود! احساس می الاناست قلبم بیاد تو دهنم. ولی نمیدونم چه مرضی داشتم که نگاش نمی ! یعنی هنوز که هنوزه نمیدونم چه شکلی بود! فقط حضورشو حس می ! دریغ از یک دل سیر نگاه عاشقانه!

آخ آخ... چقد نزدیک بود که پیش دادا ضایع کنم. یعنی دیگه قشنگ جنگ جهانی می شد. قمه و قمه کشی!

حتی خانوما رو به من سپردن که ببرمشون بازار. از بس من امانت دارم! و خب با اینکه خیلی فرصت خوبی بود ولی باز هم دریغ از نگاه. الان که دارم فکرشو می کنم خیلی بچه بودم. خب آخه می مردی نگاه می کردی؟

یادمه وقتی برگشتیم از سفر با خودم میگفتم خدایا دمت گرم! چجوری میشه که من ندیده عاشق دختر مردم میشم! ولی عاشق تو نه!... چقد امو سروقت می خوندم و گیر داده بودم به عطر و شیک پوشی سر ! چه وضعیتی بود!

آها! می خواستم بگم که ازدواج فرموده اند و بچه دار شدن! گفتم که دعا کنید خدا عمر بابرکت به همشون بده :)




منبع : http://azaad.blog.ir/post/اختلال-2




اختلال

درخواست حذف اطلاعات

تنه بر تنه درخت، گردنش را کج کرده به تنه تکیه داده، لباس آبی بر تن، دارد که می گوید جان می دانی چرا من شل و ول شده ام؟ دلم ضعف رفته می لرزد، تا که مریم را می بینم نفسم به شماره می افتد!

- جان عاشق شدی! ولی ثمر ندارد

حالا یعنی چه؟ چکارش باید کرد عاشق را؟

- واسه این میگم ثمر نداره چون مریم یک سال از تو بزرگتره! درسته حالا با هم دارین می رید ! ولی اون لقمه ی دهن تو نیست!

چرا خب همچین شدم من؟

- اختلال هورمونی

پ.ن: تابستان بعد کنکور، در راه مشهد، دو از پنج




منبع : http://azaad.blog.ir/post/اختلال




نائب

درخواست حذف اطلاعات

خداوند به موسی (ع) وحی کرد: ای موسی، مرا با زبانی بخوان که گناه نکرده است. موسی عرض کرد: خداوندا! آن زبان را از کجا بیاورم؟ خطاب آمد: با زبان دیگری مرا دعا کن.

من از اینجا براتون دعا می کنم عاقبت به خیر شید همه. حاجت روا بشید ان شاء الله!

به زودی زود هم زیارت کربلا، اونم اربعین، نصیبتون بشه.

شما هم برای من دعا کنین :)




منبع : http://azaad.blog.ir/post/نایب




غرق

درخواست حذف اطلاعات

ابتدائا مراجعه کنید به چرا این همه تقلا؟!

دراز به دراز در خط ساحل افتاده بود. قصد بلند شدن نداشت. فقط خیره به ابرهای تیره ی آسمان بود. شاید به دنبال راه دیگری برای خلاص خودش از زندگی. و یا در فکر اینکه شاید بتواند به خودش یک بار دیگر فرصت زندگی بدهد.

-در واقع باید خیلی جلوتر می رفتی! بچه دوازده ساله هم اونجا غرق نمی شه!

پسرک در چهره اش تعجبی دیده نمی شد. و هنوز آسمان را نگاه می کرد. تنها نشانه حیات او پلک زدن و بالا و پایین رفتن قفسه اش بود. هنوز زنده است اما حرفی نمی زند. انگار صد سال است که آنجا افتاده و هیچ تکانی نخورده.

-چرا دریا حالا؟! تو از اون آدمایی هستی که حتی بعد مرگشون هم می خوان معروف بشن؟! دین دی دیرین!!! سرخط خبرهای مهم امروز! پیدا شدن جسد یک جوان در ساحل. جستجوها برای پیدا خانواده این جوان هنوز ادامه دارد!... این طوری معروف شدنت قطعیه ولی خب می خوای چیکار؟! تو که دیگه ریق رحمت رو اون موقع سر کشیدی!

دو قدمی آن طرف تر روی ساحل نشسته بود و زانوانش را در بغل داشت. انگار داشت برای پسرک لالایی می خواند و پسرک عمیق تر به خواب می رفت!... در دستش یک قاصدک بود که مدام آن را می چرخاند و آن را بالاتر و در امتداد چشمانش می گرفت و پسرک و دریا را پس زمینه ی قاصدک می گذاشت.

- حالا چی شده؟! پولاتو یدن؟ قرض بالا آوردی؟ نکنه!... عاشق شدی؟! ای بسوزه پدر عاشقی! بمیرم واست. معلومه اولین بار بوده عاشق شدیا! تو حالا حالاها وقت داری! این همه دختر تو شهر هست! حالا یکیشونو بهت ندادن غمباد گرفتی؟ دیگه حالا چرا خودتو می خواستی سر به نیست کنی؟!

پیاده روی اش روی مغز پسر ادامه داشت! پسرک چشمانش را کمی درشت کرد و در حالی که هنوز بالا را نگاه می کرد نفسش را با کلافگی بیرون داد و پشتش را از ساحل خیس جدا کرد. گردنش را به سمت دختر کج کرد. چشمانش از آب دریا قرمز شده بود یا از اشک!! خواست چیزی بگوید! اما نگفت و پا شد. هر که بود حتماً تا چند ماهی مدام خدا را شکر می کرد که زنده مانده. اما او ناراحت بود. بر خط ساحل راه افتاد، گویا داشت نقشه های جدیدی می کشید! سقوط؟ خفگی؟ یا قرص؟

- خودکشی واسه آدمای بی عرضه س. واقعاً متاسفم واست! لااقل یه تشکر خشک و خالی که نجاتت دادم! کم مونده بود خودم غرق شم.

هنوز سه قدم از دخترک دور نشده بود که ایستاد. چند نفسی صبر کرد، اما دوباره راه افتاد. دخترک هم بلند شد، قاصدک را انداخت، با قدم های بلند و لات مآبانه در پی پسرک رفت. مدام این طرف و آن طرف ساحل را نگاه می کرد. گویا دنبال چیزی می گشت.

...




منبع : http://azaad.blog.ir/post/غرق




دیوانه از قفس پرید!

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه تولد یکی از بچه ها بود، بهش گفتم که من یه راز میگم واست تو هم یه راز به من بگو!

من گفتم بهش. اونم گفت. گفت که:

پارسال طرفای دی ماه، که پروژه های پایان ترم بود، با هم تو اتاق تنها بودیم. طرفای ساعت سه و چهار در حالی که خواب آلود بودی و داشتی در همون حین تخمه میش تی، یه سری حرفها زدی که من ضبط .

در واقع واکنش من این بود که: من؟ پارسال؟ سه نصفه شب؟ حرف؟ تخمه در حین خواب آلودگی؟!

پس در نظر داشته باشید که صوت ارسالی همانطور که برای شما جدید است، برای من هم جدید است و بنده اطلاعاتی از آن شب کذایی ندارم!!!

خیلی دقت میخواد گوش دادنش. اولاش هم واضح نیست معلوم نیست چی گفتم!

زیاد تو بحرش نروید که خودم هم نمیدونم چی گفتم!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/از-مصادیق-دیوانگی




بی عشق

درخواست حذف اطلاعات

ابتدائا بروید به مردمک

- ببینید! یه قرار میذاریم. بی عشق.

+ اوه. بابا برد پیت! من چرا باید عاشق یه آدم کور بشم؟

- چرا میگین کور؟!

+ ناراحت میشی؟! میگم که یه حس تنفری به وجود بیاد که تو عاشق من نشی!

- ناراحت که نه. اگه راحتین بگین. چون همه میگن ن نا. حتی وقتی از زبونشون در میره و میگن کور بعدش ناراحت میشن و عذرخواهی می کنن!... چرا من باید عاشق یه دختری بشم که می بینه؟ می رم یکی مثل خودم می گیرم که انقد ترحم نبینم.

+ به هر حال دله دیگه. شاید هوایی شدی عاشقم شدی!

- آره دیگه. واسه همین منم بهتون گفتم بدون عشق. دله دیگه. شاید هوایی شدین.

+ تو این مورد مطمئن باش که من هوایی نمیشم. من یکی دیگه رو دوست دارم.

- آخ

+ چی شد؟!

- قلبم ش ت.

+ مس ه!

- حالا کی هست طرف؟

+ چه فرقی داره. فرض کن پسرخالم.

- باشه خب! پس قرار رو قبول دارین! بی عشق.

+ باشه حالا تو هم. اعتماد به نفست منو کشته.

- من می خوام که یه سری نامه واسم بنویسین!

+ خب خودت بنویس. اصلا این همه آدم دور و برت!

- خودم که بلد نیستم. کدوم آدم؟! به ی اعتماد ندارم

+ یعنی به من اعتماد داری؟!

- خب آره

+ چرا مثلاً؟

- خب یه احساس اعتمادبرانگیزی تو صداتون هست

+ اوه! ولی به نظر من، اصلا به من اعتماد نکنین.

- می نویسی حالا؟

+ خب بستگی داره چی باشه!

- یه سری نامه عاشقانه

+ بعد به من میگه بی عشق. لامصب تو خودت هوایی هستی. با این که نمی تونی ببینی ولی عاشق شدی. نکنه با تحلیل صدا؟

- می نویسی؟

+ بگو حالا یه کاریش می کنم.




منبع : http://azaad.blog.ir/post/بی-عشق




باشرمانه یا بی شرمانه

درخواست حذف اطلاعات

باید تموم قانونها رو دور زد، چون همشون یه روزی تاریخشون تموم میشه، نهایتا تا آ عمر ما تاریخ دارن! پس باید از دور زدنشون نترسید! اما بعضی اوقات شما نمایاننده یک قشر یا جمعی می شید، اینجاست که دست و پاتون بسته میشه! من نهایتاً بتونم قوانین راهنمایی رانندگی رو دور بزنم، ولی نمیتونم پاشم برم به دختری که دوسش دارم بگم:« نه اسمتو می دونم، نه رشتتو، نه سنّتو، نه اینکه کجا زندگی می کنی، و نه اینکه رنگ چشاتو میدونم... فقط می دونم هر وقت می بینمت دلم هُرّی می ریزه، قلبم میاد تو دهنم!، دوست دارم ه ».

شاید بتونم برم به دوستاش بگم که اسم این فرشته که کنارتون میشینه کیه؟!

چه باشرمانه باشه چه بی شرمانه من فردا می خوام برم اسمشو گیر بیارم. شده از خودش بپرسم، یا از دوستاش!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/باشرمانه-یا-بی-شرمانه




چرا این همه تقلا؟!

درخواست حذف اطلاعات

نفس بند دارد می آید،

دستان وشان بر صورت آب می زنند،

تا نکند که سر به زیر آب رود،

فریاد او و فریاد دریا،

ظلمت شب و یاد لیلا،

اگر قرار بود که خود را غرق کنی

چرا پس این همه تقلا؟!

چقدر صدای آب خشمگین شده،

دریای ناز و آبی دلبر،

در نظر ساحلیان ننگین شده،

پسرک زنده می ماند؟!

...

دریا زایمان نمی کند،

اما پسرک از دل دریا بیرون آمده.

و مدام دستان دریا، بر پهنای صورتش،

دارند مادرانه نوازشش می کند.

این دریا کجا و دریای ب کجا؟

دستان ظریف مادر کجا و سیلی آبدار معشوق کجا؟

پسرک متولد شده، اما نه گریه می کند نه جیغ می زند!

-پس چرا دوباره زنده ماند ه ام؟ چرا آب مرا نبرد؟

پس چرا ب این همه برای زنده ماندن تقلا می کرد؟!

چرا این همه اشک قاطی دریاها می کرد؟

آهنگ تولد اما زیباست...

صدای مرغکان دریایی و موج های بالابلند،

ابرهای دلگیر و صدای برق و رعد،

تولدت مبارک پسرک بیچاره!

دیگر نشو از زندگی دل سرد...

:)




منبع : http://azaad.blog.ir/post/چرا-این-همه-تقلا




ناموفق

درخواست حذف اطلاعات

دراز به دراز در خط ساحل افتاده بود. قصد بلند شدن نداشت. فقط خیره به ابرهای تیره ی آسمان بود. شاید به دنبال راه دیگری برای خلاص خودش از زندگی. و یا در فکر اینکه شاید بتواند به خودش یک بار دیگر فرصت زندگی بدهد.

-در واقع باید خیلی جلوتر می رفتی! بچه دوازده ساله هم اونجا غرق نمی شه!

پسرک در چهره اش تعجبی دیده نمی شد. و هنوز آسمان را نگاه می کرد. تنها نشانه حیات او پلک زدن و بالا و پایین رفتن قفسه اش بود. هنوز زنده است اما حرفی نمی زند.

-چرا دریا حالا؟! تو از اون آدمایی هستی که حتی بعد مرگشون هم می خوان معروف بشن؟! دین دی دیرین!!! سرخط خبرهای مهم امروز! پیدا شدن جسد یک جوان در ساحل. جستجوها برای پیدا خانواده این جوان هنوز ادامه دارد!... این طوری معروف شدنت قطعیه ولی خب می خوای چیکار؟! تو که دیگه ریق رحمت رو اون موقع سر کشیدی!

دو قدمی آن طرف تر روی ساحل نشسته بود و زانوانش را در بغل داشت. انگار داشت برای پسرک لالایی می خواند و پسرک عمیق تر به خواب می رفت!... در دستش یک قاصدک بود که مدام آن را می چرخاند و آن را بالاتر و در امتداد چشمانش می گرفت و پسرک و دریا را پس زمینه ی قاصدک می گذاشت.

- حالا چی شده؟! پولاتو یدن؟ قرض بالا آوردی؟ نکنه!... ای بسوزه پدر عاشقی! بمیرم واست. معلومه اولین بار بوده عاشق شدیا! تو حالا حالاها وقت داری! این همه دختر تو شهر هست! حالا یکیشونو بهت ندادن غمباد گرفتی؟ دیگه حالا چرا خودتو می خواستی سر به نیست کنی؟!

پیاده روی اش روی مغز پسر ادامه داشت! پسرک چشمانش را کمی درشت کرد و در حالی که هنوز بالا را نگاه می کرد نفسش را با کلافگی بیرون داد و پشتش را از ساحل خیس جدا کرد. گردنش را به سمت دختر کج کرد. چشمانش از آب دریا قرمز شده بود یا از اشک!!

با لحنی آرام و به دور از عصبانیت به دختر گفت:

تموم شد حرفاتون؟! یا مونده بازم؟!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/ناموفق




هوای سرد دل پسرک جوان

درخواست حذف اطلاعات

ده یا دوازده ردیف بیست نفره از دانشجوها. خواب و بیدار. چون ار ت و ماژیک در دست، داشت برای بچه ها لالایی می خواند و آنها را در خو عمیق فرو می برد.

شاید حوصله ی گردن درد نداشت. برای همین همیشه در صندلی وسط و ردیف آ می نشست. بیشتر از اینکه تخته را نگاه کند، دانشجوها را نگاه می کرد. انگار دنبال ی می گشت. اکثر اوقات خیره بود و بدون حرکت.

ساعت از چهار گذشته بود. صدای رعد و برق و درب باز کلاس، شوق باران را در دل دانشجوها می انداخت، اما هنوز به اتمام کلاس مانده بود. گویا بچه های دبستانی قرار بود زنگ آ شان زده شود و شاد و خوشحال به سمت خانه روانه شوند.

چندین نفری از کلاس گریختند، اما هنوز بچه ها بودند. به یک جایی که رسید همه پا شدند و شروع د به ترک کلاس. اما باران به شدت به سر و صورت ساختمان می کوبید. ساختمان همانند کشتی، بر دریای مواج و طوفانی، داشت کم کم غرق می شد. را داشت آب می برد.

کلاس داشت خالی می شد. اما او همچنان نشسته بود. اگر از دیگران می پرسیدی، میگفتند که چون نگاهش به تخته است، و این چنین ح تفکر دارد، احتمالاً در مسئله غرق شده. در مسئله غرق شده بود، اما مسئله ی او مسئله ی ریاضی پای تخته نبود! چشمانش برق می زد و هیچ تکانی نمی خورد.

عینکش را بالا داده بود. دستش را بر زیر گونه تکیه داده و روی صندلی ولو شده بود و داشت سُر می خورد. ناگهان انگار که مرده ای بعد از صد سال از قبر بلند شود، نفس عمیقی کشید و دور و برش را نگاه کرد که دیگر هیچ در کلاس نمانده . پا شد آرام آرام بی آنکه عجله ای داشته باشد بیرون رفت. باران هنوز شدت داشت و بچه ها در راهرو داشتند قطره قطره ی باران را می پاییدند . صدای جیغ و خوشحالی بچه ها در محوطه ی آدم را زنده می کرد و بر روی صورت همه لبخند بود. اما او نه. انگار که باران جلوی راهش را برای رفتن از این ساختمان گرفته بود . مدام دنبال راه فرار می گشت.

- حال میکنی بارونو؟ خیلی خوبه.

لبخند تلخی به دوستش تحویل داد و فقط به راهش ادامه داد. همه باران را، و او فقط جلوی پایش را می دید. دالان دایره ای ساختمان را به اتمام رساند و به دیوار تکیه داد و خیره شد به باران. باران کج و معوج می بارید و داشت به راهروها می زد.

تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن. هیچ عزمی برای پاسخ دادن به تلفن در چهره اش دیده نمی شد. آرام آرام مثل برگی که در پاییز بر زمین می افتد، بر زمین نشست. باد سردی می آمد و باران به هیچ اجازه ی ترک ساختمان را نمی داد.

هوا داشت رنگ تیره تری به خودش می گرفت، و باران بند آمده بود، اما پسرک جوان مأمن خود را ترک نمی کرد، گویا بیرون از ساختمان خبری بود که او دوست نداشت با آن روبرو شود .




منبع : http://azaad.blog.ir/post/هوای-سرد-دل-پسرک-جوان




خواب!

درخواست حذف اطلاعات

روستا همانند قبل بود. انگار ز له ای نیامده، انگار همان سال های پیش است. اما فرق دارد. شاید معماری اینجا به گذشته برگشته باشد، اما مردمانش ده سالی پیرتر شده اند. من نیز.

این طرف حیاط خانه هیچ دیواری نیست، روستا همه در دید من، و من در دید همه ی روستا. اینجا به نظر مراسمی ست. فامیل و مردم دور هم در خانه ی این پایین دور هم جمع شده اند. یک خانه ی دیگر هم چسبیده به همین خانه در حیاط هست، اما بزرگتر، هشت پله به بالا می خورد و هم کف هیچ نیست جز مشتی سیمان و ماسه و سنگ. آنجا خانه ی است، کنار هم، خانه ی خد امرز مادربزرگم.

دقیقاً نمیدانم که کجا بود. یک جایی شبیه خانه مادربزرگم و در همان حیاط. جمعیت دور هم بودند. یک نفر اینجا خیلی شبیه من است، ولی کودک است. احساس پدرانه ای که هیچ وقت نداشتم در خودم نسبت به او حس می . من پدرش بودم. پسرم داشت در میکروفون می خواند. بسم الله الرحمن الرحیم را به اصوات مختلف و زیبا می خواند. به خودم می بالیدم. خدایا شکرت. داشتم لیوان ها را جمع می . پسرم میکروفون را گذاشت و به کمکم آمد. بی هیچ حرفی به او فهماندم که میکروفون را بگیر، مردم دارند از ذوق می میرند.

پسر ام اینجاست. بیرون. در حیاط. خدایا! یک لحظه فهمیدم که من خوابم و همه ی این ها خواب است. ولی نه. نمی شود. تمامی هرچه که می بینم واقعیست. خیلی واقعی. شک داشتم، اما نمی دانستم چکار باید م. فقط می دانستم که بیدارم. اما من پسر نداشتم! حتی زن هم ندارم!! همسر؟! او کجاست؟! حال باید گشت! اما هر لحظه بیم بیدار شدن از خواب داشتم.

نبود.. انگار خودم هم منتظر او بودم. در آن خواب منِ مجازی ام منتظر برگشت همسرم بود، ولی من واقعی ام به دنبال آن بود که او را ببیند قبل از آنکه از خواب بیدار شود. هر دو مضطرب! فقط یک ماشین دیدم که داشت می رفت بالا. آنقدر پر بود که چهره ی آشنایی کنار شیشه اش پیدا نبود. یعنی در آن ماشین هستی؟؟ کجایی؟! چرا من داد نمی زنم که همسرم کجاست؟! چرا به دنبال ماشین نمی دوم؟! شاید همین ها باشد! این همه جمعیت در خانه؟! چرا حیاط خلوت است؟! چرا ی نیست که سراغ او را بگیرم؟! پسرم کجاست؟!

شاید چون فهمیده بودم که خواب هستم، همه چیز فرار د. حتی یادم است که اسم پسرم را هم می دانستم، اما الان نمی دانم.

لااقل می گذاشتید پسرم را ببوسم!!! :)




منبع : http://azaad.blog.ir/post/خواب




حسگر

درخواست حذف اطلاعات

چه خوب می شد آدما وقتی احساساتی می شدن لکنت می گرفتن! اونوقت دیگه دست خیلیا رو می شد. اوه اوه!!! بیشتر که دارم فکر می کنم نه. اونطوری سنگ روی سنگ بند نمی شد. خوب نیست :)




منبع : http://azaad.blog.ir/post/حسگر




قرض

درخواست حذف اطلاعات

من آدم خوش حس ام، اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت دیگه پَسِت نمی دم!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




قرض

درخواست حذف اطلاعات

من آدم خوش حس ام، اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت دیگه پَسِت نمی دم!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




از سری پست های خیلی قدیمی

درخواست حذف اطلاعات

امیدوارم عاقبتم مثل اون خواننده ی راک نشه که به خاطر سوز پیدا صداش، تظاهر به عشق زیباترین دختر کرد تا مثلاً ش ت عشقی بخوره, ولی واقعا عاشق شد، واقعا ش ت خورد، واقعا سوز صدا پیدا کرد ولی تهش دلش تا ابد اسیر شد، بخاطر شهرت...

در واقع اون تظاهر همون موقعی که پست نوشته شده بود شروع شد. اما نه برای خواننده شدن، برای نوشتن! اسمش رو هم قرار بود بذارم «یک دنیا، یک مرد، یک عشق»! داستان تا یه جایی کاملا بر اساس واقعیت بود. ولی از یک جایی به بعد که قرار بود سناریو خودم رو بنویسم نشد! مثل همون راک استار شدم، گرفتار! اسیر شدم و حتی همون سوز صدا رو هم پیدا ن ! شاید پیدا ولی هیچوقت به منصه ظهور نرسید! فقط در حد چند تا دست نوشته... مثل این می مونه که شما دلتون رو بفروشید و جاش یه چند تا آب نبات چوبی بگیرید...

#اقتباسی_از_راک_استار




منبع : http://azaad.blog.ir/post/از-سری-پست-های-خیلی-قدیمی




ماه

درخواست حذف اطلاعات

اگه می خوای عاشق بشی اینجا، عاشق بارون نشو. چون خیلی دیر به دیر بهت سر میزنه با اینکه حتی خیلی دل انگیزه. ممکنه حتی یه وقتایی سیل بشه به هم بریزه همه چی رو.

اما میتونی عاشق ماه بشی. هم قشنگه، هم اینکه اکثرا هر شب بهت سر میزنه، فقط دستت نمیرسه بهش که تو عشق عادیه. تازه شاعرانه تر هم میشه :)




منبع : http://azaad.blog.ir/post/ماه




ماه

درخواست حذف اطلاعات

اگه می خوای عاشق بشی اینجا، عاشق بارون نشو. چون خیلی دیر به دیر بهت سر میزنه با اینکه حتی خیلی دل انگیزه. ممکنه حتی یه وقتایی سیل بشه به هم بریزه همه چی رو.

اما میتونی عاشق ماه بشی. هم قشنگه، هم اینکه اکثرا هر شب بهت سر میزنه، فقط دستت نمیرسه بهش که تو عشق عادیه. تازه شاعرانه تر هم میشه :)




منبع : http://azaad.blog.ir/post/ماه




قرض

درخواست حذف اطلاعات

من آدم خوش حس هستم اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت تو رو پس نمی دم!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




قرض

درخواست حذف اطلاعات

من آدم خوش حس هستم اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت تو رو پس نمی دم!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




قرض

درخواست حذف اطلاعات

من آدم خوش حس هستم اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت تو رو پس نمی دم!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




قرض

درخواست حذف اطلاعات

من آدم خوش حس هستم اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت تو رو پس نمی دم!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




حاوی تصاویر حال به هم زن

درخواست حذف اطلاعات

خیلی سخته که نتونی درست و حس بخندی... نتونی از اون خنده ها که بعدش ((آخه دو نصف شب رو موتور، تمرین مداحی؟؟ آرامش رو از ما سلب !!)) تموم دندون هات به ردیف در بیان و مثل آدم کنار هم نشسته باشن، روانه مخاطب کنی...

خج کشیدن در حین خندیدن... خنده رو زهرمار آدم می کنه... فلذا تصمیم بر آن شد که ارتودنسی کنم. البته همین جا من اعتراف می کنم که واقعا این چند وقته که این سیم ها درون دهان من هستن، لذت ته دیگ خوردن، ساندویچ گاز زدن، گاز گرفتن بچه ها، نون خشک خوردن و ... از من سلبیده شده.

باور کنین کابوس هایی که می بینم اینه که براکت های ارتودنسی م افتادن... :/ بیشتر واسه پولش نگرانم...

این ع ی که ضمیمه شده چند تا مزیت واسه من داشت.

یکی اینکه کلا دندونامو زیارت از خیلی نزدیک.

دوم اینکه فهمیدم تعداد دندون هام سی و دو تا هستن((از اتاق فرمان اشاره می کنن که این رو تو گوگل هم نوشته:/))

سوم هم اینکه فهمیدم وقتی آدم می خنده خیلی جذاب تر می شه!

الان پیش خودتون میگین عجب آدم خودپسند و خودشیفته ای! به هر حال من صادقانه گفتم. d:

چهارم. قیافه ی بعضی خانوم ها در ده سال آینده قابل تفکیک از هم نیستن!!

رفتم ع دندون بگیرم دم در خانومه اسم منو نوشت و مشخصات مو گرفت. بعد که رفت داخل عکاس خونه. بعدش که نوبت من شد و رفتم دوباره خانومه شروع کرد به پرسیدن همون سوالا :/ دوباره جواب دادم. پنج دقیقه بعدش دوباره پرسید :/ گفتم خانوم من سه باره دارم میگم مشخصاتو خب. بنویس یادت نره :/ بهش برخورد گفت شما مشکل روانی دارین آقا!! بعد که چراغ ها رو روشن گفتم عه، چقد شبیه همید!! به جان خودم یکی بودن :|

پنجم. وقتی که بعد دو ماه می رم ع رو تحویل بگیرم، با رفیق شفیق به پیاده روی در شهر می پردازم و به غایت لذت برده و دایره لغات انگلیسی خود را افزایش می دهم...

ششم. موضوع یه پستم جور می شه d:




منبع : http://azaad.blog.ir/post/حاوی-تصاویر-حال-به-هم-زن




رشته های خیالی که به رشته ی تحریر در می آیند!

درخواست حذف اطلاعات

سایه های انسان ها زندگی سختی دارن

فک کن! همیشه باید با یک نفر باشی!

هیچ وقت نمی تونی سایه ی شخص دیگه ای بشی!

همیشه حیاتت به نور وابسته ست!

همیشه درگیر زمین و دیوار و اجسامی و هیچ وقت معنی تعلیق رو نمی فهمی...

خسته می شی از بس بزرگ و کوچیک می شی!

همیشه تهی هستی و هیچ کی نمی تونه تو رو بغلش بگیره و زار زار باهات گریه کنه

اما خدا نکنه عاشق یه سایه ی دیگه بشی...!!!

اونوقت هر روز دعا می کردی که آدمت بره با آدمش حرف بزنه و پا در میونی کنه که سایه ها به هم برسن.

پ.ن: و بسیار خواب می آید مرا...




منبع : http://azaad.blog.ir/post/رشته-های-خیالی-که-به-رشته-ی-تحریر-در-می-آیند




تولدی در کار نبوده خب :/

درخواست حذف اطلاعات

من بیست و هشت شهریور تولدم بوده و چون تاسوعا بوده، فلذا تولدی در کار نبوده، و در آن موقع حتی گوگل هم به فکر ما نبوده، کادو مادو که هیچی، حتی از یک آغوش خانوده به دلیل س ت در محروم بوده، الان هم در شرایط نزدیک افسردگی بوده، و با اصرار، از شما درخواست تبریک و کادو در این پست نموده، از همین الان در این فکر بوده که فردا در سر کلاس باید پاسخگوی تبریکات فراوان شما ببوده... فلذا جواب دیر بنده از درگیری با افکار و دانشجویان بوده، و درخواست های شفای عاجل برای بنده، از طرف شما را، به نهایت دل ستوده و آرزوی موفقیت و شادکامی و پیروزی و بهروزی و سربلندی و عزت و احترام و غیره برای شما نموده .

پ.ن: تولدم مبارک d:

پ.ن: به این بیماری چی میگن؟؟!!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/تولدی-در-کار-نبوده-خب




به شما هم مثل نتانیاهو آدرس اشتباه دادن!

درخواست حذف اطلاعات

این دو ترم رو به سلامت بتونم بگذرونم مطمئنا بعدش یه ماه میرم سفر :/

یک اینکه واقعاً غلط که دو تا کار رو با هم قبول

دو اینکه هیچکدوم هم راضی نمیشن من یکیشو بذارم برم، خب نامردا کمرم رگ به رگ شد

سه اینکه حالا سر من کار ریخته، نمیدونم چه جوّیه افتاده بین بچه ها و حاجی س، که گیر دادن بیا شوهر کن :| ...

این یکی که میگه یکی رو واست بیرجند پیدا ( کجای دلم بذارم؟)

اون یکی که میگه طرف آشناست :/ میگم من تعداد دخترهایی که تو میشناسم به تعداد انگشتان دستم نمیرسه، که اگه راه داشت خودم اقدام می .

حاجی هم که امروز داره به من میگه که نبینمت بی یار و یاور، چرا زن نمی گیری؟

شاید باورتون نشه ولی همین حاجی که میگفت زن بگیر امروز، همین حاجی، من تو سیکل خواستگاری دخترش قرار گرفتم ترم قبل، که جونم در اومد از بس لفتش دادن. تهش هم استخاره بد اومد :( گفتم بسه دیگه نمیخواد پیگیری کنی لینک جان... خوبه حاجی نمیدونه من خواستگار دخترش بودم

آها. میخواستم بگم که ولم کنین به حال خودم. ما بیخیال شدیم شما حالا گیر دادین؟

بایا من یکی دیگه رو میخوام الکی!

پ.ن: ممنون از لطف عزیزان که در این شرایط بقرنج اقتصادی به یکباره به یاد عذب بودن من افتادند...

پ.ن: یادم باشه جریان چند تا خواستگاری در نطفه خفه شده رو واستون بگم...




منبع : http://azaad.blog.ir/post/به-شما-هم-مثل-نتانیاهو-آدرس-اشتباه-دادن




اصلاً و ابداً نخوانید.. جدی!

درخواست حذف اطلاعات

اولین تشکر را در همین ابتدا به سوی این وس بی محل صاحب خانه روانه میکنم که دارد حال خوب من بعد از دیدن را به هم می ریزد. ناچارا هدفون گذاشته و ادامه پست را با شنیدن آهنگ شب چارتار می نویسم...

(شب(آرمین گرشاسبی؟) playing)

شاید باید اول از همه گله کنم از رفیق شفیق که رفت، خب بذار راحت بهت بگم رفیق. اینو هیچوقت بهت نگفته بودم : بعد از خانواده ام تو صمیمی ترین شخص زندگی من هستی :) نگی به ی :))

(تو در مسافت بارانی(محسن چاوشی) playing)

همیشه انسانها با منطقشان در نبردند... و اکثرا هم یک غول بزرگ پشت این کله وجود داره که نمیذاره آدم دلو بزنه به دریا...

(پاییز(مهدی یراحی) playing)

چقدر پیش میاد که آدما این غول رو زمین بزنن؟ خیلی کم. من الان در نبردم. در واقع الان بازی صفر صفره و من یه پن ی از حریف گرفتم. دقیقه نود و دو. اگه امشب ببرم دیگه تمومه. این پن ی وجوه زیادی داره.

(تو بری بارون(محمد علیزاده) playing)

در واقع میدونم نباید این آهنگا رو گوش بدم :)... آها پرانتز( من اگه انسان آفریده نمیشدم حتما قاصدک میشدم؛ چون باید دل نبنده و همیشه بره!) واقعا هیچ دلیل منطقی برای نوشتن این متن وجود نداره. چون الان اون غوله داره زمین میخوره ولی مونده...

(بعد تو(محسن یگانه) playing)

شاید یکم بر اساس احساس ناخواسته مبتنی بر این آهنگاست. شاید... خب! در واقع خاطره ای نیست که منو آزار بده. سال اول من عاشق یکی از اون دخترایی شدم که اون جلوی کلاس مینشست. کاملا غیرمنطقی. یک دنیای بزرگ از اوشون رو به طور خیلی عجیبی داغون . البته فک میکنم نتیجه یه سری افکارات بود که نشستم واسه خودم ساختم. به قول خودم هیچی حقیقت نمیشه :) شباهت اون خانوم با یه ی که نمیشناختمش ولی احساس میکنم میشناختمش، خیلی از خیالات ساختگی بود و دقیقا نمیدونم از چه روزی به بعد پاک شد!!

گوشم درد گرفت ولی وسه باز داره صدا میده :|

الحمدلله پاک شد اون احساس...

الان داره غول منطق غلبه میکنه...

فکر میکنم تو این دنیا یه چیزی شبیه روح سرگردان توی یه کافه که داره مکالمات بین مشتریا رو گوش میده، اون چیزیه که من میخوام... یا یه نظافت کننده ی سالن تئاتر که همه ی تئاترا رو میشینه میبینه...

...

در واقع نشد که غول رو زمین بزنم :(...

(عمو زنجیرباف(محسن چاوشی) playing)

نامه نویس....... در واقع این امکانش هست. شاید همون قاصدک آزاد میشم... مثل یه روح سرگردان وسط یه کافه... یا نظافتچی یه سالن تئاتر... یا یه دانشجوی رشته عکاسی که روش نمیاد از دختر همکلاسیش ع بگیره... یا یه مرد... یه مرد که میفهمه سرطان داره و میخواد بمیره...

(من، پنجره، ساعت playing) واقعا چیه اصلا دوسش ندارم :/

آها. گفتم سرطان داره و داره می میره. و واسه اینکه به زنش یه زندگی بی غم از دست دادن خودشو هدیه بده به زنش خیانت میکنه. تا زنش بره... و میره... هم زنش... هم خودش میره یه جایی که آ ای عمرشو به دور از زن و زندگی و خاطره و دختر ده سالش بگذرونه. و خب متاسفانه نمی میره :)... بعد چند سال برمیگرده... شاید باید برنمیگشت... اما مسئله اینا نیست. مسئله داستان نیست. مسئله دنیاییه که داره تو ذهن من بزرگ میشه و تا به بلوغ نرسه من باید اون رو با خودم حمل کنم و شاید اون مرد باشم حتی اگه نیستم..

مثل اینکه سخته. ولی شاید بشه...

شدیدا شدیدا شدیدا منو ببخشید واسه این درهم برهمیات...




منبع : http://azaad.blog.ir/post/اصلا-و-ابدا-نخوانید-جدی




حاوی تصاویر حال به هم زن

درخواست حذف اطلاعات

خیلی سخته که نتونی درست و حس بخندی... نتونی از اون خنده ها که بعدش ((آخه دو نصف شب رو موتور، تمرین مداحی؟؟ آرامش رو از ما سلب !!)) تموم دندون هات به ردیف در بیان و مثل آدم کنار هم نشسته باشن، روانه مخاطب کنی...

خج کشیدن در حین خندیدن... خنده رو زهرمار آدم می کنه... فلذا تصمیم بر آن شد که ارتودنسی کنم. البته همین جا من اعتراف می کنم که واقعا این چند وقته که این سیم ها درون دهان من هستن، لذت ته دیگ خوردن، ساندویچ گاز زدن، گاز گرفتن بچه ها، نون خشک خوردن و ... از من سلبیده شده.

باور کنین کابوس هایی که می بینم اینه که براکت های ارتودنسی م افتادن... :/ بیشتر واسه پولش نگرانم...

این ع ی که ضمیمه شده چند تا مزیت واسه من داشت.

یکی اینکه کلا دندونامو زیارت از خیلی نزدیک.

دوم اینکه فهمیدم تعداد دندون هام سی و دو تا هستن((از اتاق فرمان اشاره می کنن که این رو تو گوگل هم نوشته:/))

سوم هم اینکه فهمیدم وقتی آدم می خنده خیلی جذاب تر می شه!

الان پیش خودتون میگین عجب آدم خودپسند و خودشیفته ای! به هر حال من صادقانه گفتم. d:

چهارم. قیافه ی خانوم های ایرانی در ده سال آینده قابل تفکیک از هم نیستن!!

رفتم ع دندون بگیرم دم در خانومه اسم منو نوشت و مشخصات مو گرفت. بعد که رفت داخل عکاس خونه. بعدش که نوبت من شد و رفتم دوباره خانومه شروع کرد به پرسیدن همون سوالا :/ دوباره جواب دادم. پنج دقیقه بعدش دوباره پرسید :/ گفتم خانوم من سه باره دارم میگم مشخصاتو خب. بنویس یادت نره :/ بهش برخورد گفت شما مشکل روانی دارین آقا!! بعد که چراغ ها رو روشن گفتم عه، چقد شبیه همید!! به جان خودم یکی بودن :|

پنجم. وقتی که بعد دو ماه می رم ع رو تحویل بگیرم، با رفیق شفیق به پیاده روی در شهر می پردازم و به غایت لذت برده و دایره لغات انگلیسی خود را افزایش می دهم...

ششم. موضوع یه پستم جور می شه d:




منبع : http://azaad.blog.ir/post/حاوی-تصاویر-حال-به-هم-زن




دوباره احتمال :)

درخواست حذف اطلاعات

اینقدر این چند وقته پست نذاشتم که الان پشت دریچه مغزم یه هفت هشت تا مطلب یه لنگه پا منتظر بیرون پ وایستادن...

کلا فرقی نمی کنه احتمال یه چیزی چند درصد باشه! البته در بعضی شرایط، اونم واسه من.

یادمه با یکی از دوستان داشتیم راه می رفتیم، من گفتم که الان می خوای به چه ی فک کنم که الان ظاهر شه؟ از بس که هر کی تو فکرم باشه ظاهر میشه!

نه خود طرف همیشه ظاهر شه. مثلاً اسم دختره فرض کنید یه گُل باشه. مثلا!!!!

دو روز بعدش می بینی همایش اون گل رو برگزار می کنن... قیمتش تو سطح جهانی بالا می ره!!! و کل تصمیم می گیره که نصف گل های رو برداره و به جاش اون گل رو بکاره :/

خب از اینجاش مصادیق واقعی رو میگم...

ابتدائاً اگر یه علاقه کوچیک هم باشه، با این شرایط احتمالاتی شدت پیدا می کنه. مثلا!!!!! مثلا شما به یه موضوع درون رشته ای علاقه مندید. بعدش یه گروه تشکیل می شه از دوستان عزیزتر از جان. البته با حضور همون خانم.

کلاس هاتون همش با همون می افته. همش!!!! توی با جمعیت ده هزار نفره روزی صد بار می بینیدش! نه حتی تو کلاس ها و نزدیک دانشکده! مثلا دم پارکینگ، اونور کنار تربیت بدنی!!! معارف!! سلف! کجا ندیدم من این بشر رو؟

و حتی در اتوبوس در حال حرکت!!!!!! این دیگه نوبره والا اما از این بدتر هم هست!!! وسط شهر!!!! این دیگه حرف نداره... این احت کمتر از 2 درصد در میاد دیگه! اما تف به این زندگی! تو رستــــــورانــــــــــــــ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! وسط این شهر به این درندشتی؟؟

مثلا یادمه تو اکران شد تو تالار. حدودا جمعیت تالار کم کم به هزار میرسید. حساب کنید! چهارصد نفر مثلا دخترا باشن. میشه یک چهارصدم؟! مرده شور احتمال.

اما خب فقط به این خانوم ختم نمیشه!!! :)))

مثلا!!!!! مثلا به هم اتاقی تون یکی از دخترها رو به عنوان مورد ازدواج پیشنهاد می دید. بعد هم اتاقی می خواد دختره رو ببینه. من میگم که سگ تو شانس اون هم اتاقی. چون من بعد اون روز، اون دختر رو بالغ بر دو بار بر ساعت می دیدم ولی هر بار که با هم اتاقی بودم و می خواستم اونو نشونش بدم غیب میشد!!!

با هم اتاقی بودیم داشتیم میرفتیم خوابگاه. بعد اینکه نتونسته بودیم ببینیم مورد رو. در راه من مسیر رو کج واسه تازه نفس و خوردن یه کیکی تکدانه ای چیزی... یعنی یه لحظه که از اون نحس جدا شدم دیدمش. فوری زنگ زدم بیادا، ولی دیر رسید :)))

بازم هستا ولی دیگه جان نوشتن نیست :))) راستی، احتمال دیدن همون دختر اولیه تو تا ی وسط شهر وسط تابستون چنده؟!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/دوباره-احتمال




دبستان

درخواست حذف اطلاعات

نوشتار این پست از ب تا به امشب بوده است...

از این کنارا داشتیم رد می شدیم یه دسته عزاداری دیدم. (شروع شد یعنی؟!) این کنار دسته ها هستند خانوما که عزاداری می کنند؟

خب الان فلاش بک

من در کودکی با تقریب نسبتاً خوبی از اون بچه هایی بودم که به خاطر جو نامناسب بازی های درون محله ای، در خانه مشغول به آتش بازی های خود بودم. البته ناگفته نماند که بحث اصلی بیشتر خودم بودم. یعنی ترجیح می دادم که تنها باشم، و اکثر وقت من با دعواهایی که با برادر و خواهر انجام می دادم به خوبی و خوشی می گذشت!

در مدرسه هم این گونه بود، ترجیح می دادم گوشه حیاط مدرسه و به دور از الم شنگه های بچه ها و به تنهایی وقتم را بگذرانم. تفکیک تی برای من از راهنمایی اتفاق افتاد. به دلیل کم بودن جمعیت روستا هنوز که هنوز است مدارس ابت مختلط است.

به نظرم برای یک پسر و دختر خوب نیست که زیر نظر یک معلم ناهم جنس افکارش شکل بگیرد... منظورم شکل گیری عقاید دخترانه در پسران است. و بالع .

تا سال سوم چهارم من متوجه حضور دختران در کلاس نبودم. البته می دانستم هستند. اما خب بر سر کل کل های دختر پسرانه من و یکی از دخترکان، وجود دختران برای من تثبیت شد و کم کم بخشی از افکار من به فکر به آنان و علی الخصوص وی گردید. دختر مدیر مدرسه...

جهت سهولت مطلب، بنده یک اسم به ایشان نسبت می دهم فعلا. مثلاً سارا. شاید هم واقعا . به هر حال به قول آقای مرادی کرمانی «شما که غریبه نیستید».

در واقع من فکر می چون کودک بودم و ک نه نگاهش می او زیباست. اما خب نه. ولی خب در یک سری خواستگاری هایی که پسرعمویش از او نموده بود و یک سری جواب مثبت و منفی رد و بدل شده بود، به قولی اسم بر رویش گذاشته بودند و لذا در لیست گزینه های من قرار نگرفت. بدا به حالش.

چقدر فلاش بک عمیق بود!

از محرم داشتم می گفتم! در واقع بحث اصلی من زنجیرزنی های محرم بود. از همان کودکی بی غل و غش نبود.

همیشه فکر می که سارا دارد از آن طرف من را نگاه می کند!

گرچه من آنقدر خج ی هستم و بودم که فقط به خاطر اصرار خانواده زنجیر می زدم. خب همون پشت بشین بزن خب :/

یادمه یه بار مریض شده بودم و یه روز مدرسه نرفتم. پدرم چند وقت بعد گفت که گویا یکی از دخترها سراغ مرا می گرفته. در واقع من معنی خنده های پدرم را هنوز که هنوز است نمی فهمم.

خب دنیای بچگی خیلی تعاریف متفاوتی با الان داره. واسه همین زیاد حرف های پسرکان به دخترکان برای ازدواج، در کودکی را جدی نگیرید! این آ یه الان مثلاً خطاب به بلاگرهای دختر زیر ده سال است!!




منبع : http://azaad.blog.ir/post/دبستان